امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
865
ترجمه الميزان: سوره فتح آيات 29 - 11


ترجمة الميزان ج : 18ص :413


سيَقُولُ لَك الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الأَعْرَابِ شغَلَتْنَا أَمْوَلُنَا وَ أَهْلُونَا فَاستَغْفِرْ لَنَايَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِم مَّا لَيْس في قُلُوبِهِمْقُلْ فَمَن يَمْلِك لَكُم مِّنَ اللَّهِ شيْئاً إِنْ أَرَادَ بِكُمْ ضراًّ أَوْ أَرَادَ بِكُمْ نَفْعَابَلْ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرَا(11) بَلْ ظنَنتُمْ أَن لَّن يَنقَلِب الرَّسولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلي أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذَلِك في قُلُوبِكُمْ وَ ظنَنتُمْ ظنَّ السوْءِ وَ كنتُمْ قَوْمَا بُوراً(12) وَ مَن لَّمْ يُؤْمِن بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ سعِيراً(13) وَ للَّهِ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِيَغْفِرُ لِمَن يَشاءُ وَ يُعَذِّب مَن يَشاءُوَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِيماً(14) سيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انطلَقْتُمْ إِلي مَغَانِمَ لِتَأْخُذُوهَا ذَرُونَا نَتَّبِعْكُمْيُرِيدُونَ أَن يُبَدِّلُوا كلَمَ اللَّهِقُل لَّن تَتَّبِعُونَا كذَلِكُمْ قَالَ اللَّهُ مِن قَبْلُفَسيَقُولُونَ بَلْ تحْسدُونَنَابَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلا قَلِيلاً(15) قُل لِّلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الأَعْرَابِ ستُدْعَوْنَ إِلي قَوْمٍ أُولي بَأْسٍ شدِيدٍ تُقَتِلُونهُمْ أَوْ يُسلِمُونَفَإِن تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسناًوَ إِن تَتَوَلَّوْا كَمَا تَوَلَّيْتُم مِّن قَبْلُ يُعَذِّبْكمْ عَذَاباً أَلِيماً(16) لَّيْس عَلي الأَعْمَي حَرَجٌ وَ لا عَلي الأَعْرَج حَرَجٌ وَ لا عَلي الْمَرِيضِ حَرَجٌوَ مَن يُطِع اللَّهَ وَ رَسولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتِهَا الأَنهَرُوَ مَن يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَاباً أَلِيماً(17)


ترجمه آيات


از اعراب ، آنهايي كه از حركت با تو تخلف كردند به زودي از در عذر خواهي خواهند گفت بي


ترجمة الميزان ج : 18ص :414


سرپرستي اموال و خانواده ما را از شركت در جهاد بازداشت از خدا برايمان طلب مغفرت كن .


ولي اين سخني است كه به زبان خود مي‏گويند و دلهايشان چيز ديگر مي‏گويد .


به ايشان بگو اگر خدا بخواهد گرفتارتان كند و يا سودي برايتان بخواهد كيست كه چنين اختيار و قدرتي را دارا باشد كه جلو آن را بگيرد ، بلكه خدا به آنچه مي‏كنيد دانا و با خبر است ( 11) .


اين بود كه پنداشتيد رسول و مؤمنين از اين جنگ به هيچ وجه به خانواده خود برنمي‏گردند و همين پندار در دلتان موجه جلوه كرد و ظن سوئي برديد و مردمي هالك بوديد ( 12 ) .


و كسي كه به خدا و رسولش ايمان نياورده بداند كه ما براي كافران آتشي تهيه كرده‏ايم ( 13) .


ملك آسمانها و زمين از آن خدا است او هر كه را بخواهد مي‏آمرزد و هر كه را بخواهد عذاب مي‏كند و خدا همواره آمرزگار مهربان است ( 14) .


به زودي آنهايي كه از شركت در جهاد تخلف كردند وقتي كه مي‏رويد كه غنيمت‏هاي جنگي را بگيريد خواهند گفت بگذاريد ما هم با شما بياييم .


اينان مي‏خواهند كلام خداي را مبدل نمايند .


بگو : نه ، شما هرگز ما را پيروي نمي‏كنيد و اين را خداي تعالي قبلا به من خبر داده .


وقتي اين را بشنوند خواهند گفت : شما به ما حسد مي‏ورزيد ولي بايد بدانند كه جز اندكي فهم ندارند ( 15) .


بگو به اعرابي كه تخلف كردند اگر راست مي‏گوييد به زودي به جنگي ديگر دعوت خواهيد شد جنگ با مردمي دلاور كه بايد يا مسلمان شوند و يا با ايشان بجنگند اگر در آن روز اطاعت كرديد خداوند اجري نيك به شما خواهد داد و اگر آن روز هم مثل جنگ قبلي تخلف ورزيديد خداوند به عذابي دردناك معذبتان مي‏كند ( 16) .


در مساله جهاد بر افراد نابينا و لنگ و بيمار گناهي نيست ( اگر تخلف كنند ) و كسي كه خدا و رسولش را اطاعت كند خداوند او را در جناتي داخل مي‏كند كه از دامنه آن نهرها روانست و كسي كه اعراض كند خداوند تعالي به عذابي دردناك معذبش مي‏كند ( 17 ) .


بيان آيات


اين آيات فصل سومي است از آيات سوره ، و در آن متعرض حال عربهايي است كه از ياري رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تقاعد ورزيدند ، و در سفر حديبيه شركت نكردند ، و به طوري كه گفته‏اند آنها اعراب و قبائل اطراف مدينه بودند ، يعني جهينه ، مزينه ، غفار ، اشجع ، اسلم و دئل كه از امر آن جناب تخلف كرده و گفتند : محمد و طرفدارانش به جنگ مردمي مي‏روند كه ديروز در كنج خانه خود به دست ايشان كشته دادند ، و بطور قطع از اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :415


سفر برنمي‏گردند و ديگر ديار و زن و فرزند خود را نخواهند ديد .


خداي سبحان در اين آيات به رسول گرامي‏اش خبر داد كه اينان به زودي تو را مي‏بينند ، و از نيامدنشان اعتذار مي‏جويند كه سرگرم كارهاي شخصي و رسيدگي به اهل و به مالها بوديم ، و از تو مي‏خواهند برايشان طلب مغفرت كني ، ولي خدا آنان را در آنچه مي‏گويند تكذيب مي‏كند ، و تذكر مي‏دهد كه سبب نيامدنشان ، چيزي است غير از آنچه كه اظهار مي‏كنند ، و آن سوء ظنشان است و خبر مي‏دهد كه به زودي درخواست مي‏كنند تا دوباره به تو بپيوندند و تو نبايد بپذيري ، چيزي كه هست به زودي دعوتشان خواهي كرد به جنگ قومي ديگر ، اگر اطاعت كردند كه اجري جزيل دارند و گر نه عذابي دردناك در انتظارشان هست .


سيقول لك المخلفون من الاعراب شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفر لنا ... در مجمع البيان گفته : مخلف به كسي گفته مي‏شود كه در جاي كساني كه از شهر خارج مي‏شوند باقي گذاشته شود ، و اين كلمه مشتق از ماده خلف است ، و ضد آن مقدم مي‏باشد .


و كلمه الاعراب - به طوري كه گفته‏اند - به معناي جماعتي از عربهاي باديه‏نشين است و بر عربهاي شهرنشين اطلاق نمي‏گردد .


و اين كلمه اسم جمع است كه از لفظ خودش مفرد ندارد .


سيقول لك المخلفون من الاعراب - اين آيه از آينده نزديكي خبر مي‏دهد كه متخلفين از داستان حديبيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين و چنان خواهند گفت .


و از عبارت آيه برمي‏آيد كه اين آيات در مراجعت از حديبيه به مدينه و قبل از ورود به آن نازل شده .


شغلتنا اموالنا و اهلونا فاستغفر لنا - يعني عاملي كه ما را مشغول كرد از حركت با اصحاب ، و بازداشت از اينكه در خدمتت باشيم ، اموال و زن و فرزندمان بود كهكسي را نداشتيم براي سرپرستي آنان بگذاريم ، و بيم آن داشتيم كه در نبود ما دچار حادثه‏اي شوند ، لذا مانديم ، و تو از خدا براي ما طلب مغفرت كن كه خدا ما را بيامرزد ، و به جرم تخلف مؤاخذه نفرمايد .


و از اينكه طلب استغفار كردند ، پيداست كه تخلف از جهاد را گناه مي‏دانسته‏اند ، و نمي‏خواسته‏اند مساله زن و فرزند و مال و منال را عذر موجهي دانسته ، بگويند به خاطر اين


ترجمة الميزان ج : 18ص :416


عذر ، گناه كرده‏ايم ، بلكه خواسته‏اند بگويند : علت اينكه اين گناه را مرتكب شده‏ايم ، علاقه به زن و فرزند و مال بوده .


يقولون بالسنتهم ما ليس في قلوبهم - اين جمله گفتار و اعتذار آنان را تكذيب مي‏كند ، و مي‏فرمايد : نه گرفتاري مال و اولاد آنان را بازداشت و نه اعتنايي به استغفار تو دارند ، بلكه همه اينها را مي‏گويند تا روپوشي باشد كه به وسيله آن از شر عتاب و توبيخ مردم در امان باشند .


قل فمن يملك لكم من الله شيئا ان أراد بكم ضرا او أراد بكم نفعا - جوابي است حلي از اعتذاري كه مي‏جويند ، و خواهند گفت مال و اولاد ما بي‏صاحب بود .


و حاصل جواب اين است كه : خداي سبحان ، خالق و آمر و مالك و مدبر هر چيز است ، غير او ربي نيست .


پس هيچ نفع و ضرري نيست جز با اراده و مشيت او ، احدي از طرف خدا مالك هيچ چيز نيست ، تا قاهر بر آن باشد ، و از ضرر آن - اگر بخواهد ضرر برساند - جلوگيري كند ، و يا نفع آن را جلب كند ، اگر خدا ضررش را خواسته باشد ، و يا از خيرش جلوگيري كند ، اگر اين قاهر خير آن را نخواهد ، و چون چنين است پس انصراف شما از شركت در لشكر پيغمبر براي ياري دين ، و اشتغالتان به آن بهانه‏هايي كه آورديد شما را از خدا به هيچ وجه بي نياز نمي‏كند ، يعني عذرتان را پذيرفته نمي‏سازد ، نه ضرري از شما دفع مي‏كند اگر او ضررتان را خواسته باشد ، و نه نفعي بسوي شما جلب مي‏كند و يا در جلبش تعجيل مي‏كند ، اگر او خير شما را خواسته باشد .


پس جمله قل فمن يملك لكم ... جواب از تعلل آنان است ، به اينكه سرگرم زندگي بوديم ، تازه اگر در اين دعوي راست گفته باشند .


و خلاصه‏اش اين شد كه : دلبستگي شما در دفع ضرر و جلب خير به اسباب ظاهري - كه يكي از آنها اداره و تدبير امور زن و فرزند است - و ترك يك وظيفه ديني به اين منظور ، شما را در دفع ضرر و جلب منفعت هيچ سودي نمي‏دهد ، بلكه امر تابع اراده خداي سبحان است .


پس آيه شريفه در معناي آيه قل لن يصيبنا الا ماكتب الله لنا است .


و تمسك به اسباب و عدم لغويت آنها هر چند كاري است مشروع ، و حتي خدا به آن امر فرموده كه بايد تمسك به اسباب ظاهري جست ، ولي اين در صورتي است كه معارض با امري مهم نباشد ، و چنانچه امري مهمتر از تدبير امور زندگي پيش آيد ، - مثلا دفاع از دين و كشور - بايد از آن اسباب چشم پوشيد و به دفاع پرداخت ، هر چند كه در اين كار ناملايماتي هم محتمل باشد .


مگر اينكه در اين ميان خطري قطعي و يقيني در كار باشد ، كه با وجود آن خطر


ترجمة الميزان ج : 18ص :417


ديگر دفاع و كوشش مؤثر نباشد ، در آن صورتمي‏شود دفاع را تعطيل كرد .


بل كان الله بما تعملون خبيرا - اين جمله تعريض و كنايه به متخلفين است ، و در آن به اين نكته اشاره مي‏كند كه شما در اين بهانه خود دروغ مي‏گوييد ، اصلا علت تخلف شما مساله اشتغال به امور اموال و اولاد نبود .


بل ظننتم أن لن ينقلب الرسول و المؤمنون الي اهليهم ابدا و زين ذلك في قلوبكم ... اين آيه علت واقعي تخلف را بيان مي‏كند ، و مي‏فرمايد تخلف شما از شركت در جهاد براي اشتغال به امور مذكور نبود ، بلكه اين بود كه شما پنداشتيد رسول و مؤمنين هرگز از اين جنگ برنمي‏گردند و هر كس در اين سفر شركت كرده به دست قريش كه آن همه لشكر فراهم آورده و آن همه نيرو و شوكت دارد كشته خواهد شد ، اين بود علت تخلف شما .


و زين ذلك في قلوبكم - و اينكه فرمود : همين بهانه در دل شما است كه بدست شيطان جلوه داده شد ، و شما هم طبق آن عمل كرديد ، و آن اين بود كه از حركت به سوي جهاد تخلف كنيد ، تا مبادا شما هم كشته شويد و از بين برويد .


و ظننتم ظن السوء و كنتم قوما بورا - كلمه بور - به طوري كه گفته‏اند - مصدر و به معناي فساد و يا هلاكت است ، كه البته منظور از آن معناي اسم فاعلي آنست ، و معنايش : و شما مردمي هالك ويا فاسد بوده‏ايد مي‏باشد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ظن سوء همان پنداري بود كه پنداشتند رسول و مؤمنين از سفر حديبيه برنخواهند گشت .


و بعيد هم نيست ، كه مراد از آن ، اين پندار باشد كه خدا رسولش را ياري نمي‏كند و دين خود را غلبه نمي‏دهد ، كه اين احتمال در ذيل آيه ششم همين سوره گذشت ، كه مي‏فرمود : الظانين بالله ظن السوء بلكه اين احتمال روشن‏تر به نظر مي‏رسد .


و من لم يؤمن بالله و رسوله فانا أعتدنا للكافرين سعيرا در اين آيات شريفه بين ايمان به خدا و ايمان به رسول جمع شده ، و اين براي آن است كه بفهماند كفر به رسول و اطاعت نكردن از او كفر به خدا هم هست ، و در اين آيه لحني است تهديدآميز .


در جمله فانا اعتدنا للكافرين سعيرا مقتضاي ظاهر اين بود كه بفرمايد أعتدنا


ترجمة الميزان ج : 18ص :418


لهم چون كلمه كافرين قبلا گذشته بود و ضمير كار آن كلمه را مي‏كرد ، پس اگر به جاي ضمير ، خود كلمه را تكرار كرد براي اين است كه اشاره كند به اينكه آماده كردن سعير دوزخ براي آنان چه علتي داشت ، چون در اصطلاح اهل ادب معروف است كه تعليق حكم بر وصف ، عليت آن وصف براي حكم را مي‏رساند در نتيجه معنا چنين مي‏شود كه : اگر ما براي كفار آتش دوزخ فراهم كرده‏ايم ، بدين علت است كه آنها كافرند ، لذا سعيري ، يعني آتشي ، مسعر ، يعني مشتعل ، برايشان فراهم كرديم .


و اگر كلمه سعيرا را نكرده آورده براي اين است كه دلهره بيشتري ايجاد كند .


و لله ملك السموات و الارض يغفر لمن يشاء و يعذب من يشاء و كان الله غفورا رحيما معناي آيه روشن است .


و اين آيه مطالب قبل را تاييد مي‏كند .


و اگر در ذيل آيه كه راجع به مالكيت مطلق خدا است دو نام غفور و رحيم را آورده ، براي اين است كه اشاره كند به اينكه رحمتش از غضبش پيشي دارد ، تا بندگانش به اين وسيله تحريك و تشويق به استغفار و استرحام شوند .


سيقول المخلفون اذا انطلقتم الي مغانم لتاخذوها ذرونا نتبعكم ... در اين آيه خبر از يك آينده‏اي ديگر مي‏دهد ، و آن اين است كه مؤمنين به زودي جنگي مي‏كنند كه در آن جنگ فتح نصيبشان مي‏شود ، و غنيمت‏هايي عائدشان مي‏گردد ، آن وقت آنهايي كه تخلف كردند پشيمان شده درخواست مي‏كنند اجازه دهند به دنبالش به صحنه جنگ آيند تا از غنيمت بهره‏مند شوند .


و اين جنگ جنگ خيبر است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين از آنجا گذشتند و آن را فتح نموده غنيمت‏هايي گرفتند .


و خداي تعالي آن غنائم را به كساني اختصاص داد كه در سفر حديبيه با او بودند ، و غير آنان را شركت نداد .


و معناي آيه اين است كه : شما به زودي روانه جنگي مي‏شويد كه در آن غنيمت‏هايي به دست خواهيد آورد ، آن وقت اين متخلفين خواهند گفت : بگذاريد ما هم به شما بپيونديم .


يريدون أن يبدلوا كلام الله - بعضي گفته‏اند : مراد از اين كلام خدا كه مي‏خواهند تبديلش كنند همان وعده‏اي است كه خدا به اهل حديبيه داد كه به زودي


ترجمة الميزان ج : 18ص :419


غنيمت‏هاي خيبر را بعد از فتح خيبر به آنان اختصاص مي‏دهد كه به زودي داستانش در تفسير آيه وعدكم الله مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه خواهد آمد .


و خدا در اين آيه با جمله اذا انطلقتم الي مغانم لتاخذوها به همان داستان اشاره دارد .


قل لن تتبعونا كذلكم قال الله من قبل - در اين آيه به رسول گرامي خود مي‏فرمايد : ايشان را نگذار دنبالت بيايند .


و در پاسخ جمله ذرونا بگو لن تتبعونا .


فسيقولون بل تحسدوننا - يعني متخلفين بعد از اينكه اين درخواستشان كه به دنبال آنها حركت كنند پذيرفته نشود خواهند گفت : شما به ما حسد مي‏ورزيد .


و در جمله بل كانوا لا يفقهون الا قليلا ، پاسخي است از اينكه گفتند شما به ما حسد مي‏ورزيد ، ولي اين جواب را صريحا متوجه خود آنان نكرد و نفرمود : بل لا تكادون تفقهون ... ، شما حرف به خرجتان نمي‏رود ، بلكه فرمود ايشان حرف به خرجشان نمي‏رود ، و اين بدان جهت بوده كه حرف به خرجشان نمي‏رفته ، و در مقامي كه قرآن ادعاء مي‏كند كه آنها چنين هستند ، ديگر معنا ندارد روي سخن را به خود آنان كند ، لذا خطاب را متوجه رسول خدا كرد و فرمود : بل كانوا لا يفقهون الا قليلا .


و دليل نفهميشان اين است كه اين گفتارشان شما با ما حسادت مي‏ورزيد اصلا ربطي به كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ندارد و آن جناب از غيب خبرشان داده بود كه خدا از پيش اينچنين خبر داده كه شما هرگز ما را پيروي نمي‏كنيد ، و آنها در پاسخ گفته‏اند اولا شما نمي‏گذاريد ما پيرويتان كنيم و اين معنا از ناحيه خدا نيست .


و ثانيا جلوگيريتان از شركت ما در غنائم براي اين است كه مي‏خواهيد غنائم را خودتان به تنهايي بخوريد و به ما ندهيد .


و اين پاسخ كلام كسي است كه نه ايمان دارد و نه عقل .


كسي كه اينقدر قدرت تشخيص ندارد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معصوم است و در هيچ امري داخل و خارج نمي‏شود مگربه امر خدا ، اگر بخواهيم حمل به صحت كنيم حد اقل اين است كه بگوييم مردماني ساده و كم فهم بوده‏اند ، كه با ادعاي اسلام و ايمان اين طور با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن گفته‏اند .


از اينجا معلوم مي‏شود كه مراد از نفهميدنشان مگر اندك بسيط بودن عقل و ضعف فهم آنان است ، كه سخن اشخاص را آنطور كه بايد درك نمي‏كنند ، نه اينكه بعضي از قسمتهاي كلام را مي‏فهمند و بعضي را نمي‏فهمند و آنچه مي‏فهمند كمتر و آنچه را نمي‏فهمند بيشتر است .


و نه اينكه اقليتي از آنان مي‏فهمند و اكثريتي نمي‏فهمند ، كما اينكه بعضياز


ترجمة الميزان ج : 18ص :420


مفسرين اين طور معنا كرده‏اند .


قل للمخلفين من الاعراب ستدعون الي قوم اولي باس شديد تقاتلونهم أو يسلمون مفسرين اختلاف كرده‏اند در اينكه اين قوم داراي باس شديد چه كسانيند ؟ بعضي گفته‏اند : قبيله هوازن هستند .


بعضي ديگر گفته‏اند : ثقيف‏اند .


و بعضي گفته‏اند : هر دو طايفه‏اند .


بعضي گفته‏اند : مردم روم‏اند كه در دو جنگ موته و تبوك شركت كردند .


و بعضي گفته‏اند : اهل رده هستند كه ابو بكر بعد از رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با آنان جنگيد .


بعضي هم گفته‏اند : ايرانيان هستند .


و بعضي گفته‏اند : عربها و كردهاي ايران‏اند .


و از جمله ستدعون به نظر مي‏رسد كه منظور ، بعضي از اقوامي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از فتح خيبر با آنها نبرد كرد ، يعني هوازن و ثقيف و روم و موته .


و اينكه خداي تعالي از پيش خبر داد كه به متخلفين بگو شما ما را پيروي نخواهيد كرد ناظر به پيروي كردن آنان در جنگ خيبر است - اين طور از سياق استفاده مي‏شود .


و جمله تقاتلونهم أو يسلمون جمله‏اي است استينافي كه تنويع را مي‏رساند ، مي‏فرمايد : يا اين است كه با ايشان نبرد مي‏كنيد ، و يا اينكه مسلمان مي‏شوند ، شق سوم كه جزيه گرفتن باشد در آنان نيست ، چون مشرك‏اند ، و جزيه از مشرك قبول نمي‏شود و حكم - جزيه مخصوص اهل كتاب است .


مشرك يا بايد مسلمان شود و يا جنگ كند .


و نمي‏شود جمله تقاتلونهم را صفت قوم بگيريم ، چون مسلمين دعوت مي‏شوند كه - با قومي قتال كنند ، نه اينكه با قومي كه قتال مي‏كنند قتال كنند .


همچنين نمي‏شود آن را حال از نائب فاعل در ستدعون دانست ، براي اينكه مسلمين دعوت مي‏شوند تا با قومي قتال كنند نه اينكه در حال قتال دعوت مي‏شوند قتال كنند - آن چنان كه بعضي از مفسرين خيال كرده‏اند .


خداي سبحان سپس كلام خود را با وعده و وعيد خاتمه مي‏دهد .


وعده در مقابل اطاعت ، و وعيد در مقابل معصيت .


مي‏فرمايد : فان تطيعوا اگر اطاعت كنيد و براي قتال بيرون شويد يؤتكم الله اجرا حسنا خدا اجر نيكي به شما مي‏دهد و ان تتولوا و اگر روي


ترجمة الميزان ج : 18ص :421


بگردانيد و نافرماني كنيد و خارج نشويد كما توليتم من قبل همانطوري كه بار قبلي رو گردانديد ، و در سفر حديبيه خارج نشديد ، آن وقت يعذبكم عذابا اليما خدا در دنيا - به طوري كه از ظاهر مقام استفاده مي‏شود - و يا هم در دنيا و هم در آخرت شما را به عذابي اليم و دردناك معذب مي‏كند .


ليس علي الاعمي حرج و لا علي الاعرج حرج و لا علي المريض حرج در اين آيه حكم جهاد را از معلولين كه جهاد برايشان طاقت‏فرساست به لسان رفع لازمه‏اش برمي‏دارد ، يعني نمي‏فرمايد اينها حكم جهاد ندارند ، بلكه مي‏فرمايد لازمه آن را كه حرج است ندارند .


آنگاه در اينجا نيز مانند آيه قبلي كلام را با وعده و وعيد خاتمه مي‏دهد .


در وعده‏اش مي‏فرمايد : و هر كس خدا و رسول او را اطاعت كند خدا در بهشتي داخلش مي‏سازد كه نهرها از دامنه آن جاري است .


و در وعيدشمي‏فرمايد و هر كس روي بگرداند خدا به عذابي دردناك معذبش مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :422


× لَّقَدْ رَضي اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَك تحْت الشجَرَةِ فَعَلِمَ مَا في قُلُوبهِمْ فَأَنزَلَ السكِينَةَ عَلَيهِمْ وَ أَثَبَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً(18) وَ مَغَانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونهَاوَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً(19) وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغَانِمَ كثِيرَةً تَأْخُذُونهَا فَعَجَّلَ لَكُمْ هَذِهِ وَ كَف أَيْدِي النَّاسِ عَنكُمْ وَ لِتَكُونَ ءَايَةً لِّلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْصِرَطاً مُّستَقِيماً(20) وَ أُخْرَي لَمْ تَقْدِرُوا عَلَيهَا قَدْ أَحَاط اللَّهُ بِهَاوَ كانَ اللَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيراً(21) وَ لَوْ قَتَلَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوَلَّوُا الأَدْبَرَ ثُمَّ لا يجِدُونَ وَلِيًّا وَ لا نَصِيراً(22) سنَّةَ اللَّهِ الَّتي قَدْ خَلَت مِن قَبْلُ وَ لَن تجِدَ لِسنَّةِ اللَّهِ تَبْدِيلاً(23) وَ هُوَ الَّذِي كَف أَيْدِيَهُمْ عَنكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ عَنهُم بِبَطنِ مَكَّةَ مِن بَعْدِ أَنْ أَظفَرَكُمْ عَلَيْهِمْوَ كانَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيراً(24) هُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صدُّوكمْ عَنِ الْمَسجِدِ الْحَرَامِ وَ الهَْدْي مَعْكُوفاً أَن يَبْلُغَ محِلَّهُوَ لَوْ لا رِجَالٌ مُّؤْمِنُونَ وَ نِساءٌ مُّؤْمِنَتٌ لَّمْ تَعْلَمُوهُمْ أَن تَطئُوهُمْ فَتُصِيبَكُم مِّنْهُم مَّعَرَّةُ بِغَيرِ عِلْمٍلِّيُدْخِلَ اللَّهُ في رَحْمَتِهِ مَن يَشاءُلَوْ تَزَيَّلُوا لَعَذَّبْنَا الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْهُمْ عَذَاباً أَلِيماً(25) إِذْ جَعَلَ الَّذِينَ كَفَرُوا في قُلُوبِهِمُ الحَْمِيَّةَ حَمِيَّةَ الجَْهِلِيَّةِ فَأَنزَلَ اللَّهُ سكينَتَهُ عَلي رَسولِهِ وَ عَلي الْمُؤْمِنِينَ وَ أَلْزَمَهُمْ كلِمَةَ التَّقْوَي وَ كانُوا أَحَقَّ بهَا وَ أَهْلَهَاوَ كانَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيماً(26) لَّقَدْ صدَقَ اللَّهُ رَسولَهُ الرُّءْيَا بِالْحَقّ‏ِلَتَدْخُلُنَّ الْمَسجِدَ الْحَرَامَ إِن شاءَ اللَّهُ ءَامِنِينَ محَلِّقِينَ رُءُوسكُمْ وَ مُقَصرِينَ لا تخَافُونَفَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَلِك فَتْحاً قَرِيباً(27) هُوَ الَّذِي أَرْسلَ رَسولَهُ بِالْهُدَي وَ دِينِ الْحَقّ‏ِ لِيُظهِرَهُ عَلي الدِّينِ كلِّهِوَ كَفَي بِاللَّهِ شهِيداً(28)



ترجمة الميزان ج : 18ص :423


ترجمه آيات


خداي تعالي آن روز كه مؤمنين در زير آن درخت با تو بيعت كردند از ايشان راضي شد چون از نيات درونيشان آگاه بود و به همين جهت آرامشي بر آنان نازل كرد و به عنوان پاداش ، فتحي نزديك روزيشان كرد ( 18) .


و نيز غنيمت‏هايي بسيار روزيشان كرد كه به دست آورند و خدا همواره مقتدري شكست ناپذير و حكيمي فرزانه است ( 19) .


خدا به شما وعده غنيمت‏هاي بسياري داد كه به دست آوريد اين يك غنيمت را زودرس كرد و دست شرارت مردم را از شما كوتاه كرد ( براي مصالحي ناگفتني ) و براي اينكه آيتي باشد براي مؤمنين و شما را به سوي صراط مستقيم هدايت كند ( 20 ) .


و غنيمت ديگري كه هنوز بدان دست نيافته‏ايد خداوند به آن احاطه دارد و خدا بر هر چيزي قادر است ( 21) .


و اگر كفار با شما جنگ كنند پا به فرار خواهند گذاشت و ديگر سرپرست و ياوري نخواهند يافت ( 22) .


اين سنت خدا است كه تا امروز همواره جريان داشته و تو هرگز براي سنت خدا دگرگونگي نخواهي يافت ( 23) .


و او همان كسي است كه در درون مكه در زير پنجه دشمن دست كفار را از شما و دست شما را از ايشان كوتاه كرد بعد از آنكه در جنگهاي قبلي شما را بر آنان پيروزي داد و خدا بدانچه مي‏كنيد بينا است ( 24 ) .


و اما اينكه دست شما را از ايشان كوتاه كرد با اينكه اينان همانهايي هستند كه كفر ورزيدند و از ورود شما به مسجد الحرام جلوگيري نمودند و نگذاشتند قربانيهاي شما به قربانگاه برسد براي اين بود كه خون مردان و زنان مؤمن را كه در بين كفار هستند و شما نمي‏شناسيد حفظ كند و دست شما به خون آن بي گناهان آلوده نگشته ، در نتيجه بدون آگاهي به آثار سوء آن گرفتار نشويد تا خدا هر كه را بخواهد داخل در رحمت خود كند و الا اگر آن مؤمنين ناشناخته از بين كفار جدا شده بودند ما كفار را به عذابي دردناك گرفتار مي‏كرديم ( 25 ) .


براي اينكه آنها كه كافر شدند حميت‏هاي جاهليت را در دل پروريدند و خدا در مقابل آن نيروي


ترجمة الميزان ج : 18ص :424


دروني كفار نيروي سكينت بر رسول و بر مؤمنين نازل كرد و كلمه تقوي را نيروي جدا ناشدني ايشان كرد ، و ايشان سزاوارترين كس به آن بودند و اهليت آن را داشتند و خدا به هر چيزي دانا است ( 26) .


و خداوند آن رؤيا را كه در خواب به تو نشان داد كه ان شاء الله به زودي داخل مسجد الحرام خواهيد شد در حالي كه از شر كفار ايمن باشيد و سر بتراشيد و بدون هيچ ترسي تقصير كنيد ، ديدي كهچگونه آن رؤيا را به حق به كرسي نشاند .


آري او چيزهايي مي‏دانست كه شما نمي‏دانستيد و به همين جهت قبل از فتح مكه فتحي نزديك قرار داد ( 27) .


او كسي است كه رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاد تا دين حق را بر همه اديان غالب سازد و اين گواهي خدا كافي‏ترين گواهي است ( 28) .


بيان آيات


اين آيات فصل چهارم از آيات سوره است كه در آن شرحي از مؤمنين كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حديبيه رفتند ذكر نموده ، و رضايت خود را از آنان كه با آن جناب در زير درخت بيعت كردند اعلام مي‏دارد ، آنگاه بر آنان منت مي‏گذارد كه سكينت را بر قلبشان نازل كرده و به فتحي قريب و غنيمت‏هايي بسيار نويدشان مي‏دهد .


و نيز خبري كه در حقيقت نويدي ديگر است مي‏دهد كه مشركين اگر با شما جنگ كنند فرار خواهند كرد ، به طوري كه پشت سر خود را نگاه نكنند .


و مي‏فرمايد آن رؤيايي كه در خواب به پيامبرش نشان داد رؤياي صادقه بود ، و بر حسب آن ، به زودي داخل مسجد الحرام خواهند شد ، در حالي كه ايمن باشند و سر خود را بتراشند ، بدون اينكه از كسي واهمه‏اي كنند ، چون خدا رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده تا دين حق را بر همه اديان غلبه دهد ، هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند .


لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة رضايت حالتي است كه در برخورد با هر چيز ملايم عارض بر نفس انسان مي‏شود ، و آن را مي‏پذيرد و از خود دور نمي‏كند .


در مقابل رضايت ، كلمه سخط قرار دارد ، و اين دو كلمه وقتي به خداي سبحان ( كه نه نفس دارد و نه دل ) نسبت داده مي‏شود مراد از آن ثواب و عقاب او خواهد بود ، پس رضاي خدا به معناي ثواب دادن و پاداش نيك دادن است ، نه آن هيئتي كه حادث و عارضي بر نفس است ، چون خداي تعالي محال است در معرض حوادث قرار گيرد .


از اينجا اين را هم مي‏فهميم كه رضايت و سخط از صفات فعل


ترجمة الميزان ج : 18ص :425


خدايند ، نه از صفات ذات او .


و كلمه رضا - به طوري كه گفته‏اند - هم به خودي خود متعدي مي‏شود و مفعول مي‏گيرد ، و هم با حرف عن .


چيزي كه هست اگر به خودي خود متعدي نشود ممكن است مفعولش ، هم ذات باشد مثل اينكه بگويي رضيت زيدا - از زيد خوشنودم ، و هم ممكن است معنا باشد مثل اينكه بگويي رضيت امارة زيد - من از امارت و رهبري زيد خوشنودم همان طور كه خداوند فرموده : و رضيت لكم الاسلام دينا .


و اگر با حرف عن متعدي شود مفعولش تنها ذات خواهد بود همان طور كه خداوند فرموده : رضي الله عنهم و رضوا عنه .


و اگر با حرف باء متعدي شود مفعولش تنها معنا خواهد بود مثل اين قول خداوند : أ رضيتم بالحيوة الدنيا من الاخرة .


و چون همان طور كه گفتيم رضايت خدا صفت فعل او و به معناي ثواب و جزاء است ، و جزاء همواره در مقابل عمل قرار مي‏گيرد نه در مقابل ذات در نتيجه هر جا ديديم كه رضايت خدا به ذاتي نسبت داده شده ، و با حرف عن متعدي گشته ، همانطور كه در آيه لقد رضي الله عن المؤمنين اين طور استعمال شده ، بايد بگوييم نوعي عنايت باعث شده كه كلمه رضا با حرف عن متعدي شود و آن عنايت اين است كه بيعت گرفتن را كه متعلق رضا است ظرف گرفته براي رضا ، و ديگر چاره‏اي جز اين نبوده كه رضا متعلق به خود مؤمنين شود .


پس جمله لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة از ثواب و پاداشي خبر مي‏دهد كه خداي تعالي در مقابل بيعتشان در زير درخت به ايشان ارزاني داشته .


و بيعت حديبيه در زير درختي به نام سمرة واقع شد ، و همه مؤمنيني كه با آن جناب بودند بيعت كردند .


از اينجا معلوم مي‏شود كه ظرف اذ يبايعونك متعلق است به رضايت در جمله لقد رضي و لام در اين جمله لام سوگند است .


فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فتحا قريبا و مغانم كثيرة ياخذونها و كان الله عزيزا حكيما اين آيه به دليل اينكه در آغازش فاء تفريع آمده نتيجه‏گيري از جمله لقد رضي


ترجمة الميزان ج : 18ص :426


الله ... است ، و مراد از ما في قلوبهم حسن نيت و صدق آن در بيعتشان است ، چون عملي مرضي خداي تعالي واقع مي‏شود كه نيت در آن صادق و خالص باشد ، نه اينكه صورتش زيبا و جالب باشد .


پس معناي آيه مورد بحث اين است كه : خداي تعالي از صدق نيت و خلوص آنها در بيعت كردنشان با تو آگاه است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ما في قلوبهم ايمان و صحت آن و حب دين و حرص بر آن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : غيرت و تصميم بر نشان ندادن نرمي در برابر مشركين و صلح با ايشان است .


و سياق آيه با هيچ يك از اين دو وجه سازگار نيست و اين بر كسي پوشيده نمي‏باشد .


حال اگر بگويي : مراد از ما في قلوبهم مطلق آنچه در دلهايشان بوده نيست ، بلكه مراد نيت صادق و خالص آنان در خصوص بيعت است ، كه قبلا هم گفته شد ، و علم خداي تعالي به چنين نيت صادقانه و خالصانه باعث خشنودي او شده ، نه اينكه رضا و خشنودي او باعث و سبب علم او باشد ، و لازمه اين حرف آن است كه رضايت را تفريع بر علم كرده و فرموده باشد : لقد علم ما في قلوبهم فرضي عنهم نه اينكه علم را متفرع بر رضايت كرده باشد همانطور كه در آيه كرده است .


در پاسخ مي‏گوييم : همان طور كه مسبب متفرع بر سبب است ، از اين جهت كه وجودش موقوف به وجود آن است ، همچنين سبب هم متفرع بر مسبب هست ، حال چه سبب تام و چه ناقص از اين جهت كه انكشاف و ظهور سبب به وسيله مسبب است ، و رضايت همانطور كه در سابق گفتيم صفت فعلي خداي تعالي است كه از مجموع علم خدا و عمل صالح عبد منتزع مي‏شود .


بايد عبد عمل صالح بكند تا رضايت خدا كه همان ثواب و جزاي او است محقق شود .


و آنچه در مقام ما رضايت از آن انتزاع مي‏شود مجموع علم خدا است به آنچه در دلهاي مؤمنين است ، و به انزال سكينت بر آن دلها ، و به ثوابي كه به صورت فتح قريب و مغانم كثيره به آنان داد ، رضايت از مجموع اينها انتزاع شده .


پس جمله فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة ... ، متفرع است بر جمله لقد رضي الله عن المؤمنين تا كشف كند حقيقت آن رضايت چيست ، و دلالت كند بر مجموع اموري كه با تحقق آنها رضايت متحقق مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 18ص :427


و آنگاه جمله فانزل السكينة عليهم متفرع شده است بر جمله فعلم ما في قلوبهم و همچنين جمله معطوف بر آن ، يعني جمله و اثابهم فتحا قريبا ... .


و مراد از فتح قريب فتح خيبر است - اين طور از سياق استفاده مي‏شود - و همچنين مراد از مغانم كثيرة ياخذونها ، غنائم خيبر است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از فتح قريب ، فتح مكه است .


ولي سياق با اين قول مساعد نيست .


و جمله و كان الله عزيزا حكيما به اين معنا است كه خدا در آنچه اراده مي‏كند مسلط و غالب است ، و نيز آنچه را اراده مي‏كند متقن انجام مي‏دهد نه گزافي و كدره‏اي .


وعدكم الله مغانم كثيرة تاخذونها فعجل لكم هذه ... مراد از اين مغانم كثيرة كه مؤمنين به زودي آنها را به دست مي‏آورند اعم از غنيمت‏هاي خيبر و غير خيبر است ، كه بعد از مراجعت از حديبيه به دست آنان افتاد ، در نتيجه جمله فعجل لكم هذه اشاره است به غنيمت‏هاي مذكور در آيه قبلي ، يعني غنيمت‏هاي خيبر ، كه از شدت نزديكي به منزله غنيمت بدست آمده به حساب آورده .


البته اين در صورتي است كه آيه شريفه با آيات سابق نازل شده باشد ، و اما بنا بر احتمالي كه بعضي داده‏اند كه اين آيه بعد از فتح خيبر نازل شده ، در آن صورت معناي كلمه هذه روشن است .


چيزي كه هست معروف همين است كه سوره فتح تمامي‏اش بعد از حديبيه و قبل از رسيدن به مدينه نازل شده .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه هذه اشاره است به بيعت در حديبيه و در زير آن درخت .


ليكن خواننده به نادرستي اين قول واقف است .


و كف أيدي الناس عنكم - بعضي گفته‏اند مراد از كلمه ناس دو قبيله اسد و غطفان است كه تصميم گرفتند بعد از مراجعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از خيبر به مدينه حمله نموده اموال و زن و بچه مسلمين را به غارت ببرند ، و ليكن خداي تعالي وحشتي در دل آنان انداخت كه از اين كار بازشان داشت .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ناس مالك بن عوف و عيينة بن حصين با بني اسد و غطفان است كه در جنگ خيبر آمدند تا يهوديان را ياري دهند ولي خداي تعالي ترس را بر دلهايشان مسلط كرد و از نيمه راه برگشتند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :428


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ناس اهل مكه و افراد پيرامون مكه است كه دست به جنگ نزدند ، و به صلح قناعت كردند.


و لتكون اية للمؤمنين - اين جمله عطف است بر مطالبي كه در تقدير است ، و تقدير كلام چنين است كه : خداي تعالي مسلمانان را به اين فتح و غنيمت‏هاي بسيار و ثوابهاي اخروي وعده داد ، براي اينكه چنين و چنان شود ، و براي اينكه تو آيتي باشي ، يعني علامت و نشانه‏اي باشي ، تا آنان را به حق راهنمايي كني ، و بفهماني كه پروردگارشان در وعده‏اي كه به پيغمبر خود مي‏دهد صادق ، و در پيشگوئيهايش راستگو است .


اين سوره مشتمل بر يك عده پيشگويي و اخبار غيبي است كه همين‏ها هدايتي است براي مردم با تقوي ، مثلا جلوتر از آنكه مساله حركت به سوي مكه پيش بيايد فرموده بود : سيقول لك المخلفون من الاعراب شغلتنا ... ، و پيش از آنكه غنيمتي به دست آيد ، فرموده بود : سيقول المخلفون اذا انطلقتم ... .


و نيز فرموده بود : قل للمخلفين من الاعراب ستدعون ... .


و همچنين در آيات مورد بحث از به دست آمدن فتح و غنيمت خبر داده بود ، و در آيات بعد فرموده : و اخري لم تقدروا عليها ... و باز بعد از آن مي‏فرمايد : لقد صدق الله رسوله الرؤيا ... .


و يهديكم صراطا مستقيما - اين جمله عطف است بر جمله تكون يعني همه اينها براي اين بود كه آيتي باشي براي مؤمنين ، و براي اين بود كه شما را به سوي صراط مستقيم كه طريقي است رساننده به اعلاء كلمه حق و بسط دين ، هدايت فرمايد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : صراط مستقيم ثقه و اعتماد وتوكل بر خدا است ، در هر كاري كه مي‏كنيد .


ولي معنايي كه ما كرديم با سياق موافق‏تر است .


و أخري لم تقدروا عليها قد احاط الله بها و كان الله علي كل شي‏ء قديرا يعني : به شما غنيمت‏هاي ديگري وعده داده كه خود شما قادر بر به دست آوردن آن نبوديد ، خدا به آن احاطه و تسلط داشت ، و خدا بر هر چيزي قادر است .


پس كلمه اخري ، مبتداء و جمله لم تقدروا عليها صفت آن است ، و جمله قد احاط الله بها خبر ثاني آن است ، و خبر اولش حذف شده ، كه تقدير كلام چنين است : ثمة غنائم اخري يعني : در اين بين غنيمت‏هاي ديگر نيز هست كه خدا بر آن احاطه دارد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :429


بعضي گفته‏اند : كلمه اخري در باطن منصوب است ، تا عطف باشد بر كلمه هذه و تقدير كلام و عجل لكم غنائم اخري است .


بعضي ديگر گفته‏اند : منصوب است اما با فعلي كه حذف شده ، و تقدير كلام و قضي غنائم اخري مي‏باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : در باطن مجرور است و عامل آن كلمه رب - چه بسا است كه در تقدير مي‏باشد ، و تقدير كلام و رب غنائم اخري است .


ولي هيچ يك از اين وجوه خالي از وهن نيست .


و مراد از كلمه اخري در آيه - به طوري كه گفته‏اند - غنيمت‏هاي جنگ هوازن است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد غنائم فارس و روم است .


و بعضي گفته‏اند : مراد فتح مكه است ، چيزي كه هست موصوف آن حذف شده ، و تقدير كلام و قرية اخري لم تقدروا عليها است ، يعني : و قريه‏اي ديگر كه قادر بر فتح آن نبوديد .


وجه اول از ميان اين وجوه از همه نزديك‏تر به ذهن است .


و لو قاتلكم الذين كفروا لولوا الادبار ثم لا يجدون وليا و لا نصيرا اين آيه پيشگويي ديگري است كه در آن خداي تعالي از ناتواني كفار در قتال با مؤمنين خبر مي‏دهد ، و مي‏فرمايد كه : كفار هيچ وليي كه متولي امورشان باشد و هيچ ياوري كه نصرتشان دهد ندارند .


و خلاصه اينكه : نه خودشان ياراي قتال دارند و نه كمكي از اعراب دارند كه ياريشان كنند .


و اين پيشگويي في نفسه بشارتي است براي مؤمنين .


سنة الله التي قد خلت من قبل و لن تجد لسنة الله تبديلا كلمه سنة الله مفعول مطلق است براي فعلي مقدر كه تقديرش سن الله سنة است ، و حاصلش اين است كه : ايمان سنتي است قديمي از خداي سبحان كه انبياء و مؤمنين به انبياء را در صورتي كه در ايمان خود صادق و در نياتشان خالص باشند بر دشمنانشان غلبه مي‏دهد ، و تو هرگز براي سنت خدا تبديلي نخواهي يافت .


همچنان كه در جاي ديگر فرموده : كتب الله لاغلبن أنا و رسلي و آنچه صدمه و شكست كه مسلمانان در جنگهاي خود ديدند به خاطر پاره‏اي مخالفت‏ها بوده كه با خدا و رسولش مرتكب شدند .


و هو الذي كف ايديهم عنكم و ايديكم عنهم ببطن مكة من بعد أن اظفركم عليهم ... ظاهرا مراد از نگهداري دست هر يك از دو طائفه از آزار به طائفه ديگر ، همان صلحي


ترجمة الميزان ج : 18ص :430


باشد كه در حديبيه واقع شد ، چون محل آن را بطن مكه معرفي كرده و حديبيه هم در نزديكي مكه و بطن آن قرار دارد ، و حتي آنقدر اتصال به مكه دارد كه بعضي گفته‏اند يكي از اراضي مكه و از حدود حرم آن است .


و چون هر يك از اين دو طائفه دشمن‏ترين دشمن نسبت به طائفه ديگر بودند ، قريش تمامي قدرت خود را در جمع‏آوري لشكر از داخل شهر خود و از قواي اطراف به كار برده بود ، مؤمنين هم با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيعت كرده بودند كه تا آخرين قطره خون خود در برابر آنان مقاومت كنند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم تصميم گرفته بود با آنان نبرد كند ، و خداي تعالي رسول گرامي خود و مؤمنين را بر كفار پيروز كرد ، براي اينكه مسلمانان داخل سرزمين كفار شده ، و به داخل خانه آنان قدم نهاده بودند و در چنين وضعي جز جنگ و خونريزي هيچ احتمال ديگري نمي‏رفت ، اما خداي سبحان دست كفار را از مؤمنين و دست مؤمنين را از كفار بازداشت و در عين حال مؤمنين را بر آنان پيروزي بخشيد ، و خدا به آنچه مي‏كنند دانا است .


هم الذين كفروا و صدوكم عن المسجد الحرام و الهدي معكوفا ان يبلغ محله كلمه عكوف كه مصدر كلمه معكوف است - به طوري كه در مجمع البيان گفته - به معناي اقامت در يكجا و ممنوع شدن از رفتن به اين طرف و آن طرف است .


اعتكاف در مسجد براي عبادت نيز به همين معنا است .


و معناي آيه اين است كه : مشركين مكه همانهايند كه به خدا كفر ورزيدند و نگذاشتند شما داخل مسجد الحرام شويد ، و نيز نگذاشتند قربانيهايي كه با خود آورده بوديد به محل قرباني برسد ، بلكه آنها را محبوس كردند .


چون محل ذبح قرباني و نحر شتران در مكه است كه قربانيان عمره بايد آنجا قرباني شوند ، و قربانيان حج در مني ذبح مي‏شوند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين كه با او بودند به احرام عمره محرم شده و به اين منظور قرباني همراه آورده بودند .


و لولا رجال مؤمنون و نساء مؤمنات لم تعلموهم ان تطؤهم فتصيبكم منهم معرة بغير علم كلمه وطا كه مصدر جمله تطؤهم است به معناي لگدمال كردن ، و كلمه معرة به معناي مكروه و ناملايم است .


و جمله أن تطؤهم بدل اشتمال است از مدخول


ترجمة الميزان ج : 18ص :431


لولا ، و جواب لولا حذف شده ، و تقدير كلام ما كف ايديكم عنهم است .


و معناي آيه اين است كه : اگر مردان و زنان مؤمن ناشناسي در بين مردم مكه نبودند ، تا جنگ شما باعث هلاكت آن بي گناهان شود ، و در نتيجه به خاطر كشتن آن بي گناهان دچار گرفتاري مي‏شديد ، هر آينه ما دست شما را از قتال اهل مكه باز نمي‏داشتيم و اگر باز داشتيم براي همين بود كه دست شما به خون آن مؤمنين ناشناس آلوده نشود و به جرمشان گرفتار ناملايمات نشويد .


ليدخل الله في رحمته من يشاء - لام در اول جمله متعلق است به كلمه‏اي كه حذف شده ، و تقدير كلام كف ايديكم عنهم ليدخل في رحمته ... است ، يعني خدا دست شما را از قتال كفار كوتاه كرد تا هر كه از مؤمنين و مؤمنات را بخواهد داخل در رحمت خود كند ، مؤمنين و مؤمناتي كه در بين كفارند و مشخص نيستند ، و نيز شما را هم از اينكه مبتلا به گرفتاري شويد حفظ كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : تا خدا داخل در رحمت خود كند هر يك از كفار راكه بعد از صلح ، اسلام آورند .


لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما - كلمه تزيل به معناي تفرق است ، و ضمير در تزيلوا به همه نامبردگان در قبل از مؤمنين و كفار اهل مكه بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : اگر مؤمنين مكه از كفار جدا بودند ، ما آنهايي را كه كافر بودند عذابي دردناك مي‏كرديم ، و ليكن از آنجايي كه اين دو طائفه درهم آميخته بودند عذابشان نكرديم .


اذ جعل الذين كفروا في قلوبهم الحمية حمية الجاهلية ... راغب در مفردات مي‏گويد : عرب از نيروي غضب وقتي فوران كند و شدت يابد تعبير به حميت مي‏كند، مي‏گويد : حميت علي فلان يعني عليه فلاني سخت خشم كردم .


خداي تعالي هم اين كلمه را آورده و فرموده : حمية الجاهلية و به استعاره از همين معنا است كه مي‏گويند : حميت المكان حمي ، يعني از مكان دفاع كردم و يا آن را حفظ كردم .


و ظرف در جمله اذ جعل متعلق است به جمله قبلي ، يعني و صدوكم .


بعضي


ترجمة الميزان ج : 18ص :432


هم گفته‏اند متعلق است به جمله لعذبنا .


و بعضي آن را متعلق دانسته‏اند به جمله اذكر تقديري .


و كلمه جعل به معناي القاء است ، و فاعل اين القاء الذين كفروا است .


و كلمه حمية مفعول آن، و حمية الجاهلية بيان حميت اولي است ، و صفت جاهلية در جاي موصوف خود نشسته ، و تقدير حمية ملة الجاهلية است .


و اگر كلمه جعل به معناي قرار دادن باشد مفعول دومش بايد مقدر باشد ، و تقدير كلام به ياد آر آن زمان كه كفار حميت را در دل خود راسخ كردند مي‏باشد .


و اگر در جمله اذ جعل الذين كفروا با اينكه اسم الذين كفروا چند كلمه قبل برده شده بود ، و مي‏توانست در جمله مورد بحث بفرمايد اذ جعلوا مجددا كلمه الذين كفروا را تكرار كرد ، براي اين بود كه به علت حكم اشاره كرده باشد ، ( و خواسته بفرمايد : علت فوران حميت كفار كفرشان بود ) .


و معناي آيه اين است كه : ايشان كساني هستند كه كفر ورزيدند ، و شما را از خانه خدا جلوگير شدند ، و دلهاي خود را به خاطر كفرشان پر از خشم كردند .


فانزل الله سكينته علي رسوله و علي المؤمنين - اين جمله تفريع و نتيجه‏گيري از جمله جعل الذين كفروا است ، و خود نوعي از مقابله را مي‏فهماند ، كانه فرموده : آنان حميت در دل راه دادند ، خدا هم در مقابل سكينت را بر رسول و بر مؤمنين نازل كرد ، و در نتيجه آرامش دل يافتند ، و خشم و شجاعت دشمن سستشان نكرد ، و بر عكس از خود سكينت و وقار نشان دادند ، بدون اينكه دچار جهالتي شوند .


و ألزمهم كلمة التقوي - يعني تقوي را ملازم آنان كرد ، به طوري كه از آنان جدا نشود .


و اين كلمه تقوي به طوري كه به نظر بسياري از مفسرين رسيده همان كلمه توحيد است .


ولي بعضي گفته‏اند : مراد از آن ثبات بر عهد ، و وفاي به ميثاق است .


بعضي گفته‏اند : همان سكينت است .


و بعضي گفته‏اند آن بلي است كه در روز أ لست گفتند .


و اين از همه وجوه سخفيف‏تر است .


و اما از نظر ما بعيد نيست كه مراد از آن ، روح ايمان باشد كه همواره آدمي را امر به تقوي مي‏كند .


و خداي تعالي در آيه اولئك كتب في قلوبهم الايمان و ايدهم بروح منه از


ترجمة الميزان ج : 18ص :433


آن خبر مي‏دهد .


گاهي هم خداي تعالي لفظ كلمه را به روح اطلاق كرده ، از آن جمله فرموده : و كلمته القاها الي مريم و روح منه .


و كانوا احق بها و أهلها - اما اينكه مؤمنين احق و سزاوارتر به كلمه تقوي بودند ، علتش اين است كه استعدادشان براي تلقي چنين عطيه‏اي الهي تمام بود .


آري ، با اعمال صالح خود استعداد خود را تكميل كرده بودند ، پس همانا سزاوارتر به كلمه تقوي بودند تا ديگران .


و اما اينكه اهل آن بودند باز براي اين بود كه به غير ايشان كسي اهليت چنين دريافتي را نداشت و كلمه اهل به معناي خاصه هر چيز است .


بعضي گفته‏اند : مراد اين است كه آنان سزاوارتر به سكينت و اهل آن بودند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : در اين جمله تقديم و تاخيري به كار رفته ، اصل جمله و كانوا اهلها و احق بها بوده .


ولي خود خواننده مي‏داند كه اين حرف صحيح نيست .


و كان الله بكل شي‏ء عليما - اين جمله به منزله دامنه كلامي است براي جمله و كانوا احق بها و اهلها و يا براي همه مطالب گذشته .


و معنايش به هر دو تقدير روشن است .


لقد صدق الله رسوله الرؤيا بالحق لتدخلن المسجدالحرام ان شاء الله امنين محلقين رؤسكم و مقصرين لا تخافون ... بعضي از مفسرين گفته‏اند : فعل صدق و كذب كه فعل ثلاثي مجردش تشديد ندارد ، دو جور مي‏تواند هر دو مفعول خود را بگيريد .


يك جور با حرف في مثل اينكه بگويي صدقت زيدا في حديثه و يا كذبت زيدا في حديثه و نيز بدون حرف مثل اين كه گفته مي‏شود : صدقت زيدا الحديث و كذبته الحديث و اما اگر همين دو كلمه به باب تفعيل برود ، و تشديد بردارد ، آن وقت مفعول دومش را حتما با حرف في مي‏گيرد ، مثلا مي‏گويي صدقت زيدا في حديثه و كذبته في حديثه .


لام در اول جمله لقد صدق الله لام سوگند است .


و جمله لتدخلن المسجد الحرام پاسخ آن سوگند است .


كلمه بالحق حال از رؤيا ، و حرف باء در آن باء ملابست است .


و آوردن جمله ان شاء الله به منظور اين است كه به بندگانش بياموزد .


و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه خدا آن رؤيايي كه قبلا نشانت داده بود ، تصديق كرد ، آن رؤيا اين بود كه به زودي ، شما اي مؤمنين داخل مسجد الحرام خواهيد شد ان شاء


ترجمة الميزان ج : 18ص :434


الله ، در حالي كه از شر مشركين ايمن باشيد ، و سرها را بتراشيد و تقصير بكنيد بدون اينكه ترسي از مشركين بر شما باشد .


فعلم ما لم تعلموا و جعل من دون ذلك فتحا قريبا - كلمه ذلك اشاره به همان مطلب قبل است كه فرمود : به زودي در كمال ايمني داخل مسجد الحرام مي‏شويد .


و مراد از جمله من دون ذلك اقرب من ذلك است ، و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي از فوائد و مصالح داخل مسجد شدنتان چيزها مي‏دانست ، كه شما نمي‏دانستيد و به همين جهت قبل از داخل شدن شما به اين وضع ، فتحي قريب قرار داد تا داخل شدن شما به اين وضع ميسر گردد .


از اينجا اين معنا روشن مي‏شود كه مراد از فتح قريب در اين آيه ، فتح حديبيه است ، چون اين فتح بود كه راه را براي داخل شدن مؤمنين به مسجد الحرام با كمال ايمني و آساني هموار كرد .


اگر اين فتح نبود ممكن نبود بدون خونريزي و كشت و كشتار داخل مسجد الحرام شوند ، و ممكن نبود موفق به عمره شوند ، و ليكن صلح حديبيه و آن شروطي كه در آن گنجانيده شد اين موفقيت را براي مسلمانان ممكن ساخت كه سال بعد بتوانند عمل عمره را به راحتي انجام دهند .


از اينجا اين معنا هم روشن مي‏گردد اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از فتح قريب در آيه فتح خيبر است ، سخني است كه از سياق آيه به دور است .


و اما اينكه بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ، فتح مكه است از آن قول بعيدتر است و سياق آيه اين معنا را مي‏رساند كه مراد از آن اين است كه شك و ترديد را از بعضي مؤمنين كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند بر طرف سازد ، چون مؤمنين خيال مي‏كردند اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در خواب ديده به زودي داخل مسجد الحرام مي‏شوند ، در حالي كه سرها تراشيده و تقصير هم كرده‏اند پيشگويي مربوط به همان سال است ، و وقتي به اين قصد از مدينه به سوي مكه حركت كردند و مشركين جلو آنان را در حديبيه گرفتند و از ورودشان به مسجد الحرام جلوگيري نمودند ، دچار شك و ترديد شدند ، خداي تعالي در اين آيه خواست اين شك و ترديد را زايل سازد .


و حاصل آيه اين است كه : آن رؤياي حقي كه خدا به رسولش نشان داد درست نشان


ترجمة الميزان ج : 18ص :435


داد ، رؤياي صادقه‏اي بود ، ليكن اينكه داخل شدن شما در مسجد الحرام و سر تراشيدن و تقصيرتان را در آن سال عقب انداخت ، براي اين بود كه قبلا فتح حديبيه را نصيب شما بكند ، تا داخل شدنتان به مسجد الحرام ميسر گردد ، چون خدا مي‏دانست در همان سالي كه رؤيا را نشان پيامبر داد شما نمي‏توانستيد بدون ترس داخل مسجد شويد .


هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله ... تفسير اين آيه در سوره توبه آيه 203 گذشت .


و معناي اينكه فرمود : و كفي بالله شهيدا اين است كه خدا شاهد بر صدق نبوت رسولش است .


و نيز شاهد بر صدق اين وعده است كه دينش به زودي بر همه اديان غلبه مي‏كند ، و يا شاهد بر اين است كه رؤياي او صادقانه است .


پس اين جمله همان طور كه ملاحظه مي‏فرماييد ، ذيلي است ناظر به مضمون اين آيه و يا آيه قبلي .


بحث روايتي


در الدر المنثور در ذيل آيه لقد رضي الله عن المؤمنين ... آمده : ابن جرير و ابن ابي حاتم و ابنمردويه از سلمة بن اكوع روايت كرده‏اند كه گفت : روزي در بيني كه دراز كشيده بوديم تا خواب قيلوله‏اي كنيم منادي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرياد زد : ايها الناس ! بيعت ، بيعت ، كه جبرئيل امين نازل شده .


ما به عجله پريديم و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه زير درخت سمرة نشسته بود رفتيم ، و با آن جناب بيعت كرديم ، در باره اينجا بود كه خداي تعالي مي‏فرمايد : لقد رضي الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة ، و چون آن روز عثمان را به مكه فرستاده بود ، خودش يك دست خود را دست عثمان حساب كرد و به دست ديگرش زد ، ما گفتيم خوش به حال عثمان ، هم بيعت كرد و هم در خانه كعبه طواف كرد ، و ما اينجا از طواف محروميم .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر فلان مقدار صبر مي‏كرد طواف نمي‏كرد مگر بعد از طواف من .


و نيز در آن كتابست كه عبد بن حميد ، مسلم ، ابن مردويه از مفضل بن يسار روايت كرده‏اند كه گفت : بياد دارم كه در روز شجره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با مردم بيعت مي‏كرد و من شاخه‏اي از درخت را بر بالاي سر آنها گرفته بودم ، و ما هزار و چهار صد نفر


ترجمة الميزان ج : 18ص :436


بوديم ، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم ، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم .


مؤلف : اينكه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بوده‏اند در رواياتي ديگر نيز آمده .


و در بعضي از روايات آمده كه هزار و سيصد .


و در بعضي هزار و هشتصد نفر بودند .


و همچنين در بعضي آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده .


و در بعضي ديگر آمده بر سر جان دادن بوده است .


و نيز در همان كتاب است كه احمد از جابر ، و مسلم از ام بشر ، از خود بشر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : احدي از آنانكه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمي‏شود .


باز در همان كتابست كه ابن ابي حاتم از ابن عباس روايت آورده كه در تفسير آيه فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة عليهم گفته : اين سكينت تنها به كساني نازل شد كه خدا در آنان وفائي سراغ داشت .


مؤلف : اين روايت ، روايت قبلي را تخصيص مي‏زند ، و مي‏فرمايد چنان نيست كه همه آنهايي كه بيعت كردند داخل آتش نشوند ، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند ، دليلش هم آيه قبل است كه مي‏فرمايد : ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من أوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما كه ترجمه‏اش گذشت .


و از آن برمي‏آيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند ، و بعضي بيعت خود را شكستند ، چون شرط كرده بود كساني اجر عظيم دارند - و در نتيجه خدا هم از آنان راضي است - كه وفا به عهد نموده آن را نشكستند .


و قمي هم اين معنا را در تفسير خود آورده ، و گويا گفتارش كلام امام باشد .


و نيز در الدر المنثور در ذيل جمله اذ جعل الذين كفروا ... آمده كه ابن ابي شيبه ، احمد ، بخاري ، مسلم ، نسائي ، ابن جرير ، طبراني ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب دلائل - از سهل بن حنيف روايت كرده‏اند كه در روز جنگ صفين گفت : نفس خود را متهم بدانيد ( و او را مورد اعتماد قرار ندهيد ، چون به زودي مسير خود را تغيير مي‏دهد ) ما در روزن حديبيه كوشش مي‏كرديم آن صلحي كه بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مشركين برقرار شد برقرار نشود ، و تاخير افتد ، و ميل داشتيم دست به جنگ نزنيم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :437


عمر نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، عرضه داشت : يا رسول الله ! مگر ما بر حق نيستيم ، و مشركين بر باطل نيستند ؟ فرمود : آري همينطور است .


عرضه داشت : مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند ؟ فرمود : بلي همينطور است .


عرضه داشت : پس چرا دين خود را لكه‏دار كنيم ، و تن به پستي دهيم ، و بدون اينكه خدا بين ما و آنان حكم كند برگرديم ؟ فرمود : اي پسر خطاب من فرستاده خدايم ، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمي‏گذارد .


عمر برگشت و خشمش فرو نشست ، تا آنكه نزد ابو بكر رفت و پرسيد : اي ابو بكر مگر ما بر حق نيستيم ، و مشركين بر باطل نيستند ؟ گفت : چرا .


پرسيد مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند ؟ ابو بكر گفت : چرا .


عمر گفت پس چرا ننگي در دين خود وارد آورديم .


گفت ، اي پسر خطاب ! او رسول خدا است ، و خداي تعالي هرگز او را وا نمي‏گذارد .


پس سوره فتح نازل شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به دنبال عمر فرستاد ، و سوره را برايش قرائت كرد .


عمر گفت : يا رسول الله ! آيا اين صلح فتح است ؟ فرمود : بله و در كتاب كمال الدين به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در تفسير آيه لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما فرمود : اگر خدا كفاري كه در پشت پدران مؤمنند و مؤمنيني كه در پشت پدران كافرند بيرون مي‏آورد ، آن وقت كفار حاضر را عذاب مي‏كرد .


مؤلف : اين معنا در رواياتي ديگر نيز آمده .


و در كافي به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از كلام خداي عز و جل پرسيدم كه مي‏فرمايد : و ألزمهم كلمة التقوي فرمود : كلمه تقوي همان ايمان است .


و در الدر المنثور است كه ترمذي و عبد الله بن احمد - در كتاب زوائد المسند - و ابن جرير و دارقطني - در كتاب الافراد - و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب اسماء و صفات - از ابي بن كعب از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : منظور از كلمه تقوي در جمله و ألزمهم كلمة التقوي كلمه لا اله الا الله است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :438


مؤلف : الدر المنثور اين معنا را به طريقي ديگر از علي (عليه‏السلام‏) و سلمة بن اكوع و ابو هريره روايت كرده .


از طرق شيعه نيز روايت شده ، همچنان كه در علل به سند خود از حسن بن عبد الله از آباء و از جدش حسن بن علي (عليهماالسلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي كه سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر را تفسير كرده فرموده : لا اله الا الله به معناي وحدانيت خدا است و اينكه خدا اعمال را جز با توحيد قبول نمي‏كند .


و همين كلمه ، كلمه تقوي است ، كه كفه ترازوي اعمال در روز قيامت با آن سنگين مي‏شود .


و در مجمع البيان در داستان فتح خيبر مي‏گويد : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از حديبيه به مدينه آمد ، بيست روز در مدينه ماند آنگاه براي جنگ خيبر خيمه زد .


ابن اسحاق به سندي كه به مروان اسلمي دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت : با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سوي خيبر رفتيم ، همين كه نزديك خيبر شديم و قلعه‏هايش از دور پيدا شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : بايستيد .


مردم ايستادند ، فرمود : بار الها ! اي پروردگار آسمانهاي هفتگانه و آنچه كه بر آن سايه افكنده‏اند ، و اي پروردگار زمينهاي هفتگانه و آنچه بر پشت دارند ، و اي پروردگار شيطانها و آنچه گمراهي كه دارند ، از تو خير اين قريه و خير اهلش و خير آنچه در آنست را مسالت مي‏دارم ، و از شر اين محل و شر اهلش و شر آنچه در آنست به تو پناه مي‏برم ، آنگاه فرمود : راه بيفتيد به نام خدا و از سلمة بن اكوع نقل كرده كه گفت : ما با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سوي خيبر رفتيم شبي در حال حركت بوديم مردي از لشكريان به عنوان شوخي به عامر بن اكوع گفت : كمي از شروورهايت ( يعني از اشعارت ) براي ما نمي‏خواني ؟ و عامر مردي شاعر بود شروع كرد به سرودن اين اشعار : لا هم لو لا أنت ما حجينا و لا تصدقنا و لا صلينا فاغفر فداء لك ما اقتنينا و ثبت الاقدام ان لاقينا و أنزلن سكينة علينا انا اذا صيح بنا اتينا و بالصياح عولوا علينا .



ترجمة الميزان ج : 18ص :439


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد اين كه شتر خود را با خواندن شعر مي‏راند كيست ؟ عرضه داشتندعامر است .


فرمود : خدا رحمتش كند .


عمر كه آن روز اتفاقا بر شتري خسته سوار بود شتري كه مرتب خود را به زمين مي‏انداخت ، عرضه داشت يا رسول الله عامر به درد ما مي‏خورد از اشعارش استفاده مي‏كنيم دعا كنيم زنده بماند .


چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در باره هر كس كه مي‏فرمود خدا رحمتش كند در جنگ كشته مي‏شد .


مي‏گويند همين كه جنگ جدي شد ، و دو لشكر صف‏آرايي كردند ، مردي يهودي از لشكر خيبر بيرون آمد و مبارز طلبيد و گفت : قد علمت خيبر أني مرحب شاكي السلاح بطل مجرب اذا الحروب اقبلت تلهب از لشكر اسلام عامر بيرون شد و اين رجز را بگفت : قد علمت خيبر أني عامر شاكي السلاح بطل مغامر اين دو تن به هم آويختند ، و هر يك ضربتي بر ديگري فرود آورد ، و شمشير مرحب به سپر عامر خورد ، و عامر از آنجا كه شمشيرش كوتاه بود ، ناگزير تصميم گرفت به پاي يهودي بزند ، نوك شمشيرش به ساق پاي يهودي خورد ، و از بس ضربت شديد بود شمشيرش ، در برگشت به زانوي خودش خورد و كاسه زانو را لطمه زد ، و از همان درد از دنيا رفت .


سلمه مي‏گويد : عده‏اي از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گفتند عمل عامر بي اجر و باطل شد ، چون خودش را كشت .


من نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شرفياب شدم ، و مي‏گريستم عرضه داشتم يك عده در باره عامر چنين مي‏گويند ، فرمود : چه كسي چنين گفته .


عرض كردم چند نفر از اصحاب .


حضرت فرمود دروغ گفتند ، بلكه أجري دو چندان به او مي‏دهند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :440


مي‏گويد : آنگاه اهل خيبر را محاصره كرديم ، و اين محاصره آنقدر طول كشيد كه دچار مخمصه شديدي شديم ، و سپس خداي تعالي آنجا را براي ما فتح كرد ، و آن چنين بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) لواي جنگ را به دست عمر بن خطاب داد، و عده‏اي از لشكر با او قيام نموده جلو لشكر خيبر رفتند ، ولي چيزي نگذشت كه عمر و همراهيانش فرار كرده نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگشتند ، در حالي كه او همراهيان خود را مي‏ترسانيد و همراهيانش او را مي‏ترساندند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دچار درد شقيقه شد ، و از خيمه بيرون نيامد ، و فرمود : وقتي سرم خوب شد بيرون خواهم آمد .


بعد پرسيد : مردم با خيبر چه كردند ؟ جريان عمر را برايش گفتند فرمود : فردا حتما پرچم جنگ را به مردي مي‏دهم كه خدا و رسولش را دوست مي‏دارد ، و خدا و رسول او ، وي را دوست مي‏دارند ، مردي حمله‏ور كه هرگز پا به فرار نگذاشته ، و از صف دشمن برنمي‏گردد تا خدا خيبر را به دست او فتح كند .


بخاري و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت كرده‏اند كه گفت : يعقوب بن عبد الرحمان اسكندراني از ابي حازم برايم حديث كرد ، و گفت : سعد بن سهل برايم نقل كرد كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در واقعه خيبر فرمود فردا حتما اين پرچم جنگ را به مردي مي‏دهم كه خداي تعالي به دست او خيبر را فتح مي‏كند ، مردي كه خدا و رسولش را دوست مي‏دارد ، و خدا و رسول او وي را دوست مي‏دارند ، مردم آن شب را بااين فكر به صبح بردند كه فردا رايت را به دست چه كسي مي‏دهد .


وقتي صبح شد مردم همگي نزد آن جناب حاضر شدند در حالي كه هر كس اين اميد را داشت كه رايت را به دست او بدهد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : علي ابن ابي طالب كجاست ؟ عرضه داشتند يا رسول الله او درد چشم كرده .


فرمود : بفرستيد بيايد .


رفتند و آن جناب را آوردند .


حضرت آب دهان خود را به ديدگان علي (عليه‏السلام‏) ماليد ، و در دم بهبودي يافت ، به طوري كه گوئي اصلا درد چشم نداشت ، آنگاه رايت را به وي داد .


علي (عليه‏السلام‏) پرسيد : يا رسول الله ! با آنان قتال كنم تا مانند ما مسلمان شوند ؟ فرمود : بدون هيچ درنگي پيش روي كن تا به درون قلعه‏شان درآئي ، آنگاه در آنجا به اسلام دعوتشان كن ، و حقوقي را كه خدا به گردنشان دارد برايشان بيان كن ، براي اينكه به خدا سوگند اگر خداي تعالي يك مرد را به دست تو هدايت كند براي تو بهتر است از اينكه نعمت‏هاي مادي و گرانبها داشته باشي .



ترجمة الميزان ج : 18ص :441


سلمه مي‏گويد : از لشكر دشمن مرحب بيرون شد ، در حالي كه رجز مي‏خواند ، و مي‏گفت : قد علمت خيبر أني مرحب ... ، و از بين لشكر اسلام علي(عليه‏السلام‏) به هماورديش رفت در حالي كه مي‏سرود : انا الذي سمتني امي حيدره كليث غابات كريه المنظره او فيهم بالصاع كيل السندره آنگاه از همان گرد راه با يك ضربت فرق سر مرحب را شكافت و به خاك هلاكتش انداخت و خيبر به دستش فتح شد .


اين روايت را مسلم هم در صحيح خود آورده .


ابو عبد الله حافظ به سند خود از ابي رافع ، برده آزاد شده رسول خدا ، روايت كرده كه گفت : ما با علي (عليه‏السلام‏) بوديم كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را به سوي قلعه خيبر روانه كرد ، همين كه آن جناب به قلعه نزديك شد ، اهل قلعه بيرون آمدند و با آن جناب قتال كردند .


مردي يهودي ضربتي به سپر آن جناب زد ، سپر از دست حضرتش بيفتاد ، ناگزير علي (عليه‏السلام‏) درب قلعه را از جاي كند ، و آن را سپر خود قرار داد و اين درب همچنان در دست آن حضرت بود و جنگ مي‏كرد تا آن كه قلعه به دست او فتح شد ، آنگاه درب را از دست خود انداخت .


به خوبي به ياد دارم كه من با هفت نفر ديگر كه مجموعا هشت نفر مي‏شديم هر چه كوشش كرديم كه آن درب را تكان داده و جابجا كنيم نتوانستيم .


و نيز به سند خود از ليث بن ابي سليم از ابي جعفر محمد بن علي روايت كرده كه فرمود : جابر بن عبد الله برايم حديث كرد كه علي (عليه‏السلام‏) در جنگ خيبر درب قلعه را روي دست بلند كرد ، و مسلمانان دسته دسته از روي آن عبور كردند با اينكه سنگيني آن درب به قدري بود كه چهل نفر نتوانستند آن را بلند كنند .


و نيز گفته كه از طريقي ديگر از جابر روايت شده كه گفت : سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاي اولش برگردانند .


و نيز به سند خود از عبد الرحمان بن ابي ليلي روايت كرده كه گفت : علي


ترجمة الميزان ج : 18ص :442


(عليه‏السلام‏) همواره در گرما و سرما ، قبايي باردار و گرم مي‏پوشيد ، و از گرما پروا نمي‏كرد ، اصحاب من نزد من آمدند و گفتند : ما از امير المؤمنين چيزي ديده‏ايم ، نمي‏دانيم تو هم متوجه آن شده‏اي يا نه ؟ پرسيدم چه ديده‏ايد ؟ گفتند : ما ديديم كه حتي در گرماي سخت با قبائي باردار و كلفت بيرون مي‏آيد ، بدون اينكه از گرما پروايي داشته باشد ، و بر عكس در سرماي شديد با دو جامه سبك بيرون مي‏آيد ، بدون اينكه از سرما پروايي كند ، آيا تو در اين باره چيزي شنيده‏اي ؟ من گفتم : نه چيزي نشنيده‏ام .


گفتند : پس از پدرت بپرس شايد او در اين باب اطلاعي داشته باشد ، چون او با آن جناب همراز بود .


من از پدرم ابي ليلي پرسيدم ، او هم گفت : چيزي در اين باب نشنيده‏ام .


آنگاه به حضور علي (عليه‏السلام‏) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤال را در ميان نهاد .


علي (عليه‏السلام‏) فرمود : مگر در جنگ خيبر نبودي ؟ عرضه داشتم چرا .


فرمود يادت نيست كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ابو بكر را صدا كرد ، و بيرقي به دستش داده روانه جنگ يهود كرد ، ابو بكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد ، مردم را به هزيمت برگردانيد ، سپس عمر را فرستاد و لوائي به دست او داده روانه‏اش كرد .


عمر همين كه به لشكر يهود نزديك شد و به قتال پرداخت پا به فرار گذاشت .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : رايت جنگ را امروز به دست مردي خواهم داد كه خدا و رسول را دوست مي‏دارد ، و خدا و رسول هم او را دوست مي‏دارند ، و خدا به دست او كه مردي كرار و غير فرار است قلعه را فتح مي‏كند ، آنگاه مرا خواست ، و رايت جنگ به دست من داد ، و فرمود : بارالها او را از گرما و سرما حفظ كن .


از آن به بعد ديگر سرما و گرمايي نديدم .


همه اين مطالب از كتاب دلائل النبوة تاليف امام ابي بكر بيهقي نقل شده .


طبرسي مي‏گويد : بعد از فتح خيبر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرتب ساير قلعه‏ها را يكي پس از ديگري فتح كرد و اموال را حيازت نمود ، تا آنكه رسيدند به قلعه وطيح و قلعه سلالم كه آخرين قلعه‏هاي خيبر بودند آن قلعه‏ها را هم فتح نمود و ده روز و اندي محاصره‏شان كرد .


ابن اسحاق مي‏گويد : بعد از آنكه قلعه قموص كه قلعه ابي الحقيق بود فتح شد ، صفيه دختر حي بن اخطب و زني ديگر كه با او بود اسير شدند .


بلال آن دو را از كنار كشتگان يهود عبور داد ، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد ، صيحه زد ، و صورت خود را خراشيد


ترجمة الميزان ج : 18ص :443


و خاك بر سر خود ريخت .


چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين صحنه را ديد فرمود : اين زن فتنه‏انگيز را از من دور كنيد و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جاي دادند ، و خود ردائي به روي او افكند .


مسلمانان فهميدند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را براي خود انتخاب فرموده ، آنگاه وقتي از آن زن يهودي آن وضع را ديد به بلال فرمود اي بلال مگر رحمت از دل تو كنده شده كه دو تا زن داغديده را از كنار كشته مردانشان عبور مي‏دهي ؟ از سوي ديگر صفيه در ايام عروسي‏اش كه بنا بود به خانه كنانةبن ربيع بن ابي الحقيق برود ، شبي در خواب ديد ماهي به دامنش افتاد ، و خواب خود را به همسرش گفت .


كنانه گفت : اين خواب تو تعبيري ندارد جز اينكه آرزو داري همسر محمد پادشاه حجاز شوي ، و سيلي محكمي به صورتش زد ، به طوري كه چشمان صفيه از آن سيلي كبود شد ، و آن روزي كه او را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آوردند ، اثر آن كبودي هنوز باقي مانده بود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : اين كبودي چشم تو از چيست ؟ صفيه جريان را نقل كرد .


ابن ابي الحقيق شخصي را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاد كه در يك جا جمع شويم با شما صحبتي دارم .


حضرت پذيرفت .


ابن ابي الحقيق تقاضاي صلح كرد ، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعه‏ها مانده‏اند محفوظ باشد ، و متعرض ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند ، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضي آن بيرون شوند ، و هر چه مال و زمين و طلا و نقره و چارپايان و اثاث و لباس دارند براي مسلمانان بگذارند ، و تنها با يك دست لباس كه به تن دارند بروند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم اين پيشنهاد را پذيرفت به شرطي كه از اموال چيزي از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ايشان بري خواهد بود .


ابن ابي الحقيق پذيرفت و بر اين معنا صلح كردند .


مردم فدك وقتي اين جريان را شنيدند پيكي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند كه به ما هم اجازه بده بدون جنگ از ديار خود برويم ، و جان خود را سالم بدر ببريم ، و هر چه مال داريم براي مسلمين بگذاريم .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم پذيرفت .


و آن كسي كه بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و اهل فدك پيام رد و بدل مي‏كرد ، محيصة بن مسعود يكي از بني حارثه بود .



ترجمة الميزان ج : 18ص :444


بعد از آنكه يهوديان بر اين صلحنامه تن در دادند ، پيشنهاد كردند كه اموال خيبر را به ما واگذار كه ما به اداره آن واردتر هستيم تا شما ، و عوائد آن بين ما و شما به نصف تقسيم شود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم پذيرفت به اين شرط كه هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم اين حق را داشته باشيم .


اهل فدك هم به همين قسم مصالحه كردند ، در نتيجه اموال خيبر بين مسلمانان تقسيم شد ، چون با جنگ فتح شده بود ، ولي املاك فدك خالص براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شد ، براي اينكه مسلمانان در آنجا جنگي نكرده بودند .


بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آرامشي يافت زينب دختر حارث همسر سلام بن مشكم و برادرزاده مرحب گوسفندي بريان براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هديه فرستاد ، قبلا پرسيده بود كه آن جناب از كدام يك از اجزاي گوسفند بيشتر خوشش مي‏آيد ؟ گفته بودند از پاچه گوسفند ، و بدين جهت از سمي كه در همه جاي گوسفند ريخته بود ، در پاچه آن بيشتر ريخت ، و آنگاه آن را براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورد ، و جلو آن حضرت گذاشت .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پاچه گوسفند را گرفت و كمي از آن در دهان خود گذاشت ، و بشر بن براء ابن معرور هم كه نزد آن جناب بود ، استخواني را برداشت تا آن را بليسد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود از خوردن اين غذا دست بكشيد كه شانه گوسفند به من خبر داد كه اين طعام مسموم است .


آنگاه زينب را صدا زدند ، و او اعتراف كرد ، پرسيد : چرا چنين كردي ؟ گفت براي اينكه مي‏داني چه بر سر قوم من آمد ؟ پيش خود فكر كردم اگر اين مرد پيغمبر باشد ، از ناحيه غيب آگاهش مي‏كنند ، و اگر پادشاهي باشد داغ دلم را از او گرفته‏ام ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جرم او گذشت ، و بشر بن براء با همان يك لقمه‏اي كه خورده بود درگذشت .


مي‏گويد : در مرضي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آن مرض از دنيا رفت مادر بشر بن براء وارد شد بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا از آن جناب عيادت كند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي ام بشر آن لقمه‏اي كه من با پسرت در خيبر خورديم ! مدام اثرش به من برمي‏گردد و اينك نزديك است رگ قلب مرا قطع كند .


و مسلمانان معتقدند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با اينكه خداي تعالي او را به نبوت گرامي داشته بود به شهادت از دنيا رفت .


ترجمة الميزان ج : 18ص :445


محَمَّدٌ رَّسولُ اللَّهِوَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلي الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنهُمْتَرَاهُمْ رُكَّعاً سجَّداً يَبْتَغُونَ فَضلاً مِّنَ اللَّهِ وَ رِضوَناًسِيمَاهُمْ في وُجُوهِهِم مِّنْ أَثَرِ السجُودِذَلِك مَثَلُهُمْ في التَّوْرَاةِوَ مَثَلُهُمْ في الانجِيلِ كَزَرْعٍ أَخْرَجَ شطئَهُ فَئَازَرَهُ فَاستَغْلَظ فَاستَوَي عَلي سوقِهِ يُعْجِب الزُّرَّاعَ لِيَغِيظ بهِمُ الْكُفَّارَوَعَدَ اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ عَمِلُوا الصلِحَتِ مِنهُم مَّغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِيمَا(29)


ترجمه آيه


محمد رسول خدا است و كساني كه با او هستند عليه كفار شديد و بي رحمند و در بين خود رحيم و دلسوزند ، ايشان را مي‏بيني كه همواره در ركوع و سجودند و در طلب فضل و رضوان خدايند .


علامتشان در رخسارشان از اثر سجده نمايان است ، اين وصف ايشان است در تورات و اما وصف آنان در انجيل اين است كه چون زراعتي هستند كه از شدت بركت پيرامونش جوانه‏هايي مي‏زند و آن جوانه‏ها هم كلفت مي‏شود و مستقيم بر پاي خود مي‏ايستد به طوري كه برزگران را به شگفت مي‏آورد ( مؤمنين نيز اين طورند ) ، اين براي آن است كه كفار را به خشم آورد ، خدا به كساني كه ايمان آورده و از آن بين به كساني كه اعمال صالح هم مي‏كنند وعده مغفرت و اجري عظيم داده ( 29 ) .


بيان آيه


اين آيه خاتمه سوره است و پيامبر را توصيف مي‏كند ، و نيز آنهايي را كه با اويند به


ترجمة الميزان ج : 18ص :446


اوصافي مي‏ستايد كه در تورات و انجيل ستوده .


و مؤمنين را كه عمل صالح انجام داده‏اند وعده جميل مي‏دهد .


اين آيه متصل به آيه قبل است ، چون در آن آيه مي‏فرمود كه او رسول خود را به هدايت و دين حق فرستاده .


محمد رسول الله ... ظاهرا اين جمله مركب است از مبتدا و خبر ، و كلامي است تمام .


بعضي گفته‏اند : محمد خبر مبتدائي است كه حذف شده و آن ضميري است كه به كلمه رسول در آيه سابق برمي‏گردد و تقديرش هو محمد مي‏باشد و رسول الله عطف بيان و يا صفت و يا بدل است .


بعضي ديگر گفته‏اند : محمد مبتدا و رسول الله عطف بيان ، يا صفت و يا بدل است و الذين معه هم عطف بر مبتدا و جمله أشداء علي الكفار ... خبر مبتدا است .


و الذين معه اشداء علي الكفار رحماء بينهم - اين جمله نيز مركب است از مبتدا و خبر .


پس كلام در اين صدد است كه مؤمنين به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را توصيف كند ، و شدت و رحمت كه دو صفت متضاد است از صفات ايشان شمرده شده .


و جمله أشداء علي الكفار را مقيد كرد به جمله رحماء بينهم تا توهمي كه ممكن بود بشود دفع كرده باشد ، و ديگر كسي نپندارد كه شدت و بي‏رحمي نسبت به كفار ، باعث مي‏شود مسلمانان به طور كلي و حتي نسبت به خودشان هم سنگدل شوند لذا دنبال اشداء فرمود رحماء بينهم يعني در بين خود مهربان و رحيمند .


و اين دو جمله مجموعا افاده مي‏كند كه سيره مؤمنين با كفار شدت و با مؤمنين رحمت است .


تراهم ركعا سجدا - كلمه ركع و همچنين كلمه سجد جمع راكع و ساجد است .


و مراد از اينكه فرمود : مؤمنين را راكع و ساجد مي‏بيني اين است كه مؤمنين نماز مي‏خوانند .


و كلمه تراهم استمرار را مي‏رساند .


و حاصل معناي جمله اين است كه : مؤمنين مستمر در خواندن نمازند .


و جمله مورد بحث خبر دوم است براي مبتداي گذشته ، يعني كلمه و الذين معه .


يبتغون فضلا من الله و رضوانا - كلمه ابتغاء كه مصدر يبتغون است به معناي طلب است .


و كلمه فضل به معناي عطيه است كه در اينجا منظور از آن ثواب است .


و كلمه رضوان به معناي خشنودي است ، همچنان كه كلمه رضا به اين معنا است ، ولي كلمه رضوان در رساندن اين معنا بليغ‏تر است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :447


در جمله مورد بحث دو احتمال هست : يكي اينكه بياني باشد براي نتيجه‏اي كه از ركوع و سجود خود در نظر دارند كه در اين صورت مناسب‏تر آنست كه جمله ، حال از ضمير مفعول يعني ضمير هم در جمله تراهم باشد .


ديگر اينكه بياني باشد براي نتيجه زندگي مؤمنين به طور كلي ، همچنان كه ظاهرش هم همين است ، آن وقت در اين صورت اين جمله نيز خبر سومي مي‏شود براي و الذين معه .


سيماهم في وجوههم من اثر السجود - كلمه سيما به معناي علامت است .


و جمله سيماهم في وجوههم روي هم مبتدا و خبر ، و جمله من اثر السجود حال ضميري است كه در باطن خبر است و به سيما بر مي‏گردد .


و يا بيان است براي سيما ، و معنايش اين است كه : سجده آنان براي خدا به عنوان تذلل و تخشع براي او است و اين سجده در چهره آنان اثري گذاشته ، و آن اثر سيماي خشوع براي خداست ، كه هر كس ايشان را ببيند با آن سيما ايشان را مي‏شناسد .


و قريب به اين معنا روايتي است از امام صادق (عليه‏السلام‏) كه فرموده : منظور شب‏زنده‏داري به نماز است .


و روايت را صدوق در كتاب فقيه، و مفيد در روضة الواعظين بدون ذكر سند از عبد الله بن سنان از آن جناب نقل كرده‏اند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از سيما ، اثر خاكي است كه در پيشاني دارند ، چون مؤمنين همواره بر خاك سجده مي‏كنند ، نه بر فرش و جامه .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ، سيماي مؤمنين در روز قيامت است كه محل سجده آنان در آن روز مانند چراغ مي‏درخشد و نور مي‏دهد .


ذلك مثلهم في التورية و مثلهم في الانجيل - كلم مثل به معناي صفت است ، يعني اين توصيفي كه ما از ايشان كرديم و گفتيم اشداء بر كفار و مهربانان در بين خود هستند ... ، همانوصفي است كه ما در دو كتاب تورات و انجيل ايشان را به آن اوصاف ستوده‏ايم .


پس جمله و مثلهم في الانجيل عطف است بر جمله مثلهم في التورية .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : جمله و مثلهم في الانجيل عطف بر ما قبل نيست ، بلكه آغاز كلامي ديگر است ، و مبتدايي است كه خبرش جمله كزرع أخرج شطئه ... مي‏باشد ، در


ترجمة الميزان ج : 18ص :448


نتيجه وصف مؤمنين در تورات همان است كه فرمود : اشداء علي الكفار تا جمله من اثر السجود .


و وصفشان در انجيل اين است كه : ايشان مانند زرعي هستند كه در اطرافش جوانه زده باشد ... كزرع اخرج شطئه فازره فاستغلظ فاستوي علي سوقه يعجب الزراع - شطا گياه به معناي آن جوانه‏هايي است كه از خود گياه به وجود مي‏آيد و در اطراف آن مي‏رويد ، و كلمه ايزار كه مصدر ازره است ، به معناي اعانت و ياري است .


و كلمه استغلاظ به معناي رو به غلظت نهادن است .


و كلمه سوق جمع ساق است .


و كلمه زراع جمع زارع است .


و معناي آيه اين است كه : مثل مؤمنين مثل زراعت و گياهي است كه از كثرت بركت جوانه‏هايي هم در پيرامون خود رويانده باشد ، و آن را كمك كند تا آن نيز قوي و غليظ شده ، مستقلا روي پاي خود بايستد ، بطوري كه برزگران از خوبي رشد آن به شگفت درآمده باشند .


و اين آيه به اين نكته اشاره مي‏كند كه خداي تعالي در مؤمنين بركت قرار داده ، و روز بروز به عده و نيروي آنان اضافه مي‏شود .


و به همين جهت دنبال اين كلام فرمود : ليغيظ بهم الكفار تا خداوند به وسيله آنان كفار را به خشم آورد .


وعد الله الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم مغفرة و اجرا عظيما - ضمير منهم به الذين معه برمي‏گردد .


و كلمه من به طوري كه از ظاهر چنين كلامي برمي‏آيد تبعيض را مي‏رساند ، و از اين كلام استفاده مي‏شود كه مغفرت و اجر عظيم در حدوث و بقائش هم مشروط به ايمان است و هم مشروط است به عمل صالح .


پس اگر از كساني كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند افرادي بوده باشند كه در باطن ايمان نداشته‏اند ، و مانند منافقين ايمانشان زباني بوده ، و توانسته‏اند نفاق خود را از ديگران پنهان بدارند ، ( چون بعضي از منافقين معروف به نفاق بودند ، و بعضي از آنها معروف به ايمان ) ، چنين كساني مغفرت و اجر عظيم ندارند ، همچنان كه آيه شريفه و من اهل المدينة مردوا علي النفاق لا تعلمهم نحن نعلمهم از وجود چنين منافقيني خبر مي‏دهد .


و نيز اگر كساني كه با رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند در آغاز ايمان آوردند ، ولي بعدا به شرك و كفر گرائيدند ، آنان نيز مغفرت و اجر عظيم ندارند ، همچنان كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :449


آيه شريفه ان الذين ارتدوا علي ادبارهم من بعد ما تبين لهم الهدي ... و لو نشاء لاريناكهم فلعرفتهم بسيماهم از وجود آنان خبر مي‏دهد .


و نيز اگر كسي از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آورد - و واقعا هم ايمان آورد - و به سوي كفر و شرك برنگشت ، ولي عمل صالح هم نكرد ، او نيز مغفرت و اجر عظيم ندارد .


همچنانكه از آيات افك هم اينمعنا استفاده مي‏شود ، چون بعضي از كساني كه در اين واقعه دست داشتند صحابي بودند ، بدري هم بودند ، و در عين حال خداي تعالي در باره‏شان مي‏فرمايد : ان الذين يرمون المحصنات الغافلات المؤمنات لعنوا في الدنيا و الاخرة و لهم عذاب عظيم با اين حال آنهايي كه نسبت زنا به عايشه دادند ، جزء مؤمنين بودند ولي در عين حال ، مغفرت و اجر عظيم ندارند .


و نيز از آيه ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا - اگر فاسقي برايتان خبري آورد تحقيق كنيد كه در باره وليد بن عقبه است برمي‏آيد كه در عين اينكه صحابي بود و جزء مؤمنين به شمار مي‏رفت ولي فاسق شده ، و به حكم آيه فان الله لا يرضي عن القوم الفاسقين خدا از مردم فاسق راضي نمي‏شود .


و نظير اين اشتراط ، يعني شرط ايمان واقعي و عمل صالح ، اشتراط وفاء است ، كه در آيه شريفه ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث علي نفسه و من أوفي بما عاهد عليه الله فسيؤتيه اجرا عظيما گذشت .


و ابن عباس هم در روايتي كه آن نيز گذشت از آيه فعلم ما في قلوبهم فانزل السكينة عليهم اين طور فهميد و گفت : سكينت بر كسي نازل مي‏شود كه خدا در دل او وفائي سراغ داشته باشد .


باز نظير آيه مورد بحث در اشتراط ، شرايط مذكور در آيه وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم في الارض ... و من كفر بعد ذلك فاولئك هم الفاسقون است كه مي‏فرمايد خداي تعالي به كساني كه ايمان آورده ، و عمل صالح


ترجمة الميزان ج : 18ص :450


كردند ، وعده داده كه ايشان را در زمين جانشين كند ... و هر كس بعد از ايمان آوردن كفر بورزد ، آنان فاسقانند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه من در آيه شريفه بيانيه است ، نه تبعيضي ، و در نتيجه وعده در آيه يعني وعده مغفرت و اجر عظيم ، شامل تمامي افرادي كه با پيامبر بودند، يعني شامل تمامي صحابه آن جناب ، مي‏شود ، هر چند كه منافق شناخته شده ، يا منافق شناخته نشده و يا فاقد عمل صالح و يا فاسق بوده باشند .


اين حرف صحيح نيست : زيرا به طوري كه ديگران هم گفته‏اند كلمه من اگر بيانيه باشد به هيچ وجه داخل بر ضمير نمي‏شود ، و در كلام عرب چنين چيزي سابقه ندارد .


و اگر اين مفسرين به آيه لو تزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم استشهاد كنند كه كلمه من با اينكه بيانيه است بر ضمير هم داخل شده ، جواب مي‏گوييم اين استشهاد وقتي درست است كه ضمير در تزيلوا تنها به مؤمنين برگردد ، و ضمير منهم به كفار برگردد ، و حال آنكه در تفسير آيه گفتيم هر دو ضمير به مجموع مؤمنين و كفار مكه برمي‏گردد ، و در نتيجه كلمه من در آنجا نيز تبعيضي است ، نه بيانيه ، پس استشهاد درست نيست .


و بعد از همه اين حرفها اگر وعده مغفرت يا خود مغفرت شامل همه نامبردگان ، به طور مطلق بشود و هيچ شرطي از ايمان و عمل صالح در كار نباشد ، و همه آمرزيده باشند - چه ايمان داشته باشند ، و چه مشرك باشند ، چه عمل صالح كرده باشند و چه عمل فسق انجام داده باشند - بايد به طور قطع و به روشني ملتزم شويم به اينكه تمامي تكاليف ديني در باره غير مؤمنين لغو و بيهوده بوده ، و اصلا تكليف از آنان برداشته شده .


و اين مطلبي است كه قرآن و سنت آن را به شدت دفع مي‏كند .


پس اشتراط مذكور اشتراطي است صحيح كه في نفسه هر چند آيه و روايتي آن را نگفته باشد واقعيت دارد .


خداي تعالي حتي در باره انبيايش فرموده : و لو أشركوا لحبط عنهم ما كانوا يعملون و اشتراط ايمان را حتي در مورد انبيايش با اينكه معصوم بودند اثبات كرده ، آن وقت چگونه مي‏توانيم در ديگران آن را معتبر نشماريم .


حال اگر بگويي : اشتراط وعده مغفرت و اجر عظيم به ايمان و عمل صالح ، اشتراطي است عقلي ، كه بيانشگذشت ، و نمي‏شود آن را انكار كرد ، و ليكن سياق آيه وعد الله


ترجمة الميزان ج : 18ص :451


الذين امنوا و عملوا الصالحات منهم شهادت مي‏دهد به اينكه اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم ايمان داشته‏اند و هم عمل صالح ، و خلاصه واجد شرط بوده‏اند .


مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه كلمه منهم را بعد از جمله الذين امنوا و عملوا الصالحات آورد كه مي‏فهماند عمل صالح .


جداي از آنان نبوده ، بخلاف آيه وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم كه به قول بعضي از مفسرين چنين دلالتي ندارد .


باز مؤيد اين حرف ، مدحي است كه از مؤمنين كرده ، و فرموده : تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا چون از اين تعبير استمرار در ركوع و سجود استفاده مي‏شود .


در پاسخ مي‏گوييم : اما اينكه كلمه منهم در آيه شريفه بعد از جمله الذين امنوا و عملوا الصالحات آمده ، براي اين نيست كه دلالت كند بر اينكه عمل صالح منفك از اصحاب رسول خدا نبوده ، بلكه براي اين است كه موضوع حكم مجموع دو طائفه الذين آمنوا و عملوا الصالحات بود ، و اثر مغفرت و اجر بر صرف ايمان و بدون عمل صالح مترتب نمي‏شود ، و كلمه منهم هم از آنجايي كه متعلق به مجموع موضوع است ، لذا جا دارد كه بعد از تمام شدن موضوع يعني بعد از ذكر الذين آمنوا و نيز و عملوا الصالحات گفته شود .


و اما در آيه شريفه وعد الله الذين امنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم كه ضمير منكم بعد از ذكر ايمان و قبل از ذكر عمل صالحات آمده ، براي اين بوده كه وجهه كلام و هدف آن بشارت دادن مؤمنين است ، و در چنين زمينه‏اي مناسب‏تر آنست كه در مخاطب قرار دادن مؤمنين شتاب شود ، تا زودتر خرسند گشته و از شنيدن بشارت خوشحال گردند .


پس نمي‏توان گفت آيه مذكور دلالت دارد بر اينكه موضوع در آن تنها ايمان است ، هر چند عمل صالح نداشته باشند ، ولي در آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه مؤمنين مورد نظر آن منفك از عمل صالح نيستند .


و اما اينكه گفتند : جمله تراهم ركعا سجدا ... ، دلالت بر استمرار دارد ، ما نيز در آن حرفي نداريم ، اما استمرار تا روز نزول آيه ، نه تا چندي كه زنده‏اند ، پس ممكن است افراد مورد نظر آيه تا روز نزول آيه ، هم ايمان داشته باشند و هم عمل صالح ، ولي بعدا ايمان خود و يا عمل صالح را از دست داده باشند ، و اشكالي كه در كار است مربوط است به لغويت احكام در آينده آنان ، نه در گذشته ، چون آمرزش گناهان گذشته منافات ندارد با اينكه همان


ترجمة الميزان ج : 18ص :452


آمرزيدگان در آينده نيز مكلف باشند ، نه تنها منافات ندارد ، بلكه مؤكد آن نيز هست ، بخلاف اينكه مغفرت مطلق باشد ، و گناهان آينده را نيز شامل شود كه ديگر با بقاي تكليف مولوي نمي‏سازد و ديگر معنا ندارد تكليف باز هم معتبر باشد ، ناگزير بايد بگوييم مشمولين اين آيه بعد از نزول آيه ، ديگر تكليفي نداشته‏اند ، و بطلان اين حرف قطعي است .


علاوه بر اينكه ارتفاع تكليف مستلزم آنست كه ديگر معصيتي نباشد ، و حتي بزرگترين گناهان ، معصيت و نافرماني نباشد، چون ديگر فرماني نيست تا مخالفتش نافرماني باشد ، و وقتي نافرماني نبود ، مغفرت معنا ندارد ، پس مغفرت اين طوري مستلزم عدم مغفرت است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :