امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
بازدید :
954
ترجمه الميزان: سوره حجرات آيات 18 - 11


ترجمة الميزان ج : 18ص :479


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا يَسخَرْ قَوْمٌ مِّن قَوْمٍ عَسي أَن يَكُونُوا خَيراً مِّنهُمْ وَ لا نِساءٌ مِّن نِّساءٍ عَسي أَن يَكُنَّ خَيراً مِّنهُنَّوَ لا تَلْمِزُوا أَنفُسكمْ وَ لا تَنَابَزُوا بِالأَلْقَبِبِئْس الاسمُ الْفُسوقُ بَعْدَ الايمَنِوَ مَن لَّمْ يَتُب فَأُولَئك هُمُ الظلِمُونَ‏(11) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِّنَ الظنّ‏ِ إِنَّ بَعْض الظنّ‏ِ إِثْمٌوَ لا تجَسسوا وَ لا يَغْتَب بَّعْضكُم بَعْضاًأَ يحِب أَحَدُكمْ أَن يَأْكلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُوَ اتَّقُوا اللَّهَإِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَّحِيمٌ‏(12) يَأَيهَا النَّاس إِنَّا خَلَقْنَكم مِّن ذَكَرٍ وَ أُنثي وَ جَعَلْنَكمْ شعُوباً وَ قَبَائلَ لِتَعَارَفُواإِنَّ أَكرَمَكمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْإِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(13) × قَالَتِ الأَعْرَاب ءَامَنَّاقُل لَّمْ تُؤْمِنُوا وَ لَكِن قُولُوا أَسلَمْنَا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الايمَنُ في قُلُوبِكُمْوَ إِن تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتْكم مِّنْ أَعْمَلِكُمْ شيْئاًإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(14) إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ ءَامَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتَابُوا وَ جَهَدُوا بِأَمْوَلِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ في سبِيلِ اللَّهِأُولَئك هُمُ الصدِقُونَ‏(15) قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِوَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(16) يَمُنُّونَ عَلَيْك أَنْ أَسلَمُواقُل لا تَمُنُّوا عَلي إِسلَمَكمبَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكمْ أَنْ هَدَاشْ لِلايمَنِ إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(17) إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْب السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ اللَّهُ بَصِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(18)



ترجمة الميزان ج : 18ص :480


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد هيچ قومي حق ندارد قومي ديگر را مسخره كند چه بسا كه آنان از ايشان بهتر باشند ، هيچ يك از زنان حق ندارند زناني ديگر را مسخره كنند چون ممكن است آنان از ايشان بهتر باشند .


و هرگز عيبهاي خود را بر ملا مكنيد ( كه اگر عيب يكي از خودتان را بر ملا كنيد در واقع عيب خود را بر ملا كرده‏ايد ) و لقب بد بر يكديگر منهيد كه اين بد رقم يادآوري از يكديگر است كه بعد از ايمان باز هم يكديگر را به فسوق ياد كنيد و هر كس توبه نكند همه آنان از ستمكارانند ( 11 ) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! از بسياري گمانها اجتناب كنيد كه بعضي از گمانها گناه است ، و از عيوب مردم تجسس مكنيد و دنبال سر يكديگر غيبت مكنيد ، آيا يكي از شما هست كه دوست بدارد گوشت برادر مرده خود را بخورد ؟ قطعا از چنين كاري كراهت داريد و از خدا پروا كنيد كه خدا توبه پذير مهربان است ( 12) .


هان اي مردم ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم و شما را تيره‏هايي بزرگ و تيره‏هايي كوچك قرار داديم تا يكديگر را بشناسيد نه اينكه به يكديگر فخر كنيد و فخر و كرامت نزد خدا تنها به تقوي است و گرامي‏ترين شما باتقوي‏ترين شما است كه خدا داناي با خبر است ( 13 ) .


اعراب باديه‏نشين به تو گفتند ايمان آورديم .


بگو : نه ، هنوز ايمان نياورده‏ايد و بايد بگوييد اسلام آورديم چون هنوز ايمان در دلهاي شما داخل نشده و اگر خدا و رسول را اطاعت كنيد خدا از پاداش اعمالتان چيزي كم نمي‏كند كه خدا آمرزگار رحيم است ( 14) .


مؤمنين تنها آنهايي هستند كه به خدا و رسولش ايمان آورده و ديگر شك به خود راه ندادند و با اموال و جانهاي خود در راه خدا جهاد كردند تنها اينان صادقند ( 15 ) .


بگو آيا خدا را از ايمان خود با خبر مي‏سازيد و حال آنكه خدا مي‏داند آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است ، و او به هر چيزي دانا است ( 16) .


بر تو منت مي‏نهند كه اسلام آوردند بگو اسلام خود را بر من منت ننهيد بلكه اين خدا است كه بر شما منت دارد كه به ايمان هدايتتان كرد اگر به راستي ايمان داشته باشيد ( 17) .


آري ، تنها خدا است كه غيب آسمانها و زمين را مي‏داند و خدا به آنچه مي‏كنيد بينا است ( 18) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :481


بيان آيات


يا ايها الذين آمنوا لا يسخر قوم من قوم عسي أن يكونوا خيرا منهم و لا نساء من نساء عسي أن يكن خيرا منهن ... كلمه سخريه كه مبدء اشتقاق كلمه يسخر است ، به معناي استهزاء مي‏باشد .


و استهزاء عبارت است از اينكه چيزي بگويي كه با آن ، كسي را حقير و خوار بشماري ، حال چه اينكه چنين چيزي را به زبان بگويي و يا به اين منظور اشاره‏اي كني ، و يا عملا تقليد طرف را در آوري ، به طوري كه بينندگان و شنوندگان بالطبع از آن سخن ، و يا اشاره ، و يا تقليد بخندند .


و كلمه قوم به معناي جماعت است ، كه البته در اصل به معناي جماعتي از مردان است ، و شامل زنان نمي‏شود ، چون مردانند كه به امور مهمه قيام مي‏كنند نه زنان .


و مراد از قوم در آيه مورد بحث همين معنا است چون اين لفظ در مقابل نساء قرار گرفته .


و دو جمله عسي أن يكونوا خيرا منهم و عسي أن يكن خيرا منهن حكمت نهي را بيان مي‏كند .


و آنچه از سياق استفاده مي‏شود اين است كه مي‏خواهد بفرمايد : هيچ كسي را مسخره نكنيد ، چون ممكن است آن كس نزد خدا از شما بهتر باشد .


چيزي كه هست چون غالبا مردان ، مردان را ، و زنان ، زنان را مسخره مي‏كنند ، فرموده هيچ مردي مرد ديگري را و هيچ زني زن ديگري را مسخرهنكند ، و گر نه ممكن است گاهي اوقات يعني در غير غالب مردي زني را ، و يا زني مردي را مسخره كند .


و لا تلمزوا أنفسكم - كلمه لمز كه مصدر تلمزوا است - به طوري كه گفته‏اند - به معناي اين است كه شخصي را به عيبش آگاه سازي .


و اگر كلمه مزبور را مقيد به قيد انفسكم - خود را نموده ، براي اشاره به اين است كه مسلمانان در يك مجتمع زندگي مي‏كنند ، و در حقيقت همه از همند ، و فاش كردن عيب يك نفر در حقيقت فاش كردن عيب خود است .


پس بايد از لمز ديگران به طور جدي احتراز جست ( همان طور كه از لمز خودت احتراز داري ، و هرگز عيب خودت را نمي‏گويي ) و همانطور كه حاضر نيستي ديگران عيب تو را بگويند .


پس كلمه أنفسكم با همه كوتاهي‏اش حكمت نهي را بيان


ترجمة الميزان ج : 18ص :482


مي‏كند .


و لا تنابزوا بالالقاب بئس الاسم الفسوق بعد الايمان - كلمه نبز - به فتح حرف اول و دوم - به معناي لقب است ، و - به طوري كه گفته‏اند - اختصاص دارد به لقب‏هاي زشت .


پس تنابز كه باب تفاعل و طرفيني است به معناي اين است كه مسلمانان به يكديگر لقب زشت از قبيل فاسق ، سفيه و امثال آن بدهند .


و مراد از كلمه اسم در جمله بئس الاسم الفسوق ذكر است ، و از اين باب است كه در فارسي هم مي‏گوييم اسم فلاني به سخاوت در رفته ، يعني ذكرش سر زبانها است .


و بنا بر اين معناي بئس الاسم ، بئس الذكر است ، يعني بد ذكري است ذكر مردمي كه ايمان آورده‏اند به فسوق ، و اينكه آنان را به بدي ياد كني ، چون مؤمن بدان جهت كه مؤمن است سزاوارتر است كه همواره به خير ياد شود ، و به او طعنه زده نشود ، و بايد چيزي كه اگر بشنود ناراحت مي‏شود در باره‏اش گفته نشود ، مثلا نگويند پدرش چنين ، و يا مادرش چنان بوده .


ممكن هم هست مراد از كلمه اسم سمت و علامت باشد ، و معناي جمله اين باشد كه : بد علامتي است اينكه انساني را بعد از ايمان به داغ فسوق علامت بگذاري ، و به علامتي زشت يادش كني ، مثلا به كسي كه يك روزي گناهي كرده و بعد توبه نموده ، تا آخر عمرش به او بگويند فلان‏كاره .


و يا معنا اين باشد كه : اين بد علامتي است كه تو با بدگويي مردم براي خود قرار مي‏دهي ، و همه تو را به عنوان مردي بد زبان بشناسند كه همواره افراد را به زشتي ياد مي‏كني .


و به هر يك از اين معاني باشد جمله مذكور اشاره‏اي به حكمت نهي دارد .


و من لم يتب فاولئك هم الظالمون - يعني هر كس توبه نكند و از اين گونه گناهان كه سابقاكرده بوده دست بر ندارد ، و با اين كه بر آن نهي نازل شده همچنان مرتكب شود ، و از آن پشيمان نگردد ، و با ترك آن به سوي خداي سبحان برگشت نكند ، چنين كساني حقا ستمكارند ، چون با اينكه خداي تعالي علمشان را از معاصي دانسته و از آن نهي فرموده ، با اين حال عمل بدي نمي‏دانند .


از جمله مورد بحث يعني جمله و من لم يتب ... اين معنا هم فهميده مي‏شود كه در زمان نزول آيه كساني از مؤمنين بوده‏اند كه مرتكب چنين گناهي مي‏شدند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :483


يا ايها الذين امنوا اجتنبوا كثيرا من الظن ان بعض الظن اثم ... مراد از ظني كه در اين آيه مسلمين مامور به اجتناب از آن شده‏اند ، ظن سوء است ، و گر نه ظن خير كه بسيار خوب است ، و به آن سفارش هم شده ، همچنان كه از آيه لولا اذ سمعتموه ظن المؤمنون و المؤمنات بانفسهم خيرا هم استفاده مي‏شود .


و مراد از اجتناب از ظن اجتناب از خود ظن نيست ، چون ظن ، خود نوعي ادراك نفساني است ، و در دل باز است ، ناگهان ظني در آن وارد مي‏شود و آدمي نمي‏تواند براي نفس و دل خود دري بسازد ، تا از ورود ظن بد جلوگيري كند ، پس نهي كردن از خود ظن صحيح نيست .


بله ، مگر آنكه از پاره‏اي مقدمات اختياري آن نهي كند .


پس منظور آيه مورد بحث نهي از پذيرفتن ظن بد است ، مي‏خواهد بفرمايد : اگر در باره كسي ظن بدي به دلت وارد شد آن را نپذير و به آن ترتيب اثر مده .


و بنا بر اين ، پس اينكه فرمود بعضي از ظن‏ها گناه است ، باز خود ظن را نمي‏گويد ، ( چون ظن به تنهايي چه خوبش و چه بدش گناه نيست ، براي اينكه گفتيم اختياري نيست ) ، بلكه ترتيب اثر دادن به آن است كه در بعضي موارد گناه است ، ( مثل اينكه نزد تو از كسي بدگويي كنند ، و تو دچار سوء ظن به او شوي و اين سوء ظن را بپذيري ، و در مقام ترتيب اثر دادن بر آمده او را توهين كني ، و يا همان نسبت را كه شنيده‏اي به او بدهي و يا اثر عملي ديگري بر مظنه‏ات بار كني كه همه اينها آثاري است بد و گناه و حرام ) .


و مراد از اينكه فرمود كثيرا من الظن با در نظر گرفتن اينكه كلمه كثيرا را نكره آورده ، تا دلالت كند بر اينكه ظن گناه في نفسه زياد است ، نه با مقايسه با ساير مصاديق ظن كه همان بعض ظني است كه فرموده گناه است - پس ظن گناه في نفسه زياد است ، هر چند كه بعضي ، از مطلق ظن است ، و نسبت به مطلق ظن اندك است .


ممكن هم هست كه مراد اعم از خصوص ظن گناه باشد ، مثلا خواسته باشد بفرمايداز بسياري از مظنه‏ها اجتناب كنيد ، چه آنهايي كه مي‏دانيد گناه است ، و چه آنهايي كه نمي‏دانيد تا در نتيجه يقين كنيد كه از ظن گناه اجتناب كرده‏ايد ، كه در اين صورت امر به اجتناب از بسياري از ظن‏ها ، امري احتياطي خواهد بود ، ( مثل اينكه بگوييم از مالهايي كه نمي‏داني حلال است اجتناب كن ، چه از آنهايي كه مي‏داني حرام است ، و چه از آنها كه


ترجمة الميزان ج : 18ص :484


نمي‏داني حرام است يا حلال ، تا در نتيجه يقين كني كه از مال حرام دوري جسته‏اي) .


و لا تجسسوا - كلمه تجسس - با جيم - به معناي پي‏گيري و تفحص از امور مردم است ، اموري كه مردم عنايت دارند پنهان بماند و تو آنها را پي‏گيري كني تا خبردار شوي .


كلمه تحسس - با حاء بي نقطه - نيز همين معنا را مي‏دهد ، با اين تفاوت كه تجسس - با جيم - در شر استعمال مي‏شود ، و تحسس - با حاء - در خير به كار مي‏رود ، و به همين جهت بعضي گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : دنبال عيوب مسلمانان را نگيريد ، و در اين مقام بر نياييد كه اموري را كه صاحبانش مي‏خواهند پوشيده بماند تو آنها را فاش سازي .


و لا يغتب بعضكم بعضا أ يحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه - كلمه غيبت - به طوري كه در مجمع البيان معنا كرده - عبارت است از اينكه در غياب كسي عيبي از او بگويي كه حكمت و وجدان بيدار تو را از آن نهي كند .


البته فقهاء اين كلمه را به خاطر اختلافي كه در مصاديقش از حيث وسعت دارد ، به عبارتهاي مختلفي تفسير كرده‏اند كه برگشت همه آن عبارتها به اين است كه در غياب كسي در باره او چيزي بگويي كه اگر بشنود ناراحت شود .


و به همين جهت بدگويي دنبال سر فردي كه تظاهر به فسق مي‏كند را جزء غيبت نشمرده‏اند ، ( چون اگر بشنود كه دنبال سرش چنين گفته‏اند ناراحت نمي‏شود) .


و شارع اسلام از اين جهت از غيبت نهي فرموده كه : غيبت اجزاي مجتمع بشري را يكي پس از ديگري فاسد مي‏سازد ، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحي كه از هر كسي توقعش مي‏رود ساقط مي‏كند ، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديگر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتي از هر خطري با او يكي شود ، و ترسي از ناحيه او به دل راه ندهد ، و او را انساني عادل و صحيح بداند ، و در نتيجه با او مانوس شود .


نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردي پليد بشمارد .


در اين هنگام است كه از تك تك افراد جامعه آثاري صالح عايد جامعه مي‏گردد ، و جامعه عينا مانند يك تن واحد متشكل مي‏شود .


و اما اگر در اثر غيبت و بدگويي از او بدش بيايد و او را مردي معيوب بپندارد ، به همين مقدار با او قطع رابطه مي‏كند ، و اين قطع رابطه را هر چند اندك باشد ، وقتي در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم ، آن وقت مي‏فهميم كه چه خسارت بزرگي به ما وارد آمده ، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاي جامعه سوز به منزله خوره‏اي است كه در بدن شخص راه يابد ، و اعضاي او را يكي پس از ديگري بخورد ، تا جايي كه به كلي رشته حياتش را قطع سازد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :485


و انسان كه از روز ازل به حكم ضرورت ، اجتماع تشكيل داد ، براي اين تشكيل داد كه يك زندگي اجتماعي داشته باشد ، و در اجتماع داراي منزلتي شايسته و صالح باشد ، منزلتي كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند ، و او با ديگران بياميزد ، او از خير ديگران بهره‏مند ، و ديگران از خير او برخوردار شوند .


و غيبت عامل مؤثري است براي اينكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بگيرد .


در آغاز يك فرد را از عدد مجتمع صالح كم كند ، و سپس فرد دوم و سوم را ، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامي افراد جامعه از صلاحيت زندگي اجتماعي ساقط شوند ، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد ، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند ، و از يكديگر ايمن نباشند ، و به يكديگر اعتماد نكنند ، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود ، به صورت دردي بي دواء درمي‏آيد .


پس غيبت در حقيقت ابطال هويت و شخصيت اجتماعي افرادي است كه خودشان از جريان اطلاعي ندارند و خبر ندارند كه دنبال سرشان چه چيزهايي مي‏گويند ، و اگر خبر داشته باشند و از خطري كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مي‏جويند و نمي‏گذارند پرده‏اي را كه خدا بر روي عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود ، چون خداي سبحان اين پرده‏پوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطري بشر اجراء گردد ، يعني اينكه فطرت بشر او را وامي‏داشت تا به زندگي اجتماعي تن در دهد ، اين غرض حاصل بشود ، و افراد بشر دور هم جمع شوند ، با يكديگر تعاون و معاضدت داشته باشند ، و گر نه اگر اين پرده‏پوشي خداي تعالي نبود ، با در نظر گرفتن اينكه هيچ انساني منزه از تمامي عيوب نيست ، هرگز اجتماعي تشكيل نمي‏شد .


و جمله أ يحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه در ضمن مثالي به همين حقيقت اشاره مي‏كند .


در اين جمله نخست استفهام انكاري به كار برده ، و حب منفي را به أحد يعني يكي از مسلمانان نسبت داده ، و نه به بعضي از مسلمانان ، يعني نفرموده : أ يحب بعضكم و يا تعبيري ديگر تا مشمول نفي واضح‏تر شود .


و باز به همين منظور نفي مذكور را با جمله كرهتموه تاكيد فرمود ، و با اينكه مي‏توانست همين كراهت را به احد نسبت داده بفرمايد فكرهه .


و حاصل معناي آيه اين است كه : غيبت كردن مؤمن به منزله آن است كه يك انساني گوشت برادر خود را در حالي كه او مرده است بخورد .


حال چرا فرمود گوشت برادرش ؟ براي اينكه مؤمن برادر او است ، چون از افراد جامعه اسلامي است كه از مؤمنين تشكيل يافته ، و خداي تعالي فرموده : انما المومنون اخوة .


و چرا او را مرده خواند ؟ براي اينكه


ترجمة الميزان ج : 18ص :486


آن مؤمن ، بي خبر از اين است كه دارند از او غيبت مي‏كنند .


و اينكه فرمود فكرهتموه و نفرمود فتكرهونه ، اشعار دارد به اينكه كراهت شما امري است ثابت و محقق ، و هيچ شكي در اين نيست كه شما هرگز راضي نمي‏شويد يك انساني را كه برادر شما است و مرده است ، بخوريد .


پس همان طور كه اين كار مورد كراهت و نفرت شما است ، بايد غيبت كردن برادر مؤمنتان ، و بدگويي در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد ، چون اين هم در معناي خوردن برادر مرده شما است .


اين را نيز بدان كه همين تعليلي كه در جمله أ يحب أحدكم أن ياكل ... براي حرمت غيبت آمده ، تعليل براي حرمت تجسس نيز هست ، چون فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلماني است براي ديگران - چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسي شنيده باشيم - و تجسس عبارت است از اينكه به وسيله‏اي علم و آگاهي به عيب او پيدا كنيم .


ولي در اينكه هر دو عيب جويي است مشتركند ، در هر دو مي‏خواهيم عيبي پوشيده برملا شود .


در تجسس براي خود ما بر ملا شود ، و در غيبت براي ديگران .


و به همين جهت بعيد نيست كه جمله أ يحب احدكم أن ياكل لحم اخيه ميتا ... تعليل باشد براي هر دو جمله ، يعني هم جمله و لا تجسسوا و هم جمله و لا يغتب بعضكم بعضا .


اين را هم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتي هست بر اينكه حرمت غيبت تنها در باره مسلمان است ، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت لحم اخيه را آورده ، و ما مي‏دانيم كه اخوت تنها در بين مؤمنين است .


و اتقوا الله ان الله تواب رحيم - ظاهر اين عبارت اين است كه عطف باشد بر جمله اجتنبوا كثيرا من الظن .


البته اين ظهور در صورتي است كه مراد از تقوي ، اجتناب از همين گناهاني باشد كه قبلا مرتكب شده بودند ، و بعد از نزول اين دستور از آن توبه كنند ، آن وقت معناي ان الله تواب رحيم اين مي‏شود كه : خدا بسيار پذيراي توبه است ، و نسبت به بندگان تائب كه به وي پناهنده مي‏شوند مهربان است .


و اما اگر مراد از تقوي اجتناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد - هر چند كه تاكنون مرتكب آن نشده باشند - آن وقت مراد از جمله ان الله تواب رحيم اين مي‏شود كه : خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمي‏آيد ، و هر لحظه با فراهم كردن اسباب ، آنان را از اينكه در مهلكه‏هاي شقاوت قرار گيرند ، حفظ مي‏كند ، و نسبت به ايشان مهربان است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :487


و اينكه گفتيم دو احتمال دارد ، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است : يك توبه خدا قبل از توبه بنده است ، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده ، او را موفق به توبه مي‏نمايد ، همچنان كه فرموده : ثم تاب عليهم ليتوبوا ، و يك توبه ديگرش بعد از توبه بنده است ، يعني وقتي بنده‏اش توبه كرد ، دوباره به او رجوع مي‏كند تا اورا بيامرزد و توبه‏اش را بپذيرد ، همچنان كه فرموده : فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان الله يتوب عليه .


يا ايها الناس انا خلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند الله اتقيكم ... .


كلمه شعوب جمع شعب - به كسره شين و سكون عين - است و - به طوري كه در مجمع البيان گفته - به معناي قبيله بزرگي از مردم است ، مانند قبيله ربيعه و مضر .


و كلمه قبائل جمع قبيله است كه جمعيتي كوچكتر از شعب است و تيره‏اي از آن است مانند تيم كه يكي از تيره‏هاي مضر است .


بعضي هم گفته‏اند : مطلب به عكس است ، و شعوب جمعيت‏هاي كمتر از قبائل است به طوري كه چند شعب يك قبيله را تشكيل مي‏دهد .


و اگر اين جمعيت‏ها را شعب خوانده‏اند چون از يك قبيله منشعب مي‏شوند .


راغب مي‏گويد : شعب عبارت است از قبيله‏اي كه از يك قبيله ديگر منشعب گردد ، و جمع آن شعوب مي‏آيد ، در كلام خداي عز و جل هم آمده شعوبا و قبائل .


و اما كلمه شعب در مورد زمين عبارت است از دامنه چند دره كه اگر از طرف دامنه نگاه كني به نظرت مي‏رسد يك زمين است كه در آخر ، چند شقه شده ، و اگر از طرف دره‏ها نگاه كني به نظرت مي‏رسد كه چند تكه زمين است كه در آخر يكيشده و لذا بعضي گفته‏اند : اين كلمه ، هم به جاي كلمه اجتماع استعمال مي‏شود ، مثلا مي‏گويي شعبت يعني من جمع شدم .


و هم به جاي كلمه تفرقه استعمال مي‏شود ، مثل اينكه مي‏گويي شعبت يعني من جدا شدم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :488


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه شعوب به معناي نژادهاي غير عرب از قبيل ترك و فارس و هندي و آفريقايي و امثال اينها است .


و كلمه قبائل به معناي تيره‏هاي عربي است .


و ظاهرا برگشت اين قول به يكي از همان دو قول قبلي است ، و به زودي در بحث روايتي آينده تتمه اين گفتار مي‏آيد - ان شاء الله تعالي .


مفسرين گفته‏اند : آيه شريفه در اين مقام است كه ريشه تفاخر به انساب را بزند .


و بنا بر اين ، مراد از جمله من ذكر و انثي آدم و حوا خواهد بود ، و معناي آيه چنين مي‏شود : ما شما مردم را از يك پدر و يك مادر آفريديم ، همه شما از آن دو تن منتشر شده‏ايد ، چه سفيدتان و چه سياهتان ، چه عربتان و چه عجمتان .


و ما شما را به صورت شعبه‏ها و قبيله‏هاي مختلف قرار داديم ، نه براي اينكه طائفه‏اي از شما بر سايرين برتري و كرامت داشت ، بلكه صرفا براي اين كه يكديگر را بشناسيد و امر اجتماعتان و مواصلات و معاملاتتانبهتر انجام گيرد ، چون اگر فرض شود كه مردم همگي يك جور و يك شكل باشند و نتيجتا يكديگر را نشناسند ، رشته اجتماع از هم مي‏گسلد ، و انسانيت فاني مي‏گردد .


پس غرض از اين كه مردم را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرد اين بود ، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند ، تفاخر به انساب ، و تفاخر به پدران و مادران .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ذكر و انثي مطلق مرد و زن است ، و آيه شريفه در اين مقام است كه مطلق تفاضل به طبقات به سفيد پوستي و سياه پوستي و عربيت و عجميت و غني بودن و فقير بودن و به بردگي و مولائي و به مردي و زني را از بين ببرد .


و معناي آيه اين است كه : هان اي مردم ، ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم ، پس هر يك از شما انساني هستيد متولد از دو انسان ، و از اين جهت هيچ فرقي با يكديگر نداريد ، و اختلافي هم كه در بين شما هست و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده ، اختلافي است مربوط به جعل الهي ، نه به خاطر كرامت و فضيلت بعضي از شما بر بعضي ديگر ، بلكه براي اين است كه يكديگر را بشناسيد و نظام اجتماعتان كامل شود .


و سپس همان مفسرين اعتراض كرده‏اند به اينكه : آيه شريفه در اين سياق است كه تفاخر به انساب را از بينببرد ، و آن را نكوهش كند ، به شهادت اينكه مي‏فرمايد و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا ، و ترتب اين فرض بنا بر اين وجهي كه شما ذكر كرديد ، روشن نيست،


ترجمة الميزان ج : 18ص :489


چون بنا بر وجه شما سخن از مذمت تفاخر به حسب و نسب در بين نمي‏آيد ، شما مي‏گوييد : آيه در صدد الغاء مطلق تفاضل است .


ولي ممكن است به اين معترض گفته شود كه : اختلاف در انساب هم يكي از مصاديق اختلاف طبقاتي است ، و بناي وجه بالا بر اين اساس است كه مي‏گويد آيه در صدد نفي اختلاف طبقاتي به تمامي مصاديق آن است ، و همچنان كه ممكن است تفاخر به انساب را نفي و مذمت كنيم ، به اين دليل كه همه انساب و دودمانها منتهي به يك مرد و زن مي‏شوند ، و تمامي مردم در اين پدر و مادر شريكند .


همچنين ممكن است همين مطلب را نفي و مذمت بكنيم به اين دليل كه هر انساني متولد از دو انسان مي‏شود ، و همه مردم در اين جهت شريكند .


ولي حق مطلب اين است كه جمله و جعلناكم شعوبا و قبائل اگر بگوييم ظهور در مذمت تفاخر به خصوص انساب دارد ، وجه اول وجيه‏تر است ، و گر نه وجه دوم بهتر است ، چون عمومي‏تر است .


ان اكرمكم عند الله اتقيكم - اين جمله مطلب تازه‏اي را بيان مي‏كند ، و آن عبارت از اين است كه چه چيزي نزد خدا احترام و ارزش دارد .


تا قبل از اين جمله مي‏فرمود : مردم از اين جهت كه مردمند همه با هم برابرند ، و هيچ اختلاف و فضيلتي در بين آنان نيست ، و كسي بر ديگري برتري ندارد ، و اختلافي كه در خلقت آنان ديده مي‏شود كه شعبه شعبه و قبيله قبيله هستند تنها به اين منظور در بين آنان به وجود آمده كه يكديگر را بشناسند ، تا اجتماعي كه در بينشان منعقد شده نظام بپذيرد ، و ائتلاف در بينشان تمام گردد ، چون اگر شناسائي نباشد ، نه پاي تعاون در كار مي‏آيد و نه ائتلاف ، پس غرض از اختلافي كه در بشر قرار داده شده اين است ، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند ، يكي به نسب خود ببالد ، يكي به سفيدي پوستش فخر بفروشد ، و يكي به خاطر همين امتيازات موهوم ، ديگران را در بند بندگي خود بكشد ، و يكي ديگري را استخدام كند ، و يكي بر ديگري استعلا و بزرگي بفروشد ، و در نتيجه كار بشر به اينجا برسد كه فسادش تري و خشكي عالم را پر كند ، و حرث و نسل را نابود نموده ، همان اجتماعي كه دواي دردش بود ، درد بي درمانش شود .


در اين جمله مي‏خواهد امتيازي را كه در بين آنان بايد باشد بيان كند ، اما نه امتياز موهوم ، امتيازي كه نزد خدا امتياز است ، و حقيقتا كرامت و امتياز است .


توضيح اينكه : اين فطرت و جبلت در هر انساني است كه به دنبال كمالي مي‏گردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود ، و در بين اقران خود داراي شرافت و كرامتي خاص گردد .


و از آنجايي كه عامه مردم دل‏بستگيشان به زندگي مادي دنيا است قهرا اين امتياز و


ترجمة الميزان ج : 18ص :490


كرامت را در همان مزاياي زندگي دنيا ، يعني در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو مي‏كنند ، و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به كار مي‏گيرند ، تا با آن به ديگران فخر بفروشند ، و بلندي و سروري كسب كنند .


در حالي كه اين گونه مزايا ، مزيت‏هاي موهوم و خالي از حقيقت است ، و ذره‏اي از شرف و كرامت به آنان نمي‏دهد ، و او را تا مرحله شقاوت و هلاكت ساقط مي‏كند .


آن مزيتي كه مزيت حقيقي است و آدمي را بالا مي‏برد ، و به سعادت حقيقيش كه همان زندگي طيبه و ابدي در جوار رحمت پروردگار است مي‏رساند ، عبارت است از تقوي و پرواي از خدا .


آري ، تنها و تنها وسيله براي رسيدن به سعادت آخرت همان تقوي است كه به طفيل سعادت آخرت سعادت دنيا را هم تامين مي‏كند ، و لذا خداي تعالي فرموده تريدون عرض الدنيا و الله يريد الاخرة .


و نيز فرموده و تزودوا فان خير الزاد التقوي ، و وقتي يگانه مزيت تقوي باشد ، قهرا گرامي‏ترين مردم نزد خدا باتقوي‏ترين ايشان است ، همچنان كه در آيه مورد بحث هم همين را فرموده .


و اين آرزو و اين هدفي كه خداي تعالي به علم خود آن را هدف زندگي انسانها قرار داده ، هدفي است كه بر سر به دست آوردن آن ديگر پنجه به رخ يكديگر كشيدن پيش نمي‏آيد ، بخلاف هدفهاي موهوم مذكور كه براي به دست آوردن آن مزاحمتها ، جنگها و خونريزيها پيش مي‏آيد .


او مي‏خواهد بيش از ديگران ثروت را به خود اختصاص دهد ، و اين مي‏خواهد قبل از ديگران به رياست برسد .


او مي‏خواهد در تجمل دادن به زندگي از ديگران سبقت بگيرد ، و اين مي‏خواهد آوازه‏اش همه آوازه‏ها را تحت الشعاع قرار دهد ، و همچنين ساير مزاياي موهوم ، همچون انساب و غيره .


ان الله عليم خبير - اين جمله مضمون جمله قبل را تاكيد مي‏كند ، و در ضمن اشاره‏اي هم به اين معنا دارد كه اگر خداي تعالي از بين ساير مزايا تقوي را براي كرامت يافتن انسانها برگزيد ، براي اين بود كه او به علم و احاطه‏اي كه به مصالح بندگان خود دارد مي‏داند كه اين مزيت ، مزيت حقيقي و واقعي است ، نه آن مزايايي كه انسانها براي خود مايه كرامت و شرف قرار داده‏اند ، چون آنها همه ، مزايائي وهمي و باطل است .


زينتهاي زندگي مادي دنيايند كه خداي تعالي در باره آنها فرموده : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار


ترجمة الميزان ج : 18ص :491


الاخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون .


آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه بر هر انساني واجب است كه در هدفهاي زندگي خود تابع دستورات پروردگار خود باشد ، آنچه او اختيار كرده اختيار كند ، و راهي كه او به سويش هدايت كرده پيش گيرد .


و خدا راه تقوي را براياو برگزيده ، پس او بايد همان را پيش گيرد .


علاوه بر اين ، بر هر انساني واجب است كه از بين همه سنتهاي زندگي دين خدا را سنت خود قرار دهد .


قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا و لكن قولوا اسلمنا و لما يدخل الايمان في قلوبكم ... اين آيه و آيات بعدش تا آخر سوره متعرض حال اعراب است كه ادعاي ايمان مي‏كردند ، و بر پيامبر منت مي‏نهادند كه ما ايمان آورده‏ايم .


و سياق اين آيه كه حكايت كلام آنان و مامور شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است به اينكه در پاسخشان بفرمايد : نه ، هنوز ايمان نياورده‏ايد ، دلالت داردبر اينكه مراد از اعراب بعضي از عربهاي باديه‏نشين بوده ، نه همه آنان ، به شهادت آيه و من الاعراب من يؤمن بالله و اليوم الاخر كه مي‏فرمايد : بعضي از اعراب به خدا و روز جزا ايمان دارند .


قالت الاعراب امنا قل لم تؤمنوا - يعني به تو مي‏گويند ايمان آورديم و ادعاي ايمان مي‏كنند ، بگو : نه ، هنوز ايمان نياورده‏ايد ، و آنان را در ادعايشان تكذيب كن .


و جمله و لكن قولوا أسلمنا استدراك و اعراض از آن معنايي است كه جمله قبلي بر آن دلالت داشت ، و تقدير كلام چنين است : نگوييد ايمان آورديم بلكه بگوييد اسلام آورديم .


و لما يدخل الايمان في قلوبكم - اين جمله مي‏رساند كه : با اينكه انتظار مي‏رفت ايمان داخل در دل‏هاي شما شده باشد ، هنوز نشده ، و به همين جهت در اين جمله نفي ايماني كه در جمله قبلي بود تكرار نشده .


در آن جا مي‏فرمود : بگو ايمان نياورده‏ايد و در اينجا مي‏فرمايد با اينكه انتظار آن هست هنوز ايمان داخل در قلوب شما نشده پس تكرار يك مطلب نيست .


از اينكه در اين آيه شريفه نخست ايمان را از اعراب نفي مي‏كند و سپس توضيح مي‏دهد كه منظور اين است كه ايمان كار دل است ، و دلهاي شما هنوز با ايمان نشده ، و در


ترجمة الميزان ج : 18ص :492


عين حال اسلام را براي آنان قائل مي‏شود ، بر مي‏آيد كه فرق بين اسلام و ايمان چيست .


ايمان معنايي است قائم به قلب و از قبيل اعتقاد است ، و اسلام معنايي است قائم به زبان و اعضاء ، چون كلمه اسلام به معناي تسليم شدن و گردن نهادن است .


تسليم شدن زبان به اينست كه شهادتين را اقرار كند ، و تسليم شدن ساير اعضاء به اين است كه هر چه خدا دستور مي‏دهد ظاهرا انجام دهد ، حال چه اينكه واقعا و قلبا اعتقاد به حقانيت آنچه زبان و عملش مي‏گويد داشته باشد ، و چه نداشته باشد ، و اين اسلام آثاري دارد كه عبارت است از محترم بودن جان و مال ، و حلال بودن نكاح وارث او .


و ان تطيعوا الله و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا - كلمه يلتكم از ماده ليت اشتقاق يافته كه به معناي نقص است .


وقتي گفته مي‏شود لاته ، يليته ، ليتا كه چيزي از مفعول فعل كم كرده باشد .


و مراد از اطاعت ، اطاعت خالص و واقعي است ، به طوري كه باطن انسان با ظاهرش مطابقت داشته باشد ، نه اينكه چون منافقان تقليد اطاعت كاران واقعي را در آورد .


و اطاعت خدا استجابت دعوت او است در هر چه كه بدان دعوت مي‏كند ، چه اعتقاد و چه عمل .


و اطاعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصديق رسالت او و پيرويش در آنچه كه بدان امر مي‏كند مي‏باشد ، او امري كه مربوط به ولايت او در امور امت است .


و مراد از كلمه اعمال ، جزاي اعمال است ، و مراد از نقص اعمال ناقص نكردن جزاي آن است .


و معناي آيه اين است كه : اگر خدا را در آنچه به شما امر مي‏كند - كه خلاصه‏اش پيروي دين او بر حسب اعتقاد است - و رسول را در آنچه به شما امر مي‏كند اطاعت كنيد از پاداشهاي اعمالتان چيزي كم نمي‏كند .


و جمله ان الله غفور رحيم ، همان كم نكردن اعمال بندگان در صورت اطاعتشان از خدا و رسول را تعليل مي‏كند ، ( مي‏فرمايد اجر شما را كم نمي‏كند براي اينكه او آمرزگار مهربان است ) .


انما المؤمنون الذين امنوا بالله و رسوله ثم لم يرتابوا و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل الله اولئك هم الصادقون در آيه قبلي اجمالا تعريف كرد كه ايمان داخل در دلهايشان شده ( چون از جمله لم تومنوا و لما يدخل الايمان في قلوبكم كه راجع به مسلمانان بي ايمان بود اين تعريف اجمالي استفاده مي‏شد ) و اينك در اين آيه همان تعريف اجمالي را به طور مفصل بيان مي‏كند .


پس جمله انما المؤمنون الذين امنوا بالله و رسوله مي‏خواهد مؤمنين را منحصر در


ترجمة الميزان ج : 18ص :493


كساني كند كه به خدا و رسول او ايمان داشته باشند .


پس تعريف مؤمنين به اينكه به خدا و رسول ايمان دارند ، و به ساير صفاتي كه در آيه آمده ، تعريفي است كه هم جامع صفات مؤمن است و هم مانع ، يعني هيچ غير مؤمني مشمول آن نمي‏شود ، در نتيجه هر كس متصف به اين صفات باشد مؤمن حقيقي است ، همچنان كه هر كس يكي از اين صفات را نداشته باشد ، مؤمن حقيقي نيست .


و ايمان به خدا و رسولش عقدي است قلبي بر توحيد خداي تعالي و حقانيت آنچه كه پيامبرش آورده ، و نيز عقد قلبي بر صحت رسالت و پيروي رسول در آنچه دستور مي‏دهد .


ثم لم يرتابوا - يعني مؤمنين آنهايي هستند كه ايمان به خدا و رسول او بياورند ، و ديگر در حقانيت آنچه ايمان آورده‏اند شك نكنند ، و ايمانشان ثابت و آنچنان مستقر باشد كه شك آن را متزلزل نكند .


و اگر در آغاز جمله كلمه ثم را آورد ، نه كلمه واو را - به طوري كه مي‏گويند - براي اين است كه دلالت كند بر اينكه اين شك نكردن آنان منحصر به يك زمان نيست ، بلكه در زمانهاي آينده نيز شك نمي‏كنند ، تو گويي عروض شك چيزي است كه دائما خطرش وجود دارد ، در نتيجه اين كلمه مي‏فهماند كه بايد استحكام اولي ايمان باقي بماند .


و اگر فرموده بود و لم يرتابوا تنها ايماني را شامل مي‏شد كه در آغاز مقارن با شك و ترديد نباشد ، ولي ديگر نسبت به ما بعد ساكت بود .


و جاهدوا باموالهم و انفسهم في سبيل الله - كلمه مجاهده كه مصدر جاهدوا است ، به معناي بذل جهد و به‏كارگيري تمامي توان خويش در پيشبرد راه خدا است .


و كلمه سبيل الله به معناي دين خدا است .


و منظور از مجاهده به اموال و انفس ، عمل و به كار گرفتن تا آخرين درجه قدرت است در انجام تكليف مالي الهي ، از قبيل زكات و ساير انفاقات واجب ، و انجام تكاليف بدني چون نماز وروزه و حج و غيره .


و معناي آيه اين است كه : مؤمنين واقعي كوشش مي‏كنند تا تكاليف مالي و بدني اسلامي خود را انجام دهند ، و در حالي انجام مي‏دهند - و يا عملشان چنين حالي دارد - كه در دين خدا و در راه او است .


اولئك هم الصادقون - اين جمله بر ايمان مؤمنين نامبرده مادام كه آن صفات را حفظ كرده باشند صحه گذاشته و تصديق مي‏كند .


قل ا تعلمون الله بدينكم و الله يعلم ما في السموات و ما في الارض و الله بكل


ترجمة الميزان ج : 18ص :494


شي‏ء عليم اين آيه شريفه اعراب را از اين جهت توبيخ مي‏كند كه گفتند ما ايمان آورديم .


در حالي كه لازمه اين ادعاء اين است كه در سخن خود صادق باشند ، و بر ايمان خود پافشاري به خرج داده باشند .


بعضي ديگر گفته‏اند : بعد از آنكه آيه قبلي نازل شد ، اعراب سوگند خوردند كه ما مؤمن و صادق در ادعاي خود هستيم ، اين آيه نازل شد كه : شما مي‏خواهيد با دين خود به خدا چيز ياد بدهيد .


و معناي آيه روشن است و احتياج به توضيح ندارد .


يمنون عليك أن أسلموا قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن عليكم أن هديكم للايمان ان كنتم صادقين يعني اي پيامبر بر تو منت مي‏گذارند كه اسلام آورده‏اند ، و چه خطاييدر اين منت گذاري خود مرتكب شده‏اند ، زيرا اولا حقيقت آن چيزي كه بر آن منت مي‏گذارند ايمان است كه كليد سعادت دنيا و آخرتست ، نه اسلامي كه جز فوائد صوري ، از قبيل تامين جاني و شركت با مسلمانان واقعي در جواز نكاح وارث خاصيتي ندارد .


و ثانيا همين اسلام را هم نبايد بر پيامبر منت بگذارند ، براي اينكه آن جناب شخصي است كه از طرف خداي تعالي مامور شده اسلام را به شما برساند ( نه از اسلام آوردن آنهايي كه اسلام آوردند چيزي عايد شخص او مي‏شود و نه از اسلام نياوردن آنها كه نياوردند چيزي از دست مي‏دهد ) ، پس احدي از مسلمانان بر او منتي ندارد .


و اگر منتي باشد براي خداي سبحان است كه ايشان را هدايت فرموده ، چون دين ، دين او است ، و خود او هم از دينش بهره‏مند نمي‏شود تا هر كس دين او را پذيرفت بر او منت بگذارد ، بلكه بهره‏مند از دين او در دنيا و آخرت مؤمنين هستند ، زيرا خداي تعالي غني علي الاطلاق است ، پس منت را خدا بر آنان دارد كه هدايتشان كرده ، نه آنان بر خدا .


به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد كلمه اسلام را از دهان منت‏گذاران گرفته و در سخن خود آن را مبدل به ايمان كرد تا بفهماند منت همه و هر چه هست به ايمان است ، نه به اسلام كه تنها در ظواهر زندگي آثاري دارد .


پس جمله قل لا تمنوا علي اسلامكم بل الله يمن ... متضمن اين اشاره است كه خطاي اين منت‏گذاران از هر دو جهت است : اول اينكه منت‏گذاري خود را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كردند ، با اينكه او يك رسول است و بس ، و غير از رسالت چيزي ندارد .


و در اين باره فرموده : لا تمنوا علي اسلامكم - اسلام خود را بر من منت نگذاريد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :495


و جهت دوم اينكه منت را - البته اگر منتي باشد - به اسلام خود نهادند با اينكه بايد به ايمان خود گذاشته باشند .


و در ذيل آيه گفتيم كه كلمه اسلام را بدين سبب مبدل به ايمان كرد تا اشاره به جهت دوم كند .


ان الله يعلم غيب السموات و الارض و الله بصير بما تعملون اين جمله خاتمه سوره است كه تمامي مطالب سوره را - يعني آنچه كه نهي و امر در سوره بود ، و آنچه حقايق در آن آمده بود ، و آنچه كه از ايمان قومي و عدم ايمان قومي ديگر خبر داده بود ، همه آنها را - تعليل مي‏كند .


و مراد از غيب آسمانها و زمين ، هر غيبي است كه در خصوص آسمانها و زمين است .


و يا منظور از آن تمامي غيبها است ، چه آنچه كه در اين دو ظرف قرار دارد و چه آنچه خارج از اين دو ظرف است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم از مقاتل روايت كرده كه در تفسير آيه يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم گفته : اين آيه در باره عده‏اي از بني تميم نازل شد كه بلال ، سلمان ، عمار ، خباب ، صهيب ، ابن فهيره و سالم مولاي ابي حذيفه را مسخره مي‏كردند .


و در مجمع البيان مي‏گويد : آيه يا ايها الذين امنوا لا يسخر قوم من قوم در باره ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه گوشش سنگين بود و هر وقت وارد مسجد مي‏شد مردم به او راه مي‏دادند تا نزديك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برسد ، و در آنجا بنشيند تا صداي آن جناب را بشنود .


روزي گويا براي نماز صبح وارد مسجد شد و هنوز هوا تاريك بود ، و مردم از نماز فارغ شده بودند ، و هر كس در جاي خود نشسته بود ، او شروع كرد از سر و گردن مردم رد شدن ، و مي‏گفت راه بدهيد راه بدهيد ، تا رسيد به مردي .


آن مرد گفت : تو مگر بيش از يك جا مي‏خواهي ؟ خوب همينجا بنشين .


قيس در حالي كه سخت ناراحت بود ، همانجا پشت سر آن مرد نشست ، وقتي هوا روشن شد پرسيد اين كيست .


گفت : من فلانيم .


ثابت گفت آهان پسر فلان زني ! و نام مادرش را برد .


واين رسم جاهليت بود كه مردم را با نام بردن از مادرشان


ترجمة الميزان ج : 18ص :496


سرزنش مي‏كردند .


آن مرد سرش را از خجالت پايين انداخت ، و در اينجا بود كه اين آيه نازل شد - نقل از ابن عباس .


و در همان كتاب است كه جمله و لا نساء من نساء در باره زنان رسول خدا نازل شد ، كه ام سلمه را مسخره مي‏كردند - نقل از انس .


و داستان چنين بود كه ام سلمه كمر خود را با پارچه‏اي سفيد مي‏بست و دو طرف پارچه را به هم گره مي‏زد و آويزان مي‏كرد ، عايشه به حفصه گفت : اين را نگاه كن ، چطور اين زبان سگ را دنبال خود مي‏كشد ، و منظور اين دو نفر مسخره كردن او بود .


بعضي هم گفته‏اند عايشه ام سلمه را در كوتاه قدي سرزنش مي‏كرد ، و با دستش اشاره مي‏كرد كه ام سلمه اينقدر است - نقل از حسن .


و در الدر المنثور است كه : احمد ، عبد بن حميد و بخاري - در كتاب الادب - و ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، ابو يعلي ، ابن جرير ، ابن منذر و بغوي - در كتاب معجم - و ابن قيان و شيرازي - در كتاب الالقاب - و طبراني و ابن السني - در كتاب عمل اليوم و الليله - و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - ازابي جبيرة بن ضحاك نقل مي‏كنند كه آيه و لا تنابزوا بالالقاب در باره قبيله ما بني سلمه نازل شده ، و داستان چنين بود كه وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد مدينه شد ، هيچ يك از مردم ما قبيله نبود مگر آنكه داراي دو اسم و يا سه اسم بود ، وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يك نفر را به يكي از اين اسمها صدا مي‏زدند ، اصحاب مي‏گفتند : يا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او از اين اسم بدش مي‏آيد ، اينجا بود كه آيه و لا تنابزوا بالالقاب نازل شد .


باز در همان كتاب آمده كه : ابن ابي حاتم از سدينقل كرده كه وقتي سلمان فارسي با دو نفر ديگر سفري كردند ، و در سفر ، سلمان آن دو نفر را خدمت مي‏كرد ، و از طعام خود به آن دو مي‏داد ، روزي در بين راه سلمان خوابش برد و از آن دو نفر عقب ماند ، آن دو نفر وقتي به منزل رسيدند ، متوجه شدند كه سلمان دنبال سرشان نيست ، پيش خود گفتند : او مرد رندي كرده ، خواسته است وقتي مي‏رسد كه چادر زده شده باشد و غذا حاضر باشد ، مشغول شدند چادر را زدند ، همين كه سلمان رسيد ، او را فرستادند نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تا خورشتي از آن جناب برايشان بگيرد ، سلمان به راهافتاد و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 18ص :497


رفت .


عرضه داشت : يا رسول الله رفقايم مرا فرستاده‏اند تا اگر خورشتي داري به ايشان بدهي .


حضرت فرمود رفقاي تو خورشت مي‏خواهند چه كنند ، آنها خورشت خوردند .


سلمان برگشت و پاسخ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به آن دو باز گفت .


آن دو نفر نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و سوگند خوردند به آن خدايي كه تو را به حق مبعوث كرده ، ما از آن ساعتي كه پياده شده‏ايم طعامي نخورده‏ايم .


فرمود : چرا شما سلمان را با آن حرفها كه دنبال سرش زديد خورشت خود كرديد .


اينجا بود كه آيه أ يحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا نازل شد .


و در همان كتاب است كه ضياء مقدسي از انس روايت كرده كه گفت : عرب را رسم چنين بود كه در سفرها به يكديگر خدمت مي‏كردند ، و با ابو بكر و عمر مردي همراه بود كه آن دو را خدمت مي‏كرد ، روزي آن دو به خواب رفتند ، و چون بيدار شدند طعامي آماده نيافتند ، به يكديگر گفتند : اين مرد چقدر خوابش سنگين است ، او را بيدار كردند كه برو نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و بگو ابو بكر و عمر سلام مي‏رسانند و از تو خورشتي مي‏خواهند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود ابو بكر و عمر خورشت خوردند .


آن مرد نزد ابو بكر و عمر آمد و كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را باز گفت .


آن دو نزد رسول خدا آمدند كه يا رسول الله ، ما چه خورشتي خورده‏ايم ؟ فرمود : گوشت برادرتان را .


به آن خدايي كه جانم به دست او است ، گوشت او را بين دندانهايتان مي‏بينم .


گفتند : يا رسول الله پس برايمان استغفار كن .


فرمود به همان برادرتان كه گوشتش را جويديد بگوييد برايتان استغفار كند .


مؤلف : چنين به نظر مي‏رسد كه اين دو داستان كه در اين دو روايت آمده يك داستان باشد ، چيزي كه هست در روايت اول نام سلمان را برده ، و آن دوي ديگر را به عنوان دو نفر ياد كرده ، و در روايت دوم نام آن دو نفر را كه ابو بكر و عمر باشد برده و نام همسفرشان را به عنوان مردي همسفر ياد كرده .


مؤيد اين احتمال روايتي است كه از جامع الجوامع نقل شده كه گفته است : روايت شده كه ابو بكر و عمر ، سلمان را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند كه از آن جناب طعامي بگيرد ، و براي آن دو بياورد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نزد اسامةبن زيد كه نگهبان بار و بنه‏اش بود فرستاد ، اسامه به سلمان گفت نزد من هيچ طعامي نيست .


سلمان نزد ابو بكر و عمر برگشت ، آن دو گفتند : اسامه بخل


ترجمة الميزان ج : 18ص :498


ورزيده ، ما اگر سلمان را به چاه پر آبي هم بفرستيم آن چاه خشك مي‏شود .


بعد خودشان نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفتند .


حضرت فرمود : من اثر خوردن گوشت را در دهان شما مي‏بينم .


عرضه داشتند : يا رسول الله ما امروز اصلا لب به گوشت نزده‏ايم ، فرمود : مدتي طولاني گوشت سلمان و اسامه را مي‏خورديد .


آنگاه آيه نازل شد .


و در عيون به سند خود از محمد بن يحيي بن ابي عباد ، از عمويش روايت كرده كه گفت : روزي از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) شنيدم كه شعري مي‏خواند ، با اينكه ايشان خيلي كم شعر مي‏خواند و آن شعر اين بود : كلنا نامل مدا في الاجل و المنايا هن آفات الامل لا يغرنك أباطيل المني و الزم القصد و دع عنك العلل انما الدنيا كظل زائل حل فيه راكب ثم رحل من پرسيدم : خدا عزت امير را زياد كند ، اين شعر از كيست ؟ فرمود از عراقي خودتان است .


عرضه داشتم : من آن را از ابو العتاهيه شنيده‏ام كه براي خودش مي‏سرود .


حضرت فرمود اسم اصليش را ببر ، و هيچ وقت او را به اين كنيه ياد مكن .


كه خداي عز و جل مي‏فرمايد و لا تنابزوا بالالقاب و شايد - صاحب اين شعر از اين اسم خوشش نيايد .


و در كافي به سند خود از حسين بن مختار از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : امير المؤمنين ( صلوات الله عليه ) در يكي از كلماتش فرمود : همواره كار برادر مسلمانت را حمل بر صحت و بلكه بر بهترين وجهش كن ، تا وقتي كه دليلي قطعي وظيفه‏ات را تغيير دهد ، و دلت را از او برگرداند .


و هرگز كلمه‏اي را كه از برادر مسلمانت مي‏شنوي حمل بر بد مكن ، مادام كه مي‏تواني محمل خيري براي آن كلمه پيدا كني .



ترجمة الميزان ج : 18ص :499


و در نهج البلاغه فرموده : وقتي صلاح بر روزگار و اهل روزگار مسلط باشد ، در چنين جوي اگر يك نفر سوء ظني به كسي پيدا كرد كه از او خطائي نديده ، نبايد آن ظن بد را از دل خود بپذيرد و اگر بپذيرد ظلم كرده .


و اگر فساد بر زمان و اهل زمان مسلط شد ، در چنين جوي اگر يك نفر نسبت به كسي حسن ظن پيدا كند ، خود را فريب داده .


مؤلف : اين دو روايت تعارضي با هم ندارد ، براي اينكه روايت دومي ناظر به خود ظن است ، و روايت اولي راجع به ترتيب اثر دادن عملي بر ظن است .


و در كتاب خصال از اسباط بن محمد به سندي كه به رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دارد از آن جناب روايت كرده كه فرمود : غيبت از زنا شديدتر است .


پرسيدند : يا رسول الله چرا چنين است ؟ فرمود : زناكار مي‏تواند توبه كند ، و خدا هم توبه‏اش را بپذيرد ، چون سر و كارش تنها با خدا است ، ولي مرتكب غيبت مي‏خواهد توبه كند ، اما خدا توبه‏اش را نمي‏پذيرد مگر وقتي كه شخص غيبت شده از او درگذرد .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن مردويه ، و بيهقي از ابي سعيد ، و جابر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده ، به اين عبارت كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : غيبت از زنا شديدتر است .


گفتند : يا رسول الله چطور غيبت از زنا شديدتر است ؟ فرمود : براي اينكه ممكن است مردي زنا كند و بعد توبه كند ، خدا هم توبه‏اش را بپذيرد ، ولي مرتكب غيبت آمرزيده نمي‏شود ، مگر وقتي كه شخص غيبت شده او را ببخشد .


و در كافي به سند خود از سكوني از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : غيبت در تباه كردن دين مسلمان سريعتر از خوره‏اي است كه اندرون اورا بخورد .


و در همان كتاب به سند خود از حفص بن عمر ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرد كه فرمود : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : كفاره گناه غيبت چيست ؟ فرمود : براي آن كس كه غيبتش كرده‏اي ، به تلافي غيبتش استغفار كن .



ترجمة الميزان ج : 18ص :500


و در تفسير قمي در ذيل آيه و جعلناكم شعوبا و قبائل فرمود : شعوب ، ملتهاي غير عرب است و قبائل به معناي طوائف عرب .


مؤلف : اين روايت را صاحب مجمع البيان به امام صادق (عليه‏السلام‏) نسبت داده .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه و بيهقي از جابر ين عبد الله روايت آورده‏اند كه گفت : در وسط ايام تشريق ( يازدهم و دوازدهم و سيزدهم ذي الحجه كه روز وسطش دوازدهم مي‏شود ) رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براي ما خطبه وداع را ايراد كرد و فرمود : ايها الناس ! آگاه باشيد كه پروردگارتان يكي است ، پدرتان يكي است و هيچ فضيلتي براي عربي بر غير عرب نيست ، و هيچ غير عربي بر عرب فضيلتي ندارد و هيچ سياهي بر سرخي ، و هيچ سرخي بر سياهي ، فضيلت ندارد مگر به تقوي .


و گرامي‏ترين شما نزد خدا باتقوي‏ترين شما است .


با شما هستم آيا ابلاغ كردم ؟ همه گفتند بله يا رسول الله .


فرمود : پس حاضرين به غائبين برسانند .


و در كافي به سند خود از ابو بكر حضرمي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ضباعة دختر زبير بن عبد المطلب را ( كه دختر عموي خودش بود ) براي مقداد بن اسود تزويج كرد ، و اين كار را نكرد مگر براي اينكه امر ازدواج را آسان كند ، و مردم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تاسي كنند ، و بدانند كه گرامي‏ترين آنان نزد خدا باتقوي‏ترينشان است .


و در روضه كافي به سند خود از جميل بن دراج روايت كرده كهگفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم بفرماييد كرم چيست ؟ فرمود كرم تقوي است .


و در كافي به سند خود از يونس از يعقوب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : اسلام قبل از ايمان است ، بر مدار اسلام است كه مسلمانان با هم ازدواج مي‏كنند و از يكديگر ارث مي‏برند ، و بر مدار ايمان است كه در آخرت اجر مي‏برند .


و در خصال از أعمش از جعفر بن محمد (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه در ضمن


ترجمة الميزان ج : 18ص :501


حديثي فرمود : اسلام غير از ايمان است ، و هر مؤمني مسلمان هست ، ليكن هر مسلماني مؤمن نيست .


و در الدر المنثور در ذيل آيه قالت الاعراب امنا مي‏گويد : ابن جرير از قتاده روايت كرده كه گفت : آيه قالت الاعراب امنا در باره بني اسد نازل شده .


مؤلف : اين روايت از مجاهد و غير او نيز نقل شده .


و نيز در همان كتاب است كه ابن ماجه و ابن مردويه و طبراني و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - از علي بن ابي طالب روايت كرده‏اند كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ايمان عبارت است از معرفت به قلب ، اقرار به زبان و عمل به اركان .


و نيز در همان كتاب آمده كه نسائي و بزاز و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : بني أسد نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند و عرضه داشتند : يا رسول الله ! ما بدون اينكه با تو جنگ كنيم مسلمان شديم ، در حالي كه عرب با تو جنگ كرد .


اينجا بود كه آيه يمنون عليك ان اسلموا نازل شد .


مؤلف : در اين معنا رواياتي ديگر نيز هست.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :