امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
883
ترجمه الميزان: سوره ق آيات 45 - 1


ترجمة الميزان ج : 18ص :502


( 50 )سوره ق مكي است و چهل و پنج آيه دارد ( 45)


سورة ق‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قوَ الْقُرْءَانِ الْمَجِيدِ(1) بَلْ عجِبُوا أَن جَاءَهُم مُّنذِرٌ مِّنْهُمْ فَقَالَ الْكَفِرُونَ هَذَا شي‏ءٌ عجِيبٌ‏(2) أَ ءِذَا مِتْنَا وَ كُنَّا تُرَاباًذَلِك رَجْعُ بَعِيدٌ(3) قَدْ عَلِمْنَا مَا تَنقُص الأَرْض مِنهُمْوَ عِندَنَا كِتَبٌ حَفِيظ(4) بَلْ كَذَّبُوا بِالْحَقّ‏ِ لَمَّا جَاءَهُمْ فَهُمْ في أَمْرٍ مَّرِيجٍ‏(5) أَ فَلَمْ يَنظرُوا إِلي السمَاءِ فَوْقَهُمْ كَيْف بَنَيْنَهَا وَ زَيَّنَّهَا وَ مَا لهََا مِن فُرُوجٍ‏(6) وَ الأَرْض مَدَدْنَهَا وَ أَلْقَيْنَا فِيهَا رَوَسي وَ أَنبَتْنَا فِيهَا مِن كلّ‏ِ زَوْج بَهِيجٍ‏(7) تَبْصِرَةً وَ ذِكْرَي لِكلّ‏ِ عَبْدٍ مُّنِيبٍ‏(8) وَ نَزَّلْنَا مِنَ السمَاءِ مَاءً مُّبَرَكاً فَأَنبَتْنَا بِهِ جَنَّتٍ وَ حَب الحَْصِيدِ(9) وَ النَّخْلَ بَاسِقَتٍ لهََّا طلْعٌ نَّضِيدٌ(10) رِّزْقاً لِّلْعِبَادِوَ أَحْيَيْنَا بِهِ بَلْدَةً مَّيْتاًكَذَلِك الخُْرُوجُ‏(11) كَذَّبَت قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ أَصحَب الرَّس وَ ثَمُودُ(12) وَ عَادٌ وَ فِرْعَوْنُ وَ إِخْوَنُ لُوطٍ(13) وَ أَصحَب الأَيْكَةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍكلٌّ كَذَّب الرُّسلَ فحَقَّ وَعِيدِ(14)


ترجمه آيات


به نام الله كه هم رحمان است و هم رحيم .


ق .


به قرآن مجيد سوگند ( 1) .


تو را ما فرستاديم ليكن كفار تعجب كردند كه از جنس خودشان كسي به عنوان بيمرسان از ناحيه خدا آيد ، لذا كفار گفتند اين چيز عجيبي است ( 2 ) .


آيا وقتي مرديم و خاك شديم ؟ اين برگشتن بعيدي است ( 3) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :503


با اينكه ما مي‏دانيم كه زمين از ايشان چه مقدار كم مي‏كند و نزد ما كتابي است كه ( از خطر اشتباه و يا حوادث ) محفوظ است ( 4) .


بلكه اينان با حق دشمني دارند و آن را هر چه باشد تكذيب مي‏كنند پس ايشان در امري حيرت آورند ( با اينكه حق را تشخيص مي‏دهند باز انكار مي‏كنند ) ( 5) .


مگر تاكنون سر بلند نكرده و به آسمان بالاي سر خود نگاهي نينداخته‏اند كه چگونه آن را بنا كرديم و آن را با ستارگان زينت داديم ( 6 ) .


و مگر زمين زير پاي خود را نديدند كه گسترده‏اش كرديم و كوههاي ريشه‏دار در آن جايگزين كرديم و در آن از هر صنف گياه مسرت‏انگيز رويانديم ( 7) .


تا مايه بصيرت و تذكر هر بنده‏اي باشد كه دائما به سوي ما توبه مي‏آورد ( 8) .


و از آسمان ، آبي پر بركت نازل كرديم و به دنبالش باغها و دانه‏هاي درو كردني رويانديم ( 9) .


درختان خرماي بلند با ميوه‏هاي روي هم چيده ( 10) .


تا رزق بندگان باشد ، همچنان كه با آن آب پر بركت شهري مرده را زنده كرديم زنده كردن انسانها نيز اين طور است ( 11 ) .


قبل از اين كفار ، قوم نوح و اصحاب رس و ثمود تكذيب كردند ( 12) .


و همچنين عاد و فرعون و مردم لوط ( 13) .


و اصحاب الايكه و قوم تبع كه همه آنان رسولان را تكذيب كردند و تهديد خدا در باره‏شان محقق شد ( 14) .


بيان آيات


اين سوره مساله دعوت اسلام را بيان مي‏كند .


و به آنچه در اين دعوت است اشاره مي‏كند ، يعني انذار به معاد و انكار مشركين به معاد ، و تعجبي كه از آن داشتند كه بعد از مردن و بطلان شخصيت آدمي و خاك شدنش چگونه دوباره زنده مي‏شود و به همان صورت و وضعي كه قبل از مرگ داشت برمي‏گردد ؟ آنگاه تعجب آنان را رد مي‏كند به اين كه علم الهي محيط به ايشان است ، و كتاب حفيظ كه هيچ يك از احوال خلقش و هيچ حركت و سكون آنها - چه خردش و چه كلانش - از قلم آن كتاب نيفتاده نزد او است .


آنگاه اين منكرين را تهديد مي‏كند به اينكه اگر به راه نيايند بر سرشان همان خواهد آمد كه بر سر امت‏هاي گذشته و هلاك شده آمد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :504


و آنگاه براي بار دوم باز به علم و قدرت خداي تعالي پرداخته از راهتدبيري كه در خلقت آسمانها و آراستن آن با ستارگان بي حركت و با حركت و تدابير ديگري كه به كار برده و نيز تدبيري كه در خلقت زمين به كار برده و آن را گسترده و كوههاي ريشه دار در آن جايگزين ساخته گياهان نر و ماده در آن رويانيده و نيز به اينكه آب را از آسمان فرستاده و ارزاق بندگان را تامين نموده و زمين را با آن آب زنده كرده است ، علم و قدرت او را اثبات مي‏كند .


و نيز به همين منظور به بيان حال انسان مي‏پردازد كه از اولين روزي كه خلق شده و تا زنده است در تحت مراقبت شديد و دقيق قرار دارد ، حتي يك كلمه در فضاي دهانش نمي‏آورد ، و از اين بالاتر يك خاطره را در دلش خطور نمي‏دهد ، و نفسش آن را وسوسه نمي‏كند ، مگر آنكه همه‏اش را ثبت مي‏كنند .


و آنگاه بعد از آنكه مرد با او چه معامله مي‏شود و بعد از زنده شدنش براي پس دادن حساب ، همچنان در تحت مراقبت هست تا آنكه از حساب فارغ شود ، يا به آتش در آيد اگر از تكذيب كنندگان حق باشد ، و يا به بهشت و قرب پروردگار اگر از متقين باشد .


و كوتاه سخن آنكه : زمينه گفتار در اين سوره مساله معاد است ، و يكي از آيات برجسته آن آيه لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و يكي ديگر آيه يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد و يكي هم آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد است .


و اين سوره به اين دليل گفتيم مكي است كه سياق آياتش بر آن گواهي مي‏دهند .


اما بعضي گفته‏اند كه آيه و لقد خلقنا السموات و الارض ... ، و يا اين آيه و آيه بعدش در مدينه نازل شده .


ولي در لفظ آيه هيچ شاهدي بر آن نيست .


و در اين آياتي كه نقل كرديم به طور اجمال به مساله معاد و اينكه مشركين آن را امري بعيد مي‏پنداشتند اشاره شده ، و نخست جوابي اجمالي با تهديد مي‏دهد ، و سپس به طور مفصل از آن جواب داده ، باز براي بار دوم تهديد مي‏كند .


ق و القران المجيد در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه مجد كه كلمه مجيد از آن اشتقاق يافته به معناي شرف وسيع است ، وقتي گفته مي‏شود مجد الرجل و مجد - به فتح و ضم جيم - كه بزرگوار و كريم باشد و در اصل اين كلمه از اين قول گرفته شده كه مي‏گويند : مجدت الابل مجودا يعني شتر آنقدر علف بهاري خورده كه شكمش بزرگ شده .



ترجمة الميزان ج : 18ص :505


جمله و القران المجيد سوگندي است كه پاسخش حذف شده ، چون جمله بعدي مي‏فهماند كه پاسخ چيست ، و تقدير كلام و القرآن المجيد ان البعث حق و يا والقرآن المجيد انك لمن المنذرين و يا و القرآن المجيد ان الانذار حق مي‏باشد ، يعني به قرآن مجيد سوگند كه قيامت حق است و يا تو از انذاركنندگاني و يا انذار حق است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : جواب قسم ذكر شده و آن جمله بل عجبوا ... است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : جمله قد علمنا ما تنقص ... است .


و بعضي گفته‏اند ما من قول ... ، و بعضي گفته‏اند ان في ذلك لذكري ... و بعضي گفته‏اند ما يبدل القول لدي ... است .


ولي همه اينها سخناني بيهوده است كه نبايد دنبال شود .


بل عجبوا ان جاءهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شي‏ء عجيب اين آيه اعراض از مضمون جواب قسمي است كه گفتيم حذف شده .


پس گويا فرموده : به قرآن مجيد سوگند كه ما تو را به عنوان نذير فرستاديم ، ليكن به تو ايمان نياورده تعجب كردند كه يك نفر از خود آنان به عنوان بيم‏رسان به سويشان گسيل شود .


و يا فرموده : به قرآن مجيد سوگند كه آن بعثي كه از آن انذارشان كردي حق است ، اما به آن ايمان نياورده بلكه تعجب كردند و از آن به شگفت در آمده بعيدش دانستند .


و ضمير منهم در جمله بل عجبوا أن جاءهم منذر منهم به كفار برمي‏گردد ، اما نه از اين جهت كه كافرند ( تا خداي نخواسته چنين معنا دهد كه شخص منذر هم از همان قماش ايشان است ) بلكه از اين جهت كه انسانند ، آن وقت معنايش منذري از جنس خود آنان و از نوع بشر خواهد بود .


و اين كه گفتيم كفار بدان جهت كه انسانند از اين جهت است كه به طور كلي مذهب وثنيت و بت‏پرستي منكر اين هستند كه انسان بتواند پيامبر شود ، كه ما در اين كتاب مكرر در اين باره سخن گفته‏ايم .


ممكن هم هست ضمير به كفار بر گردد ، از اين جهت كه عربند ، آن وقت معنا چنين مي‏شود : بلكه تعجب كردند از اينكه بيم رساني از قوم خودشان و به زبان خودشان به سويشان بيايد و حق را برايشان به زباني وافي‏تر بيان كند .


و بنا به احتمال دوم آيه شريفه در سرزنش عرب بليغ‏تر مي‏شود .


فقال الكافرون هذا شي‏ء عجيب - در اين جمله منكرين نبوت را به وصف كافرون توصيف كرده - با اينكه مي‏توانست بفرمايد و قال المشركون و يا عبارتي ديگر مثل آن - و اين بدان منظور بوده كه دلالت كند بر اينكه مشركين مي‏خواسته‏اند با اين تعجب


ترجمة الميزان ج : 18ص :506


خود حق را پوشيده بدارند ، چون كفر به معناي پنهان كردن است .


و اشاره در جمله هذا شي‏ء عجيب به مساله بعث و بازگشت به سوي خدا است ، مي‏گويند مساله معاد امرياست عجيب ، همچنان كه آيه بعدش همين را تفسير مي‏كند و از قول آنان مي‏فرمايد : ء اذا متنا و كنا ترابا ... .


ء اذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد كلمه رجع و رجوع هر دو يك معنا دارند .


و مراد از بعيد بودن ، بعيد بودن از جهت عقل است .


و جواب كلمه اذا در جمله ء اذا متنا و كنا ترابا حذف شده ، چون جمله ذلك رجع بعيد بر آن دلالت مي‏كرد و تقدير كلام ء اذا متنا و كنا ترابا نبعث و نرجع ذلك رجع بعيد - آيا وقتي مرديم و خاك شديم مبعوث مي‏شويم و برمي‏گرديم ، اين چه برگشتن بعيدي است مي‏باشد ، و استفهام در آن به اصطلاح استفهام تعجبي است ، يعني استفهامي كه منظور از آن به شگفت واداشتن شنونده است .


و اگر جواب اذا حذف شده براي اين است كه اشاره كند به اينكه آنقدر عجيب است كه اصلا گفتني نيست ، چون عقل هيچ صاحب عقلي آن را نمي‏پذيرد ، و اين آيه همان مضموني را افاده مي‏كند كه آيه و قالوا ء اذا ضللنا في الارض ء انا لفي خلق جديد آن را افاده مي‏كند .


و معناي آيه اين است كه : مشركين تعجب مي‏كنند و مي‏گويند : آيا وقتي كه ما مرديم و خاك شديم و ذات ما آنچنان باطل و نابود شد كه ديگر اثري از آن به جاي نماند دوباره مبعوث مي‏شويم و برمي‏گرديم ؟ آن وقت گويا گوينده‏اي به ايشان مي‏گويد : از چه چيزي تعجب مي‏كنيد ؟ در پاسخ مي‏گويند : آخر اين برگشتن برگشتني باور نكردني است ، و عقل آن را نمي‏پذيرد ، و زير بار آن نمي‏رود .


قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ اين آيه سخن آنان و استبعادشان نسبت به بعث و رجع را رد مي‏كند ، چون آنان استناد جستند به اينكه بعد از مردن به زودي متلاشي مي‏شويم و بدنهايمان خاك مي‏شود ، و با خاكهاي ديگر مخلوط مي‏گردد ، خاك هم كه با خاك فرقي ندارد تا مشتي از آن ، خاك


ترجمة الميزان ج : 18ص :507


من باشد و مشتي ديگرش خاك يك فرد ديگر ، و يا مشتي از آن سر و گردن من باشد و مشتي ديگرش دست و پاي من .


آيه مورد بحث جواب مي‏دهد كه : ما دانا هستيم به آنچه كه زمين از بدنهاي شما مي‏خورد ، و آنچه از بدنهايتان ناقص مي‏سازد ، و علم ما چنان نيست كه جزئي از اجزاء شما را از قلم بيندازد تا برگرداندن آن به خاطر نامعلوم بودن دشوار و يا نشدني باشد .


ممكن هم هست معنايش چنين باشد : ما مي‏دانيم چه كسي از آنان مي‏ميرد و در زمين دفن مي‏شود ، و در نتيجه از جمع آنان يك انسان كم مي‏گردد .


در احتمال اول كلمه من تبعيضي و در احتمال دومبيانيه خواهد بود .


و عندنا كتاب حفيظ - يعني و نزد ما كتابي است كه حافظ هر چيز است ، بلكه آثار و احوال هر چيزي را هم ضبط مي‏كند .


و يا معنايش اين است كه : نزد ما كتابي است كه خود آن كتاب محفوظ است و حوادث ، آن را دچار دگرگوني و تحريف نمي‏كند .


و آن كتاب عبارت است از لوح محفوظ كه تمامي آنچه بوده ، و آنچه هست و آنچه تا قيامت خواهد بود در آن كتاب محفوظ است .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند كه مراد از كتاب نامه‏هاي اعمال است سخن درستي نيست ، اولا از اين جهت كه خدا اين كتاب را حافظ آنچه زمين از مردم كم مي‏كند معرفي كرده و آنچه زمين از مردم كم مي‏كند ربطي به اعمال كه كتاب اعمال حافظ آن است ندارد .


و ثانيا خداي سبحان اين كتاب را در كلام مجيدش به لوح محفوظ توصيف كرده نه به نامه اعمال .


پس حمل اين كتاب كه مورد بحث است بر نامه اعمال آن هم بدون شاهد قرآني حمل صحيحي نيست .


و حاصل جوابي كه خداي تعالي به كفار و منكرين معاد مي‏دهد ، اين است كه كفار خيال كرده‏اند مردن و خاك شدن و متلاشي شدن ذرات وجودشان ، به طوري كه ديگر اجزاي آن تمايزي از هم نداشته باشند ، آنان را براي ما هم مجهول الاجزاء مي‏كند ، و ديگر نمي‏توانيم آن اجزاء را جمع‏آوري نموده ، دوباره برگردانيم .


و ليكن اين خيال ، خيالي است باطل ، براي اينكه ما مي‏دانيم چه كسي از ايشان مرده ، و اجزاي بدنش كه قبلا به صورت گوشت يا خون يا استخوان بود فعلا به چه صورتي درآمده و كجا رفته ؟ همه را مي‏دانيم ، و نزد ما كتابي حفيظ است كه هر چيزي در آن ثبت است و آن عبارت است از لوح محفوظ .



ترجمة الميزان ج : 18ص :508


بل كذبوا بالحق لما جاءهم فهم في امر مريج كلمه مرج كه كلمه مريج از آن مشتق شده به معناي اختلاط و اشتباه است ، و در آيه شريفه از آنچه كه آيه قبلي اشاره‏اي به آن داشت اعراض كرده .


توضيح اينكه از آيه قبلي اين معنا به ذهن مي‏رسيد كه كفار به اين حقيقت جاهلند كه خدا عالم است ، و اگر از مساله بعث و رجوع تعجب مي‏كنند بدين جهت است كه نمي‏دانند خدا دانا است و چيزي از احوال و آثار خلقش از او پنهان نيست ، و نمي‏دانند كه تمامي اين جزئيات در لوح محفوظ نزد او نوشته شده ، به طوري كه حتي ذره‏اي از قلمش نيفتاده .


و چون از آيه قبلي بوي چنين توهمي مي‏آمد ، آيه مورد بحث با كلمه بل مي‏خواهد آن را رد كند ، و بفرمايد : انكار كفار نسبت به قيامت از جهلشان به مقام پروردگار وبه علم او به جزئيات نيست ، و حتي تجاهل هم نمي‏خواهند بكنند ، بلكه اينان به طور كلي منكر حقند و چون فهميده‏اند مساله معاد حق است آن را هم انكار مي‏كنند ، پس اينان از اين جهت منكر حقند كه با آن معاند و دشمن‏اند ، نه اينكه جاهل محق باشند ، و از ادراك حق قاصر باشند ، پس ايشان در وصفي مريج بسر مي‏برند ، و با وضعي نامنظم و گيج كننده حق را درك مي‏كنند ، و در عين حال تكذيب هم مي‏كنند ، با اينكه لازمه درك حق و علم به حقانيت هر چيز اين است كه آن را تصديق نموده به آن ايمان بياورند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اينكه فرمود در امري مريج هستند اين است كه بعد از انكار حق دچار تحير و سرگرداني شده‏اند ، و معطل مانده‏اند كه چه بگويند .


يك وقت مي‏گويند : پيامبر به خدا دروغ مي‏بندد ، يك وقت ديگر مي‏گويند او ساحر است ، يا مي‏گويند شاعر است ، يا مي‏گويند كاهن است ، و يا مي‏گويند مضرت ديده ( يعني أجنه به او لطمه زده‏اند) .


و به همين جهت دنبال اين كلام ، آيات و نشانه‏هاي علم و قدرت خودش را آورده تا سرزنشي به ايشان باشد ، و سپس به عنوان تهديد سرنوشت امت‏هاي گذشته را نقل مي‏كند كه به جرم تكذيب حق چگونه هلاك و منقرض شدند .


أ فلم ينظروا الي السماء فوقهم كيف بنيناها و زيناها و ما لها من فروج كلمه فروج جمع فرجه يعني سوراخ و شكاف است .


و اگر كلمه سماء را مقيد كرد به كلمه فوقهم - بالاي سرشان به اين منظور بوده كه بفهماند هر چيز را انكار


ترجمة الميزان ج : 18ص :509


كنند اين آسمان را نمي‏توانند انكار كنند ، چون جلو چشمشان و بالاي سرشان است .


و منظور از اينكه فرمود : آسمان را زينت داديم ، اين است كه ستارگان درخشان را با آن جمال بديعي كه دارند در آسمان آفريديم ، پس خود ساختمان اين بناي بديع با آن جمال خيره‏كننده‏اش ، وبا اينكه هيچ ترك و شكافي در آن نيست ، صادق‏ترين شاهد بر قدرت قاهره ، و علم محيط او به تمامي خلائق است .


و الارض مددناها و القينا فيها رواسي و انبتنا فيها من كل زوج بهيج مد زمين به معناي گستردن آن است .


و خداي تعالي زمين را طوري گسترده آفريده كه با زندگي انسانها سازگار باشد ، ( و اگر مانند كره ماه بود اين سازگاري را نداشت) .


و كلمه رواسي جمع راسيه و به معناي هر چيز ثابت است .


و در اينجا به معناي كوه است .


و اين كلمه صفتي است كه موصوفش حذف شده ( تقدير آن و ألقينا فيها جبالا رواسي است) .


و كلمه بهيج از ماده بهجت است .


صاحب مجمع البيان بهجت را به معناي آن حسني گرفته كه مانند گلها و درختان خرم و باغهاي سبز ديدنش لذت‏آور است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از بهيج مبهوج است يعني چيزي كه هر كس با آن اظهار مسرت و خوشحالي مي‏كند .


و مراد از روياندن هر جفتي بهيج روياندن هر نوعي از گياهان خوش منظر است .


پس خلقت زمين ، و تدابير الهي كه در آن جريان دارد ، بهترين دليل است كه مي‏تواند عقل را بر كمال قدرت و علم صانع آن رهنمون شود .


تبصرة و ذكري لكل عبد منيب كلمه تبصرة مفعول له است ، و چنين معنا مي‏دهد كه : اگر انجام داديم آنچه را كه انجام داديم ، و اگر آسمان را بنا و زمين را گسترده كرديم ، و اگر عجائبي از تدبير در آن جاري ساختيم ، همه براي اين بود كه تبصره‏اي باشد تا انسانها بصيرت يابند و ذكرائي باشد تا آنان تذكر يابند .


البته معلوم است تنها از انسانها ، بصيرت و تذكر آن افرادي بكار مي‏افتد كه زياد به سوي خدا رجوع مي‏كنند .


و نزلنا من السماء ماء مباركا فانبتنا و حب الحصيد كلمه سماء به معناي جهت بالا است ، و منظور از ماء مبارك بارانست .


و اگر آن را مبارك خوانده بدين جهت است كه خيرات آن به زمين و اهل زمينعايد مي‏شود .


و


ترجمة الميزان ج : 18ص :510


منظور از حب الحصيد حبه و دانه درو شده است .


و اضافه كلمه حب بر كلمه حصيد از باب اضافه موصوف به صفت است ، و معناي آيه روشن است .


و النخل باسقات لها طلع نضيد كلمه باسقات جمع باسقه است ، كه به معناي طويل و بلند بالا است و نخل باسق يعني درخت خرماي بلندقامت .


و كلمه طلع به معناي خرما در اولين أوان پيدايش آن است .


و كلمه نضيد به معناي منضود است ، يعني چيده شده و رديف شده روي هم ، چون خرما بر درخت به همين صورت است كه گويي دانه دانه روي هم چيده شده‏اند .


و معناي آيه روشن است .


رزقا للعباد و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج كلمه رزق به معناي هر چيزي است كه بقاء موجودي بدان ادامه يابد .


و كلمه رزقا مفعول له است ، يعني علت را بيان مي‏كند ، مي‏فرمايد : ما اين باغها و اين دانه‏هاي درو شده و نخلهاي بلند بالا با طلعهاي روي هم چيده را رويانديم ، براي اينكه رزقي باشد براي بندگان .


پس كسي كه اين نباتات را آفريد ، تا بندگان را روزي دهد ، با آن تدابير وسيع و محير العقولي كه در آنها به كار برده ، داراي علمي بي نهايت و قدرتي است كه از زنده كردن انسانها بعد از مردن - هر چند اجزايشان متلاشي و جسمشان در زمين گم شده باشد - عاجز نمي‏باشد .


و جمله و احيينا به بلدة ميتا كذلك الخروج برهاني ديگر براي مساله بعث و معاد است ، غير از برهان قبلي .


بلكه برهاني است كه عليه ادعايي اقامه مي‏شود كه منكرين معاد صريحا آن ادعاء را نكرده بودند ، بلكه از طي كلامشان استفاده مي‏شود ، و آن اين است كه اصلا زنده شدن مردگان امكان ندارد .


و در اين جمله با اثبات امكان آن از راه نشان دادن نمونه‏اي كه همان زنده كردن گياهان بعد از مردن آنها است اثبات مي‏كند كه پس چنين چيزي ممكن است ، زيرا زنده كردن مردگان عينا مثل زنده كردن گياهان در زمين است ، بعد از آنكه مرده و از رشد افتاده‏اند .


ولي برهان قبلي معاد را از راه اثبات علم و قدرت خداي تعالي اثبات مي‏كرد ، و استبعاد و تعجب كفار را رد مي‏نمود .


و ما اين برهان را در ذيل همه آياتي كه از راه زنده كردن زمين بعد از مردنش معاد را اثبات مي‏كرد مكرر بيان كرده‏ايم .


بر خواننده محترم لازم است كه به ساير مجلدات اين كتاب مراجعه كند .


كذبت قبلهم قوم نوح ... كل كذب الرسل فحق وعيد اين آيه تهديد و انذاري است براي كفار ، به خاطر اينكه حق را بعد از اينكه در


ترجمة الميزان ج : 18ص :511


دسترسشان قرار گرفت و آن را شناختند ، از در عناد و لجاجت انكار كردند - كه قبلا هم صحبتش شد .


و همچنين سرگذشت اصحاب رس ، در تفسير سوره فرقان و اصحاب أيكه - كه همان قوم شعيب باشند - در سوره حجر و سوره شعراء و سوره ص ، و داستان قوم تبع در سوره دخان گذشت .


و در اينكه فرمود : كل كذب الرسل فحق وعيد اشاره‏اي است به اينكه اصولا وعيد و تهديد به هلاكت هميشه هست ، ولي وقتي در باره قومي منجز و حتمي مي‏شود كه رسولان را تكذيب كنند ، خداي تعالي مي‏فرمايد : فسيروا في الارض فانظروا كيف كان عاقبة المكذبين يعني اين سرنوشت سرنوشتي است عمومي ، هر قومي چنين باشد چنان سرنوشتي دارد .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم از ابن عباس روايت كرده كه گفت : خداي تعالي در وراي اين زمين دريايي خلق كرده محيط به زمين ، و در پشت آن درياي محيط ، كوهي است كه به آن كوه قاف آسمان دنيا مي‏گويند ، كه آن دريا را پوشانده .


و در ماوراي آن كوه زمين ديگري مثل همين زمين ، ولي هفت برابر آن آفريده .


و در ماوراي آن زمين درياي محيطي به آن و در وراي آن دريا كوهي ديگر به نام قاف آسمان دوم و محيط به آن دريا آفريد .


و همچنين شمرد تا به هفت زمين و هفت دريا و هفت كوه و هفت آسمان رسيد .


آنگاه گفت : و اين است معناي آيه و البحر يمده من بعده سبعة ابحر .


و نيز در آن كتاب آمده كه ابن منذر ، ابن مردويه ، ابو الشيخ و حاكم از عبد الله بن بريدة روايت كرده‏اند كه گفت : ق كوهي است از زمرد كه محيط به دنيا است كه دو طرف آسمان روي آن قرار دارد .


باز در همان كتابست كه ابن ابي الدنيا - در كتاب عقوبات - و ابو الشيخ - در كتاب العظمه - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : خدا كوهي آفريده كه نامش قاف است و سراسر عالم را فرا گرفته و ريشه‏هايش تا آن صخره‏اي كه زمين روي آن است فرو رفته ، و چون


ترجمة الميزان ج : 18ص :512


خدا بخواهد شهر و قريه‏اي را دچار زلزله كند ، به آن كوه دستور مي‏دهد تا ريشه‏هاي خود را تكان دهد - البته آن ريشه‏اي را كه از كنار اين قريه عبور كرده - كوه هم آن ريشه خود را تكان مي‏دهد ، و آن محل را مي‏لرزاند ، از اين جهت است كه يك جا زلزله مي‏شود ، و جاي ديگر نمي‏شود .


مؤلف : قمي هم به سند خود از يحيي بن ميسره خثعمي ، از امام باقر (عليه‏السلام‏) نظير آن روايت را از عبد الله بن بريده ، و روايت ديگري را كه در معناي آن است بدون ذكر سند ، و بدون ذكر نام امام نقل كرده و فرموده : كوهي محيط به دنيا است كه در وراي آن ياجوج و ماجوج قرار دارند .


و به هر حال اين روايات به هيچ وجه قابل اعتماد نيستند ، و امروز بطلان آنها يا ملحق به بديهيات است و يا خود بديهي است .


و در تفسير قمي در ذيل جمله فقال الكافرون هذا شي‏ء عجيب گفته : اين آيه در باره ابي بن خلف نازل شد كه به ابي جهل گفت : نزديك من بيا تا تو را از محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به شگفت آورم .


آنگاه يك تكه استخوان در دست گرفت آن را خرد كرد ، بعد گفت : اي محمد تو معتقدي كه اين استخوان زنده مي‏شود ؟ اينجا بود كه خداي تعالي فرمود : بل كذبوا بالحق لما جاءهم فهم في أمر مريج .



ترجمة الميزان ج : 18ص :513


أَ فَعَيِينَا بِالْخَلْقِ الأَوَّلِبَلْ هُمْ في لَبْسٍ مِّنْ خَلْقٍ جَدِيدٍ(15) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الانسنَ وَ نَعْلَمُ مَا تُوَسوِس بِهِ نَفْسهُوَ نحْنُ أَقْرَب إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ(16) إِذْ يَتَلَقَّي الْمُتَلَقِّيَانِ عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشمَالِ قَعِيدٌ(17) مَّا يَلْفِظ مِن قَوْلٍ إِلا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ(18) وَ جَاءَت سكْرَةُ الْمَوْتِ بِالحَْقّ‏ِذَلِك مَا كُنت مِنْهُ تحِيدُ(19) وَ نُفِخَ في الصورِذَلِك يَوْمُ الْوَعِيدِ(20) وَ جَاءَت كلُّ نَفْسٍ مَّعَهَا سائقٌ وَ شهِيدٌ(21) لَّقَدْ كُنت في غَفْلَةٍ مِّنْ هَذَا فَكَشفْنَا عَنك غِطاءَك فَبَصرُك الْيَوْمَ حَدِيدٌ(22) وَ قَالَ قَرِينُهُ هَذَا مَا لَدَي عَتِيدٌ(23) أَلْقِيَا في جَهَنَّمَ كلَّ كفَّارٍ عَنِيدٍ(24) مَّنَّاعٍ لِّلْخَيرِ مُعْتَدٍ مُّرِيبٍ‏(25) الَّذِي جَعَلَ مَعَ اللَّهِ إِلَهاً ءَاخَرَ فَأَلْقِيَاهُ في الْعَذَابِ الشدِيدِ(26) × قَالَ قَرِينُهُ رَبَّنَا مَا أَطغَيْتُهُ وَ لَكِن كانَ في ضلَلِ بَعِيدٍ(27) قَالَ لا تخْتَصِمُوا لَدَي وَ قَدْ قَدَّمْت إِلَيْكم بِالْوَعِيدِ(28) مَا يُبَدَّلُ الْقَوْلُ لَدَي وَ مَا أَنَا بِظلَّمٍ لِّلْعَبِيدِ(29) يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلأْتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِن مَّزِيدٍ(30) وَ أُزْلِفَتِ الجَْنَّةُ لِلْمُتَّقِينَ غَيرَ بَعِيدٍ(31) هَذَا مَا تُوعَدُونَ لِكلّ‏ِ أَوَّابٍ حَفِيظٍ(32) مَّنْ خَشي الرَّحْمَنَ بِالْغَيْبِ وَ جَاءَ بِقَلْبٍ مُّنِيبٍ‏(33) ادْخُلُوهَا بِسلَمٍذَلِك يَوْمُ الخُْلُودِ(34) لهَُم مَّا يَشاءُونَ فِيهَا وَ لَدَيْنَا مَزِيدٌ(35) وَ كَمْ أَهْلَكنَا قَبْلَهُم مِّن قَرْنٍ هُمْ أَشدُّ مِنهُم بَطشاً فَنَقَّبُوا في الْبِلَدِ هَلْ مِن محِيصٍ‏(36) إِنَّ في ذَلِك لَذِكرَي لِمَن كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَي السمْعَ وَ هُوَ شهِيدٌ(37) وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السمَوَتِ وَ الأَرْض وَ مَا بَيْنَهُمَا في سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ مَا مَسنَا مِن لُّغُوبٍ‏(38)



ترجمة الميزان ج : 18ص :514


ترجمه آيات


مگر ما از آفريدن بار نخست عالم خسته شديم ؟ نه همه اين حرفها را مي‏دانند ولي نسبت به خلقت جديد در قيامت شك دارند ( 15) .


بااينكه ما انسان را آفريديم و مي‏دانيم چه چيزهايي را دلش وسوسه مي‏كند و ما از رگ گردن به او نزديكتريم ( 16) .


(كافي است به ياد آري اين معنا را كه ) دو مامور ما در طرف راست و چپ او نشسته اعمال او را مي‏گيرند ( 17) .


هيچ سخني در فضاي دهان نمي‏آورد مگر آنكه در همانجا مراقبي آماده است ( 18) .


و سكرات مرگ كه قضاء حتمي خدا است مي‏آيد و به انسان گفته مي‏شود اين همان بود كه براي فرار از آن حيله مي‏كردي ( 19) .


و چون در صور دميده مي‏شود به او مي‏گويند اين است آن روزي كه بدان تهديد مي‏شدي ( 20) .


و هر فرد كه به عرصه قيامت مي‏آيد يك نفر از پشت سر او را مي‏راند و يك نفر هم گواه با او است ( 21 ) .


به او گفته مي‏شود اين وضع كه مي‏بيني در دنيا هم بود اما تو از آن در پرده‏اي از غفلت بودي ما امروز پرده‏ات را كنار زديم اينك ديدگانت امروز تيزبين شده است ( 22) .


فرشته موكل بر او مي‏گويد اينك نامه عمل او نزد من حاضر است ( 23) .


(به آن دو خطاب مي‏رسد ) به دوزخ اندازيد هر كافر معاند را ( 24) .


و هر مناع خير و متجاوز و هر كس كه مردم را در راه هدايت متحير مي‏كرد ( 25) .


هماني كه با خدا ، خدايي ديگر گرفتهپس داخل عذاب شديد بيفكنيدش ( 26) .


قرين او ( شيطان ) مي‏گويد پروردگارا من او را به طغيان وا نداشتم و ليكن او خودش در ضلالتي بعيد بود ( 27) .


(خطاب مي‏رسد ) نزد من مخاصمه مكنيد كه من قبلا همه شما را هشدار داده بودم ( 28) .


نزد من هيچ سخني تبديل نمي‏پذيرند و من نسبت به بندگان ، ستمكار نيستم ( و اين عذاب مولود عمل خود آنان است ) ( 29) .


روزي كه به دوزخ مي‏گوييم آيا پر شدي و مي‏گويد آيا باز هم هست ( 30) .



ترجمة الميزان ج : 18ص :515


روزي كه بهشت را به نزديك متقين مي‏آورند به فاصله‏اي كهدور نباشد ( 31) .


اين است آنچه وعده‏اش را به شما و به هر توبه كاري كه احكام او را حفظ مي‏كند داده ( 32) .


به هر كسي كه به غيب از خداي رحمان بترسد و با قلبي بيايد كه همواره به سوي خدا مراجعه مي‏كرده ( 33) .


او را به سلامت داخل بهشت كنيد امروز روز جاودانه است ( 34) .


و ايشان نه تنها هر چه بخواهند در اختيار دارند بلكه چيزهايي در اختيارشان خواهد بود كه از حيطه خواستشان بيرون است ( 35) .


و چه بسيار از امت‏ها كه قبل از اينان هلاك كرديم با اينكه از اينان نيرومندتر بودند و به داعي فرار از نيستي در بلاد ديگر رخنه مي‏كردند ( 36 ) .


به درستي كه در اين معنا تذكري است براي هر كس كه فهم داشته و گوش فرا دهد و حاضر باشد ( 37) .


و چگونه تذكر نباشد با اينكه ما آسمانها و زمين و آنچه را بين آن دو است در شش روز بيافريديم و دچار خستگي هم نشديم ( 38) .


بيان آيات


آيه اولي از اين آيات تتمه حجتي است كه در آخر آيات قبلي بر علم و قدرت خداي تعالي اقامه كرده بود .


و آن حجت عبارت بود از خلقت آسمانها و زمين و آنچه در آن دو از خلائق و تدابير است .


آن تدبيرهايي كه كاملترين تدبيرها و تمام‏ترين تدبيرها است .


همه اين مذكورات مربوط مي‏شد به خلقت نخستين و نشاه نخستين ، آنگاه اين حجت را تكميل كرد با اشاره به اين جهت كه : آيا مگر ما از آن خلقت نخستين خسته شديم ؟ و از آن نتيجه مي‏گيرد كه آن خدايي كه قادر بود عالم را بدون الگو و براي اولين بار خلق كند ، قادر است كه در نشاه‏اي ديگر با خلقتي جديدش بيافريند ، و همان علمي كه در خلقت نخستين داشت ، در خلقت دوم نيز دارد ، چون هر دو در خلقت مثل همه ، وقتي برايش يكي از اين دو خلقت ممكن باشد ، دومي هم ممكن است ، و براي خلقت دومش مانند اولش نمونه‏اي نمي‏خواهد ، جز اينكه بگويد باش و همين كافي است كه عالم بار ديگر موجود شود ، انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن آنگاه از بيان گذشته اعراض مي‏كند و مي‏فرمايد : با اينكه هر دو خلقت مثل هم


ترجمة الميزان ج : 18ص :516


است ، باز هم در باره خلقت جديد در شك‏اند .


و سپس اشاره مي‏كند به خلقت نخستين انسان ، و اينكه خدا حتي خطورات قلبي او را مي‏داند ، و رقبائي بر او گمارده تا با دقيقترين وجه مراقبتش كنند ، آنگاه سكرات مرگ او را مي‏گيرد ، و بعد از آن يا داخل بهشت مي‏شوند و يا داخل آتش .


بعد براي بار دوم به سرگذشت اقوام گذشته كه آيات خدا و معاد را تكذيب كردند و دچار خشم الهي و عذاب انقراض گشتند ، با اينكه از شما مردم نيرومندتر بودند ، اشاره نموده ، مي‏فرمايد : همان خدايي كه آنان را آنطور كيفر داد قادر است شما را نيز كيفر كند .


أ فعيينا بالخلق الاول بل هم في لبس من خلق جديد كلمه عي كه مصدر عيينا است - به طوري كه راغب مي‏گويد - به معناي ناتواني و كسالتي است كه بعد از انجام كاري و يا سخنراني عارض مي‏شود .


وقتي مي‏گوييم : أعياني كذا و يا عييت بكذا معناي اولي اين است كه فلان كار مرا خسته كرد ، و دومي اين است كه من از فلان كار خسته شدم .


و مراد از خلق اول ، خلقت اين نشاه طبيعت با نظامي است كه در آن جاري است ، و يكي از انواع موجودات آن خلقت همانا انسان است ، البته انسان دنيايي .


پس وجهي نيست در اينكه ما نيز مانند فخر رازي خلق اول را منحصر در خلقت آسمانها و زمين بدانيم .


همچنان كه وجهي نيست كه مانند بعضي ديگر از مفسرين آن را منحصر در خلقت انسان بدانيم و بگوييم چون در ذيل آيه آمده كه كفار در اشتباهي از خلقت جديدند و خلقت جديد مربوط به انسانها است لذا خلقت اول هم منحصر در انسان است ، براي اينكه خلقت جديد شامل آسمان و زمين نيز مي‏شود ، همچنان كه فرموده : يوم تبدل الارض غير الارض و السموات و برزوا لله الواحد القهار ، و خلقت جديد به معناي خلقت نشاه جديد است كه منظور از آن ، نشاه آخرت است .


و استفهام در آيه انكاري است .


و معناي آيه اين است كه : مگر خلقت نخستين ، ما را عاجز و ناتوان كرد كه نتوانيم براي بار دوم خلق كنيم ؟ يعني : نه ، ما از خلق اول عاجز نشديم ، با اينكه خلقت اول آفريدن از هيچ و بدون الگو است ، پس چگونه خلقت دوم كه اعاده همان خلق است ما را عاجز مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 18ص :517


اين معنا در صورتي است كه كلمه عي را به معناي عاجز شدن بگيريم ، و اگر به معناي تعب و خستگي بگيريم ، همچنان كه بعضي آن را ترجيح داده‏اند ، معنا چنين مي‏شود كه : مگر ما از خلقت نخستين خسته شده‏ايم كه ديگر بار نتوانيم خلقتي جديد كنيم ؟ كه در حقيقت صاحبان اين پندار خداي تعالي را با خود قياس كرده‏اند ، چون انسان - و همچنين ساير حيوانات - وقتي كاري انجام مي‏دهد ، و زياد هم انجام مي‏دهد سرانجام دچار خستگي و كوفتگي بدن مي‏شود ، و همين كوفتگي نمي‏گذارد به كار خود ادامه دهد ، و از سر گيرد ، ولي اگر از سر مي‏گرفت همان كاري را كه از او برمي‏آمد انجام مي‏داد ، ليكن اگر از سر نگرفت چون توانايي نداشت و خسته شده بود ، اما چنين نيست كه انجام دادن برايش محال باشد ، نه ، باز هم ممكن است ، چون آنچه مي‏كند با آنچه كرده مثل همند .


و اين معناي بدي نيست ، و ليكن بعضي گفته‏اند استعمال كلمه عي در معناي عجز فصيح‏تر است .


علاوه بر اين ، سوق دادن حجت از طريق عجز محال بودن عمل و نفي آن را هم مي‏رساند و مطلوب هم همان است .


آيه شريفه مي‏خواهد محال بودن را نفي كند ، به خلاف اينكه حجت را از راه خستگي سوق دهيم ، چون تنها دشواري عمل را مي‏رساند نه محال بودنش را .


و آنهايي كه منكر معادند نمي‏خواهند بگويند اين عمل دشوار است ، بلكه مي‏خواهند بگويند محال است ، و چنين چيزي ممكن نيست .


بل هم في لبس من خلق جديد - كلمه لبس به معناي التباس و اشتباه است ، و مراد از خلق جديد ، تبديل نشاه دنيا به نشاه‏اي ديگر و داراي نظامي ديگر غير از نظام طبيعي است كه در دنيا حاكم است ، براي اينكه در نشاه اخري - كه همان خلق جديد است - ديگر مرگ و فنائي در كار نيست ، تمامش زندگي و بقاء است .


چيزي كه هست اگر انسان اهل سعادت باشد نعمتش خالص ، نعمت است و نقمت و عذابي ندارد .


و اگر از اهل شقاوت باشد بهره‏اش يكسره نقمت و عذاب است و نعمتي ندارد ، بخلاف نشاه اول ، و نظام در خلق اول كه درست بر خلاف آن است ( چون هم نعمتش آميخته با ناگواريها است و هم عذابش آميخته با لذت است ، چيزي كه هست در اول لذت بيشتر از الم ، و در دوم الم بيشتر از لذت است ) .


و معناي جمله مورد بحث اين است كه : اگر ما عالم را از آسمان و زمينش گرفته تا همه موجودات در آن را خلق كرديم و به بهترين نظامي تدبيرش نموديم ، با قدرت و علم خود


ترجمة الميزان ج : 18ص :518


كرديم ، اين قدرت و علم ما هنوز باقي است و چيزي از آن كم نشده ، پس ما عاجز از خلقتي جديد و اينكه خلقت دنيايي عالم را به خلقتي ديگر مبدل كنيم نيستيم ، پس ديگر در قدرت ما نبايد شك كرد ، ولي كفار در همين شك دارند و با داشتن شك نمي‏توانند به آخرت و خلقت جديد ما ايمان بياورند .


و لقد خلقنا الانسان و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب اليه من حبل الوريد راغب مي‏گويد : كلمه وسوسه به معناي خطور افكار زشت در دل است ، و اصل آن از وسواس است كه به معناي صداي زيور آلات زنان ، و نيز به معناي آهسته سخن گفتن است .


و مراد از خلقت انسان ، وجود تدريجي او است كه مدام تحول مي‏پذيرد و وضع جديد به خودمي‏گيرد ، نه تنها تكوين در اول خلقتش .


هر چند كه تعبير در آيه تعبير گذشته است ، چون فرموده و لقد خلقنا الانسان - ما انسان را خلق كرديم ولي از آنجايي كه انسان - و همچنين هر مخلوق ديگر كه حظي از بقاء دارد - همان طور كه در ابتداي به وجود آمدنش محتاج به پروردگار خويش است ، همچنين در بقاء خود نيز محتاج به عطاي او است .


و به خاطر همين نكته‏اي كه گفته شد ، جمله و نعلم ما توسوس به نفسه - كه علم خدا در آن به صيغه مضارع آمده كه مفيد استمرار است - عطف شده بر جمله و لقد خلقنا الانسان كه به صيغه ماضي آمده ليكن مفيداستمرار است .


و همچنين جمله و نحن اقرب اليه من حبل الوريد كه آن نيز مفيد ثبوت و دوام و استمرار است به استمرار وجود انسان .


و معنايش اين است كه : ما انسان را خلق كرديم و ما همواره تا هستي او باقي است از خاطرات قلبيش آگاهيم ، و نيز همواره از رگ قلبش به او نزديكتريم .


و اين آيه شريفه از اين جهت كه بر علم و قدرت خداي تعالي در خلقت اول احتجاج مي‏كند به اينكه پس بر خلقت جديد هم قادر است ، متصل به آيه قبل است كه مي‏فرمود : أ فلم ينظروا الي السماء ... و نيز از جهتي ديگر كه سخن از وسوسه قلبي انسان دارد ، اتصالي هم به آيه قبل دارد كه مي‏فرمود : بل هم في لبس من خلق جديد .


پس آيه مورد بحث در سياقي قرار دارد كه مي‏فهماند خداي تعالي قادر بر خلقت انسان و عالم به وضع او است حال يا بدون واسطه يا با وساطت فرشتگان حفيظ و نويسنده .



ترجمة الميزان ج : 18ص :519


پس جمله و لقد خلقنا الانسان با در نظر داشتن اينكه لام در آن لام سوگند است دلالت مي‏كند بر اينكه او قادر است خلق را ثابت بدارد .


و نعلم ما توسوس به نفسه - در اين جمله خفي‏ترين اصناف علم را ذكر كرده كه عبارت است از حضور نفساني خفي ، تا اشاره كند به اينكه علم خداي تعالي همه چيز را فرا گرفته است ، گويا فرموده : ما از ظاهر و باطن انسان و حتي از خاطرات قلبي‏اش و از آن وسوسه‏اي كه در امر معاد دارد خبر داريم و مي‏دانيم كه در دل خود مي‏گويد : چگونه انسان بعد از مردن و خاك شدن و متلاشي گشتن اجزاء و درهم‏وبرهم شدن بدنش دوباره مبعوث مي‏شود ؟ پس از آنچه گفته شد به دست آمد كه كلمه ما در جمله ما توسوس به موصوله است ، و ضمير به به انسان برمي‏گردد ، و حرف باء در آن ، باء آلت ، و يا سببيت است .


و اگر وسوسه را به نفس آدمي نسبت داده ، نه به شيطان با اينكه منسوب به شيطان نيز هست ، براي اين بوده كه سخن پيرامون علم خداي سبحان و احاطه‏اش به احوال آدمي بود ، و مي‏خواست بفرمايد : حتي به آنچه در زواياي دلش مي‏گذرد آگاه است .


و نحن اقرب اليه من حبل الوريد - كلمه وريد به معناي رگي است كه از قلب جدا شده و در تمامي بدن منتشر مي‏شود ، و خون در آن جريان دارد .


بعضي هم گفته‏اند : به معناي رگ گردن و حلق است .


و به هر معنا كه باشد در آيه شريفه آن را طناب خوانده ، چون شبيه به طناب است .


و اضافه حبل به وريد اضافه بيانيه است .


و معناي جمله اين است كه : ما به انسان از رگ وريدش كه در تمامي اعضائش دويده و در داخل هيكلش جا گرفته نزديك‏تريم ، آن وقت چگونه به او و به آنچه در دل او مي‏گذرد آگاه نيستيم ؟ اين جمله مي‏خواهد مقصود را با عبارتي ساده و همه كس فهم اداء كرده باشد و گر نه مساله نزديكي خدا به انسان مهم‏تر از اين و خداي سبحان بزرگتر از آن است ، براي اينكه خداي تعالي كسي است كه نفس آدمي را آفريده و آثاري براي آن قرار داده ، پس خداي تعالي بين نفس آدمي و خود نفس ، و بين نفس آدمي و آثار و افعالش واسطه است ، پس خدا از هر جهتي كه فرض شود و حتي از خود انسان به انسان نزديكتر است ، و چون اين معنا معناي دقيقي است كه تصورش براي فهم بيشتر مردم دشوار است ، لذا خداي تعالي به اصطلاح دست


ترجمة الميزان ج : 18ص :520


كم را گرفته كه همه بفهمند ، و به اين حد اكتفا كرده كه بفرمايد : ما از طناب وريد به او نزديك‏تريم .


و يا در جاي ديگر قريب به اين معنا را آورده بفرمايد : ان الله يحول بين المرء و قلبه - خدا بين انسان و قلبش واسطه و حائل است .


مفسرين در معناي اين آيه وجوه زيادي ذكر كرده‏اند كه چون فائده‏اي در نقل آن نديديم از نقلش صرفنظر نموده خواننده را به مراجعه كتب آنان توصيه مي‏كنيم .


اذ يتلقي المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد كلمه تلقي و تلقن به معناي گرفتن است .


و مراد از متلقيان به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود دو فرشته‏اي است كه موكل بر انسانند ، و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ مي‏كنند .


و جمله عن اليمين و عن الشمال قعيد در تقدير عن اليمين قعيد و عن الشمال قعيد است يعني دو فرشته‏اي كه يكي در سمت راست نشسته و يكي در سمت چپ نشسته .


و منظور از سمت راست و سمت چپ ، راست و چپ آدمي است .


و كلمه قعيد به معناي قاعد ، يعني نشسته مي‏باشد .


و حرف اذ در جمله اذ يتلقي المتلقيان ظاهرا متعلق به محذوف است ، و تقدير آن اذكر اذ يتلقي المتلقيان است ، يعني به ياد آر و متوجه باش اين را كه دو فرشته عمل انسان را مي‏گيرند .


و منظور از اين دستور اين است كه به علم خداي تعالي اشاره كند و بفهماند كه خداي سبحان از طريق نوشتن اعمال انسانها توسط ملائكه به اعمال انسان علم دارد ، علاوه بر آن علمي كه بدون وساطت ملائكه و هر واسطه‏اي ديگر دارد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند كه : ظرف مذكور متعلق به كلمه أقرب در آيه قبل است ، و معناي آن اين است كه : ما از رگ وريد به او نزديك‏تريم زماني كه فرشتگان موكل او اعمالش را براي نوشتن مي‏گيرند .


ولي به نظر مي‏رسد كه وجه قبلي با سياق موافق‏تر باشد ، براي اينكه در اين وجه بر اين اساس ظرف را متعلق به كلمه اقرب دانسته كه غرض عمده بيان أقربيت خداي تعالي به انسان و علمش به اوضاع و احوال او باشد ، و بقيه جزئيات مقصود اصلي نيستند ، بلكه پيرامون همان غرض عمده دور مي‏زنند ، در حالي كه ظاهر سياق و مخصوصا با در نظر گرفتن آيه بعدي اين است كه هر دو قسم علم مقصود اصلي و مستقل


ترجمة الميزان ج : 18ص :521


هستند ، هم علم از طريق أقربيت و هم علم از طريق گرفتن ملائكه و نوشتن اعمال بندگان .


بعضي ديگر از مفسرين كلمه اذ را اصلا ظرفيه ندانسته‏اند بلكه آن را تعليلي و به معناي زيرا گرفته و گفته‏اند : علمي را كه از مفاد جمله و نحن اقرب اليه من حبل الوريد استفاده مي‏شود ، با مفاد مدخول خودش تعليل مي‏كند ( كه معناي آن و مدخولش چنين مي‏شود : زيرا دو فرشته گيرنده كه در راست و چپ هر انسان نشسته‏اند اعمال او را مي‏گيرند) .


در رد اين نظريه مي‏گوييم : اين از مذاق قرآن كريم بدور است كه علم خداي تعالي را با علم ملائكه يا حفظ و نوشتن آنها تعليل كند .


و جمله عن اليمين و عن الشمال قعيد مي‏خواهد موقعيتي را كه ملائكه نسبت به انسان دارند تمثيل كند ، و دو طرف خير و شر انسان را كه حسنات و گناهان منسوب به آن دو جهت است به راست و چپ محسوس انسان تشبيه نمايد ، ( و گر نه فرشتگان موجوداتي مجردند كه در جهت قرار نمي‏گيرند ) .


ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد - كلمه لفظ به معناي پرت كردن است ، و اگر سخن گفتن را لفظ ناميده‏اند ، به نوعي تشبيه است .


و كلمه رقيب به معناي محافظ ، و كلمه عتيد به معناي كسي است كه فراهم كننده مقدمات آن ضبط و حفظ است ، خلاصه يكي مقدمات را براي ديگري فراهم مي‏كند تا او از نتيجه كار وي آگاه شود .


و اين آيه شريفه بعد از جمله اذ يتلقي المتلقيان كه آن نيز در باره فرشتگان موكل است ، دوباره راجع به مراقبت دو فرشته سخن گفته با اينكه جمله اول تمامي كارهاي انسان را شامل مي‏شد و جمله دوم تنها راجع به تكلم انسان است ، از باب ذكر خاص بعد از عام است كه در همه جا مي‏فهماند گوينده نسبت به خاص عنايتي بيشتر دارد ، ( مثل اينكه شما به پسر بزرگ خود وصيت كني ارحام و خويشاوندان را پاس بدار ، فلان پسر عمويت را پاس بدار ، كه مي‏رساند در باره آن شخص عنايتي بيشتر داري) .


و جاءت سكرة الموت بالحق ذلك ما كنتمنه تحيد كلمه حيد كه مصدر فعل تحيد است به معناي عدول و برگشتن به عنوان فرار است ، ( كسي كه به منظور فرار دارد راه خود را كج مي‏كند ، اين حالت را عرب حيد مي‏گويد ) و مراد از سكره و مستي موت ، حال نزع و جان كندن آدمي است ، كه مانند مستان


ترجمة الميزان ج : 18ص :522


مشغول به خودش است ، نه مي‏فهمد چه مي‏گويد و نه مي‏فهمد اطرافيانش در باره‏اش چه مي‏گويند .


و اگر آمدن سكره موت را مقيد به قيد حق كرد ، براي اين است كه اشاره كند به اينكه مساله مرگ جزء قضاهاي حتمي است كه خداي تعالي در نظام عالم رانده ، و از خود مرگ غرض و منظور دارد ، همچنان كه از آيه كل نفس ذائقة الموت و نبلوكم بالشر و الخير فتنة و الينا ترجعون كه تفسيرش در همان سوره گذشت - نيز اين معنا استفاده مي‏شود ، چون مي‏فهماند منظور از ميراندن همگي شما آزمايش شما است .


و مردن عبارت است از انتقال از يك خانه به خانه‏اي كه بعد از آن و ديوار به ديوار آن قرار دارد ، و اين مرگ و انتقال حق است ، همانطور كه بعث و جنت و نار حق است .


اين معنايي است كه از كلمه حق مي‏فهميم ولي ديگران اقوالي ديگر دارند ، كه فائده‏اي در نقل آنها نيست .


و جمله ذلك ما كنت منه تحيد اشاره است به اينكه انسان طبعا از مرگ كراهت دارد ، چون خداي تعالي زندگي دنيا را به منظور آزمايش او در نظرش زينت داده و خودش فرموده : انا جعلنا ما علي الارض زينة لها لنبلوهم ايهم احسن عملا و انا لجاعلون ما عليها صعيدا جرزا .


و نفخ في الصور ذلك يوم الوعيد اين انتقال دومي است كه مردگان را به عالم قيامت و جاودانه منتقل مي‏كند ، همچنان كه نفخه اول مردم را مي‏ميراند و به عالم برزخ مي‏برد .


و مراد از نفخ صور در اينجا يا نفخه دوم است و يا مجموع هر دو نفخه است ، و خواسته است از مطلق نفخه ياد كند .


و مراد ازروز وعيد ، روز قيامت است كه خداي تعالي تهديدهايي را كه در دنيا به مجرمين از بندگانش مي‏كرد ، منجز مي‏سازد .


و جاءت كل نفس معها سائق و شهيد كلمه سياقه كه مصدر سائق است ، به معناي وادار كردن حيوان به راه رفتن است ، كه در اين صورت راننده در عقب حيوان قرار دارد ، و حيوان را مي‏راند .


به عكس قيادت كه به معناي كشيدن حيوان از جلو است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :523


و اين كه فرموده : و جاءت كل نفس معنايش اين است كه هر نفسي به سوي خدا مي‏آيد ، و در محضر او براي فصل قضاء و پس دادن حساب حضور به هم مي‏رساند .


به دليل اينكه در جاي ديگر فرموده : الي ربك يومئذ المساق .


و معناي آيه اين است كه : هر كسي در روز قيامت به محضر خداي تعالي حاضر مي‏شود ، در حالي كه سائقي با او است كه او را از پشت سر مي‏راند و شاهدي همراه دارد كه به آنچه وي كرده گواهي مي‏دهد .


ولي در آيه شريفه تصريح نشده كه اين سائق و شهيد ملائكه‏اند يا همان نويسندگانند و يا از جنس غير ملائكه‏اند ، چيزي كه هست از سياق آيات چنين به ذهن مي‏رسد كه آن دو از جنس ملائكه‏اند ، و به زودي رواياتي در اين باب خواهد آمد .


و نيز تصريح نشده به اينكه در آن روز شهادت منحصر به اين يك شاهدي است كه در آيه آمده .


و ليكن آيات وارده در باره شهداي روز قيامت عدم انحصار آن را مي‏رساند .


و نيز آيات بعدي هم كه بگومگوي انسان را با قرين خود حكايت مي‏كند دلالت دارد بر اينكه با انسان در آن روز غير از سائق و شهيد كساني ديگر نيز هستند .


لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد وقوع اين آيه در سياق آيات قيامت و قرائني كه پيرامون آن است ، اقتضا دارد كه اين آيه نيز از خطابات روز قيامت و خطاب كننده در آن خداي سبحان ، و مورد خطاب در آن همان انساني باشد كه در جمله و جاءت كل نفس سخن از او به ميان آمده ، و اين معنا را دست مي‏دهد كه خطاب در آن خطابي است عمومي و متوجه به تمامي انسانها .


الا اينكه توبيخ و عتابي كه از آن استشمام مي‏شود چه بسا اقتضا كند كه بگوييم خطاب در آن تنها متوجه منكرين معاد باشد ، علاوه بر اين ، سياق اين آيات اصلا سياق رد منكرين معاد است كه گفته بودند ء اذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد .


و اشاره به كلمه هذا به آن حقايقي است كه انسان در قيامت با چشم خود معاينه مي‏كند و مي‏بيند كه تمامي اسباب از كار افتاده ، و همه چيز ويران گشته ، و به سوي خداوند واحد قهار برگشته است ، و همه اين حقايق در دنيا هم بود .


اما انسان به خاطر ركون و اعتمادي كه به اسباب ظاهري داشت از اين حقايق غافل شده بود ، ( و خيال مي‏كرد سببيت آن اسباب از خود آنها است ، و نمي‏دانست كه هر چه دارند از خداست و خدا روزي سببيت را از آنها


ترجمة الميزان ج : 18ص :524


خواهد گرفت ) ، تا آنكه در قيامت خداي تعالي اين پرده غفلت را از جلو چشم او كنار زد ، آن وقت حقيقت امر برايش روشن شده فهميد ، و به مشاهده عيان فهميد ، نه به استدلال فكري .


و به همين جهت اين طور خطاب مي‏شود : لقد كنت في غفلة من هذا تو در دنيا از اينهايي كه فعلا مشاهده مي‏كني و به معاينه مي‏بيني در غفلت بودي ، هر چند كه در دنيا هم جلو چشمت بود و هرگز از تو غايب نمي‏شد ، ليكن تعلق و دل‏بستگي‏ات به اسباب ، تو را از درك آنها غافل ساخت و پرده و حائلي بين تو و اين حقائق افكند ، اينك ما آن پرده را از جلو درك و چشمت كنار زده‏ايم ، فبصرك در نتيجه بصيرت و چشم دلت اليوم امروز كه روز قيامت است حديد تيزبين و نافذ شده ، مي‏بيني آنچه را كه در دنيا نمي‏ديدي .


از اين آيه دو نكته استفاده مي‏شود : اول اينكه روز قيامت را به روزي معرفي مي‏كند كه در آن روز پرده غفلت از جلو چشم بصيرتش كنار مي‏رود در نتيجه حقيقت امر را مشاهده مي‏كند ، و اين نكته در آياتي بسيار ديگر نيز آمده ، مانند آيه و الامر يومئذ لله ، و آيه لمن الملك اليوم لله الواحد القهار و آياتي ديگر نظير اينها .


و دوم اينكه آنچه خدا براي فرداي قيامت انسان تهيه ديده ، از همان روزي تهيه ديده كه انسان در دنيا بوده ، چيزي كه هست از چشم بصيرت او پنهان بوده است و مخصوصا از همه بيشتر اين حقيقت براي او پنهان بوده كه روز قيامت روز كنار رفتن پرده‏ها ، و مشاهده پشت پرده است .


براي اينكه اولا غفلت وقتي تصور دارد كه در اين ميان چيزي باشد و ما از بودنش غافل باشيم .


از سوي ديگر تعبير به غطاء ( پرده ) كرده ، و اين تعبير در جائي صحيح است كه پشت پرده چيزي باشد و پرده آن را پوشانده و بين بيننده و آن حائل شده باشد .


و از سوي سوم تعبير به حدت و تيزبيني در جايي صحيح است ، و چشم تيزبين در جايي به درد مي‏خورد كه بخواهد يك ديدني بسيار دقيقي را ببيند و الا احتياجي به چشم تيزبين پيدا نمي‏شود .


و يكي از سخيف‏ترين و بي پايه‏ترين تفسيرها اين است كه گفته‏اند : خطاب خداي تعالي در اين آيه ، به پيامبرش است ، و معناي آيه اين است كه : اي پيامبر تو قبل از رسالتت از اين حقايقي كه امروز به تو وحي مي‏شود در غفلت بودي ، و ما پرده‏ات را كنار زديم ، و حالا چشمت تيزبين شده ، وحي را درك مي‏كند و يا فرشته وحي را مي‏بيند و وحي را از او


ترجمة الميزان ج : 18ص :525


مي‏گيرد .


سخافت و بي‏پايه بودن اين تفسير از اين جهت است كه با هيچ چيز آيه درست در نمي‏آيد ، نه با لفظ آن و نه با سياقش .


و قال قرينه هذا ما لدي عتيد سياق آيه خالي از چنين ظهوري نيست كه مراد از اين قرين همان ملك موكلي باشد كه در دنيا با او بود ، حال اگر سائق هم همان باشد معنا چنين مي‏شود : خدايا اين است آن انساني كه همواره با من بود و اينك حاضر است .


و اگر مراد از كلمه قرين شهيد مي‏باشد كه او نيز با آدمي است ، معنا چنين مي‏شود : اين است - در حالي كه به نامه اعمال آن انسان اشاره مي‏كند ، اعمالي كه در دنيا از او ديده - آنچه من از اعمال او تهيه كرده‏ام .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از قرين ، شيطاني است كه يك عمر با او بوده و گمراهش مي‏كرده .


و معناي كلام خداي سبحان بنا بر اين چنين مي‏شود : اين است آن انساني كه من متصدي گمراهي‏اش بودم ، و زمام نفسش را به دست داشتم ، اينك براي رفتن به دوزخ حاضر است .


القيا في جهنم كل كفار عنيد مناع للخير معتد مريب كلمه كفار - به فتح كاف - اسم مبالغه از كفر و به معناي بسيار كفرانگر است .


و كلمه عنيد به معناي معاند حق است كه از در عناد حق را مسخره مي‏كند .


و كلمه معتدي به معناي كسي است كه از حد خود تجاوز و از حق تخطي كند .


و كلمه مريب به معناي كسي است كه داراي شك است ، و يا كسي است كه مردم را به شك مي‏اندازد ، و در آيه كه صحبت از قيامت است مردم را در امر قيامت به شك مي‏اندازد .


در بين اين چند صفت كه در آيه شمرده شده يك نحوه استلزام و ارتباطي هست ، براي اينكه وقتي كسي كفار - يعني بسيار كفرانگر - شد همين صفت ، او را وا مي‏دارد هر حقي كه به آن برخورد كند رد نمايد ، و ثمره اين كار قهرا اين است كه با حق دشمني شود ، و بر اين دشمني اصرار ورزد ، و اصرار بر دشمني هم باعث مي‏شود كه آدمي از بسياري از خيرات محروم گردد ، چون پر واضح است كه هيچ خيري نيست مگر آنكه حق هم هست ، و اصلا خير بودن هر چيزي از ناحيه حق بودن آن است ، چون در باطل هيچ خير نيست .


و اين هم مستلزم


ترجمة الميزان ج : 18ص :526


آن است كه آدمي همواره از حد حق ( كه خود نيز مصداقي از حق است ) خارج شود ، و به طرف باطل برود ، و از حد عبوديت خارج گشته به طرف استكبار و طغيان رود ، و چنين كسي قهرا مردم را نسبت به دين حق كه بالفطره دنبالش مي‏گردند به شك مي‏اندازد .


پس كفار ، عنيد هم هست و عنيد ، مناع خير نيز هست و مناع خير ، معتدي هم هست ، و معتدي ، مريب نيز مي‏باشد .


خطاب در آيه شريفه از خداي تعالي است ، و ظاهر سياق آيات چنين مي‏نمايد كه مورد خطاب در آن همان دو فرشته سائق و شهيد باشد كه موكل بر انسانند .


ولي بعضي احتمال داده‏اند كه خطاب به دو فرشته ديگر از فرشتگان موكل بر آتش و از خازنان دوزخ باشد .


الذي جعل مع الله الها اخر فالقياه في العذاب الشديد در اين آيه با اينكه مي‏توانست با يك كلمه مشرك صفت پنجم آن انسان را بيان كند ، چنين نكرد ، بلكه مطلب را طول داد و فرمود : همان كسي كه با خدا خدايي ديگر قرار داد ، و اين براي آن بود كه اشاره كند به اينكه صفت پنجم از همه گناهان مزبور مهم‏تر و عظيم‏تر است ، و در حقيقت مادر همه جرائمي است كه مرتكب شده ، و ريشه همه صفات پستي است كه كسب كرده ، يعني كفر و عناد و منع خير و اعتداء و ارابه .


فالقياه في العذاب الشديد - اين جمله تاكيد همان امر قبلي است كه مي‏فرمود القيا في جهنم ، و از آن چنين استشمام مي‏شود كه مي‏خواهد امر خود را به خاطر شرك ، تاكيد و تشديد كند ، و به همين منظور هم دنبالش فرموده : في العذاب الشديد او را در عذابي شديد بيندازيد .


قال قرينه ربنا ما اطغيته و لكن كان في ضلال بعيد مراد از قرين در اينجا مسلما قرين شيطاني است كه در كلام مجيد خداي تعالي مكرر نامش آمده ، و آن عبارت است از همان شيطاني كه همواره با آدمي هست و غوايت و ضلالت را به آدمي وحي مي‏كند .


از آن جمله قرآن در باره‏اش فرموده : و من يعش عن ذكر الرحمن نقيض له شيطانا فهو له قرين و انهم ليصدونهم عن السبيل و يحسبون انهم مهتدون حتي اذا جاءنا قال يا ليت بيني و بينك بعد المشرقين فبئس القرين .



ترجمة الميزان ج : 18ص :527


پس معناي جمله قال قرينه اين است كه : آن شيطاني كه يك عمر با او بود و گمراهش مي‏كرد ، گفت : ربنا اي پروردگار ما ، يعني پروردگار من و اين انسان كه من قرينش بودم ( چون مقام مقام احتجاج و اختصام است ) ، ما أطغيته من او را مجبور بر طغيان نكردم ، و لكن كان في ضلال بعيد ليكن خودش آماده و مستعد بود كه دعوتهاي مرا بپذيرد ، هر چه به او پيشنهاد مي‏كردم او به اختيار خود قبولش مي‏كرد ، پس من مسؤول گناهان و طغيان او نيستم .


در سوره صافات شرح مفصلي از اختصام و احتجاج ستمگران با همسرانشان در ذيل آيه احشروا الذين ظلموا و ازواجهم تا آخر آياتش گذشت .


قال لا تختصموا لدي و قد قدمت اليكم بالوعيد گوينده اين پاسخ خداي تعالي است ، و خطابش عمومي است ، گويا روي سخنش با عموم مشركين طاغي و قرينان ايشان است .


خطابي است كه قهرا منحل به خطابهائي جزئي مي‏شود ، و هر انساني را با قرينش شامل مي‏گردد ، مثل اين است كه به هر يك از انسان و قرينش فرموده باشد لا تختصما لدي - نزد من بگو مگو مكنيد .


و اينكه فرمود و قد قدمت اليكم بالوعيد جمله‏اي است حاليه كه حال از فاعل در جمله لا تختصموا است ، و كلمه بالوعيد مفعولي است براي جمله قدمت و باء آن به اصطلاح باء وصلت است .


و معناي آيه اين است كه : نزد من بگو مگو مكنيد كه هيچ سودي برايتان ندارد ، چون من تهديد و وعيد خود را به همه مشركين و ستمكاران ابلاغ نمودم .


و تهديدهاي مذكور از قبيل آيات زير است كه به ابليس فرموده اذهب فمن تبعك منهم فان جهنم جزاؤكم جزاء موفورا و نيز فرموده فالحق و الحق اقول لاملان جهنم منك و ممن تبعك منهم اجمعين ، و يا فرموده


ترجمة الميزان ج : 18ص :528


لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعين .


ما يبدل القول لدي و ما انا بظلام للعبيد آنچه از سياق برمي‏آيد اين است كه اين آيه مطلبي نو و جديد را بيان مي‏كند ، و به منزله جوابي است از سؤالي تقديري و فرضي .


گويا كسي پرسيده است : خدايا گيرم كه قبلا تهديد خود را ابلاغ كرده‏اي ، آيا آن را تغيير نمي‏دهي ، و تهديد شدگان را عفو نمي‏فرمايي ؟ پاسخ داده است : ما يبدل القول لدي ، در درگاه من هيچ سخني تغيير نمي‏كند .


و منظور از قول مطلق قضاهاي حتمي است كه خدا رانده ، و خداي تعالي چنين حكم كرده كه هر كس با حال كفر بميرد داخل جهنم شود ، و قهرا و به حسب مورد با آن وعيدي كه خدا ابليس و پيروانش را تهديد به آن كرده منطبق مي‏شود .


پس روشن شد كه جمله مورد بحث استينافي است ، و منظور از مبدل نشدن قول ، دگرگون نشدن قضاء حتمي است .


كلمه لدي - نزد من ظرفي است متعلق به تبديل - ما از سياق اينطور مي‏فهميم ، ولي بعضي از مفسرين در اعراب و مفردات جمله مورد بحث چيزهايي ديگر گفته‏اند ، و احتمالاتي بسيار دور از فهم داده‏اند كه اگر بخواهيم آن را نقل كنيم خواننده در فهمش دچار سردرگمي مي‏شود ، و به همين جهت از ايرادش صرفنظر كرديم .


و جمله و ما أنا بظلام للعبيد متمم معناي جمله قبلي است ، و معناي مجموع آن دو اين است كه : سخن در درگاه من دو تا نمي‏شود ، و هيچ قضاء رانده شده و حتمي شده‏اي مبدل نمي‏گردد ، و شما عذاب خواهيد شد ، و اين من نيستم كه در باره بندگان خود ستم نموده طبق وعيدي كه قبلا اعلام كردم ، بلكه اين خودشان هستند كه خود را بعد از اتمام حجت و در عين انكار كردن حق ، مستحق عذاب نمودند .


و به وجهي ديگر : اين من نيستم كه بندگان خود را با عذاب مجازات مي‏كنم ، بلكه اين جزاي اعمالشان است، اعمالي كه قبلا كرده بودند .


پس در حقيقت اين همان عمل ايشان است كه در اين عالم به اين صورت درآمده و به خودشان برمي‏گردد ، همچنان كه از ظاهر آيه يا ايها الذين كفروا لا تعتذروا اليوم انما تجزون ما كنتم تعملون نيز همين معنا استفاده مي‏شود ، چون مي‏فرمايد : اي كساني كه كفر ورزيديد ، امروز ديگر عذر نياوريد ، براي اينكه ما كه به شما كاري نكرديم ، و اين عذاب كه مي‏بينيد برگشت اعمال خود شما است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :529


و اينكه از جمله و ما أنا بظلام نفي ظلم كثير استفاده مي‏شود ، مستلزم آن نيست كه بگوييم ظلم كم مي‏كند ، چون ظلمي كه تصور كنيم خداي تعالي بكند ، هر قدر هم ناچيز باشد به خاطر زياد بودن افرادش باز ظلمي بسيار مي‏شود ، و خطاب در آيه هم خطاب به يك نفر نيست ، بلكه خطاب به تمامي انسانهاي مشرك در عصر نزول آيه و در آينده است ، با قرينهايي كه با خود همراه دارند .


و معلوم است كه اينگونه افراد بسيار زيادند و خداي سبحان اگر در جزا دادن به ايشان كمترين حد ظلم را به آنها بكند ، باز هم ظلام و بسيار ستمگر خواهد بود .


يوم نقول لجهنم هل امتلات و تقول هل من مزيد خطابي است از خداي تعالي به جهنم ، و پاسخياست كه جهنم به خدا مي‏دهد .


مفسرين در حقيقت اين گفتگو اختلاف كرده ، بعضي گفته‏اند : هم سؤال و هم جواب زبان حال است .


ولي اين حرف ، صحيح نيست ، به دليل اينكه اگر زبان حال بود اختصاص به خداي تعالي نداشت ، و هر كس جهنم را بدان حال مي‏ديد و آن سؤال را مي‏كرد ، آن جواب را مي‏فهميد ، پس بطور مسلم در اختصاص يافتن خداي تعالي به اين سؤال نكته‏اي هست كه توجيه مذكور نمي‏تواند آن را بيان كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : خطاب در حقيقت به خازنان جهنم است ، جواب هم جواب ايشان است ، هر چند كه به ظاهر آن را به جهنم نسبت داده .


ولي اين خلاف ظاهر است ، و حمل بر خلاف ظاهر وقتي صحيح است كه قرينه و دليلي در كلام باشد ، و انسان مجبور شود مرتكب آن گردد .


بعضي هم گفته‏اند : خطاب و پاسخش به همان معناي ظاهري است ، و دليلي هم نداريم كه اين خطاب و جواب را جائز نداند ، چطور ممكن است جائز نباشد با اينكه خداي سبحان در كلام مجيدش از سخن گفتن دستها و پاها و پوست بدنها خبر داده .


و اين وجه وجه


ترجمة الميزان ج : 18ص :530


صحيحي است ، و ما در تفسير سوره فصلت هم گفتيم كه علم و شعور در تمامي موجودات جاري و ساري است .


جمله هل امتلات استفهامي است تقريري و اثباتي ، و همچنين اين جمله كه از جهنم نقل كرده كه مي‏گويد هل من مزيد .


و گويا با ايراد اين سؤال و جواب مي‏خواهد اشاره كند به اينكه قهر خداي تعالي و عذاب او از اينكه به همه مجرمين احاطه يابد و جزاي آنچه را كه استحقاق دارند ايفا كند قاصر نيست ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : و ان جهنم لمحيطة بالكافرين .


بعضي از مفسرين به اين وجه اشكال كرده‏اند كه اين با صريح آيه لاملئن جهنم منافات دارد ، چون اين آيه صريحا دلالت دارد بر پر شدن جهنم ، و آيه مورد بحث صريحا مي‏گويد : جهنم پر شدني نيست .


و بعضي هم در پاسخ مي‏گويند : پر شدن يك ظرف و يا مكان ، همه جا به معناي اين نيست كه ديگر ظرفيتي ندارد .


بعضي از جاها پر شدن به اين معنا است كه همه طبقاتش داراي سكنه هست ، و هيچ يك از آن طبقات از سكنه خالي نيست ، همچنان كه وقتي مي‏گويند شهر از سكنه پر است ، معنايش همين است .


علاوه بر اينكه ممكن هم هست اين پاسخ جهنم ، قبل از داخل شدن تمامي دوزخيان در دوزخ باشد .


و بعضي هم اصل استفهام در جمله هل من مزيد را استفهام انكاري گرفته و گفته‏اند معنايش اين است كه : نه ، ديگر جايي زيادي در من نيست كه افرادي ديگر را در آن بيندازي ، چون پر شده‏ام .


آن وقت اشاره‏اي است به همان حكمي كه در آيه لاملان جهنم من الجنة و الناس اجمعين رانده ، و فرموده : از جنيان و مردمان آنقدر در دوزخ مي‏اندازم تا پر شود .


و سؤال هل امتلأت هم سؤال از اين نيست كه آيا باز جا داري يا نه ؟ بلكه سؤال از محقق شدن آن قضائي است كه رانده بود ، مي‏پرسد : آيا اينكه گفتم و قضا راندم كه جهنم را پر مي‏كنم محقق شده يا خير ؟ و جمله هل من مزيد پاسخ به اين سؤال است ، و معنايش اين است كه : بله ، پر شده‏ام و آن وعده‏ات محقق شد .


و چه بسا اين وجه را بتوان با آيه ما يبدل القول لدي نيز تاييد كرد ، البته در صورتي كه منظور از قول همان وعده لاملأن جهنم من الجنة و الناس اجمعين باشد .



ترجمة الميزان ج : 18ص :531


و ازلفت الجنة للمتقين غير بعيد از اين آيه شروع مي‏شود به توصيف حال متقين كه در روز قيامت چه وصفي دارند .


و كلمه ازلاف كه مصدر فعل ازلفت است ، به معناي نزديك كردن است .


و كلمه غير بعيد - به طوري كه گفته‏اند - صفت ظرفي است تقديري ، و تقدير كلام في مكان غير بعيد است .


و معناي آيه اين است كه : در آن روز بهشت براي مردم با تقوي نزديك مي‏شود ، درحالي كه در جاي دوري قرار نگيرد ، يعني در پيش رويشان باشد ، و داخل شدنشان در آن زحمتي نداشته باشد .


هذا ما توعدون لكل أواب حفيظ كلمه هذا اشاره به ثوابي است كه قبلا وعده‏اش را داد .


و كلمه أواب از ماده اوب است كه معناي رجوع را مي‏دهد ، و اگر آن را به صيغه مبالغه آورد و فرمود اين بهشتي كه وعده داده شده‏ايد ، براي هر كسي است كه بسيار رجوع كند منظورش بسيار رجوع كردن به توبه و اطاعت است .


و كلمه حفيظ به معناي آن كسي است كه در حفظ آنچه خدا با او عهد كرده مداومت دارد ، و نمي‏گذارد عهد خدا ضايع و متروك شود .


و جمله لكل اواب حفيظ خبر دومي است براي كلمه هذا و يا حال است .


من خشي الرحمن بالغيب و جاء بقلب منيب اين آيه جمله لكل اواب را بيان مي‏كند ، و منظور از خشيت به غيب ترس از عذاب خدا است ، در حالي كه آن عذاب را به چشم خود نديده‏اند .


و كلمه منيب از مصدر انابه است كه آن نيز به معناي رجوع است .


و منظور از اينكه فرمود جاء بقلب منيب - با دلي رجوع كننده بيايد اين است كه عمر خود را با رجوع به خدا بگذراند ، و در نتيجه هنگام مرگ با قلبي به ديدار پروردگارش رود كه انابه و رجوع به خدا در اثر تكرار شدنش در طول عمر، ملكه و صفت آن قلب شده باشد .


ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود اين آيه خطاب به متقين است ، و معنايش اين است كه : به متقين گفته مي‏شود با سلامت داخلش شويد در حالي كه از هر مكروه و ناملايمي ايمن باشيد .


و يا اين است كه : داخل شويد در حالي كه خدا و ملائكه بر شما سلام مي‏دهند .


ذلك يوم الخلود اين جمله


ترجمة الميزان ج : 18ص :532


بشارتي است كه متقين با شنيدن آن خرسند مي‏گردند .


لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد ممكن است كلمه فيها در اين آيه متعلق باشد به كلمه يشاؤن يعني هر چه را در بهشت مي‏خواهند در اختيار دارند .


و ممكن هم هست متعلق باشد به موصول ، و تقديرش لهم ما يشاؤنه حالكونهم فيها - آنچه را بخواهند در اختيار دارند در حالي كه در بهشتند و اولي با سعه كرامت و احترامي كه متقين نزد خداي سبحان دارند مساعدتر است .


و حاصل معنايش اين است كه : اهل بهشت در حالي كه در بهشتند مالك و صاحب اختيار در هر چيزي هستند كه مشيت و اراده‏شان به آن تعلق بگيرد .


و خلاصه هر چه را بخواهند در اختيارشان قرار مي‏گيرد ، بدون هيچ قيدي و استثنائي .


پس هر چيزي كه ممكن باشد اراده و مشيت انسان به آن تعلق بگيرد ، آن را دارند .


و لدينا مزيد - يعني نزد ما از اين بيشتر هم هست - از سياق اينطور استفاده مي‏شود .


و وقتي قرار شد كه اهل بهشت آنچه را كه ممكن است مشيت و خواست آدمي به آن تعلق گيرد ، و آنچه از مقاصد و لذائذ كه علم آدمي سراغش را داشته باشد در اختيار داشته باشند ، قهرا زيادتر از آن امري است كه عظيم‏تر از آن است كه علم و مشيت انسان آن را درك كند ، چون كمالاتي است مافوق آنچه كه دست علم بشر بدان مي‏رسد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از كلمه مزيد زيادتر از آن مقداري است كه از جنسي مي‏خواهند مثلا اگر رزقي بخواهند بيشتر از يكي و بهتر و عجيب‏تر از آن در اختيارشان قرار مي‏دهند ، همچنان كه از بعضي ، روايت شده كه گفته‏اند : أبر ، از پيش رويشان مي‏گذرد ، و مي‏پرسد چه مي‏خواهيد ؟ هر چه بخواهند برايشان مي‏بارد ، پس اهل بهشت هر چه را بخواهد برايشان باريده مي‏شود .


ولي اين وجه صحيح نيست ، زيرا بدون هيچ دليلي اطلاق كلام را مقيد كرده است ، چون ظاهر جمله لهم ما يشاؤن فيها اين است كه آنچه را كه برايشان ممكن باشد بخواهند مي‏توانند بخواهند ، نه اين كه آنچه را بخواهند به ايشان داده مي‏شود ، تا در نتيجه معناي زيادتر از آن ، زيادي عددي از آن چيزي باشد كه مثلا يكي يا دو تا از آن خواسته‏اند .


بلكه معناي زيادتر از آن ، زيادتري از هر چيزي است كه ممكن باشد مورد خواست آنها قرار گيرد .


به عبارت


ترجمة الميزان ج : 18ص :533


ساده‏تر : چيزي است كه اصلا خود آنها آن را نخواسته‏اند ، چون عقلشان نمي‏رسيده كه چنان چيزي را بخواهند .


بعضي هم گفته‏اند مراد اين است كه خداوند حسنه آنان را ده برابر مي‏كند .


اشكال اين وجه هم همان اشكال وجه قبلي است .


و كم اهلكنا قبلهم من قرن هم أشد منهم بطشان فنقبوا في البلاد هل من محيص كلمه تنقيب كه مصدر فعل ماضي نقبوا است، به معناي سير است .


و كلمه محيص به معناي پناهگاه و گريزگاه است .


اين آيه شريفه بعد از آيات قبل كه به خلقت انسان و علم خدا به آن و سير به سوي خدايش را بيان مي‏كرد ، ناگهان مساله انذار و تخويف را پيش مي‏كشد .


و عين اين جريان در اول سوره بود ، كه داشت بر مساله معاد احتجاج مي‏كرد ، و ناگهان به تخويف و انذار پرداخت فرمود كذبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرس و ثمود ... و معناي آيه اين است كه : چه بسيار از أقوام كه قبل از اين مشركين فعلي بودند ، و خيلي هم از ايشان نيرومندتر بودند ، و با نيروي خود به سرزمين‏ها رفته ، آنجاها را فتح كردند ، آيا توانستند از عذاب و هلاك كردن خدا گريزگاهي بيابند ؟ اگر آنها توانستند اين مشركين هم خواهند توانست .


ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب او القي السمع و هو شهيد كلمه قلب به معناي آن نيروئي است كه آدمي به وسيله آن تعقل مي‏كند و حق را از باطل تميز مي‏دهد ، و خير را از شر جدا مي‏كند و بين نافع و مضر فرق مي‏گذارد .


و اگر تعقل نكند و چنين تشخيص و جداسازي نداشته باشد ، در حقيقت وجود او مثل عدمش خواهد بود ، چون چيزي كه اثر ندارد وجود و عدمش برابر است .


و معناي القاء سمع همان گوش دادن است ، گويا انسان در هنگام گوش دادن به سخن كسي گوش خود را در اختيار او مي‏گذارد ، تا هر چه خواست به او بفهماند .


و كلمه شهيد به معناي حاضر و مشاهده كننده است .


و معناي آيه اين است كه : در آنچه از حقائق كه از آن خبر داديم ، و آنچه از داستانهاي امت‏هاي هلاك شده كه بدان اشاره نموديم تذكري است كه هر كس تعقل كند با آن متذكر مي‏گردد ، و آنچه خير و نفعش در آن است انتخاب مي‏نمايد و هر كس كه گوش


ترجمة الميزان ج : 18ص :534


بدهد و آن را بشنود ، و اشتغالات غير حق ، او را از شنيدن حق مشغول نكرده باشد ، و در عين حال حاضر به شنيدن و فرا گرفتن شنيده‏هاي خود باشد ، از آن متذكر مي‏شود .


در اين آيه بين كسي كه قلب دارد و كسي كه گوش دهد در حالي كه شاهد هم باشد ، ترديد شده ، فرموده يا آن باشد يا اين ، و اين ترديد بدين جهت است كه مؤمن به حق دو جور است ، يا كسي است كه داراي عقل است ، و مي‏تواند حق را دريابد و بگيرد ، و در آن تفكر كند و بفهمد حق چيست ، و به آن اعتقاد بيابد ، و يا كسي است كه تفكرش نيرومند نيست ، تا حق و خير و نافع را از باطل و شر و مضر تميز دهد ، چنين كسي بايد از ديگران بپرسد و پيروي كند .


و اما كسي كه نه نيروي تعقل دارد و نه حاضر است از گواهان ، سخن حق را بشنود ، هر چند آن گواه و شاهد رسالت داشته باشد ، و او را انذار كند ، چنين كسي جاهلي است لجباز ، نه قلب دارد و نه گوش ، همچنان كه در جاي ديگر قرآن مي‏بينيم كه مي‏فرمايد : و قالوا لو كنا نسمع او نعقل ما كنا في أصحاب السعير .


و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بينهما في ستة ايام و ما مسنا من لغوب كلمه لغوب به معناي تعب و خستگي است ، و معناي آيه روشن است .


بحث روايتي


در كتاب توحيد به سند خود از عمرو بن شمر ، از جابر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) پرسيدم : آيه شريفه أ فعيينا بالخلق الاول بل هم في لبس من خلق جديد چه معنا دارد ؟ حضرت فرمود : اي جابر ، تاويل اين آيه چنين است كه وقتي اين عالم و اين خلقت فاني شود ، و اهل بهشت در بهشت و اهل آتش در آتش جاي گيرند ، خداي تعالي دست به خلقت عالمي غير اين عالم مي‏زند ، و خلقتي جديد مي‏آفريند ، بدون اينكه مرد و زني داشته باشند ، تنها كارشان عبادت و توحيد خدا است ، و برايشان سرزميني خلق مي‏كند غير از اين زمين تا آن خلايق را بر دوش خود بكشد ، و آسماني برايشان خلق مي‏كند غير از اين آسمان ، تا بر آنان سايه بگستراند .


و شايد تو خيال مي‏كردي خدا تنها همين يك عالم را خلق كرده ، و يا مي‏پنداشتي


ترجمة الميزان ج : 18ص :535


كه غير از شما ديگر هيچ بشري نيافريده .


به خدا سوگند هزار هزار عالم ، و هزار هزار آدم آفريده كه تو فعلا در آخرين آن عوالم هستي ، و در دودمان آخرين آن آدمها قرار داري .


مؤلف : و در كتاب خصال ، قسمت اول اين حديث را به سند خود از محمد بن مسلم از آن جناب نقل كرده .


و چه بسا مراد از اينكه فرمود تاويل اين آيه چنين است اين باشد كه اين مطلب نيز بر آيه منطبق است ، نه اينكه آيه تنها مي‏خواهد اين را بگويد .


و از جوامع الجامع از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : نويسنده حسنات در طرف راست آدمي ، و نويسنده سيئات در طرف چپ آدمي قرار دارند و دست راستي بر دست چپي فرماندهي دارد ، و دست چپي به فرمان او كار مي‏كند .


بنا بر اين ، اگر انسان عمل نيكي انجام دهد ، دست راستي ده برابرش را مي‏نويسد ، و اگر عمل زشتي مرتكب شود به دست چپي مي‏گويد : هفت ساعت مهلتش بده ، شايد تسبيحي گويد و استغفاري كند ، ( اگر نكرد آن وقت گناهش را بنويس) .


و در معناي اين حديث رواياتديگري هست ، و به جاي هفت ساعت ، شش ساعت هم روايت شده .


مؤلف : و در نهج البلاغه در معناي آيه و جاءت كل نفس معها سائق و شهيد فرموده : سائقي كه او را به سوي محشر مي‏برد ، و شاهدي كه عليه او به آنچه كرده است شهادت مي‏دهد .


و در مجمع البيان است كه ابو القاسم حسكاني به سند خود از اعمش روايت كرده كه گفت : ابو المتوكل تاجر ، از ابي سعيد خدري روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : چون روز قيامت شود ، خداي تعالي به من و به علي فرمان مي‏دهد : هر كس شما را به خشم آورده در آتش افكنيد ، و هر كس ( خوشنودتان كرده ) دوستتان داشته داخل بهشت سازيد ، اين است معنا ( و يا تاويل ) آيه القيا في جهنم كل كفار عنيد .


مؤلف : اين حديث را شيخ الطائفه شيخ طوسي ( عليه الرحمة ) نيز در امالي خود به


ترجمة الميزان ج : 18ص :536


سندي كه به ابي سعيد خدري دارد از آن جناب روايت كرده .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي الدنيا - در كتاب ذكر الموت - و ابن ابي حاتم ، و ابو نعيم - در كتاب حليه - از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا شنيدم كه فرمود : فرزند آدم ، از آن آينده‏اي كه برايش مقدر شده چقدر غافل است .


خداي تعالي وقتي مي‏خواهد اين بنده را بيافريند به فرشته مي‏گويد : رزق او را بنويس ، آثارش را بنويس ، اجلش را هم بنويس ، اين را هم كه آيا سعيد است يا شقي ثبت كن .


آنگاه اين فرشته بالا مي‏رود ، و خداي تعالي فرشته ديگري روانه مي‏كند تا او را حفظ كند ، آن فرشته نيز همواره مراقب او است ، تا وي به حد رشد برسد ، او نيز بالا مي‏رود .


و خداي تعالي دو فرشته ديگر را موكل بر او مي‏كند ، تا حسنات و گناهانش را ثبت كنند ، و اين دو فرشته همچنان هستند تا آنكه مرگ آن بنده فرا رسد ، آن وقت اين دو فرشته نويسنده بالا مي‏روند ، فرشته موت مي‏آيد تا جان او را بگيرد ، و چون او را داخل قبر كنند ، دوباره جانش را به كالبدش برگرداند ، و دو فرشته قبر آمده او را امتحان مي‏كنند سپس بالا مي‏روند .


و چون روز قيامت شود ، دو فرشته نويسنده حسنات و گناهان ، دوباره به سراغش مي‏آيند ، و نامه عمل او را باز كرده به گردنش مي‏افكنند ، و همچنان با او هستند ، يكي به عنوان سائق و ديگري به عنوان شهيد ( تا به عرصه‏اش برسانند) .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود به درستي در پيش رو ، أمري عظيم داريد ، امري مافوق قدرتتان، از خداي عظيم استقامت بجوييد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه يوم نقول لجهنم هل امتلأت و نقول هل من مزيد مي‏گويد : اين استفهام از اين جهت شده كه خداي تعالي وعده داده بود جهنم را پر كند و جهنم مالامال آتش شود .


از او مي‏پرسد آيا پر شده‏اي ؟ او مي‏پرسد : مگر باز هم هست ؟ و منظورش اين است كه ديگر جاي خالي ندارم .


مؤلف : همان طور كه ملاحظه مي‏كنيد بناي اين معنا كه در اين حديث براي آيه شده ، بر اين اساس است كه استفهام در آن انكاري باشد .


و در الدر المنثور است كه احمد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، نسائي ، ابن جرير ، ابن مردويه و بيهقي - در كتاب اسماء و صفات - از انس روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 18ص :537


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : پيوسته در جهنم ريخته مي‏شود و او همچنان داد هل من مزيد ش بلند است ، تا آنكه رب العزه پاي خود را در آن بگذارد ، آن وقت است كه اجزايش از هم جدا شده ، و مي‏گويد بس است بس است ، تو را به عزت و كرمت سوگند .


و هميشه در بهشت هم جاي زيادي هست ، تا آنكه خدا مخلوقي ديگر بيافريند ، و آنان را در قصرهاي بهشت جاي دهد .


مؤلف : پا نهادن خدا در آتش و اينكه آتش بگويد بس است بس است در روايات زيادي آمده .


اما همه از طرق اهل سنت است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد گفته : منظور از مزيد نظر كردن به رحمت خداست .


و در الدر المنثور است كه بزاز و ابن منذر و ابن ابي حاتم و ابن مردويه و لالكائي - در كتاب السنة - و بيهقي - در كتاب البعث و النشور - از انس روايت كرده كه در تفسير جمله و لدينا مزيد گفته : مزيد اين است كه خداي تعالي برايشان تجلي مي‏كند .


و در كافي از بعضي از علماي اماميه ، بدون ذكر بقيه سند از هشام بن حكم روايت كرده كه گفته : ابو الحسن موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) فرمود : اي هشام خداي عز و جل در كتاب عزيزش مي‏فرمايد : ان في ذلك لذكري لمن كان له قلب و منظورش از قلب عقل است .


و در الدر المنثور است كه : خطيب در تاريخ خود از عوام ابن حوشب روايت كرده كه گفت : من از ابو مجلز در باره مردي پرسيدم كه مي‏نشيند و پاهاي خود را رويهم مي‏اندازد اين چطور است ؟ گفت : عيبي ندارد ، يهوديان اين را بد مي‏دانند ، و خيال مي‏كنند كه اين گونه نشستن ، مخصوص خدا است ، چون خداي تعالي بعد از آنكه عالم را در ظرف شش روز خلق كرد ، و از خلقت آسمانها و زمين فارغ شدبراي رفع خستگي اين طور نشست ، و اينجا بود كه خداوند اين آيه را نازل كرد : و لقد خلقنا السموات و الارض و ما بينهما في ستة ايام و ما مسنا من لغوب كه هر چند ما آسمانها و زمين را در شش روز آفريديم اما خسته نشديم .



ترجمة الميزان ج : 18ص :538


مؤلف : اين معنا از ضحاك و قتاده نيز نقل شده ، و مفيد هم چنين معنايي در روضة الواعظين در روايتي ضعيف نقل كرده .


و سند اصلي اينكه خلقت موجودات در شش روز از ايام هفتگانه هفته تقسيم شده تورات و قرآن است و هر چند قرآن مكرر سخن از خلقت اشياء در شش روز گفته ، و ليكن نفرموده اين شش روز از چه روزهايي است ، آيا از روزهاي هفته است يا نه .


و حتي اشاره‏اي هم به آن نكرده .


و اگر به خاطر داشته باشيد در آغاز تفسير اين سوره گفتيم كه : بعضي از مفسرين ، آيه و لقد خلقنا السموات و الارض ... را مدني دانسته‏اند ، اينكه مي‏گوييم : عاملي كه ايشان را به اين نظريه وادار كرده همين روايات است كه پنداشته‏اند بر حسب اين روايات ، آيه شريفه پاسخ به يهود است ( و يهوديان در مدينه بودند نه در مكه ) ولي در آيه هيچ دلالتي نيست كه اگر مي‏خواهد كلام يهود را رد كند ، در مدينه نازل شده باشد ، براي اينكه در آيات مكي هم سخن از يهود به ميان آمده ، همچنان كه در سوره اعراف چنين است .



ترجمة الميزان ج : 18ص :539


فَاصبرْ عَلي مَا يَقُولُونَ وَ سبِّحْ بحَمْدِ رَبِّك قَبْلَ طلُوع الشمْسِ وَ قَبْلَ الْغُرُوبِ‏(39) وَ مِنَ الَّيْلِ فَسبِّحْهُ وَ أَدْبَرَ السجُودِ(40) وَ استَمِعْ يَوْمَ يُنَادِ الْمُنَادِ مِن مَّكانٍ قَرِيبٍ‏(41) يَوْمَ يَسمَعُونَ الصيْحَةَ بِالْحَقّ‏ِذَلِك يَوْمُ الخُْرُوج‏(42) إِنَّا نحْنُ نُحْي وَ نُمِيت وَ إِلَيْنَا الْمَصِيرُ(43) يَوْمَ تَشقَّقُ الأَرْض عَنهُمْ سِرَاعاًذَلِك حَشرٌ عَلَيْنَا يَسِيرٌ(44) نحْنُ أَعْلَمُ بِمَا يَقُولُونَوَ مَا أَنت عَلَيهِم بجَبَّارٍفَذَكِّرْ بِالْقُرْءَانِ مَن يخَاف وَعِيدِ(45)


ترجمه آيات


پس در برابر آنچه مي‏گويند خويشتن داري كن و به حمد پروردگار خود تسبيح گوي ، هم قبل از طلوع خورشيد و هم قبل از غروب ( 39) .


و پاره‏اي از شب را ، و به دنبال سجده‏ات او را تسبيح گوي ( 40) .


و بگوش باش روزي كه منادي از مكاني نزديك ندا برمي‏آورد ( 41) .


روزي كه همه آن صيحه را كه قضائش حتمي است مي‏شنوند كه روز خروج از قبرها است ( 42) .


به درستي اين ماييم كه زنده مي‏كنيم و مي‏ميرانيم و بازگشت به سوي ما است ( 43 ) .


بازگشت در روزي كه زمين به زودي از روي آنان مي‏شكافد و آن حشري است كه براي ما آسان است ( 44) .


ما به آنچه مي‏گويند داناييم و تو نمي‏تواني مردم را به آنچه مي‏خواهي مجبور كني پس تنها با قرآن


ترجمة الميزان ج : 18ص :540


كساني را تذكر بده كه از تهديد خدا بيمناكند ( 45) .


بيان آيات


اين آيات خاتمه سوره است ، كه در آن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد كه در برابر آنچه مي‏گويند و نسبتهايي كه مي‏دهند - مثلا مي‏گويندسحر و جنون و شعر است - صبر كن .


و نيز در مقابل لجبازيها و استهزايي كه نسبت به معاد و برگشتن به سوي خداي تعالي دارند ، حوصله به خرج ده ، و پروردگار خود را با تسبيح عبادت كن ، و منتظر روز قيامت باش كه با يك صيحه آغاز مي‏شود ، و كساني را كه از خداي نديده مي‏ترسند با قرآن تذكر بده .


فاصبر علي ما يقولون و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب اين آيه تفريع و نتيجه‏گيري از همه مطالب گذشته است كه از آن جمله است مساله انكار معاد از ناحيه مشركين ، و سخن از جزئيات معاد و استدلال بر آن ، و تهديد منكرين و مكذبين نبوت خاتم الانبياء ، و تهديدشان به اين كه سرنوشت همان است كه مكذبين از امت‏هاي گذشته بدان مبتلا شدند .


و سبح بحمد ربك ... - اين جمله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد كه خداي تعالي را از آنچه در باره‏اش مي‏گويند تسبيح كند و منزه بدارد ، تنزيهي كه توأم با حمد او باشد .


و حاصلش اين است كه مي‏خواهد تا براي او فعل جميل اثبات نموده ، هر نقص و ننگي را از او دور بدارد .


و تسبيح قبل از طلوع آفتاب مي‏تواند با نماز صبح منطبق شود ، يعني مي‏شود گفت مراد از آن ، نماز صبح ، و مراد از تسبيح قبل از غروب ، نماز عصر و يا ظهر و عصر باشد .


و من الليل فسبحه و أدبار السجود يعني در پاره‏اي از شب ، تسبيح گو ، كه اين نيز مي‏تواند با نمازهاي مغرب و عشاء منطبق باشد .


و أدبار السجود - كلمه ادبار جمع دبر است ، و در عبارت است از منتهي اليه هر چيز ، البته منتهي اليه آن و مابعدش .


و گويا مراد از آن ، تسبيح بعد از همه نمازها باشد ، چون سجده ، در آخر هر ركعت از نماز است ، و قهرا با تعقيبات نمازهاي پنجگانه منطبق


ترجمة الميزان ج : 18ص :541


مي‏شود .


بعضي گفته‏اند : مراد از آن نافله‏هايي است كه هر نمازيدارد .


و بعضي گفته‏اند : مراد دو ركعت و يا چند ركعت نماز بعد از نماز مغرب است .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن نماز وتر است كه در آخر نافله‏هاي شب قرار دارد .


و استمع يوم يناد المناد من مكان قريب در اين آيه استماع را به معاني مختلفي تفسير كرده‏اند ، و از همه به ذهن نزديكتر اين است كه متضمن معناي انتظار باشد ، يعني منتظر روزي باش كه در آن روز بشنوي نداي منادي را از مكاني نزديك .


و جمله يوم يناد المناد روي هم مفعول و استمع است ، و مراد از نداي منادي همان نفخه صور است كه مسؤول آن به طوري كه از آيه بعد استفاده مي‏شود در آن مي‏دمد .


و اينكه فرمود : ندا از مكاني نزديك است بدين جهت است كه ندا آن چنان به خلائق احاطه دارد كه به نسبت مساوي بگوش همه مي‏رسد ، و افراد نسبت به آن دور و نزديك نيستند ، چون ندا - همانطور كه گفتيم - نفخه بعث و كلمه حيات است .


يوم يسمعون الصيحة بالحق ذلك يوم الخروج اين آيه بيان آن روزي است كه منادي ندا مي‏دهد .


و اگر فرمود : صيحه‏اي است به حق ، براي اين است كه قضائي است حتمي ، همان طور كه در تفسير جمله و جاءت سكرة الموت بالحق ... گفتيم .


و معناي اينكه فرمود ذلك يوم الخروج اين استكه امروز روز خروج از قبرها است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده يوم يخرجون من الاجداث سراعا .


انا نحن نحيي و نميت و الينا المصير مراد از احياء افاضه حيات بر جسدهايي است كه در دنيا مرده‏اند .


و مراد از اماته همان ميراندن در دنيا است ، كه عبارت است از منتقل شدن به عالم قبر .


و مراد از جمله و الينا المصير به طوري كه از سياق برمي‏آيد احياء در روز قيامت است .


يوم تشقق الارض عنهم سراعا ذلك حشر علينا يسير كلمه تشقق در اصل تتشقق و از باب تفعل است كه به معناي شكافته شدن است ، و معنايش اين است كه : زمين از رويايشان شكافته مي‏شود ، و ايشان به سرعت به


ترجمة الميزان ج : 18ص :542


سوي دعوت كننده بيرون مي‏شوند .


ذلك حشر علينا يسير - يعني آنچه گفتيم ( كه از قبور شكافته شده به سرعت بيرون مي‏شوند ) حشري است كه انجامش براي ما آسان است.


نحن أعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار فذكر بالقران من يخاف وعيد اين جمله در مقام تعليل جمله فاصبر علي ما يقولون است ، مي‏فرمايد در برابر آنچه مي‏گويند صبر كن ، براي اينكه ما مي‏دانيم كه چه مي‏گويند ، و تو كه نمي‏تواني مجبورشان سازي ، پس تنها وظيفه‏ات اين است كه با قرآن تذكرشان دهي تا آنان كه از تهديد خداوندشان مي‏ترسند متذكر شوند .


و كلمه جبار در اين آيه به معناي تسلطي است كه بتواند مردم را بر اجراي خواسته‏هاي خود مجبور سازد .


و معناي آيه اين است كه : تو بر آنچه مي‏گويند صبر كن ، و به حمد پروردگارت تسبيح گوي ، و منتظر بعث باش كه ما مي‏دانيم چه مي‏گويند ، و به زودي سزايشان را در برابر و مطابق آنچه كرده‏اند كف دستشان مي‏گذاريم ، و تو مسلط بر آنان نيستي كه بتواني بر اجراي خواسته خود مجبورشان سازي ، و در نتيجه آنچه را دعوتشان مي‏كني انجام دهند - يعني به خدا و روز جزا ايمان بياورند - و وقتي حال و وضع آنان چنين است پس تو وظيفه خودت را انجام ده ، و كساني را با قرآن تذكر بده كه از تهديد من مي‏هراسند .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه طبراني - در كتاب اوسط - و ابن عساكر از جرير بن عبد الله از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه در معناي آيه شريفه و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب فرمود : قبل از طلوع شمس ، نماز صبح ، و قبل از غروب شمس ، نماز عصر است .


و در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در پاسخ شخصي كه پرسيد منظور از آيه و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل الغروب چيست ، فرمود : صبح كه شد ده مرتبه مي‏گويي لا اله الا الله وحده لا شريك له له الملك و له الحمد و هو علي كل شي‏ء قدير و همين ده مرتبه را در عصر هم مي‏گويي .



ترجمة الميزان ج : 18ص :543


مؤلف : امام اين معنا را از اطلاق تسبيح در آيه استفاده كرده‏اند ، هر چند كه موردش خاص نماز صبح و عصر باشد ، پس منافاتي بين اين دو روايت نيست ، چون مورد مخصص نمي‏شود .


و در كافي به سند خود از حريز از زراره از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : به حضورش عرضه داشتم معناي جمله و ادبار السجود چيست ؟ فرمود : چند ركعت بعد از مغرب است .


مؤلف : اين روايت را قمي هم در تفسير خود به سندي كه به ابن ابي بصير دارد از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) نقل كرده ، و عبارت آن چنين است : چهار ركعت بعد از مغرب است .


و در الدر المنثور است كه مسدد در مسند خود ، و ابن منذر و ابن مردويه از علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معناي ادبار السجود را پرسيدم ، فرمود : منظور دو ركعت بعد از مغرب است ، و منظور از ادبار النجوم دو ركعت قبل از نماز صبح است .


مؤلف : نظير اين روايت از ابن عباس و عمر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده .


و در مجمع البيان آن را مستند به حسن بن علي (عليهماالسلام‏) نيز كرده كه آن جناب از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه فذكر بالقران من يخاف وعيد آمده كه امام فرمود : يعني اي محمد ! با آن وعده‏هاي عذابي كه در قرآن داده‏ايم ايشان را تذكر بده.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :