امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
849
ترجمه الميزان: سوره نجم آيات 62 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :39


( 53 )سوره نجم مكي است و شصت و دو آيه دارد ( 62)


سورة النجم‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ النَّجْمِ إِذَا هَوَي‏(1) مَا ضلَّ صاحِبُكمْ وَ مَا غَوَي‏(2) وَ مَا يَنطِقُ عَنِ الهَْوَي‏(3) إِنْ هُوَ إِلا وَحْي يُوحَي‏(4) عَلَّمَهُ شدِيدُ الْقُوَي‏(5) ذُو مِرَّةٍ فَاستَوَي‏(6) وَ هُوَ بِالأُفُقِ الأَعْلي‏(7) ثمَّ دَنَا فَتَدَلي‏(8) فَكانَ قَاب قَوْسينِ أَوْ أَدْني‏(9) فَأَوْحَي إِلي عَبْدِهِ مَا أَوْحَي‏(10) مَا كَذَب الْفُؤَادُ مَا رَأَي‏(11) أَ فَتُمَرُونَهُ عَلي مَا يَرَي‏(12) وَ لَقَدْ رَءَاهُ نَزْلَةً أُخْرَي‏(13) عِندَ سِدْرَةِ المُْنتَهَي‏(14) عِندَهَا جَنَّةُ المَْأْوَي‏(15) إِذْ يَغْشي السدْرَةَ مَا يَغْشي‏(16) مَا زَاغَ الْبَصرُ وَ مَا طغَي‏(17) لَقَدْ رَأَي مِنْ ءَايَتِ رَبِّهِ الْكُبرَي‏(18)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


سوگند به اجرام آسماني هنگامي كه غروب مي‏كنند ( 1) .


كه هرگز همنشين و دوست شما ( محمد ) نه عمدا از صراط مستقيم منحرف شده ، و نه به خطا ( 2) .


و هرگز از روي هوي و هوس سخن نمي‏گويد ( 3) .


آنچه مي‏گويد به جز وحيي كه به وي مي‏شود نمي‏باشد ( 4) .


اسراري است كه جبرئيل شديد القوي به وي آموخته است ( 5) .


كسي كه به خاطر رأي و عقل كاملش بر چنين مقامي رسيده ( 6) .


و در بلندترين افق جاي گرفته ( 7) .


و در عين بلندي رتبه‏اش به خدا نزديك و نزديك‏تر شده ( 8) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :40


او رسول را آنقدر بالا برد كه بيش از دو كمان و يا كمتر فاصله نماند ( 9 ) .


در آنجا بود كه جبرئيل به بنده خدا وحي كرد آنچه را كه كرد ( 10) .


قلب پيامبر آنچه كه ديده بود صادق بود ( 11) .


با اينكه خدا بر صدق او شهادت مي‏دهد شما مشركين مي‏خواهيد با اصرار خود او را در آنچه ديده در شك بيندازيد ؟ ! ( 12) .


با اين كه او را يك بار ديگر ديده بود ( 13) .


نزد سدره منتهي ( 14) .


كه جنت الماوي آنجاست ( 15) .


و هنگامي ديده بود كه آنچه بر سدره احاطه داشت آنرا پوشانده بود ( 16) .


چشم او نه به كجي گراييده بود ، و نه در ديدن طغيان كرده بود ، ( تا در نتيجه چيزي را ديده باشد كه حقيقت نداشته باشد ) ( 17 ) .


و چطور ممكن است چشم او دچار كژبيني و طغيان شده باشد با اينكه آيات چندي از آيات كبراي پروردگارش را ديده بود ( 18) .


بيان آيات


غرض اين سوره يادآوري اصول سه‏گانه اسلام ، يعني وحدانيت خداي تعالي در ربوبيت ، معاد و نبوت است ، ولي اول به مساله نبوت پرداخته ، وحيي را كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شده تصديق و توصيف نموده ، آنگاه متعرض مساله توحيد مي‏شود ، و بت‏ها و شركاي مشركين را به بليغ‏ترين وجهي نفي مي‏كند ، آنگاه به مساله سوم پرداخته وضع منتهي شدن خلقت و تدبير عالم به خداي تعالي و زنده كردن مردگان و خنداندن و گرياندن و اغناء و اقناء و تعذيب و دعوت و انذار را توصيف نموده ، گفتار را با اشاره به مساله معاد و امر به سجده و عبادت ختم مي‏كند .


و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده ، و نبايد به سخن بعضي كه گفته‏اند : بعضي از آياتش و يا همه آنها در مدينه نازل شده ، گوش داد .


اين حرف كجا و آن كجا كه بعضي گفته‏اند : اين سوره اولين سوره‏اي است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :41


مامور شد آن را علني بخواند ، و آن جناب آن را براي مؤمنين و هم براي مشركين قرائت كرد .


و آياتي كه از اين سوره آورده‏ايم فصل اول از فصول سه‏گانه آيات سوره است آياتي است كه وحيي را كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏شود تصديق و توصيف مي‏كند ، ليكن در اينجا روايات بسيار زيادي از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) صادر شده كه به صراحت فرموده‏اند : مراد از اين آيات اين نيست كه مطلق وحي را بيان و توصيف كند ، بلكه مراد بيان يك قسم وحي است ، و آن وحي بطور مشافهه و رو در رو است ، كه در شب معراج خداي سبحان با رسول گراميش داشت .


پس اين آيات مي‏خواهد داستان معراج را بيان كند ، و ظاهر آيات هم خالي از تاييد اين روايات نيست ، و از كلمات بعضي از اصحاب از قبيل ابن عباس و انس و ابي سعيد خدري ، و غير ايشان - به طوري كه از ايشان نقل شده - نيز همين معنا استفاده مي‏شود ، و بنا بر همين معنا گفتار مفسرين جريان يافته ، هر چند كه در تفسير مفردات و جملات اين آيات اختلافي شديد دارند .


و النجم اذا هوي ظاهر اين آيه چنين مي‏نمايد كه مراد از نجم مطلق جرمهاي روشن آسماني است ، و خداي تعالي در كتاب مجيدش به بسياري از مخلوقات خود سوگند خورده ، از آن جمله به چند عدد از اجرام سماوي از قبيل خورشيد ، ماه ، و ساير ستارگان سوگند خورده ، و بنا بر اين ، مراد از هوي نجم ، سقوط و افتادن آن در كرانه افق براي غروب است .


و بعضي گفته‏اند : مراد از نجم ، قرآن است چون قرآن به طور نجومي ( تدريجي ) نازل شده .


و بعضي گفته‏اند : مراد از نجم ، ستاره ثريا است و بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ستاره شعري است .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اين نجم ، ستارگان نيستند ، بلكه شهابي است كه به وسيله آنها شياطين جن رانده مي‏شوند، و عرب اين شهاب را نجم مي‏نامد .


و كلمه هوي هم با اين قول مي‏سازد ، و هم با قول قبلي ، ولي لفظ آيه با هيچ يك از معاني مساعد نيست .



ترجمة الميزان ج : 19ص :42


ما ضل صاحبكم و ما غوي كلمه ضلال به معناي خروج و انحراف از صراط مستقيم است ، و كلمه غي معنايي دارد مخالف با معناي كلمه رشد و چون رشد به معناي آن است كه انسان به واقع مسائل برسد ، در نتيجه غي عبارت است از اينكه انسان به خلاف واقع بيفتد .


راغب مي‏گويد : غي به معناي جهلي است كه ناشي از اعتقاد فاسد باشد ، چون گاهي اوقات جهل آدمي ناشي از نداشتن عقيده است ، چه عقيده صحيح و چه فاسد ، و گاهي هم ناشي مي‏شود از اعتقاد به چيزي كه فاسد است ، و كلمه غي به معناي آن جهلي است كه ناشي از داشتن عقيده فاسد باشد ، نه از بي‏اعتقادي ، و در قرآن كريم آمده : ما ضل صاحبكم و ما غوي .


و مراد از كلمه صاحبكم - رفيقتان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و معناي آيه اين است كه : همنشين شما از آن طريقي كه او را به غايت و هدف مطلوبش برساند بيرون نشده ، و در اعتقاد و رأيش از آن طريقه خطا نرفته .


و خلاصه كلام اينكه او نه در آن هدف مطلوب يعني سعادت بشري كه همانعبوديت خداي تعالي است خطا رفته ، و نه در طريقي كه به آن هدف منتهي مي‏شود .


و ما ينطق عن الهوي ان هو الا وحي يوحي منظور از كلمه هوي هواي نفس و رأي و خواسته آن است ، و جمله ما ينطق هر چند مطلق است ، و در آن نطق به طور مطلق نفي شده ، و مقتضاي اين اطلاق آن است كه هواي نفس از مطلق سخنان پيغمبر نفي شده باشد ( حتي در آن سخنان روزمره‏اي كه در داخل خانه‏اش دارد ) ، و ليكن از آنجايي كه در اين آيات خطاب صاحبتان به مشركين است ، مشركيني كه دعوت او را و قرآني را كه برايشان مي‏خواند دروغ و تقول و افتراي بر خدا مي‏پنداشتند ، لذا بايد به خاطر اين قرينه مقامي بگوييم : منظور اين است كه آن جناب در آنچه كه شما مشركين را به سوي آن مي‏خواند ، و آنچه كه از قرآن برايتان تلاوت مي‏كند ، سخنانش ناشي از هواي نفس نيست ، و به رأي خود چيزي نمي‏گويد ، بلكه هر چه در اين باب مي‏گويد وحيي است كه خداي تعالي به او مي‏كند .


علمه شديد القوي ضمير در علمه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏گردد ، كه در اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :43


صورت مفعول دوم تعليم كه يا قرآن است و يا مطلق وحي حذف شده ، و تقدير آن علمه القرآن او الوحي - قرآن يا وحي را به او تعليم كرده مي‏باشد ، ممكن هم هست ضمير در جمله مذكور به قرآن و يا مطلق وحي برگردد ، و در نتيجه مفعول اول كه ضميري است راجع به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حذف شده تقدير آن چنين باشد علم القرآن و يا علم الوحي اياه .


يعني خداي تعالي قرآن و يا وحي را به آن جناب تعليم كرده .


و مراد از كلمه شديد القوي - به طوري كه گفته‏اند - جبرئيل است ، چون خداي سبحان او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرموده : انه لقول رسول كريم ذي قوة عند ذي العرش مكين ، بعضي هم گفته‏اند : مراد از آن خود خداي سبحان است .


ذو مرة فاستوي كلمه مرة - به كسره ميم و تشديد راء - به معناي شدت و يا پختگي عقل و رأي است ، و يا از ماده مرور گرفته شده ، و قيافه كلمه ، قيافه بناي نوع است ، و مفسرين آيه را به هر سه معنا تفسير كرده‏اند ، البته آنهايي كه آيه را وصف جبرئيل دانسته‏اند ، در نتيجه اين طور معنايش كرده‏اند : همان جبرئيل كه در راه خدا شدت به خرج مي‏دهد ، يا آن جبرئيلي كه عقلي پخته دارد ، يا آن جبرئيلي كه به نوعي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرور و عبور مي‏كند ، با اينكه خودش در هواست .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از ذو مرة خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، او است كه در مقابل دستورات الهي شديد و سخت است ، و يا داراي عقل و رأيي محكم است .


و يا داراي نوعي مرور و عبور است كه با داشتن آن مي‏تواند به معراج برود .


فاستوي - اين كلمه به معناي استقامت و مسلط شدن بر كار است ، و فاعل اين فعل جبرئيل است ، و ضمير فاعل آن به وي بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : جبرئيل به همين صورت اصليش كه به آن صورت خلق شده در آمده .


همچنان كه در روايت هم آمده كه جبرئيل براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به صورتهاي مختلفي ظاهر مي‏شد ، و تنها دو نوبت به صورت اصليش خود را به آن جناب نشان داد .


ممكن هم هست معنايش اين باشد


ترجمة الميزان ج : 19ص :44


كه جبرئيل با قوت خود مسلط شد بر آنچه مامور انجامش شده بود .


همه اينها در صورتي است كه فاعل جمله را جبرئيل بدانيم ، و اگر فاعل آن را رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بدانيم ، معنايش اين مي‏شود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) استقامت ورزيد و بر انجام ماموريت خود مستقر شد .


و هو بالافق الاعلي كلمه افق به معناي ناحيه است .


بعضي گفته‏اند : مراد از افق اعلا ، ناحيه شرقي از آسمان است ، براي اينكه در كره زمين افق مشرق مافوق و بلندتر از افق مغرب است ، اينكه گفتيم در كره زمين براي اين بود كه در فضا مشرق و مغرب يكسانند .


ولي اين حرف درست نيست ، و ظاهرا مراد از آن افق اعلاي آسمان است ، بدون اعتبار اينكه طرف شرقي آن باشد .


ضمير هو در اين آيه به جبرئيل و يا به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد ، و جمله حال از ضمير در استوي است .


ثم دنا فتدلي كلمه دنو كه مصدر فعل دني است به معناي نزديكي است ، و كلمه تدلي كه مصدر فعل تدلي است ، به معناي بسته شدن و آويزان گشتن به چيزي است ، ولي به طور كنايه در شدت نزديكي استعمال مي‏شود .


بعضي گفته‏اند : به معناي امتداد به طرف پايين است ، چون از واژه دلو - كه براي انداختن در چاه ساخته شده - گرفته شده است .


و معناي آيه بنا بر اينكه هر دو ضمير به جبرئيل برگردد اين است كه : جبرئيل سپس نزديك رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شد و به دامن وي دست آويخت تا با آن جناب به آسمانها عروج كند .


و بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه : جبرئيل از افق اعلا پايين آمد و به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نزديك شد تا آن جناب را به معراج ببرد .


و اما بنا بر اينكه دو ضمير به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگردد معنايش


ترجمة الميزان ج : 19ص :45


اين مي‏شود كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به خداي تعالي نزديك شد ، و قرب خود را زياد كرد .


فكان قاب قوسين او ادني در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه قاب و كلمه قيب مانند كلمه قاد و قيد به معناي مقدار هر چيز است .


و كلمه قوس به معناي كمان است كه در تيراندازي استعمال مي‏شود ، البته اين كلمه - به طوري كه گفته‏اند - در لغت اهل حجاز بر ذراع اطلاق مي‏شود ، و معنايجمله اين است كه دوري او بقدر دو قوس و يا بقدر دو ذراع و يا كمتر از آن بود .


بعضي هم گفته‏اند : كلمه قاب به معناي فاصله ميان دستگيره كمان و زه آن است ، پس در كلام قلب شده ، معناي اصلي آن دو قاب قوس بوده .


بعضي ديگر به اين سخن اعتراض كرده‏اند كه : دو قاب قوس و قاب دو قوس فرقي با هم ندارند ، هر دو به يك معنا هستند ، پس ديگر جهت ندارد بگوييم قلب شده .


فاوحي الي عبده ما اوحي ضمير در هر دو أوحي به جبرئيل بر مي‏گردد ، البته اين در آن فرضي است كه ضميرهاي گذشته هم به او برگردد ، آن وقت معناي جمله چنين مي‏شود كه : جبرئيل وحي برد نزد بنده خدا كه همان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد ، آنچه را كه وحي برد .


بعضي گفته‏اند : هيچ مانعي ندارد كه ما اين دو ضمير را به خداي تعالي برگردانيم ، و اگر كسي بگويد : آخر بايد قبلا نامي از خدا برده شده باشد .


مي‏گوييم اين در جايي است كه مخاطب و يا خواننده به اشتباه بيفتد اما در جايي كه واضح باشد كه مرجع ضمير كيست لازم نيست آن مرجع قبلا ذكر شده باشد ، ممكن هم هست هر سه ضمير را به خداي تعالي برگردانيم و بگوييم معناي آيه اين است كه خداي تعالي به توسط جبرئيل وحي كرد به بنده خود آنچه را كه وحي كرد .


همچنان كه ممكن است بگوييم : ضمير اول به جبرئيل و دومي و سومي به خدا بر مي‏گردد ، و معناي عبارت اين است كه : جبرئيل آنچه را كه خدا به وي وحي كرده بود به سوي بنده خدا وحي كرد .


و اما بنا بر آن فرض ديگر كه ضمائر قبلي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :46


برگردد ، بايد بگوييم : اين سه ضمير به خدا برمي‏گردد ، و معناي عبارت اين است كه : خداي تعالي وحي كرد به بنده‏اش آنچه را كه وحي كرد ، و اين معنا از معناي سابق به ذهن نزديك‏تر است ، چون آن معنا را ذوق سليم نمي‏پسندد ، هر چند كه صحيح هم باشد .


ما كذب الفؤاد ما راي كلمه كذب مخالف صدق را معنا مي‏دهد ، گفته مي‏شود كذب فلان في حديثه - فلاني در سخنش مرتكب كذب شد ، به اين عبارت هم گفته مي‏شود : كذبه الحديث - به او سخني دروغ گفت ، كه در اين عبارت فعل كذب دو مفعول گرفته است ، و كلمه كذب همانطور كه در سخن استعمال مي‏شود در خطاي قواي مدركه هم به كار مي‏رود ، مثلا گفته مي‏شود : كذبته عينه - چشم او به وي دروغ گفت ، و منظور اين است كه ديدش به خطا رفت .


و در جمله مورد بحث هم كه از قلب نفي كذب كرده به همين عنايت بوده ، حال چه اينكه كلمه كذب را لازم بگيريم و بگوييم معنايش اين است كه فؤاد در آنچه ديده بود دروغ نگفت ، كه در اين صورت هيچ مفعول نگرفته ، و يا آن را متعدي به دو مفعول بگيريم كه مفعول دومش كلمه ما و مفعول اولش رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد ، و معنا چنين باشد كه فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دروغ نگفت به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنچه را كه ديده بود .


و خلاصه رؤيت فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آنچه كه ديد رؤيتي صادق بود .


و بنا بر اين ، مراد از فؤاد، فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و ضمير فاعلي در رأي هم به فؤاد آن جناب برمي‏گردد ، و رؤيت هم رؤيت فؤاد او خواهد بود .


و اين تازگي ندارد كه رؤيت را كه در اصل به معناي ديدن چشم است به فؤاد نسبت داده شود ، چون براي انسان يك نوع ادراك شهودي هست كه وراي ادراكهايي است كه با يكي از حواس ظاهري و يا باطني خود دارد ، ادراكي است كه نه چشم و گوش و ساير حواس ظاهري واسطه‏اند ، و نه تخيل و فكر و ساير قواي باطني ، مانند اين كه مشاهده مي‏كنيم كه ما موجودي هستيم كه مي‏بينيم كه در اين درك عياني و شهودي نه چشم ما واسطه است و نه فكر ما ، و همچنين از خود مي‏بينيم كه ما مي‏شنويم و مي‏بوييم و مي‏چشيم و لمس مي‏كنيم و خيال مي‏كنيم و فكر مي‏كنيم ، كه در هيچ يك از اين ادراكهاي شهودي ما با اينكه رؤيت و شهود است ، اما نه چشمي در كار است و نه هيچ حواس ظاهري و باطني ديگر .


آري ما همانطور كه محسوسات هر يك از اين حواس ظاهري و باطني را درك مي‏كنيم


ترجمة الميزان ج : 19ص :47


اين را هم درك مي‏كنيم كه فلان محسوس را با فلان حس درك مي‏كنيم ، و اين درك ديگر ربطي به آن حس ندارد ، بلكه كار نفس است كه قرآن كريم از آن تعبير به فؤاد فرموده .


و در آيه شريفه هيچ دليلي كه دلالت كند بر اينكه متعلق رؤيت خداي سبحان است و خدا بوده كه مرئي براي آن جناب واقع شده ، نيست بلكه آنچه مرئي آن جناب واقع شده همان افق اعلي و دنو و تدلي بوده است .


و نيز اين بوده كه آنچه به وي وحي مي‏شود خدا وحي كرده ، و اين نامبرده‏ها همانهايي است كه در آيات قبلي آمده بود كه همه‏اش از سنخ آيات خدايي براي آن جناب بوده ، مؤيد اين گفتار ما آيه شريفه ما زاغ البصر و ما طغي لقد راي من ايات ربه الكبري است ، كه مي‏فرمايد آنچه ديده بود ، از آيات كبراي پروردگارش بود .


علاوه بر اين اگر هم فرض كنيم كه منظور ديدن خود خداي تعالي است باز اشكالي ندارد ، چون ديدن خدا را به قلب نسبت داده ، و ديدن قلب غير از ديدن چشم است ، كه تنها مربوط به اجسام است و تعلقش به خداي تعالي محال است ، و ما در سوره اعراف آيه 143 گفتاري در باره رؤيت قلب گذرانديم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير در جمله ما راي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏گردد نه به فؤاد ، و معناي آيه اين است كه : فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از آنكه آن جناب با چشم خود ديد آنچه را كه ديد ، نگفت من تو رانمي‏شناسم ، چون اگر مي‏گفت دروغ گفته بود .


براي اينكه آن جناب همانطور كه چشمش ديد قلبش هم شناخت ، و خلاصه كلام اين مفسر آن است كه فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چشم آن جناب را در آنچه ديد تصديق كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه قلب آن جناب چشمش را تكذيب نكرد بلكه چشم او را در آنچه ديد تصديق كرد ، و بدان معتقد شد ، مؤيد اين معنا قرائت آن كسي است كه آيه را به صورت ما كذب - با تشديد ذال - خوانده .


و اشكالي كه متوجه اين دو مفسر است اين است كه : آنچه از سياق آيات برمي‏آيد اين است كه خداي تعالي خواسته است صدق آن جناب را در آنچه ادعا مي‏كند يعني وحي و رؤيت آيات كبراي خدا تاييد كند ، و اگر ضمير در جمله ما رأي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگردد حاصل معنا اين مي‏شود كه مي‏خواهد بر صدق رؤيت آن جناب


ترجمة الميزان ج : 19ص :48


احتجاج كند ، به اينكه چون قلبش به آنچه چشمش ديده بود معتقد شد ، و اين معنا از دأب قرآن بعيد است ، چون دأب قرآن همواره اين است كه : خدا را شاهد و مصدق دعوت انبياء بگيرد ، نه فؤاد و مثل آن را .


به خلاف اينكه ضمير در جمله ما رأي را به فؤاد برگردانيم ، كه در اين صورت حاصل معنايش تصديق خدا خواهد بود فؤاد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در آنچه كه ديده ، نه تصديق فؤاد رؤيت آن جناب را ، و كلام هم بر طبق همان سياق سابقش كه از جمله ما ضل صاحبكم و ما غوي ان هو الا وحي يوحي ... شروع مي‏شد جاري شده است ، كه همواره خدا آن جناب را تصديق مي‏كرده است .


حال اگر بگويي : خير ، همين ادعا را قبول نداريم ، براي اينكه در آيه بعدي براي اثبات صدق ادعاي آن جناب استدلال مي‏كند به رؤيت خود آن جناب ، چه مانعي دارد كه در آيه مورد بحث هم استدلال كند به اعتقاد فؤادش .


درپاسخ مي‏گوييم : در آيه بعدي احتجاجي در كار نيست و نمي‏خواهد صدق ادعاي آن جناب را اثبات كند ، بلكه مي‏خواهد مشركين را در بگو مگو كردن ملامت كند ، و بفرمايد : در باره چيزي كه او مي‏گويد : من به چشم خود ديده‏ام ، و شما نمي‏توانيد ببينيد ، چرا بگو مگو مي‏كنيد ؟ آخر ، ممارات و مجادله - كه همان بگو مگو كردن باشد - اگر كار درستي باشد در جايي درست است كه در مساله فكري و نظري باشد ، و اما در مساله ديدنيها ، جايي براي ممارات و بگو مگو نيست ، و پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دارد خبر مي‏دهد كه من آن را به عيان و با دو چشم خود ديدم ، نه اينكه فكرم و عقلم چنين حكم كرد .


ا فتمارونه علي ما يري اين استفهام توبيخي است ، و خطابش به مشركين است ، و ضمير در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد و ممارات به معناي اصرار ورزيدن بر مجادله است .


و معناي آيه اين است كه : آيا براي اين در جدال خود اصرار مي‏ورزيد كه آن جناب به خلاف آنچه ادعاي ديدنش را مي‏كند و از ديدنش به شما خبر مي‏دهد معتقد شود ؟ و لقد راه نزلة اخري كلمه نزلة به معناي يك دفعه نزول است ، و معناي آن نزول واحد است ، و اين آيه دلالت مي‏كند بر اينكه از اين آيه به بعد مي‏خواهد از يك نزول ديگر غير آن نزولي كه در آيات سابق حكايت شده بود خود خبر دهد .


و با در نظر داشتن اينكه مفسرين فاعل رأه را رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :49


دانسته و ضمير مفعولي در آن را به جبرئيل برگردانده‏اند ، قهرا منظور از نزلة نازل شدن جبرئيل بر آن جناب خواهد بود ، نازل شدنش براي اينكه آن جناب را به معراج ببرد .


و جمله عند سدرة المنتهي ظرف براي رؤيت است ، نه براي نازل شدن ، و مراد از رؤيت هم رؤيت آن جناب است جبرئيل را به صورت اصليش .


و معناي جمله اين است كه : جبرئيل يك بار ديگر به صورت اصليش در برابر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آمد ، تا به معراجش ببرد ، و اين جريان كنار سدرة المنتهي واقع شد .


پس از آنچه كه گذشت صحت اين نظريه هم روشن شد كه بگوييم ضمير مفعولي به خداي تعالي برگردد .


و مراد از رؤيت هم رؤيت قلبي ، و مراد از نزله اخري هم نازل شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معراج در كنار سدرة المنتهي باشد ، آن وقت مفاد آيه چنين مي‏شود كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكبار ديگر نزد سدرة المنتهي نازل شد ، و اين وقتي بود كه به معراج مي‏رفت ، و در آن نزله خدا را مانند نزله اول با قلب خود ديدار كرد .


عند سدرة المنتهي عندها جنة الماوي اذ يغشي السدرة ما يغشي كلمه سدر به معناي جنس درخت سدر ، و كلمه سدرة به معناي يك درخت سدر است ، و كلمه منتهي - گويا - نام مكاني است ، و شايد مراد از آن ، منتهاي آسمانها باشد به دليل اينكه مي‏فرمايد : جنت ماوي پهلوي آن است ، و ما مي‏دانيم كه جنت ماوي در آسمانها است ، چون در آيه فرموده : و في السماء رزقكم و ما توعدون .


و اما اينكه اين درخت سدره چه درختي است ؟ در كلام خداي تعالي چيزي كه تفسيرش كرده باشد نيافتيم ، و مثل اينكه بناي خداي تعالي در اينجا بر اين است كه به طور مبهم و با اشاره سخن بگويد ، مؤيد اين معنا جمله اذ يغشي السدرة ما يغشي است ، كه در آن سخن از مستوري رفته است ، در روايات هم تفسير شده به درختي كه فوق آسمان هفتم قرار دارد ، و اعمال بندگان خدا تا آنجا بالا مي‏رود ، كه بزودي بعضي از اين روايات از نظر خواننده خواهد گذشت .


عندها جنة الماوي - يعني بهشتي كه مؤمنين براي هميشه در آن منزل مي‏كنند ، چون بهشت ديگري هست موقت ، و آن بهشت برزخ است كه مدتش تا روز قيامت تمام مي‏شود ، و جنت ماوي بعد از قيامت است .


همچنان كه فرموده : فلهم جنات الماوي


ترجمة الميزان ج : 19ص :50


نزلا بما كانوا يعملون ، و نيز فرموده : فاذا جاءت الطامة الكبري ... فان الجنة هي الماوي ، و اين جنت الماوي به طوري كه آيه 22 سوره ذاريات دلالت مي‏كرد ، در آسمان واقع است .


ولي بعضي از مفسرين آن را به جنت برزخي تفسير كرده‏اند .


و در جمله اذ يغشي السدرة ما يغشي مصدر غشيان به معناي احاطه است ، و كلمه ما در اين آيه موصوله است .


و معناي آيه اين است كه : آن زمان كه احاطه مي‏يابد به سدره ، آنچه احاطه مي‏يابد .


در اينجا هم خداي تعالي مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چه چيز به سدره احاطه مي‏يابد ، چون گفتم بناي خداي تعالي بر ابهام است .


ما زاغ البصر و ما طغي كلمه زيغ كه مصدر فعل زاغ است به معناي انحراف از حالت تعادل و استقامت است ، و كلمه طغيان كه مصدر فعل طغي است ، در هر عملي به معناي تجاوز از حد در آن عمل است ، و زيغ بصر به اين معنا است كه چشم آدمي چيزي را به آن صورت كه هست نبيند ، و طوري ديگر ببيند ، و طغيان بصر به اين معنا است كه چيزي را ببيند كه اصلا حقيقت ندارد ، و منظور از بصر چشم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و معناي آيه اين است كه : چشم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنچه را كه ديد بر غير صفت حقيقيش نديد ، و چيزي را هم كه حقيقت ندارد نديد ، بلكه هر چه ديد درست ديد ، و مراد از اين ديدن رؤيت قلبي است نه رؤيت با ديده سر ، چون مي‏دانيم منظور از اين ديدن همان حقيقتي است كه در آيه و لقد راه نزلة اخري منظور است ، چون صريحا مي‏فرمايد : رؤيت در اين نزله كه نزله دومي است مثل رؤيت در نزله اولي بود ، و رؤيت نزله اولي رؤيت با با فؤاد بود ، كه در باره‏اش فرمود : ما كذب الفواد ما راي ا فتمارونه علي ما يري - دقت بفرماييد و غفلت نورزيد .


لقد رأي من ايات ربه الكبري كلمه من تبعيض را مي‏رساند ، و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه او


ترجمة الميزان ج : 19ص :51


بعضي از آيات پروردگارش را ديد ، و با ديدن آنها مشاهده پروردگارش برايش تمام شد .


چون مشاهده خدا به قلب با مشاهده آيات او دست مي‏دهد ، زيرا آيت بدان جهت كه آيت است به جز صاحب آيت را حكايت نمي‏كند ، و از خودش هيچ حكايتي ندارد ، و گرنه از جهت خودش اگر حكايت كند ديگر آيت نمي‏شود .


و اما ديدن ذات متعاليه حق بدون حجاب ، يعني بدون وساطت آيت ، أمري است محال ، همچنان كه خودش فرمود : و لا يحيطون به علما .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و النجم اذا هوي ، امام (عليه‏السلام‏) فرموده : نجم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و منظور از جمله اذا هوي سرازير شدن آن جناب است در هنگامي كه به معراج رفته بود .


مؤلف : قمي روايتي ديگر به سند خود از پدرش از حسين بن خالد از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه در آن هم نجم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تفسير شده ، و البته اين تفسير به باطن است نه اينكه به معناي نجم بودن آن جناب باشد .


و در كافي از قمي از پدرش از ابن ابي عمير از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت : به امام باقر (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : معناي آياتي كه نظير آيه و الليل اذا يغشي و و النجم اذا هوي است چيست ؟ فرمود : خداي عز و جل به هر چه از مخلوقات خود خواسته سوگند ياد كرده ، ولي بندگان او جز به خود او نبايد سوگند ياد كنند .


مؤلف : و در كتاب فقيه از علي بن مهزيار از ابي جعفر دوم امام جواد (عليه‏السلام‏) نظير اين حديث آمده .


و در مجمع البيان گفته : عامه از جعفر بن محمد الصادق روايت كرده‏اند كه فرمود : محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در شب معراج از آسمان هفتم نازل شد ، و وقتي اين سوره


ترجمة الميزان ج : 19ص :52


نازل شد و خبر معراج بگوش عتبة بن ابو لهب رسيد ، نزد آن جناب آمده ، دختر آن جناب را طلاق داد ، و آب دهان به روي حضرتش انداخت و گفت : به رب نجم سوگند كه به نجم كافر شدي ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نفرين كرد و عرضه داشت : بار الها سگي از سگها را بر او مسلط كن .


اين بود تا آنكه عتبه به شام سفر كرد ، در يكي از منزلها پياده شد ، و خداي تعالي وحشتي در دلش بيفكند ، به رفقايش گفت : شب هنگام مرا دروسط خود بخوابانيد ، آنان نيز چنين كردند ، ولي با همه اين مراقبت‏ها در نيمه شب شيري آمد و او را كه در بين رفقايش بود پاره پاره كرد .


مؤلف : طبرسي بعد از نقل اين حديث اشعاري را كه حسان در اين باره سروده نقل مي‏كند .


الدر المنثور هم اين قصه را به طرقي مختلف روايت كرده .


و در كافي به سند خود از هشام و حماد و غيره روايت كرده كه گفته‏اند : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيديم كه فرمود : حديث من حديث پدر من است ، و حديث پدرم حديث جد من است ، و حديث جدم ( زين العابدين ) حديث حسين بن علي است ، و حديث حسين حديث حسن است ، و حديث حسن حديث امير المؤمنين است ، و حديث امير المؤمنين حديث رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و حديث رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سخن خداي عز و جل است .


و در تفسير قمي به سند خود از ابن سنان روايت آورده كه در ضمن آن گفته است : امام صادق (عليه‏السلام‏) در معناي قاب قوسين فرمود : چون آن جناب ، يعني رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، نزديك‏ترين خلائق بود به خدا ، و آنقدر نزديك بود كه در شب معراج وقتي به آسمان بالا مي‏رفتند جبرئيل مرتب مي‏گفت : جلوتر برو اي محمد ، برو كه در جايي قدم نهاده‏اي كه نه هيچ ملكي مقرب قدم نهاده و نه هيچ رسولي مرسل .


و اگر روح و جان آن حضرت نمونه‏اي از آن عالم نبود ، هرگز نمي‏توانست به آنجا برسد ، و در نزديكي به خدا به حدي رسيد كه خداي تعالي در باره‏اش فرمود : قاب قوسين او ادني يعني بلكه كمتر از دو قوس .



ترجمة الميزان ج : 19ص :53


و در احتجاج از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايتي طولاني آورده كه در ضمن آن فرمود : من فرزند كسي هستم كه بلند مرتبه بود ، و بلند مرتبه‏تر مي‏شد ، تا آنجا كه از سدرة المنتهي گذشت و نسبت به خداي تعالي آنقدر نزديك شد كه بيش از دو قوس و بلكه كمتر فاصله نماند .


مؤلف : اين معنا در روايات ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) بسيار آمده .


و در الدر المنثور است كه ابن منذر و ابن مردويه ، از ابي سعيد خدري روايت كرده‏اند كه گفت : آن هنگام كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را شبانه به معراج بردند ، آنقدر به پروردگارش نزديك شد كه فاصله نزديكي‏اش قاب دو قوس و بلكه نزديك‏تر شد ، و آيا مي‏داني كه قوس به زه آن چقدر نزديك است ، بلكه از آن هم نزديك‏تر شد .


و نيز در همان كتاب است كه ابن ابي حاتم و طبراني و ابن مردويه ، از ابن عباسروايت كرده‏اند كه در تفسير آيه ثم دني فتدلي فرمود : منظور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است كه به پروردگارش نزديك شد ، و سپس سرازير گرديد .


و در مجمع البيان است كه انس در روايتي كه اوائل سندش ذكر نشده گفته است : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ذيل آيه قاب قوسين او ادني فرمود : يعني بقدر دو ذراع يا كمتر از دو ذراع .


و در تفسير قمي ذيل آيه فاوحي الي عبده ما اوحي فرمود : اين وحي ، وحي رو در رو بود ، ( به اين معنا كه كسي بين خدا و آن جناب واسطه نبود) .


و در توحيد به سند خود از محمد بن فضيل روايت كرده كه گفت : من از حضرت ابي الحسن (عليه‏السلام‏) پرسيدم : آيا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پروردگارش عز و جل را ديد ؟ فرمود : بله اما با قلب خود ديد ، مگر كلام خداي عز و جل را نشنيدي كه مي‏فرمايد : ما كذب الفؤاد ما رأي پس به حكم اين آيه خدا را با چشم نديد ، بلكه با قلب ديد .


و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن منذر و ابن ابي حاتم ، از محمد بن كعب قرظي از بعضي از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :54


پرسيدند : يا رسول الله آيا پروردگار خود را ديده‏اي ؟ فرمود : با چشم خود نديدم ، ولي با فؤآدم دو بار ديدم ، آنگاه اين آيه را تلاوت كرد : ثم دني فتدلي .


مؤلف : اين معنا را نسائي هم از ابوذر - به طوري كه در الدر المنثور آمده - نقل كرده ، و عبارتش چنين است : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پروردگار خود را با قلب خود ديد نه با چشم خود .


و از صحيح مسلم و ترمذي و ابن مردويه ، از ابوذر روايت كرده كه گفت : من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم : آيا پروردگار خود را ديده‏اي ؟ فرمود : نوراني مي‏بينم او را .


مؤلف : كلمه نوراني منسوب به نور است كه بر طبق قاعده بايد بشود نوري ولي بر خلاف قاعده و قياس نوراني مي‏گويند ، مانند جسماني كه منسوب به جسم است .


بعضي‏ها عبارت مذكور را به صورت نور اني أراه - با تنوين و كسره همزه و تشديد نون و سپس ياي متكلم - خوانده‏اند ، يعني نوري كه من آن را مي‏بينم ، ولي ظاهرا عبارت روايت دست خورده شده باشد ، هر چند كه روايتي ديگر كه ذيلا نقل مي‏كنيم آن را تاييد كند ، و آن روايت اين است كه : مسلم در صحيح خود ، و ابن مردويه از ابوذر نقل كرده‏اند كه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيده : آيا پروردگارت را ديده‏اي ؟ فرمود : نوري را ديدم .


چون به هر تقدير ظاهر روايت قابل قبول نيست ، مگر اينكه بگوييم مراد از رؤيت ، رؤيت قلب است ، در نتيجه نه رؤيت ، رؤيت حسي است و نه نور ، نور حسي است .


و در كافي به سند خود از صفوان بن يحيي روايت كرده كه گفت : ابو قره محدث از من خواهش كرد او را نزد ابي الحسن رضا (عليه‏السلام‏) ببرم ، من از آن جناب براي وي اجازه ملاقات خواستم ، آن حضرت اجازه دادند ، ابو قره بر آن حضرت وارد شد و مسائلي از حلال و حرام در احكام از او پرسيد تا رسيد به اينجا كه ابو قره گفت : خداي تعالي فرموده : و لقد راه نزلة اخري اين چه معنا دارد ؟ حضرت ابو الحسن (عليه‏السلام‏) پاسخ دادند كه بعد از اين آيه ، آيه‏اي ديگر هست كه مي‏فهماند آن جناب چه ديده ، و آن آيه ما كذب الفؤاد ما رأي است ، مي‏فرمايد : فؤاد محمد آنچه را كه چشمهايش ديد و زبانش از آنچه ديد خبر داد تكذيب نكرد ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :55


اما اينكه چه ديده ؟ آيه لقد رأي من ايات ربه الكبري - از آيات كبراي پروردگارش بديد پاسخ مي‏دهد ، و معلوم مي‏شود كه منظور از جمله ما رأي آيات پروردگار است ، و آيات پروردگار غير خود اوست .


مؤلف : علي الظاهر منظور امام اين بوده كه ابو قره را ساكت كرده باشد ، چون در آغاز قبول مي‏كند كه منظور از اين ديدن ، ديدن حسي است ، آنگاه اين چنين ساكتش مي‏كند كه منظور از آن ، ديدن آيات خدا است ، و آيات خدا غير خدا است ، و بنا بر اين ديگر نبايد به روايت اشكال كرد كه چرا فرموده آيات خدا غير خدا است ، با اينكه ديدن آيات خدا بدان جهت كه آيات او است در حقيقت ديدن خود او است ، زيرا همانطور كه گفتيم و در عده‏اي از روايات هم آمده بود ديدن خدا مربوط به قلب است ، و ديدن آياتش مربوط به چشم .


و صاحب تفسير قمي مي‏گويد : پدرم از ابن ابي عمير از هشام از امام صادق (عليه‏السلام‏) برايم حديث كرد كه فرمود : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : من ( در شب معراج ) به سدرة المنتهي رسيدم ، و ديدم كه هر يك برگش سايه بر امتي از امت‏ها دارد ، آنجا بود كه نسبت به مقام پروردگارم مانند فاصله دو قوس يا كمتر قرار گرفتم .


و در الدر المنثور است كه احمد و ابن جرير از انس روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : به سدرة المنتهي رسيدم ، ديدم كه بارش مانند ملخ درشت و پر پشت و برگهايش چون گوش فيل است ، همين كهجلوه‏اي از امر خدا آن را پوشاند بصورت ياقوت و زمرد و مثل آن در آمد .


و در تفسير قمي به سند خود از اسماعيل جعفي از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي طولاني فرمود : و چون آن جناب را به سدرة المنتهي رساندند جبرئيل ديگر همراهيش نكرد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : آيا در چنين مقامي مرا تنها مي‏گذاري ؟ گفت : تو همچنان پيش برو ، به خدا سوگند تو به حدي پيش رفته‏اي كه احدي از خلق خدا كه قبل از تو بودند ، به اين حد پيش نرفتند ، در آنجا بود كه نوري از ناحيه پروردگارم ديدم ، و سبحه بين من و او حائل گرديد .


راوي مي‏گويد : عرضه داشتم : فدايت شوم سبحه چيست ؟ حضرت روي خود را به طرف زمين خم كرد با دست به آسمان اشاره نموده سه مرتبه فرمود : جلال پروردگارم ، جلال


ترجمة الميزان ج : 19ص :56


پروردگارم .


مؤلف : سبحه همانطور كه در حديث تفسير شده عبارت است از جلال ، و چيزي است كه بر تنزه خداي تعالي از نواقص خلقش دلالت مي‏كند كه برگشت اين نيز به همان جلال است ، و حاصل ذيل روايت اين است كه : آن حضرت پروردگار خود را از راه مشاهده آياتش بديد .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه و لقد راه نزلة اخري عند سدرة المنتهي آمده كه امام فرمود در آسمان هفتم .


باز در آن كتاب در ذيل آيه اذ يغشي السدرة ما يغشي امام فرمود : وقتي حجاب از بين خداي تعالي و بين رسول گراميش برداشته شد ، نور سدره پوشيده گشت .


مؤلف : و در مطالب گذشته رواياتي ديگر نيز هست ، و ما در اول تفسير سوره اسراء رواياتي را كه جامع داستان معراج است نقل كرديم .


و در آنجا در ذيل همان روايات اختلافي را كه علماء در معراج آن حضرت كرده‏اند نقل نموديم كه : بعضي گفته‏اند : در خواب صورت گرفته ، و بعضي گفته‏اند : در بيداري بوده ، آنهايي هم كه گفته‏اند در بيداري بوده ، اختلاف كرده‏اند كه آيا با روح و بدن ماديش هر دو به معراج رفته و يا تنها با روحش ، و از ابن شهرآشوب ( صاحب مناقب ) نقل كرديم كه گفته است : اعتقاد شيعه اين است كه معراج از مسجد الحرام تا مسجد اقصي با روح و جسم هر دو بوده ، و آيه اسراء هم بر همين مقدار دلالت دارد ، و اما از مسجد اقصي تا آسمانها ، بعضي از علماي اسلام گفته‏اند : آن نيز با جسم و روح هر دو بوده ، و بسياري از علماي شيعه نيز با ايشان موافقت كرده‏اند ، و بعضي ديگر گفته‏اند كه : از مسجد اقصي تا آسمان تنها روحاني بوده ، و بعضي از علماي متاخر نيز متمايل به اين قول شده‏اند .


و به نظر ما عيبي در اين قول نيست - البته اگر قرائني كه همراه با آيات و روايات هست آن را تاييد كند - چيزي كه هست در اين صورت لازم است جنت الماوي در آيه عندها جنة الماوي را حمل بر جنت برزخ كنيم ، و بگوييم : منظور از اينكه فرمود : جنت الماوي نزد سدره بود ، اين است كه بهشت برزخي با سدرة المنتهي نوعي ارتباط و بستگي دارد ، همچنان كه در روايات آمده كه قبر انسانها يا باغي از باغهاي بهشت ، و يا حفره‏اي از حفره‏هاي دوزخ


ترجمة الميزان ج : 19ص :57


است كه از آن مي‏فهميم منظور وجود نوعي ارتباط يا با بهشت و يا با دوزخ است ) و يا بالأخره آيات معراج را طوري توجيه كنيم كه با روحاني بودن معراج به آسمان منافات پيدا نكند .


و اما اينكه معراج در خواب بوده باشد ، در تفسير سوره اسراء گفتيم : سخني است كه اصلا نبايد به آن توجه شود .


بعضي هم احتمال داده‏اند ، و خواسته‏اند معراج به آسمانها را تطبيق دهند با گردش شبانه در كرات ديگر آسمان ، كراتي كه جزو منظومه شمسي ما هستند ، يا آنهايي كه در منظومه‏هاي ديگرند ، و يا كراتي كه در كهكشاني غير از كهكشان ما قرار دارند .


ولي اين احتمال‏ها با اخباري كه در باره جزئيات اين داستان وارد شده به هيچ وجه نمي‏سازد ، بلكه با مفاد آيات قبلي همين سوره نيز وفق نمي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :58


أَ فَرَءَيْتُمُ اللَّت وَ الْعُزَّي‏(19) وَ مَنَوةَ الثَّالِثَةَ الأُخْرَي‏(20) أَ لَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الأُنثي‏(21) تِلْك إِذاً قِسمَةٌ ضِيزَي‏(22) إِنْ هِي إِلا أَسمَاءٌ سمَّيْتُمُوهَا أَنتُمْ وَ ءَابَاؤُكم مَّا أَنزَلَ اللَّهُ بهَا مِن سلْطنٍإِن يَتَّبِعُونَ إِلا الظنَّ وَ مَا تَهْوَي الأَنفُسوَ لَقَدْ جَاءَهُم مِّن رَّبهِمُ الهُْدَي‏(23)أَمْ لِلانسنِ مَا تَمَني‏(24) فَللَّهِ الاَخِرَةُ وَ الأُولي‏(25) × وَ كم مِّن مَّلَكٍ في السمَوَتِ لا تُغْني شفَعَتهُمْ شيْئاً إِلا مِن بَعْدِ أَن يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَن يَشاءُ وَ يَرْضي‏(26) إِنَّ الَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالاَخِرَةِ لَيُسمُّونَ المَْلَئكَةَ تَسمِيَةَ الأُنثي‏(27) وَ مَا لهَُم بِهِ مِنْ عِلْمٍإِن يَتَّبِعُونَ إِلا الظنَّوَ إِنَّ الظنَّ لا يُغْني مِنَ الحَْقّ‏ِ شيْئاً(28) فَأَعْرِض عَن مَّن تَوَلي عَن ذِكْرِنَا وَ لَمْ يُرِدْ إِلا الْحَيَوةَ الدُّنْيَا(29) ذَلِك مَبْلَغُهُم مِّنَالْعِلْمِإِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضلَّ عَن سبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اهْتَدَي‏(30) وَ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ لِيَجْزِي الَّذِينَ أَسئُوا بِمَا عَمِلُوا وَ يجْزِي الَّذِينَ أَحْسنُوا بِالحُْسني‏(31) الَّذِينَ يجْتَنِبُونَ كَبَئرَ الاثْمِ وَ الْفَوَحِش إِلا اللَّمَمَإِنَّ رَبَّك وَسِعُ الْمَغْفِرَةِهُوَ أَعْلَمُ بِكمْ إِذْ أَنشأَكم مِّنَ الأَرْضِ وَ إِذْ أَنتُمْ أَجِنَّةٌ في بُطونِ أُمَّهَتِكُمْفَلا تُزَكُّوا أَنفُسكُمْهُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقَي‏(32)


ترجمه آيات


و با اينكه دعوت او حق و نبوتش صدق است آيا هنوز هم معتقديد كه لات و عزي ( 19) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :59


و سومي يعني منات ( به گمان شما دختران خدايند ) ( 20) .


آيا پسران مال شما و براي خدا دختران است ؟ ( 21) .


چه تقسيم جائرانه و غير عادلانه‏اي ( 22) .


اين بت‏ها هيچ حقيقتي به جز اين ندارند كه نام‏هايي از طرف شما و پدرانتان بر آنها نهاده شده ، و خداي تعالي هيچ مدركي بر الوهيت آنها نازل نكرده ، اي پيامبر اينان به جز خيال و پنداري دلخواه را پيروي نمي‏كنند .


با اينكه از ناحيه پروردگارشان هدايت برايشان آمده ( 23 ) .


راستي انسانها چنين قدرتي دارند كه هر چه را آرزو كنند به صرف آرزو مالك شوند ؟ ( 24) .


نه ، دنيا و آخرت تنها ملك خدا است ( 25) .


و چه بسيار فرشته در آسمان كه شفاعتشان هيچ دردي را دوا نمي‏كند ، مگر بعد از آنكه خدا اذن دهد ، و براي هر كس كه بخواهد و بپسندد اجازه دهد ( 26) .


كساني كه به آخرت ايمان نمي‏آورند براي ملائكه نامهاي زنان مي‏گذارند و آنان را زن مي‏پندارند ( 27) .


با اينكه هيچ دليلي علمي بر گفته خود ندارند ، و جز خيال و گمان دنبال نمي‏كنند ، در حالي كه خيال و گمان هيچ دردي را دوا ننموده ، در تشخيص حق جاي علم را نمي‏گيرد ( 28 ) .


پس تو اي پيامبر از هر كسي كه از ياد ما روگردان است و جز زندگي دنيا نمي‏خواهد روي بگردان ( 29 ) علمشان تا همينجا كارگر است ، و تحقيقا پروردگار تو بهتر مي‏داند كه چه كسي از راه او گمراه شده ، و چه كسي راه يافته است ( 30) .


و براي خدا است آنچه در آسمانها و آنچه در زمين هست ( آن وقت چگونه ممكن است حال اين دو طايفه را نداند ، و اينكه گفتيم از آنان روي بگردان براي اين بود كه ) تا خدا آنهايي را كه با اعمال خود بدي كردند ، و آنهايي را كه بانيكي‏هاي خود نيكي نمودند ، جزا بدهد ( 31) .


و اما كساني كه از گناهان كبيره و خيلي زشت پروا كرده‏اند ، و گناهاني كوچك مرتكب شده‏اند ، پروردگار تو مغفرتي وسيع دارد ، او به وضع شما آگاه است ، چه آن زماني كه شما را از زمين پديد مي‏آورد ، و چه آن زماني كه در شكم مادرانتان چنين بوديد ، پس بيهوده خويشتن را نستاييد كه او بهتر مي‏داند چه كسي با تقوا است ( 32) .


بيان آيات


اين آيات قسمتي از آيات فصل دوم سوره است ، كه گفتيم در سه فصل خلاصه


ترجمة الميزان ج : 19ص :60


مي‏شود ، خداي تعالي در اين آيات بهمساله بت‏ها و بت‏پرستي‏ها پرداخته به شديدترين وجه ريشه اين ادعا را مي‏زند كه بت‏ها به زودي ايشان را شفاعت مي‏كنند ، و در اين آيات اشاره‏اي هم به مساله معاد كه از مطالب فصل سوم سوره است دارد .


ا فرأيتم اللات و العزي و منوة الثالثة الاخري بعد از آنكه در آيات قبلي راستگويي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مسجل كرد ، و ثابت نمود كه سخنان او حقايقي است آسماني كه به وي وحي مي‏شود ، و از آن حقانيت نبوتش را نتيجه گرفت ، نبوتي كه بر اساس توحيد و نفي شركاء پي‏ريزي شده به عنوان تفريع و نتيجه‏گيري به مساله بت‏ها پرداخت لات و عزي و منات كه بت‏هاي مشركين بودند ، و مشركين آنها را تمثالي از ملائكه مي‏پنداشتند ، و ادعا مي‏كردند كه ملائكه به طور كلي از جنس زنانند ، و بعضي از مشركين بعضي از بت‏ها را تمثال ملائكه بعضي ديگر را تمثالي از انسانها مي‏دانستند ، چون بت‏پرستان قائل به الوهيت و ربوبيت خود بت‏ها بودند ، بلكه ارباب آنها را كه همان ملائكه باشد مستقل در الوهيت و ربوبيت و انوثيت و شفاعت مي‏دانستند ، آيات مورد بحث اشاره به حقايقي ديگر كه منتج معاد و جزاي اعمال است دارد .


و كلمات لات و عزي و منات نام سه بت است كه معبود عرب جاهليت بودند ، و در اينكه اين سه بت چه شكلهايي داشتند و در كجا منصوب بودند و هر يك معبود كدام طايفه از عرب بود و در اينكه چه چيز باعث شد كه آن بتها مورد پرستش قرار گيرند ؟ اقوال علماء مختلف و متناقض است ، به طوري كه به هيچ يك از آن اقوال نمي‏توان اعتماد كرد ، تنها چيزي كه در باره اين بت‏ها اتفاق كلمه هست همينهايي است كه ما آورديم .


و معناي آيه اين است كه : وقتي مطلب بدين قرار بود كه گفتيم ، يعني دعوت پيامبر حق ، و گفتارش كه همه وحي و رسالت و از ناحيه خداي سبحان است صدق بود ، پس ، از لات و عزي و منات كه سومي آن دو بت است و از ساير بتها به من خبر دهيد ، همان بت‏هايي كه آنها را صنم‏ها و تمثالهاي ملائكه مي‏خوانيد ، ملائكه‏اي كه مي‏گوييد دختران خدايند .


ا لكم الذكر و له الانثي تلك اذا قسمة ضيزي ( آيا راستي پسران از شما و دختران از خدايند ، در اين صورت چه تقسيمي ظالمانه داريد ) استفهام در آيه انكاري و آميخته با استهزاء است ، و قسمة ضيزي به معناي قسمت جائرانه و غير عادلانه است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :61


و معناي آيه اين است كه : وقتي مطلب از اين قرار باشد ، و ارباب اين بت‏ها يعني ملائكه دختران خدا باشند ، با اينكه خود شما دختر را براي خود نمي‏پسنديد و جز به پسر رضايت نمي‏دهيد ، آيا اين قسمت درست است كه پسران مال شما و دختران مال خدا باشد ؟ چه قسمتي جائرانه و غير عادلانه ( البته فراموش نشود كه گفتيم اساس اين استفهام استهزاء است ، و گرنه خدا نه پسر دارد و نه دختر ) .


ان هي الا اسماء سميتموها انتم و اباؤكم ما انزل الله بها من سلطان ... ضمير هي به بت‏هاي مذكور يعني لات و عزي و منات برمي‏گردد ، و يا به آنها از اين جهت كه اصنامند ، ( تا شامل همه بت‏ها شود ) و ضمير در سميتموها به اسماء بر مي‏گردد ، و تسميه أسماء به معناي اسم قرار دادن آنها است ، و منظور از سلطان ، برهان و دليل است .


و معني آيه اين است كه : اين اصنام كه شما الهه خود گرفته‏ايد چيزي به جز مشتي اسماء نيستند ، كه شما و پدرانتان آن سنگ و چوب‏ها را به آن اسماء نامگذاري كرده‏ايد ، و ماوراي اين أسماء مصاديق و مسميات واقعي كه خداي تعالي برهاني بر اله بودن و ربوبيت آنها نازل كرده باشد ندارند .


و حاصل آيه اين است كه : مي‏خواهد گفتار مشركين را به اين دليل كه مدركي بر الوهيت آلهه خود ندارند رد كند .


و كلمه ما در جمله ان يتبعون الا الظن و ما تهوي الانفس موصول است ، و ضميري كه بايد از جمله به آن برگردد حذف شده ، تقديرش و ما تهواه الانفس - و آنچه نفسها هوسش را مي‏كنند است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : ما مصدريه است ، كه جمله بعد را به صورت مصدر در مي‏آورد ، و تقدير كلام : ان يتبعون الا الظن و هوي الانفس - پيروي نمي‏كنند مگر پندار و خواسته نفس را مي‏باشد ، و كلمه هوي به معناي خواهش‏هاي شهواني نفس است و جمله مورد بحث هم در مقام مذمت مشركين است كه باطل را پيروي مي‏كنند ، و هم تاكيد مطالب قبل است كه مي‏فرمود : برهاني بر عقايد خود ندارند .


و جملهو لقد جاءهم من ربهم الهدي هم كه جمله‏اي است حاليه ، آن مطالب را تاكيد مي‏كند ، و معنايش اين است كه : اين مشركين در امر خدايان خود به جز باطل متابعتي ندارند تنها پيرو باطل و هواهاي شهوي نفس هستند ، آري اينها را پيروي مي‏كنند در حالي كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :62


از ناحيه خدا كه پروردگارشان است هدايتي به سويشان آمد و آن عبارت بود از دعوت حقه پيامبر و يا قرآني كه به سوي حق هدايت مي‏كند .


در اين آيه التفاتي از خطاب قبلي به كار رفته تا به اين نكته اشاره كرده باشد كه مردمي كه چنين هستند كوتاه‏فهم‏تر ازآنند كه مخاطب به اين كلام قرار گيرند ، علاوه بر اين استعداد آن را ندارند كه در كلامي برهاني مخاطب قرار گيرند ، و كساني كه پيروان ظن و هوي هستند چه مي‏فهمند كه برهان چيست .


ام للانسان ما تمني كلمه أم منقطعه است ، و استفهام در جمله انكاري است ، و سياق گفتار سياق نفي اين معنا است كه انسان مالك آرزوهايش باشد ، مي‏فرمايد صرف اينكه انسان آرزويي در سر بپروراند مالك آن آرزو نمي‏شود ، تا مشركين هم به صرف اينكه آرزوي شفاعت ملائكه را داشته باشند مالك شفاعت آنها بشوند ملائكه‏اي كه به گمان آنها ارباب اصنام و دختران خدا هستند .


و يا به صرف اينكه آرزوي الوهيت آلهه خود كنند به آرزوهايشان برسند .


البته در اين كلام اشاره‏اي هم به اين نكته هست كه مشركين به جز اين آرزو هيچ دليل قابل قبولي بر الوهيت آلهه خود و شفاعت آنها ندارند ، و با آرزو هم كسي مالك چيزي نمي‏شود .


فلله الاخرة و الاولي حرف فاء كه بر سر جمله آمده جمله را فرع جمله سابقش مي‏كند و آن را علت همان معلول مي‏سازد تا بفهماند بين دو جمله ارتباط مستقيم هست .


و اين جمله علت مضمون جمله قبل است ، و مي‏فهماند كه انسان به صرف آرزو مالك آرزويش نمي‏شود ، به خاطر اينكه دنيا و آخرت تنها و تنها از آن خداي سبحان است ، و او هيچ شريكي در ملك خود ندارد تا آرزوهاي خام شما هم يكي از آن شركاء باشد .


و كم من ملك في السموات لا تغني شفاعتهم شيئا الا من بعد ان ياذن الله لمن يشاء و يرضي فرق ميان اذن و رضا اين است كه رضا امري است باطني ، و عبارت است از حالت ملايمت نفس راضي ، با آنچه از آن راضي است ، ولي اذن أمر ظاهري است و اعلام صاحب اذن است ، صاحب اذن مي‏خواهد اعلام كند از قبل من هيچ مانعي نيست كه تو فلان كار را بكني ، و اين ، هم با داشتن رضاي باطني مي‏سازد و هم با نبودن آن ، ولي رضابدون اذن نمي‏سازد ، حال چه رضاي بالقوه و چه بالفعل .



ترجمة الميزان ج : 19ص :63


و اين آيه در صدد اين است كه بفرمايد : ملائكه از ناحيه خود مالك هيچ شفاعتي نيستند ، به طوري كه در شفاعت كردن بي‏نياز از خداي سبحان باشند ، آن طور كه بت‏پرستان معتقدند ، چون تمامي امور به دست خداست ، پس اگر هم شفاعتي براي فرشته‏اي باشد ، بعد از آن است كه خدا به شفاعتش راضي باشد و اذنش داده باشد .


و بنا بر اين مراد از جمله لمن يشاء ملائكه است ، و معناي آيه اين است كه : چه بسيار از فرشته در آسمانها هستند كه شفاعتشان هيچاثري ندارد ، مگر بعد از آنكه خدا به هر يك از ايشان كه بخواهد و راضي باشد اجازه شفاعت داده باشد .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از جمله مذكور انسان است ، و معناي آيه اين است كه : ملائكه شفاعت نمي‏كنند مگر انساني را كه خدا خواسته باشد شفاعت شود ، و به آن راضي باشد چگونه راضي مي‏شود و اجازه شفاعت به ملائكه مي‏دهد در باره كساني كه به وي كفر مي‏ورزند و غير او را مي‏پرستند ؟ و به هر حال از اين آيه اين معنا به طور مسلم بر مي‏آيد كه براي ملائكه شفاعتي قائل است ، چيزي كه هست شفاعت ملائكه را مقيد به اذن و رضايت خداي سبحان كرده است .


ان الذين لا يؤمنون بالآخرة ليسمون الملائكة تسمية الانثي اين آيه عقيده مشركين را بر اينكه ملائكه از جنس زنانند رد مي‏كند ، همانطور كه در آيه قبلي اعتقاد به شفاعت ملائكه به طور مطلق را رد مي‏كرد ، و مراد از تسميه مشركين ملائكه را تسميه انثي همين است كه مي‏گفتند : ملائكه دختران خدايند ، پس مراد از كلمه انثي جنس زن است كه اعم از يكي و بيشتر است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه ملائكه در معناي استغراق مفرد است ، در نتيجه تقدير كلام ليسمون كل واحد من الملائكة تسمية الانثي است ، يعني مشركين تك تك ملائكه را به نام زن نامگذاري مي‏كنند ، يعني آنها را دختر مي‏نامند ، پس اين كلام بر وزن اين جمله است كه مي‏گوييم : كسانا الامير حلة - امير به ما خلعت پوشانيد يعني به يك يك ما پوشانيد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اينكه نامگذاري مشركين را وابسته به نداشتن ايمان به آخرت دانسته و فرموده : آنهايي كه ايمان به آخرت ندارند چنين نامگذاريها دارند ، خود اشاره‏اي است به شناعت و زشتي اين عمل ، و اينكه چنين عملي مستتبع عقوبت است ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :64


كسي مرتكب آن نمي‏شود مگر آنكه از بيخ و بن ايماني به آخرت و عقوبت در آن نداشته باشد .


و ما لهم به من علم ان يتبعون الا الظن و ان الظن لا يغني من الحق شيئا كلمه علم به معناي تصديقي است صددرصد كه مانع از تصديق به ضدش باشد ، به خلاف كلمه ظن كه به معناي تصديق مثلا شصت درصد است ، كه چهل درصد احتمال خلاف آن نيز هست ، كه اين چهل درصد و يا كمتر را وهم مي‏گويند ( و اما احتمالي كه با احتمال مخالفش پنجاه ، پنجاه باشد شك و ترديد است ) ، و اعتقاد به زن بودن فرشتگان همانطور كه براي مشركين معلوم و تصديقي صددرصد نيست ، همچنين مظنون و شصت درصد هم نيست ، زيرا ده درصد اضافي دليل مي‏خواهد ، كه نداشتند ، ولي از آنجايي كه اين اعتقاد موافق با هواي نفسشان بوده همين هواي نفس آن را در دلهايشان رسوخ داده ، و زينت داده بود و همين باعث شد كه متوجه خلاف آن نشوند و هر قدر احتمال خلاف آن به ايشان گوشزد شود از آن اعراض كنند و به همان چيزي كه دوست مي‏داشتند بچسبند ، و به همين جهت قرآن كريم آن را ظن ناميده و گرنه ( اگر به واقع مطلب بنگري اعتقاد به شرك اصلا اعتقاد نيست ، نه تنها علم و احتمال صددرصد نيست ، و نه تنها مظنه و احتمال شصت درصد و بالاتر نيست ، و نه تنها احتمال مساوي يعني شك نيست ، و نه تنها احتمال مرجوح يعني وهم و چهل درصد و پائين‏تر نيست ، بلكه فقط و فقط ) تصوري است بدون تصديق .


با اين بيان درستي گفتار آن مفسر كه گفته : ظن در اين آيه و در آيه سابق كه مي‏فرمود : ان يتبعون الا الظن و ما تهوي الانفس به معناي توهم است نه اعتقاد راجح ، روشن مي‏شود .


و گفتار خود را به آنچه از كلام راغب به دست مي‏آيد تاييد كرده است ، چون راغب گفته : بسيار مي‏شود كه كلمه ظن بر توهم هم اطلاق مي‏شود .


ان الظن لا يغني من الحق شيئا - كلمه حق به معني واقعيت هر چيز است ، و همه مي‏دانيم كه واقعيت هر چيزي جز به علم يعني اعتقاد مانع از نقيض ، و يا به عبارت ديگر احتمال صددرصد درك نمي‏شود ، و غير علم كه يا ظن است و يا شك و يا وهم ، واقعيت چيزي را نشان نمي‏دهد ، پس هيچ مجوزي نيست كه انسان در درك حقايق به آن اعتماد كند ، خداي تعالي هم فرموده : و لا تقف ما ليس لك به علم .


و اما اينكه در احكام عملي ديني به مظنه عمل مي‏كنيم ، از اين جهت است كه در


ترجمة الميزان ج : 19ص :65


خصوص اين مورد دليلي از ناحيه شارع رسيده ، كه اطلاق آيه شريفه را مقيد كرده ، از خصوص اين يك مورد گذشته در هيچ يك از امور اعتقادي نمي‏توانيم ظن را پيروي كنيم ، چون اطلاق آيه در آن باره محفوظ است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اينكه در آيه مورد بحث به جاي اكتفاء به ضمير ، اسم ظاهر را آورده ، و با اينكه مي‏توانست بفرمايد : انه لا يغني من الحق شيئا دو باره كلمه ظن را آورده براي اين بود كه جمله مذكور به عنوان مثلي آورده شود .


فاعرض عن من تولي عن ذكرنا و لم يرد الا الحيوة الدنيا اين جمله بخاطر حرف فاء كه بر سر دارد ، تفريع و نتيجه‏گيري از پيروي مشركين از ظن و از هواي نفس مي‏باشد ، پس اينكه دستور مي‏دهد از آنان اعراض كن نتيجه همانست كه مشركينتابع و پيرو حق و علم نبوده‏اند ، و اگر نفرمود : فاعرض عنهم - از ايشان اعراض كن ، و بجاي آن فرمود : فاعرض عن من تولي عن ذكرنا - از كسي كه از ذكر ما رويگردان است اعراض كن براي اين بوده كه بفهماند علت اين دستور چيست ، پس گويا فرموده : اين مشركين علم را رها كرده دنبال ظن را گرفته‏اند ، و تابع هواي نفس خويشند و اگر چنينند براي اين است كه از ذكر ما رويگردان هستند ، و تنها هم‏شان زندگي دنيا است و بس ، بنا بر اين ، بهره‏شان از علم منحصر به مسائل مادي دنيوي است ، و چون چنين است تو نيز از آنان اعراض كن ، براي اينكه ايشان گمراهند .


و مراد از ذكر در اين آيه ، يا قرآن است كه پيروان حق را به سوي حق صريح هدايت نموده و با حجت‏هاي قاطع و براهين روشن كه جاي ترديد در آنها نيست به سوي سعادت خانه آخرت كه وراي دنيا است ارشاد مي‏نمايد .


و يا مراد از آن ياد خدا است كه در مقابل غفلت از او به كار مي‏رود ، و از كسي كه از چنين ذكري رويگردان است نيز بايد اعراض كرد ، براي اينكه ياد خدا به نحوي كه لايق به ذات متعاليه او باشد ، يعني ياد خدا به اسماء و صفات خدا ، بشر را به سوي حقايقي علمي در باره مبدأ و معاد هدايت مي‏كند ، هدايتي علمي كه باز جاي ترديد باقي نمي‏گذارد .


ذلك مبلغهم من العلم ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بمن اهتدي اشاره با كلمه ذلك به امر دنيا است كه هر چند كلمه امر دنيا در آيه سابق نيامده


ترجمة الميزان ج : 19ص :66


بود ، بلكه كلمه حيوة الدنيا آمده بود ، ولي امر دنيا از آن آيه استفاده مي‏شد ، و تعبير به اينكه اين است مقدار رسايي علم آنان تعبيري است استعاره‏اي ، گويا علم به سوي معلوم مي‏رود تا به آن برسد ، و علم مشركين در مسير خود به دنيا مي‏رسد ، و همانجا از حركت باز مي‏ماند ، و ديگر از آنجا به طرف آخرت نمي‏رود ، و لازمه اين توقف علم ، آن است كه تنها دنيا هدف نهايي اراده و طلب آنان باشد ، و توسن هم‏شان تا همانجا پيش برود ، و ديگر دل بغير دنيا نبندند ، و جز به سوي آن روي نياورند .


ان ربك هو اعلم ... - اين جمله مضمون جمله قبلي را تاكيد مي‏كند ، و شهادتي است از خداي تعالي بر صحت آن .


و لله ما في السموات و ما في الأرض ليجزي الذين اساؤا بما عملوا و يجزي الذين احسنوا بالحسني ممكن است بگوييم : صدر آيه شريفه حال باشد از جمله أعلم كه در آيه قبلي بود ، و كلمه واو در ابتداي آن واو حاليه و معنا چنين باشد : به درستيپروردگار تو أعلم و داناتر به حال دو طايفه ضالين و مهتدين است ، در حالي داناتر است كه مالك همه چيزهايي است كه در آسمان و زمين است ، ديگر چگونه ممكن است كه أعلم به حال آن دو طايفه نباشد ، با اينكه مالك ايشان است .


و بنا بر اين احتمال ، ظاهر چنين به نظر مي‏رسد كه : جمله ليجزي ... متعلق به جمله سابق باشد كه مي‏فرمود : فاعرض عن من تولي ... آن وقت معناي مجموع دو جمله چنين مي‏شود كه از ايشان اعراض كن و امرشان را به خدا واگذار نما تا جزايي چنين و چنانشان داده و تو را و نيكوكاران را چنين و چنان پاداش دهد .


ممكنهم هست بگوييم جمله و لله ما في السموات ... كلامي استينافي باشد و بخواهد بفهماند دستوري كه به تو داديم كه از ايشان اعراض كن ، براي اين نبود كه ما دست از ايشان برداشته‏ايم و رهايشان كرده‏ايم ، بلكه براي اين بود كه خواستيم هر طايفه را در برابر عملش جزا دهيم ، اگر عملش بد بوده جزاي بد ، و اگر خوب بوده جزاي خوب دهيم .


و اگر با اينكه مي‏توانست بفرمايد : و له ما في السموات ... به جاي ضمير دوباره اسم جلاله الله را آورد ، براي اين بود كه از كمال عظمت خداي سبحان خبر داده باشد .


و لله ما في السموات و ما في الأرض - اين جمله به مالكيت خداي تعالي نسبت به تمامي عالم اشاره مي‏كند ، و معنايش اين است كه : هستي تمامي موجودات قائم به خداي تعالي است ، چون خدا خالق و پديد آورنده آنها است ، پس ملكيت ناشي از خلقت او خود


ترجمة الميزان ج : 19ص :67


علاوه بر اين ، منشا تدبير هم هست .


بنا بر اين جمله مورد بحث بر خلقت و تدبير دلالت دارد ، گويا فرموده : خلقت و تدبير عالم از خداست .


جمله ليجزي ... هم كه لامش لام غايت است متعلق به همين مطلب است ، و معنايش اين است كه خلقت و تدبير عالم از آن خداست ، غايت و نتيجه‏اش هم اين استكه كساني را كه بد مي‏كنند جزا دهد ... ، و مراد از جزا همان شؤون و خصوصيات قيامت است ، كه قرآن كريم از آن خبر داده ، و مراد از اسائه و احسان ، معصيت و طاعت است و تقدير جمله ما عملوا جمله جزاء ما عملوا است ، ممكن هم هست خود ما عملوا باشد ، و معنا چنين باشد كه جزاي اعمالشان را خود همان اعمال را مي‏دهد ، و مراد از حسني هم همينطور ، يعني ( يا ) مثوبت حسني است ( و يا خود حسني) .


و معناي آيه اين است كه : تا خدا كساني را كه معصيت كرده‏اند به معصيتشان ، و يا به جزاي معصيتشان كيفر دهد ، و كساني را كه اطاعت كردند به مثوبتي حسني ( و يا به خود حسني ) پاداش دهد ، مفسرين در اين آيه احتمالات ديگري داده‏اند كه احتمال ما از همه بهتر به ذهن مي‏رسد و روشن‏تر است .


الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا اللمم ان ربك واسع المغفرة ... كلمه اثم به معناي گناه است ، و اصل آن - به طوري كه راغب گفته - به معناي عملي بوده كه دير به نتيجه و ثواب برسد .


و منظور از كبائر الاثم ، گناهان كبيره است كه به طوري كه در روايات ثواب الاعمال از عباد بن كثير النوا از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده ، عبارت از هر گناهي است كه قرآن مرتكبش را تهديد به آتش دوزخ كرده باشد .


و در تفسير آيه شريفه ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم ... بحثي پيرامون آن كرده‏ايم .


و كلمه فواحش به معناي گناهاني است كه خيلي شنيع و رسوا باشد ، از آن جمله خداي تعالي زنا و لواط را دانسته ، ولي بعيد نيست از ظاهر آيه برآيد كه در اينجا فواحش و كبائر يكي باشد .


و اما در باره معناي كلمه لمم اختلاف كرده‏اند :


ترجمة الميزان ج : 19ص :68


بعضي گفته‏اند : منظور از آن گناهان صغيره است .


و اگر منظور اين باشد بايد گفت : استثناء در آيه منقطع و نظير استثناي همهپسرانم آمدند مگر پسر همسايه است .


بعضي گفته‏اند : لمم عبارت از اين است كه كسي تصميم بر گناه بگيرد ولي انجام ندهد .


كه در اين صورت نيز استثناء منقطع خواهد بود .


بعضي گفته‏اند : لمم ، گناهي است كه گهگاه ارتكاب شود ، و مرتكب آن عادت بر آن نكرده باشد .


كه در اين صورت لمم هم شامل گناهان كبيره مي‏شود و هم صغيره ، و مضمون آيه با مضمون آيه شريفه و الذين اذا فعلوا فاحشة او ظلموا انفسكم ذكروا الله فاستغفروا لذنوبهم و من يغفر الذنوب الا الله و لم يصروا علي ما فعلوا و هم يعلمون كه در وصف متقين و محسنين است منطبق مي‏شود ، و مضمون همان را مي‏گويد ، چون اين آيه مي‏فرمايد : متقين و نيكوكاران كساني هستند كه اگر عمل زشتي مي‏كنند ، و يا به خود ستمي روا مي‏دارند ، بسيار به ياد خدا مي‏افتند ، و براي گناهان خود طلب مغفرت مي‏كنند ، چون مي‏دانند غير از خدا كسي نيست كه گناهان را بيامرزد ، و كساني هستند كه هرگز بر آنچه كرده‏اند عالما عامدا اصرار نورزيده‏اند .


و در روايات اهل بيت (عليهم‏السلام‏) به معناي سوم تفسير شده ، مثلا در اصول كافي از ابن عمار از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آمده كه فرمود : لمم اين است كه كسي بر گناهي تصميم بگيرد و بعد استغفار كند .


و نيز به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : لمم اين است كه انسان گاهي گناهي را مرتكب شود ، و ديگر تا مدتي پيرامون آن نگردد ، و باز بار ديگر مرتكبش شود .


و باز به سند خود از ابن عمار از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : لمام آن بنده‏اي است كه پشت سر هم گناه مي‏كند ، اما طبعش خواهان آن نيست در هيچ يك از اين سه روايت كلمه لمم به گناه صغيره معنا نشده) .



ترجمة الميزان ج : 19 ص :69


و آيه شريفه مطلب آيه قبلي را كه مي‏فرمود : الذين احسنوا تفسير مي‏كند و مي‏فرمايد : همينها هستند كه از گناهان كبيره اجتناب دارند و از فواحش دوري مي‏كنند ، و در عين حال ممكن هم هست از ايشان سر بزند .


و جمله ان ربك واسع المغفرة ايشان را تطميع مي‏كند تا به اميد آمرزش خدا توبه كنند .


هو أعلم بكم إذ أنشأكم من الأرض - راغب مي‏گويد : ماده نشا و نشاة به معناي احداث چيزي و تربيت آن است .


پس بنا بر اين ، اينكه فرمود : او شما را از زمين انشاء كرد ، معنايش اين است كه : او بود كه شما را در آغاز خلقتتان به حالهاي گوناگون متحول كرد ، از مواد عنصري زمينتان بگرفت و در آخر به صورت نطفه‏تان در آورده ، در داخل رحم‏ها وارد كرد .


و اذ انتم اجنة في بطون امهاتكم - كلمه أجنة جمع جنين است ، و اين جمله عطف است بر جمله قبلي ، چون بر سر هر دو كلمه اذ آمده ، و معنايش اين است كه او داناتر به شما است ، آن زمان كه چه و چه بوديد و اين زمان كه شما جنين‏هايي در رحم مادرانتان هستيد ، او مي‏داند حقيقت شما چيست ، و چه حال و وضعي داريد ، و چه اسراري در نهانتان هست ، و مال كارتان به كجا مي‏انجامد .


و جمله فلا تزكوا انفسكم تفريع بر همان علم خداست ، مي‏فرمايد : وقتي كه خدايتعالي شما را بهتر از هر كس مي‏شناسد ، و از آغاز خلقتتان و سرانجام آن باخبر است ، پس ديگر بيهوده خود را به پاكي نستاييد ، و او بهتر مي‏داند پاك و با تقوا كيست .



ترجمة الميزان ج : 19ص :70


أَ فَرَءَيْت الَّذِي تَوَلي‏(33) وَ أَعْطي قَلِيلاً وَ أَكْدَي‏(34) أَ عِندَهُ عِلْمُ الْغَيْبِ فَهُوَ يَرَي‏(35) أَمْ لَمْ يُنَبَّأْ بِمَا في صحُفِ مُوسي‏(36) وَ إِبْرَهِيمَ الَّذِي وَفي‏(37) أَلا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَي‏(38) وَ أَن لَّيْس لِلانسنِ إِلا مَا سعَي‏(39) وَ أَنَّ سعْيَهُ سوْف يُرَي‏(40) ثمَّيجْزَاهُ الْجَزَاءَ الأَوْفي‏(41) وَ أَنَّ إِلي رَبِّك الْمُنتهَي‏(42) وَ أَنَّهُ هُوَ أَضحَك وَ أَبْكَي‏(43) وَ أَنَّهُ هُوَ أَمَات وَ أَحْيَا(44) وَ أَنَّهُ خَلَقَ الزَّوْجَينِ الذَّكَرَ وَ الأُنثي‏(45) مِن نُّطفَةٍ إِذَا تُمْني‏(46) وَ أَنَّ عَلَيْهِ النَّشأَةَ الأُخْرَي‏(47) وَ أَنَّهُ هُوَ أَغْني وَ أَقْني‏(48) وَ أَنَّهُ هُوَ رَب الشعْرَي‏(49) وَ أَنَّهُ أَهْلَك عَاداً الأُولي‏(50) وَ ثَمُودَا فَمَا أَبْقَي‏(51) وَ قَوْمَ نُوحٍ مِّن قَبْلُإِنهُمْ كانُوا هُمْ أَظلَمَ وَ أَطغَي‏(52) وَ الْمُؤْتَفِكَةَ أَهْوَي‏(53) فَغَشاهَا مَا غَشي‏(54) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّك تَتَمَارَي‏(55) هَذَا نَذِيرٌ مِّنَ النُّذُرِ الأُولي‏(56) أَزِفَتِ الاَزِفَةُ(57) لَيْس لَهَا مِن دُونِ اللَّهِ كاشِفَةٌ(58) أَ فَمِنْ هَذَا الحَْدِيثِ تَعْجَبُونَ‏(59) وَ تَضحَكُونَ وَ لا تَبْكُونَ‏(60) وَ أَنتُمْ سمِدُونَ‏(61) فَاسجُدُوا للَّهِ وَ اعْبُدُوا (62)


ترجمه آيات


آيا آن كس را كه از انفاق روي‏گردان شد مشاهده كردي ؟ ( 33) .


مختصري انفاق كرد و ( به خاطر گفتار رفيقش كه گفت اگر ترك انفاق كردي گناهت به گردن


ترجمة الميزان ج : 19ص :71


من ) ترك انفاق نمود ( 34) .


آيا او علم غيب دارد و مي‏داند ( كه رفيقش گناهش را گردن مي‏گيرد ) ( 35) .


يا از آن سفارش‏ها كه در تورات در باره دادن حق شده با خبر نشده ؟ ( 36) .


و در صحف ابراهيمي كه حق را به حد تمام ادا كرد ( 37) .


و نمي‏داند كه هيچ گنهكاري گناه ديگري را تحمل نمي‏كند ، و به گردن نمي‏گيرد ؟ ( 38) .


و اينكه انسان به جز كار و تلاشش سرمايه‏اي ندارد ؟ ( 39) .


و اينكه نزد وي سعي خود را خواهد ديد ؟ ( 40) .


و سپس جزاي آن به كاملترين وجهش داده مي‏شود ( 41) .


و اينكه انتهاي سيرشان به سوي پروردگار تو است ( 42 ) .


و اينكه او است كه اسباب خنديدن و گريستن را فراهم كرده ( 43) .


و اينكه او است كه مي‏ميراند و زنده مي‏كند ( 44) .


و اينكه او است كه جفت نر و ماده را آفريده ( 45) .


از نطفه‏اي كه در رحم ريخته مي‏شود ( 46) .


و اينكه بر خداست كه نشاه آخرت را پديد آورد ( 47) .


و اينكه خود او است كه با اموال منقول و غير منقول بندگان خود را بي‏نياز مي‏كند ( 48) .


و اينكه او رب كوكب شعري است كه بعضي آن را رب خود مي‏پندارند ( 49) .


و اينكه او نسل پيشين عاد را هلاك كرد( 50 ) .


و ثمود را كه حتي يك نفر از ايشان باقي نگذاشت ( 51) .


و قوم نوح را كه قبل از آنان ، و ستمكارتر و ياغي‏تر از آنان بودند ( 52) .


و شهرهاي قوم لوط را كه زير و رو كرد و از عذاب آنچه متوجه آنان ساخت ( 53) .


از هر سو احاطه‏شان كرد ( 54) .


پس ديگر در كدام يك از نعمت‏هاي پروردگارت مي‏تواني ترديد كني ( 55) .


اين پيامبر ، بيم‏رساني است از سنخ بيم رسانان گذشته ( 56) .


قيامت نزديك شد ( 57) .


و براي آن به غير از خدا پرده برداري نيست ( 58) .


آيا از اين مطالب تعجب مي‏كنيد ؟ ( 59) .


و مي‏خنديد و گريه نمي‏كنيد ؟ ( 60 ) .


و همچنان سرگرم بازي خود هستيد ؟ ( 61) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :72


پس براي خدا سجده كنيد و به عبادت او بپردازيد ( 62) .


بيان آيات


سياق نه آيه از آيات اول اين فصل رواياتي را كه در شان نزول وارد شده تصديق مي‏كند ، در آن روايات آمده كه مردي از مسلمانان اموال خود را در راه خدا انفاق كرد ، مردم او را سرزنش كردند كه انفاق در راه خدا هم حدي دارد و او را از فناي مالش زنهار داده و از گرفتار شدن به فقر ترساندند ، و به او كه زير بار نمي‏رفت گفتند : اگر ترك انفاق گناه داشت به گردن ما ، آن مرد هم پذيرفت و ديگر انفاق نكرد ، و به مناسبت اين واقعه آيات نه‏گانه مذكور نازل شد .


كه خداي سبحان به طور اشاره به اين داستان متعرض آن شده ، و به منظور بيان حقيقت مطلب در اين مساله مطالبي از صحف ابراهيم و موسي نقل كرده ، و نيز حق صريح و پوست كنده را در رد اباطيل مشركين كه در آيات گذشته بود بيان نموده ، فرمود : آنها مي‏گويند : اگر ما بت‏ها را مي‏پرستيم براي اين است كه بت‏ها تمثالهاي فرشتگان است كه دختران خدايند ، مي‏پرستيم تا ما را نزد خداي سبحان شفاعت كنند .


آيات فصل قبلي هم با روشن‏ترين بيان اين مساله را ابطال كرده بود .


ولي در اين آيات حق مطلب در مساله ربوبيت و الوهيت را روشن كرده مي‏فرمايد : خلقت و تدبير تنها از آن خدا است ، و تمامي آن به خدا منتهي مي‏شود ، و خداي سبحان هر چه خلق كرده و تدبير نموده طوري خلق و تدبير كرده كه نشاه‏اي ديگر را دنبال داشته باشد ، تا در آن نشاه جزاي كافر و مؤمن و مجرم و متقي را بدهد ، و لازمه چنين خلقتي تشريع دين است ، بايد بندگان را به تكاليفي مكلف كند ، و كرده ، و شاهدش هم همين است كه امت‏هاي گذشته را كه يكي پس از ديگري آمدند و زير بار دين و تكاليفاو نرفتند هلاك كرد ، مانند قوم نوح و عاد و ثمود و مؤتفكه .


آنگاه بعد از نقل اين داستانها از صحف انبياي گرامي خاطر نشان كرده كه اين نذير - رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) - هم از همان نذيران امت‏هاي گذشته است ، و اينكه قيامت نزديك است ، و سپس در آخر سوره روي سخن را متوجه به ايشان نموده كه براي خدا سجده و عبادت كنيد .


و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده ، و از جمله آيات برجسته‏اش آيه


ترجمة الميزان ج : 19ص :73


شريفه و ان الي ربك المنتهي ، و آيه شريفه و ان ليس للانسان الا ما سعي است .


ا فرايت الذي تولي و اعطي قليلا و اكدي كلمه تولي ( با ياء كه مصدر فعل تولي ، با الف ، است ) به معناي اعراض است ، و مراد از آن در اينجا بقرينه آيه بعدي اعراض از انفاق در راه خداست ، و كلمه اعطاء به معناي انفاق و كلمه اكداء - مصدر فعل أكدي - به معناي قطع اعطا و ترك انفاق است ، و حرف فاء كه بر سر جمله أ فرأيت در آمده به خاطر همان مطلبي است كه قبلا خاطر نشان ساختيم و گفتيم كه آيات اين فصل فرع و نتيجه‏گيري از آيات فصل قبلي است .


و معناي آيه مورد بحث اين است كه : به من خبر ده از آن كسي كه از انفاق اعراض كرد ، و مال اندكي انفاق نموده و ديگر از انفاق دست برداشت .


ا عنده علم الغيب فهو يري ضميرهاي اين جمله به همان شخص كه از انفاق اعراض كرده بود بر مي‏گردد ، و استفهام در آيه انكاري است ، و معنايش اين است كه آيا او علم غيب دارد كه در نتيجه بداند رفيقش كه گناهش را گردن گرفته در قيامت اگر وي عذابي داشته باشد بجاي او عذاب مي‏كشد ؟ مفسرين جمله را اينطور معنا كرده‏اند ، ولي از ظاهر آيه بر مي‏آيد كه منظور اين است كه بفرمايد : او نسبت به حال آينده‏اش در دنيا علم غيب ندارد ، و معنايش اين است كه آيا او كه دست از انفاق كشيده علم غيب دارد كه اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام مي‏شود و به فقر مبتلا مي‏گردد ؟ و اينكه گفتيم ظاهر آيه اين است براي اين بود كه آن معنايي كه مفسرين ارائه داده بودند معنايي است كه آيه الا تزر وازرة وزر اخري متعرض آن است .


ام لم ينبا بما في صحف موسي و ابراهيم الذي وفي منظور از صحف موسي تورات و از صحف ابراهيم همان كتابي است كه بر ابراهيم نازل شده بود ، و اگر به صيغه جمع از آن تعبير كرد ، براي اين است كه صحف هر يك از اين دو بزرگوار يكي دو تا نبوده بلكه اجزايي بسيار داشته است .


و كلمه توفيه كه مصدرفعل وفي است به معناي آن است كه حق صاحب حق را تمام و كمال بپردازي ، و توفيه ابراهيم (عليه‏السلام‏) اين بود كه آن جناب هر حق بندگي كه به عهده داشت تمام و كامل ادا كرد و به بهترين وجه هم ادا كرد ، كه خداي تعالي در


ترجمة الميزان ج : 19ص :74


ستايشش فرموده : و اذ ابتلي ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن .


و اما مطالبي را كه در چند آيه بعد از صحف ابراهيم و موسي مي‏آورد ، هر چند كه در قرآن و قبل از اين آيات به عنوان اينكه اينها در صحف آن دو بزرگوار بوده نيامده .


و ليكن به عنوان حكمت و موعظه و قصص و عبرت آمده .


پس معناي دو آيه اين شد كه : آيا اين شخص كه دست از انفاق كشيده اين اموري را كه در صحف ابراهيم و موسي آمده نديده ؟ الا تزر وازرة وزر اخري كلمه وزر به معناي ثقل است ، ولي استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته ، و كلمه وازرة به معناي گنهكار است كه بايد سنگيني گناه را تحمل كند ، و اين آيه مي‏خواهد همان مطلبي را كه در صحف ابراهيم و موسي آمده حكايت كند ، كه البته اين حكايت از اين آيه شروع مي‏شود و تا چند آيه ادامه دارد ، و همه آن آيات در اولشان كلمه أن و كلمه أن در آمده كه تمام هفده آيه است .


و آن معنا و مطلبي كهدر صحف آن دو بزرگوار آمده بوده ، اين بوده كه : هيچ انساني گناه انساني ديگر را تحمل نمي‏كند ، يعني نفس هيچ كس به گناهي كه ديگري كرده آلوده نمي‏شود ، و قهرا هيچ كس هم به گناهي كه ديگري كرده عقوبت و مؤاخذه نمي‏شود .


و ان ليس للانسان الا ما سعي راغب مي‏گويد : كلمه سعي به معناي راه رفتن تند و سريع است ، اما نه به حدي كه دويدن بر آن صدق كند ، ولي در مطلق جد و جهد در هر كاري چه خير و چه شر نيز استعمال مي‏شود ، از آن جمله در قرآن آمده : و سعي في خرابها كه البته بايد اضافه كنيم كه استعمالش در جد و كوشش در هر كار استعمال لغوي نيست ، بلكه استعاره‏اي است .


و لام در كلمه للانسان لام ملك حقيقي است ، مانند ملكيت انسان نسبت به چشم و گوش و ساير اعضايش ، نه مانند ملكيتش نسبت به خانه و فرش كه ملكيتي است اعتباري و به معناي جواز تصرف .


و چون انسان به ملكيت حقيقي ، مالك اعمال خويش است پس مادامي كه انسان هست آن عمل هم هست ، و هرگز به طبع خود از انسان جدا نخواهد شد ، بنا بر اين بعد از انتقال آدمي به سراي ديگر ، تمامي اعمالش چه خير و چه شر چه صالح و


ترجمة الميزان ج : 19ص :75


چه طالح با او خواهد بود ، اين معناي ملك حقيقي است ، و اما آنچه كه انسان ملك خود مي‏پندارد ، مال و فرزندان و زخارف و زينت‏هاي زندگي دنيا و جاهي كه در ظرف اجتماع از آن خود مي‏داند ، و رابطه‏اي ميان آنها و غير خود نمي‏بيند ، هيچ يك از اينها ملك حقيقي آدمي نيست ( چون قوام هستيش به هستي آدمي نيست ، فرش مي‏سوزد صاحبش همچنان هست ، صاحبش مي‏ميرد فرش همچنان هست ) ، بلكه ملكي است وهمي و اعتباري ( كه زندگي در اجتماع ناگزيرش كرده چنين رابطه‏هايي را قائل شود ) و اين ملك تا دم مرگ با آدمي هست ، همين كه خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست ديگري مي‏سپارد .


پس معناي آيه چنين شد كه : هيچ انساني هيچ چيزي را به ملكيت واقعي مالك نيست ، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود ، مگر آن عملي را كه كرده و جد و جهدي كه نموده ، تنها آن را داراست ، و اما آنچه ديگران كرده‏اند اثر خير يا شرش عايد انسان نمي‏شود .


اينكه در بالا گفتيم : و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمي‏شود براي اين بود كه مساله شفاعت را استثناء كرده باشيم ، هر چند كه شفاعت هم باز اثر اعمال خود آدمي است ، چون شفاعت از آن گنهكاران اين امت است كه با سعي جميل خود در حظيره ايمان به خدا و آياتش وارد شده‏اند و اگر مؤمن نمي‏شدند مشمول شفاعت نمي‏گشتند .


و همچنين بهره‏مندي انسان بعد از مردنش از استغفار مؤمنين و اعمال صالح و خيراتي كه برايش مي‏فرستند آن نيز مربوط به سعي جميل خود آدمي است ، كه در زندگي داخل در زمره مؤمنين شد ، و سياهي لشكر آنان گرديد ، و ايمانشان را تاييد كرد ، و اثرش اين شد كه هر چه عمل خير كردند ، او نيز به قدر دخالتش سهيم گرديد .


و همچنين كساني كه در زندگي سنت حسنه‏اي باب مي‏كنند و مي‏روند .


و مادامي كه در روي زمين اشخاص به آن سنت عمل مي‏كنند او نيز شريك است ، كهفرمودند : من سن سنة حسنة فله ثوابها و ثواب من عمل بها و من سن سنة سيئة كان له وزرها وزر من عمل بها الي يوم القيامة .


براي اينكه بر حسب فرض شخص باب كننده از همين جهت كه سنتي را باب كرده


ترجمة الميزان ج : 19ص :76


در عمل ديگران سهيم است ، ( چون اگر او آن عمل را باب نمي‏كرد ، ديگران هم آن را انجام نمي‏دادند ، و يا كمتر انجام مي‏دادند ) ، همچنان كه در تفسير آيه و نكتب ما قدموا و اثارهم نيز گذشت ، و همچنين در تفسير آيه و ليخش الذين لو تركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم و در تفسير آيه ليميز الله الخبيث من الطيب گفتار نافعي در اين مقام گذشت .


و ان سعيه سوف يري منظور از سعي ، آن عملي است كه در انجامش جد و جهدي كرده ، و منظور از رؤيت مشاهده است ، و ظرف اين مشاهده روز قيامت است ، به دليل اينكه دنبالش مساله جزا را ذكر فرموده ، پس آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيه يوم تجد كل نفس ما عملت من خير محضرا و آيه شريفه يومئذ يصدر الناس اشتاتا ليروا اعمالهم فمن يعمل مثقال ذرة خيرا يره و من يعمل مثقال ذرة شرا يره مي‏باشد .


و اگر جمله سوف يري را به صيغه مجهول آورده ، خالي از اين اشاره نيست كه در قيامت كساني هستند كه اعمالي به ايشان ارائه مي‏شود كه خودشان آن عمل را انجام نداده‏اند .


ثم يجزيه الجزاء الاوفي كلمه وفاء به معناي تمام است ، چون هر چيزي كه تمام باشد وافي به تمامي صفات مطلوبش هست ، و جزاء أوفي به معناي جزاي أتم است ، و ضمير در جمله يجزيه به سعي كه همان عمل باشد بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه سپس انسان عملش - يعني به عملش - جزا داده مي‏شود جزايي أتم .


و ان الي ربك المنتهي كلمه منتهي مصدر ميمي و به معناي انتهاء است ، و در اين آيه مطلق آورده شده،


ترجمة الميزان ج : 19ص :77


در نتيجه مي‏فهماند مطلقانتهاء به سوي پروردگار تو است ، پس آنچه موجود كه در عالم وجود است در هستي و در آثار هستيش به خداي سبحان منتهي مي‏گردد ، البته به خود خداوند ، حال يا با وساطت چيزي و يا بدون واسطه ، و نيز هيچ تدبير و نظامي كلي يا جزيي در عالم جريان ندارد ، مگر آنكه آن هم منتهي به خداي سبحان است ، چون تدبيري كه بين موجودات عالم است چيز ديگري جز اين نيست كه بين آنها روابطي برقرار كرده كه هر موجودي به خاطر آن روابطي كه با ساير موجودات دارد سر پا ايستاده و هستيش حفظ شده ، و معلوم است كه پديد آورنده روابط موجودات همان پديد آورنده خود موجودات است ، پس يگانه كسي كه به طور اطلاق منتهاي تمامي موجودات عالم است تنها و تنها خداي سبحان است همچنان كه در جاي ديگر فرموده : الله خالق كل شي‏ء و هو علي كل شي‏ء وكيل له مقاليد السموات و الأرض و نيز فرموده : الا له الخلق و الامر .


آيه مورد بحث از آنجايي كه منتهاي هر چيزي را به طور مطلق خدا دانسته ، و اين اطلاق شامل تمامي تدبيرها نيز مي‏شود ناگزير بايد گفت كه آيه شريفه شامل دو انتها در هر چيز مي‏شود .


يكي انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتي در باره خلقت هر چيز به عقب برگرديم به خداي تعالي منتهي مي‏شود و ديگري از حيث معاد كه وقتي از طرف آينده پيش برويم خواهيم ديد كه تمامي موجودات دوباره به سوي او محشور مي‏شوند .


و از آنچه گذشت خواننده محترم خودش مي‏تواند به اشكال وجوهي كه در تفسير آيه آورده‏اند متوجه شود ، مثلا يكي گفته مراد از اين آيه رجوع خلق به خداي سبحان است در روز قيامت .


ديگري گفته : معنايش اين است كه آخر امر به ثواب و عقاب پروردگارت منتهي مي‏شود سومي گفته : منتهاي مردم به سوي حساب پروردگار تو است .


و چهارمي گفته افكار بشر همه جا جولان مي‏كند و مي‏كند تا به خداي سبحان منتهي شود ، آنجا ديگر از جولان باز مي‏ماند .


ولي خواننده عزيز توجه دارد كه هر يك از اين وجوه ، اطلاق آيه را به نحوي تقييد كرده ، با اينكه تقييد ، دليل مقيد مي‏خواهد .


و انه هو اضحك و ابكي اين آيه و آيات بعدش تا دوازده آيه ، مواردي از منتهي شدن خلقت و تدبير به خداي


ترجمة الميزان ج : 19ص :78


سبحان را بر مي‏شمارد ، و سياق در همه اين آيات سياق انحصار است ، مي‏فهماند كه ربوبيت منحصر در خداي تعالي است .


و براي او شريكي در ربوبيت نيست ، و اين انحصار منافات با وساطت اسباب طبيعي و يا غير طبيعي در آن امور ندارد .


مانند واسطه بودن مسرت و اندوه دروني و اعضايي كه اين مسرت و اندوه را نشان مي‏دهد در تحقق خنده و گريه ، و يا واسطه شدن اسباب طبيعي و غير طبيعي متناسب در احياء و اماته ، و در خلقت نر و ماده ، و پديد آمدن غني و فقر ، و يا نابود كردن امت‏هاي هالك ، چون وقتي اين اسباب هم همه مسخر امر خدا باشند و هيچ استقلالي از خود نداشته و از ما فوق خود منقطع نباشند ، قهرا وجود آنها و آثار وجوديشان و آنچه كه بر آنها مترتب مي‏شود ملك خداي تعالي خواهد بود ، و كسي و چيزي شريك خدا در اين ملك نيست .


پس معناي جمله اين است كه خداي تعالي تنهاكسي است كه خنده را در شخص خندان و گريه را در شخص گريان ايجاد كرده ، و كسي در آن شريك خدا نيست .


و اين منافات ندارد با اينكه ما خنده و گريه را به خود انسانها نسبت مي‏دهيم ، براي اينكه نسبت خنده و گريه و هر كار ديگر به انسان به خاطر اين است كه قائم به انسان است ولي نسبت دادن آن به خداي تعالي به خاطر اين است كه خدا آن را ايجاد كرده ، و بين اين دو نسبت فرق بسيار است .


و باز منافاتي نيست بين اراده الهي به خنده و گريه انسان ، با اراده خود انسان به خنديدن و گريستن ، و اراده الهي باعث نمي‏شود كه اراده خود انسان باطل شود و شخص خندان مجبور به خنده باشد ، براي اينكه اراده الهي به مطلق خنده تعلق نگرفته ، كه به هر صورت كه بوده باشد صورت بگيرد ، بلكه تعلق گرفته است به خنده ارادي و به اختيار ، خنده‏اي كه از اراده انسان و اختيارش سر مي‏زند ، نه هر خنده و لو به اجبار ، پس اراده خود انسان سبب خنديدن او است سببي كه در طول سببيت اراده خداي سبحان است ، نه در عرض آن ، تا تزاحم و منافاتي پيش آيد ، و يا هر دو دخالت داشته باشند و اشكال شود كه دو سبب چگونه يك مسبب را ايجاد كنند ، و در نتيجه ناگزير شويم براي رفع اشكال بگوييم : افعال اختياري انسان هم مخلوق خداست ، و خود انسان در آن دخالتي ندارد ، همچنان كه جبري مذهبان گفته‏اند ، و يا به عكس بگوييم : مخلوق خود انسان است ، و خداي تعالي در آنها هيچ دخالتي ندارد كه معتزلي مذهبان آن را مي‏گويند .


از آنچه گذشت فساد گفته‏هاي بعضي از مفسرين روشن مي‏شود كه گفته‏اند :


ترجمة الميزان ج : 19ص :79


معناي آيه اين است كه : خداي تعالي قوه خنده و گريه را در انسان خلق كرده .


و يا بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه خداوند منشا خنده و گريه يعني مسرت و اندوه را آفريده .


و يا بعضي گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : خداوند زمين را با روياندن گياهان خندانده و آسمان را با باريدن گريانده .


و يا بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه : اهل بهشت را خندانده و اهل دوزخ را گريانده .


و انه هو امات و أحيا گفتار در اين آيه كه موت و حيات را به خداي سبحان نسبت داده ، با اينكه ارتباطي هم با اسباب طبيعي و غير طبيعي مانند ملائكه دارند ، نظير همان گفتاري است كه در باره خنده و گريه گذرانديم ، و همچنين عين اين بحث در آيات بعدي هم جريان پيدا مي‏كند .


و انه خلق الزوجين الذكر و الانثي من نطفة اذا تمني كلمه نطفه به معناي آبي است در مرد و زن كه مبدأ پيدايش فرزند است ، و وقتي مي‏گوييم : أمني الرجل معنايش اين است كه فلان مرد مني خود را ريخت .


بعضي گفته‏اند : معناي تمني اين است كه : مقدر شده باشد .


و جمله الذكر و الانثي بيان كلمه زوجين است .


بعضي هم گفته‏اند : اينكه در آيه مورد بحث مانند آيه قبلي نفرمود : و أنه هو براي اين بود كه در مساله خلقت زوجين ، كسي تصور نمي‏كند منسوب به غير خداي تعالي باشد .


و ان عليه النشاة الاخري كلمه نشاه اخري به معناي خلقت اخري است كه همان خلقت دوم باشد ، و ظرفش آخرت است كه دار جزاء است ، و اگر فرمود پيش آوردن اين نشاه به عهده خداست ، براي اين بود كه قضاي حتمي الهي بود ، و نيز براي اين بود كه وعده‏اش را داده بود ، و او خلف وعده نمي‏كند .


و انه هو اغني و اقني يعني و او كسي است كه غني و قنيه مي‏دهد ، و قنيه به معناي اموال ماندني از قبيل خانه و باغ و حيوان است ، و بنا بر اين ، ذكر جمله أقني بعد از جمله أغني از باب ذكر خاص بعد از عام است ، به خاطر نفاست و شرافتي كه در خاص است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :80


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اغناء به معناي مالدار كردن ، و اقناء به معناي راضي كردن از جهت مالداري است .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : خدا است كه بي‏نياز و فقير مي‏كند .


و انه هو رب الشعري گويا مراد از شعري ستاره شعراي يمانيه باشد كه يكي از ستارگان ثابت و پر نوري است كه در شرق آسمان به صورت جباري آسماني مي‏درخشد .


مي‏گويند : دو قبيله خزاعه و حمير اين ستاره را مي‏پرستيدند ، و نيز يكي از كساني كه آن را مي‏پرستيده ، ابو كبشه يكي از اجداد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده ، كه البته جد مادري آن جناب بوده ، و مشركين به اين مناسبت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را پسر ابو كبشه مي‏ناميدند ، چون گفتيم ابو كبشه با پرستش شعري راه خود را از قوم خود جدا كرده بود .


و انه اهلك عادا الاولي عاد همان قوم هود پيغمبر است ، و اگر آنان را عاد اولي ناميده ، براي اين بوده كه قوم عاد دو نسل بودند ، نسل اول آنان قوم هود پيغمبر بودند ( و هلاك شدند) .


و ثمود فما ابقي ثمود قوم صالح پيغمبر است ، كه خداي تعالي كفار ايشان را تا آخرين نفر به هلاكت رسانيد ، همچنان كه در جاي ديگر در باره آنان فرمود : و نجينا الذين امنوا و كانوا يتقون .


و قوم نوح من قبل انهم كانوا هم اظلم واطغي اين جمله مانند جمله قبليش عطف است بر كلمه عادا ، و اينكه در اين آيه به اصرار و تاكيد مي‏فرمايد : قوم نوح از دو قوم عاد و ثمود - به طوري كه از سياق بر مي‏آيد - ظالم‏تر و طاغي‏تر بودند ، براي اين است كه : قوم نوح دعوت آن جناب را نپذيرفتند ، و از موعظه او پند نگرفتند ، و با اينكه نزديك هزار سال ايشان را دعوت مي‏كرد ، به جز عده‏اي بسيار كم دعوتش را نپذيرفتند .


و المؤتفكة اهوي فغشيها ما غشي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مؤتفكه عبارت است از قراء و آباديهاي قوم لوط كه اهل


ترجمة الميزان ج : 19ص :81


خودرا ائتفاك كرد ، يعني زير و رو كرد .


و كلمه اهواء كه مصدر فعل أهوي است به معناي اسقاط است .


و معناي آيه اين است كه : قراي قوم لوط ( مؤتفكة ) را به اين وسيله به زمين كوبيد و ساقط كرد ، كه سرزمينشان را زير و رو نموده دستخوش خسف نمود ، فغشيها ما غشي در نتيجه عذاب خدا شاملش شد و احاطه‏اش كرد ، آن مقدار كه شاملش شد و احاطه‏اش كرد .


احتمال هم داده‏اند كه مراد از مؤتفكة اعم از قراي قوم لوط و تمامي قريه‏هايي باشد كه سكنه آنها در تاريخ بشريت دچار عذاب شده و منقرض شدند ، و خرابه‏هاي آن قريه‏ها و علامتهايي از آنها بجاي مانده .


فباي الاء ربك تتماري كلمه آلاء جمع الي به معناي نعمت است و كلمه تماري به معناي تشكك و خود را به طور مصنوعي مردد جلوه دادن است ، و جمله متفرع بر ما قبل است كه افعالي را به خداي تعالي نسبت مي‏داد .


و معناي آن اين است كه : وقتي خداي تعالي همان كسي باشد كه اين نظام بديع را پديد آورده و اين عالم را ايجاد كرده ، و تدبير نموده ، در انسانها خنده و گريه و مرگ و حيات و هلاكت قرار داده .


ديگر به كداميك از نعمت‏هاي پروردگارت خود را مردد جلوه مي‏دهي ، و در كدامش شك مي‏كني ؟ و اگر مساله هلاكت و گرياندن امت‏هاي طاغيه را هم نعمت خوانده ، با اينكه علي الظاهر اينها نقمت و ناگواري است ، براي اين بوده كه هر چند براي طاغيان نقمت است ولي از آنجايي كه در پديد آمدن نظام اتم و عمومي كه در عالم جريان دارد ، نظامي كه امور را به سوي استكمال خلق و رجوع كل به سوي خدا راه مي‏اندازد ، دخالت دارد ، نعمت است .


و خطاب در آيه به همان كسي است كه اعراض كرد ، و اندكي انفاق نموده سپس از ادامه انفاق خودداري نمود ، ممكن هم هست خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از باب پسرم به تو مي‏گويم همسايه تو بشنو بوده باشد ، و به هر حال استفهام در اين جمله استفهام انكاري است .


هذا نذير من النذر الاولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه نذير هم مي‏تواند مصدر و به معناي انذار باشد،


ترجمة الميزان ج : 19ص :82


و هم وصف و به معناي انذار كننده باشد ، و در هر دو معنا به صورت نذر - به دو ضمه - جمع بسته مي‏شود ، و اشاره با كلمه هذا يا به قرآن است و يا به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


أزفت الازفة يعني قيامت نزديك شد ، چون كلمه آزفه يكي از اسماي قيامت است ، همچنان كه در جاي ديگر آمده : و انذرهم يوم الازفة .


ليس لها من دونالله كاشفة منظور از كاشفه ، نفس كاشفه است ، يعني غير خدا كسي نيست كه گرفتاري آن روز را بر دارد ، چون مراد از كشف ، ازاله شدايد و هراسها است .


پس معنايش همانطور كه گفتيم اين است كه : هيچ كسي نيست كه بتواند شدايد و هراسهاي آن روز را بردارد ، مگر آنكه خداي سبحان بردارد .


ا فمن هذا الحديث تعجبون و تضحكون و لا تبكون و انتم سامدون اشاره با كلمه هذا به بيان گذشته است ، و كلمه سمود كه مصدر سامدون است به معناي لهو است ، و آيه شريفه متفرع بر بيان گذشته ، و استفهام در آن توبيخي است .


و معنايش اين است كه : وقتي خداي تعالي پروردگار شما است كه همه امور به او منتهي مي‏شود ، و آوردن نشاه ديگر به عهده او است ، و آمدن آن نشاه نزديك‏تر هست و بغير از خدا كسي نيست كه عذاب و گرفتاريهايش را از شما برطرف سازد ، آيا با چنين وضعي كه داريد هنوز مي‏خنديد ، و از كوتاهي‏هايي كه نسبت به خداي تعالي كرده و خود را در معرض شقاوت دائمي قرار داديد نمي‏گرييد ؟ آيا از اين بيانات كه شما را به نجات مي‏خواند تعجب و انكار مي‏كنيد ؟ و از در استهزا به آن مي‏خنديد و گريه نمي‏كنيد ؟ فاسجدوا لله و اعبدوا اين جمله نيز نتيجه‏اي است كه از بيان سابق گرفته شده ، و معنايش اين است كه وقتي برايتان معلوم شد كه در چنين مخاطره‏اي قرار داريد ، پس بايد كه براي او سجده نموده تنها او را بپرستيد ، تا مخاطره مذكور را كه غير از خدا برطرف كننده‏اي ندارد از شما برطرف سازد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :83


بحث روايتي


در كشاف در ذيل آيه ا فرايت الذي تولي ... روايت كرده كه عثمان مال خود را در راه خير انفاق مي‏كرد ، عبد الله بن سعد بن ابي سرح برادر رضاعيش به او گفت : اينطور كه تو گرفته‏اي بيم آن هست كه مالي برايت نماند .


عثمان گفت : من خطايا و گناهاني دارم ، مي‏خواهم با اين عمل خود رضاي خدا را جلب كنم ، اميد عفو او را دارم .


عبد الله گفت : تو اين ماده شتر خود و بارش را به من بده ، من همه گناهانت را به عهده مي‏گيرم ، عثمان هم همين كار را كرد و چند نفر را شاهد معامله گرفت ، و از آن پس ديگر در راه خير چيزي نداد ، بدين مناسبت بود كه آيه مورد بحث نازل شد .


و معناي جمله تولي اين است كه در روز احد مركز را ترك كرد .


بعد از آنكه اين آيات نازل شد ، عثمان بهتر و بيشتر به عمل خير خود برگشت .


مؤلف : صاحب مجمع البيان اين قصه را نقل كرده و روايت آن را به ابن عباس و سدي و كلبي و جماعتي از مفسرين نسبت داده ، ولي در اينكه جمله تولي مربوط به جنگ احد باشد ، با اينكه اين سوره در مكه نازل شده جاي خدشه و نظر است .


و در الدر المنثور است كه فاريابي ، عبد بن حميد ، ابن جرير ، ابن منذر و ابن ابي حاتم از مجاهد روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه ا فرايت الذي تولي گفته : اين آيات راجع به وليد بن مغيره است كه نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ابو بكر مي‏آمد و به گفتگوي آن دو گوش مي‏داد ، و منظور از اعطاء همين گوش دادن است ، و منظور از جمله و اكدي اين است كه وليد اين عطاي خود را ترك كرد، آن وقت اين جمله نازل شد : ا عنده علم الغيب مي‏گويد : منظور از غيب ، قرآن است ، آيا در آن باطلي ديده ، و در اثر آمد و شدش به حضور پيامبر و ابو بكر چنين ديدي پيدا كرده ؟ .


مؤلف : خواننده عزيز توجه دارد كه ظاهر آيات مورد بحث به هيچ وجه با آنچه در اين روايت آمده تطبيق نمي‏كند ، و اين هم روايت شده كه آيات در باره عاص بن وائل ، و در روايتي ديگر در باره مردي كه نامش را نبرده نازل شده است .


و در تفسير قمي در ذيل جمله و ابراهيم الذي وفي مي‏گويد امام فرموده : يعني


ترجمة الميزان ج : 19ص :84


ابراهيم به تمامي اوامر و نواهي خدا و حتي به ذبح پسرش وفا كرد ، و به طور كامل اطاعت نمود .


و در كافي به سند خود از اسحاق بن عمار از امام ابو ابراهيم موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از شخصي پرسيدم كه حج و عمره‏اش را يا بعضي از طوافهايش را به نيت بعضي از افراد خاندانش انجام مي‏دهد ، در حالي كه آن فرد از او غايب است و در شهري ديگر قرار دارد ، مي‏گويد : اين را هم پرسيدم كه : در اين فرض آيا از ثواب عمل خودش چيزي كم مي‏شود يا نه ؟ فرمود : اين عمل هم به حساب خود او نوشته مي‏شود و هم به حساب آن فرد، علاوه بر اين ثوابي هم به عنوان صله رحم به او مي‏دهند .


پرسيدم : در صورتي كه آن فرد از دنيا رفته بود ، آيا اين ثواب به حساب او ملحق مي‏شود ؟ فرمود : آري حتي اگر مشمول غضب خدا باشد به خاطر اين عملي كه تو به نيت وي انجام داده‏اي مشمول مغفرت خدا مي‏گردد ، و اگر در مضيقه باشد به خاطر اين عمل گشايش مي‏يابد ، پرسيدم : آيا آن فرد در آنجايي كه هست متوجه مي‏شود كه اين ثوابي كه به نامه عمل او ملحق شد از ناحيه چه كسي است ؟ فرمود : آري .


پرسيدم : اگر آن فرد ناصبي يعني دشمن علي (عليه‏السلام‏) باشد اين عمل سودي به حالش دارد يا خير ؟ فرمود : بلي ، باعث تخفيف او مي‏شود .


مؤلف : مورد روايت هديه دادن ثواب عمل است ، نه عملي كه به نيابت از طرف ميت انجام مي‏شود .


و در همان كتاب به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : خداي عز و جل به آن فرشته‏اي كه موكل بر هر مؤمن است دستور مي‏دهد اگر آن مؤمن مريض شود آنچه در حال سلامتي انجام مي‏داد و فعلا به خاطر بيماري از آن عمل خير بازمانده برايش بنويس ، براي اينكه اين منم كه او را در پناه و وثاق خود قرار داده‏ام .


و در خصال از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : انسان بعد از مردنش ديگر هيچ أجر و ثوابي دنبالش نمي‏آيد ، مگر از چند راه : يكي اينكه در زندگيش صدقه‏اي پايدار تاسيس كرده باشد كه تا روز قيامت ثواب آن عايد وي مي‏شود .


دوم صدقه‏اي كه به


ترجمة الميزان ج : 19ص :85


صورت وقف در آورده باشد كه ديگر ورثه‏اش آن را به ارث نبرند .


سوم سنت هدايتي كه باب كرده باشد و بعد از مرگش مردم به آن سنت عمل كنند و راه درست را بروند .


و چهارم فرزند صالحي كه بعد از مردن خود او براي پدر استغفاركند .


مؤلف : اين سه روايت - كه البته در اين معنا روايات بسيار زياد ديگري نيز از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) هست - در حقيقت ، سعي در آيه شريفه و ان ليس للانسان الا ما سعي را توسعه مي‏دهد ، كه قبلا هم به آن اشاره كرديم .


و در اصول كافي به سند خود از سليمان بن خالد روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : خداي تعالي مي‏فرمايد : و ان الي ربك المنتهي ، پس بايد از اين كلام اين نتيجه را هم گرفت كه وقتي رشته بگومگوها به خداي تعالي كشيده شد ، ديگر بايد دم فرو بست ، و در آن وادي قدم نگذاشت .


مؤلف : اين استفاده‏اي كه امام از آيه مذكور كرده ، در حقيقت توسعه‏اي است كه در معناي انتهاء داده است .


و نيز در همان كتاب به سند خود از ابي عبيده حذاء روايت كرده كه گفت : امام ابو جعفر (عليه‏السلام‏) به من فرمود : اي زياد زنهار از خصومتها بپرهيز ، كه خصومت آدمي را به مرض شك مبتلا مي‏كند ، و عمل انسان را حبط و بي‏اثر مي‏سازد ، و صاحبش را هلاك مي‏كند ، و اي بسا يك كلمه از زبان او در آيد ، كه به جرم آن ديگر آمرزيده نشود ، آري در گذشته نيز مردمي بودند كه علم آن وظايفي كه داشتند رها كردند ، و به طلب علمي برخاستند كهربطي به وظائفشان نداشت ، و در نتيجه بگومگوهايشان به خدا منتهي شد ، و در آن مساله دچار حيرت شدند ، به طوري كه اگر يكي از آنها را از جلو صدا مي‏زدند او به عقب سر خود بر مي‏گشت كه ببيند كيست كه صدايش مي‏زند ، و يا از عقب سر صدايش مي‏زدند ، او به شخصي كه پيش رويش بود پاسخ مي‏داد ، و نيز مي‏گويد : در روايتي ديگر فرمود : در زمين سرگردان شدند و در الدر المنثور است كه : ابو الشيخ از ابوذر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : در خلقت ( كه آثار صنع خدا است هر چه مي‏خواهيد ) تفكر بكنيد ، ولي در خود خدا تفكر مكنيد ، كه هلاك مي‏شويد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :86


مؤلف : و در نهي از تفكر در خداي تعالي روايات بسياري ديگر هست كه هم در جوامع حديث شيعه آمده و هم در جوامع حديث اهل سنت ، و البته بايد دانست كه اين نهي ارشادي است ، و متوجه خصوص كساني است كه راه ورود به مسائل عقلي و عميق را بلد نيستند و استعداد آن را ندارند ، در نتيجه فرو رفتن در آن مسائل در حقيقت ، خويشتن را در معرض هلاكت افكندن است ، آن هم هلاكت دائم .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و انه هو اضحك و أبكي مي‏گويد : امام فرمود : يعني آسمان را با باريدن به گريه واداشته و زمين را با شكفتن به خنده در آورده است .


مؤلف : اين طرز استفاده كردن از آيه توسعه دادن در معناي گرياندن و خنداندن است .


و در معاني الاخبار به سند خود از سكوني از جعفر بن محمد از پدران بزرگوارش (عليهم‏السلام‏) روايت آورده كه امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) در معناي آيه و انه هو اغني و اقني فرمود : يعني هر انساني را در زندگي خود اغناء و بي‏نياز كرد و او را به كسبي كه در دست دارد اقناء و راضي ساخت ، به طوري كه به كسب و كارش هر قدر هم پست باشد علاقه‏مند است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و انه هو رب الشعري از امام نقل كرده كه فرموده : منظور از شعري ستاره‏اي است كه قريش و قومي از عرب آن را مي‏پرستيدند ، ستاره‏اي است كه در آخر شب طلوع مي‏كند .


مؤلف : اينكه فرمود : در آخر شب طلوع مي‏كند تعريف آن ستاره از نظر زمان صدور اين حديث است كه لابد در تابستان بوده و گرنه اين ستاره در تمامي سال و در تمام بيست و چهار ساعت شبانه روز در جاي خود قرار دارد .


و نيز در آن كتاب در ذيل آيه ازفت الازفة فرموده : يعني قيامت نزديك شد .


و در مجمع البيان در ذيل آيه ا فمن هذا الحديث تعجبون مي‏گويد : منظور از اين حديث همان خبرهايي است كه قبلا داده بود .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وقتي آيه شريفه ا فمن هذا الحديث تعجبون و تضحكون و لا تبكون نازل شد ، ديگر كسي آن جناب را خندان نديد تا از دنيا رفت.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :