امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1155
ترجمه الميزان: سوره قمر آيات 55 - 9


ترجمة الميزان ج : 19ص :106


× كَذَّبَت قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَكَذَّبُوا عَبْدَنَا وَ قَالُوا مجْنُونٌ وَ ازْدُجِرَ(9) فَدَعَا رَبَّهُ أَني مَغْلُوبٌ فَانتَصِرْ(10) فَفَتَحْنَا أَبْوَب السمَاءِ بمَاءٍ مُّنهَمِرٍ(11) وَ فَجَّرْنَا الأَرْض عُيُوناً فَالْتَقَي الْمَاءُ عَلي أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ(12) وَ حَمَلْنَهُ عَلي ذَاتِ أَلْوَحٍ وَ دُسرٍ(13) تجْرِي بِأَعْيُنِنَا جَزَاءً لِّمَن كانَ كُفِرَ(14) وَ لَقَد تَّرَكْنَهَا ءَايَةً فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ(15) فَكَيْف كانَ عَذَابي وَ نُذُرِ(16) وَ لَقَدْ يَسرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ(17) كَذَّبَت عَادٌ فَكَيْف كانَ عَذَابي وَ نُذُرِ(18) إِنَّا أَرْسلْنَا عَلَيهِمْ رِيحاً صرْصراً في يَوْمِ نحْسٍ مُّستَمِرٍّ(19) تَنزِعُ النَّاس كَأَنهُمْ أَعْجَازُ نخْلٍ مُّنقَعِرٍ(20) فَكَيْف كانَ عَذَابي وَ نُذُرِ(21) وَ لَقَدْ يَسرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ(22) كَذَّبَت ثَمُودُ بِالنُّذُرِ(23) فَقَالُوا أَ بَشراً مِّنَّا وَحِداً نَّتَّبِعُهُ إِنَّا إِذاً لَّفِي ضلَلٍ وَ سعُرٍ(24) أَ ءُلْقِي الذِّكْرُ عَلَيْهِ مِن بَيْنِنَا بَلْ هُوَ كَذَّابٌ أَشِرٌ(25) سيَعْلَمُونَ غَداً مَّنِ الْكَذَّاب الأَشِرُ(26) إِنَّا مُرْسِلُوا النَّاقَةِ فِتْنَةً لَّهُمْ فَارْتَقِبهُمْ وَ اصطبرْ(27) وَ نَبِّئْهُمْ أَنَّ الْمَاءَ قِسمَةُ بَيْنهُمْكلُّ شِرْبٍ محْتَضرٌ(28) فَنَادَوْا صاحِبَهُمْ فَتَعَاطي فَعَقَرَ(29) فَكَيْف كانَ عَذَابي وَ نُذُرِ(30) إِنَّا أَرْسلْنَا عَلَيهِمْ صيْحَةً وَحِدَةً فَكانُوا كَهَشِيمِ المُْحْتَظِرِ(31) وَ لَقَدْ يَسرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ(32) كَذَّبَت قَوْمُ لُوطِ بِالنُّذُرِ(33) إِنَّا أَرْسلْنَا عَلَيهِمْ حَاصِباً إِلا ءَالَ لُوطٍنجَّيْنَهُم بِسحَرٍ(34) نِّعْمَةً مِّنْ عِندِنَاكَذَلِك نجْزِي مَن شكَرَ(35) وَ لَقَدْ أَنذَرَهُم بَطشتَنَا فَتَمَارَوْا بِالنُّذُرِ(36) وَ لَقَدْ رَوَدُوهُ عَن ضيْفِهِ فَطمَسنَا أَعْيُنهُمْ فَذُوقُوا عَذَابي وَ نُذُرِ(37) وَ لَقَدْ صبَّحَهُم بُكْرَةً عَذَابٌ مُّستَقِرٌّ(38) فَذُوقُوا عَذَابي وَ نُذُرِ(39) وَ لَقَدْ يَسرْنَا الْقُرْءَانَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ(40) وَ لَقَدْ جَاءَ ءَالَ فِرْعَوْنَ النُّذُرُ(41) كَذَّبُوا بِئَايَتِنَا كلِّهَا فَأَخَذْنَهُمْ أَخْذَ عَزِيزٍ مُّقْتَدِرٍ(42)



ترجمة الميزان ج : 19ص :107


ترجمه آيات


قبل از ايشان قوم نوح به تكذيب پرداخته ، بنده ما نوح را تكذيب كرده و گفتند : جن زده شده و مضرت ديده است ( 9) .


تا جايي كه پروردگار خود را خواند و عرضه داشت : پروردگارا من مغلوب و شكست خورده‏ام ، از تو ياري مي‏خواهم ( 10 ) .


ما نيز درهاي آسمان را به آبي رگبار و تند بگشوديم ( 11) .


و زمين را به صورت چشمه‏هايي جوشان بشكافتيم ، اين دو آب به منظور اجراي فرماني كه رانده بوديم بهم برخوردند ( 12) .


و ما نوح را بر مركبي تخته‏اي كه در كشتي بكار رفته بود سوار كرديم ( 13) .


و اين كشتي زير نظر ما به حركت در آمد ، و بقيه غرق شدند ، و جزاي يك عمر كيفر خود را ديدند ( 14) .


ما آن كشتي را حفظ كرديم تا آيتي باشد ، حال آيا عبرت گيرنده‏اي هست ؟ ( 15) .


(اكنون بنگريد ) عذاب و انذار من چگونه است ( 16 ) .


و با اينكه ما قرآن را براي تذكر آسان كرده‏ايم آيا كسي هست متذكر شود ؟ ( 17) .


قوم عاد هم ( پيامبر خود را ) تكذيب كرد ( اكنون بنگريد ) كه عذاب و انذار من ( در باره آنان ) چگونه بود ؟ ( 18) .


ما بادي سخت طوفاني در روزي نحس مستمري بر آنان گسيل داشتيم ( 19) .


بادي كه مردم را مانند نخلي كه از ريشه در آيد از زمين بركند ( 20) .


ببين كه عذاب و انذار من چگونه بود ؟ ( 21) .


و با اينكه ما قرآن را براي تذكر آسان كرده‏ايم آيا كسي هست كه متذكر شود ؟ ( 22) .


طايفه ثمود هم پيامبران را تكذيب كردند ( 23 ) .


گفتند آيا يك بشر را كه از خود ما است پيروي كنيم ؟ در اين صورت خيلي گمراه و ديوانه‏ايم ( 24) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :108


چطور شده كه از ميان همه ما قرآن بر او نازل شده ؟ نه ، بلكه او دروغ‏پردازي است جاه طلب ( 25) .


فردا به زودي خواهند فهميد كه دروغ پرداز جاه طلب كيست ( 26) .


ما ماده شتر را براي آزمايش آنان خواهيم فرستاد ، صبر كن و منتظر باش ( 27) .


و به ايشان خبر بده كه آب محل ، بين آنان و شتر تقسيم است هر روز صاحب قسمت حاضر شود ( 28) .


مردم داوطلب كشتن شتر را صدا زدند ، و او متصدي كشتن آن شد ( 29 ) .


پس ببين كه عذاب و انذار من در باره آنان چگونه بود ؟ ( 30) .


ما فقط يك صيحه بر آنان فرستاديم ، همگي چون هيزمي كه باغبان جمع مي‏كند رويهم انباشته شدند ( 31) .


با اينكه ما قرآن را براي تذكر آسان كرديم ، آيا كسي هست متذكر شود ( 32) .


قوم لوط هم انذار را تكذيب كردند ( 33) .


و ما بادي سنگ آور بر آنان فرستاديم ، و به جز خاندان لوط كه در سحرگاهان نجات داديم همه را هلاك كرديم ( 34) .


و نجات ايشان نعمتي بود از ما تا همه بدانند بندگان شكرگزار را اينچنين جزا مي‏دهيم( 35 ) .


با اينكه لوط ايشان را از عذاب ما انذار كرده بود ، ولي همچنان در جدال خود اصرار ورزيدند ( 36) .


و نسبت به ميهمانان او قصد سوء و منافي عفت كردند ، ما چشمهايشان را كور كرديم ، و گفتيم بچشيد عذاب و انذار مرا ( 37) .


سرانجام صبحگاهان عذاب پيوسته به ايشان رسيد ( 38) .


و گفتيم بچشيد عذاب و انذار مرا ( 39) .


و با اينكه ما قرآن را براي تذكر آسان كرده‏ايم آيا كسي هست متذكر شود ؟ ( 40) .


ما براي آل فرعون هم بيم‏رسان فرستاديم ( 41) .


اما همه آيات ما را تكذيب كردند ، و ما آنها را گرفتيم و مجازات كرديم گرفتن شخصي قدرتمند و توانا ( 42 ) .


بيان آيات


در اين آيات به پاره‏اي از حوادث گذشته كه در آن مزدجر و اندرز هست اشاره شده ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :109


از ميان اين دسته از اخبار سرگذشت قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و آل فرعون را اختصاص به ذكر داد ، و مشركين عرب را با ياد آن اقوام تذكر داد ، و بار ديگر اجمالي از آنچه سابقا از وضع آنان و سرانجام امرشان بيان كرده بود تذكر مي‏دهد ، تا بدانند در اثر تكذيبشان به آيات خدا و فرستادگان او چه عذاب اليم و عقاب‏هايي در پي دارند ، تا آيه شريفه و لقد جاءهم من الانباء ما فيه مزدجر را بيان كرده باشد .


و به منظور اينكه تقرير داستانها و نتيجه‏گيري از آنها را تاكيد كرده باشد ، و شنوندگان بيشتر تحت تاثير قرار گرفته ، و اين اندرزها بيشتر در دلها جاي‏گير شود ، دنبال هر يك از قصه‏ها اين جمله را تكرار كرد كه : فكيف كان عذابي و نذر ، و همين تاكيد را با ذكر غرض از انذار و تخويف دو برابر نموده ، فرمود : و لقد يسرنا القرآن للذكر فهل من مدكر .


كذبت قبلهم قوم نوح فكذبوا عبدنا و قالوا مجنون و ازدجر در اين آيه كلمه تكذيب دو بار آمده ، اولي به منزله انجام دادن دومي است ، و معنايش فعلت التكذيب است ، و جمله فكذبوا عبدنا آن را تفسير مي‏كند ، و اين تعبير نظير تعبير در آيه و نادي نوح ربه فقال است ، كه اول مي‏فرمايد نوح پروردگار خود را صدا زد ، و بار دوم مي‏فرمايد پس بگفت ... بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از تكذيب اول تكذيب مطلق پيامبران ، و مراد از تكذيب دوم تكذيب خصوص نوح است ، چون از آيه شريفه كذبت قوم نوح المرسلين بر مي‏آيد كه قوم نوح مطلق پيامبران را تكذيب مي‏كردند ، بنا بر اين معناي آيه مورد بحث اين است كه قوم نوح همه رسولان را تكذيب مي‏كردند ، و در نتيجه نوح را هم تكذيب كردند ، و اين سخن توجيه خوبي است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اينكه با حرف فاء تكذيب دوم را متفرع بر تكذيب اول كرد ، اين است كه اشاره كند به اينكه تكذيب قوم نوح يكي پس از ديگري و در تمامي طول زمان دعوت آن جناب بوده ، هر قرني كه از آنان منقرض مي‏شد و قرني ديگر روي كار مي‏آمد ، آنها نيز وي را تكذيب مي‏كردند .


ليكن اين معنا از ظاهر آيه بعيد است .


نظير اين توجيه در دوري از ظاهر آيه گفتار بعضي ديگر است كه گفته‏اند : مراد از


ترجمة الميزان ج : 19ص :110


تكذيب اول ، قصد تكذيب ، و از تكذيب دوم ، خود تكذيب است .


و اگر در چنين مقامي از جناب نوح تعبير كرد به بنده ما و فرمود : فكذبوا عبدنا به منظور تجليل از آن جناب و تعظيم امر او ، و نيز اشاره به اين نكته بود كه برگشت تكذيب او به تكذيب خداي تعالي است ، چون او بنده خدا بود و خودش چيزي نداشت ، هر چه داشت از خدا بود .


و قالوا مجنون و ازدجر - مراد از ازدجار اين است كه : جن او را آزار رسانده و در او اثري از جنون است ، و معنايش اين است كه : قوم نوح تنها به تكذيب او اكتفاء نكردند ، بلكه نسبت جنون هم به او دادند ، و گفتند او جن زده‏اي است كه اثري از آزار جن در او هست ، در نتيجه هيچ سخني نمي‏گويد ، مگر آنكه اثري از آن حالت در آن سخنش هست ، تا چه رسد به اينكه سخنش وحي آسماني باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : فاعل فعل مجهول ازدجر جن نيست ، بلكه قوم نوح است ، كه آن جناب را از دعوت و تبليغ زجر داده ، با انواع اذيت‏ها و تخويف‏ها مانع كارش شدند ، ولي معناي اول شايد روشن‏تر باشد .


فدعا ربه اني مغلوب فانتصر كلمه انتصار به معناي انتقام است ، و منظور آن جناب از اينكه گفت اني مغلوب من شكست خورده شدم اين است كه از ظلم و قهر و زورگويي به تنگ آمدم ، نه اينكه از نظر حجت و دليل محكوم شده‏ام ، و اين جمله كوتاه خلاصه نفريني است كه كرده ، و تفصيل آن در سوره نوح آمده ، همچنان كه تفصيل حجت‏هايش در سوره هود و غير آن حكايت شده .


ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه همر مصدر ثلاثي مجرد است و به معناي ريختن اشك و باران به شدت ، و انهمار به معناي انصباب و روان شدن است .


و فتح آسمان ( جو بالاي سر ) به آبي منهمر و روان كنايه‏اي است تمثيلي از شدت ريختن آب و جريان متوالي باران ، گويي باران در پشت آسمان انبار شده ، و نمي‏توانسته پايين بريزد همين كه درب آسمان باز شده به شدت هر چه تمامتر فرو ريخته است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :111


و فجرنا الأرض عيونا فالتقي الماء علي امر قد قدر در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه تفجير به معناي شكافتن است ، و تفجير زمين به اين معنا است كه زمين را بشكافند تا آب از آن بجوشد .


و كلمه عيون جمع عين است ، و عين ، آن آبي را گويند كه از زمين بجوشد و مانند چشم جانداران بچرخد و به همين مناسبت اين كلمه در لغت هم به معناي چشم است و هم چشمه) .


و معناي جمله اين است كه : ما زمين را چشمه‏هاي شكافته شده كرديم كه از تمامي شكافهايش آب جوشيدنگرفت فالتقي الماء در نتيجه آب آسمان و آب زمين بهم متصل شدند ، و در به كرسي نشاندن امري كه تقدير شده بود دست به دست هم دادند ، يعني به همان مقداري كه خدا خواسته بود بدون كم و زياد ، و بدون تندي و كندي اين معاضدت را انجام دادند .


بنا بر اين ، كلمه ماء اسم جنسي است كه در اينجا آب آسمان و آب زمين از آن اراده شده ، و به همين جهت نفرمود : ماءان - دو آب ، و مراد از امري كه مقدر شده بود آن صفتي است كه خدا براي طوفان مقدر كرده بود .


و حملناه علي ذات الواح و دسر منظور از ذات الواح و دسر كشتي است و كلمه ألواح جمعلوح و به معناي تخته‏هايي است كه در ساختن كشتي به يكديگر متصل مي‏كنند ، و كلمه دسر جمع دسار است ، كه به معناي ميخ‏هايي است كه با آن تخته‏هاي كشتي را به يكديگر مي‏كوبند .


بعضي از مفسرين در خصوص اين آيه معاني ديگري ذكر كرده‏اند ، ولي آنطور كه بايد با آيه سازگاري ندارد .


تجري باعيننا جزاء لمن كان كفر يعني كشتي مذكور زير نظر ما بر روي آبي كه محيط بر زمين شده بود مي‏چرخيد ، و خلاصه ما مراقب و حافظ آن بوديم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اينكه كلمه عين - چشم را جمع آورده ، ديدگان اولياي خدا بوده ، مي‏فرمايد كشتي زير نظر ملائكه‏اي كه ايشان را موكل بر آن كشتي كرده بوديم مي‏چرخيد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :112


جزاء لمن كان كفر - يعني جريان كشتي مذكور در عين اينكه باعث نجات سرنشينان بود ، كيفر كساني هم بود كه كفر ورزيدند ، جزايي بود عليه كفار و به نفع كسي كه نبوتش انكار شده بود ، و آن نوح بود كه قومش به دعوتش كفر ورزيد .


بنا بر اين ، آيه شريفه در معناي آيه و نجيناه و اهله من الكرب العظيم ... انا كذلك نجزي المحسنين مي‏باشد .


و لقد تركناها آية فهل من مدكر ضمير در جمله تركناها به سفينه بر مي‏گردد، چون هر چند اين كلمه قبلا ذكر نشده بود ولي از سياق فهميده مي‏شد و لام در اول جمله لام قسم است .


و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه ما آن كشتي كه نوح و مؤمنين همراه او را كه در آن بودند نجات داديم ، همچنان نگه داشتيم و آن را آيتي كرديم مايه عبرت ، حال آيا متذكري هست كه از آن عبرت گرفته به وحدانيت خداي تعالي پي ببرد و بفهمد كه دعوت انبياي او حق است ؟ و اينكه عذاب او دردناك است ؟ و لازمه اين آيه آن است كه كشتي نوح تا ايامي كه اين آيات نازل مي‏شده محفوظ مانده باشد ، تا علامتي باشد كه به وقوع طوفان دلالت كند و آن را يادآور شود .


و اتفاقا بعضي از مفسرين - به طوري كه نقل مي‏كنند - در تفسير اين آيه گفته‏اند : خداي سبحان كشتي نوح را بر فراز كوه جودي محفوظ داشته بود ، حتي مردم دست اول اين امت آن را ديده بودند ، اين جريان را الدر المنثور از عبد الرزاق ، عبد بن حميد ، ابن جرير و ابن منذر از قتاده روايت كرده .


و ما در تفسير سوره هود در آخر بحث‏هايي كه پيرامون داستان كشتي نوح داشتيم خبري را نقل كرديم كه راوي مي‏گفت : ما در بعضي از قله‏هاي كوه آرارات كه نامش جودي است قطعاتي از چوبهاي كشتي نوح را ديديم كه متلاشي شده بود ، خواننده محترم بدانجا مراجعه كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير مذكور به سفينه بر نمي‏گردد ، بلكه به قصه بر مي‏گردد ، و اينكه فرموده ما آن قصه را باقي گذاشتيم بدين جهت است كه بقاي خاطره نوح ، كار خداي تعالي است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :113


فكيف كان عذابي و نذر كلمه نذر جمع نذير است و نذير به معناي انذار مي‏باشد .


بعضي گفته‏اند : كلمه مذكور خودش مصدر و به معناي انذار است ، و ظاهرا كلمه كان ناقصه و داراي اسم و خبر باشد ، اسمش كلمه عذابي و خبرش كلمه فكيف باشد ، ممكن هم هست تامه باشدو ديگر خبر نخواهد ، و فاعلش كلمه عذابي و كلمه فكيف حالي از آن باشد .


به هر حال استفهام در آن استفهام تهويل و ايجاد هول و هراس است ، و مي‏خواهد با آن استفهام ، شدت عذاب و صدق انذار را برساند .


و لقد يسرنا القران للذكر فهل من مدكر كلمه يسرنا متكلم مع الغير از ماضي است ، و مصدر آن تيسير است كه به معناي آسان كردن است ، و آسان كردن قرآن براي ذكر اين است كه آن را طوري به شنونده القاء كند ، و به عباراتي در آورد كه فهم مقاصدش براي عامه و خاصه براي فهم‏هاي ساده و عميق آسان باشد ، هر يك به قدر فهم خود چيزي از آنبفهمد .


ممكن هم هست مراد از آن اين باشد كه حقايق عاليه و مقاصد بلندش را كه بلندتر از افق فهم‏هاي عادي است در مرحله القاء در قالب عباراتي عربي آورديم تا فهم عامه مردم آن را درك كند ، همچنان كه اين معنا از آيه انا جعلناه قرانا عربيا لعلكم تعقلون و انه في ام الكتاب لدينا لعلي حكيم استفاده مي‏شود .


و مراد از ذكر ، ذكر خداي تعالي است به أسماء و صفات و افعالش .


در مفردات مي‏گويد : گاهي كلمه ذكر گفته مي‏شود و از آن هيئتي نفساني اراده مي‏شود كه با بودش آدمي مي‏تواند هر شناختي را كه به دست مي‏آورد ضبط كند ، وتقريبا نظير حافظه است با اين تفاوت كه به اين اعتبار حافظه‏اش مي‏گويند كه معرفتي است به دست آمده ، و به اين اعتبار آن را ذكر ( ياد ) مي‏گويند كه همين الآن در نظر است ، ( چون ممكن است بسياري مطالب و اسامي در حافظه باشد ولي الآن در ياد آدمي و حاضر در ذهن نباشد) .


و گاهي ديگر كلمه ذكر گفته مي‏شود و منظور از آن حضور چيزي است يا در قلب و يا در زبان ، و به همين جهت گفته‏اند ذكر دو جور است يكي به قلب ، و يكي هم به زبان ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :114


هر يك از اين دو قسم ذكر خود دو قسم است ، يكي ذكر با نسيان و فراموشي ، يكي هم ذكر بدون فراموشي و با ادامه حفظ ، البته به هر قولي هم ذكر مي‏گويند .


و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه ما قرآن را آسان كرديم تا به وسيله آن متذكر شوند ، و خداي تعالي و شؤون او را ياد آورند ، آيا متذكري هست كه با قرآن متذكر گشته به خدا ايمان آورد ، و به دين حقي كه به آن دعوت مي‏كند متدين شود ؟ ! پس آيه شريفه دعوتي است عمومي به تذكر به قرآن بعد از مسجل كردن صدق انذار و شدت عذابي كه از آن انذار كرده .


كذبت عاد فكيف كان عذابي و نذر از اينجا داستاني ديگر از داستانهايي كه در آنازدجار و انذار است آغاز مي‏كند ، و اگر اين قصه را عطف به سابق نكرده و بدون كلمه واو فرمود : كذبت ، و همچنين قصه‏هاي بعدي را هم بدون واو عاطفه آورد ، براي اين بود كه هر يك از اين داستانها مستقل و جداي از ديگري است ، و خودش به تنهايي كافي در ازدجار و انذار ، و رساندن عظمت عذاب است ، اگر كسي با آن پند پذيرد .


جمله فكيف كان عذابي و نذر در مقام توجيه دادن دلهاي شنونده به چيزي است كه به ايشان القاء مي‏كند ، و آن عبارت است از كيفيت عذاب هولناكي كه بيانش با جمله انا أرسلنا ... شروع مي‏شود ، و اين جمله مانند جملهقبليش در مقام هول‏انگيزي و تسجيل شدت عذاب و تصديق انذار نيست تا تكرار جمله فكيف كان ... باشد ، و اين وجه خوبي است همانطور كه ديگران نيز گفته‏اند .


انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا في يوم نحس مستمر اين جمله بيان همان مطلبي است كه در جمله قبلي از آن استفهام مي‏كرد و مي‏فرمود : پس عذاب من چگونه بود ؟ .


و كلمه صرصر - به طوري كه در مجمع البيان آمده - به معناي باد سخت و تند است ، و كلمه نحس - به فتحه نون و سكون حاء - مانند كلمه نحوست مصدر و به معناي شوم است ، و كلمه مستمر صفتي است براي نحس ، و معناي فرستادن باد در روزي نحس مستمر اين است كه خداي تعالي آن باد را در روزي فرستاد كه نسبت به ايشان نحس و شوم بود ، و نحوستش مستمر بود ، چون ديگر اميد خير و نجاتي


ترجمة الميزان ج : 19ص :115


برايشان نبود .


و مراد از كلمه يوم قطعه‏اي از زمان است ، نه روز لغوي كه يك هفتم هفته است ، چون در جاي ديگر فرموده : فارسلنا عليهم ريحا صرصرا في ايام نحسات و باز در جاي ديگر در باره همين قوم فرموده : سخرها عليهم سبع ليال و ثمانية ايام حسوما .


بعضي هم كلمه نحس را به سرد معنا كرده‏اند .


تنزع الناس كانهم اعجاز نخل منقعر فاعل فعل تنزع ضميري است كه به كلمه ريح بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه باد انسانها را از زمين مي‏كند ، و همچنين تنه‏هاي درخت خرما را از أعجاز آنها يعني از پايين آنها مي‏كند ، و كلمه منقعر به معناي چيزي است كه از ريشه كنده شود ، و معناي آيه روشن است ، چيزي كه از آيه استفاده مي‏شود و بايد خاطرنشان كرد اين است كه : قوم عاد مردمي قوي هيكل بوده‏اند .


فكيف كان عذابي ... مدكر تفسير اين دو آيه قبلا گذشت .


گفتاري در چند فصل پيرامون سعادت و نحوست ايام و طيره و فال


1- در سعادت و نحوست ايام :


نحوست روز و يا مقدارياز زمان به اين معنا است كه در آن زمان بغير از شر و بدي حادثه‏اي رخ ندهد ، و اعمال آدمي و يا حداقل نوع مخصوصي از اعمال براي صاحب عمل بركت و نتيجه خوبي نداشته باشد ، و سعادت روز درست بر خلاف اين است .


و ما به هيچ وجه نمي‏توانيم بر سعادت روزي از روزها ، و يا زماني از ازمنه و يا نحوست آن اقامه برهان كنيم ، چون طبيعت زمان از نظر مقدار ، طبيعتي است كه اجزا و


ترجمة الميزان ج : 19ص :116


أبعاضش مثل هم هستند ، و خلاصه يك چيزند ، پس از نظر خود زمان فرقي ميان اين روز و آن روز نيست ، تا يكي را سعد و ديگري رانحس بدانيم ، و اما عوامل و عللي كه در حدوث حوادث مؤثرند ، و نيز در به ثمر رساندن اعمال تاثير دارند ، از حيطه علم و اطلاع ما بيرونند ، ما نمي‏توانيم تكه تكه زمان را با عواملي كه در آن زمان دست در كارند بسنجيم ، تا بفهميم آن عوامل در اين تكه از زمان چه عملكردي دارند ، و آيا عملكرد آنها طوري است كه اين قسمت از زمان را سعد مي‏كند يا نحس ، و به همين جهت است كه تجربه هم بقدر كافي نمي‏تواند راه‏گشا باشد ، چون تجربه وقتي مفيد است كه ما زمان را جداي از عوامل در دست داشته باشيم ، و با هر عاملي هم سنجيده باشيم ، تا بدانيم فلان اثر ، اثر فلان عامل است ، و ما زمان جداي از عوامل نداريم ، و عوامل هم براي ما معلوم نيست .


و به عين همين علت است كه راهي به انكار سعادت و نحوست هم نداريم ، و نمي‏توانيم بر نبودن چنين چيزي اقامه برهان كنيم ، همانطور كه نمي‏توانستيم بر اثبات آن اقامه برهان كنيم ، هر چند كه وجود چنين چيزي بعيد است ، ولي بعيد بودن ، غير از محال بودن است ، اين از نظر عقل .


و اما از نظر شرع در كتاب خداي تعالي نامي از نحوست ايام آمده ، در همين سوره آيه 19 فرموده : انا ارسلنا عليهم ريحا صرصرا في يوم نحس مستمر و جايي ديگر فرموده : فارسلنا عليهم ريحا صرصرا في ايام نحسات .


و هر چند از سياق داستان قوم عاد كه اين دو آيه مربوط بدانست استفاده مي‏شود كه نحوست و شئامت مربوط به خود آن زماني است كه در آن زمان باد به عنوان عذاب بر قوم عاد وزيد ، و آن زمان هفت شب و هشت روز پشت سر هم بوده ، كه عذاب به طور مستمر بر آنان نازل مي‏شده اما بر نمي‏آيد كه اين تاثير و دخالت زمان به نحوي بوده كه با گردش هفته‏ها دوباره آن زمان نحس برگردد .


اين معنا به خوبي از آيات استفاده مي‏شود ، و گرنه همه زمانها نحس مي‏بود ، بدون اينكه دائر مدار ماهها و يا سالها باشد .


در مقابل زمان نحس نامي هم از زمان سعد در قرآن آمده و فرموده : و الكتاب المبين انا انزلناه في ليلة مباركة و مراد از آن شب ، شب قدر است ، كه در وصف آن فرموده : ليلة


ترجمة الميزان ج : 19ص :117


القدر خير من الف شهر ، و اين پر واضح است كه مبارك بودن آن شب و سعادتش از اين جهت بوده كه آن شب به نوعي مقارن بوده با اموري بزرگ و مهم از سنخ افاضات باطني و الهي ، و تاثيرهاي معنوي ، از قبيل حتمي كردن قضاء و نزول ملائكه و روح و سلام بودن آن شب ، همچنان كه در باره اين امور فرموده : فيها يفرق كلامر حكيم و نيز فرموده : تنزل الملائكة و الروح فيها باذن ربهم من كل أمر سلام هي حتي مطلع الفجر .


و برگشت معناي مبارك بودن آن شب و سعادتش به اين است كه عبادت در آن شب داراي فضيلت است ، و ثواب عبادت در آن شب قابل قياس با عبادت در ساير شبها نيست ، و در آن شب عنايت الهي به بندگاني كه متوجه ساحت عزت و كبريايي شده‏اند نزديك است .


اين بود آن مقدار از معناي سعادت و نحوست كه در قرآن آمده بود ، و اما در سنت ، روايات بسيار زيادي در باره سعد و نحس ايام هفته و سعد و نحس ايام ماههاي عربي و نيز از ماههاي فارسي و از ماههاي رومي رسيده ، كه در نهايت كثرت است ، و در جوامع حديث نقل شده ، و در كتاب بحار الانوار احاديث زيادي از آنها نقل شده ، و بيشتر اين احاديث ضعيفند ، چون يا مرسل و بدون سندند ، و يا اينكه قسمتي از سند را ندارند ، هر چند كه بعضي از آنها سندي معتبر دارد البته به اين معنا كه خالي از اعتبار نيست .


و اما رواياتي كه ايام نحس را مي‏شمارد ، و از آن جمله چهارشنبه هر هفته ، و چهار شنبه آخر ماه ، و هفت روز از هر ماه عربي ، و دو روز از هر ماه رومي ، و امثال آن را نام مي‏برد ، در بسياري از آنها و مخصوصا رواياتي كه نحوست ايام هفته و ايام ماههاي عربي را نام مي‏برد ، علت اين نحوست هم آمده ، و آن عبارت است از اينكه در اين روزهاي نحس حوادث ناگواري به طور مكرر اتفاق افتاده ، آن هم ناگوار از نظر مذاق ديني ، از قبيل رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و شهادت سيد الشهداء (عليه‏السلام‏) و انداختن ابراهيم (عليه‏السلام‏) در آتش ، و نزول عذاب بر فلان امت ، و خلق شدن آتش و امثال اينها .


و اين ناگفته پيداست كه نحس شمردن چنين ايامي استحكام بخشيدن به روحيه


ترجمة الميزان ج : 19ص :118


تقوي است ، وقتي افرادي فقط به خاطر اينكه در اين ايام بت‏شكنان تاريخ ، ابراهيم و حسين ( ع ) گرفتار دست بت‏هاي زمان خود شده‏اند ، دست بكاري نمي‏زنند ، و از اهداف و لذتهاي خويش چشم مي‏پوشند ، چنين افرادي روحيه دينيشان قوي مي‏گردد ، بر عكس ، اگر مردم هيچ حرمتي براي چنين ايامي قائل نباشند و اعتنا و اهتمامي به آن نورزند ، و همچنان افسار گسيخته سرگرم كوشش در برآوردن خواسته‏هاي نفساني خود باشند ، بدون توجه به اينكه امروز چه روزي است و ديروز چه روزي بود ، و بدون اينكه اصلا روز برايشان مطرح باشد ، چنين مردمي از حق رويگردان خواهند بود ، و به آساني مي‏توانند حرمت دين را هتك كنند و اولياي دين را از هدايت خود نوميد و در نتيجه ناراحت سازند .


بنا بر اين ، برگشت نحوست اين ايام به جهاتي از شقاوتهاي معنوي است ، كه از علل و اسباب اعتباري منشا مي‏گيرد ، كه به نوعي از ارتباط ، مرتبط به اين ايام است ، و بي‏اعتنايي به آن علل و اسباب باعث نوعي شقاوت ديني مي‏شود .


و نيز در عده‏اي از اين روايات آمده كه براي دفع نحوست اين ايام بايد به خدا پناه برد .


يا روزه گرفت يا دعا كرد ، يا مقداري قرآن خواند ، و يا صدقه‏اي داد ، و يا كاري ديگر از اين قبيل كرد .


مانند روايت ابن الشيخ كه در كتاب مجالس به سند خود از سهل بن يعقوب ملقب به ابي نواس ، از امام عسكري (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه در ضمن حديثي گفته است : من به آنحضرت عرضه داشتم : اي سيد من در بيشتر اين ايام به خاطر آن نحوستها كه دارند ، و براي دفع وحشتي كه انسان از اين روزها دارد ، و اين نحوست و وحشت نمي‏گذارد انسان به مقاصد خود برسد ، چه كند ؟ لطفا مرا به چيزي كه رفع اين نگراني كند دلالت بفرما ، براي اينكه گاهي حاجتي ضروري پيش مي‏آيد ، كه بايد فورا در رفع آن اقدام كرد ، و وحشت از نحوست ، دست و پا گير آدم است ، چه بايد كرد ؟ به من فرمود : اي سهل ! شيعيان ما همان ولايتي كه از ما در دل دارند حرز و حصنشان است ، آنها اگر در لجه درياهاي بي‏كران و يا وسط بيابانهاي بي سر و ته و يا در بين درندگان و گرگان و دشمنان جني و انسي قرار گيرند از خطر آنها ايمنند ، به خاطر اينكه ولايت ما را در دل دارند ، پس بر تو باد كه به خداي عز و جل اعتماد كني و ولايت خود را نسبت به امامان طاهرينت خالص گرداني ، آن وقت هر جا كه خواستي برو ، و هر چه خواستي بكن ، ( تا آخر حديث ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :119


و سپس در آخر او را دستور مي‏دهد به خواندن مقداري از قرآن و دعا ، تا به اين وسيله نحوست و شومي را از خود دفع نموده ، به دنبال هر هدفي مي‏خواهد برود .


و در خصال به سند خود از محمد بن رياح فلاح روايت آورده كه گفت : من امام ابو ابراهيم موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) را ديدم كه روز جمعه حجامت مي‏كرد ، عرضه داشتم : فدايت شوم ، چرا روز جمعه حجامت مي‏كنيد ؟ فرمود : من آية الكرسي خوانده‏ام ، تو هم هر وقت خونت هيجان يافت چه شب باشد و چه روز آية الكرسي بخوان و حجامت كن .


باز در خصال به سند خود از محمد بن احمد دقاق روايت كرده كه گفت : نامه‏اي به امام ابو الحسن دوم (عليه‏السلام‏) نوشتم ، و از مسافرت در روز چهارشنبه آخر ماه پرسيدم ، در پاسخم نوشتند : كسي كه در چهارشنبه آخر ماه علي رغم اهل طيره ( و خرافه‏پرستان ) مسافرت كند ، از هر آفتي ايمن خواهد بود ، و از هر گزندي محفوظ مانده ، خدا حاجتش را هم بر مي‏آورد .


همين شخص نوبتي ديگر نامه به آن جناب نوشته از حجامت در چهارشنبه آخر ماه پرسيد ، و امام (عليه‏السلام‏) در پاسخش نوشته است : هر كس علي رغم اهل طيره ( كه به نفوس معتقدند و مي‏گويند : النفوس كالنصوص ) حجامت كند ، خداوند از هر آفتي عافيتش داده ، از هر گزندي حفظش مي‏كند ، و محل حجامتش كبود هم نمي‏شود اين جمله اشاره است به رد پاره‏اي از روايات كه در آنها آمده : هر كس در روز چهارشنبه آخر ماه و يا هر چهارشنبه حجامت كند محل حجامتش كبود مي‏شود و خلاصه عفونت پيدا مي‏كند و در بعضي ديگر آمده كه ترس آن هست كه محل حجامتش عفونت پيدا كند ) .


و در معناي اين حديث روايتي است كه در تحف العقول آمده ، كه حسين بن مسعود گفت : روزي خواستم به حضور ابي الحسن امام هادي (عليه‏السلام‏) شرفياب شوم ، در آن روز هم انگشتم به سنگ خورد ، و هم سواره‏اي به سرعت از من گذشت ، و به شانه‏ام زد و شانه‏امصدمه ديد ، و هم اينكه وقتي مي‏خواستم وارد شوم از بس شلوغ بود لباسم را پاره كردند ، با خود گفتم : خدا مرا از شرت حفظ كند چه روز شومي هستي ، و چون شرفياب شدم حضرت فرمود : اي حسن اين چه پنداري است ؟ تو كه همواره دور و بر ما هستي نبايد گناهت را گردن كسي كه بيگناه است بگذاري .



ترجمة الميزان ج : 19ص :120


امام با اين گفتار خود عقل مرا بيدار كرد ، و فهميدم كه خطا رفته‏ام ، عرضه داشتم : اي مولاي من ، از خدا برايم طلب مغفرت كن ، فرمود : اي حسن روزها چه گناهي دارند كه شما هر وقت به كيفر اعمالتان مي‏رسيد آنناراحتي را به گردن روز گذشته ، آن روز را روزي شوم مي‏خوانيد ؟ عرضه داشتم : من به نوبه خود از اين گناه و خطا براي ابد استغفار مي‏كنم ، و همين توبه من است يا بن رسول الله .


فرمود : اين تنها كافي نيست كه شما از تفال به ايام دست برداريد و سودي به حالتان ندارد ، چون خدا شما را از اين جهت عقاب مي‏كند كه ايام را به جرمي مذمت كنيد كه مرتكب نشده‏اند ، اي حسن تا حالا متوجه اين معنا نشده‏اي كه اين خداي تعالي است كه ثواب و عقاب در دست او است ، و اوست كه ثواب و عقاب بعضي از كارها را فوري و در همين دنيا داده ، و ثواب و عقاب بعضي ديگر را در آخرت مي‏دهد ؟ عرضه داشتم : بله اي مولاي من ، فرمود : هيچ وقت تندروي نكنيد ، و براي ايام هيچ دخالتي در حكم خداي تعالي قائل مشويد ، عرضه داشتم : چشم اي مولاي من .


و از روايات قبلي هم - كه نظايري دارد - استفاده مي‏شود كه ملاك در نحوست ايام نحس صرفا تفال زدن خود مردم است ، چون تفال و تطير اثري نفساني دارد ، كه بيانش مي‏آيد ، ان شاء الله .


و اين روايات در مقام نجات دادن مردم از شر تفال ( و نفوس ) است ، مي‏خواهد بفرمايد اگر قوت قلبت به اين حد هست كه اعتنايي به نحوست ايام نكني كه چه بهتر، و اگر چنين قوت قلبي نداري دست به دامن خدا شو ، و قرآني بخوان و دعايي بكن .


بعضي از علما آن رواياتي را كه نحوست بعضي از ايام را مسلم گرفته حمل بر تقيه كرده‏اند ، و خيلي هم بعيد نيست ، براي اينكه تفال به زمانها و مكانها و اوضاع و احوال ، و شوم دانستن آنها از خصايص عامه است ، كه خرافاتي بسيار نزد عوام از امت‏ها و طوايف مختلف آنان يافت مي‏شود ، و از قديم الايام تا به امروز اين خرافات در بين مردمان مختلف رايج بوده ، و حتي در بين خواص از اهل سنت در صدر اول اسلام رواياتي بوده كه آنها را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نسبت مي‏دادند ، در حالي كه احدي جرأت نكرده آنها را رد كند ، همچنان كه در كتاب مسلسلات به سند خود از فضل بن ربيع روايت كرده كه گفت : روزي با مولايم مامون بودم ، خواستيم به سفري برويم ، چون روز چهارشنبه بود مامون گفت امروز سفر كردن مكروه است ، زيرا من از پدرم رشيد شنيدم مي‏گفت : از مهدي شنيدم كه مي‏گفت ، از


ترجمة الميزان ج : 19ص :121


منصور شنيدم مي‏گفت ، از پدرم محمد بن علي شنيدم مي‏گفت ، من از پدرم علي شنيدم مي‏گفت ، من از پدرم عبد الله بن عباس شنيدم مي‏گفت ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم مي‏فرمود : آخرين چهارشنبه هر ماه روز نحسي است مستمر .


و اما رواياتي كه دلالت دارد بر سعادت ايامي از هفته و يا غير هفته ، توجيه آنها نيز نظير اولين توجيهي است كه قبلا در اخبار داله بر نحوست ايام بدان اشاره كرديم ، براي اينكه در اين گونه روايات سعادت آن ايام و مبارك بودنش را چنين تعليل كرده كه چون در فلان روز حوادثي متبرك رخ داده ، حوادثي كه از نظر دين بسيار مهم و عظيم است ، مانند ولادت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و بعثتش ، همچنان كه روايت شده كه خود آن جناب دعا كرد و عرضه داشت : بار الها روز شنبه و پنجشنبه را از همان صبح براي امتم مبارك گردان .


و نيز روايت شده كه خداي تعالي آهن را در روز سه‏شنبه براي داوود نرم كرد .


و اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روز جمعه به سفر مي‏رفت .


و اينكه كلمه أحد - يكشنبه يكي از اسماي خداي تعالي است .


پس از آنچه گذشت هر چند طولاني شد اين معنا روشن گرديد كه اخباري كه در باره نحوست و سعادت ايام وارد شده بيش از اين دلالت ندارد كه اين سعادت و نحوست به خاطر حوادثي ديني است ، كه بر حسب ذوق ديني و يا بر حسب تاثير نفوس يا در فلان روز ايجاد حسن كرده ، و يا باعث قبح و زشتي آن شده ، و اما اينكه خود آن روز و يا آن قطعه از زمان متصف به ميمنت و يا شئامت شود ، و تكوينا خواص ديگري داشته باشد ، كه ساير زمانها آن خواص را نداشته باشد ، و خلاصه علل و اسباب طبيعي و تكويني آن قطعه از زمان را غير از ساير زمانها كرده باشد از آن روايات بر نمي‏آيد ، و هر روايتي كه بر خلاف آنچه گفتيم ظهور داشته باشد ، بايد يا حمل بر تقيه كرد و يا به كلي طرح نمود .


2 - در سعادت و نحوست كواكب :


در اين فصل راجع به اين مطلب بحث مي‏كنيم كه آيا اوضاع كواكب آسماني در سعيد بودن و يا نحس بودن حوادث زمين تاثير دارند يا خير ؟


ترجمة الميزان ج : 19ص :122


و گفتار در اين بحث از نظر عقل همان گفتاري است كه در مساله سعادت و نحوست ايام گذشت ، در اينجا نيز راهي براي اقامه برهان بر هيچ طرف نداريم ، نه مي‏توانيم با برهان ، سعادت خورشيد و مشتري و قران سعدين را اثبات كنيم ، و نه نحوست مريخ و قران نحسين و قمر در عقرب را ، ( و نه نفي اينها را) .


بله منجمين قديم هند معتقد بودند كه حوادث زمين ارتباطي با اوضاع سماوي دارند ، و به طور مطلق چه ثوابت آسمان و چه سياراتش در وضع زمين اثر دارند .


و بعضي ديگر از منجمين غير هند اين ارتباط را تنها ميان اوضاع سيارات هفتگانه آن روز و حوادث زمين قائل بودند ، نه ثوابت ، و آنگاه براي اوضاع مختلف آنها آثاري شمرده‏اند كه به آنها احكام نجوم مي‏گويند ، كه هر يك از آن اوضاع پيش آيد مي‏گويند به زودي در زمين چنين و چنان مي‏شود .


و همين منجمين در باره خود ستارگان اختلاف كرده‏اند : بعضي گفته‏اند : اين اجرام موجوداتي هستند داراي نفوسي زنده ، و داراي اراده ، و كارهايي كه مي‏كنند به عنوان يك علت فاعلي مي‏كنند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : اجرامي هستند بدون نفس ، وليدر عين حال هر اثري كه از خود بروز مي‏دهند به عنوان يك علت فاعلي بروز مي‏دهند .


بعضي ديگر گفته‏اند : اصلا علت فاعلي آثار خود نيستند ، بلكه زمينه فراهم ساز فعل خدايند و فاعل حوادث خداي تعالي است .


جمعي ديگر گفته‏اند : كواكب و اوضاع آن صرفا علامتهايي هستند براي حوادث ، و اما خود آنها هيچ‏كاره‏اند ، و حوادث نه فعل آنها است و نه آنها زمينه چين فعل خدا در آن حوادثند .


بعضي هم گفته‏اند : اصلا هيچ ارتباطي ميان اوضاع كواكب و حوادث زميني نيست ، حتي آن اوضاع علامت حدوث آن حوادث هم نيستند ، بلكه عادت خدا بر اين جاري شده كه فلان حادثه زميني را مقارن با فلان وضع آسماني پديد آورد .


و هيچ يك از اين احكام كه گفته شد دائمي و عمومي نيست ، و چنان نيست كه در هنگام پديد آمدن فلان وضع آسماني بتوان حكم قطعي كرد به اينكه فلان حادثه زميني حادث مي‏شود ، گاهي اين پيشگوييها درست در مي‏آيد ، و گاهي هم دروغ مي‏شود ، و ليكن داستانهاي عجيب و حكايات غريبي كه از استخراجات اين طائفه به ما رسيده ، اين معنا را مسلم مي‏كند كه چنان هم نيست كه ميان اوضاع آسماني و حوادث زميني هيچ رابطه‏اي نباشد ، بلكه رابطه جزئي هست ، اما همانطور كه گفتيم رابطه جزئي ، نه رابطه صد در صد ، و اتفاقا در رواياتي هم كه از ائمه معصومين (عليهم‏السلام‏) در اين باب آمده ، اين مقدار تصديق شده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :123


بنا بر اين ، نمي‏توان حكم قطعي كرد به اينكه فلان كوكب يا فلان وضع آسماني سعد است يا نحس ، و اما اصل ارتباط حوادث زميني با اوضاع آسماني را هيچ دانشمند اهل بحثي نمي‏تواند انكارش كند ، و اين مقدار ، از نظر دين ضرري به جايي نمي‏رساند حال چه اينكه بگويند اين اجرام داراي نفس ناطقه هم هستند ، يا اين را نگويند ، علي اي حال با هيچ يك از ضروريات ديني مخالفت ندارد .


مگر اينكه كسي توهم كند كه اعتقاد به چنين تاثيري شرك است ، چون در حقيقت كسي كه ستارگان را در پديد آوردن حوادث زمين مؤثر مي‏داند آنها را خالق آن حوادث مي‏شمارد ، و مي‏تواند خلقت حوادث را منتهي به خداي تعالي نسازد .


ليكن اين توهم صحيح نيست ، چون احدي چنين حرفي نزده ، حتي وثني مذهبان از صابئه كه كواكب را مي‏پرستند چنين ادعايي نكرده‏اند .


ممكن است كسي اشكال كند كه وقتي ستارگان پديد آورنده حوادث زمينند پس در حقيقت مدبر نظام كون و مستقل در تدبير آن هستند ، در نتيجه داراي ربوبيت هستند ، كه خود مستوجب معبوديت نيز هست ، و اين همان شرك در پرستش است ، كه صابئه ستاره‏پرست بر آنند .


و اما روايات وارده در اينكه اوضاع ستارگان در سعادت و نحوست اثر دارند و يا ندارند بسيار زياد و بر چند قسمند : بعضي از آن روايات به ظاهرش مساله سعادت و نحوست را پذيرفته ، مانند روايتي كه صاحب رسالة الذهبيه در كتاب خود از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) نقل كرده ، كه فرمود : بدان كه جماع با زنان در وقتي كه قمر در برج حمل ( فروردين ) و يا برج دلو ( بهمن ) است بهتر است ، و از آن بهتر وقتي است كه قمر در برج ثور ( ارديبهشت ) باشد ، كهشرف قمر است .


و در بحار از نوادر و او به سند خود از حمران از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : كسي كه مسافرت و يا ازدواج كند ، در حالي كه قمر در عقرب باشد ، هرگز خوبي نخواهد ديد ( تا آخر حديث) .


و ابن طاووس در كتاب نجوم از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : مسافرت كردن در هر ماه وقتي كه قمر در محاق است ، و همچنين وقتي كه در عقرب است خوب


ترجمة الميزان ج : 19ص :124


نيست .


و ممكن است امثال اين روايات را حمل كنيم بر تقيه كه البته ديگران هم اينطور حمل كرده‏اند ، و نيز ممكن استحمل شود بر مقارنه اين اوقات با تفالي كه عامه مي‏زنند ، همچنان كه عده‏اي از روايات نيز به آن اشعار دارد ، چون در آن روايات دستور داده‏اند براي دفع نحوست صدقه دهيد ، مانند روايتي كه راوندي به سند خود از موسي بن جعفر از پدرش از جدش نقل كرده كه در حديثي فرمود : در هر صبحگاه به صدقه‏اي تصدق ده تا نحوست آن روز از تو بر طرف شود ، و در هر شامگاه به صدقه‏اي تصدق ده تا نحوست آن شب از تو دور گردد ، ( تا آخر حديث) .


ممكن هم هست بگوييم : اين روايات نظر به ارتباط خاص دارد كه بين وضع آسمان و حادثه زميني به نحو اقتضا هست ، نه به نحو عليت .


دسته دوم از روايات آن رواياتي است كه به كلي تاثيرات نجوم در حوادث را انكار و تكذيب نموده و به شدت از اعتقاد بدان و نيز اشتغال به علم نجوم نهي مي‏كند ، مانند كلام امير المؤمنين در نهج البلاغه كه مي‏فرمايد : و المنجم كالكاهن و الكاهن كالساحر و الساحر كالكافر و الكافر في النار .


و از اخباري ديگر بر مي‏آيد كه آن را تصديق كرده ، و اجازه داده كه در نجوم نظر كنند و فرموده‏اند : نهي از اشتغال به علم نجوم براي اين است كه مبادا كسي آنها را مستقل در تاثير بپندارد ، و كارش منجر به شرك شود .


دسته سوم از آن روايات ، احاديثي است كه دلالت دارد بر اينكه نجوم در جاي خود حق است چيزي كه هست اندك از اين علم فايده ندارد و زيادش هم به دست كسي نمي‏آيد ، همچنان كه در كافي به سند خود از عبد الرحمان بن سيابه روايت كرده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : فدايت شوم ، مردم مي‏گويند تحصيل علم نجوم حلال نيست ، و من اين علم را دوست مي‏دارم ، اگر به راستي مضر به دين من است ، دنبالش نروم ، چون مرا به چيزي كه مضر به دينم باشد حاجتي نيست ، و اگر مضر به دينم نيست بفرما ، كه به خدا قسم خيلي به آن علاقه‏مندم ، و خيلي اشتهاي تحصيل آن را دارم ؟ فرمود : اينطور كه مردم


ترجمة الميزان ج : 19ص :125


مي‏گويند نيست ، نجوم ضرري به دينت نمي‏زند ، آنگاه فرمود : ليكن شما مي‏توانيد مختصري از اين علم را به دست آوريد و يك قسمت از آن را تحصيل كنيد ، كه تازه زياد همان قسمت را هم نمي‏توانيد به دست آوريد ، و اندكش هم به دردتان نمي‏خورد ( تا آخر حديث) .


و در بحار از كتاب نجوم ابن طاووس از معاوية بن حكيم از محمد بن زياد از محمد بن يحيي خثعمي روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از علم نجوم پرسيدم ، كه آياحق است يا نه ؟ فرمود : بله حق است .


عرضه داشتم : آيا در روي زمين كسي را سراغ داريد كه اين علم را دارا باشد ؟ فرمود : بله ، در روي زمين كسي هست كه آن را مي‏داند .


و در عده‏اي از روايات آمده كه كسي به جز يك خانواده هندي و خانواده‏اي از عرب از آن آگهي ندارد .


و در بعضي از آن روايات به جاي خانواده‏اي از عرب خانواده‏اي از قريش آمده .


و اين روايات مطلب سابق ما را تاييد مي‏كند كه گفتيم بين اوضاع كواكب و حوادث زمين ارتباطي جزئي هست .


بله در بعضي از اين روايات آمده كه خداي تعالي مشتري را به صورت مردي به زمين فرستاد ، و او در زمين به مردي از عجم ( غير عرب ) برخورد ، و علم نجوم را به او تعليم كرد ، تا آنجا كه پنداشت كه كاملا فرا گرفته ، بعد از او پرسيد : حالا ببين مشتري كجا است ؟ آن مرد گفت : من ستاره مشتري را در فلك نمي‏بينم ، و نمي‏دانم كجا است ، مشتري فهميد كه او درست نياموخته او را عقب زد ، و دست مردي از هند را گرفته علم نجوم را به او تعليم داد ، تا جايي كه پنداشت كاملا ياد گرفته ، آنگاه پرسيد : حالا بگو ببينم مشتري كجا است ؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر اينكه مشتري خود تو هستي ، همين كه اين را گفت صيحه‏اي زد و مرد ، و علم او به اهل‏بيتش به ارث رسيد ، و علم نجوم در آن خانواده است .


ولي اين روايت خيلي شباهت دارد به روايات جعلي .


در تفال خوب و بد :


و اين تفال را كه اگر خير باشد تفال ، و اگر شر باشد تطير مي‏خوانند ، عبارت است از استدلال به يكي از حوادث به حادثه‏اي ديگر ، كه بعدا پديد


ترجمة الميزان ج : 19ص :126


مي‏آيد ، و در بسياري از مواردش مؤثر هم واقع مي‏شود ، و آنچه را كه انتظارش دارند پيش مي‏آيد ، چه خير و چه شر ، چيزي كه هست فال بد زدن مؤثرتر از فال خير زدن است ( و اين تاثير مربوط به آن چيزي كه با آن فال مي‏زنند نيست ، مثلا صداي كلاغ و جغد نه اثر خير دارد و نه اثر شر بلكه ) ، اين تاثير مربوط است به نفس فال زننده ، حال ببينيم در شرع در باره اين مطلب چه آمده ؟ قبل از اين رسيدگي بايد بگوييم كه : اسلام بين فال خوب و فال بد فرق گذاشته ، دستور داده مردم همواره فال نيك بزنند ، و از تطير يعني فال بد زدن نهي كرده ، و خود اين دستور شاهد بر همان است كه گفتيم اثري كه در تفال و تطير مي‏بينيم مربوط به نفس صاحب آن است .


اما در باره تفال در رواياتش اين جمله از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده كه فرموده : تفالوا بالخير تجدوه - همواره فال نيك بزنيد تا آن را بيابيد .


و نيز از آن بزرگوار نقل شده كه بسيار تفال مي‏زده ، همچنان كه در داستان حديبيه ديديم كه وقتي سهيل بن عمرو از طرف مشركين مكه آمد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : حالا ديگر امر بر شما سهل و آسان شد .


و نيز در داستان نامه نوشتنش به خسرو پرويز آمده كه وي را دعوت به اسلام كرد ، و او نامه آن جناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتي خاك براي آن حضرت فرستاد ، حضرت همين عمل را به فال نيك گرفت و فرمود : به زودي مسلمانان خاك او را مالك مي‏شوند و اين گونه تفال‏ها را در بسياري از مواقفش داشته .


و اما تطير و فال بد زدن را در بسياري از موارد ، قرآن كريم از امت‏هاي گذشته نقل كرده كه آن امت‏ها به پيامبر خود گفتند ما تو را شوم مي‏دانيم ، و فال بد به تو مي‏زنيم و به همين جهت به تو ايمان نمي‏آوريم ، و آن پيامبر در پاسخشان گفته كه : تطير ، حق را ناحق و باطل را حق نمي‏كند و كارها همه به دست خداي سبحان است ، نه به دست فال ، كه خودش مالك خودش نيست تا چه رسد به اينكه مالك غير خودش باشد و اختيار خير و شر و سعادت و شقاوت ديگران را در دست داشته باشد ، از آن جمله فرموده : قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليم قالوا طائركم معكم يعني آن چيزي كه شر را به سوي


ترجمة الميزان ج : 19ص :127


شما مي‏كشاند با خود شما است نه با ما ، و نيز فرموده : قالوا اطيرنا بك و بمن معك قال طائركم عند الله يعني آن چيزي كه خير و شر شما به وسيله آن به شما مي‏رسد نزد خداست ، و اين خداست كه در ميان شما تقدير مي‏كند آنچه را كه مي‏كند ، نه من و نه اين همراه من ، ما مالك هيچ چيزي نيستيم .


اين چند شاهد از قرآن كريم بود .


و اما در روايات اخبار بسيار زيادي در نهي از آن و اينكه براي دفع شومي آن بي‏اعتنايي نموده و به خدا توكل كنيد ، و به دعا متوسل شويد ، رسيده ، و اين روايات نيز بيان گذشته ما را تاييد مي‏كند ، كه گفتيم : تاثير تفال و تطير مربوط به نفس صاحب آن است ، از آن جمله در كافي به سند خود از عمرو بن حريث روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : طيره و فال بد زدن را اگر سست بگيري و به آن بي‏اعتنا باشي و چيزي نشماري سست مي‏شود ، و اگر آن را محكم بگيري محكم مي‏گردد .


پس دلالت اين حديث بر اينكه فال چيزي نيست هر چه هست اثر نفس خود آدمي است بسيار روشن است .


و نظير اين روايت حديثي است كه از طرق اهل سنت نقل شده كه فرمود : سه چيز است كه احدي از آن سالم نيست ، يكي طيره است ، و دوم حسد و سوم ظن.


پرسيدند : پس ما بايد چه كار كنيم ؟ فرمود : وقتي فال بد زدي بي‏اعتنايي كن و برو ، و چون دچار حسد شدي در درون بسوز ولي ترتيب اثر عملي مده و ظلم مكن ، و چون ظن بد به كسي بردي در پي تحقيق برميا ، ( و يا ظن خودت را مپذير) .


و نيز در اين معنا روايت كافي است كه از قمي از پدرش از نوفلي از سكوني از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده كه فرمود : رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : كفاره


ترجمة الميزان ج : 19ص :128


فال بد زدن توكل به خداست تا آخر حديث ) و جهتش روشن است ، براي اينكه معناي توكل اين است كه تاثير امر را به خداي تعالي ارجاع دهي ، و تنها او را مؤثر بداني ، و وقتي چنين كردي ديگر اثري براي فال بد نمي‏ماند تا از آن متضرر شوي .


و در معناي اين حديث روايتي است كه از طرق اهل سنت نقل شده ، و به طوري كه در كتاب نهايه ابن اثير آمده فرموده : طيره شرك است ، و هيچ يك از ما خالي از طيره نيستيم ، و ليكن خداي تعالي اثر آن را به وسيله توكل خنثي مي‏كند .


و باز در معناي حديث سابق روايتي است كه از موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : آنچه براي مسافر در راه سفرش شوم است هفت چيز است : 1 - اينكه كلاغي از طرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - اينكه سگي جلو او در آيد و دم خود افراشته باشد


3 - اينكه گرگي گرسنه و درنده در روي او زوزه بكشد ، در حالي كه روي دم نشسته باشد ، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند كند و بخواباند 4 - اينكه آهويي پيدا شود ، و از طرف راست او به طرف چپش بگريزد 5 - اينكه جغدي بانگ بر آورد 6 - اينكه زني با موي جو گندمي در برابرش قرار گيرد و چشمش بصورتش افتد 7 - اينكه الاغ عضبان يعني گوش بريده ( و يا بيني بريده ) اي ببيند ، پس اگر از ديدن اينها در دل احساس دلواپسي كرد بگويد : اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد في نفسي - پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مي‏كنم به تو پناه مي‏برم كه اگر اين را بگويد از شر آن محفوظ مي‏ماند .


و اين خبر آنطور كه در بحار الانوار آمده به همان عبارت در كافي و خصال و محاسن و فقيه نيز آمده ، ولي با عبارتي كه ما نقل كرديم در بعضي از نسخه‏هاي فقيه آمده است .


بحث ديگري هست كه آن نيز ملحق به اين بحث‏هايي است كه گذشت و همه حرفهايي كه زده شد در آن بحث نيز مي‏آيد ، و آن بحث از ساير اموري است كه در نظر عامه


ترجمة الميزان ج : 19ص :129


مردم ، شوم و نحس است ، مانند شنيدن يكبار عطسه در هنگام تصميم گرفتن بر كاري از كارها ، و در روايات از تطير به آنها نهي شده ، و دستور داده‏اند كه در برخورد با آنها به خدا توكل كنيد ، و روايات اين امور در ابواب مختلفي متفرق است ، مثلا در حديثي نبوي كه از طريق شيعه و سني نقل شده آمده كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : عدوي ، طيره ، هامه ، شوم ، صفر ، رضاع بعد از فصال ، تعرب بعد از هجرت ، روزه از سخن در يك شبانه روز ، طلاق قبل از نكاح ، عتق قبل از ملك و يتيمي بعد از بلوغ ، در اسلام نيست .


و مراد از عدوي سرايت مرضهاي مسري مانند جرب ، وبا ، آبله و امثال آن است ، چون كلمه عدوي مانند كلمه اعداء مصدر و به معناي تجاوز است ، و منظور از اينكه فرموده : عدوي در اسلام نيست ، به طوري كه از مورد روايت استفاده مي‏شود اين است كه : ما خود واگيري را عامل مستقل بيماري بدانيم ، به طوري كه خداي تعالي و مشيت او در آن هيچ دخالتي نداشته باشد .


و مراد از هامه يك اعتقاد خرافي در بين مشركين و اهل جاهليت است كه معتقد بودند اگر كسي كشته شود روحش به شكل مرغي در مي‏آيد ، و در قبر او لانه مي‏كند ، و همواره مي‏نالد ، و از عطش شكوه مي‏كند ، تا انتقامش را از قاتلش بگيرند .


و مراد از صفر ، سوت زدن در هنگام آب دادن به حيوان است ، و رضاع بعد از فصال يعني طفل را بعد از آنكه از شير گرفتند دوباره شيرخوارش كنند .


و تعرب بعد از هجرت به معناي بازگشتن به زندگي بدوي است بعد از آنكه از آنجا مهاجرت كرده ( و اين كنايه است از كفر بعد از اسلام) .


كذبت ثمود بالنذر در كلمه نذر سه احتمال هست : احتمال اول اينكه : به قول بعضي‏ها مصدر باشد كه در اين صورت معناي آيه اين مي‏شود كه : قوم ثمود انذار پيامبرشان صالح (عليه‏السلام‏) را تكذيب كردند .


احتمال دوم اينكه : جمع نذير باشد ، البته نذير به معناي منذر ، كه در اين صورت معنا چنين مي‏شود : قوم ثمود همه منذران يعني همه انبيا را تكذيب كردند ، چون تكذيب يك پيامبر تكذيب همه انبيا است ، به خاطر اينكه رسالت همه يكي است ، و اختلافاتي در رسالت آنان


ترجمة الميزان ج : 19ص :130


نيست و بنا بر اين ، آيه مورد بحث در معناي آيه كذبت ثمود المرسلين خواهد بود .


احتمال سوم اينكه : جمع نذير به معناي انذار باشد ، كه برگشت آن به يكي از دو معناي قبلي خواهد بود ، زيرا در اين صورت يا آيه را معنا مي‏كنيم به اينكه ثمود انذارهاي صالح را تكذيب كردند ، كه اين همان معناي اول است .


و يا مي‏گوييم : قوم ثمود انذار صالح و انذار آن پيامبر ديگر و آن ديگر و بالأخره انذارهاي همه انبيا را تكذيب كردند ، كه در اين صورت همان معناي دوم خواهد بود .


فقالوا ا بشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفي ضلال و سعر اين جمله تفريع و نتيجه‏گيري از تكذيب در جمله قبلي است ، و كلمه سعر جمع سعير به معناي آتش شعله‏ور است ، احتمال هم دارد به معناي جنون باشد ، و اين احتمال با سياق مناسب‏تر است ، و ظاهرا مراد از كلمه واحد واحد عددي باشد ، و معناي آيه اين است كه : قوم ثمود پيامبر خود صالح را تكذيب كرده ، گفتند : آيا بشري را كه از نوع خود ما يك نفر تك و تنها است ، نه نيرويي دارد و نه جمعيتي با او است ، پيروي كنيم ؟ راستي اگر كار ما بدينجا بكشد خيلي بيچاره هستيم ، و به ضلالتي عجيب و جنوني غريب دچار گشته‏ايم .


در نتيجه اين سخن توجيهي است از قوم ثمود براي پيروي نكردن از صالح ، و از آن بر مي‏آيد كه قوم نامبرده عادت كرده بودند از كسي پيروي كنند كه مانند ملوك و اعاظم قوم داراي نيرو و جمعيت باشند و صالح كه يك نفر بي‏عده و عده بود ايشان را دعوت مي‏كرد به اينكه او را اطاعت كنند ، و اطاعت عظما و بزرگان خود را رها سازند ، همچنان كه همين معنا را در جاي ديگر از قول خود صالح (عليه‏السلام‏) حكايت كرده كه گفت : فاتقوا الله و اطيعون و لا تطيعوا امر المسرفين .


و اگر كلمه واحد را به معناي واحد نوعي بگيريم ، معناي آيه چنين مي‏شود : آيا بشري را كه خود يكي از ما است ، يعني او نيز مثل ما و از نوع ما است پيروي كنيم ؟ كه در اين صورت آيه بعدي مفسر اين آيه مي‏شود .


ء القي الذكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر اين استفهام نيز مانند استفهام سابق انكاري است ، و معناي آيه اين است كه : آيا از ميان همه ما وحي تنها بر او نازل شده ، و او به اين امتياز مختص گشته ، با اينكه هيچ فضيلتي


ترجمة الميزان ج : 19ص :131


بر ما ندارد ؟ نه ، چنين چيزي هرگز شدني نيست ، و اينكه تعبير به القاء ذكر كرد ، و نفرمود ا انزل الذكر عليه و يا تعبيري نظير آن ، براي اين بوده كه بفهماند چطور يك مرتبه و به عجله چنين شد - اينطور گفته‏اند .


احتمال هم دارد منظور اين نباشد كه چرا او به چنين خصيصه‏اي اختصاص يافته ، بلكه منظور اين باشد كه چرا ما مثل او مورد وحي قرار نگيريم ؟ وقتي بنا باشد كه وحي به يك انسان كه مانند ساير انسانها است ممكن باشد ، بايد نزول آن بر همه جايز و ممكن باشد ، پس چه معنا دارد كه تنها بر او چيزي نازل شود ، كه مي‏تواند بر همه نازل گردد ، در نتيجه آيه شريفه نظير آيه در سوره شعراء است ، كه مي‏فرمايد : ما انت الا بشر مثلنا .


بل هو كذاب أشر - كذاب يعني دروغ‏پرداز ، و أشر يعني پر افاده و متكبر .


مي‏گويند : او مي‏خواهد بدين وسيله بر ما بزرگي كند .


سيعلمون غدا من الكذاب الاشر اين جمله حكايت كلام خداي تعالي است به صالح (عليه‏السلام‏) همانطور كه دو آيه بعد هم دنبال همين كلام است .


و منظور از كلمه غد - فردا عاقبت است ، ( مثل اينكه به فارسي هم مي‏گوييم فردا كه پير شدي چنين و چنان مي‏شود در عربي هم مي‏گويند با امروز فردايي است ) و خداي تعالي در اين جمله اشاره مي‏كند به عذابي كه به زودي بر آنان نازل مي‏شود ، و آن وقت به عيان مي‏دانند كه كذاب و أشر ، صالح است يا ايشان ؟ ! انا مرسلو الناقة فتنة لهم فارتقبهم و اصطبر اين آيه در مقام تعليل همان خبري است كه داد ، و فرمود : به زودي عذاب بر آناننازل مي‏شود ، و مفاد اين تعليل اين است كه : اينكه گفتيم به زودي عذاب بر ايشان نازل مي‏شود ، علتش اين است كه ما بنا داريم چنين و چنان كنيم ، و كلمه فتنه به معناي امتحان و ابتلاء است .


و معناي آيه اين است كه : ما - بر طريقه اعجاز - و به عنوان امتحان ايشان ، ماده شتري را كه درخواست كرده‏اند خواهيم فرستاد ، ايشان را منتظر بگذار ، و بر آزار و اذيتشان صبر كن .



ترجمة الميزان ج : 19ص :132


و نبئهم ان الماء قسمة بينهم كل شرب محتضر ضمير جمع اولي به قوم ثمود و ناقه هر دو بر مي‏گردد ، و اگر نفرمود : نبئهمااز باب غلبه دادن جانب قوم بوده ، و كلمه قسمت به معناي مقسوم است ، و كلمه شرب به معناي سهمي از نوشيدن آب است .


و معناي آيه اين است كه : به قوم خود خبر بده كه بعد از آنكه ما ناقه را فرستاديم آب محل بين قوم و بين ناقه تقسيم شده است ، هر يك از دو طرف از سهم خودش بهره بگيرد ، مردم در هنگام شرب خود بر سر آب حاضر شوند ، و ناقه هم در هنگام شرب خودش حاضر شود ، و در اين باره در جاي ديگر فرموده : قال هذه ناقة لها شرب و لكم شرب يوم معلوم .


فنادوا صاحبهم فتعاطي فعقر منظور از صاحب قوم ثمود ، همان شخصي است كه ناقه راكشت ، و كلمه تعاطي كه مصدر فعل تعاطي است به معناي دست بكار شدن است .


و معناي آيه اين است كه : قوم ثمود قاتل ناقه را صدا زدند ، پس او دست بكار شد ، و ناقه را پي كرد و كشت .


فكيف كان عذابي و نذر انا ارسلنا عليهم صيحة واحدة فكانوا كهشيم المحتظر كلمه محتظر به معناي صاحب حظيره است ، يعني چهار ديواري كه براي دامداري ساخته مي‏شود ( و به زبان فارسي آن را قلعه و يا بهاربند گويند ) و هشيم محتظر درختهاي خشكيده و مانند آن است ، كه صاحب حظيره آن را براي مصرف كردن در قلعه خود جمع مي‏كند .


و معناي آيه روشن است ، مي‏فرمايد فقط يك صيحه بر آنان فرستاديم ، و همگي مانند چوب خشك رويهم ريختند .


و لقد يسرنا ... تفسير اين آيه گذشت .


كذبت قوم لوط بالنذر تفسير اين آيه نيز در نظير آن گذشت .



ترجمة الميزان ج : 19ص :133


انا ارسلنا عليهم حاصبا الا ال لوط نجيناهم بسحر كلمه حاصب به معناي بادي است كه با خود ، ريگ و سنگ بياورد ، و مراد از آن ، بادي است كه بر قوم لوط مسلط شد ، و سجيل منضود بر سر آنان ريخت .


در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه سحر زماني كه نكره باشد ( و با تنوين استعمال شود ) به معناي سحري از سحرها است ، در اينحال گفته مي‏شود رأيت زيدا سحرا من الاسحار - من زيد را در سحري از سحرها ديدم ولي هنگامي كه منظورت از آن سحر همين امروز باشد ( بدون تنوين استعمال مي‏شود ) مثلا مي‏گويي أتيته بسحر و أتيته سحر .


و معناي آيه روشن است .


نعمة من عندنا كذلك نجزي من شكر كلمه نعمة مفعول له براي فعل نجيناهم است ، و معني مجموع فعل و مفعولش اين است كه : ما ايشان را نجات داديم ، براي اينكه اين نجات نعمتي باشد از ناحيه ما ، نعمتي كه ايشانرا بدان اختصاص داديم ، چون ايشان نسبت به ما شاكر بودند ، و جزاي شكر در درگاه ما نجات است .


و لقد انذرهم بطشتنا فتماروا بالنذر ضمير فاعلي در جمله أنذرهم به لوط بر مي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه : لوط ايشان را انذار كرد .


و كلمه بطشه به معناي گرفتن و دستگير كردن با شدت است ، و كلمه تماري كه مصدر فعل تماري است به معناي اصرار بر جدال ، و طرف را به شك انداختن است ، و كلمه نذر به معناي انذار است .


و معناي آيه اين است كه : سوگند مي‏خورم كه لوط قوم خود را از دستگير كردن به شدت ما زنهار داد ، ولي آنها با وي در انذار و زنهارش مجادله كردند .


و لقد راودوه عن ضيفه فطمسنا اعينهم فذوقوا عذابي و نذر منظور از مراوده قوم لوط از ميهمانان او اين است كه از او خواسته‏اند ميهمانان خود را كه همان فرشتگان باشند تسليم ايشان كند ، و منظور از طمس ديدگان ايشان محو ديدگان ايشان است ، و در جمله فذوقوا ... التفاتي از غيبت به خطاب شده ، چون در اول آيه قوم لوط غايب فرض شده بودند ، و در اين جمله روي سخن به خود آنان كرده ، مي‏فرمايد : پس بچشيد عذاب مرا ، و غرض از اين التفات اين بوده كه بيشتر توبيخشان كرده باشد ، و كلمه


ترجمة الميزان ج : 19ص :134


نذر مصدري است به معناي اسم مفعول ( البته مفعول به ) يعني آن چيزي كه مردم رابا آن انذار مي‏كنند ، و آن عبارت است از عذاب ، و معناي آيه روشن است .


و لقد صبحهم بكرة عذاب مستقر در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه بكرة ظرف زمان است ، حال اگر ظرفي معين و شناخته شده باشد ، مثلا منظورت از اين كلمه ، صبح همين امروزت باشد ، مي‏گويي : أتيته بكرة و غدوة بدون تنوين - هر چند كه گاهي همين نكره را نيز تنوين مي‏دهند .


و مراد از استقرار عذاب وقوع عذاب بر ايشان و دست بر نداشتن از ايشان است .


فكيف كان عذابي ... من مدكر تفسير اين آيات در سابق گذشت .


و لقد جاء ال فرعون النذر كذبوا باياتنا كلها فاخذناهم اخذ عزيز مقتدر در اينجا نيز منظور از كلمه نذر انذار است نه اينكه جمع نذير باشد ، و اگر جمله كذبوا باياتنا را بدون واو آورد ، و در نتيجه عطف به ما قبل نكرد ، براي اين بود كه اين جمله پاسخي بود از سؤالي تقديري ، گويا بعد از آنكه فرمود : آل فرعون هم انذار شدند ، كسي پرسيده : خوب آنها چه كردند ؟ در پاسخ فرموده : كذبوا باياتنا - آيات ما را تكذيب كردند و آنگاه نتيجه گرفته كه به همين جهت ما ايشان را بگرفتيم ، گرفتن سلطاني عزيز و مقتدر .


بحث روايتي


در روح المعاني در ذيل آيه و لقد يسرنا القران للذكر مي‏گويد : ابن ابي حاتم از ابن عباس روايت كرده كه گفت : اگر نبود كه خداي تعالي خواندن قرآن را بر زبان آدميان آسان كرد ، هرگز احدي از خلايق نمي‏توانست لب به كلام خدا بگشايد .


و نيز گفته : ديلمي در روايتي كه سند آن را تا انس ذكر نكرده ، نظير اين معنا را از انس نقل كرده ، آنگاه خود ديلمي گفته : بعيد نيست كه خبر انس اگر صحيح باشد تفسير آيه نبوده ، بلكه مطلبي بوده كه خودش در ذيل اين آيه گفته است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :135


مؤلف : بعيد هم نيست كه مراد همان معناي دومي باشد كه ما در تفسير آيه ذكر كرديم .


ودر تفسير قمي در ذيل آيه ففتحنا ابواب السماء بماء منهمر مي‏گويد : كلمه منهمر به معناي ريختن آب است ، نه باراندن قطره‏هاي باران ، و در ذيل جمله و فجرنا الأرض عيونا فالتقي الماء گفته يعني آب آسمان و آب زمين بهم پيوستند ، علي امر قد قدر و حملناه يعني ما نوح را علي ذات الواح و دسر بر آن مركبي كه داراي تخته‏ها و ميخها بود سوار كرديم ، يعني بر كشتي نشانديم .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه فنادوا صاحبهم گفته يعني قدار ، همان كسي كه ناقه را پي كرد .


و در معناي هشيم گفته يعني گياه خشك و تر .


و در كافي به سند خود از ابي يزيد از ابي عبد الله روايت كرده كه در ضمن حديثي كه داستان لوط را نقل كرده فرموده : پس قوم لوط با او به مكابره و زورگويي پرداختند ، تا آنكه داخل خانه‏اش شدند ، جبرئيل به لوط بانگ زد كه رهاشان كن ، همين كه داخل شدند جبرئيل با انگشت خود اشاره‏اي به آنان كرد ، همه كور شدند ، اينجاست كه خداي تعالي مي‏فرمايد : فطمسنا اعينهم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :136


أَ كُفَّارُكمْ خَيرٌ مِّنْ أُولَئكمْ أَمْ لَكم بَرَاءَةٌ في الزُّبُرِ(43) أَمْ يَقُولُونَ نحْنُ جَمِيعٌ مُّنتَصِرٌ(44) سيهْزَمُ الجَْمْعُ وَ يُوَلُّونَ الدُّبُرَ(45) بَلِ الساعَةُ مَوْعِدُهُمْ وَ الساعَةُ أَدْهَي وَ أَمَرُّ(46) إِنَّ الْمُجْرِمِينَ في ضلَلٍ وَ سعُرٍ(47) يَوْمَ يُسحَبُونَ في النَّارِ عَلي وُجُوهِهِمْ ذُوقُوا مَس سقَرَ(48) إِنَّا كلَّ شي‏ءٍ خَلَقْنَهُ بِقَدَرٍ(49) وَ مَا أَمْرُنَا إِلا وَحِدَةٌ كلَمْح بِالْبَصرِ(50) وَ لَقَدْ أَهْلَكْنَا أَشيَاعَكُمْ فَهَلْ مِن مُّدَّكرٍ(51) وَ كلُّ شي‏ءٍ فَعَلُوهُ في الزُّبُرِ(52) وَ كلُّ صغِيرٍ وَ كَبِيرٍ مُّستَطرٌ(53) إِنَّ المُْتَّقِينَ في جَنَّتٍ وَ نهَرٍ(54) في مَقْعَدِ صِدْقٍ عِندَ مَلِيكٍ مُّقْتَدِرِ(55)


ترجمه آيات


آيا فكر مي‏كنيد كفار شما بهتر از آن كفارند ( و به همين جهت گرفتار آن جزا نمي‏شوند ) ؟ و يا راستي در كتب آسماني برائتي براي شما آمده ؟ ( 43) .


و يا نه بلكه مي‏گويند چون در كفر خود اتحاد داريم ، از هر كس بخواهد عذابمان كند انتقام مي‏گيريم ( 44) .


(ولي بدانيد كه ) اين جمع متحد به زودي در جنگي شكست مي‏خورند و پا به فرار مي‏گذارند ( اين شكست دنيايي كه چيزي نيست ) ( 45) .


بلكه قيامت موعدشان است ، و قيامت بلايي بس عظيم‏تر و تلخ‏تر است ( 46) .


به درستي مجرمين از موطن سعادت يعني از بهشت گمراه و در آتش افروخته قرار دارند ( 47 ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :137


در روزي كه به سوي آتش با رخساره‏ها كشيده مي‏شوند ، ( و به آنها گفته مي‏شود ) بچشيد حرارت دوزخ را ( 48) .


كه ما هر چيزي را با اندازه‏گيري قبلي آفريديم ( 49) .


و أمر ما تنها يكي ، آن هم به سرعت چشم گرداندن است ( 50) .


و با اينكه ما امثال شما را هلاك كرديم باز هم كسي نيست كه متذكر شود ( 51) .


بدانند كه آنچه كرده‏اند در نامه‏ها ضبط است ( 52) .


و هر كوچك و بزرگي در آن نوشته شده ( 53) .


به درستي مردم با تقوا در بهشت‏ها و در وسعتند ( 54 ) .


در جايگاهي كه همه قرب و نعمت و سرور و بقا است ، قرب مالكي مقتدر ( 55) .


بيان آيات


اين آيات به منزله نتيجه‏گيري از مطالب و اخبار عبرت‏انگيزي است كه جلوتر آن را مكرر ذكر كرده بود ، و آن اخبار نخست راجع به قيامت بود ، و بار دوم راجع به داستان امت‏هاي هالك بود ، پس در حقيقت اين آيات در درجه اول انعطافي به اخبار امت‏هاي هالكه دارد ، و در نتيجه خطابي است به قوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، كه كفار شما بهتر از كفار امت‏هاي طاغي و جبار گذشته نيستند ، و همانطور كه خداي تعالي آنها را به ذلت بارترين وجه هلاك كرد ، اينان را نيز هلاك مي‏كند ، و كفار شما برائتي از آتش دوزخ ندارند ، و چنين مدركي برايشان نوشته نشده ، تا با كفار امت‏هاي گذشته فرق داشته باشند ، عده و عده شان هم در جلوگيري از عقاب خدا سودي به حالشان نخواهد داشت .


و در درجه دوم به اخبار مربوط به قيامت كه در سابق گذشت انعطاف دارد ، مي‏فرمايد : اگر همچنان مرتكب جرم شوند ، و دعوت تو را تكذيب كنند ، بلاي قيامتشان عظيم‏تر و تلخ‏تر خواهد بود ، و در آخر اشاره‏اي به منزلگاه متقين در آن روز نموده ، سوره را ختم مي‏كند .


ا كفاركم خير من اولئكم ام لكم براءة في الزبر ظاهرا خطاب در اين آيه به قوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، چه مسلمانشان و چه كفارشان ، چون كفار را به ايشان نسبت داده فرموده : آيا كفار شما بهترند ... ، و منظور از بهتري ، بهتري در وضع دنيا و زخارف زندگي آن از مال و فرزندان است ، ممكن هم هست منظور بهتري از حيث اخلاق عمومي و اجتماعي از قبيل سخاوت و


ترجمة الميزان ج : 19ص :138


شجاعت و شفقت بر ضعفا باشد و اشاره با كلمه اولئكم به اقوامي است كه اخبارشان ذكر شده ، يعني قوم نوح و عاد و ثمود و قوم لوط و آل فرعون .


و استفهام در آيه انكاري است .


و معناي آيه چنين است : آنهايي كه از شما كفر مي‏ورزند بهتر از اين امت‏ها كه به عذاب خدا هلاك شدند نيستند ، تا آنان مشمول عذاب بشوند ، و اينان نشوند .


و ممكن است خطاب در جمله ا كفاركم به عموم مسلمانان و كفار نباشد ، بلكه تنها به كفار باشد ، به اين عنايت كه كفار ، قوم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند ، و معلوم است كه كفار در ميان كفار بودند ، چون خود آنان بوده‏اند ، و از اين جهت فرموده : كفار شما .


و ظاهرا جمله ام لكم براءة في الزبر نيز اين است كه : خطاب در آن به عموم مسلمانان و كفار باشد ، و كلمه زبر جمع زبور است ، و زبور به معناي كتاب است .


ولي بعضي‏ها گفته‏اند : مراد از زبر كتابهاي آسماني است ، كه بر انبيا (عليهم‏السلام‏) نازل شد .


و معناي آيه اين است كه : نه ، آنطور نمي‏پرسيم ، بلكه مي‏پرسيم آيا در كتب آسماني از ناحيه خدا سندي نوشته شده كه شما ايمن از عذاب و بازخواست هستيد هر چند كه كافر باشيد و هر جرمي را مرتكب شويد ؟ ! ام يقولن نحن جميع منتصر كلمه جميع به معناي مجموع است ، و مراد از آن يكي شدن مجتمع آنان از حيث اراده و عمل است ، و كلمه انتصار به معناي انتقام ، و يا به معناي ياري كردن يكديگر است ، همچنان كه در قرآن آنجا كه گفتگوي مردم در قيامت را حكايت مي‏كند فرموده : ما لكم لا تناصرون .


و معناي آيه اين است كه : نه ، بلكه مي‏پرسيم آيا كفار مي‏گويند ما مردمي هستيم مجتمع و متحد كه از هر كسي كه بخواهد به ما صدمه‏اي وارد آورد انتقام مي‏گيريم ؟ و يا اين است كه ما يكديگر را ياري مي‏كنيم و شكست نمي‏خوريم ؟ سيهزم الجمع و يولون الدبر الف و لام در كلمه الجمع الف و لام عهد ذكري است ، مي‏فهماند گفتار در باره همان جمعي است كه قبلا ذكر شده بود، و الف و لام در كلمه الدبر الف و لام جنس


ترجمة الميزان ج : 19ص :139


است ، و معناي تولي دبر پشت به جنگ كردن و عقبگرد كردن است ، و معناي آيه اين است كه : همين جمعيتي كه به آن مي‏بالند به زودي شكست خورده و عقبگرد مي‏كنند و پا به فرار مي‏گذارند .


و در اين آيه از شكست كفار و تفرق جمعيت آنان پيشگويي مي‏كند ، و دلالت دارد بر اينكه اين شكست و مغلوبيت ايشان در جنگي واقع خواهد شد كه خودشان به راه مي‏اندازند ، و همين طور هم شد ، يعني جنگ بدر پيش آمده و كفار شكست خوردند ، و اين خود يكي از پيشگوييهاي قرآن كريم است .


بل الساعة موعدهم و الساعة ادهي و امر كلمه أدهي اسم تفضيل از دهاء است ، و دهاء عبارت است از بلاي عظيم و سختي كه راهي براي نجات از آن نباشد ، پس ادهي به معناي بلايي است عظيم‏تر ، و همچنين كلمه أمر اسم تفضيل از مرارت ( تلخي ) است ، كه ضد حلاوت ( شيريني ) است ، و در آيه شريفه از تهديد به شكست و عذاب دنيوي اعراض شده ، تهديدشان مي‏كند به اينكه به زودي در قيامت بلايي عظيم‏تر و تلخ‏تر از شكست به سرشان خواهد آمد ، و قبلا هم در آغاز خبرهاي تهديدآميز مساله قيامت ذكر شده بود ، و گفتار در اين جمله ترقي او را مي‏رساند .


و معناي آيه اين است كه : تمامي عقوبت آنان در شكست و عذاب دنيوي خلاصه نمي‏شود ، بلكه عقوبتي كه در قيامت دارند و قبلا هم بدان اشاره كرده بوديم كه موعد ايشان است عظيم‏تر از هر داهيه و عذاب ، و تلخ‏تر از هر تلخي ديگر است .


ان المجرمين في ضلال و سعر كلمه سعر جمع سعير است ، و سعير به معناي آتش شعله‏ور است ، و در اين آيه مطلب آيه قبل تعليل شده ، و در نتيجه معناي مجموع دو آيه چنين مي‏شود : علت اينكه گفتيم قيامت بلايي عظيم‏تر و تلخ‏تر است اين است كه ايشان مجرمند ، و مجرمين از نظر موطن سعادت يعني بهشت در ضلالتند ، و در عوض در آتشي شعله‏ور قرار دارند .


يوم يسحبون في النار علي وجوههم ذوقوا مس سقر كلمه سحب كه مصدر فعل مجهول يسحبون است به معناي اين است كه انساني را با صورت روي زمين بكشند ، و كلمه يوم ظرفي است براي جمله في ضلال و سعر ، و كلمه سقر يكي از اسامي جهنم است ، و مس كردن سقر به اين است كه : سقر با حرارت و عذابش به ايشان برسد .


و معناي آيه اين است كه : اينكه گفتيم مجرمين از نظر رسيدن به منزلگاه سعادت در


ترجمة الميزان ج : 19ص :140


ضلالتند ، و در عوض راه آتش را در پيش دارند ، اين جريان در روزي صورت مي‏گيرد كه با صورت در آتش كشيده مي‏شوند ، و آن وقت به ايشان گفته مي‏شود : بچشيد آنچه را كه جهنم با حرارت و عذابش به شما مي‏دهد .


انا كل شي‏ء خلقناه بقدر كلمه كل شي‏ء - با فتحه لام - منصوب به فعل مقدر است ، فعلي كه جمله خلقناه بر آن دلالت مي‏كند ، و تقدير كلام انا خلقنا كل شي‏ء خلقناه است ، و جمله بقدر متعلق است به جمله خلقناه ، و باء آن مصاحبت را مي‏رساند .


و معناي آيه اين است كه : ما هر چيزي را با مصاحبت قدر توأم با اندازه‏گيري خلق كرديم .


و قدر هر چيز عبارت است از مقدار و حد و هندسه‏اي كه از آن تجاوز نمي‏كند ، نه از جهت زيادي و نه از جهت كمي ، و نه از هيچ جهت ديگر ، خداي تعالي در اين باره مي‏فرمايد : و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم پس براي هر چيزي در خلقتش حدي است محدود ، كه از آن تجاوز نمي‏كند ، و در هستيش صراطي است كشيده شده كه از آن تخطي نمي‏كند ، و تنها در آن راه سلوك مي‏نمايد .


و آيه مورد بحث در مقام تعليل عذاب مجرمين در قيامت است كه دو آيه قبل از آن سخن مي‏گفت ، گويا شخصي پرسيده : چرا كيفر مجرمين ضلالت و سعير در قيامت و چشيدن مس سقر ، شد ؟ در پاسخ فرموده : براياينكه ما هر چيزي را به قدر خلق كرده‏ايم ، و حاصلش اين است كه : براي هر چيزي قدري است ، و يكي از قدرها كه در انسان معين شده اين است كه خداي سبحان او را نوعي كثير الافراد خلق كرده ، طوري خلق كرده كه با ازدواج و تناسل ، افرادش زياد شود ، و نيز مجبور باشد در زندگي دنيائيش اجتماعي زندگي كند ، و از زندگي دنياي ناپايدارش براي آخرت پايدارش زاد و توشه جمع كند ، و نيز يكي ديگر از قدرها اين است كه در هر عصري رسولي به سوي ايشان بفرستد ، و به سوي سعادت دنيا و آخرت دعوتشان كند ، هر كس دعوت آن رسول را بپذيرد رستگار گردد و سعادتمند شود ، و داخل بهشت و در جوار پروردگارش قرار گيرد ، و هر كس آن را رد كند و مرتكب جرم شود در ضلالت و آتش قرار گيرد


ترجمة الميزان ج : 19ص :141


و اين اشتباه است كه بعضي پنداشته‏اند كه : به اين نحو جواب دادن مصادره به مطلوب ( و عين ادعا را دليل قرار دادن ) است ، كه در قواعد استدلال ممنوع است ، بيان اين مصادره چنين است كه سؤال از اين كه چرا خداوند ايشانرا به خاطر جرائمشان با آتش كيفر مي‏دهد ؟ كه در حقيقت سؤال از علت چنين تقدير است ، در معنا اين است كه سؤال شده باشد : چرا خداوند مجازات با آتش رابراي مجرمين تقدير كرد ؟ و معناي جواب عين همين سؤال است ، چون مي‏فرمايد : خدا آتش را براي مجازات مجرمين مقدر كرده .


و يا معناي سؤال اين است كه : چرا خدا مجرمين را داخل آتش مي‏كند ؟ و معناي جواب اين است كه : براي اينكه خدا آنان را داخل آتش مي‏كند ، و اين همان مصادره و عين مدعا را دليل و عين سؤال را جواب قرار دادن است .


و بيان خطا بودن اين پندار اين است كه : بين كارهاي ما و كارهاي خداي تعالي فرق هست ، ما در كارهاي خود تابع اصول و قوانين كليه‏اي هستيم كه از عالم خارج و وجود عيني موجودات انتزاع شده ، و اين قوانين حاكم بر ما هستند ، و اراده و افعال ما را محكوم خود دارند ، اما وقتي به علت گرسنگي ، غذا و به علت تشنگي ، آب مي‏خوريم ، منظورمان از خوردن سير شدن ، و از نوشيدن سيراب شدن است چون اين قانون كلي را از خارج گرفته‏ايم ، كه غذا خوردن انسان را سير مي‏كند ، و آب نوشيدن سيرابي در پي دارد ، و وقتي هم بپرسيم چرا مي‏خوري جواب همين خواهد بود كه مي‏خواهم سير شوم .


و كوتاه سخن اينكه : افعال ما تابع قواعدي كلي و ضوابطي عمومي است ، كه از وجود خارجي انتزاع مي‏شود ، و اما افعال خداي تعالي اينطور نيست ، بلكه فعل او عينوجود عيني خارجي است ، و اصول و ضوابط كلي عقلي از فعل او گرفته مي‏شود ، و بعد از فعل او است .


و خلاصه بعد از آنكه خدا عالمي آفريد ، و نظامي در آن جاري ساخت ، ما از آن نظام قوانيني كلي اتخاذ مي‏كنيم ، پس قوانين ما بعد از فعل خدا و محكوم به حكم خدا است ، نه اينكه آن ضوابط و قوانين حاكم بر فعل خدا ، و جلوتر از آن باشد ، و به همين جهت است كه فرموده : لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون و نيز فرموده : ان الله يفعل ما يشاء و نيز فرموده : الحق من ربك .



ترجمة الميزان ج : 19ص :142


بنا بر اين ديگر نبايد در فعل خدا چون و چرا كرد ، به اين معنا كه علت خارجي آن را پرسش كرد ، چون غير از خود خدا علت ديگري براي كار او نيست ، تا آن علت ، وي را در كارش مساعدت كند ، و نه به اين معنا كه از اصلي كلي و عقلي جستجو كرده پرسيد : مصحح و مجوز فعل خدا چيست ؟ چون گفتيم : اصول عقلي منتزع از فعل او است نه جلوتر از فعل او .


بله ، در كلام خود خداي سبحان فعل خدا به يكي از سه وجه تعليل شده : اول : به غايت و نتيجه‏اي كه از فعل او عايد خلق مي‏شود ، و فوايدي كه خلق از آن بهره‏مند مي‏گردد ، نه خود او ، ليكن اين قسم تعليل در حقيقت تعليل اصل فعل است ، نه تعليل فعل خدا ، خلاصه علت فعل را بيان مي‏كند ، نه علت اينكه چرا خدا چنين كرد ، بلكه مي‏خواهد بيان كند كه اين فعل هم يكي از حلقه‏هاي زنجير علل و معلول است ، و حلقه دوم اين فعل فلان خاصيت است ، همچنان كه فرموده : و لتجدن اقربهم مودة للذين امنوا الذين قالوا انا نصاري ذلك بان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لا يستكبرون و نيز فرموده : و ضربت عليهم الذلة و المسكنة ... ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون .


دوم : به يكي از اسما و صفات خدا كه مناسب با آن فعل است تعليل كرده ، مانند تعليل‏هاي بسيار كه در كلامش به مثل ان الله غفور رحيم و هو العزيز الحكيم و هو اللطيف الخبير و امثال اين اسماء به كار برده و تعليل فعل خدا به اسماء در قرآن كريم شايع است ، كه اگر در موارد آنها خوب دقت كني خواهي ديد كه در حقيقت صفت جزئي در فعل ، فعل جزئي را به صفت عمومي فعل خدا تعليل مي‏كند ، و اسمي از اسماي خداي تعالي وجه خاص در فعل جزئي را به وجه عام در آن تعليل مي‏نمايد ، و اين جريان در آيه و كاين من دابة لا تحمل رزقها الله يرزقها و اياكم و هو السميع العليم به روشني به چشم مي‏خورد ، چون بر آوردن حاجت جنبندگان و انسان به غذا و رزق را كه به زبان حاجت درخواست مي‏كنند تعليل مي‏كند به اينكه خدا شنواي دانا است ، يعني او هر چيزي را خلق كرده و


ترجمة الميزان ج : 19ص :143


درخواست‏هاي همه مخلوقات براي او شنيده شده و احوال آنها دانسته شده است ، و اين شنوايي و دانايي دو صفت از صفات عمومي فعل خدا است .


و باز نظيرش آيه فتلقي ادم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم است كه مي‏بينيد توبه آدم را تعليل كرده به اينكه خدا به طور كلي تواب و رحيم است ، يعني صفت فعل او توبه و رحمت است .


سوم : به فعل عموميش ، و برگشت اين قسم تعليل‏ها به همان وجهدوم است ، مانند آيه مورد بحث كه ضلالت دنيايي مجرمين و آتش دوزخشان را تعليل مي‏كند به يك مساله عمومي ، و آن اين است كه : به طور كلي هر چيزي را با اندازه‏گيري آفريده ، مي‏فرمايد : ان المجرمين في ضلال و سعر ... انا كل شي‏ء خلقناه بقدر ، چون قدر كه در هر چيز عبارت از اين است كه محدود به حدي باشد كه در مسير هستيش از آن تجاوز نكند ، فعل عمومي خداي تعالي است ، هيچ يك از موجودات خالي از اين فعل و از اين نظام نيست ، پس تعليل عذاب به قدر ، تعليل فعل خاص خداست به فعل عام او ، و در حقيقت بيان كننده اين معنا است كه اينفعل خاص من مصداقي از مصاديق فعل عام ما ، يعني قدر است ، آري همانطور كه تمامي موجودات را با قدر خود آفريده ، در باره انسان نيز چنين تقديري كرده ، كه اگر دعوت نبوت را رد كند روز قيامت معذب گشته داخل آتش شود .


و نيز مانند آيه شريفه و ان منكم الا واردها كان علي ربك حتما مقضيا كه ورود در جهنم را تعليل مي‏كند به قضا ، كه خود فعل عام خداي تعالي است ، و ورود در جهنم يكي از مصاديق آن است .


پس روشن شد كه آنچه در كلام خداي تعالي تعليل ديده مي‏شود تعليل فعلي از افعال خدا است به فعل ديگر خدا كه عمومي‏تر از آن است، تعليل فعل خاصي است به صفتي عام ، و خلاصه و به عبارتي ديگر علتي را كه مي‏آورد علت در مقام اثبات است ، نه در مقام ثبوت ، بنا بر اين اشكالي كه كردند وارد نيست ، و تعليل تقدير آتش براي مجرمين به تقدير آتش براي مجرمين مصادره نيست ، و به هيچ وجه از باب اتحاد مدعا و دليل نمي‏باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :144


و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه لمح به معناي نظر كردن فوري و به عجله است ، كه آن را خطف البصر نيز مي‏گويند .


و مراد از كلمه أمر همان معناي فرمودن است ، كه مقابلش كلمه نهي است ، چيزي كه هست همين فرمودن دو جور است : يكي تشريعي ( مانند اوامري كه بزرگتران به كوچكتران مي‏كنند ) ، و يكي هم تكويني ، كه عبارت است از اراده وجود يافتن چيزي كه خداي تعالي در جاي ديگر در باره‏اش فرموده : انما امره اذا اراد شيئا ان يقول له كن فيكون پس امر خدا عبارت است از كلمه كن ، و شايد به همين اعتبار كه امر او كلمه كن است صفت آن را در آيه مورد بحث مؤنث آورده ، فرموده : واحدة .


آنچه كه سياق كلام افاده مي‏كند كه امر خدا واحد است منظور اين است كه : امر او تكرار نمي‏خواهد به اين معنا كه وقتي تحقق و هستي چيزي را اراده كند هست شدن آن چيز احتياجي به اينكه بار ديگر و بار ديگر امر را تكرار كند ندارد ، بلكه همينكه يك بار كلمه كن را القاء كند متعلق آن هست مي‏شود ، آن هم به فوريت ، مانند نگاه كردن بدون تاني و درنگ ، و معلوم است وقتي به فوريت محقق مي‏شود ديگر احتياجي به تكرار امر نيست .


و اگر محقق شدن متعلق امر به فوريت را تشبيه به لمح بصر كرده براي اين نبوده كه بفهماند زمان تاثير امر كوتاه ، و نظير كوتاهي لمح بصر است ، بلكه مي‏خواهد بفهماند تاثير امر اصلا احتياج به زمان هر چند كوتاه ندارد ، آري تشبيه به لمح بصر در كلام كنايه از همين بي‏زماني است ، پس أمر خداي تعالي كه همان ايجاد و اراده وجود است احتياجي نه به زمان دارد و نه به مكان ، و نه به حركت ، و چگونه ممكن است محتاج به اينگونه امور باشد با اينكه زمان و مكان و حركت همه به وسيله همان امر موجود شده‏اند .


و آيه شريفه هر چند بر حسب مؤدايش في نفسه حقيقتي عمومي در مساله خلقت موجودات را افاده نموده ، مي‏فهماند هستي موجودات از آن جهت كه فعل خدا است چون لمح بصر فوري است ، هر چند كه از حيث اينكه وجود موجودي زماني و تدريجي است ، و كم كم به وجود مي‏آيد ، الا اينكه بر حسب وقوع اين آيه در سياق تهديد كفار به عذاب روز قيامت ، بايد گفت :


ترجمة الميزان ج : 19ص :145


ناظر به آمدن قيامت است ، مي‏خواهد بفرمايد : براي قيام قيامت يك امر او كافي است ، به محض اينكه امر كند خلايق همه دوباره موجود مي‏شوند ، و بعث و نشور محقق مي‏گردد ، پس اين آيه شريفه متمم همان حجتي است كه با جمله انا كل شي‏ء خلقناه بقدر اقامه كرده بود .


در نتيجه مفاد آيه اولي اين مي‏شود كه : عذاب كفار به آتش بر وفق حكمت است ، و از نظر اراده الهي به هيچ وجه تغيير پذير نيست ، چون اين نيز يكي از مصاديق قدر است .


و مفاد آيه مورد بحث اين است كه : تحقق قيامت كه كفار در آن معذب مي‏شوند ، و يا به عبارتي به كرسي نشستن اراده الهي و تحقق متعلق اراده او در اين باره هيچ هزينه‏اي براي خداي سبحان ندارد ، چون در اين جريان همين مقدار كافي است كه خدا يكبار امر كند ، آري امر او چون لمح به بصر است .


و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر كلمه اشياع جمع شيعه است ، و مراد از آن - به طوري كه گفته‏اند - اشباه و امثال در كفر و تكذيب انبياء از امت‏هاي گذشته است ، و مراد از اين آيه و دو آيه بعدش تاكيد حجت سابق است ، كه بر اين معنا اقامه كرده بود كه عذاب خدا به طور قطع شامل ايشان مي‏شود .


و حاصل معناي آيه اين است كه : آن انذاري كه شما را از عذاب دنيا و آخرت كرديم صرف خبري نبود كه به شما داده باشيم ، و از اين باب نبود كه با شما حرفي زده باشيم ، اين امثال و هم مسلكان شما از امت‏هاي گذشته‏اند كه اين انذار در آنان شروع شد ، و ما هلاكشان كرديم ، و به عذاب دنيائيشان مبتلا ساختيم ، و به زودي عذاب آخرت را خواهند ديد ، چون اعمالشان همه نوشته شده و در نامه‏هاي محفوظ نزد ما ضبط گرديده ، به زودي بر طبق آن نوشته‏ها به حسابشان مي‏رسيم ، و به آنچه كرده‏اند جزاشان مي‏دهيم .


و كل شي‏ء فعلوه في الزبر و كل صغير و كبير مستطر كلمه زبر به معناي نامه‏هاي اعمال است ، و تفسير آن به لوح محفوظ بسيار سخيف و بي‏معنا است ، و مراد از صغير و كبير اعمال صغير و كبير است از سياق آيه همين استفاده مي‏شود .


ان المتقين في جنات و نهر يعني پرهيزكاران در بهشت‏هايي عظيم الشان و وصف ناپذير و نهري اين چنين قرار دارند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :146


بعضي گفته‏اند : مراد از نهر جنس نهر است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : نهر به معناي سعه و فراخي است .


في مقعد صدق عند مليك مقتدر كلمه مقعد به معناي مجلس است ، و مليك - به طوري كه گفته‏اند - صيغه مبالغه از ملك است ، نه اينكه از ملك به كسره لام باشد ، و كسره مذكور را اشباع كرده باشند از اشباع آن يايي پديد آمده باشد ، و كلمه مقتدر به معناي قادري عظيم القدرة است ، كه همان خداي سبحان است .


و مراد از كلمه صدق راستي عمل و ايمان متقين ، ( و يا به عبارتي ديگر راستگويي متقين در عمل و در ادعاي ايمان است ) ، بنا بر اين اضافه شدن كلمه مقعد بر كلمه صدق از اين بابت است كه ميان مجلس آنان و صدق عمل و ايمانشان رابطه‏اي هست ، ممكن هم هست مراد از صدق اين باشد كه مقام متقين و هر چه در آن مقام دارند صدقي است خالص و نياميخته با كذب ، حضوري است نياميخته با غيبت ، قربي است كه بعدي با آن نيست ، نعمتي است كه نقمت با آن نيست ، و سروري است كه غمي با آن نمي‏باشد ، و بقايي است كه فنايي با آن نيست .


ممكن هم هست مراد از صدق ، صدق همين خبر باشد ، چون جمله در مقام بشارت دادن و وعده جميل به متقين است ، مي‏فرمايد : اين وعده‏ها كه داديم مجلسي است صدق و تخلف ناپذير .


و بنا بر اين در آيه شريفه نوعي مقابله ميان مشخصات عاقبت متقين و مجرمين شده است ، زيرا مجرمين را به عذاب آخرت و ضلالت دنيا تهديد مي‏كرد ، و آنگاه چنين تقريرش نمود كه : اين عذاب يكي از مصاديق قدر است ، و به همين جهت تخلف نمي‏پذيرد ، و از سوي ديگر متقين را به ثواب و حضور نزد پروردگارشان خداي مليك مقتدر وعده مي‏داد ، و آنگاه اينطور تقريرش مي‏كرد كه : اين وعده و اين مجلس ، مجلس صدقي است كه دروغ در آن نيست .


بحث روايتي


در كمال الدين به سند خود از علي بن سالم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده


ترجمة الميزان ج : 19ص :147


كه گفت : از حضرتش پرسيدم : آيا افسون مي‏تواند چيزي از قدر را دفع كند ؟فرمود : خود افسون نيز از قدر است .


و فرمود : قدريه ، مجوس اين امتند ، همان كساني هستند كه خواستند خدا را به عدالت بستايند ، او را از سلطنتش عزل كردند ( و قدرتش را محدود ساختند ) ، در باره همينها بود كه آيه يوم يسحبون في النار علي وجوههم ذوقوا مس سقر انا كل شي‏ء خلقناه بقدر نازل گرديد .


مؤلف : منظور از قدريه كساني هستند كه منكر قدرند ، و اين مسلك معتزله است ، كه قائل به تفويضند ( مي‏گويند خدا بعد از خلقت ديگر دخالتي در امور عالم ندارد ) ، و اينكه فرمود : قدريه ، مجوس اين امتند بدين جهت است كه قدريه مي‏گويند : خالق افعال اختياري انسانها خود انسانهايند ، و خدا خالق چيزهاي ديگر است ، در نتيجه قائل به دو اله شدند ، همانطور كه مجوس قائل به دو اله بودند ، يكي خالق خير و يكي هم خالق شر .


و اينكه فرمود : خواستند خدا را به عدالت بستايند او را از سلطنتش خارج كردند ، از اين نظر بود كه قدريه براي فرار از جبر كه منافات با عدالت دارد و به منظور اثبات عدالت خدا سلطنت او را نسبت به اعمال اختياري بندگان سلب كردند و گفتند : هيچ رابطه‏اي ميان افعال بندگان و خدا وجود ندارد .


و اينكه فرمود : آيه مذكور در باره آنان نازل شده ... منظور اين بوده كه آيات مذكور نسبت به اين قوم هم صادق است ، نه اينكه آيات در باره ايشان نازل شده باشد ، و ايشان مورد نزول آنند ، براي اينكه در تفسير آن توجه فرموديد كه گفتيم بيان آيه از نظر سياق بياني است عمومي ، البته در اين باره كه آيات مذكور در باره قدريه نازل شده به جز روايت بالا رواياتي ديگر نيز هست ، كه از امام ابي جعفر باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) و نيز از طرق اهل سنت رواياتي در اين معنا از ابن عباس و ابن عمر و محمد بن كعب و ديگران نقل شده .


و در الدر المنثور است كه احمد از حذيفة بن يمان روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : براي هر امتي مجوسي است و مجوس اين امت كساني هستند كه مي‏گويند قدري در كار نيست ... .


مؤلف : اين روايت را صاحب ثواب الاعمال به سند خود از امام صادق (عليه‏السلام‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :148


از آباي گرامي‏اش از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده ، ولي عبارت آن چنين است : براي هر امتي مجوسي است ، و مجوس اين امت كسانيند كه مي‏گويند قدري در كار نيست .


و نيز در همان كتاب است كه : ابن مردويه به سندي كه از ابن عباس روايتش كرده آمده كه گفت : رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : منظور از كلمه نهر فضا و وسعت است ، نه نهر آب .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابو نعيم از جابر روايت كرده كه گفت : روزي در وقتي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مسجد مدينه ( نشسته ) بود بعضي از اصحابش سخن از بهشت به ميان آوردند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي أبا دجانه مگر متوجه نشده‏اي كه هر كس ما را دوست بدارد و با محبت ما آزمايش شده باشد خداي تعالي او را با ما محشور خواهد كرد ؟ آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : في مقعد صدق عند مليك مقتدر .


و در كتاب روح المعاني در ذيل جمله في مقعد صدق ... گفته : جعفر صادق ( رضي الله عنه ) در اين باره فرموده : معناي اينكه خداي تعالي در اين آيه مكان و مجلس را با كلمه صدق ستوده اين است كه : در آن مجلس به جز اهل صدق كسي نخواهد نشست .


گفتاري پيرامون قدر


قدر كه عبارت است از هندسه و حد وجودي هر چيز ، از كلماتي است كه ذكرش در كلام خداي تعالي مكرر آمده ، و غالبا در آياتي آمده كه سخن از خلقت دارد ، از آن جمله آيه شريفه و ان من شي‏ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم است كه ترجمه‏اش در خلال همين فصل گذشت، و از ظاهر آن بر مي‏آيد كه قدر ، امري است كه جز با انزال از خزائن موجود نزد خداي تعالي صورت نمي‏گيرد ، و اما خود خزائن كه ناگزير از ابداع خداي تعالي است محكوم به قدر نيست ، چون گفتيم تقدير ملازم با انزال است ( هر چيزي كه از خزانه غيب خدا نازل و در خور عالم ماده مي‏گردد بعد از تقدير و اندازه‏گيري نازل مي‏شود ) ، و نازل شدن عبارت است از همان درخور گشتن براي عالم ماده و مشهود ، به شهادت اينكه تعبير


ترجمة الميزان ج : 19ص :149


به انزال ، همواره در باره موجودات طبيعي و مادي بكار مي‏رود ، مثلا مي‏فرمايد : و انزلنا الحديد و يا مي‏فرمايد : و انزل لكم من الانعام ثمانية ازواج .


مؤيد اين معنا رواياتي است كه كلمه قدر را به طول و عرض و ساير حدود و خصوصيات طبيعي و جسماني تفسير كرده ، مانند روايتي كه صاحب محاسن از پدرش از يونس از ابي الحسن الرضا (عليه‏السلام‏) آورده ، كه فرمود : هيچ حادثه‏اي رخ نمي‏دهد مگر آنچه خدا خواسته باشد و اراده كرده باشد ، و تقدير نموده ، قضايش را رانده باشد .


عرضه داشتم : پس معناي خواست چيست ؟ فرمود : ابتداي فعل است .


عرضه داشتم : پس معناي اراده كرد چيست ؟ فرمود : پايداري بر همان مشيتو ادامه فعل است .


پرسيدم : پس معناي تقدير كرد كدام است ؟ فرمود : يعني طول و عرض آن را معين و اندازه‏گيري كرد .


پرسيدم : معناي قضا چيست ؟ فرمود : وقتي خدا قضايي براند آن را امضا كرده و اين آن مرحله‏اي است كه ديگر برگشت ندارد .


و اين معنا را از پدرش از ابن ابي عمير از محمد بن اسحاق از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) در خبري مفصل آورده ، و در آن آمده كه فرمود : هيچ مي‏داني قدر چيست ؟ عرضه داشت : نه ، فرمود : قدر به معناي هندسه هر چيز ، يعني طول و عرض و بقاء ( و فناء ) آن است ( تا آخر خبر) .


و از اينجاست كه معلوم مي‏شود مراد از جمله كل شي‏ء در آيه و خلق كل شي‏ء فقدره تقديرا و آيه انا كل شي‏ء خلقناه بقدر ، و آيه و كل شي‏ء عنده بمقدار ، و آيه الذي اعطي كل شي‏ء خلقه ثم هدي تنها موجودات عالم مشهود است ، موجودات طبيعي كه تحت خلقت و تركيب قرار مي‏گيرند ، ( و اما موجودات بسيطه كه از أبعاضي مركب نشده‏اند مشمول اين گونه آيات نيستند ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :150


ممكن هم هست بگوييم : تقدير دو مرحله دارد ، يك مرحله از آن تمامي موجودات عالم طبيعت و ماوراي طبيعت و خلاصه ما سوي الله را شامل مي‏شود ، و اين تقدير دراين مرحله عبارت است از تحديد اصل وجود به حد امكان و حاجت ، و معلوم است كه اين تقدير شامل تمامي ممكنات مي‏شود ، و تنها موجودي كه حد امكان و حاجت ندارد خداي سبحان است ، كه واجب الوجود و غني بالذات است ، و هستيش از چهار چوب حد بيرون است ، همچنان كه خودش فرمود : و كان الله بكل شي‏ء محيطا .


يك مرحله ديگر تقدير مخصوص به عالم مشهود ما است ، كه تقدير در اين مرحله عبارت است از تحديد وجود اشياي موجود در آن ، هم از حيث وجودش و هم از حيث آثار وجودش و هم از حيث خصوصيات هستيش ، بدان جهت كه هستي و آثار هستيش با امور خاصه از ذاتش يعني علل و شرايط ارتباط دارد ، و به خاطر اختلاف همين علل و شرايط هستي و احوال او نيز مختلف مي‏شود ، پس هر موجود كه در اين عالم فرض كنيم و در نظر بگيريم به وسيله قالب‏هايي از داخل و خارج قالب‏گيري و تحديد شده ، عرض ، طول ، شكل ، قيافه و ساير احوال و افعالش مطابق و مناسب آن علل و شرايط و آن قالب‏هاي خارجي مي‏باشد .


پس تقدير الهي موجودات عالم ما را كه عالم مشهود است به سوي آنچه در مسير وجودش برايش تقدير و قالب‏گيري كرده هدايت مي‏كند ، همچنان كه فرمود : الذي خلق فسوي و الذي قدر فهدي يعني آنچه را خلق كرده به سوي آنچه كه برايش مقدر نموده هدايت فرمود ، و سپس همين تقدير و هدايت را با امضاي قضا تمام و تكميل كرد ، و در معناي همين تقدير و هدايت آيه شريفه زير است كه مي‏فرمايد : من نطفة خلقه فقدره ثم السبيل يسره كه با جمله ثم السبيل يسره اشاره مي‏كند به اينكه تقدير منافاتي با اختياري بودن افعال اختياري ندارد .


و اين نوع از قدر في نفسه غير قضايي است كه عبارت است : حكم قطعي خداي تعالي به وجود يافتن چيزي ، همان حكمي كه در آيه و الله يحكم لا معقب لحكمه آن را


ترجمة الميزان ج : 19ص :151


خاطر نشان مي‏سازد، چون بسيار مي‏شود كه خدا چيزي را تقدير مي‏كند ولي دنبال تقدير قضايش را نمي‏راند ، مانند قدري كه بعضي از علل و شرايط خارج آن را اقتضا داشته ، ولي به خاطر مزاحمت مانعي ، آن اقتضا باطل مي‏شود ، و يا سببي ديگر و يا اقتضايي ديگر جاي سبب قبلي را مي‏گيرد ، چون خود خداي تعالي فرموده : يمحوا الله ما يشاء و يثبت و نيز فرموده : ما ننسخ من اية او ننسها نات بخير منها او مثلها ، و چه بسا چيزي مقدر بشود و قضاي آن نيز رانده شده باشد ، مثل اينكه از جميع جهات يعني هم از جهت وجود علل و شرايط ، و هم از جهت نبودن موانع تقدير شده باشد كه در اين صورت آن چيز محقق مي‏شود .


و به همين نكته اشاره مي‏كند اين جمله كه در روايت محاسن آمده بود كه فرمود : و چون قضايي براند آن را امضا مي‏كند ، و چنين قضايي است كه برگشت ندارد ، و نزديك به اين عبارت عبارتي است كه در عده‏اي از اخبار قضا و قدر آمده كه قدر ممكن است تخلف كند ، اما براي قضا برگشتي نيست .


و از علي (عليه‏السلام‏) به طرق مختلف و از آن جمله در كتاب توحيد به سند صدوق از ابن نباته روايت آمده كه : روزي امير المؤمنين از كنار ديواري مشرف به خرابي به كنار ديواري ديگر رفت ، شخصي از آن جناب پرسيد : يا امير المؤمنين آيا از قضاي خدا مي‏گريزي ؟ فرمود : آري از قضاي خدا به سوي قدر خداي تعالي مي‏گريزم .


و بحث عقلي نيز مسائلي را كه گفتيم تاييد مي‏كند ، براي اينكه اموري كه علل مركب دارند يعني فاعل و ماده و شرايط و معدات و موانع دارند ، قطعا براي هر يك از اينها تاثيري در آن امر هست ، تاثيري هم سنخ خودش ، تاثير شرط هم سنخ خودش ، تاثير فاعل همينطور ، و تاثير ماده همينطور ، پس مجموع اين تاثيرها در حقيقت قالب و چارچوبي است كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :152


امور در آنها قالب‏گيري مي‏شود ، و هر امريو هر موجودي هيئت و خصوصيات قالب خود را دارد ، و اين همان قدر است ، و اما علت تامه كه عبارت است از وجود تمامي آنها ، يعني وجود و اجتماع فاعل و ماده و شرط و معد و نبودن مانع ، وقتي محقق شد آن وقت به معلول خود ضرورت وجود مي‏دهد ، و اين همان قضايي است كه برگشت ندارد ، و ما در تفسير آيات اول سوره اسراء گفتاري در باره قضاء داشتيم ، كه مطالعه آن براي بهتر فهميدن بحث اينجا خالي از فايده نيست ، پس بدانجا نيز مراجعه كنيد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :