امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
494
آيا حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ خود گفته بود كه پسر خداست؟

از ديدگاه اسلام حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ يكي از پيامبران اولوالعزم و صاحب شريعت الهي بود كه از جانب خداوند متعال و يگانه براي هدايت و راهنمايي بشريت در برهه اي از زمان مبعوث گرديده بود و در گهواره خود را بندة خدا و كسي كه خدا به او كتاب داده و پيامبر خويش قرار داده، معرفي كرده است.[1]
اما اينكه مسيحيان او را پسر خدا مي دانند، از جملة بدعت هايي است كه دليل مستحكمي بر آن وجود ندارد. در برخي از انجيل ها حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ نه تنها خودش را پسر خدا نخوانده بلكه بالاتر از اين، اعلام بيزاري نيز نموده  و در جواب کسی که در مقام او غلو کرده، می گويد :
همانا من شهادت مي دهم پيش روي آسمان و گواه مي گيرم هرچه را بر روي زمين است، بر اينكه من بيزارم از هر چه مردم از زبان من گفته اند كه من از بشري بالاترم.
زيرا كه من بشر هستم زائيده شده از زني و در معرض حكم خدا هستم و مثل سائر بشر زندگاني مي كنم و در معرض رنج عمومي .
به زندگي خداوندي كه جانم در حضور ايستاده سوگند همانا اي كاهن! هر آينه خطا كردي خطاي بزرگي به اين سخن كه گفتي.[2]
هم چنين هنگامي كه حضرت يحيي ـ عليه‎ السلام ـ از ظهور حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ خبر مي دهد او را نه پسر خدا و نه حتي مسيح مي خواند، بلكه اعلام مي كند كه: مي آيد شخصي بعد از من كه از من تواناتر است و من لائق آن نيستم كه خم شوم و بندهاي كفشش را گشايم. (7-باب 1)
و حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ در حضور «پيلاطوس»، هيچ گاه به اتهام ادعاي فرزندي خدا، يا الوهيت محاكمه نشد بلكه به جرم ادعاي پادشاهي يهوديان محكوم گرديد. (2 باب 15) پس پيلاطوس از وي سؤال نمود كه آيا پادشاه يهود تويي؟  وي را جواب داده و گفتک  كه تو خود مي گويي.
با اين نمونه معلوم مي شود كه حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ خويشتن را به جز بندة خدا چيزي معرفي نكرده است. به همين خاطر قديمي ترين فرقه هاي مسيحي، كه «ابيون» نام دارندو  از موحدين اوّليه محسوب مي شوند، حضرت  عيسي ـ عليه‎ السلام ـ را فقط رسول خدا دانسته و مقام الوهيت را به ذات مقدس الهي منحصر مي كنند.
قرائن متعددي در دست است كه مسيحيت اصيل، ديني براساس توحيد و يگانگي حقيقي خداوند كه خود حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ مروج آن بود، داشتند. رساله هاي متعددي كه در قرون ابتدايي در دسترس مردم قرار داشتند، اغلب حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ را پيامبري چون پيامبران ديگر و خداوند را واحد و يگانه مي دانستند.[3]
اما پس از عروج حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ و با مسيحي شدن پولس (متوفاي 64-67 در رم) زمينه انحراف و بدعت در جامعه مسيحيت فراهم شد. و از سال 40 ميلادي اختلاف عميقي ميان پطرس و حواريون با پولس پديد آمد و مردم به دو گروه، مسيحيان يهودي الاصل پيروپطرس و حواريون و مسيحيان پيروپولس تقسيم شدند. براي اينكه پولس ادعا مي كرد مسيح روح خالص خداوند و غيرمقيد به انسانيت است و موجودي آسماني می باشد كه طبيعت و ذاتيت الوهي دارد، ولي تنازل فرموده صورت و پيكر انساني پذيرفت و از آسمان به زمين فرود آمد. او از اين مرحله نيز تنازل فرمود و رضايت داد به صليب كشيده شود. عيسي اين درجات را از آن جهت پذيرفت كه بار ديگر قيام كند، در دست راست پدرش (خداي تعالي) بنشيند و قدرت مطلق بر مرگ و زندگي را در اختيار گيرد.[4]
پولس در رساله اي به «كولسّيان» (1-15) حضرت مسيح ـ عليه‎ السلام ـ را نخست زادة تمامي آفريدگان خوانده است، اما در رساله اي به «فيليپيان» (2: 1-11) مي گويد: عيسي با خدا برابر بودن را غنيمت نشمرد، ليكن صورت غلام را پذيرفت و در شباهت مردمان شدو چون در شكل انسان يافت شد، خويشتن را فروتن ساخت و تا به موت، بلكه تا به موت صليب مطيع گرديد.[5]
به قطع و يقين مي توان ادعاء نمود كه انحرافات مسيحيت ريشه در افكار پولس دارد و به همين جهت در انجيل «برنابا» به شدت از وي انتقاد شده و در احاديث اسلامي براي او در زمره برخي ستمگران و كافران همچون، فرعون و نمرود و غيره وعده عذاب در بدترين جاي دوزخ و به سخت ترين وجه داده شده است.[6]
در پايان بايد گفت: اگر حضرت عيسي ـ عليه‎ السلام ـ پسر خداست پس چگونه به اطراف و اكناف مانند كنار درياي جليل، كوه زيتون و كَفَرناحُوم و... مي رفت و به صليب كشيده مي شده و خواب و خستگي راه، او را فرا مي گرفت و به تربيت شاگرد مي پرداخت. و به سوي خوردني ها و آشاميدني ها دست دراز مي كرد.
مگر ازنظر ژنتيك و قانون وراثت نبايد پسر داراي خصوصيات پدر باشد.
اصلاً چگونه با خدايي خدا سازگار است كه در جايي نباشد سپس نيازي به رفتن پيدا كند. مگر خدا آن ذات پاك و مبرا و منزه از هر عيب و نقصي نيست كه زنده و پاينده است و هيچگونه خواب سبك و سنگين او را فرا نمي گيرد. ملكيت آسمان ها و زمين و هر آنچه در آنها موجود است از آن اوست. و از نگهداري آسمان ها و زمين و روزي دادن موجودات خسته نمي شود.[7]
پس هرگز نبايد به خود شك و ترديد راه داد در اينكه عيسي ـ عليه‎ السلام ـ مخلوق و آفريده خداست. مثلش در نزد او مثل آدم ـ عليه‎ السلام ـ است؛ زيرا پسرخواهي و فرزندطلبي براي استمرار و بقاء نسل است. امّا خدا كه «لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ[8]» است ، نيازي به فرزند ندارد.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. الهدي الي دين المصطفي، علامه بلاغي.
2. مقارنة الاديان اسلام و المسيحيت، دكتر احمد شبلي.
3. التوحيد و التثليث.

پي نوشت ها:
[1]. مريم/30.
[2]. نگا: به انجيل برنابا، ترجمه: حيدرقلي خان قزلباش (سردار كابلي)، با مقدمه: سيدمحمود طالقاني، دفتر نشر الكتاب، بهار 1362، ص216 .
[3]. نگا: آشتياني، جلال الدين، تحقيقي در دين مسيح، نشر نگارش، چاپ اول، 1368، ص 52. و به زيبايي نژاد، محمدرضا، مسيحيت شناسي مقايسه اي، تهران، انتشارات سروش، چاپ اول، 1383، ص 335.
[4]. نگا: جان. بي ناس، تاريخ جامع اديان، ترجمه: علي اصغر حكمت، تهران، شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ هفتم،1373 ش، ص 616 .
[5]. نگا. توفيقي، حسين، آشنايي با اديان بزرگ، چاپ پنجم، مؤسسه فرهنگي طه، قم 1381 ه ش، ص 148 .
[6]. نگا: مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، موسسه الوفاء، 1404ه‍ ق، ج 8، ص 311، حديث 77، «باب النار».
[7]. بقره/255.
[8]. اخلاص/3.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :