امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
931
ترجمه الميزان: سوره الرحمن آيات 78 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :153


( 55 )سوره الرحمن مكي است و هفتاد و هشت آيه دارد ( 78)


سورة الرحمن‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الرَّحْمَنُ‏(1) عَلَّمَ الْقُرْءَانَ‏(2) خَلَقَ الانسنَ‏(3) عَلَّمَهُ الْبَيَانَ‏(4) الشمْس وَ الْقَمَرُ بحُسبَانٍ‏(5) وَ النَّجْمُ وَ الشجَرُ يَسجُدَانِ‏(6) وَ السمَاءَ رَفَعَهَا وَ وَضعَ الْمِيزَانَ‏(7) أَلا تَطغَوْا في الْمِيزَانِ‏(8) وَ أَقِيمُوا الْوَزْنَ بِالْقِسطِ وَ لا تخْسِرُوا الْمِيزَانَ‏(9) وَ الأَرْض وَضعَهَا لِلأَنَامِ‏(10) فِيهَا فَكِهَةٌ وَ النَّخْلُ ذَات الأَكْمَامِ‏(11) وَ الحَْب ذُو الْعَصفِ وَ الرَّيحَانُ‏(12) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(13) خَلَقَ الانسنَ مِن صلْصلٍ كالْفَخَّارِ(14) وَ خَلَقَ الْجَانَّ مِن مَّارِجٍ مِّن نَّارٍ(15) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(16) رَب المَْشرِقَينِ وَ رَب المَْغْرِبَينِ‏(17) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(18) مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ‏(19) بَيْنهُمَا بَرْزَخٌ لا يَبْغِيَانِ‏(20) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(21) يخْرُجُ مِنهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجَانُ‏(22) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(23) وَ لَهُ الجَْوَارِ المُْنشئَات في الْبَحْرِ كالأَعْلَمِ‏(24) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(25) كلُّ مَنْ عَلَيهَا فَانٍ‏(26) وَ يَبْقَي وَجْهُ رَبِّك ذُو الجَْلَلِ وَ الاكْرَامِ‏(27) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(28) يَسئَلُهُ مَن في السمَوَتِ وَ الأَرْضِكلَّ يَوْمٍ هُوَ في شأْنٍ‏(29) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(30)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


همان رحمان ( 1) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :154


كه قرآن را تعليم كرد ( 2) .


انسان را بيافريد ( 3) .


و بيانش بياموخت ( 4) .


خورشيد و قمر بانظم و حسابي كه او مقرر كرده در حركتند ( 5) .


روييدني‏هاي بي‏ساقه و با ساقه برايش سجده مي‏كنند ( 6) .


آسمان را بر افراشته و ميزان نهاده ( 7) .


تا شما هم در سنجيدنها خيانت نكنيد ( 8) .


و بايد كه وزن را با رعايت عدالت برقرار نموده و كم و زياد نكنيد ( 9) .


و زمين را براي مردم گسترده كرد ( 10) .


زميني كه در آن ميوه‏ها و نخل داراي غلاف هست ( 11) .


و دانه‏هاي داراي سبوس و گياهان معطر است ( 12) .


پس اي جن و انس ! ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را كفران مي‏كنيد ؟ ( 13) .


انسان را از لايه خشكيده‏اي چون سفال آفريد ( 14 ) .


و جن را از شعله‏اي از آتش خلق كرد ( 15) .


پس اي جن و انس ! ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را كفران مي‏كنيد ؟ ( 16) .


پروردگاري كه پروردگار دو مشرق و دو مغرب ( تابستاني و زمستاني ) است ( 17) .


پس اي جن و انس ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را كفران مي‏كنيد ؟ ( 18) .


دو دريا ( يكي شيرين در مخازن زير زميني و يكي شور در اقيانوس‏ها ) را بهم متصل كرد ( 19) .


و بين آن دو فاصله‏اي قرار داد تا به يكديگر تجاوز نكنند ( 20) .


پس اي جن و انس ديگر كداميكاز نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 21) .


و از آن دو لؤلؤ و مرجان بيرون مي‏آيد ( 22) .


پس ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 23) .


و براي او است كشتي‏هايي كه در دريا چون كوه پديد آمده ( 24) .


ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 25) .


هر چه بر گرده زمين است نابود مي‏شود ( 26) .


تنها ذات پروردگارت باقي مي‏ماند ، چون او داراي صفات جلال و جمال است ( 27) .


پس ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 28) .


همه كساني كه درآسمانها و زمينند از او درخواست مي‏كنند ، و او همه روزه مشغول كاري نو


ترجمة الميزان ج : 19ص :155


است ( 29) .


پس ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ( 30) .


بيان آيات


اين سوره در اين مقام است كه خاطر نشان سازد كه خداي تعالي عالم و اجزاي آن از قبيل زمين و آسمان و خشكي‏ها و درياها و انس و جن را طوري آفريده و نيز اجزاي هر يك را طوري نظم داده كه جن و انس بتوانند در زندگي خود از آن بهره‏مند شوند ، و قهرا عالم به دو قسمت و دو نشاه تقسيم مي‏شود ، يكي نشاه دنيا كه به زودي خودش با اهلش فاني مي‏شود ، و يكي ديگر نشاه آخرت كه هميشه باقي است ، و در آن نشاه سعادت از شقاوت و نعمت از نقمت متمايز مي‏گردد .


با اين بيان روشن مي‏شود كه عالم هستي از دنيايش گرفته تا آخرتش نظامي واحد دارد ، تمامي اجزا و ابعاض اين عالم با اجزا و ابعاض آن عالم مرتبط است ، و اجزاي عالم هستي اركاني قويم دارد ، اركاني كه يكديگر را اصلاح مي‏كنند ، اين جزء ، مايه تماميت آن جزء ديگر ، و آن مايه تماميت اين است .


پس آنچه در عالم هست چه عينش و چه اثرش از نعمت‏ها و آلاي خداي تعالي است ، و به همين جهت پشت سر هم از خلايق مي‏پرسد و با عتاب هم مي‏پرسد كه : فباي الاء ربكما تكذبان - كداميك از آلاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ و اين خطاب عتاب‏آميز در اين سوره سي و يك مرتبه تكرار شده است .


و باز به همين مناسبت است كه اين سوره با نام رحمان آغاز گرديد ، كه صفت رحمت عمومي و همگاني خداست ، رحمتي كه مؤمن و كافر و دنيا و آخرت را در بر دارد ، و در آخر نيز ، سوره با آيه تبارك اسم ربك ذي الجلال و الاكرام ختم مي‏شود .


و اين سوره از نظر مكي بودن و مدني بودن دو احتمال دارد ، هر چند كه سياق آن به مكي بودن شبيه‏تر است ، و در قرآن كريم اين تنها سوره است كه بعد از بسم الله با يكي از اسماي خداي عز و جل آغاز شده .


و در مجمع البيان از امام موسي بن جعفر از آباي گرامي‏اش (عليهم‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه فرموده : براي هر چيزي عروسي و جلوه‏گاه حسني


ترجمة الميزان ج : 19ص :156


هست ، و عروس قرآن سوره الرحمن است .


سيوطي هم اين روايت را در الدر المنثور از بيهقي از علي (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده .


الرحمن علم القرآن كلمه الرحمن همانطور كه در تفسير سوره حمد گفتيم صيغه مبالغه از رحمت است ، و بر زيادي رحمت دلالت مي‏كند ، رحمت به وسيله بذل نعمت ، و به همين جهت مناسب آمد كه در اين سوره نعمت‏هاي عمومي را به رخ بكشد ، چه نعمت‏هاي دنيايي مؤمن و كافر را و چه نعمت‏هاي آخرتي مؤمن را ، و چون نام رحمان دلالت بر رحمت عمومي خدا داشت در اول اين سوره واقع شد كه در آن انواع نعمتهاي دنيوي و اخروي كه مايه انتظام عالم انس و عالم جن است ذكر شده است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : نام رحمان از اسامي خاص به خداي تعالي است ، غير خدا را رحمان نمي‏نامند ، به خلاف نام رحيم و راحم ، كه بر ديگران نيز نهاده مي‏شود .


جمله علم القران آغاز شمارش نعمت‏هاي الهي است ، و از آنجايي كه قرآن كريم عظيم‏ترين نعمت‏هاي الهي بود و در قدر و منزلت مقامي رفيع‏تر از ساير نعمت‏ها داشت ، چون كلامي است از خداي تعالي كه صراط مستقيم را ترسيم مي‏كند ، و متضمن بيان راه‏هاي سعادت است ، سعادتي كه آرزوي تمامي آرزومندان و هدف تمامي جويندگان است ، لذا آن را جلوتر از ساير نعمت‏ها قرار داد ، و تعليم آن را حتي از خلقت انس و جني كه قرآن براي تعليم آنان نازل شده جلوتر ذكر كرد .


در اين آيه مفعول اول تعليم حذف شده ، و تقدير آن : علم الانسان القرآن - و آن را به انسان بياموخت و يا علم الانس و الجن القرآن - قرآن را به انس و جن بياموخت مي‏باشد ، و احتمال دومي هر چند در كلمات مفسرين نيامده ، ليكن به نظر ما از احتمال اولي به ذهن نزديك‏تر مي‏آيد ، چون در اين سوره هر چند يكبار ، جن و انس را مخاطب قرار مي‏دهد ، و اگر تعليم قرآن مخصوص انسانها بود ، و شامل جن نمي‏شد صحيح نبود مرتب جن و انس هر دو را مخاطب كند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :157


بعضي هم گفته‏اند : مفعول اول آن كه گفتيم حذف شده رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا جبرئيل است ، يعني خدا قرآن را به محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا به جبرئيل آموخته .


ولي آنچه به نظر ما رسيد به سياق آيه نزديك‏تر است .


خلق الانسان علمه البيان در اين جمله از ميان همه مخلوقات نخست خلقت انسان را ذكر كرده ، انساني كه در آيات بعد خصوصيت خلقتش را بيان نموده ، مي‏فرمايد : خلق الانسان من صلصال كالفخار و اين به خاطر اهميتي است كه انسان بر ساير مخلوقات دارد ، آري انسان يا يكي از عجيب‏ترين مخلوقات است ، و يا از تمامي مخلوقات عجيب‏تر است ، كه البته اين عجيب‏تر بودن وقتي كاملا روشن مي‏شود كه خلقت او را با خلقت ساير مخلوقات مقايسه كني ، و در طريق كمالي كه براي خصوص او ترسيم كرده‏اند دقت به عمل آوري ، طريق كمالي كه از باطنش شروع شده ، به ظاهرش منتهي مي‏گردد ، از دنيايش آغاز شده به آخرتش ختم مي‏گردد ، همچنان كه خود قرآن در اين باره فرمود : لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم ثم رددناه اسفل سافلين الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و كلمه بيان در جمله مورد بحث به معناي پرده‏برداري از هر چيز است ، و مراد از آن در اينجا كلامي است كه از آنچه در ضمير هست پرده بر مي‏دارد ، و خود اين از عظيم‏ترين نعمت‏هاي الهي است ، و تعليم اين بيان از بزرگترين عنايات خدايي به انسانها است ، ( آري اينكه خداي سبحان ابزار سخن گفتن را به ما داده ، و طرز آن را به ما آموخته ، تا آنچه در دل خود داريم به ديگران منتقل كنيم ، و به آنها بفهمانيم كه چه مي‏خواهيم و چه مي‏فهميم ، به راستي از عظيم‏ترين نعمت‏ها است ) پس كلام ، صرف آواز نيست ، كه ما آن را با بكار بردن ريه و قصبه آن و حلقوم از خود سر دهيم ، همانطور كه حيوانات از خود سر مي‏دهند ، و نيز صرف تنوع دادن به صوتي كه از حلقوم بيرون مي‏شود نيست ، كه در نتيجه فرق ما با ساير حيوانات اين باشد كه ما مي‏توانيم از حلقوم خود صدا در آورده ، و در فضاي دهن آن را تكه تكه نموده به اشكال مختلف در آوريم .


بلكه انسان با الهامي طبيعي كه موهبتي است از ناحيه خداي سبحان با يكي از اين صوتهاي تكيه‏دار بر مخرج دهان كه آن را حرف مي‏نامند ، و يا با چند حرف از اين حروف كه با هم تركيب مي‏كند علامتي درست مي‏كند كه آن علامت به مفهومي از مفاهيم اشاره


ترجمة الميزان ج : 19ص :158


مي‏كند ، و به اين وسيله آنچه از حس شنونده و ادراكش غايب است را براي او ممثل مي‏سازد ، و شنونده مي‏تواند بر احضار تمامي اوضاع عالم مشهود چه روشن و درشت آن و چه باريك و دقيقش ، چه موجودش و چه معدومش ، چه گذشته‏اش و چه آينده‏اش در ذهن خود توانا شود ، و پس از حضور مفاهيم به هر وضعي از اوضاع معاني غير محسوس ( كه تنها راه دركش نيروي فكر آدمي است و حس ظاهري راهي بدان ندارد ) دست يابد ، و خلاصه گوينده با صدايي كه از خود در مي‏آورد ، با حروف تركيب نيافته و تركيب يافته‏اش تمامي اينها را كه گفتيم در ذهن شنونده خود حاضر سازد ، و در پيش چشم دلش ممثل سازد ، به طوري كه گويي دارد آنها را مي‏بيند ، هم أعيان آنها را و هم معاني را .


و مقدار دخالت اين نعمت ، يعني نعمت سخن گفتن در زندگي انسان حاجت به بيان ندارد ، چون همه مي‏دانيم زندگي آدميان اجتماعي و مدني است ، و اين زندگي در آغاز پيدايش بشر صورت نگرفت ، و به ترقي و تكامل امروزيش نرسيد مگر از همين راه كه براي هر چيزي نامي نهاد ، و بدين وسيله باب تفهيم و تفهم ( فهميدن و فهماندن ) را به روي خود بگشود ، و اگر اين نبود هيچ فرقي ميان او و حيوان بي‏زبان نبود ، زندگي او نيز مانند حيوانات جامد و راكد مي‏ماند .


و بهترين و قوي‏ترين دليل بر اينكه الهام الهي بشر را به سوي بيان هدايت نموده ، و اينكه مساله بيان و سخن گفتن ريشه از اصل خلقت دارد ، اختلاف لغت‏ها و زبانها در امت‏هاي مختلف و حتي طوايف مختلف از يك امت است ، چون مي‏بينيم كه اختلاف امت‏ها و طوايف در خصايص روحي و اخلاق نفساني و نيز اختلاف آنان به حسب مناطق طبيعي كه در آن زندگي مي‏كنند اثر مستقيم در اختلاف زبانهايشان دارد ، همچنان كه قرآن كريم به اين نعمت عظمي اشاره نموده مي‏فرمايد : و من اياته خلق السموات و الأرض و اختلاف السنتكم و الوانكم .


و منظور از اينكه فرمود : علمه البيان اين نيست كه خداي سبحان لغات را براي بشر وضع كرده ، و سپس به وسيله وحي به پيغمبري از پيامبران و يابه وسيله الهام به همه مردم ، آن لغات را به بشر تعليم داده باشد ، براي اينكه خود انسان بدان جهت كه به حكم اضطرار در ظرف اجتماع قرار گرفت طبعا به اعتبار تفهيم و تفهم وادار شد ، نخست با اشاره و سپس با صدا


ترجمة الميزان ج : 19ص :159


و در آخر با وضع لغات يعني قرارداد دسته جمعي به اين مهم خود بپرداخت ، و اين همان تكلم و نطق است ، كه گفتيم اجتماع مدني بشر بدون آن تمام نمي‏شد .


علاوه بر اين فعل خداي تعالي عبارت است از تكوين و ايجاد ، و قهرا شامل امور اعتباري نمي‏شود ، چون امور اعتباري عبارت است از قرارداد دسته جمعي .


و اين امر اعتباري حقيقت خارجي ندارد ، تا خلقت و تكوين خداي تعالي شامل آن نيز شده باشد و بگوييم زبانهاي مختلف را خدا خلق كرده ، آنچه خدا خلقت كرده انسان و فطرت او است ، فطرتي كه او را به تشكيل اجتماع مدني ، و سپس به وضع لغات واداشت ، و او را به اين معنا رهنمون شد كه الفاظي را علامت معاني قرار دهد به طوري كه وقتي فلان كلمه را به شنونده القا مي‏كند ذهن شنونده منتقل به فلان معنا شود ، مثل اينكه گوينده خود معنا را به او نشان داده باشد .


و نيز او را رهنمون شد به اينكه اشكال مخصوصي از خط را علامت آن الفاظ قرار دهد ، پس خط خود مكمل غرض كلام است ، و كلام را ممثل مي‏سازد ، همانطور كه كلام معنا را مجسم مي‏ساخت .


و كوتاه سخن اينكه : بيان قدرت بر سخن از اعظم نعمت و آلاي رباني است ، كه براي بشر موقف انسانيش را حفظ نموده ، به سوي هر خيري هدايتش مي‏كند .


اين بود آن معنايي كه به نظر ما از دو آيه مورد بحث به ذهن تبادر مي‏كند ، ولي مفسرين ديگر در معناي آن دو اقوالي ديگر دارند : بعضي گفته‏اند : منظور از انسان در جمله خلق الانسان آدم ، و منظور از بيان در جمله علمه البيان همان اسمايي است كه به آدم تعليم داد، (و در سوره بقره داستان را حكايت نموده فرمود : و علم ادم الاسماء كلها) .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از انسان پيامبر اسلام ، و منظور از بياني كه به وي تعليم كرد قرآن است ، كه آن را به آن جناب تعليم كرد ، و يا منظور تعليم آن جناب قرآن را به مؤمنين است .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از بيان ، خير و شر است ، كه خداي تعالي تشخيص آن دو را به انسان ياد داده .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن راه هدايت و راه ضلالت است .


و از اين قبيل اقوالي


ترجمة الميزان ج : 19ص :160


ديگر كه در آيه مورد بحث گفته‏اند ، كه همه آنها اقوالي است دور از فهم .


الشمس و القمر بحسبان كلمه حسبان مصدر و به معناي حساب كردن است ، و كلمه الشمس مبتداء و كلمه قمر عطف است بر آن ، و آن نيز مبتداء و كلمه بحسبان خبر آن است ، و اين جمله يعني اين دو مبتدا يا خبرش خبر دومي است براي الرحمن ، و تقدير كلام چنين است : خورشيد و ماه با حسابي از خداي تعالي در حركتند ، يعني در مسيري و به نحوي حركت مي‏كنند كه خداي تعالي براي آن دو تقدير فرموده .


و النجم و الشجر يسجدان مي‏گويند : مراد از نجم هر روييدني است كه از زمين سر بر مي‏آورد و ساقه ندارد ، و كلمه شجر به معناي روييدنيهايي است كه ساقه دارند ، و اين معناي خوبي است ، مؤيدش اين است كه كلمه نجم را با كلمه شجر جمع كرده ، هر چند كه آمدن نام شمس و قمر قبل از اين آيه چه بسا آدمي را به اين توهم مي‏اندازد كه نكند مراد از نجم ستاره باشد .


و اما اينكه فرمود : گياه و درخت براي خدا سجده مي‏كنند ، منظور از اين سجده خضوع و انقياد اين دو موجود است ، براي امر خدا ، كه به امر او از زمين سر بر مي‏آورند ، و به امر او نشو و نما مي‏كنند ، آن هم - به قول بعضي‏ها - در چهارچوبي نشو و نما مي‏كنند كه خدا برايشان مقدر كرده ، و از اين دقيق‏تر اينكه نجم و شجر رگ و ريشه خود را براي جذب مواد عنصري زمين و تغذي با آن در جوف زمين مي‏دوانند ، و همين خود سجده آنها است ، براي اينكه با اين عمل خود خدا را سجده مي‏كنند ، و با سقوط در زمين اظهار حاجت به همان مبدئي مي‏نمايند كه حاجتشان را بر مي‏آورد ، و او در حقيقت خدايي است كه تربيتشان مي‏كند .


و اما اعراب اين كلمات ، يعني و النجم و الشجر يسجدان با در نظر داشتن اينكه اين آيه عطف است بر آيه الشمس و القمر بحسبان اعرابش نيز مانند اعراب آن است ( يعني نجم مبتدا ، و شجر عطف بر آن ، و يسجدانخبر مبتدا است ) و تقدير كلام و النجم و الشجر يسجدان له مي‏باشد ، يعني گياه و درخت براي او سجده مي‏كنند .


در كشاف در خصوص ارتباط اين دو آيه با كلمه الرحمن سؤالي پيش كشيده ، مي‏گويد : اگر بپرسي چطور اين دو جمله با الرحمان متصل مي‏شود ، آنگاه در پاسخ مي‏گويد : از آنجايي كه اين جملات اتصال معنوي با كلمه الرحمان داشتند ، بي‏نياز بودند از اينكه


ترجمة الميزان ج : 19ص :161


اتصال لفظي هم داشته باشند ، لذا در ظاهر لفظ نفرمود : الشمس و القمر بحسبانه و النجم و الشجر يسجدان له ، چون همه مي‏دانستند .


حسبان، حسبان خداست و سجده هم براي او است نه براي غير او .


آنگاه سؤالي ديگر پيش مي‏كشد كه : چرا جملات مذكور با حرف عطف نيامد ؟ و نفرمود : الرحمن علم القران و خلق الانسان و علمه البيان و الشمس و القمر يسجدان ؟ و حاصل پاسخي كه مي‏دهد اين است كه : در جمله‏هاي اول كه بدون واو عاطفه آورده خواسته است حساب انگشت‏شماري را پيش گرفته باشد ، تا هر يك از جمله‏ها مستقل در توبيخ كساني باشد كه منكر نعمت‏هاي رحمان و خود رحمانند ، مثل اينكه شما خواننده وقتي مي‏خواهي شخص ناسپاسي را سرزنش كني انگشتان خود را يكي يكي تا كرده مي‏گويي : آخر فلاني تو را كه مردي فقير و تهي دست بودي بي‏نياز كرد ( اين يكي ) ، و تو را كه مردي خوار و خفيف بودي عزت و آبرو داد ( اين هم يكي ) و تو را كه مردي بي‏كس و كار بودي صاحب كس و كار و فاميل و فرزندت كرد ( اين هم يكي ) و با تو رفتاري كرد كه احدي با احدي نمي‏كند ، آن وقت چگونه احسان او را انكار مي‏كني ؟ در آيات اول اين روش را پيش گرفت ، و سپس كلام را بعد از آن توبيخ دوباره به روش اولش برگرداند ، تا آنچه كه به خاطر تناسب و تقارب وصلش واجب است وصل كرده باشد ، و به اين منظور واو عاطفه را بر سر جمله و النجم و الشجر يسجدان و جمله و السماء رفعها ... در آورد .


و السماء رفعها و وضع الميزان در صورتي كه مراد از كلمه سماء جهت بلندي و بالا باشد معناي رفع آن عبارت مي‏شود از اينكه سماء را در اصل بلند و بالا آفريد ، نه اينكه بعد از خلقت آن را بلند كرد و به بالا برد ، و در صورتي كه مراد از آن خود جهت بالا نباشد ، بلكه أجرامي باشد كه در جهت بالا قرار دارند ، آن وقت معناي رفع آن تقدير محلهاي آنها خواهد بود ، و معناي جمله اين خواهد بود كه : خداي تعالي محل ستارگان را نسبت به زمين بلند قرار داد ، و اين تقدير را آن روز كرد كه زمين و آسمان همه يكپارچه بود ، بعدا آنها را فتق و جداي از هم كرد ، همچنان كه فرمود : ا و لم ير الذين كفروا ان السموات و الأرض كانتا رتقا ففتقناهما و به هر تقدير چه آن باشد


ترجمة الميزان ج : 19ص :162


و چه اين ، منظور از رفع ، رفع حسي است نه معنوي .


و اگر منظور از رفع سماء ، منازل ملائكه و مصادر امر الهي و از آن جمله وحي بوده باشد ، در اين صورت مراد از رفع ، رفع معنوي خواهد بود ، البته ممكن هم هست منظور از رفع را اعم از حسي و معنوي بگيريم .


و اما اينكه فرمود : و وضع الميزان مراد از ميزان همان چيزي است كه به وسيله آن هر چيزي را مي‏سنجند و اندازه‏گيري مي‏كنند اعم از اينكه ميزان براي عقيده باشد يا فعل و يا قول و از مصاديق آن ميزاني است كه اشياي سنگين را به وسيله آن وزن مي‏كنند ، چيزي كه هست ميزان هر چيزي به حسب خود آن چيز است ، ( مثلا ميزان حرارت ، چيزي است و ميزان طول چيزي ديگر ، ميزان كاه چيزي است و ميزان طلا چيزي ديگر و ميزاني كه با آن عقايد و اخلاق و گفتار و كردارها را مي‏سنجند چيزي ديگر است ) و در آيه مورد بحث منظور از ميزان همان معنايي است كه در آيه لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط منظور است .


و از ظاهر آن بر مي‏آيد كه منظور از آن هر چيزي است كه به وسيله آن حق از باطل و راست از دروغ و عدل از ظلم و فضيلت از رذيلت تميز داده شود ، چون شان رسول همين است كه از ناحيه پروردگارش چنين ميزاني بياورد .


بعضي گفته‏اند : مراد از ميزان ، عدالت است ، و معناي جمله اين است كه : خداوند عدالت را در بين شما برقرار كرد تا مساوات را ميان اشياء برقرار سازيد ، و هر چيزي را در جاي خودش بكار بسته ، حق هر چيزي را به آن بدهيد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ميزان همين ترازوي معمولي است كه وزن‏ها را با آن معين مي‏كنند ، ولي معناي اول وسيع‏تر و عمومي‏تر است .


الا تطغوا في الميزان و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان ظاهرا مراد از ميزان در اين آيه غير از ميزان در آيه قبلي است ، در آنجا گفتيم منظور مطلق هر چيزي است كه وسيله سنجش باشد ، ولي در اين آيه منظور خصوص ترازوهاي معمولي است ، كه سنگيني‏ها را با آن مي‏سنجند ، و بنا بر اين اينكه فرمود : الا تطغوا ... در حقيقت خواسته است از يك حكم كلي يعني حكم و وضع الميزان حكمي جزئي بيرون


ترجمة الميزان ج : 19ص :163


بكشد ، و معنايش اين است كه لازمه اينكه ما با وضع ميزان حق و عدل را در بين شما تقدير كرديم ، اين است كه در سنجش اجناس خود نيز رعايت درستي ترازو و سنجش را بكنيد .


و اما بنا بر آن تفسيري كه در جمله قبلي مي‏گفت : منظور از وضع ميزان همان ترازوي معمولي است ، اين آيه شريفه بيانگر همان وضع ميزان مي‏شود ، و چنين معنا مي‏دهد : اينكه در آيه قبلي گفتيم خداوند ميان شما ميزان وضع كرده معنايش اين است كه شما بايد در كشيدن و سنجيدن سنگيني‏ها رعايت عدالت را بكنيد ، و در آن طغيان روا مداريد ، ( كه وقتي جنسي را مي‏خريد با سنگي سنگين‏تر بكشيد، و چون مي‏فروشيد با سنگي سبك‏تر بفروشيد ) و به هر حال چه آن معنا منظور باشد ، و چه اين ، ظاهر كلمه أن در جمله ان لا تطغوا اين است كه تفسيري باشد ، و جمله لا تطغوا نهي از طغيان در وزن كردن است ، و جمله و اقيموا الوزن بالقسط امري است كه به آن نهي عطف شده ، و كلمه قسط به معناي عدل است ، و جمله و لا تخسروا الميزان نيز نهي ديگري است كه به آن امر عطف شده ، و نهي قبلي يعني جمله لا تطغوا را بيان و تاكيد مي‏كند ، و كلمه اخسار كه مصدر فعل لا تخسروا است در مورد سنجيدن به معناي كم فروختن و زياد خريدن است ، به نحوي كهباعث خسارت فروشنده يا خريدار شود .


بعضي از مفسرين حرف لا را در جمله لا تطغوا نافيه ، و حرف أن را ناصبه گرفته‏اند ، و تقدير كلام را لئلا تطغوا - براي اينكه طغيان نكنيد دانسته‏اند .


آنگاه به ايشان اشكال شده كه چگونه ممكن است جمله انشايي عطف بر جمله خبري شود و با اينكه در اينجا خبر مي‏دهد از اينكه خداي تعالي چنين و چنان كرد تا شما طغيان نكنيد ، چگونه ممكن است يكباره بگويد : وزن را به عدالت بپا داريد ؟ در پاسخ از اين اشكال دچار زحمت و تكلف شده‏اند .


و الارض وضعها للانام كلمه أنام به معناي كلمه مردم است .


ولي بعضي گفته‏اند : به معناي جن و انس است .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي هر جنبنده‏اي است كه روي زمين راه برود .


و اگر از خلقت زمين تعبير كرده به وضع ، براي اين بود كه در باره آسمان تعبير كرده


ترجمة الميزان ج : 19ص :164


بود به رفع ، خواست تا بفهماند زمين پايين و آسمان بالا است ، چون در عرب هر افتاده و پست را وضيع مي‏گويند ، و اين خود لطافتي در تعبير است .


فيها فاكهة و النخل ذات الاكمام مراد از فاكهة ميوه‏هاي غير خرما است ، و كلمه اكمام جمع كم - به ضمه كاف و كسره آن و تشديد ميم - است كه منظور از آن غلاف خرما است ، كه آن را طلع نيز مي‏گويند ، و اما آستين پيراهن و هر جامه ديگر كه آن را نيز كم مي‏گويند تنها به ضمه كاف و تشديد ميم تلفظ مي‏شود ، و به كسره كاف به اين معنا نمي‏آيد - اينطور گفته‏اند .


و الحب ذو العصف و الريحان كلمه حب - دانه عطف است بر كلمه فاكهة و تقدير كلام و فيها الحب و الريحان است ، يعني در زمين دانه و ريحان نيز هست ، و منظور از دانه هر چيزي است كه قوت و غذا از آن درست شود ، مانند گندم و جو و برنج و غيره ، و كلمه عصف به معناي غلاف و پوسته دانه‏هاي مذكور است ، كه در فارسي آن راسبوس گويند .


البته بعضي آن را به برگ مطلق زراعت و بعضي ديگر به برگ خشك زراعت تفسير كرده‏اند ، و كلمه ريحان به معناي همه گياهان معطر ( چون نعناء و مرزه و ريحان فارسي و آويشن و پونه و امثال اينها ) است .


فباي الاء ربكما تكذبان كلمه آلاء جمع الي ( بر وزن شني ) است ، كه به معناي نعمت است ، و خطاب در آيه متوجه عموم جن و انس است ، به دليل اينكه در آيات بعد كه مي‏فرمايد : سنفرغ لكم ايها الثقلان و يا معشر الجن و الانس ... ، و يرسل عليكما شواظ ... ، صريحا خطاب را متوجه جن و انس كرده .


پس نبايد به گفته بعضي ازمفسرين گوش داد كه گفته‏اند : خطاب در آيه متوجه مرد و زن از بني آدم است .


و يا بعضي ديگر گفته‏اند : خطاب در ربكما در حقيقت دو خطاب به يك طايفه است ، و دو بار انسان را خطاب كرده فرموده ربك ربك يعني اي انسان به كدام يك از نعمت‏هاي پروردگارت پروردگارت تكذيب مي‏كني .


مثل اينكه به دو پليس دستور دهند : اضربا عنقه - بزنيد گردنش را كه در حقيقت به منزله آن است كه گفته


ترجمة الميزان ج : 19ص :165


باشي : اضرب عنقه اضرب عنقه .


و به خاطر همين كه خطاب را متوجه كل جن و انس نموده توانسته در خلال بر شمردن نعمت‏ها و آلاي رحمان از شدايد روز قيامت و عقوبتهاي مجرمين و اهل آتش خبر دهد ، و آنها را هم جزو نعمتها بر شمارد ، آري همين شدايد و عقوبتها وقتي با كل انس و جن مقايسه شود نعمت مي‏شود ، چون در نظام هستي ( بين دوغ و دوشاب فرق نهادن و ) بدكاران و اهل شقاوت را به سرنوشتي كه مقتضاي عمل ايشان و اثر كردار خود آنان باشد سوق دادن ، از لوازم صلاح و نظام عام جاري در كل و حاكم بر جميع است ، و خود نعمتي نسبت به كل عالم جن و انس است ، هر چند كه نسبت به طايفه‏اي خاص يعني مجرمين نقمت و عذاب باشد .


و اين نظير همان سنت‏ها و قوانيني است كه مي‏بينيم در جوامع بشري جريان دارد ، و همه جوامع در اين معنا اذعان دارند كه سخت‏گيري در باره اهل بغي و فساد شرط قوام زندگي جامعه و بقاي آن است ، و فايده اين كار تنها عايد اهل صلاح نمي‏شود و همچنين عكس قضيه ، يعني فايده مدح و پاداش اهل صلاح تنها عايد اهل صلاح نمي‏شود ، بلكه مايه قوام زندگي كل جامعه و بقاي آن است .


پس آنچه از عذاب و عقاب كه در آتش براي اهل آتش است ، و آنچه از كرامت و ثواب كه در بهشت براي اهلش آماده شده ، هر دو نوع آلاء و نعمتهاي خدا است براي كل جن و انس همانطور كه خورشيد و قمر و آسمان بلند و زمين پست و نجم و شجر و غير اينها آلاء و نعمتهايي است براي اهل دنيا .


و از اين آيه بر مي‏آيد كه جن هم مانند انس في الجمله از نعمتهاي مذكور بهره‏مند مي‏شود ، چون اگر چنين نبود نمي‏بايست جن را هم در ملامتهايي كه كرده شريك انسانها نموده ، هر دو را ملامت كند ، و از اول سوره تا به آخر يكسره بفرمايد : فباي آلاء ربكما تكذبان .


خلق الانسان من صلصال كالفخار كلمه صلصال به معناي گل خشكيده‏اي است كه وقتي زير پا مي‏ماند صدا مي‏كند ، و كلمه فخار به معناي سفال است .


و مراد از انسان در اينجا نوع آدمي است، و منظور از خلقت انسان از صلصالي چون سفال اين است كه : خلقت بشر بالأخره منتهي به چنين چيزي مي‏شود .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از انسان شخص آدم (عليه‏السلام‏) است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :166


و خلق الجان من مارج من نار كلمه مارج به معناي زبانه خالص و بدون دود از آتش است .


و بعضي گفته‏اند : به معناي زبانه آميخته با سياهي است .


و مراد از جان نيز مانند انس نوع جن است ، و اگر جن را مخلوق از آتش دانسته به اعتبار اين است كه خلقت جن منتهي به آتش است .


و بعضي گفته‏اند : مراد از كلمه جان پدر جن است، (همانطور كه گفتند : مراد از انس ، پدر انسانها ، آدم (عليه‏السلام‏) است) .


رب المشرقين و رب المغربين منظور از دو مشرق ، مشرق تابستان و مشرق زمستان است ، كه به خاطر دو جا بودن آن دو چهار فصل پديد مي‏آيد ، و ارزاق روزي‏خواران انتظام مي‏پذيرد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از دو مشرق ، مشرق خورشيد و مشرق ماه است ، و مراد از دو مغرب هم دو مغرب آن دو است .


مرج البحرين يلتقيان بينهما برزخ لا يبغيان كلمه مرج - با سكون راء - كه مصدر فعل ماضي مرج است به معناي مخلوط كردن و نيز به معناي رها و روانه كردن است ، هم موقعي كه مي‏خواهي به طرف بفهماني كه فلاني فلان چيز را مخلوط كرد ، مي‏گويي مرجه ، و هم هنگامي كه مي‏خواهي بفهماني فلان چيز را رها و يا روانه كرد ، مي‏گويي مرجه ، ولي در آيه مورد بحث معناي اول روشن‏تر به ذهن مي‏رسد و ظاهرا مراد از بحرين - دو دريا دريايي شيرين و گوارا ، و دريايي شور و تلخ است ، همچنان كه در جايي ديگر از اين دو دريا ياد كرده فرموده : و ما يستوي البحران هذا عذب فرات سائغ شرابه و هذا ملح اجاج و من كل تاكلون لحما طريا و تستخرجون حلية تلبسونها .


و قابل قبول‏ترين تفسيري كه در باره اين دو آيه كرده‏اند اين است كه : مراد از دو دريا دو درياي معين نيست ، بلكه دو نوع دريا است ، يكي شور كه قريب سه چهارم كره زمين را در


ترجمة الميزان ج : 19ص :167


خود فرو برده ، كه بيشتر اقيانوسها و درياها را تشكيل مي‏دهد ، و يكي هم درياهاي شيرين است كه خداي تعالي آنها را در زير زمين ذخيره كرده و به صورت چشمه‏ها از زمين مي‏جوشد ، و نهرهاي بزرگ را تشكيل مي‏دهد ، و مجددا به درياها مي‏ريزد ، اين دو جور دريا يعني درياهاي روي زمين و درياهاي داخل زمين همواره به هم اتصال دارند ، هم در زير زمين و هم در روي زمين ، و در عين اينكه يلتقيان - برخورد و اتصال دارند نه اين شوري آن را از بين مي‏برد و نه آن شيريني اين را ، چون بين آن دو حاجز و مانعي است كه نمي‏گذارد در وضع يكديگر تغييري بدهند ، و آن مانع ، خود مخازن زمين و رگه‏هاي آن است ، كه نه مي‏گذارد درياي شور به درياي شيرين تجاوز نموده ، و آن را مثل خود شور كند ، و در نتيجه زندگي جانداران را تهديد نمايد ، و نه درياي شيرين به درياي شور تجاوز نموده بيش از اندازه از زمين بجوشد ، و زياده از اندازه به دريا بريزد ، و دريا را شيرين سازد ، و در نتيجه مصلحتي را كه در شوري آب درياها است كه يا تصفيه هوا است و يا مصالحي ديگر از بين ببرد .


و نيز به طور دائم درياهاي شور ، درياهاي شيرين را از اين راه كمك مي‏كند ، كه آب خود را به ابرها داده ، و ابرها آن را بر زمين مي‏بارد ، و زمين باران را در خود فرو برده مخازن خود را پر مي‏كنند ، و همين مخازن هم درياهاي شور را كمك نموده ، همانطور كه گفتيم از زمين مي‏جوشد و به صورت نهرهاي كوچك و بزرگ به دريا مي‏ريزد .


پس معناي اين دو آيه - و خدا داناتر است - اين است كه : خداي تعالي دو درياي شيرين و گوارا و شور و تلخ را مخلوط كرده ، در عين اينكه تلاقي آن دو دائمي است ، به وسيله مانعي كه بين آن دو قرار داده نمي‏گذارد كه يكديگر را در خود مستهلك كنند ، و اين صفت گوارايي آن را از بين ببرد و آن صفت شوري اين را ، و در نتيجه نظام زندگي جانداران و بقاي آن را تهديد كنند .


يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان يعني از اين دو درياي گوارا و شور ، لؤلؤ و مرجان بيرون مي‏آيد ، و اين خود يكي از فوايدي است كه انسان از آن بهره‏مند مي‏شود ، و ما در باره تفسير اين آيه آنچه را كه گفتني است در تفسير آيه 12 از سوره فاطر گفته‏ايم .


و له الجوار المنشئات في البحر كالاعلام كلمه جواري جمع جاريه است، كه به معناي كشتي است ، و كلمه منشئات اسم مفعول از ماده انشاء است ، و انشاء هر چيز به معناي احداث و ايجاد و تربيت آن است ، و كلمه أعلام جمع علم - به فتحه عين و لام - است كه به معناي كوه است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :168


و اگر كشتي‏ها را ملك خداي تعالي دانسته با اينكه كشتي را انسانها مي‏سازند ، بدين جهت است كه تمامي سبب‏هايي كه در ساختن كشتي دخالت دارند ، از چوب و آهن و ساير اجزايي كه كشتي از آن تركيب مي‏يابد ، و انساني كه اين اجزا را تركيب مي‏كند ، و صورت كشتي به آن مي‏دهد ، و نيز شعور اين انسان وفكر و اراده‏اش همه مخلوق خدا و مملوك اوست ، قهرا نتيجه عمل انسان هم كه يا كشتي است و يا چيز ديگر ملك خداي تعالي است .


پس منعم حقيقي كشتي‏ها به انسان ، خدا است ، چون خداي تعالي به انسانها الهام كرد كه چگونه كشتي بسازند و اينكه چه منافع و آثاري مترتب بر اين صنع هست ، و نيز راه استفاده از منافع بسيار آن را او الهام فرمود .


كل من عليها فان و يبقي وجه ربك ذو الجلال و الاكرام ضمير عليها به زمين بر مي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه : هر جنبنده داراي شعوري كه بر روي زمين است به زودي فاني خواهد شد ، و اين آيه مساله زوال و فناي جن و انس را مسجل مي‏كند ، و اگر فرمود : كل من عليها - هر كس بر روي زمين است و نفرمود كل ما عليها - هر چيز كه بر روي زمين است و خلاصه اگر مساله فنا و زوال را به صاحبان شعور اختصاص داد ، نه از اين جهت بوده كه موجودات بي‏شعور فاني نمي‏شوند ، بلكه از اين بابت بوده كه زمينه كلام زمينه شمردن نعمت‏هايي است كه به صاحبان شعور ارزاني داشته ، نعمتهاي دنيايي و آخرتي ، و معلوم است كه در چنين زمينه‏اي مناسب همان است كه در باره فناي اين طبقه سخن بگويد .


در ضمن با توجه به اينكه كلمه فان - فاني ظهور در آينده دارد ، و سياق آيه نيز ظهور در اين دارد كه از آينده‏اي خبر مي‏دهد ، از جمله كل من عليها فان اين نكته هم به طور اشاره استفاده مي‏شود كه مدت و أجل نشاه دنيا با فناي جن و انس به سر مي‏آيد و عمرش پايان مي‏پذيرد ، و نشاه آخرت طلوع مي‏كند ، و هر دو مطلب يعني فناي جانداران صاحب شعور زمين ، و طلوع نشاه آخرت كه نشاه جزا است ، از نعمتها و آلاي خداي تعالي است ، چون زندگي دنيا حياتي است مقدمي براي غرض آخرت و معلوم است كه انتقال از مقدمه به غرض و نتيجه ، نعمت است .


با اين نكته گفتار بعضي از مفسرين پاسخ داده مي‏شود كه گفته‏اند : فناء چه نعمتي هست كه آيه شريفه آن را از آلاء و نعمتهاي الهي شمرده ؟ و حاصل جواب اين است كه :


ترجمة الميزان ج : 19ص :169


حقيقت اين فنا انتقال از دنيا به آخرت ، و رجوع به خداي تعالي است ، همچنان كه در بسياري از آيات كريمه قرآن اين فناء به انتقال مذكور تفسير شده و فهمانده كه منظور از آن فناي مطلق و هيچ و پوچ شدن نيست .


و يبقي وجه ربك - وجه هر چيزي عبارت است از سطح بيروني آن ، ( و از آنجايي كه خداي تعالي منزه است از جسمانيت و داشتن حجم و سطح ، ناگزير معناي اين كلمه در مورد خداي تعالي بعداز حذف محدوديت و نواقص امكاني عبارت مي‏شود از نمود خدا ) و نمود خدا همان صفات كريمه او است ، كه بين او و خلقش واسطه‏اند ، و بركات و فيض او به وسيله آن صفات بر خلقش نازل مي‏شود ، و خلايق آفرينش و تدبير مي‏شوند ، و آن صفات عبارتند از علم و قدرت و شنوايي و بينايي و رحمت و مغفرت و رزق و امثال اينها ، و ما در تفسير سوره اعراف در اينكه صفات خداي تعالي واسطه‏هاي فيض اويند بحثي گذرانديم .


ذو الجلال و الاكرام - در معناي كلمه جلال چيزي از معناي اعتلا و اظهار رفعت خوابيده ، البته رفعت و اعتلاي معنوي در نتيجه جلالت با صفاتي كه در آن بويي از دفع و منع هست سر و كار و تناسب دارد ، مانند صفت علو ، تعالي ، عظمت ، كبرياء ، تكبر ، احاطه ، عزت ، و غلبه .


خوب وقتي همه اين معاني در كلمه جلال خوابيده ، بايد ديد براي كلمه اكرام چه باقي مي‏ماند ؟ براي اين كلمه از ميان صفات ، آن صفاتي باقي مي‏ماند كه بويي از بهاء و حسن مي‏دهد ، بهاء و حسني كه ديگران را واله و مجذوب مي‏كند ، مانند صفات زير : علم ، قدرت ، حيات ، رحمت ، جود ، جمال ، حسن ، و از اين قبيل صفات كه مجموع آنها را صفات جمال مي‏گويند ، همچنان كه دسته اول را صفات جلال مي‏نامند ، و اسماي خدايي را به اين دو قسمت تقسيم نموده ، هر يك از آنها كه بويي از اعتلا و رفعت دارد صفت جلال ، و هر يك كه بويي از حسن و جاذبيت دارد صفات جمال مي‏نامند .


بنا بر اين ، كلمه ذو الجلال و الاكرام نامي از اسماي حسناي خدا است ، كه به مفهوم خود تمامي اسماي جلال و اسماي جمال خدا را در بر مي‏گيرد .


و مسماي به اين نام در حقيقت ذات مقدسه خدايي است ، همچنان كه در آخر همين سوره خود خداي تعالي را به اين اسم ناميده و فرموده : تبارك اسم ربك ذي الجلال و الاكرام ، و ليكن در آيه مورد بحث نام وجه خدا شده ، حال يا به خاطر اين بوده كه در خصوص اين جمله از معناي وصفيت افتاده ، و صفت وجه واقع نشده ، و بلكه مدح و ثناي رب قرار گرفته ، و تقديرش و يبقي وجه ربك هو ذو الجلال و الاكرام - و تنها وجه پروردگارت كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :170


او داراي جلال و اكرام است باقي مي‏ماند مي‏باشد ، و يا اينكه مراد از وجه همانطور كه گفتيم صفت كريمه و اسم مقدس خداي تعالي است ، و معلوم است كه برگشت اجراي اسم بر اسم ، اجراي آن بر ذات است .


و معناي آيه شريفه بنا بر اينكه منظور از وجه اسم بوده باشد ، و با در نظر گرفتن اينكه بقاي اسم يعني آن ظهوري كه اسم لفظي ، از آن حكايت مي‏كند فرع بقاي مسمي است چنين مي‏شود : و پروردگارت - عز اسمه - با همه جلال و اكرامش باقي مي‏ماند ، بدون اينكه فناي موجودات اثري در خود او و يا دگرگوني در جلال و اكرام او بگذارد .


و بنا بر اينكه مراد از وجه خدا هر چيزي باشد كه ديگران رو به آن دارند كه قهرا مصداقش عبارت مي‏شود از تمامي چيزهايي كه به خدا منسوبند ، و مورد نظر هر خداجويي واقع مي‏گردد ، مانند انبيا و اولياي خدا و دين او و ثواب و قرب او و ساير چيزهايي كه از اين قبيل باشند معناي آيه چنين مي‏شود : همه زمينيان فاني مي‏گردند ، و بعد از فناي دنيا آنچه نزد او است و از ناحيه او است ، از قبيل انواع جزا و ثواب و قرب به او باقي مي‏ماند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ما عندكم ينفد و ما عند الله باق .


در سابق هم در تفسير آيه شريفه كل شي‏ء هالك الا وجهه ، مطالبي گفتيم كه به درد اينجا هم مي‏خورد .


يسئله من في السموات و الأرض كل يوم هو في شان منظور از درخواست تمامي آسمانيان و زمينيان درخواست به زبان نيست ، بلكه درخواست به احتياج است ، چون احتياج خودش زبان است ، و معلوم است كه موجودات زمين و آسمان از تمامي جهات وجودشان، محتاج خدايند ، هستيشان بسته به خدا ، و متمسك به ذيل غناي وجود اويند ، همچنان كه فرمود : انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني و نيز در اينكه منظور از درخواست ، درخواست زباني نيست ، بلكه درخواست حاجتي است ، فرموده : و اتيكم من كل ما سالتموه، .



ترجمة الميزان ج : 19ص :171


كل يوم هو في شان - اگر كلمه شان را در اينجا نكره يعني بدون الف و لام آورد ، براي اين بود كه تفرق و اختلاف را برساند در نتيجه معناي جمله چنين شود : خداي تعالي در هر روزي كاري دارد ، غير آن كاري كه در روز قبل داشت ، و غير آن كاري كه روز بعدش دارد ، پس هيچ يك از كارهاي او تكراري نيست ، و هيچ شاني از شؤون او از هر جهت مانند شان ديگرش نيست ، هر چه مي‏كند بدون الگو و قالب و نمونه مي‏كند ، بلكه به ابداع و ايجاد مي‏كند ، و به همين جهت است كه خود را بديع ناميده ، فرموده : بديع السموات و الأرض البته اين را هم بگوييم كه : منظور از كلمه يوم در جمله كل يوم - هر روز احاطه خداي تعالي در مقام فعل و تدبير اشياء است ، در نتيجه او در هر زماني هست ولي در زمان نيست ، و در هر مكاني هست ليكن در مكان نمي‏گنجد ، و با هر چيزي هست ليكن نزديك به چيزي نيست .



بحث روايتي


در كافي مي‏گويد : محمد بن منكدر از جابر بن عبد الله روايت كرده كه گفت : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سوره الرحمن را براي مردم خواند ، مردم چيزي نگفتند ، حضرتش فرمود : پاسخ و عكس العمل جن در برابر اين سوره بهتر بود از عكس العمل شما ، براي اينكه وقتي جن اين آيه را شنيد : فباي الاء ربكما تكذبان گفتند : لا و لا بشي‏ء من الاء ربنا نكذب - نه ، به هيچ يك از آلاي پروردگارمان تكذيب نمي‏كنيم .


مؤلف : اين معنا در الدر المنثور هم از عده‏اي از اصحاب حديث و صاحبان جوامع اخبار روايت شده ، وصاحب الدر المنثور نقل آن را از پسر عمر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقلي صحيح دانسته .


و در عيون به سند خود از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : مردي شامي در ضمن سؤالاتي كه از علي (عليه‏السلام‏) كرد پرسيد : نام پدر بزرگ طايفه جن


ترجمة الميزان ج : 19ص :172


چيست ؟ فرمود : شومان و اين شخص همان كسي است كه خداي تعالي او را از آتشي خالص بيافريد .


و در احتجاج از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : و اما اينكه فرموده : رب المشرقين و رب المغربين منظور از آن مشرقزمستان عليحده ، و مشرق تابستان عليحده است ، آيا اين ( مطلب ) را از دوري و نزديكي خورشيد نمي‏شناسي ؟ مؤلف : اين معنا را قمي هم در تفسير خود آورده ، و ليكن سند آن را ذكر نكرده ، و نام علي (عليه‏السلام‏) را نبرده ، بلكه فرموده : از آن جناب .


و در الدر المنثور است كه : ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه مرج البحرين يلتقيان گفته : منظور از دو دريا علي و فاطمه است ، و منظور از برزخ و حائل ميان آن دو رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و در تفسير آيه يخرج منهما اللؤلؤ و المرجان گفته است : منظور از لؤلؤ و مرجان حسن و حسين است .


مؤلف : نظير اين حديث را الدر المنثور از ابن مردويه از انس بن مالك و نيز صاحب مجمع البيان از سلمان فارسي و سعيد بن جبير و سفيان ثوري روايت كرده‏اند ، چيزي كه هست بايد دانست كه اين تفسير ، تفسير به باطن است نه اينكه بخواهد بفرمايد : معناي بحرين و برزخ و لؤلؤ و مرجان اين است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه كل من عليها فان آمده كه امام در بيان جمله كل من عليها فان فرموده : يعني هر كس كه بر روي زمين قرار دارد ، و در معناي جمله و يبقي وجه ربك فرموده : منظور از وجه پروردگار دين او است ، و امام علي بن الحسين فرموده : وجه خدا كه مردم رو به سوي آن مي‏آيند ماييم .


و در مناقب ابن شهر اشوب در ذيل آيه و يبقي وجه ربك آمده كه : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : وجه الله ماييم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :173


مؤلف : و در معناي اين دو روايت رواياتي ديگر نيز هست ، و ما در سابق بياني داشتيم كه تفسير وجه الله ، به دين و امام را توجيه مي‏كند .


و در كافي در خطبه‏اي كه از علي (عليه‏السلام‏) نقل كرده آمده كه فرمود : الحمد لله الذي لا يموت و لا ينقضي عجائبه لانه كل يوم هو في شان من احداث بديع لم يكن .


و در تفسير قمي در ذيل همين آيه آمده كه امام فرمود : يعني زنده مي‏كند و مي‏ميراند زياد مي‏كند و كمي و نقصان مي‏آورد .


و در مجمع البيان از ابو درداء از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه در ذيل جمله كل يوم هو في شان فرمود : يك شان او اين است كه گناهاني را بيامرزد ، يكي ديگر اينكه در اندوه و گرفتاري‏ها فرج و گشايش دهد ، يكي اينكه مردمي را بلند كند ، مردمي ديگر را از بالا به پايين آورد .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از آن جناب نقل كرده ، و در معناي آن حديثي از ابن عمر از آن جناب به اين عبارت آورده كه فرمود : گناهي را بيامرزد و اندوهي را برطرف سازد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :174


سنَفْرُغُ لَكُمْ أَيُّهَ الثَّقَلانِ‏(31) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(32) يَمَعْشرَ الجِْنّ‏ِ وَ الانسِ إِنِ استَطعْتُمْ أَن تَنفُذُوا مِنْ أَقْطارِ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ فَانفُذُوالا تَنفُذُونَ إِلا بِسلْطنٍ‏(33) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(34) يُرْسلُ عَلَيْكُمَا شوَاظٌ مِّن نَّارٍ وَ نحَاسٌ فَلا تَنتَصِرَانِ‏(35) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(36) فَإِذَا انشقَّتِ السمَاءُ فَكانَت وَرْدَةً كالدِّهَانِ‏(37) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(38) فَيَوْمَئذٍ لا يُسئَلُ عَن ذَنبِهِ إِنسٌ وَ لا جَانّ‏(39) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(40) يُعْرَف الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَهُمْ فَيُؤْخَذُ بِالنَّوَصي وَ الأَقْدَامِ‏(41) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(42) هَذِهِ جَهَنَّمُ الَّتي يُكَذِّب بهَا المُْجْرِمُونَ‏(43) يَطوفُونَ بَيْنهَا وَ بَينَ حَمِيمٍ ءَانٍ‏(44) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(45) وَ لِمَنْ خَاف مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ‏(46) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(47) ذَوَاتَا أَفْنَانٍ‏(48) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(49) فِيهِمَا عَيْنَانِ تجْرِيَانِ‏(50) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(51) فِيهِمَا مِن كلّ‏ِ فَكِهَةٍ زَوْجَانِ‏(52) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(53) مُتَّكِئِينَ عَلي فُرُشِ بَطائنهَا مِنْ إِستَبرَقٍوَ جَني الْجَنَّتَينِ دَانٍ‏(54) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(55) فِيهِنَّ قَصِرَت الطرْفِ لَمْ يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانّ‏(56) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(57) كَأَنهُنَّ الْيَاقُوت وَ الْمَرْجَانُ‏(58) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(59) هَلْ جَزَاءُ الاحْسنِ إِلا الاحْسنُ‏(60) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(61) وَ مِن دُونهِمَا جَنَّتَانِ‏(62) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(63) مُدْهَامَّتَانِ‏(64) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(65) فِيهِمَا عَيْنَانِ نَضاخَتَانِ‏(66) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(67) فِيهِمَا فَكِهَةٌ وَ نخْلٌ وَ رُمَّانٌ‏(68) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(69) فِيهِنَّ خَيرَتٌ حِسانٌ‏(70) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(71) حُورٌ مَّقْصورَتٌ في الخِْيَامِ‏(72) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(73) لَمْ يَطمِثهُنَّ إِنسٌ قَبْلَهُمْ وَ لا جَانّ‏(74) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(75) مُتَّكِئِينَ عَلي رَفْرَفٍ خُضرٍ وَ عَبْقَرِي حِسانٍ‏(76) فَبِأَي ءَالاءِ رَبِّكُمَا تُكَذِّبَانِ‏(77) تَبَرَك اسمُ رَبِّك ذِي الجَْلَلِ وَ الاكْرَامِ‏(78)



ترجمة الميزان ج : 19ص :175


ترجمه آيات


به زودي اي جن و انس به حسابتان خواهيم رسيد ( 31 ) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 32) .


اي گروه جن و انس اگر مي‏توانيد از كرانه‏هاي آسمان و زمين راه فراري يافته بگريزيد اين كار را بكنيد ، ليكن از حساب ما و عذاب ما گريزي نداريد ، مگر با حجت و عذر موجه ( 33) .


پس ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگار خود را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 34) .


آتشي بدون دود و آتشي ديگر با دود بر شما مسلط مي‏كند ، و ديگر نمي‏توانيد يكديگر را ياري كنيد ( 35) .


پس كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 36) .


پس روزي كه آسمان شكافته شود ، آن وقت مانند روغن مذاب سرخ مي‏گردد ( 37 ) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 38) .


در آن روزنه ز انس و گناهش سؤال مي‏شود و نه از جن ( 39) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 40) .


مجرمين از چهره‏شان شناخته مي‏شوند ، و موي سر و پاهايشان را مي‏گيرند و در آتش مي‏افكنند ( 41) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 42) .


اين همان جهنمي است كه مجرمين تكذيبش مي‏كردند ( 43) .


بين آن و بين آبي در نهايت جوش ، آمد و شد دارند ( 44 ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :176


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 45) .


و آن كسي كه از مقام پروردگارش بيمناك است دو بهشت دارد ( 46) .


ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ( 47) .


بهشت‏هايي كه انواع ميوه‏ها دارند ( 48) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 49) .


در آن دو بهشت دو چشمه جاري است ( 50) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 51) .


در آن دو از هر ميوه دو صنف شناخته و ناشناخته هست ( 52) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 53) .


در حالي كه بر فرشهايي تكيه كرده‏اند كه آسترش از ابريشم است و ميوه‏هاي رسيده آن دو باغ در دست‏رس است ( 54) .


ديگر كدام يك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 55) .


در آنها همسراني هست كه چشم به غير از شوهران نيفكنده نه انسي قبلا با آنان تماس گرفته و نه جني ( 56) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 57) .


آنها همچون ياقوت و مرجانند ( 58) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 59 ) .


آري مگر جزاي احسان جز احسان مي‏تواند باشد ؟ ( 60) .


ديگر كداميك از نعمت‏هاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 61) .


قبل از آن دو بهشت ، دو بهشت ديگر دارند ( 62) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 63) .


بهشت‏ها كه از شدت سبزي ميل به سياهي دارند ( 64) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 65) .


در آن دو نيز دو چشمه چون فواره هست ( 66) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 67) .


در آن دو ميوه و نخل و انار است ( 68) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 69) .


در آنها همسراني خوش صورت و نيكو سيرت است ( 70) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :177


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 71) .


سياه چشماني كه هرگز از خيمه‏ها بيرون نمي‏شوند ( 72) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 73) .


زناني كه قبلا نه انساني با آنها تماس گرفته و نه جني ( 74) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 75) .


در حالي كه بر بالش‏هاي سبز رنگ ابريشمين تكيه كرده‏اند كه بهترين بافت را دارد و بسيار زيبا است ( 76 ) .


ديگر كداميك از نعمتهاي پروردگارتان را تكذيب مي‏كنيد ؟ ( 77) .


چه پر بركت است نام رحمان خدا كه پروردگار تو و داراي صفات جلال و جمال است ( 78) .


بيان آيات


اين آيات فصل دوم از آيات سوره است ، كه نشاه دوم جن و انس را توصيف مي‏كند ، نشاه‏اي كه به سوي خدا بر مي‏گردند و به جزاي اعمال خود مي‏رسند و آلاء و نعمتهايي را كه خدا در آن نشاه به ايشان ارزاني مي‏دارد بر مي‏شمارد ، همچنان كه در فصل گذشته نشاه اول را توصيف مي‏كرد ، آلاي خدا در آن نشاه را بر مي‏شمرد .


سنفرغ لكم ايه الثقلان وقتي مي‏گويند : فلاني براي فلان كار فارغ شد مي‏فهماند كه قبلا مشغول كاري ديگر بوده ، آن را به خاطر اين كار رها كرده ، چون اين كار را مهم‏تر دانسته .


و بنا بر اين ، معناي جمله سنفرغ لكم اين مي‏شود كه ما به زودي بساط نشاه اول خلقت را در هم مي‏پيچيم ، و به كار شما مشغول مي‏شويم .


آنگاه آيات بعدي بيان مي‏كند كه منظور از مشغول شدن خدا به كار جن و انس اين است كه ايشان را مبعوث نموده ، و به حسابشان رسيدگي نموده ، و بر طبق اعمالشان جز ايشان مي‏دهد ، خير باشد خير و شر باشدشر ، پس فراغ براي جن و انس تعبيري است استعاره به كنايه از تبدل نشاه دنيا به نشاه آخرت .


ممكن است در اينجا اين شبهه به ذهن خواننده عزيز برسد كه اگر منظور از فراغ چنين معنايي باشد ، آيه شريفه با آيه‏اي ديگر كه مي‏فرمايد : هيچ كاري خدا را از كار ديگر باز نمي‏دارد منافات خواهد داشت ، ولي اين شبهه وارد نيست ، براي اينكه فراغ مذكور تنها ناظر به تبدل نشاه است ، و اما آن دليل كه مي‏فرمايد : لا يشغله شان عن شان - هيچ كاري او را


ترجمة الميزان ج : 19ص :178


از كار ديگر باز نمي‏دارد ناظر است به اينكه قدرت خداي تعالي مطلق و وسيع است ، و اين دو مطلب ربطي به هم ندارد ، تا منافات داشته باشد .


و همچنين هيچ منافاتي ميان جمله كل يوم هو في شان با دليل مذكور كه مي‏گفت : هيچ كاري او را از كار ديگر باز نمي‏دارد وجود ندارد .


و منظور از ثقلان جن و انس است ، و ضمير جمع در كلمه لكم و كلمه استطعتم و غير اين دو كلمه به همان ثقلان بر مي‏گردد ، با اينكه كلمه مزبور تثنيه است ، و علي القاعده بايد ضمير تثنيه به آن برگردد ، و بفرمايد : لكما و استطعتما ، و اگر ضمير جمع برگردانده ، بدين جهت است كه هر چند جن و انس دو طايفه از خلقند، ليكن افراد اين دو طايفه بسيارند .


يا معشر الجن و الانس ان استطعتم ان تنفذوا من اقطار السموات و الأرض فانفذوا ... خطاب به گروه جن و انس در اين آيه شريفه به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود از خطابهاي روز قيامت است ، و خطابي است تعجيزي ، يعني مي‏خواهد بفرمايد : روز قيامت هيچ كاري نمي‏توانيد بكنيد .


و مراد از استطاعت ، قدرت ، و مراد از نفوذ از اقطار ، فرار از كرانه‏هاي محشر است ، چون كلمه اقطار جمع قطر است كه به معناي ناحيه است و معناي آيه اين است كه : اي گروه جن و انس - در ضمن بايد دانست اينكه جن را جلوتر از انس آورد ، براي اين بود كه طايفه جن در حركات سريع تواناتر از انسان است - اگر توانستيد از حساب و كتاب قيامت بگريزيد ، اين شما و اين نواحي آسمانها و زمين ، ولي به هر طرف بگريزيد بالأخره به ملك خدا گريخته‏ايد ، و شما نمي‏توانيد از ملك خدا درآييد ، و از مؤاخذه او رها شويد .


لا تنفذون الا بسلطان - يعني قادر بر نفوذ نخواهيد بود ، مگر با نوعي سلطه كه شما فاقد آن هستيد .


و منظور از سلطان ، قدرت وجودي است ، و سلطان به معناي برهان و يا مطلق حجت است ، و سلطان به معناي ملك نيز هست .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از نفوذي كه در اين آيه نفي شده نفوذ علمي در آسمانها و زمين ، و دست‏يابي به اقطار آن دو است ( و نتيجه گرفته‏اند كه آيه شريفه پيشگويي از اين آينده است كه روزي بشر قدرت نفوذ علمي پيدا مي‏كند ، و به اقطار آسمانها دست


ترجمة الميزان ج : 19ص :179


مي‏يابد ) ليكن همانطور كه ملاحظه فرموديد : سياق آيه با اين معنا سازگار نيست ( چون در اين آيات گفتگو در باره قيامت است ، و در وسط چنين گفتگويي ناگهان به مساله‏اي از مسائل دنيا پرداختن درست به نظر نمي‏رسد) .


يرسل عليكما شواظ من نار و نحاس فلا تنتصران كلمه شواظ به طوري كه راغب گفته به معناي شعله بي‏دود آتش است .


مجمع البيان هم آن را به شعله سبز رنگي معنا كرده كه از آتش برمي‏خيزد ، و اين معنا نزديك به همان معنايي است كه راغب كرده ، و كلمه نحاس به معناي دود است ، و راغب آن را به شعله بي‏دود معنا كرده ، مي‏فرمايد : آتشي سبز رنگ و بدون دود ، و يا به شكل دود بر شما مسلط مي‏كند ، و آن وقت ديگر نخواهيد توانست يكديگر را ياري كنيد .


فلا تنتصران - اين كلمه از باب افتعال است ، كه وقتي تثنيه و دو طرفي مي‏شود معناي باب تفاعل تناصر را مي‏دهد ، كه اصلا بر اين بنا شده ، كه عملي طرفيني را تفهيم كند ، پس جمله لا تنتصران معناي لا تتناصران را مي‏دهد ، يعني نمي‏توانيد يكديگر را نصرت دهيد ، و بلا را از يكديگر برطرف نموده ، در نتيجه همگي از رنج آن رهايي يابيد ، براي اينكه آن روز همه اسباب از كار مي‏افتند ، و هيچ حافظي از امر خدا وجود ندارد .


فاذا انشقت السماء فكانت وردة كالدهان يعني ناگهان آسمان شكافته مي‏شود ، و چون چرمي سرخ رنگ قرمز مي‏شود .


فيومئذ لا يسئل عن ذنبه انس و لا جان از اين آيه تا به آخر سوره وضع حساب و جزا و حال مجرمين و متقين را كه در دنيا از مقام پروردگار خود پروا داشتند و نيز مال كار آنان را بيان مي‏كند .


سپس آيه شريفه سرعت حساب را بيان مي‏كند ، ( و مي‏فرمايد : حساب‏رسي او اين قدر سريع است كه از هيچ جن و انسي نمي‏پرسند چه گناهي كرده‏اي ) و در جاي ديگر صريحا فرموده : و الله سريع الحساب و مراد از كلمه يومئذ روز قيامت است .


و سؤالي كه در آيه نفي شده و فرموده : از كسي سؤال نمي‏شود سؤال به طور معمول و مالوف در بين خود ما انسانها است ، چنين سؤالي را نفي كرده ، پس اين آيه منافاتي با آيه


ترجمة الميزان ج : 19ص :180


و قفوهم انهم مسئولون و آيه فو ربك لنسئلنهم اجمعين ندارد ، براي اينكه روز قيامت مواقف مختلفي دارد ، در بعضي از آن مواقف مردم بازخواست مي‏شوند ، و در بعضي ديگر مهر بر دهانهايشان زده مي‏شود ، و در عوض اعضاي بدنشان سخن مي‏گويد ، و در بعضي مواقف ديگر از سيماشان شناخته مي‏شوند .


يعرف المجرمون بسيماهم فيؤخذ بالنواصي و الاقدام اين آيه در مقام پاسخ از پرسشي تقديري است ، گويا كسي مي‏پرسد : خوب وقتي از گناهشان پرسش نمي‏شوند پس از كجا معلوم مي‏شود گنهكارند ؟ در پاسخ فرموده : مجرمين از سيمايشان شناخته مي‏شوند ... ، و به همين خاطر جمله مورد بحث را با واو عاطفه عطف به ما قبل نكرد ، و نفرمود : در آن روز كسي از جن و انس از گناهش سؤال نمي‏شود ، و مجرمين از سيمايشان شناخته مي‏شوند بلكه بدون واو عاطفه فرمود : مجرمين ... تا بفهماند اين جمله پاسخ از سؤالي است كه در كلام نيامده ، و منظور از سيما نشانه‏اي است كه از چهره مجرمين نمودار است .


فيؤخذ بالنواصي و الاقدام - اين جمله به خاطر اينكه حرف فاء بر سرش در آمده ، فرع و نتيجه شناسايي مذكور است ، و كلمه نواصي جمع ناصيه است ، كه به معناي موي جلو سر است ، و كلمه اقدام جمع قدم است ، و جمله بالنواصي نائب فاعل جمله يؤخذ است ، معناي تحت اللفظي آن موي جلو سرها گرفته مي‏شود است .


و معناي آيه اين است كه : احدي از گناهش پرسش نمي‏شود - مجرمين با علامتي كه در چهرهاشان نمودار مي‏گردد شناخته مي‏شوند ، در نتيجه موي جلو سرشان و پاهايشان را مي‏گيرند و در آتش مي‏اندازند .


هذه جهنم التي يكذب بها المجرمون يطوفون بينها و بين حميم ان اين دو آيه حكايت گفتاري است كه در آن روز به مجرمين گفته مي‏شود ، چيزي كه هست جمله يقال - گفته مي‏شود از ابتداي آن حذف شده ، و تقدير كلام يقال هذه جهنم التي ... است ، يعني آن روز به مجرمين گفته مي‏شود : اين است آنجهنمي كه مجرمين تكذيبش مي‏كردند .


مرحوم طبرسي در مجمع البيان گفته : ممكن است خطاب در اين جمله به رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 19ص :181


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد ، بعد از آنكه خبر داد كه مجرمين به زودي بازخواست مي‏شوند ، و موي پيشاني و پاهايشان را گرفته در آتش مي‏اندازند ، در اين آيه روي سخن به رسول گرامي خود كرده فرموده باشد ، اين آن جهنمي است كه مجرمين از قوم تو آن را تكذيب مي‏كردند ، و به زودي وارد آن خواهند شد ، و بايد كه سرنوشت آنان در نظرت بي‏اهميت باشد .


و كلمه حميم به معناي آب داغ است ، و كلمه ان كه اصلش اني است به معناي داغي است كه داغيش به نهايت رسيده باشد .


و بقيه الفاظ آيه روشن است ( و معنايش اين است كه : اين است آن جهنمي كه مجرمين آن را دروغ مي‏شمردند ، اينك بين اين آتش و بين آبي به نهايت داغ مي‏آيند و مي‏روند) .


و لمن خاف مقام ربه جنتان از اين آيه به بيان اوصاف و احوال سعداي از جن و انس شروع نموده ، موضوع بحث كساني را قرار مي‏دهد كه از مقام پروردگارشان پروا داشتند ، و كلمه مقام مصدر ميمي و به معناي قيام است ، كه به فاعل خودش يعني كلمه رب اضافه شده ، و مراد از قيام خداي تعالي عليه وي ، اين است : كه خداوند در هنگامي كه بنده‏اش عملي انجام مي‏دهد بالاي سرش ايستاده و ناظر عمل او است ، اما نه ايستادن يك كارفرما و سركارگر بالاي سر كارگر ، بلكه معناي قيام خدا احاطه و علم خداست به آنچه بنده مي‏كند ، و ضبط عمل بنده و جزا دادن به وي است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : ا فمن هو قائم علي كل نفس بما كسبت ... .


ممكن است كلمه مقام را اسم مكان و به معناي محل قيام بگيريم ، و اضافه شدن آن بر كلمه رب را لاميه بدانيم ، كه معنايش مقام براي خدا مي‏شود ، و بگوييم منظور از مقامي كه براي رب است مقامي است كه خداي تعالي نسبت به بنده‏اش دارد ، و آن مقام اين است كه خدا رب او است ، كسي است كه امر بنده را تدبير مي‏كند ، و يكي از تدابير او اين است كه وي را به زبان رسولانش به سوي ايمان و عمل صالح دعوت مي‏كند ، و چنين قضا رانده كه او را بر طبق عملش جزا دهد ، خير باشد خير و شر باشد شر .


علاوه بر اين خداي تعالي محيط به او و با او است ، و آنچه وي مي‏گويد او مي‏شنود ، و آنچه وي انجام مي‏دهد او


ترجمة الميزان ج : 19ص :182


مي‏بيند ، و او لطيف و با خبر است .


و اما اينكه خوف از مقام پروردگار چيست ؟ بايد بگوييم : خوف هم مانند عبادت مراحلي دارد ، بعضي‏ها از عقاب خدا مي‏ترسند ، و از ترس عذاب او كفر نمي‏ورزند و گناه نمي‏كنند ، قهرا لازمه چنين خوفي اين است كه عبادت صاحبش عبادت كسي باشد كه از عذاب خدا مي‏ترسد ، عبادت مي‏كند تا گرفتار عذاب او نگردد ، در نتيجه عبادتش محضا براي خدا نباشد ، و اين قسم عبادت عبادت بردگان است كه موالي خود را از ترس سياست و شكنجه اطاعت مي‏كنند ، همچنان كه بعضي ديگر او را به طمع ثواب و پاداشش بندگي مي‏كنند ، عبادت مي‏كنند تا به رسيدن به آنچه دلخواهشان است رستگار گردند ، اينان هم عبادت خدا را محضا لله انجام نمي‏دهند ، عبادتشان يك قسم تجارت است ، همچنان كه در رواياتي هم آمده ، و بعضي از آنها در سابق نقل شد .


و خوف در جمله و لمن خاف مقام ربه ظهور در هيچ يك از اين دو قسم خوف ، يعني خوف از عذاب و خوف از فوت لذتهاي نفساني در بهشت ندارد ، چون اين دو نوع خوف غير از خوف از قيام و آگاهي خدا نسبت به اعمال بندگان است ، و نيز غير از خوف از مقامي است كه خداي تعالي نسبت به بنده‏اش دارد ، چون خوف از آگهي خدا و نيز خوف مقام پروردگار تاثر خاصي است كه براي بنده بدان جهت كه بنده است ، در برابر ساحت عظمت و كبريائي مولايش حقير و ذليل است دست مي‏دهد ، و باعث مي‏شود آثاري از مذلت و خواري و اندكاك در قبال عزت و جبروت مطلقه خداي تعالي از او ظهور كند .


و عبادت خداي تعالي از ترس او - البته ترس به اين معنا - عبارت است از خضوع در برابر او بدين جهت كه او الله است ، ذو الجلال و الاكرام است ، نه بدين جهت كه جهنم دارد ، و نه بدين جهت كه بهشت دارد ، وقتي عبادت به اين انگيزه انجام شود خالصا لوجه الله صورت مي‏گيرد .


و اين معناي از خوف ، همان خوفي است كه خداي تعالي ملائكه مكرمين خود را بدان ستوده ، و گرنه اگر خوف منحصر در خوف از عذاب و ترك ثواب مي‏بود ، با در نظر داشتن اينكه ملائكه معصوم و ايمن از عذاب مخالفت و تبعات معصيتند نبايد آنان را به داشتن خوف بستايد ، ولي مي‏بينيم ستوده و فرموده : يخافون ربهم من فوقهم .


پس از آنچه گذشت روشن گرديد آن كساني از جن و انس كه جمله و لمن خاف


ترجمة الميزان ج : 19ص :183


اشاره به ايشان است ، عبارتند از اهل اخلاص ، آنهايي كه خاضع در برابر جلال خداي تعالي هستند ، و او را بدين جهت عبادت مي‏كنند كه او الله ( عز اسمه ) است ، نه بدين جهت كه جهنم دارد ، و نه به طمع بهشت و ثوابي كه مي‏دهد، و بعيد نيست اين طايفه همان كساني باشند كه در سوره بعدي بعد از آنكه مردم را سه دسته مي‏كند ، در باره دسته سوم مي‏فرمايد : و السابقون السابقون اولئك المقربون.


و اما اينكه فرموده : اين خائفان دو بهشت دارند ، مفسرين در معنايش حرفها زده‏اند : بعضي گفته‏اند : يك بهشت منزل شخصي او است ، كه دوستانش در آنجا زيارتش مي‏كنند ، و يكي هم منزل خدمتكاران و همسران او است ( به عبارت ساده‏تر منظور از دو بهشت بيروني و اندروني است) .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از دو بهشت باغي است كه بيرون قصر دارد ، و باغي كه داخل قصرش دارد ( باز نظير توانگران دنيا كه يك باغچه در منزل دارند ، و در آن گلكاري مي‏كنند ، و باغي در بيرون شهر و در ييلاق دارند ، كه در آنجا انواع ميوه‏ها و چمن‏زارها درست مي‏كنند ) .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه : در آخرت دو بهشت جداي از هم دارد ، تا هرگاه از اين بهشت خسته شد به آن بهشت ديگر رود ، تا لذتش به حد كمال برسد .


بعضي ديگر گفته‏اند : يك بهشت در برابر عقايد حقه‏اش به او مي‏دهند ، و بهشتي ديگر در برابر اعمال صالحي كه كرده .


بعضي ديگر گفته‏اند : يك بهشت در برابر اعمال صالحه و اطاعتهايي كه كرده ، و يك بهشت ديگر در برابر ترك گناهاني كه مي‏توانسته است مرتكب شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : يك بهشت جسماني است و يكي روحاني ، و اين أقوال به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد اقوالي است كه هيچ دليلي در آيه مورد بحث و يا در سراسر قرآن كريم بر آنها وجود ندارد ، ( و در حقيقت از مقايسه آخرت با وضع دنيا ناشي شده است) .


بعضي هم گفته‏اند : يك بهشت را به خاطر استحقاقي كه دارد به او مي‏دهند ، و يك بهشت ديگر را فقط به عنوان تفضل ارزانيش مي‏دارد .


در بين همه أقوالي كه ملاحظه كرديد ممكن است بگوييم اين قول بهتر است ، چونآيه شريفه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا


ترجمة الميزان ج : 19ص :184


مزيد هم اشعاري بدان دارد ، البته آنطور كه ما تفسيرش كرديم اين اشعار را دارد .


ذواتا افنان كلمه ذواتا تثنيه ذات ( داراي ) است ، و در خصوص كلمه افنان دو احتمال هست يكي اينكه جمع فن باشد كه معناي نوع را مي‏دهد ، و معناي جمله اين است كه : آن دو بهشت داراي انواعي از ميوه‏ها و ساير لذاتند .


و يكي ديگر اينكه جمع فنن يعني شاخه تر و نرم باشد ، كه در اين صورت معناي جمله اين مي‏شود كه : آن دو بهشت داراي درختاني نرم هستند .


فيهما عينان تجريان در اين جمله كلمه عينان نكره و بدون الف و لام و بدون توضيح آمده ، تا دلالت كند بر عظمت امر آن دو چشمه كه در آن دو بهشت است .


فيهما من كل فاكهة زوجان يعني در آن دو بهشت از هر ميوه‏اي دو زوج هست ، و منظور از دو زوج دو صنف است .


و بعضي از مفسرين در باره اين دو صنف ميوه گفته‏اند : يك صنف از آن ميوه‏هايي است كه آن را مي‏شناسند ، چون آنها را در دنيا ديده بودند ، و صنف ديگري هست كه آن را نمي‏شناسند ، چون در دنيا نبوده و نديده بودند .


بعضي ديگر وجوهي ديگر گفته‏اند ولي در خود آيه شريفه هيچ دليلي بر هيچ يك از آن وجوه نيست .


متكئين علي فرش بطائنها من استبرق ... كلمه فرش - به ضمه فاء و راء - جمع فراش است ، و كلمه بطائن جمع بطانه است ، كه به معناي باطن و جوف هر چيز است ، در مقابل آن ظهائر كه جمع ظهاره است به معناي ظاهر و سطح بيروني آن است .


(و لذا آستر جامه را بطانه و رويه آن را ظهاره مي‏گويند ) ، و كلمه استبرق به معناي پارچه ابريشمين درشت‏باف است .


در مجمع البيان مي‏گويد : اگر در آيه شريفه بطانه يعني آستر فراش را نام برد ، و از ظهاره يعني رويه آن نامي نبرد ، براي اين بود كه معمولا آستر جامه و فراش پست‏تر است از رويه آن ، و وقتي فراشي آسترش از أبريشم باشد هر كسي مي‏فهمد كه رويه آن گرانبهاتر و


ترجمة الميزان ج : 19ص :185


مافوق استبرق است ( مثلا حرير است يعني جامه‏اي ابريشمين ريزبافت) .


و جني الجنتين دان - كلمه جني به معناي ميوه رسيده‏اي است كه وقت چيدنش شده باشد ، و كلمه دان ( كه در اصل داني بوده ) اسم فاعل از مصدر دنو - با ضمه دال و نون و تشديد واو - است ، كه به معناي نزديكي است ، پس داني يعني نزديك ، و معناي جمله اين است كه ميوه‏هاي چيدني درختان بهشتي نزديك و در دسترس است .


فيهن قاصرات الطرف ... ضمير جمع مؤنث به فراشها بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : در آن بسترها همسراني چنين و چنان هستند .


بعضي هم احتمال داده‏اند ضمير مذكور به جنان يعني جنت‏ها برگردد ، هر چند كلمه جنان قبلا در سخن نيامده بود ، ولي وقتي براي هر يك از اولياي خدا دو تا جنت باشد ، قهرا در آخرت جنت‏هاي بسياري خواهد بود ، پس به اين قرينه مي‏شود ضمير جمع به آن برگردانيد ، و كلمه طرف به معناي كاسه چشم است ، و مراد از كوتاهي طرف اين است كه : همسران بهشتي به شوهران خود اكتفاء مي‏كنند ، و چشم داشتي به ديگران ندارند .


لم يطمثهن انس قبلهم و لا جان - كلمه طمث كه فعل لم يطمث از آن مشتق شده ، به معناي ازاله بكارت و نكاحي است كه با خونريزي همراه باشد .


و معناي آيه اين است كه : حوريان بهشتي دست نخورده‏اند ، و قبل از همسران هيچ جن و انسي ازاله بكارت از ايشان نكرده .


كانهن الياقوت و المرجان همسران نامبرده در صفاي رنگ و بهاء و تلألؤ چون ياقوت و مرجانند ، ( لبها چون ياقوت و چهره چون مرجان) .


هل جزاء الاحسان الا الاحسان اين استفهام انكاري است ، و مي‏خواهد احساني را كه خدا با دادن دو بهشت به اولياي خود كرده بود و نعمت‏هاي گوناگوني كه در آن بهشت‏ها قرار داده بود تعليل كند ، و بفرمايد علت اين احسانها آن بود كه ايشان نيز اهل احسان بودند ، يعني با ترس از مقام پروردگارشان هر چه مي‏كردند احسان بود .



ترجمة الميزان ج : 19ص :186


البته از اين آيه شريفه تنها اين مقدار استفاده مي‏شود كه احسان بنده بدون تلافي و جبران نيست ، خداوند پاداش آن را به احساني نظير آن مي‏دهد .


و اما نكته ديگري كه از آيات ديگر استفاده مي‏شود كه احسان خدا بيش از احسان بنده است ، و اضافه بر جزاي اعمال او است ، در اين آيات متعرضش نشده ، مگر اينكه بگوييم : احسان از ناحيه خداي تعالي وقتي تمام مي‏شود كه بيشتر از احساني باشد كه محسنين و نيكوكاران در راه او مي‏كنند ، پس جمله الا الاحسان دلالت بر اين زيادتي هم دارد .


و من دونهما جنتان ضمير تثنيه به دو جنتي بر مي‏گردد كه در آيات گذشته توصيف شد ، و معناي جمله من دونهما اين است كه : دو بهشت ديگر نيز هست كه هر چند محتوي و نعمتهايي كه در آنها است شبيه دو بهشت اول است ، ولي از نظر درجه فضل و شرف پايين‏تر از آن دو است ، در سابق هم گفتيم كه : آن دو بهشت مخصوص اهل اخلاص است ، كه ترسشان از عذاب خدا و از فوت ثوابهاي او نيست ، بلكه از مقام او است ، پس اين دو بهشت مخصوص مؤمنيني است كه درجه ايمانشان پايين‏تر از درجه ايمان اهل اخلاص است ، مؤمنيني كه خداي سبحان را به اين جهت عبادت مي‏كنند كه از آتش او مي‏ترسند ، و يا به ثواب و بهشت او طمع دارند ، و اين دسته از مؤمنين همان اصحاب يمين در سوره واقعه‏اند .


بعضي از مفسرين جمله من دونهما را به نزديكي دو بهشت اول معنا كرده‏اند ، و اگر چنين باشد از سياق استفاده مي‏شود كه اين دو بهشت هم از آن صاحبان دو بهشت اول است .


بلكه بعضي ادعا كرده‏اند كه اين دو بهشت افضل و بهتر از دو بهشت سابقند ، و صفاتي كه در آن دو بود به درجه عالي‏تري در اين دو بهشت هست .


ليكن خواننده عزيز اگر در بيان سابق ما كه در ذيل آيه و لمن خاف مقام ربه جنتان داشتيم دقت فرمايد ، و نيز آيات سوره واقعه را در نظر بگيرد ، كه اهل بهشت را دو صنف مي‏كند ، يكي مقربين كه اهل اخلاصند ، و يكي هم اصحاب يمين ، آن وقت متوجه مي‏شود كه وجه قبلي قوي‏تر است .


مدهامتان كلمه ادهيمام كه مصدر باب افعيلال است ، از ثلاثي مجرد دهمة گرفته شده ، و دهمة به معناي سبز پر رنگ است ، به طوري كه از شدت سبزي رنگش متمايل به سياهي شده


ترجمة الميزان ج : 19ص :187


باشد ( و شايد در فارسي بتوان رنگ يشمي را مصداق آن دانست ) ، در اين جمله در وصف دو بهشت مذكور مي‏فرمايد : آن قدر سبز است كه سبزيش و غرور و ابتهاج درختانش به نهايت رسيده ، و برگ‏ها متمايل به سياهي شده .


فيهما عينان نضاختان يعني در آن دو بهشت دو چشمه هست كه چون فواره با شدت مي‏جوشند .


فيهما فاكهة و نخل و رمان مراد از فاكهه و رمان ( ميوه و انار ) درخت آن دو است ، چون بين فاكهه و رمان نخل را آورده ، كه به معناي درخت خرماست نه خود خرما .


فيهن خيرات حسان ضمير فيهن به جنان ( بهشت‏ها ) بر مي‏گردد به اعتبار اينكه دو بهشت دو بهشت‏ها كه در آخرت است تعداد بسياري بهشت مي‏شود ، در نتيجه صحيح است كه ضمير جمع را به دو بهشت برگردانيد .


ولي بعضي از مفسرين مرجع ضمير را همين چهار بهشتي دانسته‏اند كه ذكرش در آيات آمده.


و بعضي ديگر ضمير را به فاكهه و نخل و رمان برگردانيده ، گفته‏اند : در اين ميوه‏ها خيرات است .


اما كلمه خير بايد دانست كه مورد استعمال بيشترش در معاني است ، همچنان كه مورد استعمال بيشتر كلمه حسن در نقشها و صورتها است ، و بنا بر اين معناي خيرات حسان اين مي‏شود كه : همسران بهشتي هم اخلاق خوبي دارند ، و هم صورتهاي زيبا ، و به عبارتي ديگر سيرت و صورتشان هر دو خوب است .


حور مقصورات في الخيام كلمه خيام جمع خيمه است ، كه فارسيان هم آن را خيمه گويند ، و اينكه فرموده : حوريان مقصور در خيمه‏هايند ، معنايش اين است كه : از دستبرد اجانب محفوظند ، زناني مبتذل نيستند ، كه غير شوهران نيز ايشان را تماشا كنند .


لم يطمثهن انس قبلهم و لا جان عين اين آيه در سابق گذشت ، و معنايش كرديم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :188


متكئين علي رفرف خضر و عبقري حسان در كتاب صحاح مي‏گويد : كلمه رفرف به معناي پارچه سبزي است كه با آن مجلسآذين درست مي‏كنند .


بعضي هم گفته‏اند : به معناي بالش يا متكا است .


و بعضي ديگر معناي ديگر گفته‏اند .


و كلمه خضر جمع أخضر ( سبز ) است كه صفت رفرف قرار گرفته .


و كلمه عبقري به گفته بعضي به معناي جامه‏هاي بافت حيره ، و به گفته بعضي ديگر به معناي طنفسه ( نوعي جامه ) و به گفته جمعي ديگر به معناي جامه‏هاي بافته از مخلوط پشم و نخ ، و به گفته جمعي ديگر به معناي ديبا است .


تبارك اسم ربك ذي الجلال و الاكرام اين آيه ثنايي است جميل براي خداي تعالي ، كه چگونه دو نشاه دنيا و آخرت مالامال از نعمت‏ها و آلاء و بركات نازله از ناحيه او شده و رحمتش سراسر دو جهان را فرا گرفته ، با همين بيان روشن مي‏شود كه مراد از اسم متبارك خداي تعالي همان رحمان است ، كه سوره با آن آغاز شده ، و كلمه تبارك - به ضمه راء - مصدر باب تفاعل است ، و كثرت خيرات و بركات صادره را معنا مي‏دهد .


پس اينكه فرمود : تبارك اسم ربك معنايش اين مي‏شود كه : متبارك است الله كه به رحمان ناميده شد ، بدان جهت متبارك است كه اين همه آلاء و نعمت‏ها ارزاني داشته ، و افاضه فرموده .


و جمله ذي الجلال و الاكرام اشاره به اين است كه : خداي سبحان خود را به اسمايي حسني نام‏گذاري كرده ، و به مدلول آن اسماي حسني متصف هم هست ، و معاني وصفي و نعوت جلال و جمال را واقعا دارا و واجد است ، و معلوم است كه صفات فاعل در افعالش ظهور و أثري دارد ، و از اين دريچه خود را نشان مي‏دهد ، و همين صفات است كه فعل را به فاعلش ارتباط مي‏دهد ، پس خداي تعالي هم اگر خلقي را بيافريد و نظامي در آن جاري ساخت بدين جهت بود كه داراي صفتي بود كه اقتضاي چنين افعالي را داشت ، براي اين بود كه او خالق و مبدي و بديع بود ، و اگر كارهايش هم متقن و بدون نقطه ضعف است ، باز براي اين است كه او داراي صفاتي است كه فعل متقن را اقتضا مي‏كند ، و آن صفات اين است كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :189


او عليم و حكيم است ، و اگر اهل اطاعت را جزاي خير مي‏دهد ، اين عملش ترشح و نمودي از صفتي در او است ، كه چنين اقتضايي دارد ، و آن اين است كه او ودود ، شكور ، غفور و رحيم است ، و اگر اهل فسق را جزاي شر مي‏دهد ، باز براي اين است كه در او صفتي وجود دارد كه چنين قسم جزا دادن را اقتضا دارد ، و آن صفت منتقم و شديد العقاب است .


پس اگر كلمه رب را كه در آيه و لمن خاف مقام ربه به سعه رحمت ستايش شده بود در اينجا به صفت ذي الجلال و الاكرام ستوده ، براي اين بود كه بفهماند اسماي حسناي خدا و صفات عليايش در نزول بركات و خيرات از ناحيه او دخالت دارند ، و اشاره كند به اينكه نعمت‏ها و آلاي او همه به مهر اسماي حسني و صفات علياي او مارك خورده .


بحث روايتي


در مجمع البيان مي‏گويد : در خبر هم آمده در آن روز دستور مي‏رسد ملائكه و آتش مردم را در محاصره خود بگيرند و با زباني از آتش ندايشان دهند : يا معشر الجن و الانس ... يرسل عليكما شواظ من نار مؤلف : اين معنا از مسعدة بن صدقه از كليب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده .


و در كافي به سند خود از داوود رقي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه و لمن خاف مقام ربه جنتان فرمود : كسي كه بداند خدا او را مي‏بيند و آنچه مي‏گويد مي‏شنود ، و آنچه مي‏كند چه خير و چه شر اطلاع دارد ، همين علم او را از اعمال زشت باز مي‏دارد ، و همين است آن كسي كه از مقام پروردگارش خائف است ، و نفس خود را از پيروي هوي نهي مي‏كند ( و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنة هي الماوي ) .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، احمد ، ابن منيع ، حكيم ( در كتاب نوادر الاصول ) ، نسائي ، بزار ، ابو يعلي، ابن جرير ، ابن ابي حاتم ، ابن منذر ، طبراني ، و ابن مردويه ، از ابي الدرداء ، روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :190


وقتي اين آيه را خواند كه و لمن خاف مقام ربه جنتان من عرضه داشتم : يا رسول الله هر چند زنا كرده باشد و مرتكب سرقت شده باشد ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بار ديگر خواند : و لمن خاف مقام ربه جنتان من نيز براي بار دوم پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد ؟ بار سوم خواندند : و لمن خاف مقام ربه جنتان ، من نيز پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد ؟ فرمود : بله ، هر چند بيني ابي الدرداء به خاك ماليده شود ، ( و او مخالف باشد ) .


مؤلف : اين روايت خالي از اشكال نيست ، براي اينكه در سابق خائف از مقام رب را معرفي كرديم ، و كسي كه چنين باشد چگونه مرتكب اينگونه گناهان مهلك مي‏شود ، علاوه بر اين ، از خود همين ابي الدرداء روايتي نقل شده كه خط بطلان بر اين حديث مي‏كشد ، و آن روايت را الدر المنثور چنين آورده : ابن جرير ، ابن منذر ، از يسار مولاي آل معاويه از ابي الدرداء روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه و لمن خاف مقام ربه جنتان گفت : وقتي اين آيه خوانده شد شخصي از ابي الدرداء پرسيد : هر چند زنا و سرقت كرده باشد ؟ در پاسخ گفت : كسي كه از مقام پروردگار خود پروا دارد ، هرگز زناكار و سارق نبوده است .


و در تفسير قمي در ذيل جمله قاصرات الطرف از امام نقل كرده كه فرمود : حور العين آنقدر نورش روشن است كه چشم را مي‏زند ، و نمي‏شود بدو خيره شد .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از جعفر بن محمد از پدرش از جدش از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در معناي جمله قاصرات الطرف فرموده : يعني جز به همسران خود نظر نمي‏افكنند .


و در مجمع البيان در ذيل آيه كانهن الياقوت و المرجان مي‏گويد : در حديث آمده كه زنان بهشتي آنقدر لطيفند كه مغز استخوان ساقشان ديده مي‏شود ، هر چند كه هفتاد جامه از حرير پوشيده باشند .


مؤلف : اين معنا در عده‏اي از روايات وارد شده .


و در تفسير عياشي به سند خود از علي بن سالم روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم مي‏فرمود : آيه‏اي در كتاب خداست كه اين مطلب را مسجل


ترجمة الميزان ج : 19ص :191


مي‏كند پرسيدم : كدام آيه است ؟ فرمود : اين كلام خداي عز و جل كه مي‏فرمايد : هل جزاء الاحسان الا الاحسان، چون اين آيه مساله لزوم جبران احسان را هم در مؤمن جاري دانسته و هم در كافر ، هم در نيك و هم در فاجر ، پس بنا بر اين ، هر كس كه به وي احساني شد ، بايد در مقام تلافي و جبرانش برآيد ، و جبران احسان مردم به اين نيست كه به اندازه احسان به او احسان كني ، چون در اين صورت باز احسان او افضل از احسان تو است ، زيرا احسان او ابتدايي بود ، و احسان تو تلافي آن بود ، پس بايد تو احسان خود را زياد كني ، تا درست مطابق آن شود .


و در مجمع البيان در ذيل آيه هل جزاء الاحسان الا الاحسان مي‏گويد : روايتي از انس بن مالك رسيده كه گفت : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين آيه را خواند ، و سپس فرمود : هيچ مي‏دانيد پروردگارتان مي‏خواهد چه بفرمايد : اصحاب عرضه داشتند : خدا و رسولش داناترند .


فرمود : پروردگارتان مي‏فرمايد : آيا جزاي كسي كه ما او را از نعمت توحيد برخوردار كرده‏ايم ، چيزي جز بهشت مي‏تواند باشد ؟ .


و در تفسير قمي در ذيل همين آيه مي‏گويد : امام فرمود : جزاي كسي كه من او را از نعمت معرفت برخوردار كرده‏ام چه چيزي جز بهشت مي‏تواند باشد .


مؤلف : اين روايت هم از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل شده ، و هم از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) .


در كتاب توحيد آن را به جعفر بن محمد نسبت داده ، كه آن جناب از آباي گرامي‏اش از علي (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده ، و عبارت آن چنين است : خداي عز و جل مي‏فرمايد : جزاي كسي كه من او را از نعمت توحيد بهره‏مند كرده‏ام چه چيزي به جز بهشت مي‏تواند باشد .


و در كتاب علل آن را از حسن بن علي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده و عبارت آن در اين نقل چنين است : آيا جزاي كسي كه مي‏گويد : لا اله الا الله چه چيزي جز بهشت مي‏تواند باشد .


و الدر المنثور اين روايت را به الفاظ مختلف و سندهايي گوناگون نقل كرده ، و جمله


ترجمة الميزان ج : 19ص :192


انعمت عليه - بهره‏مندش كردم اشاره است به اينكه احسان عبد در حقيقت احسان خدا است به او ، كه او را موفق به كار نيك كرد .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و من دونهما جنتان از علاء بن سيابه از ابي عبد الله امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه علاء گفت : به آن جناب عرضه داشتم : مردم از اين اعتقاد ما تعجب مي‏كنند ، كه مي‏گوييم بعضي از مردم از آتش دوزخ در مي‏آيند ، و داخل بهشت مي‏شوند ، آري مردم بهما مي‏گويند : لابد اين دوزخيان با اولياي خدا محشور و همنشين هم مي‏شوند ؟ حضرت فرمود : اي علاء بهشت تنها بهشت اوليا نيست ، از بهشت ايشان پايين‏تر نيز بهشت هست ، خداي تعالي مي‏فرمايد : و من دونهما جنتان ، پس لازمه بيرون شدن گنهكاران از دوزخ اين نيست كه با اولياي خدا محشور هم باشند .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير ، ابن ابي حاتم و ابن مردويه ، از ابو موسي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه در تفسير دو آيه و لمن خاف مقام ربه جنتان و و من دونهما جنتان فرموده : دو بهشت اول از طلا ، و براي مقربين ، و دو بهشت دوم از نقره و براي اصحاب يمين است .


مؤلف : اين دو روايت بيان گذشته ما در تفسير دو آيه مذكور را تاييد مي‏كند .


و نيز در آن كتاب است كه طبراني و ابن مردويه از ابي ايوب روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) معناي آيه مدهامتان را پرسيدم ، فرمود : يعني دو بهشت سر سبز .


و قمي در تفسيرش به سندي كه به يونس بن ظبيان دارد از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير جمله نضاختان فرمود : يعني دو چشمه فوار و جوشان .


و باز در همان كتاب در معناي جمله فيهن خيرات حسان آمده كه : معصوم فرمود : منظور دختراني است كه چون گياه بر لب شط كوثر مي‏رويند ، هر قدر از آنها گرفته شود دوباره به جايش مي‏رويد .


و در مجمع البيان در ذيل جمله خيرات حسان از ام سلمه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :193


نقل كرده كه فرموده : زنان بهشتيند كه خيرات در اخلاق ، و حسان در رخسارند .


و در فقيه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : خيرات حسان از جنس زنان اهل دنيايند ، كه از حور العين هم زيباترند .


و در روضه كافي به سند خود از حلبي روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) معناي اين كلام خداي عز و جل را پرسيدم كه مي‏فرمايد : فيهن خيرات حسان فرمود : منظور از آن بانوان صالحه و با ايمان و معرفت است .


مؤلف : منطبق شدن آيه شريفه با در نظر داشتن سياق آن ، بر مورد اين دو روايت ابهام دارد ، و آنطور كه بايد انطباقش روشن نيست.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :