امروز:
پنج شنبه 2 شهريور 1396
بازدید :
889
ترجمه الميزان: سوره حديد آيات 15 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :249


( 57 )سوره حديد مدني است و بيست و نه آيه دارد ( 29)


سورة الحديد


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سبَّحَ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(1) لَهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِيحْي وَ يُمِيتوَ هُوَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(2) هُوَ الأَوَّلُ وَ الاَخِرُ وَ الظهِرُ وَ الْبَاطِنُوَ هُوَ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(3)هُوَ الَّذِي خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض في سِتَّةِ أَيَّامٍ ثمَّ استَوَي عَلي الْعَرْشِيَعْلَمُ مَا يَلِجُ في الأَرْضِ وَ مَا يخْرُجُ مِنهَا وَ مَا يَنزِلُ مِنَ السمَاءِ وَ مَا يَعْرُجُ فِيهَاوَ هُوَ مَعَكمْ أَيْنَ مَا كُنتُمْوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(4) لَّهُ مُلْك السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ إِلي اللَّهِ تُرْجَعُ الأُمُورُ(5) يُولِجُ الَّيْلَ في النهَارِ وَ يُولِجُ النهَارَ في الَّيْلِوَ هُوَ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(6)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


آنچه در آسمانها و زميناست براي خدا تسبيح مي‏گويند به خاطر اينكه او عزيز و حكيم است ( 1) .


ملك آسمانها و زمين از آن او است ، او زنده مي‏كند و مي‏ميراند و او بر هر چيزي توانا است ( 2) .


او اول و آخر و ظاهر و باطن است ، و او به هر چيزي دانا است ( 3) .


او كسي است كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد ، و سپس بر عرش ( مقام صدور اوامر ) مستولي گشت ، و به تدبير امر عالم پرداخت ، او مي‏داند چه قطره آبي ، و چه تخم گياهي داخل زمين شد و چه گياهي سر از زمين بدر آورد ، چه شعاعي از آفتاب به زمين تابيد ، و چه فرشته‏اي نازل و چه فرشته‏اي از زمين


ترجمة الميزان ج : 19ص :250


برگشت ، چه بخاري از زمين بالا رفت و چه عملي از بندگان صعود كرد ، و او با شما است ، هر جا كه باشيد ، و خدا به آنچه مي‏كنيد بينا است ( 4) .


ملك آسمان‏ها و زمين از آن او است ، و بازگشت همه امور به سوي خداست ( 5) .


او است كه شب را در روز فرو مي‏برد ، و روز را داخل در شب مي‏كند ، و او بدانچه در خاطرها و دلها است آگاه است ( 6) .


بيان آيات


غرض اين سوره تحريك و تشويق مؤمنين به انفاق در راه خداست ، همچنان كه تكرار امر صريح به اين معنا در خلال آياتش اشعار بدان دارد ، يكجا مي‏فرمايد : امنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه ... و جاي ديگر مي‏فرمايد : من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا ... و باز جاي ديگر مي‏فرمايد : ان المصدقين و المصدقات و اقرضوا الله قرضا حسنا و در تشويق مردم به اين عمل همين بس كه انفاق مردم را قرض دادن آنان به خداي عز اسمه دانسته ، و معلوم است كه خداي عز و جل عالي‏ترين و مقدس‏ترين و بهترين مطلوبست ، او هرگز خلف وعده نمي‏كند ، و او وعده‏شان داده كه اگر به وي قرض بدهند مضاعف و چند برابر بر مي‏گرداند ، و نيز وعده داده كه در عوض انفاقشان اجري كريم و بسيار زياد بدهد .


و نيز اشاره كرده به اينكه اين انفاق منشاش تقوا و ايمان به رسول است ، و اثر آمرزش گناهان و داشتن دو برابر از رحمت و ملازمت با نور ، و بلكه ملحق شدن به صديقين و شهداء در نزد خداي سبحان است .


و در خلال آيات سوره معارفي هم راجع به مبدأ و معاد آمده ، و دعوت به تقوا و اخلاص ايمان و زهد دارد ، و نيز مشتمل بر مواعظي است .


و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده .


و بعضي از مفسرين ادعا كرده‏اند كه مدني بودن اين سوره اجماعي است .


و چون تشويق و تحريك مردم به انفاق ، واينكه انفاق قرض دادن به خدا است اين توهم را ايجاد مي‏كند كه مگر خدا به مال ما محتاج است ، لذا از همان آغاز سخن يعني اولين كلمه سوره مساله نزاهت خدا از احتياج را خاطر نشان نموده ، فرموده : آنچه در زمين و آسمانها است خدا را تسبيح مي‏گويند .


و نيز عده‏اي از اسماي حسناي خدا را كه رساننده اين نزاهت


ترجمة الميزان ج : 19ص :251


است ذكر كرد ، و همه سوره‏هايي كه با تسبيح خدا آغاز شده ، يعني سوره حشر ، صف ، جمعه و تغابن ، كه بعضي با كلمه سبح و بعضي ديگر با كلمه يسبح آغاز شده‏اند ، نظير سوره مورد بحث است .


سبح لله ما في السموات و الأرض و هو العزيز الحكيم تسبيح كه مصدر فعل سبح است ، به معناي منزه داشتن است ، و منزه داشتن خدا به اين است كه هر چيزي را كه مستلزم نقص و حاجت و ناسازگاري با ساحت كمال او باشد از ساحت او نفي كني ، و معتقد باشي كه خداي تعالي داراي چنين صفات و اعمالي نيست ، و كلمه ما در جمله مورد بحث موصوله است ، و مراد از آن تمامي موجوداتي است كه در آسمانها و زمين هستند ، چه آنها كه مانند ملائكه و جن و انس داراي عقل و شعورند ، و چه آنهايي كه چون جمادات فاقد عقلند ، و اگر بگويي كلمه ما راجع به موجوداتفاقد عقلند ، ( و در فارسي به چيزي ترجمه مي‏شود ) ، و علي القاعده بايد شامل عقلا نشود ، در پاسخ مي‏گوييم : بلي همينطور است ، ليكن در جايي كه قرينه‏اي باشد كه بفهماند منظور از كلمه ما عقلا و غير عقلا هر دو است ، اشكالي ندارد ، و در آيه مورد بحث قرينه‏اي كه دلالت كند بر اينكه منظور عموم موجودات است چه عقلا و چه غير عقلا وجود دارد ، و آن قرينه اين است كه اسمايي از خداي سبحان بر مي‏شمارد كه مخصوص عقلا است ، مانند احياء و علم بذات الصدور ، يعني علم و آگاهي به نيت‏هايي كه در درون دلها است و معلوم است كه اين دو صفت مربوط به موجودات داراي شعور ، و صفت دوم مربوط به عقلا است .


پس معناي آيه اين شد كه : تمامي موجوداتي كه در آسمانها و زمين است ، و خلاصه تمامي عالم ، خداي سبحان را منزه مي‏دارد .


و مراد از تسبيح خداي تعالي حقيقت معناي تسبيح است ، نه اينكه خواسته باشد به طور مجاز نسبت تسبيح به آنها داده باشد ، يعني خواسته باشد بفرمايد : هر موجود كه در آسمانها و زمين است با هستي خود دلالت مي‏كند بر اينكه پديد آورنده‏اي منزه از هر نقص و متصف به كل كمال دارد ، و نه اينكه خواسته باشد به طور عموم مجاز نسبت تسبيح به آنها داده باشد ، يعني بفهماند كه تمامي موجودات دلالت دارند بر نزاهت خداي تعالي از هر نقص و عيب .


چيزي كه هست عقلاي از موجودات اين دلالت را با زبان سر ايفا مي‏كنند و مي‏گويند : سبحان الله سبحان الله و يا به فارسي مي‏گويند : خدا منزه از هر نقص و حاجت است و غير عقلا اين دلالت را به لسان حال ايفا مي‏كنند ، بلكه همانطور كه گفتيم معناي حقيقي كلمه منظور است ، و موجودات چه عقلا و چه غير عقلا همه خدا را به تمام معني الكلمه و به حقيقت معني الكلمه تسبيح مي‏گويند ، بدليل اينكه در جاي


ترجمة الميزان ج : 19ص :252


ديگر بهطور صريح و به بياني كه نه ميتوان حمل بر مجازش كرد ، و نه حمل بر عموم مجاز ، فرموده : و ان من شي‏ء الا يسبح بحمده و لكن لا تفقهون تسبيحهم چون اگر منظور از تسبيح ، تسبيح مجازي بود ، ديگر جا نداشت بفرمايد : شما تسبيح آنها را نمي‏فهميد ، زيرا تسبيح مجازي اين است كه : موجودي با هستي خود دلالت كند بر وجود خالق و صانعش و اين دلالتش حجتي باشد عليه منكرين صانع ، و يا اين است كه هر موجودي با زبان حال تسبيح و حمد خدا بگويد ، و اين دو نوع دلالت را همه كس مي‏فهمد ، و نمي‏بايست بفرمايد : و ليكن شما تسبيح آنها را نمي‏فهميد .


پس تسبيح تمامي موجوداتي كه در آسمانها و زمين هست تسبيح با زبان ، و تنزيه به حقيقت معناي كلمه است ، هر چند كه ما زبان آنها را نفهميم ، نفهميدن ما دليل بر اين نيست كه مثلا جمادات زبان ندارند ، قرآن كريم تصريح دارد بر اينكه تمامي موجودات زبان دارند و فرموده : قالوا انطقنا الله الذي انطق كل شي‏ء .


و هو العزيز الحكيم - يعني خداي سبحان داراي مقامي منيع است ، به طوري كه تمامي قدرتها را در هم مي‏شكند ، و هيچ قدرتي نيست كه او را شكست دهد ، و حكيم است ، يعني فعل او متقن و محكم است ، آنقدر محكم است كه هيچ عارضه‏اي فعل او را فاسد نمي‏كند ، ( و چون افعال ما در معرض فساد و تباهي نيست ) ، و نيز آنقدر متقن است كه جاي هيچ اعتراض كردني در آن نيست .


له ملك السموات و الأرض يحيي و يميت و هو علي كل شي‏ء قدير از آنجايي كه در ابتداي آيه خبر مقدم بر مبتدا ذكر شده و حق كلام اين بود كه بفرمايد : ملك السموات و الأرض له - ملك آسمانها و زمين از آن خدا است ولي چنين نفرمود ، بلكه فرمود : از آن خدا است ملك آسمانها و زمين ، و اين عبارت انحصار را مي‏رساند ، در نتيجه مي‏فهماند كه : مالك آسمانها و زمين تنها خداست ، او به تنهايي است كههر حكمي بخواهد در عالم مي‏راند ، براي اينكه پديد آورنده همه او است ، پس آنچه در آسمانها و زمين هست قيام و وجود آثار وجودش به خداست ، پس هيچ حكمي نيست مگر اينكه حاكم در آن خداست ، و هيچ ملك و سلطنتي نيست مگر آنكه صاحبش او است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :253


يحيي و يميت - اين دو جمله اشاره است به دو نام از نامهاي خداي تعالي يعني زنده كننده و ميراننده ، ( محيي و مميت ) و اگر خود اسم را نياورد ، و به جاي آن فعل مضارع آورد ، براي اين بود كه اشاره كرده باشد به شمول و عموميت آن نسبت به هر احياء و هر اماته، تا در نتيجه شامل ايجاد ملائكه هم بشود ، چون حيات ملائكه مسبوق به مرگ نيست ، و نيز زنده كردن جنين در شكم مادرش ، و زنده كردن مردگان در روز قيامت ، و پديد آوردن جمادات مرده كه قبلا زنده نبودند ، تا ميراندن در باره آنها صادق باشد ، و ميراندن انسان در دنيا و براي بار دوم در برزخ كه آيه شريفه ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين به آن اشاره دارد ، علاوه بر اين ، در تعبير به مضارع دلالت بر استمرار نيز هست .


و هو علي كل شي‏ء قدير - اين جمله اشاره دارد به صفت قدرت خداي تعالي ، و اينكه قدرت او مطلق است ، و مقيد به چيزي دون چيزي نيست ، و اگر در آخر آيه مورد بحث اين جمله را گنجاند ، براي مناسبتي بود كه با مساله احياء و اماته داشت ، چون ممكن بود كسي توهم كند كه چطور ممكن است خداي تعالي مرده‏اي را كه نه عيني از آن بجا مانده و نه اثري ، زنده كند ؟ و جمله مذكور اين توهم را دفع نموده مي‏فرمايد : او بر هر چيزي قادر است .


هو الأول و الاخر و الظاهر و الباطن و هو بكل شي‏ء عليم بعد از آنكه معلوم شد كه خداي تعالي بر هر چيزي كه فرض شود قادر است ، قهرا با احاطه قدرتش به هر چيزي از هر جهت محيط هم هست ، پس هر چيزي كه فرض شود اول باشد خدا قبل از آن چيز بوده ، پس او نسبت به تمام ماسواي خود اول است ، نه آن چيزي كه ما اولش فرض كرديم ، و همچنين هر چيزي كه ما آخرينش فرض كنيم خداي تعالي بعد از آن هم خواهد بود ، چون گفتيم قدرتش احاطه به آن چيز دارد ، هم به ما قبلش و هم به مابعدش ، پس آخر خدا است ، نه آن چيزي كه ما آخرينش فرض كرديم ، و هر چيزي را كه ما ظاهر فرض كنيم خدا ظاهرتر از آن است به خاطر احاطه‏اي كه قدرتش بر آن چيز دارد ، و چون احاطه دارد پس از جهت ظهور هم مافوق آن است ، پس خدا ظاهر است ، نه آن چيزي كه ما ظاهرش فرض كرديم ، و همچنين هر چيزي كه باطن فرض شود خدا به خاطر احاطه قدرتش بر آن باطن‏تر از آن است ، و ماوراي آن قرار دارد ، چون او است كه آن چيز را باطن كرده ، پس باطن هم


ترجمة الميزان ج : 19ص :254


خداست ، نه آن چيزي كه ما باطنش فرض كرديم ، پس معلوم شد كه خدا اول و آخر و ظاهر و باطن علي الاطلاق است ، و از اين صفات آنچه در غير خدا هست نسبي است نه علي الاطلاق .


البته اين را هم بايد بدانيم كه اوليت خداي تعالي و آخريتش و همچنين ظهور و بطونش زماني و مكاني نيست ، و چنين نيست كه در ظرف زمان اول و آخر باشد ، و گرنه بايد خود خدا جلوتر از زمان نباشد ، و از زماني و مكاني بودن منزه نباشد ، و حال آنكه منزه از آن است ، چون خالق زمان و مكان و محيط به تمامي موجودات است ، بلكه منظور از اوليت و آخريت و همچنين ظاهر و باطن بودنش اين است كه : او محيط به تمام اشياء است ، به هر نحوي كه شما اشياء را فرض و به هر صورت كه تصور بكني ( اگر فلان چيز را اول فرض كني او به احاطه‏اش اول‏تر از آن است ، اگر آخر فرض كني او آخرتر است ، اگر چيزي را ظاهر فرض كني او ظاهرتر ، و اگر باطن فرض كني او باطن‏تر است ، به همان دليلي كه گذشت ) .


پس از آنچه گذشت روشن گرديد كه اين اسماي چهارگانه يعني اول و آخر و ظاهر و باطن چهار شاخه و فرع از نام محيط است ، و محيط هم شاخه‏اي از اطلاق قدرت او است ، چون قدرتش محيط به هر چيز است ، ممكن هم هست نامهاي چهارگانه مورد بحث را شاخه‏هايي از احاطه قدرتش ندانيم ، بلكه شاخه‏هايي از احاطه وجود او بگيريم ، چون وجود او قبل از وجود هر چيز و بعد از وجود هر چيز است ، او قبل از آنكه چيزي ثبوت پيدا كند ثابت بود ، و بعد از آنكه هر چيز داراي ثبوتي فاني گردد باز هم ثابت است ، او از هر چيز ديگري نزديك‏تر و ظاهرتر است ، و از ديد و درك اوهام و عقول هر صاحب عقلي از چيز ديگري باطن‏تر و پنهان‏تر است .


و همچنين اسامي چهارگانه نامبرده به نوعي بر علم خداي تعالي بستگي و تفرع دارند .


و به همين مناسبت است كه مي‏بينيم در ذيل آيه علم خدا را هم آورده مي‏فرمايد : و


ترجمة الميزان ج : 19ص :255


هو بكل شي‏ء عليم .


بعضي از مفسرين اسماي چهارگانه را اينطور معنا كرده‏اند كه : او اول است ، براي اينكه قبل از هر چيز بوده ، و آخر است چون بعد از هلاك و فناي هر چيز هست ، و ظاهر است چون ادله‏اي بسيار بر وجودش دلالت مي‏كند ، و باطن است چون عالم به تمامي اشياء هست ، و احدي نيست كه از او داناتر باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : اول يعني بي‏ابتدا ، و آخر يعني بي‏انتها ، و ظاهر يعني بدون اقتراب ، و باطن يعني بدون احتجاب .


البته در اين ميان اقوال ديگري نيز هست كه دلچسب نيست و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم .


هو الذي خلق السموات و الأرض في ستة ايام تفسير اين آيه در سوره اعراف و يونس و هود و فرقان و قاف گذشت .


ثم استوي علي العرش يعلم ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها تفسير و بحث مفصل پيرامون معناي عرش در سوره اعراف آيه 54 گذشت ، و در آنجا گفتيم كهاستواي بر عرش كنايه است از شروع در تدبير ملك وجود ، و به همين جهت است كه دنبال استواي بر عرش مساله علم به جزئيات احوال موجودات آسماني و زمين را ذكر كرده ، چون علم از لوازم تدبير است .


يعلم ما يلج في الأرض و ما يخرج منها و ما ينزل من السماء و ما يعرج فيها - كلمه ولوج كه مصدر فعل مضارع يلج است - به طوري كه راغب گفته - به معناي داخل شدن چيزي در محلي تنگ است ، و كلمه عروج به معناي بالا رفتن است ، و معناي آيه اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :256


است كه : خداي تعالي از آنچه در زمين فرو مي‏رود و نفوذ مي‏كند از قبيل آب باران و تخم گياهان و غير اينها آگاه است ، و نيز از آنچه كه از زمين سر بر مي‏آورد چون نباتات و حيوانات و آب خبر دارد ، و از آنچه كه به زمين نازل مي‏شود چون بارانها و اشعه اجرام نوراني و ملائكه و غيره با اطلاع است ، و از آنچه كه از زمين به طرف آسمان بالا مي‏رود مانند دودها و بخارها و ملائكه و اعمال بندگان با خبر است .


و هو معكم اين ما كنتم او هر جا كه باشيد با شما است ، براي اينكه به شما احاطه دارد ، و در هيچ مكان و پوششي از او غايب نيستيد .


در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد ، و آن اين است كه : خداي تعالي در هر حال بر ما احاطه دارد ، و در هر زمان و مكان محيط به ما است ، با اين فرض چرا تنها مساله مكان آمده ، و چرا نفرمود : و هو معكم اينما كنتم و في اي زمان و اي حال كنتم - او با شما است هر جا و هر زمان و در هر حال كه باشيد ؟ در پاسخ مي‏گوييم : درست است كه احاطه خداي تعالي به ما تنها احاطه مكاني نيست ، بلكه در همه احوال و اوقات نيز به ما احاطه دارد ، ليكن از آنجايي كه معروف‏ترين ملاك در جدايي چيزي از چيزي ديگر و غايب شدنش از آن جدايي مكاني است ، و هر كس بخواهد از كسي ديگر جدا شود ، مكان خود را عوض مي‏كند ، از اين جهت تنها معيت مكاني را ذكر كرد ، و گرنه نسبت خداي تعالي به مكانها و زمانها و احوال يك نسبت است .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از اين معيت ، معيت مجازي است ، كه منظور از آن احاطه علمي است .


و الله بما تعملون بصير اين آيه نظير فرع و نتيجه‏اي است كه بر مطالب قبل مترتب مي‏شود ، كه مي‏فرمود : او با شما است هر جا كه باشيد ، و او به هر چيزي عالم است ، چون نتيجه حاضر بودن او نزد مردم و جدا نشدنش از ايشان و عالم بودنش به هر چيز اين است كه بيناي به اعمال ايشان نيز باشد ، ظاهر اعمالشان را ببيند و باطن آن را كه همان نيت‏ها و مقاصد دروني ايشان است ، ناظر باشد .


له ملك السموات و الأرض و الي الله ترجع الامور با اينكه در سه آيه قبل فرموده بود : له ملك السموات و الأرض ، در اينجا نيز آن را


ترجمة الميزان ج : 19ص :257


خاطر نشان كرد ، و اين تكرار براي اين بود كه بهتر بفهماند مساله بازگشت به خدا مبتني بر عموميت ملك او است ، بار اول تنها مي‏خواست مالكيت خدا را افاده كند ، و در نوبت دوم خواست اين ابتناء را بفهماند ، همچنان كه در آيه‏اي ديگر مي‏بينيم مساله معاد را با مالكيت خداي تعالي با هم آورده ، مي‏فرمايد : يوم همبارزون لا يخفي علي الله منهم شي‏ء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار .


در جمله و الي الله ترجع الامور كلمه امور جمع است ، و چون الف و لام بر سر دارد و به اصطلاح ادبي جمع محلي به الف و لام است ، افاده عموميت مي‏كند ، همانطور كه در جمله الا الي الله تصير الامور نيز چنين است ، در نتيجه هيچ چيز نيست مگر آنكه به سوي خدا برمي‏گردد ، و هيچ كس نمي‏تواند او را از برگشتن به سوي خداي تعالي باز بدارد ، و هيچ عاملي كه آن چيز را به سوي خدا برمي‏گرداند به جز اختصاص ملك به خدا نيست .


ساده‏تر بگويم : تنها عاملي كه امور را به سوي خدا بر مي‏گرداند ، اين است كه ملك عالم مختص به او است ، پس امر و فرمان و حكمراني هم تنها از آن او است .


در اين جمله و همچنين در جمله و الله بما تعملون بصير كه قبلا بود با اينكه ممكن بود بفرمايد : و اليه ترجع الامور و و هو بما تعملون بصير لفظ الله را ذكر كرد ، و شايد وجه آن اين بوده باشد كه اين دو جمله مانند يك مثل معروف دلنشين شود ، و دلها را براي تاثر از ياد روز قيامت و پاداشهاي بزرگي كه در قيامت به انفاق كنندگان در راه خدا مي‏دهند ، و در آيات بعد ذكرش مي‏آيد آماده‏تر سازد .


يولج الليل في النهار و يولج النهار في الليل و هو عليم بذات الصدور ايلاج شب در روز و ايلاج روز در شب به معناي اختلافي است كه شب و روز در كوتاهي و بلندي دارند ، و اين اختلاف در دو نيم كره شمالي و جنوبي درست به عكس همند ، در فصلي كه در نيم كره شمالي شب‏ها بلند است ، در نيم كره جنوبي كوتاه است ، و در فصلي كه در نيم كره شمالي شب‏ها كوتاه و روزها بلند است ، در نيم كره جنوبي به عكس آن است ، و مساله اختلاف شب و روز را در كلام خداي تعالي چند بار ديديم .


و مراد از ذات الصدور افكار پنهاني و نيات نهفته‏اي است كه در سينه‏ها جا گرفته


ترجمة الميزان ج : 19ص :258


و از آنجا به بيرون نمي‏آيد ، چون اين نيات منسوب به دلها است ، و دلها هم در قفسه سينه‏ها قرار دارد ، و اين جمله يعني جمله و هو عليم بذات الصدور احاطه علم خداي تعالي به نيات دروني را بيان مي‏كند ، همچنان كه جمله و الله بما تعملون خبير احاطه بينايي آن جناب به ظواهر اعمال آنان را بيان مي‏كرد .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه احمد ، ابو داوود ، ترمذي ( وي حديث را حسن دانسته ) نسائي ، ابن مردويه ، و بيهقي ( در كتاب شعب الايمان ) ، از عرباض بن ساريه روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همواره قبل از خواب سوره‏هايي كه در آغازش مساله تسبيح ذكر شده مي‏خواند و مي‏فرمود : در اين سوره‏ها آيه‏اي است كه از هزار آيه بهتر است .


مؤلف : اين روايت را از ابن ضريس از يحيي بن ابي كثير نيز از آن جناب نقل كرده .


و در كافي به سند خود از عاصم بن حميد روايت كرده كه گفت : شخصي از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) از توحيد سؤال كرد ، حضرت فرمود : خداي تعالي مي‏داند كه در آخر الزمان مردمي خواهند آمد اهل تعمق و تحقيق ، و به همين جهت سوره قل هو الله احد و آيات سوره حديد تا جمله عليم بذات الصدور را نازل كرد ، و اگر كسي بخواهد در معارف توحيد بيش از اين كنجكاوي كند هلاك و گمراه مي‏شود .


و در تفسير قمي در ذيل آيه : سبح لله ما في السموات و الأرض و هو العزيز الحكيم آمده كه : امام فرمود : اين همانست كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در باره‏اش فرمود : اوتيت جوامع الكلم - كلمات جامع را به من داده‏اند و در معناي جمله هو الأول فرمود : يعني او قبل از هر چيز بوده است ، و الاخر يعني او بعد از فناي هر چيز باقي است ، و هو عليم بذات الصدور يعني او به ضميرها آگاه است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :259


و در كافي آمده كه در روايتي از آن جناب يعني از علي (عليه‏السلام‏) پرسيدند : پروردگار ما قبل از اينكه آسمان و زمين را خلق كند كجا بود ؟ فرمود : كلمه كجا بود سؤال از مكان است ، و در مورد خداي تعالي صحيح نيست ، زيرا خداي تعالي ( كه خالق مكان است ) بود در حالي كه مكاني نبود .


و در توحيد خطبه‏اي از حسن بن علي (عليهماالسلام‏) نقل كرده كه در آن فرموده : الحمد لله الذي لم يكن له اول معلوم و لا اخر متناه و لا قبل مدرك و لا بعد محدود فلا تدرك العقول و اوهامها و لا الفكر و خطراتها و لا الالباب وأذهانها صفته فتقول متي و لا بدي‏ء مما و لا ظاهر علي ما و لا باطن فيما .


مؤلف : اينكه فرمود : اولي معلوم ندارد ، ( قيد معلوم احترازي نيست ، يعني نمي‏خواهد بفرمايد : اول دارد ، ولي براي ما معلوم نيست ، بلكه ) قيدي توضيحي است ، مي‏خواهد بفرمايد : اول ندارد براي اينكه اگر اول مي‏داشت تعلق علم به آن اول ممكن بود ، و چون علم راهي براي پيدا كردن اول او ندارد ، و بلكه آن را جايز نمي‏داند ، لذا اول ندارد .


و لا آخر متناه قيد متناهي نيز در اينجا مانند قيد معلوم در جمله قبل توضيحي است ، مي‏خواهد بفرمايد : اگر آخرمي‏داشت متناهي و محدود مي‏شد .


و لا قبل مدرك يعني قبل ندارد چون اگر مي‏داشت قابل درك مي‏بود ، و لا بعد محدود بعدي هم ندارد ، چون اگر داشته باشد محدود مي‏شود ، و لا بدي‏ء مما ، يعني خداي تعالي از چيزي آغاز نشده ، تا اول داشته باشد ، و لا ظاهر علي ما ، يعني تفوق او بر عالم مانند تفوق يك موجود مادي بر موجود ديگر كه بالاي آن قرار بگيرد نيست .


درست است كه تفوق دارد اما نه چون تفوق جسمانيات بر يكديگر ، و لا باطن فيما يعني خدا خود را در داخل چيزي پنهان نكرده ، و در چيزي مستتر نگشته .


و در نهج البلاغه آمده : كل ظاهر غيره غير باطن و كل باطن غيره غير


ترجمة الميزان ج : 19ص :260


ظاهر .


مؤلف : و معناي آن اين است كه : حيثيت و نحوه ظهور در غير خداي تعالي ، غير نحوه بطون و پنهاني آن است ، هر چيزي غير خداي تعالي اگر از جهتي ظاهر است از عين آن جهت باطن نيست ، بلكه از جهت ديگري باطن است ، و به عكس اگر از حيثي و جهتي پنهان است ، به عين آن جهت ظاهر نيست ، بلكه به غير آن جهت ظاهر است ، و اما خداي تعالي به خاطر اينكه احدي الذات است ، مانند ما مخلوقاتش متقسم و متجزي به جهات مختلف نيست ( توضيح اينكه اگر ما عالم هستيم بدين جهت است كه در وجود ما ابزاري براي علم هست ، و اگر قادريم به خاطر داشتن آن ابزار نيست ، بلكه به خاطر داشتن ابزاري ديگر است ، پس ما بدان جهت كه عالميم قادر نيستيم ، و بدان جهت كه قادريم عالم نيستيم ، اما خداي تعالي به عين آن جهت كه عالم است قادر وحي است ) ، لذا خداي تعالي به همان جهت كه ظاهر است باطن نيز هست ، و به عين آن جهت كه باطن است ظاهر است ، پس خداي تعالي از شدت و كمال ظهورش باطن است ، و از كمال بطونش ظاهر است ( مثالي كه تا حدي ذهن را به مطلب نزديك كند قرص خورشيد و سرچشمه نور است ، با اينكه ظاهر است ، و نه تنها ظاهر است بلكه ظهور هر چيز ديگر هم بواسطه نور آن است ، در عين حال از شدت ظهور ، كسي نمي‏تواند به خود قرص ، نگاه كند ) .


و در آن كتاب اين جمله نيز آمده : الحمد لله الأول فلا شي‏ء قبله و الاخر فلا شي‏ء بعده و الظاهر فلا شي‏ء فوقه و الباطن فلا شي‏ء دونه .


مؤلف : و مراد از قبليت و بعديت ، قبليت و بعديت زماني نيست ، نمي‏خواهد يك امتداد زماني در اين بين فرض كند ، كه هم در گذشته‏اش غير متناهي باشد ، و هم در آينده ، و عالم هستي در وسط اين دو طرف قرار گرفته باشد ، در قطعه‏اي از زمان كه هر دو طرف آن غير متناهي است و خود عالم هر دو طرفش متناهي ، در نتيجه وجود خداي تعالي منطبق بر سراسر زمان غير متناهي باشد ، به طوري كه هيچ يك از دو طرفش خالي از خدا نباشد ، هر چند كه هر دو طرف آن غير متناهي باشد ، و باز در نتيجه هستي خدا از حيث زمان مقدم بر عالم و مؤخر


ترجمة الميزان ج : 19ص :261


از آن باشد ، چون اگر خداي سبحان ازلي و ابدي زماني بود ، بايد ذات مقدس او هم مانند همه زمانيات ، هم در ذاتش و هم در احوالش متغير باشد ، چون زمان متغير است ، و نسبت به او نيز متجدد مي‏شود ، علاوه بر اين اشكال ، قبليت و بعديت او به تبع قبليت و بعديت زمان خواهد بود ، پس در حقيقت زمان ، اول و آخر اصلي است ، نه ذات مقدس او .


و همچنين مساله ظاهريت و باطنيت خداي تعالي به حسب مكان نيست - به همان بياني كه در اوليت و آخريت گفتيم - بلكه خداي تعالي به نفس ذات متعاليه‏اش بر هر چيزي كه فرض شود سبقت دارد ، و به نفس ذاتش از هر امري كه آخر فرض شود مؤخر است ، و به همين معنا ظاهر و باطن است و زمان ( و مكان ) مخلوق او و متاخر از او است .


و در الدر المنثور است كه ابو الشيخ ( در كتاب عظمت ) از ابن عمر و ابو سعيد از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : ناگزير مردم از شما در باره خدا چيزهايي مي‏پرسند تا برسند به اينكه بپرسند : اين خدا كه شما مي‏گوييد قبل از هر چيز بوده ، قبل از او چه بوده ؟ اگر سؤالشان به اينجا منتهي شد ، بگوييد : او قبل از هر چيز اول بوده ، و نيز بعد از هر چيز آخر است ، پس ديگر چيزي بعد از او نخواهد بود ، و او ظاهر و مافوق هر چيزي ، و باطن و نهان‏تر از هر نهان است ، و او به هر چيز دانا است .


و در توحيد به سند خود از ابو بصير روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم مي‏فرمود : همواره خداي عز و جل پروردگار ما بوده ، و علم ذات او بود ، بدون اينكه معلومي داشته باشد ، و بعد از آنكه موجودات را آفريد آن وقت علمش بر آن مخلوقات تعلق گرفت ، و علمش داراي معلوم شد .


مؤلف : مراد از اين علم ، چيزي نظير علم ما كه عبارت است از صورتهاي ذهني ، نيست ، و علم او به عالمي كه بعدها آفريد نظير علم يك معمار به قيافه خانه‏اي كه بعدها مي‏خواهد بسازد نيست ، يك معمار وقتي مي‏خواهد خانه‏اي را بسازد صورتي از آن خانه را در ذهن خود ترسيم نموده ، طبق آن نقشه بنا را مي‏سازد ، به طوري كه اگر بعد از ساختنش خرابش كرد ، باز آن صورت ذهني به حال خود باقي است ، چنين علمي را علم كلي مي‏نامند ، كه در مورد خداي تعالي صدقش محال است ، بلكه علم او عبارت است از ذات او ، و ذاتش عين علم او به معلومات است ، و وقتي هم كه معلوم در خارج تحقق مي‏يابد ذات آن معلوم عين علم


ترجمة الميزان ج : 19ص :262


خداي تعالي به آن است چيزي كه هست علم اولي علم ذاتي و صفت ذات اوست ، و علم دومي علم فعلي و صفت فعل اوست .


و در همان كتاب خطبه‏اي از امير المؤمنين ( صلوات الله عليه ) نقل كرده ، و در آن آمده كه علم خدا به وسيله ابزار و آلات نيست ، و جز به ذات او نمي‏باشد ، و بين او و معلوماتش علمي كه غير ذات او باشد واسطه نيست .


مؤلف : منظور از اين كلام اين است كه : ذات خداي تعالي عين علم او است ، نه اينكه صورت علميه‏اي زايد بر ذات او واسطه باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :263


ءَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ أَنفِقُوا مِمَّا جَعَلَكم مُّستَخْلَفِينَ فِيهِفَالَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكمْ وَ أَنفَقُوا لهَُمْ أَجْرٌ كَبِيرٌ(7) وَ مَا لَكمْ لا تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِوَ الرَّسولُ يَدْعُوكمْ لِتُؤْمِنُوا بِرَبِّكمْ وَ قَدْ أَخَذَ مِيثَقَكمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ‏(8) هُوَ الَّذِي يُنزِّلُ عَلي عَبْدِهِ ءَايَتِ بَيِّنَتٍ لِّيُخْرِجَكم مِّنَ الظلُمَتِ إِلي النُّورِوَ إِنَّ اللَّهَ بِكمْ لَرَءُوفٌ رَّحِيمٌ‏(9) وَ مَا لَكمْ أَلا تُنفِقُوا في سبِيلِ اللَّهِ وَ للَّهِ مِيرَث السمَوَتِ وَ الأَرْضِلا يَستَوِي مِنكم مَّنْ أَنفَقَ مِن قَبْلِ الْفَتْح وَ قَتَلَأُولَئك أَعْظمُ دَرَجَةً مِّنَ الَّذِينَ أَنفَقُوا مِن بَعْدُ وَ قَتَلُواوَ ُكلاً وَعَدَ اللَّهُ الحُْسنيوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(10) مَّن ذَا الَّذِي يُقْرِض اللَّهَ قَرْضاً حَسناً فَيُضعِفَهُ لَهُ وَ لَهُ أَجْرٌ كَرِيمٌ‏(11) يَوْمَ تَرَي الْمُؤْمِنِينَ وَ الْمُؤْمِنَتِ يَسعَي نُورُهُم بَينَ أَيْدِيهِمْ وَ بِأَيْمَنِهِم بُشرَاكُمُ الْيَوْمَ جَنَّتٌ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنهَرُ خَلِدِينَ فِيهَاذَلِك هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(12) يَوْمَ يَقُولُ الْمُنَفِقُونَ وَ الْمُنَفِقَت لِلَّذِينَ ءَامَنُوا انظرُونَا نَقْتَبِس مِن نُّورِكُمْ قِيلَ ارْجِعُوا وَرَاءَكُمْ فَالْتَمِسوا نُوراً فَضرِب بَيْنهُم بِسورٍ لَّهُ بَاب بَاطِنُهُ فِيهِ الرَّحْمَةُ وَ ظهِرُهُ مِن قِبَلِهِ الْعَذَاب‏(13) يُنَادُونهُمْ أَ لَمْ نَكُن مَّعَكُمْقَالُوا بَلي وَ لَكِنَّكمْ فَتَنتُمْ أَنفُسكُمْ وَ تَرَبَّصتُمْ وَ ارْتَبْتُمْ وَ غَرَّتْكُمُ الأَمَاني حَتي جَاءَ أَمْرُ اللَّهِ وَ غَرَّكُم بِاللَّهِ الْغَرُورُ(14) فَالْيَوْمَ لا يُؤْخَذُ مِنكُمْ فِدْيَةٌ وَ لا مِنَ الَّذِينَ كَفَرُوامَأْوَاكُمُ النَّارُهِي مَوْلَاكُمْوَ بِئْس الْمَصِيرُ(15)



ترجمة الميزان ج : 19ص :264


ترجمه آيات


به خدا و رسولش ايمان آوريد ، و از آنچه ما از دست ديگران گرفته به شما داديم انفاق كنيد ، پس كساني كه از شما ايمان بياورند و انفاق كننداجري بزرگ خواهند داشت ( 7) .


و چرا به خدا و رسول ايمان نياوريد ، با اينكه رسول شما را مي‏خواند به اينكه به پروردگارتان ايمان بياوريد ، و با اينكه او از شما پيمان گرفته بود ، اگر به پيمان خود ايمان داريد ( 8) .


او كسي است كه آياتي روشن بر بنده خود نازل كرد ، تا شما را از ظلمت‏ها به سوي نور بيرون كند ، و به درستي خدا نسبت به شما رؤوف و رحيم است ( 9) .


و چرا بايد در راه خدا انفاق نكنيد ؟ ! با اينكه ميراث آسمانها و زمين از آن خدا است ، و از شما آنانكه قبل از فتح انفاق كردند و كارزار نمودند با ديگران برابر نيستند ، آنان درجه‏اي عظيم‏تر دارند ، تا كساني كه بعد از فتح انفاق نموده و كارزار كردند ، البته خدا به هر دو طايفه وعده احسان داده ، و خدا به آنچه مي‏كنيد آگاه است ( 10 ) .


آن كيست كه قرض خوبي به خدا دهد ، و خدا آن را برايش مضاعف كند ، و خدا اجري ارجمند دارد ( 11) .


و آن در روزي است كه مردان و زنان مؤمن را مي‏بيني كه نورشان از پيش رو و از دست راستشان در حركت است ، بشارت باد شما را در امروز به جناتي كه نهرها از دامنه‏اش روان است ، و شما در آن جاودانيد ، و اين خود رستگاري عظيم است ( 12) .


و در روزي است كه مردان و زنان منافق به مردم با ايمان بگويند : كمي مهلت دهيد تا برسيم ، و از نور شما اقتباس كنيم .


به ايشان گفته مي‏شود به عقب برگرديد ، به زندگي دنيايتان ، و از آنجا نور بياوريد ، در همين هنگام است كه ديواري ميان اين دو طايفه زده مي‏شود كه در باطنش ( طرف مؤمنين ) رحمت و در ظاهرش ( سمت منافقين ) عذاب است ( 13) .


منافقين به مؤمنين مي‏گويند كه مگر ما با شما نبوديم ؟ جواب مي‏دهند : چرا بوديد و ليكن شما خود را فريفتيد و هلاك كرديد ، چون همواره در انتظار گرفتاريها براي دين و متدينين بوديد ، و در حقانيت دين شك داشتيد ، و آرزوي اينكه به زودي نور دين خاموش مي‏شود شما را مغرور كرد ، تا آنكه مرگتان رسيد ، و بالأخره شيطان شما را به خدا مغرور كرد ( 14 ) .


در نتيجه ديگر امروز از شما و از كفار فديه و عوض پذيرفته نمي‏شود ، منزلگاهتان آتش و سرپرست شما همان است ، كه بازگشت گاهي بس بد است ( 15) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :265


بيان آيات


در اين آيات دستور مؤكد مي‏دهد به اينكه مسلمين در راه خدا و مخصوصا در جهاد انفاق كنند ، و از آيه شريفه لا يستوي منكم من انفق من قبل الفتح به خوبي برمي‏آيد كه دستور مذكوردر مورد جهاد مؤكدتر است ، و همين خود مؤيد آن قولي است كه مي‏گويد : آيه شريفه امنوا بالله و رسوله و انفقوا ... در جنگ تبوك نازل شد .


امنوا بالله و رسوله و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه ... از سياق آيات برمي‏آيد كه خطاب در اين آيه به كساني است كه به خدا و رسول ايمان آورده‏اند ، و شامل كفار نمي‏شود ، تا چه رسد به اينكه خطاب متوجه كفار باشد .


و اينكه بعضي گفته‏اند : شامل هر دو طايفه مي‏شود درست نيست .


خواهي گفت : آخر در اين آيه امر به ايمان كرده ، و معنا ندارد مؤمنين را امر به ايمان كند .


در پاسخ مي‏گوييم : معناي امر مؤمنين به ايمان اين است كه آثار ايماني را كه دارند بر ايمان خود مترتب كنند ، مي‏خواهد بفرمايد : ايمان وقتي متحقق مي‏شود كه آثار آن را بر آن مترتب كنند ، چون اگر ايمان و يا صفتي ديگر از صفات نفس چون سخاوت و عفت و شجاعت در نفس آدمي ثابت باشد ، و حقيقتا ثابت باشد ، اثرش ظاهر مي‏شود ، و اگر از يكي از اين صفات مذكور اثر خاص به آن ظاهر نشود ، معلوم مي‏شود صفت مذكور آن طور كه بايد در نفس جاي خود را نگرفته و ثابت نشده ، و يكي از آثار ايمان به خدا و رسول او اطاعت از دستوراتي است كه خدا و رسول داده‏اند .


و از همينجا است كه روشن مي‏گردد اولا امر كردن خداي تعالي مؤمنين را به ايمان در حقيقت امر كردن به افرادي است كه مرتبه‏اي از ايمان را دارند ، به اينكه مرتبه‏اي بالاتر از آن را دارا شوند ، و اين نوع امر كردن اشاره به اين است كه آن مقدار ايماني كه مامور دارد براي آمر قانع كننده و رضايت‏آور نيست ، مامور بايد مرتبه بالاتري را كسب كند ، و ثانيا اينكه جمله امنوا بالله و رسوله و انفقوا امر به انفاق است ، با اشاره به اينكه انفاق اثر صفتي است كه ايشان متصف به آنند ، پس بايد به خاطر همان صفت باز انفاق كنند ، در نتيجه بايد گفت : برگشت جمله مورد بحث به اين است كه مي‏خواهد انفاق مؤمنين را با ايمان آنان تعليل كند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :266


و انفقوا مما جعلكم مستخلفين فيه - استخلاف انسان به معناي خليفه كردن او است ، و مراد از خليفه كردن انسان يا اين است كه خداي سبحان انسان را در زمين جانشين خود كند ، همچنان كه آيه شريفه اني جاعل في الأرض خليفة به آن اشاره مي‏كند .


حال بايد ديد بنا بر اين فرض به چه ملاحظه از اموالي كه در دست مؤمنين است تعبير كرده به چيزي كه خدا ايشان را در آن خليفه خود كرده ؟ جواب اين سؤالاين است كه : اين تعبير هم واقعيتي را بيان مي‏كند ، چون واقعا آدمي در آنچه كه دارد خليفه خداست ، ( چون هم خودش و همه اموالش ملك خدا است ) ، و هم ايشان را در انفاق كردن تشويق مي‏نمايد ، چون وقتي مؤمنين متوجه و متذكر شوند كه مال ايشان ملك خدا است ، و ايشان در آن اموال خليفه خدا و وكلاي از ناحيه اويند ، هر تصرفي بكنند به اذن او مي‏كنند قهرا انفاق كردن بر آنان آسان مي‏شود ، و در اين عمل خير ، احساس سنگيني نمي‏كنند .


و يا مراد از خليفه كردن انسان اين است كه : خدا ايشان را جانشين پيشينيان خود در آن اموال كرده، قبلا اين اموال در دست ديگران بود ، بعد از درگذشت آنان به ايشان منتقل گرديد ، و در چنين فرضي اگر از اموال اينطور تعبير كرده ، براي اين بوده كه باز به بياني ديگر تشويقشان به انفاق كرده باشد ، چون وقتي بياد آورند كه اين اموال قبلا در دست ديگران بوده ، و به آنان وفا نكرده ، متوجه مي‏شوند كه به ايشان نيز وفا نخواهد كرد ، و به زودي آن را براي ديگران خواهند گذاشت ، و با دست تهي خواهند رفت ، پس چه بهتر كه تا اختيار آن را در دست دارند برگ عيشي بگور خود بفرستند ، و معلوم است كه انسان با داشتن طرز تفكري اين چنين در مساله انفاق دست و دل بازتر مي‏شود ، و آسان‏تر دل از مال دنيا بر مي‏كند ، و در راه خدايش خرج مي‏كند .


فالذين امنوا منكم و انفقوا لهم اجر كبير - در اين جمله وعده اجري بزرگ در برابر انفاق مي‏دهد ، تا مؤمنين را به بياني ديگر تشويق به انفاق نموده ، تشويق‏هاي قبلي را تاكيد كند .


و مراد از ايمان در اينجا ايمان به خدا و رسول است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :267


و ما لكم لا تؤمنون بالله و الرسول يدعوكم لتؤمنوا بربكم ... مراد از ايمان ايماني است كه داراي اثر باشد ، كه يكي از آثار آن انفاق در راه خدا است - واگر خواستي اينطور بگو - مراد از ايمان اين است كه : آثار آن مقدار ايماني را كه دارند مترتب كنند .


در جمله و الرسول يدعوكم لتؤمنوا بربكم از خداي تعالي تعبير به رب كرده ، و رب را به ضمير كم - شما اضافه كرده ، تا به علت دعوت و امر اشاره كرده باشد ، گويا فرموده : شما را به اين علت دعوت به ايمان به خدا كرده كه خدا رب شما است ، و واجب است كه به وي ايمان آوريد .


و قد اخذ ميثاقكم ان كنتم مؤمنين - اين جمله توبيخي را كه از اول آيه فهميده مي‏شد تاكيد مي‏كند ، و ضمير در اخذ - گرفت به خداي سبحان برمي‏گردد ، البته ممكن هم هست كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگردد ، ( چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم از مسلمانان بيعت و ميثاق مي‏گرفت ) و به هر حال منظور از ميثاقي كه گرفته شده همان چيزي است كه شهادت هر مسلماني بر آن دلالت دارد ، آري شهادت مسلمان بر وحدانيت خدا و رسالت رسول او در آن روزي كه اسلام مي‏آورد دلالت داشت بر اينكه از همين روز تسليم و مطيع خدا و رسول است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ميثاق آن عهدي است كه در روز ا لست در عالم ذر از هر انساني گرفته‏اند ، و بنا بر اين احتمال ضمير در اخذتنها مي‏تواند به خداي سبحان برگردد ، و ليكن اين احتمال از سياق كه سياق احتجاج عليه مؤمنين است بدور است ، براي اينكه مؤمنين به ياد چنين ميثاقي نبودند .


علاوه بر اين ، ميثاق در عالم ذر اختصاص به مؤمنين ندارد ، كفار و منافقين هم ، چنين ميثاقي سپرده‏اند .


هو الذي ينزل علي عبده ايات بينات ليخرجكم من الظلمات الي النور ... مراد از آيات بينات آيات قرآن كريم است ، كه فرائض ديني را براي آنان بيان مي‏كند ، و فاعل ليخرجكم - تا خارجتان كنند ضميري است كه به خدا و يا به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏گردد، گو اينكه برگشت احتمال دوم هم به همان احتمال اول است ، ( چون به هر حال خداست كه انسانها را هدايت مي‏كند و رسول او واسطه است ) پس ميثاق هم ميثاق او است ، كه يا آن را بدون واسطه گرفته ، و يا به وساطت رسولش گرفته


ترجمة الميزان ج : 19ص :268


است ، همچنان كه ايمان به او و به رسولش نيز ايمان به او است و به همين جهت در صدر آيه فرمود : چرا به خدا ايمان نمي‏آوريد ، و نام رسولش را نبرد ، تا اشاره كرده باشد كه ايمان به رسولش نيز ايمان به او است .


و ان الله بكم لرؤف رحيم - در اينكه آيه شريفه را با ذكر رأفت ورحمت خدا ختم كرد اشاره‏اي است به اينكه آن ايماني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايشان را به سويش مي‏خواند خير ايشان و صلاح ايشان است ، چون تنها كساني كه از آن ايمان بهره‏مند مي‏شوند خود ايشانند ، نه خدا از آن سودي مي‏برد و نه رسولش ، پس در اين خاتمه آن ترغيب و تشويق بر ايمان و انفاق كه در صدر بود تاكيد شده است .


و ما لكم الا تنفقوا في سبيل الله و لله ميراث السموات و الأرض كلمه ميراث به معناي مالك شدن مالي است كه از ميت به بازماندگانش منتقل مي‏شود ، و اضافه ميراث به آسمانها و زمين اضافه بيانيه است ، يعني مي‏خواهد بفرمايد آسمان‏ها و زمين با آنچه در آن دو است همان ميراث است ، پس آنچه خدا در آسمانها و زمين خلق كرده و صاحبان عقل چون انسان آنها را ملك خود پنداشته ملك خدا است .


خلاصه اينكه مي‏خواهيم بگوييم كلمه آسمان‏ها و زمين شامل موجوداتي هم كه از مواد آسمانها و زمين خلق شده‏اند و انسانها آنها را به خود اختصاص داده و در آن تصرف مي‏كنند مي‏شود ، و اختصاص مذكور ملكي است اعتباري ، كه خدا ايشان را هدايت كرد به اينكه آن را اعتبار كنند ، و با اعتبار آن جهات زندگي دنياي خود را نظم بخشند .


چيزي كه هست نه انسانها باقي مي‏مانند ، و نه آن ملك‏هاي اعتباري برايشان باقي مي‏ماند ، بلكه انسانها مي‏ميرند و آن ملكها به افراد بعد از ايشان منتقل مي‏شود ، و همچنين انسانها مي‏ميرند ، و اموال دست به دست مي‏گردد تا باقي نماند مگر خداي سبحان .


پس مثلا زمين و آنچه در آن است و آنچه بر روي آن است و براي بشر جنبه ماليت دارد يكپارچه و هميشه ميراث است ، چون هر طبقه از طبقات ساكنين زمين آنها را از طبقه قبل ارث مي‏برد ، در نتيجه ميراثي دائمي است ، كه دست به دست مي‏چرخد ، از جهت ديگري نيز ميراث است ، براي اينكه روزگاري خواهد رسيد كه تمامي انسانها از بين مي‏روند ، و براي آن نمي‏ماند مگر خدايي كه انسانها را خليفه خود بر زمين كرده بود .


پس به هر دو جهت و هر دو معنا ميراث آسمانها و زمين براي خدا است ، اما به معناي اول ، به خاطر اينكه خداي تعالي مال دنيا را به اهل دنيا تمليك كرده بود ، البته تمليكي كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :269


در عين حال خودش باز مالك بود و هست ، و لذا فرموده : لله ما في السموات و الأرض و نيز فرموده : و لله ملك السموات و الأرض و باز فرموده : و اتوهم من مال الله الذي اتيكم .


و اما به معناي دوم ، براي اينكه ازظاهر آيات قيامت از قبيل آيه كل من عليها فان و غير آن بر مي‏آيد كه همه انسانهاي روي زمين فاني مي‏شوند ، و آنچه از آيه مورد بحث زودتر به ذهن مي‏رسد اين است كه مراد از ميراث بودن آسمانها و زمين همين معناي دوم باشد .


و به هر حال در آيه شريفه توبيخ سختي از بخيل‏ها شده ، كه از مال خدا در راه خدا انفاق نمي‏كنند ، با اينكه وارث حقيقي اموال خداي تعالي است ، و اموال نه براي آنان باقي مي‏ماند ، و نه براي غير ايشان ، و اگر نفرمود : و له ميراث السموات و الأرض ، با اينكه مي‏توانست اينطور بفرمايد ، چون قبلا نام الله برده شده بود ، و اگر به جاي ضمير دوباره اسم ظاهر الله را آورده فرمود : و لله ميراث السموات و الأرض براي اين بود كه در توبيخ آنان تشديد كرده باشد .


لا يستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا ... كلمه استواء كه مصدر فعل لا يستوي است به معناي همان تساوي معروف است ، مي‏خواهد بفرمايد : بين اين دو طايفه تساوي نيست ، و اين دو طايفه عبارتند از :


1 - كساني كه قبل از جنگ انفاق كردند ، و در جنگ شركت هم جستند .


2 - كساني كه بعد از پايان جنگ انفاق كردند و قتال نمودند ، و اين طايفه دوم در آيه شريفه حذف شده ، چون جمله اولئك اعظم درجة من الذين انفقوا من بعد و قاتلوا بر آن دلالت مي‏كرد .


و مراد از فتح - به طوري كه گفته‏اند - فتح مكه و يا فتح حديبيه است ، و اينكه قتال را عطف بر انفاق كرده ، خالي از اين اشاره و بلكه دلالت نيست كه مراد از انفاق در راه خدا كه در اين آيات مردم را به انجام آن تشويق كرده انفاق در جهاد است .


و گويا آيه شريفه در اين مقام است كه اين معنا را بيان كند كه در انفاق در راه خدا


ترجمة الميزان ج : 19ص :270


هر قدر بيشتر عجله شود نزد خدا محبوب‏تر و منزلت و اجرش بيشتر است ، ( و خلاصه آيه شريفه در مقام تربيت انسانها است ، و مي‏خواهد توصيه كند عمل خير و از آن جمله انفاق را كه به خاطر اينكه خير است و مرضي خداست دوست بدارند ، و در آن عجله كنند ، و چون فرصت طلباني كه صبر مي‏كنند تا وقتي پيروزي قطعي شد آن وقت دست به جيب مي‏كنند نباشند ) ، و گرنه اگر اين نكته در بين نبود ، گفتن اينكه در حوادث گذشته و انفاق كنندگان دو طايفه بودند ، آنها كه قبل از جنگ و فتح انفاق كردند اجر بيشتري دارند ، تا آنهايي كه بعد از فتح انفاق كردند ، مطلبي روشن بود ، چون همه مي‏دانند كه اين آيات بعد از فتح مكه و جنگ محتملي كه مسلمانان اقدام به آن نمودند ، و بعضي جنگها كه بعد از فتح مكه رخ داد نازل شده .


و كلا وعد الله الحسني - يعني خداي تعالي وعده اجري نيكو به هر دو طايفه داده ، چه آنهايي كه قبل از فتح قتال و انفاق مي‏كنند ، و چه آنهايي كه بعد از فتح انفاق و قتال مي‏كنند ، هر چند كه طايفه اول اجر و درجه‏اي عظيم‏تر از طايفه دوم دارند ، اين وعده مي‏خواهد طايفه دوم را كه دير جنبيدند دلخوش سازد ، و بفرمايد : آنها نيز مشمول رحمت خدا مي‏شوند ، و چنان نيست كه از آن محروم شوند ، پس جاي آن نيست كه از رحمت خدا نوميد باشند ، هر چند كه دير جنبيدند .


و الله بما تعملون خبير - اين ذيل مربوط به همه مطالب گذشته است ، و مي‏خواهد هم توبيخ قبلي را شدت بخشد ، و هم برابر نبودن دو طايفه از انفاقگران و وعده حسناتي كه خدا به هر دو طايفه داده را تثبيت كند ، ممكن هم هست تنها مربوط به جمله اخير يعني جمله و كلا وعد الله الحسني باشد ، ولي تعلقش به همه مطالب گذشته فايده عمومي‏تر دارد .


من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له و له اجر كريم راغب مي‏گويد : آن مالي را كه آدمي به ديگري مي‏دهد به شرط آنكه مثل آن را پس بدهد قرض مي‏نامند .


ولي صاحب مجمع البيان مي‏گويد : معناي اصلي اين كلمه قطع است ، و اگر عمل قرض گيرنده را هم قرض خوانده‏اند به اين مناسبت بوده كه او آن مال را از صاحبش - البته با اذن او - بريده ، و شرط كرده كه عوض آن را به وي بدهد ، و سپس در معناي مضاعفه گفته است : اين كلمه به معناي دو چندان و يا چند برابر هر چيز است ، ( مثلا عدد بيست مضاعف و چند برابر عدد چهار است) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :271


و در باره كلمه اجر راغب گفته : كلمه اجر و اجرت عبارت است از پاداش و ثوابي كه در مقابل عمل ما به خودمان برمي‏گردد ، حال چه اينكه دنيايي باشد ( مانند اجرت خياطت و زراعت و امثال اينها ) ، و يا اجر اخروي باشد .


و سپس اضافه مي‏كند كه اين كلمه جز در مورد سود و فايده استعمال نمي‏شود ، يعني اثر بدي كه از عمل بد من عايدم مي‏شود اجر ناميده نمي‏شود ، به خلاف كلمه جزا كه هم در نفع بكار مي‏رود ، و هم در ضرر ، ( هم عذاب دوزخ را جزاي تبهكاران مي‏نامند ، و هم نعيم بهشت را جزاي نيكوكاران ) - اين بود خلاصه گفتار وي .


البته در مورد عطاياي خدايي بايد دانست كه آنچه خدا به عنوان پاداش در برابر اعمال خير به بندگان مي‏دهد تفضلي است از او ، نه اينكه بنده از او طلبكار و مستحق آن باشد ، چون عبد و آنچه مي‏كند همه ملك طلق خداي سبحان است ، ملكي كه قابل نقل و انتقال نيست ، ( ملكي كه بعد از تمليك به غير ، باز باقي است ) ، چيزي كه هست خداي تعالي خودش به اعتبار قانوني ، عبد را مالك اجر و ثواب اعتبار كرده ، و او را نخست مالك عمل خود و سپس مالك آثار عمل خويش از قبيل كيفر و پاداش دانسته ، و اين معنا با اينكه مالك عبد و عمل خود او است ، تفضل ديگري است از او ، آنگاه از ميان همه اعمال عبد آنچه محبوب او است و خير است انتخاب نموده ، وعده ثوابي در برابرش داده ، و اين ثواب را خود او اجر خوانده ( با اينكه در واقع اجر و جزا نيست ) و اين هم تفضل ديگري است از او ، چون خود خداي تعالي از اينگونه اعمال عبد استفاده نمي‏كند ، نه در دنيا و نه در آخرت ، بلكه تنها خود عبد است كه از پاداش اعمال نيكش بهره‏مند مي‏شود ، مع ذلك پاداش آن را اجر خوانده و فرموده : للذين احسنوا منهم و اتقوا اجر عظيم ، و نيز فرموده : ان الذين امنوا و عملوا الصالحات لهم اجر غير ممنون و در جايي ديگر بعد از توصيف بهشت و نعيم آن مي‏فرمايد : ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا ، و از سوي ديگر همين كه اين تفضل خود را شكري از ناحيه


ترجمة الميزان ج : 19ص :272


خود نسبت به بنده خواند ، و آن را عطايي بدون منت ناميد ، نيز تفضلي ديگر است .


در آيه مورد بحث تشويقي بالغ به انفاق در راه خدا شده ، كه مافوق آن تصور ندارد ، چون از يك سو سؤال كرده كه آيا كسي هست كه چنين قرضي به خدا دهد ؟ و از سوي ديگر انفاق او را قرض دادن به خداي سبحان ناميده ، كه پرداخت آن بر قرض گيرنده واجب است ، و از سوي سوم چنين مقاطعه و طي كرده كه هرگز عين آنچه گرفته پس نمي‏دهد ، بلكه به اضعاف مضاعف مي‏دهد ، و به اين هم اكتفاء ننموده اجري كريم بر آن اضافه كرده ، فرموده : خدا در آخرت قرض خود را به اضعاف مضاعف ادا مي‏كند ، و اجري كريم هم مي‏دهد و اجر كريم ، اجري است كه در نوع خودش پسنديده‏ترين باشد و اجر اخروي همينطور است ، چون اجري است مافوق آنچه ممكن است به تصور در آيد ، و در هنگام حاجتي است حياتي‏ترين هنگام حاجتي كه تصور شود .


يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم ... كلمه يوم ظرف است براي جمله له اجر كريم ، يعني در روز چنين و چنان اجري كريم دارد ، و مراد روز قيامت است ، و خطاب در جمله تري - مي‏بيني به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و يا به تمامي افرادي است كه حس شنوايي دارند ، و خطاب به آنان صحيح است ، ( و مانند خطاب به ديوانگان لغو نيست ) ، و ظاهرا حرف باء در جمله بايمانهم به معناي حرف في باشد .


و معناي آيه اين است كه : هر كس قرضي نيكو به خدا بدهد اجري كريم دارد ، در روزي كه - تو اي پيامبر و يا تو اي شنونده و بيننده عاقل - مي‏بيني دارندگان ايمان به خدا از مرد و زن نورشان پيشاپيش جلوتر از آنان و بدان سوي كه سعادت آنان آنجاست مي‏دود .


اين آيه شريفه مطلق است ، شامل مؤمنين هر امتي مي‏شود ، و اختصاصي به امت اسلام ندارد ، و اگر از تابيدن نور تعبير به سعي و دويدن كرده براي اين بود كه اشاره كرده باشد به اينكه چنين كساني به سوي درجاتي از بهشت كه خداوند برايشان تهيه ديده مي‏شتابند ، در حالي كه هر لحظه و يكي پس از ديگري درجات و جهات سعادت و مقامات قرب برايشان روشن مي‏گردد ، تا جايي كه ديگر نورشان به حد تمام و كمال برسد ، همچنان كه در جايي ديگر فرموده : و سيق الذين اتقوا ربهم الي الجنة زمرا و نيز فرموده : يوم نحشر


ترجمة الميزان ج : 19ص :273


المتقين الي الرحمن وفدا و باز فرموده : يوم لا يخزي الله النبي و الذين امنوا معه نورهم يسعي بين ايديهم و بايمانهم يقولون ربنا اتمم لنا نورنا .


مفسرين در تفسير مفردات اين آيه اقوالي مختلف دارند ، كه به خاطر بي‏دليل بودن آنها در لفظ خود آيه ، از نقلش صرفنظر كرديم ، و به زودي تفسيري كه در روايات از آنها شده در بحث روايتي آينده از نظرتان خواهد گذشت .


بشريكم اليوم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها - اين قسمت از آيه حكايت بشارتي است كه در روز قيامت به مؤمنين و مؤمنات مي‏دهند ، و دهنده آن ملائكه است ، كه به دستور خداي تعالي و تقدير او مي‏گويند : بشارتتان امروز جناتي است كه از دامنه آنها نهرها جاري است ، و شما در آن جاودانيد .


و مراد از بشارت مژده خوشحال كننده است ، كه در آيه همان بهشت است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


ذلك هو الفوز العظيم - اين جمله حكايت كلام خود خداي تعالي است ، و اشاره با كلمه ذلك به مطالب گذشته است كه عبارت بود از پيش رفتن نور آنان و بشارتشان به بهشت ، ممكن هم هست جمله مورد بحث را تتمه كلام ملائكه گرفته و اشاره مذكور را به همان جنات و خلود در آنها دانست .


يوم يقول المنافقون و المنافقات للذين امنوا انظرونا نقتبس من نوركم ... كلمه نظر كهمصدر فعل انظرونا است ، اگر بدون وسيله حرف الي مفعول بگيرد ، معناي انتظار و نيز معناي مهلت دادن را مي‏دهد ، و اگر با حرف الي متعدي شود ، مثلا گفته شود : فلان نظر اليه - فلاني به آن نظر كرد ، معناي نگاه كردن را مي‏دهد ، و اگر با حرف في متعدي شود معناي دقت و تامل را مي‏دهد ، و كلمه اقتباس كه مصدر فعل نقتبس است به معناي گرفتن قبسي ( قطعه‏اي ) از آتش است .


و از سياق آيه چنين بر مي‏آيد كه منافقين و منافقات در روز قيامت در ظلمتي هستند كه از هر سو احاطه‏شان كرده و مانند خيمه‏اي محاصره‏شان نموده .


و نيز برمي‏آيد كه مردم در آن روز مجبور به رفتن به سوي خانه جاودانه خويشند .


چيزي كه هست مؤمنين و مؤمنات اين مسير را با نور خود طي مي‏كنند ، نوري كه از جلو ايشان و به سوي سعادتشان در حركت است،


ترجمة الميزان ج : 19ص :274


در نتيجه راه را مي‏بينند ، و هر جا آن نور رفت مي‏روند تا به مقامات عاليه خود برسند ، و اما منافقين و منافقات كه فرو رفته در ظلمتند نمي‏توانند راه خود را طي كنند ، و نمي‏دانند به كدام طرف بروند .


(و نكته مهمي كه از آيه استفاده مي‏شود اين است كه : اين دو طايفه كه يكي غرق در نور و ديگري غرق درظلمت است در قيامت با همند ) ، منافقين همانطور كه در دنيا با مؤمنين و در بين آنان بودند ، و بلكه مردم آنان را جزو مؤمنين مي‏شمردند ، در قيامت نيز با مؤمنين هستند ، اما مؤمنين و مؤمنات پيش مي‏روند ، و به سوي بهشت راه خود را پيش مي‏گيرند ، و منافقين و منافقات در ظلمتي كه از هر سو احاطه‏شان كرده عقب مي‏مانند ، از مؤمنين و مؤمنات درخواست مي‏كنند قدري مهلتشان دهند ، و در انتظارشان بايستند تا ايشان هم برسند ، و مختصري از نور آنان گرفته راه پيش پاي خود را با آن روشن سازند .


قيل ارجعوا وراءكم فالتمسوا نورا - به ايشان گفته مي‏شود به دنيا برگرديد ، و براي خود نوري به دست آوريد ، گوينده اين پاسخ يا ملائكه‏اند .


و يا طايفه‏اي از بزرگان و نخبگان مؤمنين از قبيل اصحاب اعراف .


به هر حال از هر كه باشد به اذن خدا و از طرف او است و خطاب به اينكه به وراي خود برگرديد و نوري جستجو نماييد به قول بعضي از مفسرين خطابي است طعنه‏آميز و استهزايي ، و اين عكس العمل همان استهزايي است كه در دنيا به مؤمنين مي‏كردند ، و بنا به گفته اين مفسرين به نظر روشن‏تر چنين مي‏رسد كه : مراد از كلمه وراء دنيا باشد ، و حاصل معنا اين باشد كه : به دنيايي كه پشت سر گذاشتيد ، و در آن هر چه كرديد بر اساس نفاق كرديد ، برگرديد ، و از آن اعمالي كه مي‏كرديد نوري بگيريد ، چون نور امروز كه روز قيامت است يا از اعمال است ، و يا از ايمان ، و شما در دنيا نه ايمان داشتيد و نه عمل .


البته ممكن است همين وجه را طور ديگري توجيه كرد كه هم وجهي جداگانه باشد ، و هم مشتمل بر استهزا نباشد ، به اينكه بگوييم : جمله ارجعوا امر مي‏كند به اينكه به دنيا برگردند ، و در آنجا ايمان واقعي و اعمال صالح كسب بكنند ، و ليكن نمي‏توانند برگردند ، در نتيجه گوينده نمي‏خواهد منافقين و منافقات را استهزا كند ، بلكه مي‏خواهد بگويد : كار از كار گذشته و دستتان بجايي بند نيست .


همچنان كه نظير اين امر در آيه زير كه آن نيز مربوط به قيامت است آمده ، مي‏فرمايد : يوم يكشف عن ساق و يدعون الي السجود فلا يستطيعون ... و قد كانوا يدعون الي السجود و


ترجمة الميزان ج : 19ص :275


هم سالمون .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور اين است كه : به آن محلي كه نور را تقسيم مي‏كردند بر گرديد ، و براي خود نوري بگيريد ، و منافقين بدانجا برمي‏گردند ، و اثري از نور نمي‏يابند ، دو مرتبه به سراغ مؤمنين و مؤمنات مي‏آيند ، اما به ديواري بر مي‏خورند كه بين ايشان و مؤمنين زده شده ، و اين خود خدعه‏اي است از خداي تعالي ، كه با منافقين مي‏كند ، همانطور كه منافقين در دنيا با خدا نيرنگ مي‏كردند ، و قرآن در باره نيرنگشان فرموده : ان المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم .


فضرب بينهم بسور له باب باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب سور شهر به معناي ديوار دور شهر است كه در قديم دور هر شهري مي‏كشيدند ، و ارتباط شهر را با خارج قطع مي‏نمودند .


و ضمير هم در جمله فضرب بينهم بسور ، به مؤمنين و منافقين هر دو برمي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه : بين مؤمنين و منافقين ديواري كشيده مي‏شود كه اين دو طايفه را از هم جدا مي‏كند ، و مانع ارتباط آن دو با يكديگر مي‏شود .


و در اينكه اين ديوار چيست ؟ بعضي از مفسرين گفته‏اند : اعراف است .


اين احتمال بعيدي نيست همچنان كه ما نيز در تفسير آيه شريفه و بينهما حجاب و علي الأعراف رجال ... اين احتمال را داديم .


و بعضي ديگر منظور از آن ديوار را غير اعراف دانسته‏اند .


و معناي اينكه فرمود : له باب اين است كه : ديوار مذكور دري دارد ، و اين ، در حقيقت تشبيهي است از حالي كه منافقين در دنيا داشتند ، چون منافقين دردنيا با مؤمنين


ترجمة الميزان ج : 19ص :276


اتصال و ارتباط داشتند ( و مانند كفار يكسره رابطه خود را با مؤمنين قطع نكرده بودند ) ، و با اينكه با مؤمنين ارتباط داشتند ، در عين حال با حجابي خود را از مؤمنين پنهان كرده بودند ، ( يعني واقعيت خود را پنهان كرده بودند ، و مؤمنين حتي احتمال هم نمي‏دادند كه اين افراد ظاهر الصلاح گرگاني در لباس ميش بوده باشند ) و علاوه بر اين كه در و ديوار مذكور وضع دنيايي منافقين را - ممثل مي‏كند ، اين فايده را هم دارد كه منافقين از آن در ، وضع مؤمنين را مي‏بينند ، و بيشتر حسرت مي‏خورند ، و سر انگشت ندامت مي‏گزند .


باطنه فيه الرحمة و ظاهره من قبله العذاب - كلمه باطنه مبتدا ، و جمله فيه الرحمة مبتدا و خبر ، و جملگي خبر است براي باطنه .


و همچنين كلمه ظاهره مبتدا ، و جمله من قبله العذاب مبتدا و خبر و جملگي خبر ظاهره .


و ضمير در فيه و در قبله به باطن و ظاهر برمي‏گردد ، و از اينكه فرمود : باطن ديوار در آن رحمت و ظاهر ديوار از ناحيه ديوار عذاب است ، چنين برمي‏آيد كه ديوار محيط به مؤمنين است ، و مؤمنين در داخل ديوار ، و منافقين در خارج آن قرار دارند .


و اينكه ديوار مذكور داخلشكه به طرف مؤمنين است طوري است كه مشتمل بر رحمت است ، و ظاهرش كه به طرف منافقين است مشتمل بر عذاب است ، با وضعي كه ايمان در دنيا دارد مناسب است ، چون ايمان هم در دنيا نظير همان ديوار آخرت ، براي اهل اخلاص از مؤمنين نعمت و رحمت بود ، و از داشتن آن شادي و مسرت مي‏كردند و لذت مي‏بردند ، و همين ايمان براي اهل نفاق عذاب بود ، از پذيرفتنش شانه خالي مي‏كردند ، و اصلا از آن ناراحت و متنفر بودند .


ينادونهم ا لم نكن معكم ... اين آيه مطلبي استينافي را به عنوان پاسخ از سؤالي تقديري بيان مي‏كند ، گويا شخصي بعد از شنيدن آيه قبلي پرسيده : منافقين و منافقات بعد از آنكه با آن ديوار برخورد مي‏كنند ، و آن عذاب را از پشت ديوار مشاهده مي‏نمايند چه تدبيري مي‏انديشند و چه مي‏كنند ؟ در پاسخ فرموده : ينادونهم - فرياد بر مي‏آورند .


و معناي آيه اين است كه : منافقين و منافقات ، مؤمنين و مؤمنات را بانگ مي‏زنند كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :277


مگر ما در دنيا با شما نبوديم ؟ و منظورشان از اين سخن اين است كه : در دنيا در ظاهر دين با مؤمنين و مؤمنات بودند ، ( آنان نماز مي‏خواندند و اينان نيز مي‏خواندند ، و هر كار ديگري كه مؤمنين مي‏كردند اينان نيز مي‏كردند ، با اين تفاوت كه مؤمنين و مؤمنات هر چه مي‏كردند براي رضاي خدا و تقرب بدو مي‏كردند ، و اينان هر چه مي‏كردند به اين انگيزه مي‏كردند كه با زبان شكار ، سخن گفته باشند ، تا زودتر شكار را در دام خود بيفكنند ) .


و جمله قالوا بلي تا آخر آيه پاسخ مؤمنين و مؤمنات است به ايشان ، كه بله ، شما با ما بوديد ، و لكنكم فتنتم و ليكن شما در امتحان به هلاكت افكنديد انفسكم خود را ، و تربصتم و همواره منتظر بوديد و آرزو داشتيد دعوت ديني و متدينين گرفتار بلا و مصيبتي شوند ، و ارتبتم ، و در دين خود در شك و ترديد بوديد ، و غرتكم الاماني ، و آرزوهاي گوناگون و از آن جمله آرزوي خاموش شدن نور دين و برگشتن متدينين از دين ، شما را مغرور كرد ، حتي جاء امر الله ، تا آنكه امر خدا يعني مرگ فرا رسيد ، و غركم بالله الغرور كلمه غرور - به فتحه غين - به معناي شيطان است ، و معناي جمله اين است كه شيطان شما را به خدا مغرور ساخت .


و اين آيه شريفه به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد اين معنا را افاده مي‏كند كه زنان و مردان منافق در روز قيامت از زنان و مردان مؤمن كمك مي‏طلبند ، تا شايد به كمك آنان از ظلمتي كه در آنند نجات يابند ، ودست‏آويز و بهانه‏شان اين است كه آخر ما در دنيا با شما بوديم ، و سپس مي‏فهماند كه مردان و زنان مؤمن در پاسخشان مي‏گويند : درست است كه با ما بوديد ، ولي دلهايتان مطابق با ظاهر حالتان نبود ، چون شما دلهاي خود را گمراه و مفتون كرده بوديد و همواره در انتظار بلا و گرفتاري براي مسلمانان بوديد ، و در ديني كه اظهارش مي‏داشتيد شك و ترديد داشتيد ، آرزوهاي خام و شيطان ، شما را فريب داد ، و اين صفات خبيثه همه آفات قلب است ، پس دلهاي شما سالم نبود ، و در امروز كه روز قيامت است تنها كساني سود مي‏برند كه از دنيا با قلبي سالم آمده باشند ، همچنان كه قرآن كريم فرمود : يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتي الله بقلب سليم .


فاليوم لا يؤخذ منكم فدية و لا من الذين كفروا ... اين آيه تتمه گفتار مردان و زنان با ايمان است ، كه در خطاب به منافقين و منافقات


ترجمة الميزان ج : 19ص :278


مي‏گويند ، و در اين خطاب خود كفار را هم اضافه مي‏كنند ، چون منافقين هم در واقع كافرند ، و تنها فرقي كه كفار با ايشان دارند اين است كه كفر خود را علني و اظهار مي‏كنند ، و مؤمنين در اين خطاب مي‏گويند امروز هر كسي در گرو عمل خويش است ، همچنان كه در قرآن كريم فرموده بود : كل نفس بما كسبت رهينة اينجا مثل دنيا نيست كه بتوانيد با دادن رشوه جرم خود را بخريد ، امروز از كسي فديه و عوض نمي‏گيرند ، و شما نمي‏توانيد از اين راه خود را از عذاب خلاص كنيد ، چون راه نجات يافتن از هر گرفتاري يا دادن عوض است ، كه انسان بدهد و خود را از گرو آن عذاب درآورد ، و يا پارتي و ياري ياوران است كه شما هيچ يك را نداريد ، اولي را با جمله فاليوم لا يؤخذ منكم فدية ... نفي كردند ، و دومي را با جمله ماويكم النار .


ماويكم النار هي موليكم و بئس المصير - در اين جمله به طور كلي هر نوع ناصري كه بتواند منافقين و كفار را ياري دهد و از آتش برهاند نفي كرده ، مگر يك ياور را ، آن هم خود آتش است ، كه مي‏فرمايد : هي موليكم - تنها آتش ياور شما است ، چون جمله مذكور انحصار را مي‏رساند ، و منظور از مولي همان ناصر است ، و جمله مذكور نوعي طعنه زدن است ، ( مثل اينكه به جنايت كاري بگويند : راه نجات و تنها ياورت چوبه دار است ) .


ممكن هم هست كلمه مولي در اينجا به معناي متصدي امر باشد ، چون كفار در دنيا براي برآوردن حوايج زندگيشان از خوردني و نوشيدني و جامه و همسر و مسكن غير خدا را مي‏خواندند ، و حقيقت غيرخدا همان آتش است ، پس همانطور كه مولاي ايشان در دنيا غير خدا بود ، در آخرت هم مولايشان آتش خواهد بود ، چون همين آتش است كه حوائج آنان را بر مي‏آورد ، طعامي از زقوم ، و شرابي از حميم ، و جامه‏اي بريده از آتش ، و همسراني از شيطانها ، و مسكني در درون دوزخ برايشان فراهم مي‏كند ، و خداي سبحان در جاهاي ديگر كلامش ، در آياتي بسيار از آن خبر داده .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن جرير ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه ، و ابو نعيم ( در كتاب دلائل ) از طريق زيد بن اسلم ، از عطاء بن يسار ، از ابي سعيد خدري ، روايت كرده كه گفت :


ترجمة الميزان ج : 19ص :279


در سال حديبيه در ركاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مدينه بيرون شديم تا به عسفان رسيديم ، در آنجا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : ممكن است مردمي نيايند كه شما وقتي اعمال خود را با اعمال آنان مقايسه كنيد اعمال خود را ناچيز بشماريد .


پرسيديم : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن مردم چه كسانيند آيا از قريشند ؟ فرمود : نه ، و ليكن اهل يمنند ، كه دلهايي رقيق‏تر و قلوبي نرم‏تر دارند ، پرسيديم : آيا آنها بهتر از ما هستند يا رسول الله ؟ فرمود : اگر هر يك از آنان كوهي از طلا در راه خدا انفاق كنند هرگز به يك چهارم اجر شما و بلكه به نصف آن هم نمي‏رسند ، و همين فصل مميز ميان ما و ساير مسلمانان آينده است ، كه ما قبل از فتح مكه در راه خدا انفاق كرديم ، لا يستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل ... مؤلف : اين معنا به چند طريق و با عبارتي قريب به هم روايت شده ، ولي اين اشكال متوجه آن هست كه از سياق آيات مورد بحث برمي‏آيد كه بعد از فتح نازل شده كه منظور از آن فتح ، فتح حديبيه است و يا فتح مكه است ، و اين روايات مي‏گويند : آيه قبل از فتح نازل شده ، پس با آيه انطباق ندارد .


و نيز در همان كتاب است كه عبد بن حميد و ابن منذر از عكرمه روايت كرده‏اند كه گفت : وقتي آيه شريفه لا يستوي منكم من انفق من قبل الفتح و قاتل نازل شد ابو دحداح گفت : به خدا سوگند امروز مبالغ هنگفتي انفاق مي‏كنم ، تا درجه آن كساني را دريابم كه قبل از فتح انفاق كرده بودند ، و بعد از من هم كسي نتواند اين ركورد مرا بشكند .


آنگاه گفت بارالها هر چه را كه ابو دحداح مالك است نصفش در راه تو باشد ، و تمامي اموالش را نصف كرد ، تا رسيد به لنگه كفشش گفت : حتي اين هم .


و در تفسير قميدر ذيل آيه يوم تري المؤمنين و المؤمنات يسعي نورهم بين ايديهم و بايمانهم مي‏گويد : در روز قيامت نور در بين مردم طبق درجات ايمانشان تقسيم مي‏شود ، و نوري كه به منافق مي‏رسد تنها بين انگشت ابهام پاي چپش را فرا مي‏گيرد ، منافق به نور خود مي‏نگرد ، و سپس به مؤمنين مي‏گويد : بايستيد تا من از نور شما اقتباس كنم .


مؤمنين به ايشان مي‏گويند : به عقب برگرديد و در آنجا براي خود كسب نور كنيد ، در اين هنگام است كه بين اين دو طايفه ديواري زده مي‏شود ، ديواري كه داراي دري است ، از پشت ديوار مؤمنين را صدا مي‏زنند كه مگر ما در دنيا با شما نبوديم ؟ مي‏گويند : بله بوديد ، و ليكن شما خود را


ترجمة الميزان ج : 19ص :280


مفتون و هلاك كرديد ، امام فرمود : يعني با نافرماني خدا خود را هلاك كرديد و تربصتم و ارتبتم فرمود : يعني همواره در انتظار بوديد و شك داشتيد .


و سپس در باره جمله فاليوم لا يؤخذ منكم فدية فرمود : به خدا سوگند منظور يهود و نصاري نيست ، بلكه همين مسلمان اهل قبله است : ماويكم النار هي موليكم فرمود يعني آتش اولي و سزاوارتر است براي شما .


مؤلف : منظور امام از اهل قبله ، منافقين از مسلمانان هستند .


و در كتابكافي به سند خود از ابان بن تغلب روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) شنيدم مي‏فرمود : زنهار ، از آرزوي ( دور و دراز ) بپرهيزيد ، كه خرمي زندگي شما را مي‏برد ، و ديگر هيچ يك از نعمتهايي كه به شما داده‏اند در نظرتان خرم و قانع كننده نمي‏شود ، همين آرزوها باعث مي‏شود آنچه موهبت و عطا كه خداي عز و جل به شما ارزاني داشته در نظرتان كوچك و بي‏ارزش شود ، و چون آنچه داريد ناچيز و بي‏ارزش شد ، و آنچه نداريد و آرزويش را مي‏پرورانيد به دست نمي‏آوريد سراسر عمرتان به حسرت مي‏گذرد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :