امروز:
پنج شنبه 27 مهر 1396
بازدید :
893
ترجمه الميزان: سوره مجادله آيات 22 – 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :310


( 58 )سوره مجادله مدني است و بيست و دو آيه دارد ( 22)


سورة المجادلة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قَدْ سمِعَ اللَّهُ قَوْلَ الَّتي تجَدِلُك في زَوْجِهَا وَ تَشتَكِي إِلي اللَّهِ وَ اللَّهُ يَسمَعُ تحَاوُرَكُمَاإِنَّ اللَّهَ سمِيعُ بَصِيرٌ(1) الَّذِينَ يُظهِرُونَ مِنكُم مِّن نِّسائهِم مَّا هُنَّ أُمَّهَتِهِمْإِنْ أُمَّهَتُهُمْ إِلا الَّئِي وَلَدْنَهُمْوَ إِنهُمْ لَيَقُولُونَ مُنكراً مِّنَ الْقَوْلِ وَ زُوراًوَ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ(2) وَ الَّذِينَ يُظهِرُونَ مِن نِّسائهِمْ ثمَّ يَعُودُونَ لِمَا قَالُوا فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مِّن قَبْلِ أَن يَتَمَاساذَلِكمْ تُوعَظونَ بِهِوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(3) فَمَن لَّمْ يجِدْ فَصِيَامُ شهْرَيْنِ مُتَتَابِعَينِ مِن قَبْلِ أَن يَتَمَاسافَمَن لَّمْ يَستَطِعْ فَإِطعَامُ سِتِّينَ مِسكِيناًذَلِك لِتُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِوَ تِلْك حُدُودُ اللَّهِوَ لِلْكَفِرِينَ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(4) إِنَّ الَّذِينَ يحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ كُبِتُوا كَمَا كُبِت الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْوَ قَدْ أَنزَلْنَا ءَايَتِ بَيِّنَتٍوَ لِلْكَفِرِينَ عَذَابٌ مُّهِينٌ‏(5) يَوْمَ يَبْعَثُهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُواأَحْصاهُ اللَّهُ وَ نَسوهُوَ اللَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ شهِيدٌ(6)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


خداي تعالي سخن آن كس را كه با تو در مورد همسرش مجادله مي‏كرد و به خدا شكايت مي‏برد شنيد و خدا گفتگوي شما را مي‏شنود كه خدا شنواي دانا است ( 1) .


كساني از شما كه زنان خود را ظهار مي‏كنند ( و به ايشان مي‏گويند : تو نسبت به من به منزله مادرم


ترجمة الميزان ج : 19ص :311


هستي ) به صرف اين گفتار همسرانشان ، مادر ايشان نمي‏شوند .


مادران تنها همانهايند كه ايشان را زاييده‏اند و اين مردان سخني ناپسند و خلاف حقيقت مي‏گويند و خدا داراي عفو و مغفرت است ( 2 ) .


و كساني كه بعضي از زنان خود را ظهار مي‏كنند و سپس از آنچه گفته‏اند پشيمان مي‏شوند كفاره عملشان آزاد كردن يك برده قبل از تماس با زنان است .


اين اندرزي است كه با آن موعظه مي‏شويد و خدا بدانچه مي‏كنيد با خبر است ( 3) .


حال اگر كسي نتوانست برده آزاد كند كفاره‏اش دو ماه روزه پشت سر هم و قبل از تماس با آن همسر است .


پس اگر كسي توانايي اين را هم نداشت كفاره‏اش اطعام شصت مسكين است و اين بدان جهت است كه به خدا و رسولش ايمان آوريد .


و آنچه گفته شد حدود خدا است و كافران عذابي دردناك دارند ( 4 ) .


بطور يقين كساني كه با خدا و رسولش مخالفت مي‏كنند خوار و ذليل مي‏شوند همچنان كه پيشينيان آنان ذليل شدند چون با اينكه ما آياتي روشن نازل كرديم هيچ بهانه‏اي براي مخالفت ندارند و كافران عذابي خوار كننده دارند ( 5) .


و اين عذاب در روزي است كه خدا همه آنان را مبعوث مي‏كند و بدانچه كرده‏اند خبر مي‏دهد چون خدا اعمال آنان را شمرده و خود آنان فراموش كرده‏اند و خدا بر هر چيزي ناظر و گواه است ( 6) .


بيان آيات


اين سوره متعرض مطالب گوناگون از احكام و آداب و صفات است .


قسمتي از آن مربوط به حكم ظهار است ، قسمتي هم مربوط به نجوي و بيخ گوشي سخن گفتن است .


قسمتي هم مربوط به آداب نشستن در مجلس .


و قسمتي راجع به اوصاف كساني است كه با خدا و رسولش مخالفت مي‏كنند ، و يا با دشمنان دين دوستي مي‏ورزند ، و كساني را كه از دوستي با آنان احتراز مي‏كنند معرفي نموده ، به وعده‏اي جميل در دنيا و آخرت دلخوش مي‏سازد .


اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده .


قد سمع الله قول التي تجادلك في زوجها و تشتكي الي الله و الله يسمع تحاوركما ... در مجمع البيان مي‏گويد : كلمه اشتكاء كه مصدر فعل تشتكي است ، به معناي اظهار ناراحتي است ، و فرقش با كلمه شكايت اين است كه شكايت به معناي


ترجمة الميزان ج : 19ص :312


ناملايماتي است كه ديگري براي آدمي فراهم ساخته ، و اشتكاء اظهار ناراحتي‏هايي است كه خودش پيش آمده .


و كلمه تحاور به معناي مراجعه به يكديگر در سخن گفتن است ، كه آن را محاوره نيز مي‏گويند .


وقتي گفته مي‏شود حاوره ، محاورة معنايش اين است كه فلاني با فلان كسي گفتگو كرد .


آيات چهارگانه و يا شش‏گانه اول سوره در باره ظهار نازل شده ، كه در عرب جاهليت يكي از اقسام طلاق بوده ، به اين صورت كه وقتي مي‏خواسته زنش را بر خود حرام كند مي‏گفته : انت مني كظهر امي - تو نسبت به من مانند پشت مادرم هستي .


با گفتن اين كلام زنش از او جدا و تا ابد بر او حرام مي‏شده .


بعد از ظهور اسلام يكي از مسلمانان مدينه ( انصار ) همسر خود را ظهار كرد ، و بعدا از كار خود پشيمان شد .


همسرش نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفته جريان را عرضه داشت ، و راه چاره‏اي خواست تا دوباره شوهرش به او برگردد و با آن جناب مجادله مي‏كرد و به درگاه خدا شكوه مي‏نمود .


در اينجا بود كه آيات شريفه مورد بحث نازل گرديد .


و مراد از سمع در جمله قد سمع الله استجابت دعا و برآوردن حاجت است .


و كنايه آوردن از برآوردن حاجت و استجابت دعا به كلمه سمع در گفتگوها شايع است .


دليل اين معنا جمله تجادلك في زوجها و تشتكي الي الله است كه ظهورش در اين است كه زن نامبرده در تلاش پيدا كردن راهي بوده كه از شوهرش جدا نشود ، اينها كه گفته شد راجع به جمله قد سمع الله بود .


اما سمع در جمله و الله يسمع تحاوركما به همان معناي معروفش ( شنيدن ) است .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي درخواست آن زن را كه با تو در مورد شوهرش مجادله مي‏كرد مستجاب كرد ، زني كه شوهرش او را ظهار كرده بود ، و او از اندوه و بدبختي خود شكايت مي‏كرد و خدا گفتگوي تو را با او و او را با تو شنيد ، كه خدا شنواي صوتها و بيناي ديدني‏ها است .


الذين يظاهرون منكم من نسائهم ما هن امهاتهم ان امهاتهم الا اللائي ولدنهم ... در اين آيه مي‏فرمايد : كساني كه همسران خود را ظهار مي‏كنند ، با اين عمل ، همسرشان مانند مادرشان نمي‏شود .


مادرشان تنها آن كسي است كه ايشان را زاييده .


و با


ترجمة الميزان ج : 19ص :313


اين بيان ، حكم ظهار كه در جاهليت بين مردم عرب معروف بود لغو و اثرش را كه حرمت ابدي بود نفي نموده ، اثر ديگرش را كه مادر شدن همسر براي شوهر باشد انكار مي‏نمايد .


پس معناي جمله ما هن امهاتهم اين است كه : از نظر اعتبار شرع همسران به مادران ملحق نگشته ، و ظهار ، آنان را براي أبد حرام نمي‏سازد .


آنگاه براي تاكيد اين معنا فرموده : ان امهاتهم الا اللائي ولدنهم يعني همسرانشان مادران ايشان نمي‏شوند ، بلكه مادران تنها همان زناني هستند كه ايشان را زاييده‏اند .


سپس براي بار دوم مطلب را با جمله و انهم ليقولون منكرا من القول و زورا تاكيد فرموده ، چون سياق اين جمله سياق تاكيد است، مي‏فرمايد : اينان كه زنان خود را ظهار مي‏كنند با گفتار خود ( كه پشت تو مثل پشت مادرم است ) هم سخن ناپسندي مي‏گويند و هم دروغي آشكار .


اما سخنشان ناپسند است ، براي اينكه شرع ( كه ملاك هر پسند و ناپسندي است ) آن را منكر مي‏داند ، و بدين جهت تشريعش نكرد ، و تشريع جاهلانه مردم جاهليت را صحه نگذاشت .


و اما دروغ است ، براي اينكه با آنچه در خارج و واقع است مخالفت دارد ، ( زيرا در خارج ، مادر مادر است و همسر همسر) .


پس آيه شريفه مي‏فهماند كه عمل ظهار افاده طلاق نمي‏كند ، و اين با وجوب دادن كفاره منافات ندارد ، زيرا ممكن است چنين زني مانند قبل از ظهار ، زن ظهار كننده و محرم او باشد ، ولي نزديكي با وي قبل از دادن كفاره حرام باشد .


جمله و ان الله لعفو غفور اگر دلالتي روشن بر گناه بودن عمل ظهار نداشته باشد ، خالي از دلالت هم نيست ، الا اينكه ذكر كفاره در آيه بعد و سپس آوردن جمله و تلك حدود الله و جمله و للكافرين عذاب اليم بعد از آن چه بسا دلالت كند بر اينكه آمرزش گناه ظهار مشروط به دادن كفار است .


و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا فتحرير رقبة من قبل أن يتماسا ... اين كلام در معناي شرط است ، و به همين جهت حرف فاء بر سر جمله خبريه در آمده ، چون در معناي جزاء است .


و حاصل آن اين است : كساني كه زنان خود را ظهار مي‏كنند و آنگاه اراده مي‏كنند به او برگردند ، بايد يك برده آزاد كنند .


و اينكه فرمود : من قبل ان يتماسا دلالت دارد بر اينكه حكم در آيه ، مخصوص كسي است كه ظهار كرده و سپس اراده كرده به آن وضعي كه قبل از ظهار با همسرش داشت برگردد ، و اين خود قرينه است بر اينكه مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند ، برگشتن به نقض


ترجمة الميزان ج : 19ص :314


پيماني است كه با ظهار بسته‏اند .


و معناي آيه چنين مي‏شود : كساني كه بعضي از زنان خود را ظهار مي‏كنند و سپس تصميم مي‏گيرند برگردند به آنچه كه به زبان آورده‏اند ، ( يعني به كلمه ظهار ) ، و آن را نقض نموده با همسر خود همخوابگي كنند ، بايد قبل از تماس يك برده آزاد كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند ندامت از ظهار است .


و اين تفسير درستي نيست ، زيرا ندامت از ظهار لازمه برگشت است ، نه معناي تحت اللفظي برگشتن بدانچه گفته‏اند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از برگشتن بدانچه گفته‏اند ، برگشتن به همان صيغه ظهار است كه به زبان جاري كرده‏اند ، و منظور اين است كه بخواهند دوباره آن را به زبان بياورند .


اين معنا هم درست نيست ، براي اينكه لازمه‏اش اين است كه هميشه كفاره ، مخصوص ظهار دوم باشد اما ظهار اول كفاره نداشته باشد ، و آيه شريفه چنين چيزي را نمي‏فهماند ، و سنت هم صرف تحقق ظهار را باعث كفاره دانسته ، نه تعدد آن را .


سپس اين دنباله را براي جمله مورد بحث آورده كه ذلكم توعظون به و الله بما تعملون خبير تا اعلام كرده باشد به اينكه دستور آزاد كردن برده توصيه‏اي است از خداي تعالي ، ناشي از آگاهي او به عمل شما ، چون خدا عالم به اعمال انسانهااست .


پس كفاره ، اين خاصيت را دارد كه آثار سوء ظهار را از بين مي‏برد .


فمن لم يجد فصيام شهرين متتابعين من قبل ان يتماسا ... اين جمله بيانگر خصلت دوم از خصال سه‏گانه كفاره است كه مترتب بر خصلت اول است ، يعني كسي اين وظيفه را دارد كه قدرت بر آزاد كردن برده نداشته باشد ، چنين كسي است كه مي‏تواند به جاي آن ، دو ماه پي در پي روزه بگيرد كه بعد از دو ماه روزه ، جماع برايش حلال مي‏شود .


در اين جمله هم براي بار دوم قيد من قبل ان يتماسا را آورده تا كسي خيال نكند اين قيد مخصوص خصلت اولي است .


فمن لم يستطع فاطعام ستين مسكينا - اين جمله خصلت سوم را بيان نموده مي‏فرمايد : اگر ظهار كننده نتوانست برده آزاد كند ، و در مرحله دوم نتوانست دو ماه روزه بگيرد ، در مرحله سوم شصت مسكين را طعام دهد كه تفصيل هر يك از اين خصال سه‏گانه در كتب فقه آمده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :315


ذلك لتؤمنوا بالله و رسوله - يعني اين كه چنين حكمي تشريع نموده ، و اين كه چنين كفاره‏هايي واجب كرديم ، و به اين وسيله رابطه همسري را حفظ نموديم ، تا هر كس بخواهد بتواند به همسر خود برگردد .


و از سوي ديگر اينكه او را به اين كفارات جريمه كرديم تا ديگر به سنت‏هاي دوران جاهليت برنگردد ، همه اينها براي اين است كه شما به خدا و رسولش ايمان آورده ، رسوم جاهليت را كنار بگذاريد .


و تلك حدود الله و للكافرين عذاب اليم - كلمه حد در هر چيزي به معناي آن نقطه‏اي است كه آن چيز بدان منتهي مي‏شود .


و از آن فراتر نمي‏رود ، اين كلمه در اصل به معناي منع بوده .


و منظور از جمله مورد بحث اين است كه خصال سه‏گانه بالا را بدين جهت واجب كرديم ، و يا به طور كلي احكامي كه در شريعت مقرر نموديم همه حدود خدايند و با مخالفت خود از آن تعدي نكنيد ، و كفار كه حدود ظهار ويا همه حدود و احكام تشريع شده ما را قبول ندارند عذابي دردناك دارند .


و ظاهرا مراد از كفار ، همان كساني هستند كه حكم خدا را رد مي‏كنند و ظهار را به عنوان يك سنت مؤثر و مقبول مي‏پذيرند .


مؤيد اين ظهور جمله ذلك لتؤمنوا بالله و رسوله است كه مي‏فرمايد : اين سخن را بدان جهت گفتيم تا اذعان و يقين كنيد ، كه حكم خدا حق است ، و رسول او صادق و امين در تبليغ است ، علاوه بر تاكيدي كه كرده و فرموده : و تلك حدود الله .


البته احتمال هم دارد كه مراد از كفر ، كفر عقيدتي نباشد ، بلكه كفر عملي يعني نافرماني باشد .


ان الذين يحادون الله و رسوله كبتوا كما كبت الذين من قبلهم ... كلمه محادة كه مصدر فعل يحادون است به معناي ممانعت و مخالفت است .


و كلمه كبت به معناي اذلال و خوار كردن است .


و اين آيه شريفه و آيه شريفه بعدش هر چند ممكن است مطلبي جديد و از نو بوده باشد ، و بخواهد بفهماند كه مخالفت خدا و رسول او چه عواقبي در پي دارد ، و ليكن از ظاهر سياق برمي‏آيد كه به آيه قبل نظر دارد و مي‏خواهد ذيل آن را تعليل نموده ، بفهماند كه اگر از مخالفت و تعدي از حدود خدا نهي كرديم ، و دستور داديم كه به خدا و رسول ايمان بياوريد ، براي اين بود كه هر كس با خدا و رسول مخالفت كند ذليل و خوار مي‏شود همچنان كه امت‏هاي قبل از اين امت ، به همين خاطر ذليل شدند .


آنگاه مطلب را با جمله و قد انزلنا ايات بينات و للكافرين عذاب مهين تاكيد نموده ، مي‏فرمايد : هيچ شكي در اين نيست كه اين دستورات از ناحيه ما است ، و اينكه رسول


ترجمة الميزان ج : 19ص :316


ما در تبليغ رسالت ما صادق و امين است ، و آنهايي كه اين دستورات را رد مي‏كنند عذابي خوار كننده دارند .


يوم يبعثهم الله جميعا فينبئهم بما عملوا ... كلمه يوم ظرف است براي جمله و كافران عذابي اليم دارند يعني در چنين روزي اين عذاب را دارند ، در روزي كه خدا مبعوثشان مي‏كند كه روز حساب و جزاء است ، و آنگاه آنان را از حقيقت همه آنچه كرده‏اند با خبر مي‏سازد .


احصيه الله و نسوه - كلمه احصاء به معناي احاطه داشتن به عدد هر چيز است ، به طوري كه حتي يك عدد از آن از قلم نيفتد .


راغب مي‏گويد : احصاء به معناي به دست آوردن عدد واقعي هر چيز است ، مي‏گويند أحصيت كذا .


و اصل اين كلمه از ماده حصا است كه به معناي سنگريزه است .


و اگر شمردن را از اين ماده ساخته‏اند ، براي اين بوده كه عرب در شمردن هر چيزي به سنگريزه اعتماد مي‏كرده ، همچنان كه ما با انگشتان خود چيزي را مي‏شماريم .


و الله علي كل شي‏ء شهيد - اين جمله تعليل است براي جمله احصيه الله مي‏فرمايد : اگر گفتيم خدا عمل آنان را شمرده دارد ، و خود آنان فراموش كرده‏اند ، براي اين است كه خدا ناظر و شاهد بر هر چيز است .


و ما در تفسير آخر سوره حم سجده معناي شهادت خدا بر هر چيز را بيان كرديم .


بحث روايتي


در كتاب الدر المنثور است كه : ابن ماجه ، ابن ابي حاتم ، و حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - و ابن مردويه ، و بيهقي از عايشه روايت آورده‏اند كه گفت : بزرگ است آن خدايي كه شنوائيش به وسعت جهان وسيع است ، و هر چيزي را مي‏شنود ، من آن روز كه خوله دختر ثعلبه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مراجعه كرده بود كلامش را مي‏شنيدم - اما در عين حال همه‏اش را نفهميدم - كه داشت در باره همسرش به آن جناب شكايت مي‏كرد ، عرضه مي‏داشت : يا رسول الله ! شوهرم از جواني من استفاده كرد ، و من رحم خود را در اختيارش گذاشتم ، تا اينكه امروز كه پير شدم و ديگر فرزند نمي‏آورم مرا ظهار كرده ، خدايا ،


ترجمة الميزان ج : 19ص :317


من از دست او نزد تو شكايت مي‏آورم .


هنوز از جا برنخاسته بود كه جبرئيل اين آيات را آورد : قد سمع الله قول التي تجادلك في زوجها و همسرش اوس بن صامت بود .


مؤلف : البته رواياتي كه در شان نزول اين آيات از طرق اهل سنت رسيده بسيار زياد است ، و در اينكه نام آن زن و نام پدرش و نام همسر و پدر همسرش چه بوده اختلاف دارند .


از همه معروف‏تر همين است كه نام او خوله و نام پدرش ثعلبه و نام همسرش اوس بن صامت انصاري بوده .


قمي هم اجمال داستان را در تفسير خود آورده ، البته روايت ديگري نقل كرده كه به زودي از نظرتان خواهد گذشت .


و در مجمع البيان در تفسير آيه شريفه و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا گفته : و اما نظريه ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) اين است كه مراد از برگشتن به آنچه گفته‏اند ، اين است كه بخواهند با همين زن همخوابگي نموده ، ظهاري را كه كرده بودند نقض كنند ، چون وطي چنين زني قبل از كفاره جائز نيست ، و حكم ظهار باطل نمي‏شود مگر بعد از كفاره .


و در تفسير قمي آمده كه : علي بن الحسين براي ما حديث كرد و گفت : محمد بن ابي عبد الله ، از حسن بن محبوب از ابي ولاد از حمران از امام باقر (عليه‏السلام‏) برايم نقل كرد كه فرمود : زني از مسلمانان نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت و عرضه داشت : يا رسول الله ! فلاني همسر من است كه عمري رحم خود را در اختيارش گذاشتم ، و در امور دنيا و آخرتش ياريش كردم ، و هيچ ناملايمي از من نديده مي‏خواهم از او شكايت كنم .


فرمود : از چه شكايت كني ؟ عرضه داشت : به من گفته تو بر من حرامي ، همان طور كه پشت مادرم حرام است ، و مرا از خانه‏ام بيرون كرده ، حال در كار من چاره‏اي بينديش .


حضرت فرمود : خداي تعالي در باره اين مساله آيه‏اي نازل نفرموده تا طبق آن ميان تو و شوهرت حكم كنم ، و من نمي‏خواهم از كساني باشم كه پاسخ روشن نمي‏دهند .


زن شروع كرد به گريه كردن ، و شكوه نمودن به درگاه خداي عز و جل ، و از نزد رسول خدا بيرون رفت .


راوي مي‏گويد : خداي تعالي گفتگوي او با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و شكايتش در امر شوهرش را شنيد ، و اين آيات را نازل كرد : بسم الله الرحمن الرحيم قد سمع الله قول التي تجادلك في زوجها - تا جمله - و ان الله لعفو غفور .



ترجمة الميزان ج : 19ص :318


سپس اضافه كرده است : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاد به دنبال آن زن ، و به وي فرمود برو شوهرت را بياور .


زن شوهرش را آورد .


حضرت به او فرمود : آيا تو به همسرت چنين و چنان گفته‏اي ؟ عرضه داشت : بله گفته‏ام تو بر من حرامي همانطور كه پشت مادرم حرام است .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود خداي تعالي در باره كار تو و همسرت ، قرآني ( آياتي ) نازل كرده ، و آيات را برايش خواند : بسم الله الرحمن الرحيم قد سمع الله قول التي تجادلك في زوجها - تا جمله - ان الله لعفو غفور .


بنا بر اين همسرت را به خانه ببر ، زيرا تو سخني منكر و نامشروع گفته‏اي ، و خدا از جرمت گذشت ، و ديگر چنين كاري را تكرار مكن .


راوي مي‏گويد : مرد برگشت ، در حالي كه از آنچه به همسرش گفته بود پشيمان بود ، و خداي تعالي براي اينكه مؤمنين دچار چنين ندامتي نشوند ، اين آيه را فرستاد : كساني كه همسر خود را ظهار مي‏كنند ، و پشيمان مي‏شوند ... يعني از اين به بعد ، و بعد از آنكه اين مرد چنين كرد و خدا او را عفو فرمود ، اگر كسي چنين كند ، بر او واجب مي‏شود قبل از همخوابگي با همسرش برده‏اي آزاد كند .


ذلكم توعظون به و الله بما تعملون خبير ، و اگر كسي نمي‏تواند برده آزاد كند ، قبل از تماس دو ماه پي در پي روزه بگيرد ، و كسي كه استطاعت اين را هم ندارد شصت مسكين را طعام دهد .


آنگاه فرمود : خداي تعالي عقوبت كسي را كه بعد از اين نهي ظهار كند اين خصال قرار داده و فرموده : ذلك لتؤمنوا بالله و رسوله و تلك حدود الله يعني اين است حد ظهار - تا آخر حديث .


مؤلف : اين آيه با در نظر گرفتن سياقش و مخصوصا مضمون جمله آخرش كه مساله عفو و مغفرت را آورده ، با مضمون اين حديث بهتر مطابقت دارد ، و حديث از حيث سند هم عيبي ندارد ، چيزي كه هست با ظاهر خود عبارت آيه كه مي‏فرمايد : و الذين يظاهرون من نسائهم ثم يعودون لما قالوا سازگار نيست ، براي اينكه از ظاهر آيه برمي‏آيد كه شوهرش پشيمان شده ، و روايتمي‏گويد : شوهرش پشيمان نشد ، بلكه زن او اعتراض كرده .



ترجمة الميزان ج : 19ص :319


أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِمَا يَكونُ مِن نجْوَي ثَلَثَةٍ إِلا هُوَ رَابِعُهُمْ وَ لا خَمْسةٍ إِلا هُوَ سادِسهُمْ وَ لا أَدْني مِن ذَلِك وَ لا أَكْثرَ إِلا هُوَ مَعَهُمْ أَيْنَ مَا كانُواثمَّ يُنَبِّئُهُم بِمَا عَمِلُوا يَوْمَ الْقِيَمَةِإِنَّ اللَّهَ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(7) أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ نهُوا عَنِ النَّجْوَي ثمَّ يَعُودُونَ لِمَا نهُوا عَنْهُ وَ يَتَنَجَوْنَ بِالاثْمِ وَ الْعُدْوَنِ وَ مَعْصِيَتِ الرَّسولِ وَ إِذَا جَاءُوك حَيَّوْك بِمَا لَمْ يحَيِّك بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ في أَنفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِمَا نَقُولُحَسبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصلَوْنهَافَبِئْس الْمَصِيرُ(8) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا تَنَجَيْتُمْ فَلا تَتَنَجَوْا بِالاثْمِ وَ الْعُدْوَنِ وَ مَعْصِيَتِ الرَّسولِ وَ تَنَجَوْا بِالْبرِّ وَ التَّقْوَيوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي إِلَيْهِ تحْشرُونَ‏(9) إِنَّمَا النَّجْوَي مِنَ الشيْطنِ لِيَحْزُنَ الَّذِينَ ءَامَنُوا وَ لَيْس بِضارِّهِمْ شيْئاً إِلا بِإِذْنِ اللَّهِوَ عَلي اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ‏(10) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا قِيلَ لَكُمْ تَفَسحُوا في الْمَجَلِسِ فَافْسحُوا يَفْسح اللَّهُ لَكُمْوَ إِذَا قِيلَ انشزُوا فَانشزُوا يَرْفَع اللَّهُ الَّذِينَ ءَامَنُوا مِنكُمْ وَ الَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَتٍوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(11) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نَجَيْتُمُ الرَّسولَ فَقَدِّمُوا بَينَ يَدَي نجْوَاشْ صدَقَةًذَلِك خَيرٌ لَّكمْ وَ أَطهَرُفَإِن لَّمْ تجِدُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(12) ءَ أَشفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَينَ يَدَي نجْوَاشْ صدَقَتٍفَإِذْ لَمْ تَفْعَلُوا وَ تَاب اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَأَقِيمُوا الصلَوةَ وَ ءَاتُوا الزَّكَوةَ وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسولَهُوَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(13)



ترجمة الميزان ج : 19ص :320


ترجمه آيات


مگر نمي‏داني كه خدا آنچه را كه در آسمانها و زمين است مي‏داند .


هيچ نجواي سه نفري نيست مگر آنكه او چهارميشان است و هيچ پنج نفري نيست مگر اينكه او ششمي آنها است و هيچ كمتر و بيشتري نيست مگر اينكه او با ايشان است هر جا كه باشند .


آنگاه در روز قيامت به ايشان خبر مي‏دهد كه چه كردند ، چون خدا به هر چيزي دانا است ( 7) .


آيا نديدي كساني را كه از نجوي نهي شدند و باز بدانچه نهي شدند برگشتند و به گناه و دشمني و نافرماني رسول نجوي كردند و چون نزدت مي‏آيند تحيتي به تو مي‏دهند كه خداي تعالي آن طور تحيتي به تو نداده و در دل خود و يا نزد همفكران خود اظهار دلواپسي مي‏كنند كه نكند خدا به جرم آنچه مي‏گوييم عذابمان كند ، ايشان را مگر همان جهنم چاره كند و در آن خواهند افتاد و چه بد محل بازگشتي است ( 8) .


هان ! اي كساني كه ايمان آورده‏ايد وقتي با يكديگر نجوي مي‏كنيد به گناه و دشمني و نافرماني رسول نجوي مكنيد بلكه به احسان و تقوا نجوي كنيد و از خدايي كه به سويش محشور مي‏شويد بترسيد ( 9) .


نجوي تنها و تنها از ناحيه شيطان است تا كساني كه ايمان آورده‏اند اندوهگين شوند ولي هيچ ضرري به ايشان نمي‏زند مگر به اذن خدا و مؤمنين بايد بر خدا توكل كنند ( 10) .


هان ! اي كساني كه ايمان آورده‏ايد وقتي به شما گفته مي‏شود در مجالس به يكديگر جا بدهيد جا دهيد تا خدا هم جاي شما را در بهشت وسعت دهد ، و وقتي هم گفته مي‏شود برخيزيد تا شخص محترمي بنشيند برخيزيد خداي تعالي مؤمنين را به يك درجه ، و علم داده شدگان را به چند درجه برتري داده و خدا بدانچه مي‏كنيد با خبر است ( 11 ) .


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد وقتي با رسول نجوي مي‏كنيد قبلا صدقه بدهيد اين براي شما بهتر و به پاكي نزديكتر است ، حال اگر نداشتيد خدا آمرزگار رحيم است ( 12) .


گويا از دادن صدقه قبل از هر نوبت نجوي دريغ داشتيد حال كه صدقه نمي‏دهيد و خدا هم از نافرمانيتان گذشت پس به نماز و زكات و اطاعت خدا و رسول بپردازيد و خدا از آنچه مي‏كنيد با خبر است ( 13) .


بيان آيات


اين آيات راجع به نجوي و پاره‏اي آداب مجالست است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :321


ا لم تر ان الله يعلم ما في السموات و ما في الأرض استفهام در اين آيه انكاري است .


و منظور از رؤيت ، علم يقيني است ، كه بر اساس استعاره آن را رؤيت خوانده .


و اين جمله مقدمه‏اي است كه مضمون جملات بعدي را تعليل مي‏كند .


و حاصل مجموع آيه اين است كه : اگر گفتيم اهل نجوي هر چند نفر باشند خدا هم يك نفر است با ايشان ، براي اين است كه خدا آنچه را در آسمانها و زمين است مي‏داند .


ما يكون من نجوي ثلثة الا هو رابعهمو لا خمسة الا هو سادسهم ... كلمه نجوي مصدر و به معناي تناجي يعني با يكديگر بيخ گوشي سخن گفتن است .


و ضميرهاي مفرد در آيه همه به خداي سبحان برمي‏گردد .


و مراد از دو جمله رابعهم و سادسهم كسي است كه با شركت خود عدد سه را چهار و عدد پنج را شش مي‏سازد .


مي‏فرمايد : اگر اهل نجوي سه نفر باشند چهارميشان خدا است ، و اگر پنج نفر باشند ششمي آنها خدا است ، چون خدا با ايشان و عالم به اسرار ايشان است .


همان طور كه گفتيم در اول آيه مساله آگاهي خدا را ذكر كرد ، و فرمود : ا لم تر ان الله يعلم ... ، و در آخر آيه براي بار دوم مي‏فرمايد : ان الله بكل شي‏ء عليم .


و لا ادني من ذلك و لا اكثر - يعني و نه كمتر از اينها و نه بيشتر .


با آوردن اين دو كلمه اطلاقي به كلام داد كه شامل تمامي اعداد اهل نجوي بگردد .


اما كلمه أدني شامل كمتر از سه نفر يعني دو نفر و شامل كمتر از پنج نفر يعني چهار نفر مي‏شود .


و اما كلمه اكثر شامل عدد شش و بالاتر مي‏شود .


و از لطف سياق اين آيه آن است كه با آوردن عدد سه ، چهار ، پنج ، و شش ، ترتيب اعداد را رعايت كرده ، بدون اينكه يكي از آنها را تكرار كرده باشد ، چون ممكن بود بفرمايد : هيچ نجواي سه نفري نيست مگر آنكه خدا چهارمي آنان است ، و هيچ نجواي چهار نفري نيست ، مگر آنكه او پنجمي آنان است ، و هيچ نجواي پنج نفري نيست ، مگر آنكه او ششمي ايشان است .


الا هو معهم اين ما كانوا - منظور از با ايشان بودن خدا با ايشان بودن از حيث علم و آگاهي به سخناني است كه بيخ گوش يكديگر مي‏گويند ، مي‏فرمايد : خداي تعالي در اين نجوي شريك ايشان است .


با اين بيان روشن مي‏شود كه منظور از چهارم بودن خدا براي سه نفر اهل نجوي و ششم بودن براي پنج نفر اهل نجوي همين است كه : خدا با ايشان است در علم ، و مشترك با آنان است دراطلاع بر سخنان سري آنها ، نه اينكه خداي تعالي عدد سه نفر آنان را به صورت


ترجمة الميزان ج : 19ص :322


يك انساني مجسد چهار نفر كند ، زيرا خداي سبحان منزه از جسميت و بري از ماديت است .


توضيح اينكه : مقتضاي وحدت سياق اين است كه : منظور از دو استثناي الا هو رابعهم و الا هو سادسهم يك چيز باشد ، و در هر دو بخواهد بفهماند چيزي بر خدا پوشيده نيست .


پس در حقيقت برگشت معناي اين دو استثناء به يك استثناء است ، و آن الا هو معهم است .


و اين معيت يا معيت علمي است ، و معنايش اين است كه : خدا در هر حال مشارك ايشان است در آگاهي .


و يا معيت وجودي است ، و معنايش اين است كه : هر جا قومي فرض شود كه مشغول نجوي هستند ، خداي تعالي همانجا هست ، و شنوا و داناي به سخنان ايشان است .


و منظور از جمله اين ما كانوا اين است كه مطلب را از نظر مكان عموميت دهد ، و بفهماند وقتي معيت خدا با اهل نجوي معيت علمي است ، نه نزديكي جسماني ، ديگر تفاوت نمي‏كند كه آن مكان نزديك باشد يا دور .


پس هيچ مكاني از خداي سبحان خالي نيست ، در عين اينكه او در مكان نمي‏گنجد .


از آنچه گذشت اين معنا هم روشن مي‏شود كه مفاد آيه مورد بحث - يعني چهارميبودن خدا براي سه نفر اهل نجوي ، و ششمي بودنش براي پنج نفر اهل نجوي - منافاتي با آيه شريفه لقد كفر الذين قالوا ان الله ثالث ثلثة كه مي‏فرمايد : آنها كه معتقدند خدا سومي سه خدا است كافر شدند ندارد ، چون در ذيل اين آيه مفصلا بيان كرديم كه منظور صاحبان اين عقيده اين بوده كه خدا واحدي است عددي كه با انضمام دو خداي ديگر مي‏شوند سه خدا ، و حال آنكه وحدت خدا عددي نيست ، او احدي الذات است ، و محال است چيزي غير او با او فرض شود تا دوم او باشد .


پس مراد از چهارمي بودن خدا براي سه نفر اهل نجوي و ششمي بودنش براي پنج نفر ، همين است كه گفتيم : او عالم به سخنان سري ايشان است .


آنچه از نظر آنان سري شمرده مي‏شود براي خدا عز و جل مكشوف و ظاهر است .


منظور اين است ، نه اينكه خدا مانند اهل نجوي وجودي محدود دارد ، وجودي كه دومي و سومي هم برايش فرض مي‏شود ، تا بپرسي چرا در آيه سوره مائده گويندگان به اينكه خدا ثالث ثلاثه است را كافر خوانده ، و آنگاه خودش را در اين آيه چهارمي سه نفر اهل نجوي ، و ششمي پنج نفر آنان معرفي كرده است .


ثم ينبئهم بما عملوا يوم القيمة - يعني روز قيامت اهل نجوي را به حقيقت هر


ترجمة الميزان ج : 19ص :323


عملي كه كرده‏اند - كه يكي از آنها نجوي است - خبر مي‏دهد .


ان الله بكل شي‏ء عليم - اين جمله ، جمله قبلي را تعليل مي‏كند ، و نيز علم خدا را به آنچه كه در آسمانها و زمين است - كه در اول آيه مورد بحث بود - تاكيد مي‏نمايد .


و نيز تاكيد مي‏كند كه چگونه خدا با اهل نجوي است .


اين آيه مي‏تواند در عين تاييد و تاكيد مطالب قبل تمهيد و زمينه‏چيني براي آيات بعد هم باشد ، و ذيل آن كه لحني شديد دارد بي‏ارتباط با آيات بعد كه در مقام مذمت و تهديد است نباشد .


ا لم تر الي الذين نهوا عن النجوي ثم يعودون لما نهوا عنه ... سياق آيات دلالت دارد بر اينكه در بين جمعي از منافقين و بيماردلان از مؤمنين نجوي كردن عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين حقيقي شايع شده بوده ، و سخنان بيخ گوشيشان پيرامون گناه و دشمني و نافرماني از آن جناب بوده تا به اين وسيله مؤمنين واقعي را آزار دهند ، و آنها را محزون كنند ، و گويا بر اين عمل اصرار هم مي‏ورزيدند ، حتي از نهي خدا هم منتهي نشدند ، لذا اين آيات نازل شد .


بنا بر اين ، آيه مورد بحث مذمت و توبيخ غيابي از ايشان است ، و در آن روي سخن را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرد ، و مستقيما با خود آنان سخن نگفت ، تا بيشتر تحقيرشان كرده باشد و بفهماند اهل نجوي لياقت آن را ندارند كه به شرف همكلاسي و خطاب خدا مشرف شوند ، و أمرشان هم آنقدر اهميت ندارد كه خداي تعالي به خاطر آن روي سخن با ايشان كند .


و معناي آيه اين است كه : آيا نديدي چگونه آنها كه از نجوي نهي شدند دوباره عمل نكوهيده خود را تكرار كردند ، و همچنان مؤمنين را محزون مي‏كنند .


و در اينكه فرمود : يعودون - برمي‏گردند و به صيغه مضارع تعبير آورد براي اين است كه استمرار را برساند ، و اگر با اينكه ممكن بود بفرمايد يعودون اليها دوباره از نجوي تعبير به موصول و صله آورد ، براي اين است كه به علت مذمت و توبيخ خود اشاره كرده باشد ، و بفهماند اگر ايشان را مذمت مي‏كنم به خاطر اين است كه عملي را تكرار مي‏كنند كه قبلا از آن نهي شده بودند .


يتناجون بالاثم و العدوان و معصيت الرسول - مقابله‏اي كه در اين آيه شريفه بين اثم و عدوان و معصيت رسول واقع شده مي‏فهماند كه منظور از اثم آن قسم اعمالي است كه اثر سوء دارد ، ولي اثر سوئش از مرتكب آن به ديگران تجاوز نمي‏كند ، نظير ميگساري و قمار و بي‏نمازي كه صرفا مربوط به حق الله است .


و منظور از كلمه عدوان آن اعمال زشتي است


ترجمة الميزان ج : 19ص :324


كه ضررش دامن‏گير ديگران مي‏شود ، و گناهان مربوط به حق الناس است كه مردم از آن متضرر و متاذي مي‏شوند .


و اين دو قسم هر دو از موارد معصيت الله است .


و سومي كه معصيت الرسول باشد عبارت است از اعمالي كه مخالفت با خدا نيست ، اعمالي كه از نظر شرع جائز است ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از طرف خداي تعالي در باره آنها نه امري فرموده و نه نهيي كرده ، ليكن از طرف خودش و به منظور تامين مصالح امت دستوري صادر فرموده ، مانند نجوايي كه مشتمل بر معصيت خدا نيست ، ليكن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه ولي امت است ، و از خود امت اختياراتش در امور مربوط به امت بيشتر است ، دستور داده كه از آن اجتناب ورزند .


بنا بر اين ، نجوي دو قسم مي‏تواند باشد ، يكي اصل اين عمل ، صرفنظر از اينكه معصيت خدا باشد يا نباشد ، كه آيه شريفه الذين نهوا عن النجوي ثم يعودون لما نهوا عنه مرتكبين آن را مذمت و توبيخ مي‏كرد ، و مي‏فرمود كه مسلمين از اين عمل نهي شده‏اند .


و دوم آن نجوايي كه مشتمل بر انواعي از گناهان باشد كه آيه مورد بحث از آن نهي و مرتكبين آن را مذمت و توبيخ مي‏كند ، و اين مرتكبين عبارتند از منافقين و بيماردلان از مؤمنين كه بسيار نجوي مي‏كردند ، و با اين عمل خود مؤمنين را ناراحت و اندوهگين مي‏ساختند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منافقين با يهوديان نجوي و رازگويي مي‏كردند ، و با اين عمل خود مؤمنين را اندوهگين ، و ايجاد دلهره و فزع مي‏نمودند ، و در تصميم‏هاي آنان وهن و سستي ايجاد مي‏كردند .


اما به نظر ما اين نظريه درست نيست ، براي اينكه ظاهر آيه الذين نهوا عن النجوي ... ، اين است كه منظور مسلمين هستند ، كه از نجوي نهي شده‏اند .


و اذا جاؤك حيوك بما لم يحيك به الله - يعني و چون نزد تو مي‏آيند درودي به تو مي‏فرستند كه خدا آنطور درودي به تو نفرستاده ، چون درود و تحيت خدا سلام است ، كه تحيتي است مبارك و طيب ، ولي آنها ( يهوديان ) سلام نمي‏كردند ، وقتي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏آمدند مي‏گفتند السام عليك و كلمه سام به معناي مرگ است ، و طوري وانمود مي‏كردند كه گفته‏اند : السلام عليك - اين نظريه جمعي از مفسرين است .


ولي با ظاهر آيه خيلي سازگار نيست ، براي اينكه ضمير اذا جاؤك و حيوك به موصولي برمي‏گردد كه در جمله الذين نهوا عن النجوي است ، و خواننده توجه فرمود كه اين جمله به روشني نمي‏تواند شامل يهود باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :325


و يقولون في انفسهم لو لا يعذبنا الله بما نقول - اين جمله عطف است بر جمله حيوك ، و ممكن است حال باشد .


و از ظاهر آن برمي‏آيد كه اين گفتار ، گفتار زباني ايشان نبوده ، بلكه حديث نفس بوده كه در دل با خود مي‏گفتند ، و اين جمله تحريك است به صورت طعنه ( مثل اينكه به كسي كه تهديدت مي‏كند مي‏گويي همين حالا بزن چرا نمي‏زني ؟) .


پس اين سخن از منافقين انكار رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر اساس كنايه است ، و معنايش اين است كه : اينان به تو تحيتي مي‏دهند كه خدا چنان تحيتي به تو نفرستاده ، و در دل با خود مي‏گويند كه : تو پيامبر خدا نيستي ، اگر بودي ايشان را به خاطر آن تحيت عذاب مي‏كردي .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از جمله و يقولون في انفسهم اين نيست كه در دل با خود مي‏گفتند ، بلكه اين است كه در بين خود و براي يكديگر مي‏گفتند ، و اين معنا كمي از سياق آيه به دور است .


لو لا يعذبنا الله بما نقول - خداي تعالي اين احتجاج منافقين را با جمله حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير پاسخ داده ، مي‏فرمايد : منافقين در اينكه عذاب خدا را انكار كردند اشتباه كردند ، و به طور قطع به آن عذابي كه به آن تهديد شده‏اند خواهند رسيد ، و آن عذاب جهنم است كه داخلش خواهند شد ، و حرارتش را خواهند چشيد ، و همين جهنم براي عذابشان بس است .


گويا همين منافقين و بيماردلان بودند كه بعد از آنكه از مناهي و گناهان خدا دست برنداشتند آيه سوره احزاب در باره‏شان نازل شد كه مي‏فرمايد : لئن لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينة لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا ملعونين أين ما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا .


يا ايها الذين امنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيت الرسول ... سياق آيات خالي از اين دلالت نيست كه آيه شريفه در مقام تخفيف و رخصت نازل شده ، و در آن خطاب را متوجه مؤمنين واقعي كرده ، مي‏فرمايد : شما مي‏توانيد نجوي كنيد ، به


ترجمة الميزان ج : 19ص :326


شرطي كه نجوايتان توأم با اثم و عدوان و معصيت رسول نباشد ، بلكه تناجي به بر و تقوا باشد .


منظور از بر تمامي كارهاي خير است كه در مقابل كلمه عدوان قرار گرفته ، و منظور از تقوي آن عملي است كه اثم نباشد .


آنگاه مطلب را با أمر به مطلق تقوا و تهديد از قيامت تاكيد نموده ، مي‏فرمايد : و اتقوا الله الذي اليه تحشرون .


انما النجوي من الشيطان ليحزن الذين امنوا و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله ... مراد از نجوي - به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود - نجوايي است كه آن روز در بين منافقين و بيماردلان جريان داشته ، نجوايي كه از ناحيه شيطان بوده .


به اين معنا كه شيطان اين عمل را در دلهايشان جلوه داده بود و تشويقشان كرده بود كه با يكديگر نجوي كنند تا مسلمانان را اندوهگين و پريشان خاطر كنند ، تا خيال كنند مي‏خواهد بلايي بر سرشان بيايد .


خداي سبحان بعداز آنكه نجوي را با آن شرايط براي مؤمنين تجويز كرد ، مؤمنين را دلگرم و خاطر جمع كرد كه اين توطئه‏ها نمي‏تواند به شما گزندي برساند ، مگر به اذن خدا ، چون زمام امور همه به دست خدا است ، پس بر خدا توكل كنيد ، و از ضرر نجواي منافقين اندوهگين نشويد كه خدا تصريح كرده به اينكه : و من يتوكل علي الله فهو حسبه و وعده داده كه هر كس بر او توكل كند خدا برايش كافي است ، و با اين وعده وادارشان مي‏كند بر توكل و مي‏فرمايد : كه توكل از لوازم ايمان مؤمن است ، اگر به خدا ايمان دارند بايد بر او توكل كنند كه او ايشان را كفايت خواهد كرد .


اين بود معناي و ليس بضارهم شيئا الا باذن الله و علي الله فليتوكل المؤمنون .


يا ايها الذين امنوا اذا قيل لكم تفسحوا في المجالس فافسحوا يفسح الله لكم ... مصدر تفسح به معناي فراخي است .


همچنين كلمه فسح .


و كلمه مجالس جمع مجلس است كه به معناي مكان جلوس است .


و منظور از فراخي دادن در مجالس اين است كه آدمي خود را جمع و جور كند تا جاي آن ديگري فراخ شود ، و فسحت دادن خدا به چنين كس به اين معنا است كه جاي او را در بهشت وسعت دهد .


اين آيه شريفه أدبي از آداب معاشرت را بيان مي‏كند ، و از سياق آن برمي‏آيد كه قبل از اين دستور وقتي اصحاب در مجلس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) حاضر مي‏شدند ،


ترجمة الميزان ج : 19ص :327


به صورتي مي‏نشستند كه جا براي سايرين نمي‏گذاشتند ، و واردين جايي براي نشستن نمي‏يافتند كه آيه شريفه ايشان را ادب آموخت .


البته اين دستور اختصاص به مجلس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ندارد ، هر چند آيه شريفه در آن مورد نازل شده ، ليكن دستور عمومي است .


و معناي آيه اين است كه : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد وقتي به شما گفته مي‏شود جمع و جور بنشينيد و جا بدهيد تا ديگران هم بتوانند بنشينند ، وسعت بدهيد تا خدا هم در بهشت به شما وسعت دهد .


و اذا قيل انشزوا فانشزوا - اين جمله متضمن يك ادب ديگر است .


كلمه نشوز - به طوري كه گفته‏اند - به معناي بلند شدن از سر چيزي و برگشتن از آن است ، و نشوز از مجلس به اين است كه آدمي از مجلس برخيزد تا ديگري بنشيند ، و بدين وسيله او را تواضع و احترام كرده باشد .


و معناي جمله اين است كه : اگر به شما پيشنهاد مي‏شود كه از جاي خود برخيزيد تا ديگري كه افضل و عالم‏تر و باتقواتر از شما است بنشيند ، بپذيريد و جاي خود را به او بدهيد .


يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات - در اين معنا هيچ ترديدي نيست كه لازمه ترفيع خدا درجه بنده‏اي از بندگانش را باعث زيادتر شدن قرب او به خداي تعالي است ، و اين خود قرينه و شاهدي است عقلي بر اينكه مراد از اينهايي كه موهبت علمشان داده‏اند ، علمايي از مؤمنين است .


بنا بر اين ، آيه شريفه دلالت مي‏كند بر اينكه مؤمنين دو طايفه هستند ، يكي آنهايي كه تنها مؤمنند ، دوم آنهايي كه هم مؤمنند و هم عالم ، و طايفه دوم بر طايفه اول برتري دارند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : هل يستوي الذين يعلمون و الذين لا يعلمون .


با اين بيان روشن گرديد كه مساله بالا بردن درجاتي كه در آيه شريفه مورد بحث آمده ، مخصوص علماي از مؤمنين است .


آنها هستند كه كلمه رفع درجات در موردشان صادق است ، و اما بقيه مؤمنين ارتقائشان به چند درجه نيست ، بلكه تنها به يك درجه است .


بنا بر اين ، تقدير آيه شريفه چنين است : يرفع الله الذين امنوا منكم درجة و يرفع الذين اوتوا العلم منكم درجات و در اين آيه شريفه تعظيم و احترامي از علماي امت شده كه بر هيچ كس پوشيده نيست .


و جمله و الله بما تعلمون خبير مضمون آيه را تاكيد مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :328


يا ايها الذين امنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجويكم صدقة ... منظور از جمله وقتي با رسول نجوي مي‏كنيد ، وقتي مي‏خواهيد با رسول نجوي كنيد است .


مي‏فرمايد : هر وقت خواستيد با آن جناب گفتگوي سري بكنيد ، قبل از آن صدقه‏اي بدهيد .


ذلك خير لكم و اطهر - اين جمله علت تشريع صدقه قبل از نجوي را بيان مي‏كند ، نظير جمله و ان تصوموا خير لكم كه مطالب قبل خود را تعليل مي‏كند .


و در اينكه منظور از جمله مورد بحث خير بودن و أطهر بودن براي نفوس و قلوب است ، هيچ شكي نيست ، و شايد وجهش اين باشد كهثروتمندان از مسلمين زياد با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نجوي مي‏كردند ، و مي‏خواستند اين را براي خود نوعي امتياز و تقرب به رسول به حساب آورده ، در برابر فقراء خود را از خصيصين رسول وانمود كنند ، در نتيجه فقراء از اين بابت ناراحت مي‏شدند ، و دلهايشان مي‏شكست ، لذا خداي تعالي به آنها دستور داد هر وقت خواستند با آن جناب در گوشي سخن بگويند ، قبلا به فقراء صدقه دهند ، كه اين عمل باعث مي‏شود اولا دلها به هم نزديك شود و ثانيا حس رحمت و شفقت و مودت و پيوند دلها بيشتر گشته ، كينه‏ها و خشم‏هاي دروني زدوده گردد .


در كلمه ذلك التفاتي به كار رفته ، چون قبلا خطاب به عموم مؤمنين بود ، و در اين كلمه خطاب را متوجه شخص رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرد ، و با اين تغيير لحن ، تجليلي لطيف از آن جناب نمود ، چون حكم صدق مربوط به نجواي با آن جناب بود ، و اگر التفات را متوجه آن حضرت كند ، افاده عنايت بيشتري نسبت به آن جناب مي‏كند .


فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم - يعني اگر چيزي نيافتيد كه آن را صدقه دهيد ، در اين صورت تكليف صدقه قبل از نجوي ساقط مي‏شود ، و خداي تعالي به شما رخصت مي‏دهد كه با آن جناب نجوي كنيد ، و از شما عفو كرد كه او غفور و رحيم است .


بنا بر اين بيان ، جمله فان الله غفور رحيم از باب به كار بردن سبب در جاي مسبب است ، ( زيرا مسبب كه بايد در آيه ذكر مي‏شد اين بود كه بفرمايد : فان لم تجدوا عفي الله عنكم و غفر لكم و رحمكم ولي مسبب را ذكر نكرد ، سبب را كه همان غفور و رحيم بودن خدا است ذكر نمود) .


در اين آيه شريفه دلالتي هست بر اينكه تكليف دادن صدقه مخصوص توانگران است،


ترجمة الميزان ج : 19ص :329


و بي‏نوايان مكلف بدان نيستند ، همچنان كه همين معنا قرينه است بر اينكه منظور از وجوب در فقدموا وجوبصدقه بر توانگران است .


ء اشفقتم ان تقدموا بين يدي نجويكم صدقات ... اين آيه شريفه حكم صدقه در آيه قبلي را نسخ كرده ، و در ضمن عتاب شديدي به اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين فرموده كه به خاطر ندادن صدقه به كلي از نجواي با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صرفنظر كردند ، و به جز علي بن ابي طالب احدي صدقه نداد و نجوي نكرد ، و تنها آن جناب بود كه ده نوبت صدقه داد و نجوي كرد .


و به همين جهت اين آيه نازل شد ، و حكم صدقه را نسخ كرد .


كلمه اشفاق به معناي ترس است ، و جمله ان تقدموا مفعول اين كلمه است ، و معناي آيه اين است كه : آيا ترسيديد صدقه دهيد كه نجوي را تعطيل كرديد ؟ احتمال هم دارد كه مفعول كلمه مذكور حذف شده و تقدير كلام ء اشفقتم الفقر ... باشد ، يعني آيا از فقر ترسيديد كه به خاطر صدقه ندادن نجوي نكرديد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اگر كلمه صدقه را به صيغه جمع آورد و فرمود صدقات براي اين است كه ترس صحابه از يكبار صدقه دادن نبود ، چون يكبار صدقه دادن كسي را فقير نمي‏كند ، بلكه ترسشان از دادن صدقات بسيار براي نجواهاي بسيار بوده .


فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلوة و اتوا الزكوة ... - يعني حال كه از عمل بدانچه مكلف شديد سر باز زديد ، و خدا هم از اين سرپيچيتان صرفنظر نموده ، به عفو و مغفرت خود به شما رجوع نمود ، اينك رجوع او را غنيمت شمرده در امتثال ساير تكاليفش چون نماز و روزه كوشش كنيد .


بنا بر اين ، جمله و تاب الله عليكم دلالتي بر اين معنا هم دارد كه ترك نجوي به خاطر ندادن صدقه گناه بوده ، چيزي كه هست خداي تعالي ايشان را آمرزيده .


و در اينكه جمله فاقيموا الصلوة را با آوردن حرف فاء بر سرش ، متفرع كرد بر جمله فاذ لم تفعلوا ... دلالتي است بر اينكه حكم وجوب صدقه قبل از نجوي نسخ شده .


و در جمله و اطيعوا الله و رسوله دلالتي هست بر عموميت حكم اطاعت نسبت به اين تكليف و ساير تكاليف ، و اينكه اطاعت به طور مطلق واجب است .


و در جمله و الله خبير بما تعملون نوعي تشديد هست كه حكم وجوب اطاعت خدا و رسول را تاكيد مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :330


بحث روايتي


در مجمع البيان آمده كه : حمزه و رويس روايت كرده‏اند كه : يعقوب آيه را به صورت ينتجون و بقيه قاريان به صورت يتناجون قرائت كرده‏اند .


شاهد قرائت حمزه كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه در باره علي (عليه‏السلام‏) در پاسخ كساني كه پرسيدند : چرا با علي تناجي مي‏كني و با ما نمي‏كني ؟ فرمود : ما انا انتجيته ، بل الله انتجاه من به دستور خود با او نجوي نكردم ، بلكه خدا دستور داد نجوي كنم .


و در الدر المنثور است كه احمد ، عبد بن حميد ، بزار ، ابن منذر ، طبراني ، ابن مردويه ، و بيهقي در - كتاب شعب الايمان - به سندي خوب از ابن عمر روايت آورده‏اند كه گفت : يهوديان همواره به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گفتند : سام عليك و منظورشان ناسزاگويي به آن جناب بود ، آنگاه در دل و در بين خودشان اظهار نگراني مي‏كردند كه نكند خدا به خاطر اينگونه سلام كردن عذابمان كند .


در اين زمينه بود كه آيه شريفه و اذا جاؤك حيوك بما لم يحيك به الله نازل شد .


و در همان كتاب است كه عبد الرزاق ، ابن ابي حاتم ، و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در باره آيه مذكور گفته است : منافقين وقتي به رسول خدا مي‏رسيدند ، مي‏گفتند سام عليك و بدين جهت آيه نازل شد .


مؤلف : اين روايت به باور كردن ، نزديك‏تر از روايت قبلي است ، براي اينكه در تفسيرش گفتيم اين آيات آن طور كه بايد شامل يهود نمي‏تواند باشد .


و در روايت قمي كه در تفسير خود آورده آمده كه به جاي السلام عليك صبح‏ها مي‏گفتند انعم صباحا و بعد از ظهرها مي‏گفتند انعم مسائا و اين تحيت مشركين و اهل جاهليت بود .


و در مجمع البيان در تفسير آيه يرفع الله الذين امنوا منكم و الذين اوتوا العلم درجات گفته است : در حديث اين معنا هم آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : عالم يك درجه بر شهيد برتري دارد ، و شهيد يك درجه بر عابد ، و نبي يك درجه بر عالم .


و برتري قرآن بر ساير گفتارها نظير برتري خدا بر ساير مخلوقاتش است .


و برتري عالم بر


ترجمة الميزان ج : 19ص :331


ساير مردم نظير برتري من بر پست‏ترين آنان است .


اين روايت را جابر بن عبد الله از آن جناب نقل كرده .


مؤلف : ولي ذيل روايت خالي از اشكال نيست ، براي اينكه ظاهر جمله أدناهم - پست‏ترين آنان اين است كه ضمير به كلمه ناس - مردم برگردد ، و ظاهر اين برگشتن اين است كه روايت خواسته براي مردم مراتبي قائل شود ، بعضي در بلندترين مرتبه ، و بعضي در مرتبه‏اي متوسط ، و بعضي پست ، و بعضي پست‏تر ، و وقتي برتري عالم بر ساير مردم - با فرض اينكه در بين آنان دارندگان بلندترين مرتبه نيز هست - نظير برتري پيغمبر بر پست‏ترين مردم باشد ، نتيجه‏اش اين مي‏شود كه عالم از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) افضل باشد ، براي اينكه به حكم اين حديث رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از پست‏ترين مردم افضل است ، و عالم از همه مردم چه پست‏ترين و چه بلند مرتبه‏ترين آنان .


و اين قطعا درست نيست .


مگر آنكه بگوييم : منظور از كلمه أدني پست‏ترين نيست ، بلكه نزديك‏ترين است ، يعني نزديك‏ترين مردم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه قهرا همان علماء خواهند بود ، همچنان كه از جمله و پيغمبر از عالم يك درجه برتري دارد نيز همين معنا استفاده مي‏شود ، در نتيجه مفاد روايت اين مي‏شود كه : فضل عالم بر سائر مردم نظير برتري من است بر نزديكترين مردم به من ، كه همان عالم باشد .


و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور ، ابن راهويه ، ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه ، و حاكم - وي حديث را صحيح دانسته - از علي بن ابي طالب روايت كرده‏اند كه گفت : در كتاب خدا آيه‏اي است كه احدي قبل از من و بعد از من به آن آيه عمل نكرده ، و نمي‏كند ، و آن آيه يا ايها الذين امنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجويكم صدقة است ، كه من يك دينار داشتم ، آنرا به ده درهم فروختم ، هر بار كه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نجوي كردم قبل از نجوي يك درهم صدقه دادم ، و بعد از آن آيه نسخ شد ، پس أحدي به جز من به آن عمل نكرد ، و آيه شريفه ء اشفقتم أن تقدموا بين يدي نجويكم صدقات ... نازل شد ، و حكم صدقه را نسخ كرد .


و در تفسير قمي به اسنادي كه به ابي بصير دارد از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :332


روايت كرده كه گفت : من از آن جناب از كلام خداي عز و جل پرسيدم ، كه مي‏فرمايد : اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجويكم صدقة فرمود : علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) تنها كسي بود كه قبل از نجوي صدقه داد ، و پس از آن به وسيله ء اشفقتم ان تقدموا بين يدي نجويكم صدقات نسخ شد .


مؤلف : در اين معنا روايات ديگري نيز از طرق شيعه و سني وارد شده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :333


× أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ تَوَلَّوْا قَوْماً غَضِب اللَّهُ عَلَيهِم مَّا هُم مِّنكُمْ وَ لا مِنهُمْ وَ يحْلِفُونَ عَلي الْكَذِبِ وَ هُمْ يَعْلَمُونَ‏(14) أَعَدَّ اللَّهُ لهَُمْ عَذَاباً شدِيداًإِنَّهُمْ ساءَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(15) اتخَذُوا أَيْمَنهُمْ جُنَّةً فَصدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِ فَلَهُمْ عَذَابٌ مُّهِينٌ‏(16) لَّن تُغْني عَنهُمْ أَمْوَلهُُمْ وَ لا أَوْلَدُهُم مِّنَ اللَّهِ شيْئاًأُولَئك أَصحَب النَّارِهُمْ فِيهَا خَلِدُونَ‏(17) يَوْمَ يَبْعَثهُمُ اللَّهُ جَمِيعاً فَيَحْلِفُونَ لَهُ كَمَا يحْلِفُونَ لَكمْوَ يحْسبُونَ أَنهُمْ عَلي شي‏ءٍأَلا إِنهُمْ هُمُ الْكَذِبُونَ‏(18) استَحْوَذَ عَلَيْهِمُ الشيْطنُ فَأَنساهُمْ ذِكْرَ اللَّهِأُولَئك حِزْب الشيْطنِأَلا إِنَّ حِزْب الشيْطنِ هُمُ الخَْسِرُونَ‏(19) إِنَّ الَّذِينَ يحَادُّونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُ أُولَئك في الأَذَلِّينَ‏(20) كتَب اللَّهُ لأَغْلِبنَّ أَنَا وَ رُسليإِنَّ اللَّهَ قَوِي عَزِيزٌ(21) لا تجِدُ قَوْماً يُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الاَخِرِ يُوَادُّونَ مَنْ حَادَّ اللَّهَ وَ رَسولَهُ وَ لَوْ كانُوا ءَابَاءَهُمْ أَوْ أَبْنَاءَهُمْ أَوْ إِخْوَنَهُمْ أَوْ عَشِيرَتهُمْأُولَئك كتَب في قُلُوبهِمُ الايمَنَ وَ أَيَّدَهُم بِرُوحٍ مِّنْهُوَ يُدْخِلُهُمْ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَارَضي اللَّهُ عَنهُمْ وَ رَضوا عَنْهُأُولَئك حِزْب اللَّهِأَلا إِنَّ حِزْب اللَّهِ هُمُ المُْفْلِحُونَ‏(22)


ترجمه آيات


آيا نديدي مردمي را كه روي از حق گرداندند و خدا بر آنان غضب كرد ، آنان نه از شمايند و نه از


ترجمة الميزان ج : 19ص :334


ايشان سوگند به دروغ مي‏خورند با اينكه مي‏دانند ( 14) .


خداي تعالي براي آنان عذابي سخت آماده كرده چون اعمالي را كه انجام مي‏دهند بد است ( 15) .


سوگندهاي خود را سپر قرار داده از راه خدا جلوگيري كردند به همين جهت عذابي خوار كننده دارند ( 16) .


مالها و فرزندان ( به اندازه خردلي ) از خدا بي‏نيازشان نمي‏كند ايشان ياران دوزخ ودر آن جاودانند ( 17) .


روزي كه خدا همگيشان را مبعوث مي‏كند براي او هم سوگند مي‏خورند همانطور كه براي شما سوگند مي‏خوردند و گمان مي‏كنند كه تكيه‏گاهي محكم دارند آگاه باشيد كه آنان دروغگويند ( 18) .


شيطان بر آنان مسلط شده ياد خدا را از دلهايشان برده اينان حزب شيطانند آگاه كه حزب شيطان زيانكارند ( 19) .


به طور قطع كساني كه با خدا و رسولش مخالفت و دشمني مي‏كنند در زمره خوارترينند ( 20) .


خداي تعالي چنين تقدير كرده كه من و رسولانم سرانجام غالبيم ، آري خدا قوي و عزيز است ( 21) .


هيچ قومي نخواهي يافت كه ايمان به خدا و روز جزاء داشته باشد و در عين حال با كساني كه با خدا و رسولش دشمني مي‏كنند دوستي كند هر چند دشمن خدا و رسول پدران و يا فرزندان و يا برادرانشان و يا قوم و قبيله‏شان باشد ، براي اينكه خداوند در دلهايشان ايمان را نوشته و به روحي از خودش تاييدشان كرده و در جناتي كه نهرها در زير درختانش جاري است داخلشان مي‏كند تا جاودانه در آن باشند خدا از ايشان راضي شد و ايشان از خدا راضي شدند اينان حزب خدايند ، آگاه ! كه تنها حزب خدا رستگارند ( 22 ) .


بيان آيات


اين آيات سرگذشت دسته‏اي از منافقين را ذكر مي‏كند كه با يهوديان دوستي و مودت و با خدا و رسولش دشمني داشتند ، و ايشان را به خاطر همين انحراف مذمت نموده ، به عذاب و شقاوت تهديد مي‏كند ، تهديدي بسيار شديد .


و در آخر به عنوان حكمي قطعي و كلي مي‏فرمايد : ايمان به خدا و روز جزا نمي‏گذارد انساني با دشمنان خدا و رسولش دوستي كند ، حال اين دشمنان هر كه مي‏خواهند باشند .


و سپس مؤمنين را مدح مي‏كند به اينكه از دشمنان دين بيزارند ، و ايشان را وعده ايمان مي‏دهد ، ايماني مستقر در روح و جانشان ، ايماني از ناحيه خدا و نيز وعده بهشت و رضوان مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :335


ا لم تر الي الذين تولوا قوما غضب الله عليهم ... منظور از قومي كه خدا بر آنان غضب فرموده و منافقين آنان را دوست مي‏دارند يهود است ، كه در باره‏شان فرموده : من لعنه الله و غضب عليه و جعل منهم القردة و الخنازير و عبد الطاغوت .


ما هم منكم و لا منهم - ضمير هم به منافقين و ضمير در منهم به يهود بر مي‏گردد ، مي‏خواهد بفرمايد : اين منافقين به خاطر تحير و سرگردانيشان بين كفر و ايمان وقتي به شما مي‏رسند اظهار مسلماني ، و وقتي به يهود مي‏رسند اظهار دوستي مي‏كنند ، اينان نه از شما مسلمانان هستند و نه از يهود : مذبذبين بين ذلك لا الي هؤلاء و لا الي هؤلاء .


و اين صفت منافقين بر حسب ظاهر حالشان است ، و گرنه واقعيت حالشان اين است كه ملحق به يهودند ، چون خداي تعالي در جاي ديگر فرموده : و من يتولهم منكم فانه منهم بنا بر اين منافاتي ميان ما هم منكم و لا منهم با جمله فانه منهم نيست ، اولي بر حسب ظاهر حالشان است ، و دومي بر حسب واقعيتشان .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند ضمير هم به قوم برگردد ، و منظور از قوم ، يهود باشد ، و ضمير در منهم به موصول الذين برگردد ، و مراد از موصول منافقين باشد كه در اينصورت معنا چنين مي‏شود : آيا نمي‏بيني كساني را كه دوستدار يهود شدند ، با اينكه يهود از شما نيستند ، چون شما مؤمنيد ، و از خود منافقين هم نيستند ، بلكه أجنبي و بيزار از هر دو طائفه‏اند ، و اين تعبير نوعي مذمت است ، ولي معناي بعيدي است .


و يحلفون علي الكذب و هم يعلمون - يعني براي شما به دروغ سوگند مي‏خورند كه از شمايند ، و مثل شما ايمان دارند ، با اينكه خودشان خوب مي‏دانند كه در سوگندشان دروغ مي‏گويند .


اعد الله لهم عذابا شديدا انهم ساء ما كانوا يعملون كلمه اعداد كه مصدر فعل أعد است به معناي تهيه كردن است .


و جمله انهم ساء ... تعليل اعداد است .


و در جمله كانوا يعملون دلالتي هست بر اينكه منافقين در اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :336


عمل خود مداومت و استمرار داشته‏اند .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي براي آنان عذابي سخت تهيه ديده ، به علت اينكه در عمل زشت خود مداومت دارند .


اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله فلهم عذاب مهين كلمه أيمان - به فتح همزه - جمع يمين - سوگند است .


و كلمه جنة - به ضم جيم - به معناي پرده و پوششي است كه با آن خود را از شر حفظ مي‏كنند ، سپر را هم به همين جهت جنة مي‏نامند .


و كلمه مهين - به ضم ميم - اسم فاعل از مصدر اهانت و به معناي اذلال و خوار نمودن است .


و معناي آيه اين است كه : منافقين سوگندهاي خود را پرده و پوشش خود كردند تا به وسيله آن ، تهمت و سوء ظن را از خود دفع كنند .


هر جا عملي از آنان سر زد كه مؤمنين را در عقايدشان به شك و ترديد انداخته آنان را مثل خود از راه خدا كه همان اسلام است منصرف سازد ، و با سوگندهاي دروغ خود را تبرئه مي‏كردند ، و به همين جهت عذابي خوار كننده دارند .


لن تغني عنهم اموالهم و لا اولادهم من الله شيئا اولئك اصحاب النار هم فيها خالدون يعني آن انگيزه‏اي كه وادارشان مي‏كرد چنين وضعي به خود بگيرند متاع زندگي دنيا است كه همان اموال و اولاد است ، و ليكن با در نظر داشتن عذاب جاودانه‏اي كه دارند ، و خداي تعالي آن را برايشان معين فرموده ، و اينكه چقدر احتياج به خلاصي از آن دارند ، آن متاع دنيا به هيچ وجه نمي‏تواند در خلاصي آنان مؤثر باشد ، پس تا دير نشده به خدا ايمان بياورند ، و او را بپرستند .


يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم و يحسبون انهم علي شي‏ء ... كلمه يوم ظرف است براي مضمون جمله اعد الله لهم عذابا شديدا ، و يا براي مضمون جمله اولئك اصحاب النار .


و معناي جمله فيحلفون له كما يحلفون لكم اين است كه : در روز قيامت هم براي خدا سوگند خواهند خورد ، همان طور كه در دنيا براي شما سوگند مي‏خورند .


و ما در تفسير آيه شريفه ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين گفتيم كه سوگند دروغ خوردنشان در روز قيامت با اينكه آن روز روز كشف حقايق است ، از


ترجمة الميزان ج : 19ص :337


اين باب است كه ملكات آنان در آن روز كشف مي‏شود ، و مساله دروغگويي در دلهاي آنان ملكه شده ، در دنيا به دروغ عادت كرده بودند ، هميشه بنا را بر اين داشتند كه باطل را سرپوشي براي حق كنند ، و آن را با سوگند دروغين به صورت حق جلوه دهند .


پس منافقين هم مانند هر صاحب ملكه‏اي ديگر آن طور كه زندگي مي‏كنند مي‏ميرند ، و آن طور كه مي‏ميرند زنده مي‏شوند .


و يكي از همان دروغهايشان اين است كه در آن روز درخواست برگشتن به دنيا مي‏كنند ، و يا از خدا مي‏خواهند از آتش در آيند .


و يكي ديگر گفتگوهايي است كه در آتش دارند ، و امثال اينها همه مظاهر دروغگوييهاي ايشان است كه قرآن آنها را بيان كرده است ، و هيچ يك از آنها با وضع قيامت سازگار نيست ، چون قيامت عالم مشاهده حقايق است ، روز جزاء است ، نه روز عمل ، و در چنين روزي جاي اين حرفها نيست ، و ليكن همانطور كه گفتيم اين سخنان از ملكات آنان تراوش مي‏كند .


و اما اينكه فرمود : و هم يحسبون انهم علي شي‏ء معنايش اين است كه : گمان مي‏كنند بر وضعي استوارند كه در آن وضع مي‏توانند براي هميشه حق را بپوشانند ، و از بر ملا شدن دروغ خود جلوگيري به عمل آورند ، و با انكار و دروغگويي و امثال اينها دروغ خود را حفظ كنند .


بنا بر اين ، ممكن است جمله مذكور قيدي باشد براي جمله كما يحلفون لكم كه در اين فرض اشاره‏اي خواهد بود به وضعي كهدر دنيا داشتند ، و گمان مي‏كردند سوگند دروغشان سودي براي آنان دارد ، و شما را راضي مي‏كند .


و جمله الا انهم هم الكاذبون قضاء و داوري خدا در حق آنان است ، مي‏فرمايد : خداي تعالي در باره آنان چنين داوري كرده كه ايشان دروغگويند ، و نبايد به هذيانهايشان توجه كرد و به سوگندهايشان اعتناء نمود .


ممكن هم هست قيدي باشد براي جمله فيحلفون له كه در اين فرض از قبيل ظهور ملكات در قيامت خواهد بود كه بيانش در چند سطر قبل در معناي سوگند خوردن منافقين گذشت .


آن وقت جمله الا انهم هم الكاذبون داوري خداي تعالي به دروغگويي آنان در روز قيامت و يا در دنيا و آخرت مي‏شود .


استحوذ عليهم الشيطان فانسيهم ذكر الله اولئك حزب الشيطان الا ان حزب الشيطان هم الخاسرون كلمه استحواذ به معناي استيلاء و غلبه است .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :338


ان الذين يحادون الله و رسوله اولئك في الاذلين اين آيه مضمون آيه قبلي را كه مي‏فرمود منافقين از حزب شيطان و از زيانكارانند تعليل مي‏كند ، مي‏فرمايد : به اين علت از خاسرينند كه با مخالفت و لجبازي خود با خدا و رسولش دشمني مي‏كنند ، و دشمنان خدا و رسول در زمره خوارترين خلق خدايند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : علت اينكه تعبير به اذلين آورد ، اين بوده كه به طور كلي ذلت يكي از دو متخاصم به مقدار عزت طرف ديگر است ، و وقتي يك طرف متخاصم خداي عز و جل است ، كه همه عزتها از او است ، قهرا براي طرف ديگر كه دشمن او است چيزي نمي‏ماند مگر ذلت .


كتب الله لاغلبن انا و رسلي ان الله قوي عزيز منظور از كتابت خدا قضايي است كه مي‏راند .


و ظاهر اطلاق غلبه و بدون قيد آوردنش اين است كه خدا از هر جهت غالب باشد ، هم از جهت استدلال و هم از جهت تاييد غيبي ، و هم از جهت طبيعت ايمان به خدا و رسول .


اما از حيث استدلال ، براي اينكه درك حق و خضوع در برابر آن فطري انسان است ، اگر حق را برايش بيان كنند ، و مخصوصا از راهي كه با آن راه مانوس است روشن سازند ، بدون درنگ آن را مي‏فهمد ، و وقتي فهميد فطرتش به آن اعتراف مي‏كند ، و ضميرش در برابر آن خاضع مي‏گردد ، هر چند كه عملا خاضع نشود ، و پيروي از هوي و هوس و يا هر مانع ديگر از خضوع عمليش مانع شود .


و اما غلبه از حيث تاييد غيبي ، و به نفع حق و به ضرر باطل قضاء راندن ، بهترين نمونه‏اش انواع عذابهايي است كه خداي تعالي بر سر امت‏هاي گذشته كه دعوت انبياء را تكذيب كردند آورد ، مانند قوم نوح كه همه را غرق كرد ، و قوم هود كه زنده زنده در زير سنگ و خاك دفنشان نمود ، و قوم صالح و لوط و شعيب و آل فرعون و ديگران كه هر يك را به عذابي دچار فرمود .


و در كلام مجيدش در باره همين نوع تاييد فرموده : ثم ارسلنا رسلنا تتري كلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤمنون و سنت الهي به همين منوال جريان يافته كه آيه زير آن را به طور اجمال خاطرنشان ساخته،


ترجمة الميزان ج : 19ص :339


مي‏فرمايد : و لكل امة رسول فاذا جاء رسولهم قضي بينهم بالقسط و هم لا يظلمون .


و اما غلبه از حيث طبيعتي كه ايمان به خدا و رسول دارد ، دليلش اين است كه ايمان مؤمن به طور مطلق و بدون هيچ قيدي او را به دفاع از حق و قيام در برابر باطل دعوت مي‏كند ، چنين كسي معتقد است كه اگر كشته شود رستگار مي‏گردد ، و اگر هم بكشد رستگار مي‏شود ، و ثبات و مقاومت او در دفاع از حق مقيد به هيچ قيدي ، و محدود به هيچ حدي نيست ، به خلاف كسي كه اگر از حق دفاع مي‏كند نه بدان جهت است كه حق است ، بلكه بدان جهت است كه هدفي از اهداف دنيايي او را تامين مي‏كند ، چنين كسي در حقيقت از خودش دفاع كرده ، و به همين دليل اگر ببيند كه مشرف به هلاكت شده ، و يا نزديك است گرفتار خطري شود ، پا به فرار مي‏گذارد .


پس دفاع او از حق شرط و حدي دارد ، و آن شرط سلامتي نفس و آن حد تامين منافع خودش است ، و اين واضح است كه عزيمت بي‏قيد و شرط ، بر چنين عزيمتي مقيد و مشروط ، غالب مي‏شود .


يكي از شواهدش جنگهاي پيامبر اسلام است كه مسلمانان در عين نداشتن عده و عده همواره غلبه مي‏كردند ، و جنگها جز به پيشرفت مسلمانان خاتمه نمي‏يافت .


و اين غلبه و فتوحات اسلامي متوقف نشد ، و جمعيت مسلمين به تفرقه مبدل نگشت ، مگر وقتي كه نياتشان فاسد ، و سيرت تقوا و اخلاصشان در گسترش دين حق ، به قدرت‏طلبي و گسترش و توسعه مملكت ( و در نتيجه حكمراني بر انسانهايي بيشتر ، و به دست آوردن اموال زيادتر ) مبدل شد ، در نتيجه آن فتوحات متوقف گرديد .


آري ، خداي تعالي هرگز نعمتي را كه به مردمي داده تغيير نمي‏دهد ، مگر وقتي كه مردمي نياتشان را تغيير دهند ، و خداي تعالي در آن روزي كه دين مسلمانان را تكميل نمود و از شر دشمنان ايمنشان ساخت ، با آنان شرط كرد


ترجمة الميزان ج : 19ص :340


كه تنها از او بترسند ، و فرمود : اليوم يئس الذين كفروا مندينكم فلا تخشوهم و اخشون و در مسلم بودن اين غلبه كافي است كه در آيه 139 ، در سوره آل عمران مؤمنين را خطاب نموده مي‏فرمايد : و لا تهنوا و لا تحزنوا و انتم الاعلون ان كنتم مؤمنين .


لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الاخر يوادون من حاد الله و رسوله و لو كانوا ابائهم و ابنائهم او اخوانهم او عشيرتهم ... در اين آيه شريفه يافتن قومي با چنين صفتي را نفي نموده ، مي‏فرمايد : چنين مؤمنيني نخواهي يافت .


و اين كنايه است از اينكه ايمان راستين به خدا و روز جزا با چنين صفاتي نمي‏سازد آن كس كه واقعا به خدا و رسول و روز جزا ايمان دارد ، ممكن نيست با دشمنان خدا دوستي كند ، هر چند كه همه قسم سبب و انگيزه دوستي در آنان وجود داشته باشد ، مثل اينكه پدرش يا پسرش يا برادرش باشد ، و يا قرابتي ديگر داشته باشد ، براي اينكه اين چنين دوستي با ايمان به خدا منافات دارد .


پس روشن گرديد كه جمله و لو كانوا ابائهم ... به مطلق اسباب مودت اشاره دارد .


و اگر تنها مودت ناشي از قرابت را ذكر كرد ، به خاطر آن است كه مودت خويشاوندي قوي‏ترين محبت ، و هم با ثبات‏ترين آن است و زوالش از دل به آساني صورت نمي‏گيرد .


اولئك كتب في قلوبهم الايمان - كلمه اولئك اشاره به مردمي است كه به خاطر ايماني كه به خدا و روز جزا دارند با دشمنان خدا هر چند پدر و يا پسر يا برادرشان باشد دوستي نمي‏كنند .


و كتابت به معناي اثبات غير قابل زوال است .


و ضمير در كتب به خداي تعالي برمي‏گردد .


و اين آيه تصريح و نص در اين است كه چنين كساني مؤمنين حقيقي هستند .


و ايدهم بروح منه - كلمه تاييد به معناي تقويت است .


و ضمير فاعل در جمله ايدهم به الله برمي‏گردد ، و همچنين ضمير در منه .


و كلمه من ابتدائيه است .


و معناي جمله اين است كه : خداي تعالي اين گونه انسانها را به روحي از خود تقويت نمود .


و بعضي گفته‏اند : ضمير به ايمان برمي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه : خداي تعالي آنان


ترجمة الميزان ج : 19ص :341


را به روحي از جنس ايمان تقويت كرد ، و دلهايشان را با آن روح زنده ساخت .


اين معنا هم عيبي ندارد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از روح جبرئيل است .


و بعضي گفته‏اند : قرآن است .


بعضي ديگر گفته‏اند حجت و برهان است .


و همه اين اقوال وجوهي ضعيف است كه از جهت لفظ آيه شاهدي ندارد .


نكته‏اي كه در اينجا هست اين است كه روح به طوري كه از معناي آن به ذهن تبادر مي‏كند عبارت است از مبدأ حيات ، كه قدرت و شعور از آن ناشي مي‏شود .


بنا بر اين ، اگر عبارت و ايدهم بروح منه را بر ظاهرش باقي بگذاريم ، اين معنا را افاده مي‏كند كه در مؤمنين به غير از روح بشريت كه در مؤمن و كافر هست ، روحي ديگر وجود دارد كه از آن حياتي ديگر ناشي مي‏شود ، و قدرتي و شعوري جديد مي‏آورد ، و به همين معنا است كه آيه ا و من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها به آن اشاره نموده .


و نيز آيه شريفه زير به آن اشاره نموده ، مي‏فرمايد : من عمل صالحا من ذكر او انثي و هو مؤمن فلنحيينه حيوة طيبة .


و حيات طيبي كه در آيه است ملازم با اثر طيب است .


اثر حيات - كه قدرت و شعور است - در زندگي طيب ، طيب خواهد بود ، و وقتي قدرت و شعور طيب شد ، آثاري كه متفرع بر آن است يعني اعمالي كه از صاحب چنين حياتي سر مي‏زند ، همه طيب و صالح خواهد بود ، و اين قدرت و شعور طيب ، همان است كه در آيه سوره انعام كه چند سطر پيش گذشت از آن تعبير به نور كرد ، و همچنين آيه يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و امنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته و يجعل لكم نورا تمشون به .


و اين حيات ، زندگي خاصي است كريم كه آثاري خاص و ملازم با سعادت أبدي انسان دارد .


حياتي است وراء حياتي كه مشترك بين مؤمن و كافر است ، و آثارش هم


ترجمة الميزان ج : 19ص :342


مشترك بين هر دو طايفه است .


پس اين زندگي مبدئي خاص دارد ، و آن روح ايماني است كه آيه شريفه آن را روحي سواي روح مشترك بين مؤمن و كافر مي‏داند .


و بر اين اساس ديگر اجباري نداريم وجهي را كه در اين باب ذكر كرده‏اند ، بپذيريم و بگوييم : مراد از روح نورانيت قلب است - كه همان نور علم باشد - كه به وسيله آن آرامش و اطمينان حاصل مي‏شود ، و اگر اين نور قلب را روحخوانده تسميه‏اي است مجازي ، از باب مجاز مرسل .


چون همين آرامش قلبي است كه مايه حيات طيب و ابدي است .


و يا از باب استعاره است چون نور قلب همواره ملازم با وجوهي از علم است ، كه بر قلب آدمي افاضه مي‏شود .


و معروف است كه مي‏گويند : علم مايه حيات قلب ، و جهل ، مرگ قلب است .


پس علم شبيه روحي است كه به جسمي بي‏جان افاضه مي‏شود ، تا زنده گردد .


اين بود آن وجهي كه گفتيم در معناي روح ذكر كرده‏اند .


و يدخلهم جنات تجري من تحتها الانهار خالدين فيها - اين جمله وعده جميلي است كه به مؤمنين واقعي داده ، و در آناوصاف حيات طيبه آخرت ايشان را ذكر نموده است .


رضي الله عنهم و رضوا عنه - اين جمله استينافي و ابتدايي است ، مي‏خواهد جمله قبلي را تعليل نموده ، بفرمايد : به اين علت خدا ايشان را به چنان بهشتي كه گفته شد در مي‏آورد كه از ايشان راضي بوده است ، و رضايت خدا عبارت است از رحمت او كه مخصوص افرادي است كه در ايمانشان به خدا خالص باشند .


ايشان هم از خدا راضيند ، براي اينكه با رسيدن به آن زندگي طيب و آن بهشت ، شادمان و خرسند مي‏گردند .


اولئك حزب الله الا ان حزب الله هم المفلحون - اين جمله تشريف و بزرگداشتي است از همان افراد مخلص ، مي‏فرمايد : اينها كه داراي ايماني خالصند حزب خداي تعالايند ، همچنان كه آن منافقين كه در ظاهر اظهار اسلام مي‏كنند ، و در باطن كفار و دشمنان خدا را دوست مي‏دارند ، حزب شيطانند ، اينها رستگارند همچنان كه آنها زيانكارند .


در جمله الا ان حزب الله با اينكه كلمه حزب الله قبلا ذكر شده بود ، و مي‏توانست بفرمايد الا انهم هم المفلحون دوباره اسم ظاهر حزب الله را به جاي ضمير ذكر كرد ، تا كلام جنبه مثلي معروف بخود بگيرد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :343


بحث روايتي


در مجمع البيان در تفسير آيهكتب الله لاغلبن انا و رسلي مي‏گويد : روايت شده كه مسلمانان وقتي ديدند كه خداي تعالي فتوحاتي نصيبشان كرد ، به يكديگر گفتند : به زودي خدا روم و فارس را هم برايمان فتح خواهد نمود .


منافقين گفتند : شما خيال كرده‏ايد كه روم و فارس مانند ديگر شهرهايي است كه بر آنها غلبه يافته‏ايد ؟ و خداي تعالي در پاسخشان اين آيه را نازل كرد .


مؤلف : ظاهرا اين حديث از باب تطبيق آيه بر داستان مذكور مي‏باشد ، نه اينكه آيه در خصوص اين داستان نازل شده باشد .


و نظائر اين تطبيق در ميان احاديث مربوط به شان نزول بسيار است ، و از همين باب است كه در روايات آمده آيه شريفه لا تجد قوما يؤمنون بالله و اليوم الاخر در باره ابي عبيدة بن جراح نازل شده ، كه پدرش را در جنگ بدر كشت .


و در بعضي از روايات آمده كه در شان پدر ابو بكر نازل شده كه وقتي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ناسزا گفت پسرش ابو بكر چنان بر سرش كوبيد كه به زمين افتاد ، و آيه نامبرده در شان وي نازل شد .


و در بعضي ديگر آمده كه : در شان عبد الرحمان بن ثابت بن قيس بن شماس نازل شده كه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اجازه خواست به زيارت دايي‏اش كه از مشركين بود برود ، و حضرت اجازه‏اش داد .


همين كه برگشت و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شد حضرت و مسلماناني كه در اطراف آن جناب بودند اين آيه را برايش خواندند .


ليكن هيچ يك از اين روايات با سياق و مضمون آيات مورد بحث نمي‏سازد ، براي اينكه آيه مورد بحث جداي از ساير آيات قبل و بعدش نيست ، و اتصالي روشن به آنها دارد .


و در الدر المنثور است كه طيالسي و ابن ابي شيبه از براء بن عازب ، روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : محكم‏ترين و مورد اعتمادترين دستاويزهاي ايمان ، حب در راه خدا ، و بغض در راه خدا است .


و در كافي به سند خود از ابان بن تغلب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :344


فرمود : هيچ مؤمني نيست مگر آنكه در باطن قلبش دو گوش هست ، در يكي از آن دو شيطان وساوس خود را بر او مي‏خواند ، و در يكي ديگر فرشته خدا مي‏خواند ، و خداي تعالي بنده مؤمنش را به وسيله فرشته تاييد مي‏كند ، و اين همان است كه قرآن مي‏فرمايد : و ايدهم بروح منه .


مؤلف : معناي اين حديث اين نيست كه بگويد روح به معناي فرشته است ، بلكه مي‏خواهد بفرمايد فرشته همواره با روح است ، و با آن كار مي‏كند ، همچنان كه قرآن هم فرموده خدا همواره فرشته را با روح نازل مي‏كند : ينزل الملائكة بالروح من امره .


و در همان كتاب به سند خود از ابن بكير روايت كرده كه گفت : به امام باقر (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : معناي اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرموده : اگر مردي زنا كند روح ايمان از او قهر مي‏كند و جدا مي‏شود چيست ؟ فرمود : اين كلام ناظر به همان كلام خداي تعالي است كه مي‏فرمايد : و ايدهم بروح منه اين روح خدايي است كه از مرد زناكار جدا مي‏شود .


باز در همان كتاب است كه محمد بن سنان از ابي خديجه روايت كرده كه گفت : داخل شدم بر ابي الحسن (عليه‏السلام‏) به من فرمود : خداي تعالي مؤمن را به روحي تاييد مي‏كند كه همواره در هر عمل نيكي كه مي‏كند و تقوايي كه به خرج مي‏دهد به سراغش مي‏آيد ، و هر وقت عمل زشتي مرتكب شود و يا تجاوزي بكند ، از او غايب مي‏شود .


پس روح خدا در هنگام عمل خير مؤمن از خوشحالي به اهتزاز درمي‏آيد ، و در هنگام گناه و عمل زشتش به زمين فرو مي‏رود .


حال كه چنين است اي بندگان خدا قدر نعمت‏هاي خدا را بدانيد ، و دل خود را اصلاح كنيد تا يقين شما زياد گشته ، سود نفيس و پر قيمت ببريد ، خدا رحمت كند شخصي را كه تصميم بر عمل خيري بگيرد ، و آن را انجام دهد ، و چون تصميم بر عمل زشتي مي‏گيرد از آن صرفنظر كند .


آنگاه فرمود : ما روح را با اطاعت خدا و عمل براي او كمك و تاييد مي‏كنيم .


مؤلف : از آنچه در ذيل آيه گذشت روشن شد كه اين روح يكي از مراتب روح انساني است كه تنها مؤمن آن هم بعد از آنكه ايمان خود را به حد كمال رسانيد به آن مرتبه


ترجمة الميزان ج : 19ص :345


مي‏رسد ، و ديگر از آن جدا نمي‏شود ، همانطور كه روح نباتي و حيواني و انساني كه بين مؤمن و كافر مشترك است ، از مراتب روح آدمي است ، و هرگز از آن جدا نمي‏گردد .


چيزي كه هست اين مرتبه از روح بعد از آنكه در نفس پيدا شد ، گاهي همچنان در نفس باقي مي‏ماند ، و رو به رشد مي‏گذارد ، و در نفس هيئتي و صورتي خوب پديد مي‏آورد .


و گاهي دچار هيئت زشتي مي‏شود ، هيئتي كه در اثر گناه پيدا شده ، و با آن معارضه مي‏كند ، و پس از توبه يا عوامل ديگر از شر آن خلاصي يافته ، موانع ناسازگارش از بين مي‏رود ، تا آنكه خودش در نفس مستقر گشته ، آن صورت نيكو در نفس رسوخ يابد ، و ديگر دستخوش زوال و دگرگونگي نشود .


با اين بيان روشن مي‏شود كه مراد امام (عليه‏السلام‏) از روحي كه به سراغش مي‏آيد و اينكه فرمود : اين روح همواره با او هست اين است كه صورت آن روح در نفس پيدا مي‏شود ، چون اين صورت است كه گاهي در اثر برخورد با صورتي زشت از بين مي‏رود ، نه اصل روح .


و نيز روشن شد كه مرادش از اينكه فرمود : در زمين فرو مي‏رود اين است كه بطور كنايه بفهماند آن صورت خوب از بين مي‏رود .


و همچنين است مرادش در روايت قبلي كه مي‏فرمود : روح ايمان از او جدا مي‏شود.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :