امروز:
پنج شنبه 2 شهريور 1396
بازدید :
895
ترجمه الميزان: سوره حشر آيات 24 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :346


( 59 )سوره حشر مدني است و بيست و چهار آيه دارد ( 24)


سورة الحشر



بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سبَّحَ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(1) هُوَ الَّذِي أَخْرَجَ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَبِ مِن دِيَرِهِمْ لأَوَّلِ الحَْشرِمَا ظنَنتُمْ أَن يخْرُجُواوَ ظنُّوا أَنَّهُم مَّانِعَتُهُمْ حُصونهُم مِّنَ اللَّهِ فَأَتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ حَيْث لَمْ يحْتَسِبُواوَ قَذَف في قُلُوبهِمُ الرُّعْبيخْرِبُونَ بُيُوتهُم بِأَيْدِيهِمْ وَ أَيْدِي الْمُؤْمِنِينَ فَاعْتَبرُوا يَأُولي الأَبْصرِ(2) وَ لَوْ لا أَن كَتَب اللَّهُعَلَيْهِمُ الْجَلاءَ لَعَذَّبهُمْ في الدُّنْيَاوَ لهَُمْ في الاَخِرَةِ عَذَاب النَّارِ(3) ذَلِك بِأَنهُمْ شاقُّوا اللَّهَ وَ رَسولَهُوَ مَن يُشاقّ‏ِ اللَّهَ فَإِنَّ اللَّهَ شدِيدُ الْعِقَابِ‏(4) مَا قَطعْتُم مِّن لِّينَةٍ أَوْ تَرَكتُمُوهَا قَائمَةً عَلي أُصولِهَا فَبِإِذْنِ اللَّهِ وَ لِيُخْزِي الْفَسِقِينَ‏(5) وَ مَا أَفَاءَ اللَّهُ عَلي رَسولِهِ مِنهُمْ فَمَا أَوْجَفْتُمْ عَلَيْهِ مِنْ خَيْلٍ وَ لا رِكابٍ وَ لَكِنَّ اللَّهَ يُسلِّط رُسلَهُ عَلي مَن يَشاءُوَ اللَّهُ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(6) مَّا أَفَاءَ اللَّهُ عَلي رَسولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَي فَللَّهِ وَ لِلرَّسولِ وَ لِذِي الْقُرْبي وَ الْيَتَمَي وَ الْمَسكِينِ وَ ابْنِ السبِيلِ كي لا يَكُونَ دُولَةَ بَينَ الأَغْنِيَاءِ مِنكُمْوَ مَا ءَاتَاكُمُ الرَّسولُ فَخُذُوهُ وَ مَا نهَاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُواوَ اتَّقُوا اللَّهَإِنَّ اللَّهَ شدِيدُ الْعِقَابِ‏(7) لِلْفُقَرَاءِ الْمُهَجِرِينَ الَّذِينَ أُخْرِجُوا مِن دِيَرِهِمْ وَ أَمْوَلِهِمْ يَبْتَغُونَ فَضلاً مِّنَ اللَّهِ وَ رِضوَناً وَ يَنصرُونَ اللَّهَ وَ رَسولَهُأُولَئك هُمُ الصدِقُونَ‏(8) وَ الَّذِينَ تَبَوَّءُو الدَّارَ وَ الايمَنَ مِن قَبْلِهِمْ يحِبُّونَ مَنْ هَاجَرَ إِلَيهِمْ وَ لا يجِدُونَ في صدُورِهِمْ حَاجَةً مِّمَّا أُوتُوا وَ يُؤْثِرُونَ عَلي أَنفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بهِمْ خَصاصةٌوَ مَن يُوقَ شحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏(9) وَ الَّذِينَ جَاءُو مِن بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَ لاخْوَنِنَا الَّذِينَ سبَقُونَا بِالايمَنِ وَ لا تجْعَلْ في قُلُوبِنَا غِلاًّ لِّلَّذِينَ ءَامَنُوا رَبَّنَا إِنَّك رَءُوفٌ رَّحِيمٌ‏(10)



ترجمة الميزان ج : 19ص :347


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم ، آنچه در آسمانها است و آنچه در زمين است براي خدا تسبيح مي‏گويد و او عزيز و حكيم است ( 1) .


او كسي است كه براي اولين بار كافراني از اهل كتاب را از ديارشان بيرون كرد با اينكه شما احتمالش را هم نمي‏داديد و مي‏پنداشتيد دژهاي محكمي كه دارند جلوگير هر دشمن و مانع آن مي‏شود كه خدا به ايشان دست يابد ولي عذاب خداي تعالي از راهي كه به فكرشان نمي‏رسيد به سراغشان رفت و خدا رعب و وحشت بر دلهايشان بيفكند چنانكه خانه‏هاي خود را به دست خود و به دست مؤمنين خراب كردند ، پس اي صاحبان بصيرت عبرت بگيريد ( 2 ) .


و اگر نه اين بود كه خدا جلاي وطن را براي آنان مقدر كرده بود هر آينه در دنيا عذابشان مي‏كرد و به هر حال در آخرت عذاب آتش دارند ( 3) .


اين بدان جهت است كه ايشان با خدا و رسولش دشمني كردند و هر كس با خدا دشمني كند ( همين سرنوشت را دارد ) چون خدا شديد العقاب است ( 4) .


شما مسلمانان هيچ نخلي را قطع نمي‏كنيد و هيچ يك را سر پا نمي‏گذاريد مگر به اذن خدا و همه اينها براي اين است كه خدا فاسقان را خوار كند ( 5) .


خدا هر غنيمتي از آنان به رسول خود رسانيد بدون جنگ شما رسانيد شما بر اموال آنان هيچ اسب و شتري نتاختيد ليكن اين خدا است كه رسولان خود را بر هر كس كه خواهد مسلط مي‏كند كه او بر هر چيزي قادر است ( 6 ) .


آنچه خدا از اموال اهل قري به رسول خود برگردانيد از آن خدا و رسول او و از آن خويشان رسول و فقيران و مسكينان و درماندگان در راه است تا اموال بين توانگران دست به دست نچرخد .


و هر دستوري كه رسول به شما داد بگيريد و از هر گناهي نهيتان كرد آن را ترك كنيد و از خدا بترسيد كه خدا عقابي سخت دارد ( 7) .


از غنائم سهمي براي فقراي مهاجرين است ، آنان كه به دست دشمن از اموال و خانه‏هاي خود بيرون شدند ، و به اميد رسيدن به فضل و رضوان خدا ترك وطن كردند و همواره خدا و رسولش را ياري


ترجمة الميزان ج : 19ص :348


مي‏دهند اينان همان صادقانند ( 8) .


و نيز سهمي از آن غنائم از آن كساني از اهل مدينه است كه در مدينه و در قلعه ايمان جاي دارند و قبل از مهاجرين ايمان آورده بودند و هر مؤمني را كه از ديار شرك به سويشان هجرت مي‏كند دوست مي‏دارند و وقتي اسلام به آنان چيزي مي‏دهد در دل خود نيازي به آنچه به مهاجران داده شده احساس نمي‏كنند و مهاجرين را بر خود مقدم مي‏دارند هر چند كه خود نيز محتاج باشند .


و كساني كه بخل دروني خود را به توفيق خداي تعالي جلو مي‏گيرند رستگارند ( 9) .


و سهمي از آن كساني است كه بعدها به اسلام در مي‏آيند مي‏گويند : پروردگارا ما را و برادران ايمانيمان را كه در ايمان از ما سبقت گرفتند بيامرز و كينه كساني را كه ايمان آوردند در دل‏هاي ما ميفكن كه تو رؤوف و رحيمي ( 10) .


بيان آيات


اين سوره به داستان يهوديان بني النضير اشاره دارد كه بخاطر نقض پيماني كه با مسلمين بسته بودند محكوم به جلاي وطن شدند .


و نيز به اين قسمت از داستان اشاره دارد كه سبب نقض عهدشان اين بود كه منافقان به ايشان وعده دادند كه اگر نقض عهد كنيد ما شما را ياري مي‏كنيم ، ولي همين كه ايشان نقض عهد كردند ، منافقين به وعده‏اي كه داده بودند وفا ننمودند .


و در ضمن اين اشارات مطالبي ديگر نيز در اين سوره آمده ، و از آن جمله مساله حكم غنيمت بني النضير است .


و از آيات برجسته اين سوره هفت آيه آخر آن است كه خداي سبحان در آنها بندگان خود را دستور مي‏دهد به اينكه از طريق مراقبت نفس و محاسبه آن آماده ديدارش شوند ، و عظمت كلام و جلالت قدر خود را در قالب بيان عظمت ذات مقدسش ، و اسماي حسني و صفات عليايش ، بيان مي‏فرمايد .


و اين سوره به شهادت سياقش در مدينه نازل شده .


سبح لله ما في السموات و ما في الأرض و هو العزيز الحكيم اين آيه آغاز سوره مي‏باشد و سوره با مضموني افتتاح شده كه با همان مضمون ختم مي‏شود ، چون در آخر سوره باز سخن از تسبيح تمامي موجودات آسمانها و زمين رفته ، مي‏گويد : يسبح له ما في السموات و الأرض و هو العزيز الحكيم .


و اگر سوره را با مساله تسبيح افتتاح نمود ، به خاطر مطالبي است كه در خلال سوره آمده ، و آن - همان طور كه گفتيم - خيانت يهود و نقض عهدش ، و وعده فريبكارانه منافقين


ترجمة الميزان ج : 19ص :349


به يهوديان است ، خواسته بفهماند اين گونه مكرها بر دامن كبريايي خدا گردي نمي‏نشاند .


و اگر آيه را با جمله عزيز و حكيم ختم كرد ، براي اين است كه باز در اين سوره سرانجام كار يهود و منافقين را تشبيه كرده به اقوامي كه در قرنهاي نزديك به عصر يهوديان و منافقين وبال فريبكاريهاي خود را چشيدند ، و اين خود شاهد عزت و اقتدار خداست .


و نيز اگر دچار عذاب شدند ، بدين جهت بوده كه عذابشان بر طبق حكمت و مصلحت بوده ، و اين خود شاهد حكمت خدا است .


هو الذي اخرج الذين كفروا من اهل الكتاب من ديارهم لاول الحشراين آيه تسبيح موجودات و عزت و حكمت خداي را كه در آيه قبلي آمده بود تاييد مي‏كند ، و مراد از جمله آنان كه از اهل كتاب كافر شدند و خدا بيرونشان كرد قبيله بني النضير است كه يكي از قبائل يهود بودند ، و در بيرون شهر مدينه منزل داشتند ، و بين آنان و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عهدي بر قرار شده بود كه همواره با هم به مسالمت زندگي كنند ، دشمنان هر يك دشمنان ديگري و دوستان هر يك دوستان ديگري باشد .


ولي بني النضير اين پيمان را شكستند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد تا جلاي وطن كنند كه - ان شاء الله - شرح داستانشان در بحث روايتي آينده مي‏آيد .


كلمه حشر به معناي بيرون كردن است اما نه بيرون كردن يك نفر ، بلكه يك جمعيت ، و نه به اختيار ، بلكه به اجبار .


و اضافه اول الحشر اضافه صفت به موصوف ، و به معناي حشر اولي است .


و لام در لاول به معناي في - در است ، نظير لامي كه بر سر كلمه دلوك در جمله أقم الصلوة لدلوك الشمس آمده ، يعني نماز بخوان در هنگام دلوك شمس .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي همان كسي است كه يهوديان بني النضير را براي اولين بار از جزيرة العرب از خانه و زندگيشان بيرون كرد .


آنگاه به اهميت اين جريان اشاره نموده ، مي‏فرمايد : ما ظننتم ان يخرجوا يعني : هيچ احتمال نمي‏داديد كه دست از وطن خود كشيده بيرون روند ، چون شما از اين قبيله قوت و شدت و نيرومندي سابقه داشتيد .


و ظنوا انهم مانعتهم حصونهم من الله خود آنها هم هرگز چنين احتمالي نمي‏دادند ، آنها پيش خود فكر مي‏كردند قلعه‏هاي محكمشان نمي‏گذارد خدا آسيبشان برساند ، و مادام كه در آن قلعه‏ها متحصن هستند ، مسلمانان بر آنان غلبه نمي‏يابند .


در


ترجمة الميزان ج : 19ص :350


اين آيه با اينكه مي‏توانست بفرمايد مانعتهم حصونهم من المسلمين فرمود من الله و اين بدان جهت است كه در آيه قبلي اخراج آنان را به خدا نسبت داده بود .


و همچنين در ذيل آيه ، القاي رعب در دلهاي آنان را به خدا نسبت داد .


از لحن اين آيه استفاده مي‏شود كه بني النضير چندين قلعه داشتند ، نه يكي ، چون فرموده حصونهم .


آنگاه به فساد پندار آنان ، و خبط و اشتباهشان پرداخته ، مي‏فرمايد : فاتيهم الله من حيث لم يحتسبوا خداي تعالي از جايي و از دري به سراغشان آمد كه هيچ خيال نمي‏كردند .


و منظور از آمدن خدا نفوذ اراده او در ميان آنان است ، اما نه از راهي كه آنان گمان مي‏كردند - كه همان دژها و درها است - بلكه از طريق باطنشان كه همان راههاي قلبيشان است ، لذا مي‏فرمايد : و قذف في قلوبهم الرعب .


و كلمه رعب به معناي خوفي است كه دل را پر كند ، يخربون بيوتهم بايديهم ، خانه‏هايشان را به دست خود ويران مي‏كردند كه به دست مسلمانان نيفتد .


و اين از قوت سيطره‏اي بود كه خداي تعالي بر آنان داشت ، براي اينكه خانمانشان را به دست خود آنان و به دست مؤمنان ويران كرد .


و اينكه فرمود : و به دست مؤمنان بدين جهت است كه خدا به مؤمنان دستور داده ، و آنان را به امتثال دستور و به كرسي نشاندناراده‏اش موفق فرموده بود .


فاعتبروا پس پند بگيريد اي صاحبان بصيرت ، چون مي‏بينيد كه خداي تعالي يهوديان را به خاطر دشمنيشان با خدا و رسول چگونه در بدر كرد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : خود يهوديان خانه‏هايشان را خراب كردند ، تا بهتر بتوانند فرار كنند ، و مؤمنين خانه‏هاي ايشان را خراب كردند تا به آنان برسند .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از تخريب خانه‏ها اختلال نظام زندگي است .


يهوديان به خاطر نقض عهد ، خانه‏هاي خود را خراب كردند .


و منظور از خراب كردن آن به دست مؤمنين ، اين است كه مؤمنين مامور شدند باايشان قتال كنند .


ولي هيچ يك از اين دو قول به نظر درست نمي‏رسد ، زيرا ظاهر جمله يخربون بيوتهم ... اين است كه بيان باشد براي جمله فاتيهم الله من حيث لم يحتسبوا و معلوم مي‏شود كه تخريب بيوت اثر نقض عهد است ، و بعد از آن واقع شده است ، و وجه اول مي‏خواست بگويد : تخريب خانه‏ها به نقشه خود يهود بود ، نه نقشه الهي .


و وجه دوم مي‏خواست بگويد : تخريب خانه‏ها عين نقض عهد است ، نه اينكه به راستي خانه‏ها را خراب


ترجمة الميزان ج : 19ص :351


كرده باشند .


و لو لا ان كتب الله عليهم الجلاء لعذبهم في الدنيا ولهم في الاخرة عذاب النار گفتيم جلاء به معناي ترك وطن است .


و نوشتن جلاء عليه يهود به معناي راندن قضاء آن است ، و مراد از عذاب دنيوي آنان ، عذاب انقراض و يا كشته شدن و يا اسير گشتن است .


و معناي آيه اين است كه : اگر خداي تعالي اين سرنوشت را براي آنان ننوشته بود كه جان خود را برداشته و جلاي وطن كنند ، در دنيا به عذاب انقراض يا قتل يا اسيري گرفتارشان مي‏كرد ، همانطور كه با بني قريظه چنين كرد ، ولي در هر حال در آخرت به عذاب آتش معذبشان مي‏سازد .


ذلك بانهم شاقوا الله و رسوله و من يشاق الله فان الله شديد العقاب كلمه مشاقة به معناي مخالفت از روي دشمني است .


و اشاره با كلمه ذلك به همان مساله بيرون راندن بني النضير ، و استحقاق عذاب آنان در صورت عدم جلاء است .


در اين آيه شريفه نخست مشاقه با خدا و رسول را ذكر نموده ، سپس خصوص مشاقه با خدا را آورده ، و اين اشاره است به اينكه مخالفت با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم مخالفت با خداست .


و بقيه الفاظ آيه روشن است .


ما قطعتم من لينة او تركتموها قائمة علي اصولها فباذن الله و ليخزي الفاسقين راغب مي‏گويد : كلمه لينة به معناي درخت خرماي خرم و پر بار است ، حال هر نوع خرما كه باشد .


روايت هم شده كه رسول خدا دستور داده بودند كه نخلستان بني النضير را قطع كنند ، همين كه دست به قطع چند درخت زدند ، يهوديان فرياد زدند : اي محمد تو همواره مردم را از فساد نهي مي‏كردي ، حال اين درختان خرما چه گناهي دارند كه قطع مي‏شوند .


به دنبال اين جريان بود كه آيه مورد بحث نازل شد ، و پاسخ آنان را چنين داد كه : هيچ درخت خرم و پرباري را قطع نمي‏كنيد ، و يا آن را باقي نمي‏گذاريد مگر به اذن خدا ، و خدا در اين فرمانش نتائجي حقه و حكمت‏هايي بالغه در نظر دارد كه يكي از آنها خوار ساختن فاسقان ، يعني بني النضير ، است .


بنا بر اين حرف لام در جمله و ليخزي الفاسقين لام تعليل است .


و اين جمله كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :352


حرف عطف واو بر سر آن آمده عطف است بر جمله‏اي محذوف ، و تقدير آن اين است كه : قطع كردن و نكردن درختان بني النضير به اذن خدا بود ، تا چنين و چنان كند ، و تا فاسقان را خوار سازد .


بنا بر اين ، عطف در اين آيه نظير عطف در آيه و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين است ، كه مي‏فرمايد : و ما اين چنين ملكوت آسمانها و زمين را به ابراهيم نشان داديم تا چنين و چنان شود ، و تا از صاحبان يقين گردد .


و ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه من خيل و لا ركاب و لكن الله يسلط رسله علي من يشاء ... مصدر افائه كه فعل ماضي أفاء مشتق از آن است ، به معناي ارجاع است ، چون خود آن مصدر از مصدر ثلاثي مجرد في‏ء گرفته شده ، كه به معناي رجوع است .


و ضمير در منهم به بني النضير برمي‏گردد ، كه البته منظور خود آنان نيست ، بلكه اموال ايشان است .


و مصدر ايجاف كه فعل اوجفتم از آن گرفته شده وقتي در مورد حيوانات سواري استعمال مي‏شود ، معناي راندن حيوان به سرعت و به اجبار است .


و كلمه خيل به معناي اسبان ، و كلمه ركاب به معناي شتران است .


و جمله من خيل و لا ركاب مفعول فعل اوجفتم و كلمه من در آن زائده است كه كليت را افاده مي‏كند .


و معناي آيه اين است كه : آنچه خداي تعالي از اموال بني النضير به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برگردانيد - و ملك آن را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اختصاص داد - بدين جهت به آن جناب اختصاص داد و شما مسلمانان را در آن سهيم نكرد كه در گرفتن قلعه آنان مركبي سوار نشديد ، و به خاطر اينكه راه قلعه تا مدينه نزديك بود پياده بدانجا رفتيد ، و خداي تعالي پيامبران خود را بر هر كس بخواهد مسلط مي‏سازد ، و خدا بر هر چيزي قادر است .


و اينك رسول اسلام را بر بني النضير مسلط ساخته ، در نتيجه في‏ء ( غنيمت ) و اموالي كه از اين دشمنان به دست آمده خاص آن جناب است ، هر كاري كه بخواهد در آن اموال مي‏كند .


ما افاء الله علي رسوله من اهل القري فلله و للرسول و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل ... از ظاهر اين آيه برمي‏آيد كه مي‏خواهد موارد مصرف في‏ء در آيه قبلي را بيان كند .


و في‏ء در آن آيه را كه خصوص في‏ء بني النضير بود به همه في‏ءهاي ديگر عموميت دهد ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :353


بفرمايد حكم في‏ء مخصوص في‏ء بني النضير نيست ، بلكه همه في‏ءها همين حكم را دارد .


فلله و للرسول - يعني قسمتي از في‏ء مخصوص خدا و قسمتي از آن مخصوص رسول خدا است .


و منظور از اينكه گفتيم مخصوص خداست ، اين است كه بايد زير نظر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در راه رضاي خدا صرف شود ، و آنچه سهم رسول خدا است در مصارف شخصي آن جناب مصرف مي‏شود .


پس اينكه بعضي گفته‏اند : ذكر نام خدا در بين صاحبان سهم تنها به منظور تبرك بوده سخن درستي نيست ، و نبايد بدانتوجه كرد .


و لذي القربي - منظور از ذي القربي ، ذي القرباي رسول خدا و دودمان آن جناب است ، و معنا ندارد كه ما آن را به قرابت عموم مؤمنين حمل كنيم - دقت فرماييد - .


و مراد از كلمه يتامي ايتام فقيرند ، نه مطلق هر كودكي كه پدرش را از دست داده باشد .


خواهي گفت : اگر منظور اين بود كافي بود تنها مساكين را ذكر كنند ، چون يتيم فقير هم مسكين است ، جواب اين است كه : بله اين سخن درست است ، ليكن اين كه ايتام را جداگانه ذكر كرد براي اين بوده كه اهميت رسيدگي به اين طايفه را برساند .


و از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) روايت شده كه فرموده‏اند : منظور از ذي القربي ، اهل بيت ، و مراد از يتامي و مساكين و ابن السبيل هم يتيمان و مساكين و ابن السبيل آنها است .


كي لا يكون دولة بين الاغنياء منكم - يعني حكمي كه ما در باره مساله في‏ء كرديم ، تنها براي اين بود كه اين گونه درآمدها دولة ميان اغنياء نشود ، و دولة چيزي را گويند كه در بين مردم متداول است و دست به دست مي‏گردد .


و ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا - يعني آنچه را كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از في‏ء به شما مي‏دهد - همچنان كه به هر يك از مهاجرينو بعضي از اصحاب مقداري داد - بگيريد ، و آنچه نداد و شما را از آن نهي فرمود شما هم دست برداريد ، و مطالبه نكنيد ، پس هرگز پيشنهاد نكنيد كه همه في‏ء را در بين همه مؤمنان تقسيم كند .


پس روشن شد كه چرا اينگونه غنيمت‏ها را في‏ء ناميد و چرا در آيه فرمود : امر آن را به رسول ارجاع داد ، و معناي ارجاع دادن اين شد كه بايد زير نظر آن جناب مصرف شود .


و اين آيه با صرفنظر از سياقي كه دارد ، شامل تمامي اوامر و نواهي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏شود ، و تنها منحصر به دادن و ندادن سهمي از في‏ء نيست ، بلكه شامل همه اوامري كه مي‏كند و نواهيي كه صادر مي‏فرمايد هست .



ترجمة الميزان ج : 19ص :354


و اتقوا الله ان الله شديد العقاب - اين جمله مسلمانان را از مخالفت دستورات آن جناب برحذر مي‏دارد و در عين حال ، جمله ما اتيكم الرسول ... را تاكيد مي‏كند .


للفقراء المهاجرين الذين اخرجوا من ديارهم و اموالهم يبتغون فضلا من الله و رضوانا ... بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه للفقراء بدل است از جمله ذي القربي و جملات بعدي‏اش .


و آوردن نام الله صرفا به منظور تبرك است ، در نتيجه هر في‏ء كه در اسلام آن روز به دست مي‏آمده، مخصوص رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و فقراي مهاجرين بوده .


در روايت هم آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في‏ء بني النضير را بين مهاجران تقسيم نمود ، و به انصار نداد ، الا به دو نفر ، و يا سه نفر از فقراي ايشان .


بعضي ديگر گفته‏اند : بدل است از يتامي و مساكين و ابن سبيل ، در نتيجه صاحبان سهم عبارت بوده‏اند از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و ذي القربي - چه اينكه فقير باشند و يا غني - و فقراي مهاجرين و ايتام و مساكين آنان ، و در راه ماندگان ايشان .


و شايد مراد از قول آن كس كه گفته : جمله للفقراء المهاجرين بيان مساكين در آيه قبلي است ، نيز همين باشد .


ولي آنچه با رواياتي كه ما قبلا از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نقل كرديم مناسب‏تر است ، اين است كه بگوييم جمله للفقراء المهاجرين ... ، بيان مصداق و موارد في‏ء در راه خداست ، كه كلمه فلله بدان اشاره است ، نه اينكه فقراي مهاجرين يكي از سهامداران في‏ء باشند ، بلكه به اين معنا است كه اگر در مورد آنان صرف شود در راه خدا صرف شده است .


در اين صورت حاصل معناي آيه چنين مي‏شود : خداي عز و جل امر في‏ء را به رسول خود ارجاع داد ، او به هرنحو كه بخواهد مي‏تواند مصرف كند - آنگاه به عنوان راهنمايي آن جناب به موارد صرف في‏ء فرموده : يكي از موارد آن راه خدا است ، و يكي هم سهم رسول است ، و يكي ذي القربي ، و چهارم يتامي ، و پنجم مساكين ، و ششم ابن السبيل .


و سپس موارد راه خدا و يا بعضي از آن موارد را نام برده ، مي‏فرمايد : يكي از موارد سبيل الله فقراي مهاجرين است كه رسول هر مقدار كه مصلحت بداند به آنان مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :355


بنا بر اين ، مناسب آن است كه آن رواياتي را هم كه مي‏گويد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في‏ء بني النضير را در بين مهاجرين تقسيم كرد ، و به انصار چيزي نداد ، الا به سه نفر از فقراي آنان : ابو دجانه سماك ابن خرشه ، و سهل بن حنيف ، و حارث ابن صمه ، به اين وجه حمل نموده ، بگوييم اگر در بين مهاجرين تقسيم كردند نه از اين باب بوده كه مهاجرين سهمي از في‏ء داشتند ، بلكه از اين باب بود كه صرف در بين آنان مورد رضاي خدا بوده ، و از مصاديق سبيل الله بوده است .


و به هر حال منظور از فقراي مهاجرين كه مي‏فرمايد : للفقراء المهاجرين الذين أخرجوا من ديارهم و اموالهم مسلماناني هستند كه قبل از فتح مكه از مكه به مدينه هجرت كردند ، و آنان تنها كساني هستند كه كفار مكه مجبورشان كردند از شهر و وطن خود بيرون شده خانه و اموال خود را بگذارند ، و به مدينة الرسول كوچ كنند .


يبتغون فضلا من الله و رضوانا - كلمه فضل به معناي رزق است ، مي‏فرمايد از خانه و ديار خود بيرون شدند تا از خدا رزقي براي دنيا و رضواني براي آخرتشان طلب كنند .


و ينصرون الله و رسوله - يعني خدا و رسولش را با آن اموال و با جانهايشان ياري كنند .


اولئك هم الصادقون - اينهايند راستگويان .


اين جمله راستگويي مهاجريني را كه چنين صفاتي داشته‏اند تصديق مي‏كند .


و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم ... بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين آيه مطلبي جديد را بيان مي‏كند ، مي‏خواهد انصار را كه از في‏ء سهم نخواستند مدح فرمايد ، تا دلگرم شوند .


و جمله الذين تبوؤا الدار مبتداء است ، و خبر آن جمله يحبون مي‏باشد ، و منظور از اين كسان همان انصارند ، و مراد از تبوي دار تعمير خانه گلي نيست ، بلكه كنايه است از تعمير بناي مجتمع ديني ، به طوري كه همه صاحبان ايمان در آن مجتمع گرد آيند .


و كلمه ايمان عطف است بر كلمه الدار .


و منظور از تبوي ايمان و تعمير آن، رفع نواقص ايمان از حيث عمل است ، چون ايمان دعوت به سوي عمل صالح مي‏كند ، و اگر جو زندگي جوي باشد كه صاحب ايمان نتواند عمل صالح كند ، چنين ايماني در حقيقت ناقص است ، و وقتي كامل مي‏شود كه قبلا جوي درست شده باشد كه هر صاحب ايماني بتواند دعوت ايمان خود را لبيك گويد ، و مانعي بر سر


ترجمة الميزان ج : 19ص :356


راهش نباشد .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه ايمان عطف بر كلمه دار نباشد ، بلكه عطف باشد بر مساله تبوي دار ، و فعلي كه عامل در آن است حذف شده ، و تقدير آيه چنين باشد : و الذين تبوؤا الدار و آثروا الايمان .


بعضي ديگر گفته‏اند : جمله و الذين تبوؤا ... عطف است بر كلمه مهاجرين .


بنا بر اين نظريه ، انصار هم در في‏ء شريك مهاجرين خواهند بود .


اين مفسر سپس گفته اگر كسي اشكال كند كه در روايت آمده رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) في‏ء بني النضير را تنها به مهاجرين داد ، و به انصار نداد ، مگر به سه نفر از فقراي ايشان در پاسخ مي‏گوييم اين روايت خود دليل بر عطف است ، نه استيناف ، براي اينكه اگر جائز نبوده به انصار بدهد ، به آن سه نفر هم نمي‏داد ، و حتي به يك نفر هم نمي‏داد ، پس اينكه به بعضي داده خود دليل بر شركت انصار با مهاجرين است .


چيزي كه هست از آنجا كه امر في‏ء ارجاع به رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شده ، او مي‏توانسته به هر نحو كه صلاح بداند به مصرف برساند ، و آن روز و در شرايط آن روز مصلحت ديده آن طور تقسيم كند .


از نظر ما هم مناسب‏تر آن است كه جمله و الذين تبوؤا ... و همچنين جمله بعدي را كه مي‏فرمايد : و الذين جاءوا من بعدهم عطف بر كلمه المهاجرين بگيريم ، نه استيناف ، براي اينكه كلمه للفقراء بيان مصاديق سهم سبيل الله است .


بلكه روايتي هم كه مي‏فرمايد : به سه نفر از انصار سهم داد همان طور كه آن مفسر گفت خود مؤيد اين نظريه است ، براي اينكه اگر سهيم در في‏ء تنها مهاجرين بودند و بس ، به سه نفر از انصار سهم نمي‏داد ، و اگر فقراي انصار هم مانند مهاجرين سهم مي‏بردند ، با در نظر گرفتن اينكه به شهادت تاريخ بسياري از انصار فقير بودند بايد به همه فقراي انصار سهم مي‏داد ، نه فقط به سه نفر ، و همان طور كه ديديم به تمامي مهاجرين سهم داد ، ( و خلاصه كلام اين شد كه اولا اختيار في‏ء به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سپرده شد ، و در ثاني ذكر مهاجرين صرفا به منظور بيان مصداق بوده ، نه اينكه مهاجرين سهم داشته‏اند ، و ثالثا جمله و الذين ... عطف به ما قبل است ، و جمله‏اي جديد نيست ) .


پس بنا بر اين ، ضمير هم در جمله و الذين تبوؤا الدار و الايمان من قبلهم به


ترجمة الميزان ج : 19ص :357


مهاجرين برمي‏گردد .


و مراد ، قبل از آمدنشان و هجرتشان به مدينه است .


يحبون من هاجر اليهم - يعني مردم مدينه كساني را كه از مكه به سويشان هجرت مي‏كنند به خاطر اينكه از دار كفر به دار ايمان و به مجتمع مسلمين هجرت مي‏كنند دوست مي‏دارند .


و لا يجدون في صدورهم حاجة مما اوتوا - ضمير در لا يجدون و در صدورهم به انصار برمي‏گردد ، مي‏فرمايد : انصار در باطن خود حاجتي نمي‏يابند .


و ضمير أوتوا به مهاجرين برمي‏گردد ، و منظور از حاجت بدانچه به مهاجرين دادند ، اين است كه چشم داشتي به في‏ء بني النضير نداشتند .


و كلمه من در مما أوتوا به قول بعضي بيانيه ، و به قول بعضي ديگر تبعيضي است .


و معناي جمله اين است كه : انصار حتي به خاطرشان هم نگذشت كه چرا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از في‏ء بني النضير به مهاجرين داد و به ايشان نداد ، و از اين بابت نه دلتنگ شدند ، و نه حسد ورزيدند .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از حاجت، معلول حاجت است و آن حالتي است كه حاجت انسان را دچار آن مي‏سازد ، يعني حالت غيظ .


و معناي جمله اين است كه : انصار در دل خود از اين بابت خشمي احساس نمي‏كنند .


و يؤثرون علي أنفسهم و لو كان بهم خصاصة - ايثار به معناي اختيار و انتخاب چيزي بر غير آن است .


و كلمه خصاصة به معناي فقر و حاجت است .


راغب گفته : كلمه خصاص البيت به معناي شكاف خانه است ، و اگر فقر را خصاصه خوانده است ، بدين جهت است كه فقر نمي‏تواند شكاف حاجت را پر كند ، و به همين جهت است كه از آن به كلمه خلة نيز تعبير مي‏كنند .


و معناي آيه اين است كه : انصار ، مهاجرين را بر خود مقدم مي‏دارند ، هر چند كه خود مبتلا به فقر و حاجت باشند .


و اين توصيف از توصيف سابق در مدح رساتر ، و گرانقدرتر از آن است .


پس در حقيقت اين آيه در معناي اين است كه بفرمايد : نه تنها چشمداشتي ندارند .


بلكه مهاجرين را مقدم بر خود مي‏دارند .


و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون - راغب مي‏گويد : كلمه شح به معناي بخل توأم با حرص است ، البته نه در يك مورد ، بلكه در صورتي كه عادت شده باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :358


و كلمه يوق كه در اصل يوقي بوده ، مضارع مجهولاز مصدر وقايه است كه به معناي حفظ كردن است .


و معناي آيه چنين است : هر كس كه خدا او را از شر تنگ چشمي و بخل حفظ فرموده ، در نتيجه نه خودش از بذل مال مضايقه دارد ، و نه از اينكه ديگران مالدار شوند ناراحت مي‏شود ، چنين كساني رستگارند .


و الذين جاؤا من بعدهم يقولون ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان اين آيه هم مي‏تواند عطف به آيه قبل باشد ، و هم استينافي و جديد ، همان طور كه آيه و الذين تبوؤا الدار و الايمان يحبون دو احتمال داشت .


و بنا بر اين كه استينافي باشد موصول الذين مبتداء ، و جمله يقولون ربنا ... خبر آن خواهد بود ، و منظور از آمدن اين طايفه بعد از آمدن آن طايفه ، اين است كه اين طايفه ، يعني انصار ، بعد از مهاجرين و بعد از پايان يافتن دوران هجرت ، يعني بعد از فتح مكه به اسلام در آمدند .


بعضي هم گفته‏اند : مراد مردمي است كه بعد از مسلمانان صدر اول مي‏آيند .


و جمله ربنا اغفر لنا و لاخواننا الذين سبقونا بالايمان دعايي است به جان خودشان ، و به جان مؤمنيني كه قبل از ايشان بودند ، دعائي است به مغفرت .


و اگر از مسلمانان قبل از خود تعبير كردند به اخوان براي اين بود كه اشاره كنند به اينكه ايشان را از خود مي‏دانند ، همچنان كه قرآن در باره همه مسلمانان فرموده : بعضكم من بعض پس مسلمانان يكديگر را دوست مي‏دارند ، همان طور كه خود را دوست مي‏دارند ، و براي يكديگر دوست مي‏دارند ، آنچه را كه براي خود دوست مي‏دارند .


و به همين جهت انصار بعد از آن دعاي خود گفتند : و لا تجعل في قلوبنا غلا للذين امنوا ربنا انك رؤف رحيم از خدا خواستند كه هيچ غلي ، يعني عداوتي ، از مؤمنين در دلشان قرار ندهد .


و در جمله للذين امنوا همه مساله را نسبت به همه مؤمنين تعميم دادند ، چه مؤمنين از بين خودشان ، يعني انصار ، و چهاز مهاجرين ، كه قبل از ايشان ايمان آورده بودند .


و هم اشاره كردند كه به جز ايمان هيچ غرض و هدفي ندارند .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه شريفه هو الذي اخرج الذين كفروا من اهل الكتاب من


ترجمة الميزان ج : 19ص :359


ديارهم گفته : سبب نزول اين آيه چنين بود كه در مدينه سه طايفه و دودمان از يهوديان زندگي مي‏كردند ، يكي بني النضير بود ، و يكي بني قريظه ، و يكي بني قينقاع .


و اين سه طايفه با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عهدي داشتند كه تا مدتي مورد احترام بود ، و بعدا يهوديان آن عهد را شكستند .


و سبب اين عهدشكني در بني النضير اين بود كه مردي از اصحاب آن جناب دو نفر را ترور كرده بود ، و قرار شد كه به صاحبان خون ، ديه و خونبها بپردازند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ميان بني النضير آمد تا از آنان مقداري پول براي اين منظور قرض كند .


در بين افراد بني النضير كعب بن اشرف بود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر وي در آمد .


كعب گفت : مرحبا اي ابو القاسم ، خوش آمدي .


و برخاست و چنين وانمود كرد كه مي‏خواهد طعامي درست كند ، ولي در دل نقشه كشتن آن جناب را مي‏ريخت ، و در سر مي‏پروراند كه بعد از كشتن آن جناب بر سر اصحابش بتازد .


در همين حال جبرئيل نازل و جريان را به آن جناب اطلاع داد .


حضرت برخاست و به مدينه برگشت ، و به محمد بن مسلمه انصاري فرمود : برو در قبيله بني النضير ، و به مردم آنجا بگو كه خداي عز و جل توطئه شما را به من خبر داد ، يا از سرزمين ما بيرون شويد ، و يا آماده جنگ باشيد .


آنان گفتند از بلاد تو بيرون مي‏شويم .


از سوي ديگر عبد الله بن ابي شخصي را نزد ايشان فرستاد كه بيرون نرويد ، و همچنان در محل خود بمانيد ، و با محمد جنگ كنيد كه اگر چنين كنيد من با قوم خود و هم سوگندانم شما را ياري خواهم كرد ، و اگر هم بيرون برويد من نيز با شما بيرون مي‏آيم ، و اگر قتال كنيد با شما در قتال همدست مي‏شوم .


قبيله بني النضير چون اين وعده را شنيدند دلگرم شده ، تصميم گرفتند بمانند ، و به اصلاح قلعه‏ها پرداخته آماده جنگ شدند ، و شخصي را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستادند كه ما از ديار خود بيرون نمي‏رويم ، هر كاري كه مي‏خواهي بكن .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخاست و تكبير گفت ، اصحابش يكصدا تكبير گفتند .


به امير المؤمنين فرمود : تو پيشاپيش لشكر به قبيله بني النضير برو .


امير المؤمنين بيرق جنگ را برداشت ، و به راه افتاد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قلعه آنان را محاصره كرد ، و عبد الله بن ابي به كمك آنان نيامد ، و بدينسان ايشان را فريب داد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هر يك از قلعه‏هاي ايشان كه نزديك مي‏شد آن قلعه را خراب مي‏كردند ، و به قلعه بعدي منتقل مي‏شدند .


و با اينكه بعضي از يهوديان خانه‏هاي گران بها داشتند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور داد درختان


ترجمة الميزان ج : 19ص :360


خرماي آنان را قطع كنند .


يهوديان به جزع در آمدند ، و گفتند : اي محمد ! مگر خداي تعالي تو را امر به فساد كرده ، اگر اين درختان از تو شد بگذار سالم از آن تو باشد ، و اگر از ما است چرا قطع مي‏كني .


يهوديان وقتي چنين ديدند گفتند : اي محمد ! ما حاضريم از سرزمين تو بيرون شويم ، به شرطي كه اموال ما را به ما بدهي .


حضرت فرمود : اين كار را نمي‏كنم ، و ليكن به شما اجازه مي‏دهم از اموالتان آن مقدار را كه شتران شما حمل كند با خود ببريد .


يهوديان قبول نكردند ، و چند روزي هم ماندند ، آنگاه گفتند مي‏رويم ، و به مقدار بار شتران از اموال خود مي‏بريم .


فرمود : نه بايد برويد و هيچ چيز با خود نبريد ، هر كس از شما را ببينيم كه با خود چيزي مي‏برد او را خواهيم كشت .


يهوديان از قلعه‏هاي خود بيرون شده ، جمعي از ايشان به فدك ، و جمعي به وادي القري ، و گروهي به شام رفتند .


در اين باره بود كه آيات زير نازل شد : هو الذي اخرج الذين كفروا ... فان الله شديد العقاب .


و در باره اعتراضي كه يهوديان به آن جناب در مورد قطع اشجار كرده بودند ، فرمود : ما قطعتم من لينة او تركتموها قائمة علي اصولها فباذن الله ... ربنا انك رؤف رحيم .


و در باره عبد اللهبن ابي ، و همفكرانش اين آيه نازل شد : ا لم تر الي الذين نافقوا ... ثم لا ينصرون .


و در مجمع البيان از ابن عباس روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مردم بني النضير را محاصره كرد ، به طوري كه كاملا در چنگال او قرار گرفتند ، و به ناچار حاضر شدند هر چه آن جناب خواست بدهند ، و در آخر اين طور با ايشان مصالحه كرد كه جان خود را سالم برگرفته از سرزمين و وطن خود بيرون شوند ، و ايشان را به اذرعات شام گسيل بدارد .


و براي هر سه نفر از ايشان يك شتر و يك مشك آب داد .


يهوديان به اذرعات شام ، و به اريحا رفتند ، مگر دو خانواده از آنان يكي خانواده ابي الحقيق ، و يكي خانواده حي بن اخطب ، كه به خيبر رفتند .


و طايفه‏اي هم خود را به حيره رساندند .


و نيز در همان كتاب از محمد بن مسلمه روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :361


مرا به سوي طايفه بني النضير فرستاد و دستور داد تا به ايشان سه شب مهلت دهم تا در اين سه شب از سرزمين خود كوچ كنند .


و نيز از محمد بن اسحاق روايت آورده كه گفت : بيرون كردن بني النضير از قلعه‏هايشان بعد از مراجعت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از جنگ احد اتفاق افتاد ، و فتح بني قريظه بعد از مراجعتش از جنگ احزاب رخ داد ، ولي نظر زهري اين است كه اخراج بني النضير شش ماه بعد از واقعه بدر ، و زماني اتفاق افتاد كه هنوز جنگ احد واقع نشده بود .


باز از ابن عباس روايت كرده كه گفت : آيه شريفه ما افاء الله علي رسوله من اهل القري ... در باره اموال كفار اهل قري نازل شد .


و اهل قري عبارت بودند از بني النضير و بني قريظه كه در مدينه بودند ، و اهل فدك كه سرزميني است در سه ميلي مدينه ، و اهل خيبر و دهات عرينه و ينبع كه خداي تعالي اختيار اموال اينان را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سپرد ، تا به هر نحوي كه خواست در آن حكم كند ، و خبر داد كه تمامي اين اموال ملك شخصي او است ، و لذا عده‏اي اعتراض كردند كه چرا اين اموال را تقسيم نمي‏كند ، در پاسخشان آيه مذكور نازل شد .


و نيز در مجمع البيان از ابن عباس نقل شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حادثه بني النضير به انصار فرمود : اگر ميل داريد آنچه از مال و خانه و زمين داريد با مهاجرين تقسيم كنيد ، و در غنائم بني النضير هم با آنان شريك باشيد ، و اگر بخواهيد مي‏توانيد مال و خانه و زمين شما مال خودتان باشد ، و غنائم بني النضير تنها در بين مهاجرين تقسيم گردد .


انصار در پاسخ گفتند : هم اموال و زمين‏هاي خود را با آنان تقسيم مي‏كنيم ، و هم غنائم بني النضير را به آنان واگذار مي‏نماييم ، و از آن سهم نمي‏خواهيم .


در اين مورد بود كه آيه شريفه و يؤثرون علي انفسهم ... نازل گرديد .


مؤلف : در ايثار انصار و اينكه آيه شريفه در باره آن نازل شده داستانهايي ديگر روايت شده .


و ظاهرا همه اين روايات از باب تطبيق آيه بر يك واقعه و داستان بوده ، نه اينكه آيه تنها در باره فلان قصه نازل شده باشد .


معاني سابق در الدر المنثور به طرق بسيار مختلف نيز نقل شده .


ترجمة الميزان ج : 19ص :362


و در كتاب توحيد از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در پاسخ شخصي كه آياتي از قرآن برايش مشتبه شده بود در مورد آيه فاتيهم الله من حيث لم يحتسبوا كه معناي آمدن خدا چيست ؟ فرمود : يعني عذابي بر آنان فرستاد .


و در تهذيب به سند خود از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : في‏ء در آيه شريفه ما افاء الله علي رسوله منهم فما اوجفتم عليه عبارت است از آن اموالي كه بدون جنگ و خونريزي از دشمن گرفته شده باشد .


و كلمه أنفال شامل اين قسم غنيمت هم مي‏شود ، و در حقيقت في‏ء به منزله انفال است .


و در مجمع البيان آمده كه منهال بن عمر از علي بن الحسين (عليهماالسلام‏) روايت كرده كه فرمود : منظور از ذي القربي و يتامي و مساكين و ابن السبيل در آيه و لذي القربي و اليتامي و المساكين و ابن السبيل قرباي ما ، و مسكينان ما ، و ابن السبيل ما است .


مؤلف : اين معنا در تهذيب از سليم بن قيس از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده .


و در مجمع البيان بعد از نقل روايت منهال گفته است : همه فقهاء گفته‏اند كه منظور آيه ، يتاماي عموم مردم است ، و همچنين مساكين و ابناي سبيل .


و اين معنا از ائمه (عليهم‏السلام‏) هم روايت شده .


و در كافي به سند خود از زراره نقل كرده كه از حضرت باقر و حضرت صادق (عليه‏السلام‏) شنيده كه فرمودند : خداي تعالي امور خلق خود را به پيامبرش تفويض نموده تا معلوم كند اطاعتشان چگونه است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمودند : ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا .


مؤلف : روايات در اين معنا از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) بسيار وارد شده ، و مراد از واگذار نمودن امور خلق به طوري كه از روايات برمي‏آيد ، امضايي است كه خداي تعالي از تشريعات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نموده ، و اطاعت آن جناب را در آن تشريعات واجب ساخته ، و ولايت و سرپرستي مردم را به آن جناب واگذار نموده .


اين است معناي تفويض نه اينكه از خود سلب اختيار نموده ، و امور را به كلي به آن جناب واگذار كرده


ترجمة الميزان ج : 19ص :363


باشد ، چون چنين چيزي عقلا محال است .


و نيز در همان كتاب به سند خود از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : ايمان اجزايي دارد كه به هم متصلند ، پس ايمان خود يك خانه است، همچنان كه اسلام يك خانه ، و كفر يك خانه است ( و لذا مي‏گويند : فلانجا دار الايمان است ، يا دار الكفر است) .


و در كتاب محاسن به سند خود از ابي عبيده از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در ضمن حديثي فرمود : اي زياد ! واي بر تو ، مگر دين بجز حب چيز ديگري است .


مگر نمي‏بيني كلام خداي را كه مي‏فرمايد : ان كنتم تحبون الله فاتبعوني يحببكم الله و يغفر لكم ذنوبكم .


آيا به كلام خدا نظر نمي‏كنيد كه به محمد ( صلوات الله عليه ) فرموده : حبب لكم الايمان و زينه في قلوبكم - ايمان را محبوب دلهايتان كرد ، و آن را در دلهايتان بياراست .


و نيز فرموده : يحبون من هاجر اليهم - دوست مي‏دارند مسلماناني را كه به سويشان هجرت مي‏كنند .


آنگاه فرمود : پس دين همان حب است ، و حب هم دين است .


و در مجمع البيان مي‏گويد : در حديثي آمده كه بخل و ايمان در قلب هيچ مسلماني جمع نمي‏شود ، و همچنين غبار در راه خدا و دود جهنم در جوف مرد مسلماني جمع نمي‏شود .


و در كتاب فقيه آمده كه : فضل بن ابي قره سمندي گفته است : امام صادق (عليه‏السلام‏) به من فرمود : آيا مي‏داني شحيح كيست ؟ عرضه داشتم : شحيح همان بخيل است .


فرمود : نه ، شحيح از بخيل بدتر است ، براي اينكه بخيل به معناي كسي است كه از آنچه خودش دارد بخل مي‏ورزد ، و در راه خدا نمي‏دهد ، ولي شحيح كسي است كه حتي از آنچه در دست مردم است بخل مي‏ورزد ، نه خودش به كسي چيزي مي‏دهد ، و نه مي‏گذارد ديگران بدهند ، و حتي هيچ چيزي در دست مردم نمي‏بيند ، مگر اينكه آرزو مي‏كند از آن او مي‏بود ، چه از حلال و چه از حرام ، و به هيچ رزقي از خداي عز و جل قانع نمي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 19ص :364


× أَ لَمْ تَرَ إِلي الَّذِينَ نَافَقُوا يَقُولُونَ لاخْوَانِهِمُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِنْ أَهْلِ الْكِتَبِ لَئنْ أُخْرِجْتُمْ لَنَخْرُجَنَّ مَعَكُمْ وَ لا نُطِيعُ فِيكمْ أَحَداً أَبَداً وَ إِن قُوتِلْتُمْ لَنَنصرَنَّكمْ وَ اللَّهُ يَشهَدُ إِنهُمْ لَكَذِبُونَ‏(11) لَئنْ أُخْرِجُوا لا يخْرُجُونَ مَعَهُمْ وَ لَئن قُوتِلُوا لا يَنصرُونهُمْ وَ لَئن نَّصرُوهُمْ لَيُوَلُّنَّ الأَدْبَرَ ثُمَّ لا يُنصرُونَ‏(12) لأَنتُمْ أَشدُّ رَهْبَةً في صدُورِهِم مِّنَ اللَّهِذَلِك بِأَنهُمْ قَوْمٌ لا يَفْقَهُونَ‏(13) لا يُقَتِلُونَكمْ جَمِيعاً إِلا في قُرًي محَصنَةٍ أَوْ مِن وَرَاءِ جُدُرِبَأْسهُم بَيْنَهُمْ شدِيدٌتحْسبُهُمْ جَمِيعاً وَ قُلُوبُهُمْ شتيذَلِك بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُونَ‏(14) كَمَثَلِ الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْ قَرِيباًذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(15) كَمَثَلِ الشيْطنِ إِذْ قَالَ لِلانسنِ اكفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قَالَ إِني بَرِي‏ءٌ مِّنك إِني أَخَاف اللَّهَ رَب الْعَلَمِينَ‏(16) فَكانَ عَقِبَتهُمَا أَنهُمَا في النَّارِ خَلِدَيْنِ فِيهَاوَ ذَلِك جَزؤُا الظلِمِينَ‏(17)


ترجمه آيات


آيا به وضع كساني كه نفاق ورزيدند نينديشيدي كه به برادران خود ، يعني به آنهايي كه از اهل كتاب كافر شدند ، مي‏گويند : اگر مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز مطمئنا با شما بيرون خواهيم شد و در باره شما احدي را ابدا اطاعت نخواهيم كرد و اگر با شما جنگ كنند بطور يقين و حتما ياريتان خواهيم نمود و خدا شهادت مي‏دهد به اينكه ايشان دروغگويند ( 11 ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :365


و مسلما اگر بني النضير از ديارشان بيرون شوند اين منافقين با آنان بيرون نخواهند رفت و اگر با ايشان بجنگند ياريشان نخواهند نمود و بر فرض هم كه ياريشان كنند در وسط كارزار فرار خواهند كرد و آن وقت خودشان هم ياري نخواهند شد ( 12 ) .


شما مسلمانان در نظر آنان ترسناكتريد از خدا و اين بدان جهت است كه ايشان مردمي نفهمند ( 13).


اينها دسته جمعي با شما نمي‏جنگند مگر در داخل قريه‏هاي محكم و يا از پس ديوارها .


شجاعتشان بين خودشان شديد است تو آنان را متحد مي‏بيني ولي دلهايشان پراكنده است و اين بدان جهت است كه مردمي بي‏تعقل‏اند ( 14) .


وضع آنان درست مثل كساني است كه قبل از ايشان در همين سالهاي نزديك وبال كار خود را چشيدند و عذابي اليم هم در پي دارند ( 15) .


درست مثل شيطان كه به انسان گفت كافر شو و چون كافر شد گفت من از تو بيزارم من از خدا مي‏ترسم كه رب العالمين است ( 16 ) .


در نتيجه عاقبت آن شيطان و آن انسان كافر اين شد كه هر دو براي ابد در آتشند و همين است كيفر ستمكاران ( 17) .


بيان آيات


اين آيات به حال منافقين و وعده‏هايي كه به مردم بني النضير دادند كه اگر با مسلمين بجنگيد كمكتان مي‏كنيم ، و اگر بيرون برويد با شما مي‏آييم ، و نيز به خلف وعده‏شان اشاره مي‏كند .


أ لم تر الي الذين نافقوا يقولون لاخوانهم الذين كفروا من اهل الكتاب ... كلمه اخوان جمع اخوة است ، و كلمه اخوة جمع أخ - برادر است .


و كلمه اخوة - به ضم همزه و ضم خاء - به معناي مشترك بودن دو نفر در انتسابشان به يك پدر است .


اين معناي اصلي اخوت است ، ولي بعدها در معنايش توسعه داده ، در افراد مشترك در يك عقيده ، و يا مشترك در صداقت و امثال آن نيز استعمال شده ، البته كلمه اخوة بيشتر در همان معناي اصلي به كار مي‏رود .


و به طوري كه گفته‏اند : بيشتر مورد استعمال اخوان اشتراك در اعتقاد و امثال آن است .


استفهامي كه در ابتداي آيه آمده استفهام تعجبي است .


و منظور از جمله الذين


ترجمة الميزان ج : 19ص :366


نافقوا عبد الله بن ابي و ياران او است .


و مراداز برادران ايشان از اهل كتاب به طوري كه سياق شهادت مي‏دهد همان يهوديان بني النضير است ، براي اينكه مفاد آيات اين است كه اين كفار از اهل كتاب كه برادران منافقين بوده‏اند مردمي بوده‏اند كه أمرشان دائر شده بين ماندن و جنگيدن بعد از جنگيدن قومي ديگر ، و يا ترك وطن كردن و رفتن .


و چنين مردمي جز همان مردم بني النضير نمي‏توانند باشند ، چون تنها آنها بودند كه بعد از بني قينقاع چنين سرنوشتي پيدا كردند .


لئن اخرجتم لنخرجن معكم و لا نطيع فيكم احدا أبدا و ان قوتلتم لننصرنكم - اين آيه حكايت كلام منافقين است ، و حرفلام در جمله لئن اخرجتم لام قسم است .


و معنايش اين است كه : ما سوگند مي‏خوريم كه هرگاه مسلمانان شما را از ديارتان بيرون كنند ما نيز از ديار خود بيرون شده ، همه جا با شما مي‏آييم ، نه از شما جدا شويم ، و نه در جدا شدن از شما سخن كسي را گوش دهيم .


و اگر مسلمانان به جنگ شما آيند به ياريتان آييم .


و الله يشهد انهم لكاذبون - در اين جمله آشكار و صريح مي‏فرمايد : منافقين به اين وعده خود وفا نخواهند كرد .


لئن اخرجوا لا يخرجون معهم و لئن قوتلوا لا ينصرونهم در جمله قبلي به طور اجمال وعده منافقين را تكذيب مي‏كرد .


و در اين قسمت از آيه به طور تفصيل آن را تكذيب نموده ، لام سوگند را به منظور تاكيد تكرار مي‏كند .


و معنايش اين است كه : سوگند مي‏خورم ، كه اگر بني النضير از ديارشان بيرون شوند ، منافقين با ايشان بيرون نخواهند رفت .


و باز سوگند مي‏خورم كه اگر به جنگ مبتلا شوند ياريشان نخواهند كرد .


و لئن نصروهم ليولن الادبار ثم لا ينصرون اين جمله اشاره است به اينكه : بر فرضي كه جنگي واقع شود - كه ابدا واقع نمي‏شود و نشد - جنگي با دوام نخواهد بود ، و ياري منافقين سودي به حال يهوديان نخواهد داشت ، بلكه خود آنان پا به فرار خواهند گذاشت ، و بدون اينكه كسي ياريشان كند همه هلاك خواهند شد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :367


لانتم اشد رهبة في صدورهم من الله ... همه ضميرهاي جمع به منافقين برمي‏گردد .


و كلمه رهبة به معناي خشيت و ترس است .


و اين آيه شريفه جمله و لئن نصروهم ليولن الادبار را تعليل نموده ، بيان مي‏كند كه چرا در فرض ياري دادن فرار مي‏كنند .


مي‏فرمايد : علتش اين است كه منافقين از شما مسلمانان بيشتر مي‏ترسند تا از خدا ، و به همين جهت اگر به جنگ شما آيند در مقابل شما تاب مقاومت نمي‏آورند .


اين علت را با علتي ديگر تعليل نموده ، مي‏فرمايد : علت بيشتر ترسيدنشان اين است كه مردمي نادان هستند : ذلك بانهم قوم لا يفقهون .


و اشاره با كلمه ذلك به بيشتر ترسيدنشان از مؤمنين است ، و معنايش چنين است : اينكه گفتيم از شما بيشتر مي‏ترسند تا از خدا ، علتش اين است كه مردمي بي‏شعورند ، يعني آن طور كه بايد نمي‏فهمند .


و اگر حقيقت امر را مي‏فهميدند ، دستگيرشان مي‏شد كه زمام امر به دست خداست ، نه به دست غير خدا ، حال اين غير خدا چه مسلمانان باشند ، و چه ديگران غير از خداي تعالي كسي قادر بر هيچ عمل خير يا شر و نافع و ضاري نيست مگر به حول و قوه او .


پس منافقين نبايد از كسي جز خدا بترسند .


لا يقاتلونكم جميعا الا في قري محصنة او من وراء جدر ... اين آيه شريفه هم اثر رهبت منافقين از مسلمين را بيان مي‏كند ، و هم اثر بزدلي يهوديان را .


مي‏فرمايد : بني النضير و منافقين هر دو طايفه از جنگيدن با شما در فضاي باز خودداري مي‏كنند ، و جز در قلعه‏هاي محكم و يا از پس و پشت ديوارها با شما كارزار نمي‏كنند .


باسهم بينهم شديد - يعني شجاعت و دلاوريشان در بين خودشان شديد است ، اما همين كه با شما روبرو مي‏شوند خداي تعالي رعبي از شما به دلهايشان مي‏افكند ، و در نتيجه از شما سخت مي‏ترسند .


تحسبهم جميعا و قلوبهم شتي - تو اي پيامبر ! ايشان را متحد و متشكل مي‏بيني ، و مي‏پنداري كه با هم الفت و اتحاد دارند ، ولي اينطور نيست ، دلهايشان متفرق و پراكنده است ، و همين عامل قوي براي خواري و بيچارگي ايشان است .


و علت آن پراكندگي هم اين است كه مردمي فاقد تعقلند ، چون اگر تعقل مي‏داشتند متحد گشته آراي خود را يكي مي‏كردند .


كمثل الذين من قبلهم قريبا ذاقوا و بال امرهم و لهم عذاب اليم كلمه وبال به معناي عاقبت بد است .


و كلمه قريبا قائم مقام ظرف است ، و به


ترجمة الميزان ج : 19ص :368


همين جهت منصوب شده ، يعني در زماني نزديك .


و جمله كمثل خبري است كه مبتداي آن حذف شده ، تقديرش مثلهم كمثل ... است .


و معناي آيه اين است كه : مثل يهوديان بني النضير در عهدشكني ، و در اينكه منافقين وعده دروغي نصرت به آنان دادند ، و سرانجام كارشان به جلاي وطن انجاميد ، مثل اقوامي است كه در اين نزديكي‏ها قبل از ايشان بودند .


و منظور از آن اقوام بني قينقاع است كه تيره ديگري از يهوديان مدينه بودند ، آنها هم بعد از جنگ بدر عهدشكني كردند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از سرزمين مدينه بيرونشان كرد ، و به سرزمين اذرعات فرستاد .


منافقين به آنها هم نيرنگ زدند وعده داده بودند كه در باره آنان با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صحبت مي‏كنند و نمي‏گذارند آن جناب بيرونشان كند .


و بني قينقاع فريب آنان را خورده سرانجام از مدينه بيرون شدند ، و وبال كار خود را چشيدند ، و در آخرت عذابي اليم دارند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از جمله الذين من قبلهم كفار مكه است كه در جنگ بدر وبال كفر خود را چشيدند .


ولي بيان قبلي با سياق آيه بهتر مي‏سازد .


به هر حال مثلي كه درآيه شريفه زده شده براي قوم بني النضير است ، نه براي منافقين ، چون از سياق اين طور استفاده مي‏شود .


كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر فلما كفر قال اني بري‏ء منك ... از ظاهر سياق برمي‏آيد كه اين مثل بيانگر حال منافقين باشد ، كه بني النضير را فريب داده ، وعده نصرتشان دادند ، و به آن عمل نكرده ، در هنگام حاجت و سختي تنهايشان گذاشتند .


و باز از ظاهر سياق استفاده مي‏شود كه منظور از شيطان ، ابليس ، و منظور از انسان ، آدم ابو البشر نيست ، بلكه منظور از اولي جنس شيطان ، و از دومي جنس آدميان است كه شيطان هر انساني او را به سوي كفر دعوت نموده و براي اينكه دعوتش را بپذيرد متاعهاي زندگي دنيا را در نظرش زينت داده ، و روگرداني از حق را با وعده‏هاي دروغي و آرزوهاي بيجا در نظر وي جلوه مي‏دهد ، و او را گرفتار كفر مي‏سازد ، به طوري كه در طول عمر از كفر خود خرسندي هم مي‏كند تا آنكه نشانه‏هاي مردن يكي پس از ديگري برسند ، آن وقت به تدريج مي‏فهمد آرزوهايي كه شيطانش در دلش افكنده سرابي بيش نبوده و يك عمر فريب آن


ترجمة الميزان ج : 19ص :369


سراب را خورده ، و با خيال بازي مي‏كرده ، آن وقت همان شيطان خود را كنار كشيده ، مي‏گويد : من از تو و رفتار تو بيزارم ، و نه تنها به وعده‏هايش عمل نمي‏كند ، بلكه اين سوز را هم به او مي‏گذارد كه اني بري‏ء منك اني اخاف الله رب العالمين .


و كوتاه سخن آنكه : مثل منافقين در اينكه مردم بني النضير را به مخالفت با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) واداشته ، و وعده نصرتشان دادند ، و سپس بي‏وفايي كرده ، وعده خود را خلف نمودند ، نظير مثل شيطان است در اينكه انسان را به سوي كفر مي‏خواند ، و با وعده‏هاي دروغي‏اش فريبش داده ، به كفر وادارش مي‏كند .


و در آخر از او بيزاري جسته ، بعد از يك عمر كفر ورزيدن ، در روزي كه بسيار به كمك نيازمند است تنهايش مي‏گذارد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از آوردن اين مثل ، اشاره به داستان برصيصاي عابد است كه شيطان زناي با زني را در نظرش جلوه داد ، و در آخرش به كفرش هم كشانيد كه داستانش در بحث روايتي آينده - ان شاء الله تعالي - خواهد آمد .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از اين مثل كه فرمود كمثل الذين من قبلهم قريبا بيان حال كفار مكه در روز جنگ بدر است كه نقل اين قول در سابق هم گذشت .


و مراد از كلمه انسان در اين مثل ابو جهل است .


و منظور از اينكه فرموده شيطان به اوگفت كفر بورز همان داستاني است كه خداي تعالي در اين خصوص نقل نموده است : و اذ زين لهم الشيطان اعمالهم و قال لا غالب لكم اليوم من الناس و اني جار لكم فلما تراءت الفئتان نكص علي عقبيه و قال اني بري‏ء منكم اني اري ما لا ترون اني اخاف الله و الله شديد العقاب .


بنا بر اين احتمال ، گفتار شيطان كه گفت اني اخاف الله رب العالمين كلامي جدي بوده است ، چون مي‏ترسيده همان فرشتگاني كه در بدر نازل شده بودند تا مؤمنين را ياري كنند ، او را عذاب كنند .


و اما بنا بر دو وجه قبلي ، گفتار مذكور جدي نبوده ، بلكه نوعي استهزاء و خوار داشتن بوده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :370


فكان عاقبتهما انهما في النار خالدين فيها و ذلك جزاء الظالمين از ظاهر آيه برمي‏آيد كه ضميرهاي تثنيه به شيطان و انسان برمي‏گردد كه نامشان در ضمن مثل گذشته آمده بود .


در نتيجه در اين آيه عاقبت شيطان در فريبكاري‏اش و عاقبت انسان در فريب خوردن و گمراه شدنش بيان شده ، و در آن اشاره شده كه اين عاقبت هم عاقبت منافقين است در وعده‏هاي دروغين كه به بني النضير دادند ، و هم عاقبت بني النضير است در فريب خوردنشان از وعده‏هاي دروغي منافقين ، و در اصرارشان بر مخالفت با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و معناي آيه روشن است .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن اسحاق ، ابن منذر ، و ابو نعيم - در كتاب دلائل - از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گروهي از قبيله بني عوف بن حارث - كه عبد الله بن ابي بن سلول ، و وديعة بن مالك ، و سويد ، و داعس از ايشان بودند - شخصي را نزد بني النضير فرستادند كه قلعه‏هاي خود را خالي نكنيد ، و ايستادگي كنيد و ما به آساني شما را تسليم دشمن نمي‏كنيم ، و اگر كارتان به جنگ بيانجامد با دشمن شما مي‏جنگيم ، و اگر به جلاي وطن بكشد ، با شما مي‏آييم ، و ما نيز جلاي وطن مي‏كنيم .


بني النضير به اميد ياري آنان تن به جنگ دادند ، ولي منافقين ياريشان نكردند ، براي اينكه خدا ترس از مسلمانان را در دلهايشان بيفكند .


به ناچار بني النضير از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواهش كردند به ريختن خون ايشان نپردازد ، و به جلاي وطن ايشان رضايت دهد ، و قبول كردند كه بيش از بار يك شتر از اموال خود نبرند ، و هر چه حلقه ( گويا منظور طلا آلات باشد ) دارند نيز با خود نبرند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم اين تقاضا را پذيرفت .


و بني النضير ( براي اينكه خانه‏هايشان سالم به دست مسلمين نيفتد ) آنها را خراب كردند ، و آن را ( گويا منظور اثاث است ) بر پشت شتر خود نهاده روانه خيبر شدند ، و بعضي هم به شام رفتند .


مؤلف : اين روايت با تعدادي از روايات كه مي‏گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آغاز شرط كرد كه بيش از بار يك شتر نبرند ، منافات دارد ، چون در آن روايات آمده كه بني النضير اول اين پيشنهاد را نپذيرفتند ، و در آخر وقتي از روي ناچاري پذيرفتند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبول نكرد ، و فرمود : اجازه نداريد به غير از زن و بچه خود


ترجمة الميزان ج : 19ص :371


چيزي ببريد .


و آنها ناگزير شدند دست خالي بيرون شوند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به هر سه نفر از آنان يك شتر و يك مشك آب داد .


و نيز در همان كتابست كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه شريفه ا لم تر الي الذين نافقوا گفته است : اينها عبارت بودند از عبد الله بن ابي بن سلول ، رفاعة بن تابوت ، عبد الله بن نبتل ، اوس بن قيظي ، و برادرانشان از بني النضير .


مؤلف : منظور روايت اين نيست كه تنها اين نامبردگان ، در اين توطئه دست داشته‏اند ، پس با روايت قبلي كه افراد ديگري را نام مي‏برد منافات ندارد .


و باز در الدر المنثور است كه ابن ابي الدنيا - در كتاب مكائد الشيطان - و ابن مردويه ، و بيهقي در - كتاب شعب الايمان - از عبيد بن رفاعة دارمي - و او سند را مي‏رساند به رسول خدا - كه راوي گفت ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : در بني اسرائيل راهبي بود .


شيطان ، دختري را بيمار كرد ، و به دل خانواده‏اش انداخت كه دواي درد دخترتان نزد فلان راهب است .


دختر را نزد راهب بردند ، او از نگهداري دختر امتناع مي‏كرد ، و ايشان اصرار مي‏كردند تا سرانجام قبول كرد ، و دختر نزد راهب بماند .


روزي شيطان راهب را وسوسه كرد ، و كام‏گيري از او را در نظر وي زينت داد ، و همچنان او را وسوسه كرد تا آنكه دختر را حامله كرد ، بعد از آنكه دختر حامله شد ، شيطان به دلش انداخت كه هم اكنون رسوا خواهي شد او را بكش ، و اگر خانواده‏اش آمدند كه دختر ما چه شد بگو دخترتان مرد .


راهب دختر را كشت ، و دفن كرد .


از سوي ديگر شيطان نزد خانواده دختر رفت ، و گفت : راهب دخترتان را حامله كرد و سپس او را كشت ، خانواده دختر نزد راهب آمدند كه دختر ما چه شد ؟ گفت دخترتان مرد ، خانواده دختر، راهب را دستگير كردند .


شيطان به سوي او برگشت ، و گفت : من بودم كه جنايت تو را به خانواده دختر گزارش دادم ، و من بودم كه تو را به اين گرفتاري دچار ساختم ، حال اگر هر چه گفتم اطاعت كني نجات مي‏يابي ، راهب قبول كرد .


گفت : بايد دو نوبت برايم سجده كني .


راهب دو بار براي شيطان سجده كرد .


و آيه شريفه كمثل الشيطان اذ قال للانسان اكفر ... اشاره به اين داستان دارد .


مؤلف : اين قصه معروف است ، و به طور مختصر و يا مفصل در روايات بسياري آمده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :372


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ لْتَنظرْ نَفْسٌ مَّا قَدَّمَت لِغَدٍوَ اتَّقُوا اللَّهَإِنَّ اللَّهَ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(18) وَ لا تَكُونُوا كالَّذِينَ نَسوا اللَّهَ فَأَنساهُمْ أَنفُسهُمْأُولَئك هُمُ الْفَسِقُونَ‏(19) لا يَستَوِي أَصحَب النَّارِ وَ أَصحَب الْجَنَّةِأَصحَب الْجَنَّةِ هُمُ الْفَائزُونَ‏(20) لَوْ أَنزَلْنَا هَذَا الْقُرْءَانَ عَلي جَبَلٍ لَّرَأَيْتَهُ خَشِعاً مُّتَصدِّعاً مِّنْ خَشيَةِ اللَّهِوَ تِلْك الأَمْثَلُ نَضرِبهَا لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ‏(21) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلا هُوَعَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِهُوَ الرَّحْمَنُ الرَّحِيمُ‏(22) هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلَهَ إِلا هُوَ الْمَلِك الْقُدُّوس السلَمُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكبرُسبْحَنَ اللَّهِ عَمَّا يُشرِكونَ‏(23) هُوَ اللَّهُ الْخَلِقُ الْبَارِئُ الْمُصوِّرُلَهُ الأَسمَاءُ الْحُسنييُسبِّحُ لَهُ مَا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(24)


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! از خدا بترسيد .


و هر انساني منتظر رسيدن به اعمالي كه ازپيش فرستاده باشد .


و از خدا بترسيد چون خدا با خبر است از آنچه مي‏كنيد ( 18) .


و مانند آن كساني مباشيد كه خدا را فراموش كردند و خدا هم خود آنان را از ياد خودشان ببرد و ايشان همان فاسقانند ( 19) .


اصحاب دوزخ و اصحاب بهشت يكسان نيستند و معلوم است كه بهشتيان رستگارند ( 20) .


اگر ، اين قرآن را بر كوهي نازل كرده بوديم مسلما او را مي‏ديدي كه خاشع و از ترس خدا متلاشي


ترجمة الميزان ج : 19ص :373


مي‏شود .


اين مثلهايي است كه براي مردم مي‏زنيم تا شايد به فكر بيفتند ( 21) .


او الله است كه هيچ معبودي به جز او نيست عالم به غيب و آشكار است او رحمان و رحيم است ( 22 ) .


او الله است كه هيچ معبودي جز او نيست ملك و منزه است ، سلام و ايمني دهنده است مسلط و مقتدر است جبار و متكبر است ، آري الله منزه است از آن شرك‏ها كه برايش مي‏ورزند ( 23) .


او الله است كه آفريننده و پديد آورنده و صورتگر است او اسمائي حسني دارد آنچه در آسمانها و زمين است تسبيح‏گوي اويند و او عزيزي است حكيم ( 24) .


بيان آيات


مضموني كه اين آيات شريفه دارد به منزله نتيجه‏اي است كه از آيات سوره گرفته مي‏شود .


در سوره به مخالفت و دشمني يهوديان بني النضير و عهدشكني آنان اشاره شده كه همين مخالفتشان آنان را به خسران در دنيا و آخرت افكند .


و نيز در سوره آمده كه منافقين ، بني النضير را در مخالفت با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تحريك مي‏كردند ، و همين باعث هلاكتشان شد ، و سبب حقيقي در اين جريان اين بود كه اين مردم در اعمال خود ، خدا را رعايت نمي‏كردند و او را فراموش نموده ، و خدا هم ايشان را به فراموشي سپرد ، نتيجه‏اش اين شد كه خير خود را اختيار نكردند ، و آنچه مايه صلاح دنيا و آخرتشان بود بر نگزيدند ، و در آخر سرگردان و هلاك شدند .


پس بر كسي كه ايمان به خدا و رسول و روز جزا دارد واجب است كه پروردگار خود را به ياد آورد ، و او را فراموش ننمايد ، و ببيند چه عملي مايه پيشرفت آخرت او است ، و به درد آن روزش مي‏خورد كه به سوي پروردگارش برمي‏گردد .


و بداند كه عمل او هر چه باشد عليه او حفظ مي‏شود ، و خداي تعالي در آن روز به حساب آن مي‏رسد ، و او را بر طبق آن محاسبه و جزا مي‏دهد ، جزائي كه ديگر از او جدا نخواهد شد .


و اين همان هدفي است كه آيه يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد دنبال نموده ، مؤمنين را وادار مي‏كند كه به ياد خداي سبحان باشند ، و او را فراموش نكنند ، و مراقب اعمال خود باشند ، كه چه مي‏كنند ، صالح آنها كدام ، و طالحش كدام است ، چون سعادت زندگي آخرتشان به اعمالشان بستگي دارد .


و مراقب باشند كه جز اعمال صالح انجام ندهند ، و صالح را هم خالص براي رضاي خدا به جاي آورند ، و اين مراقبت را استمرار دهند ، و همواره از نفس خود حساب بكشند ، و هر عمل نيكي كه در كرده‏هاي خود


ترجمة الميزان ج : 19ص :374


يافتند خدا را شكرگزارند ، و هر عمل زشتي ديدند خود را توبيخ نموده ، نفس را مورد مؤاخذه قرار دهند ، و از خدايتعالي طلب مغفرت كنند .


و ذكر خداي تعالي به ذكري كه لايق ساحت عظمت و كبريائي او است يعني ذكر خدا به اسماي حسني و صفات علياي او كه قرآن بيان نموده تنها راهي است كه انسان را به كمال عبوديت مي‏رساند ، كمالي كه انسان ، ما فوق آن ، ديگر كمالي ندارد .


و اين بدان جهت است كه انسان عبد محض ، و مملوك طلق براي خداي سبحان است ، و غير از مملوكيت چيزي ندارد ، از هر جهت كه فرض كني مملوك است و از هيچ جهتي استقلال ندارد .


همچنان كه خداي عز و جل مالك او است ، از هر جهت كه فرض شود .


و او از هر جهت داراي استقلال است .


و معلوم است كه كمال هر چيزي خالص بودن آنست ، هم در ذاتش و هم در آثارش .


پس كمال انساني هم در همين است كه خود را بنده‏اي خالص ، و مملوكي براي خدا بداند ، و براي خود هيچگونه استقلالي قائل نباشد ، و از صفات اخلاقي به آن صفتي متصف باشد ، كه سازگار با عبوديت است ، نظير خضوع و خشوع و ذلت و استكانت و فقر در برابر ساحت عظمت و عزت و غناي خداي عز و جل .


و اعمال و افعالش را طبق اراده او صادر كند ، نه هر چه خودش خواست .


و در هيچ يك از اين مراحل دچار غفلت نشود ، نه در ذاتش ، و نه در صفاتش و نه در افعالش .


و همواره به ذات و افعالش نظير تبعيت محض و مملوكيت صرف داشته باشد ، و داشتن چنين نظري دست نمي‏دهد مگر با توجه باطني به پروردگاري كه بر هر چيز شهيد و بر هر چيز محيط ، و بر هر نفس قائم است .


هر كس هر چه بكند او ناظر عمل او است و از او غافل نيست ، و فراموشش نمي‏كند .


در اين هنگام است كه قلبش اطمينان و سكونت پيدا مي‏كند ، همچنان كه فرموده : الا بذكر الله تطمئن القلوب ، و در اين هنگام است كه خداي سبحان را به صفات كمالش مي‏شناسد ، آن صفاتي كه اسماي حسنايش حاكي از آن است .


و در قبال اين شناسايي صفات عبوديت و جهاتنقصش برايش آشكار مي‏گردد ، هر قدر خدا را به آن صفات بيشتر بشناسد خاضع‏تر ، خاشع‏تر ، ذليل‏تر ، و فقيرتر ، و حاجتمندتر مي‏شود .


و معلوم است كه وقتي اين صفات در آدمي پيدا شد ، اعمال او صالح مي‏گردد و ممكن نيست عمل طالحي از او سر بزند ، براي اينكه چنين كسي دائما خود را حاضر درگاه مي‏داند ، و همواره به ياد خداست ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : و اذكر ربك في نفسك


ترجمة الميزان ج : 19ص :375


تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الاصال و لا تكن من الغافلين ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون ، و نيز فرموده : فان استكبروا فالذين عند ربك يسبحون له بالليل و النهار و هم لا يسئمون .


و آيه شريفه لو انزلنا هذا القران - تا آخر آيات مورد بحث - با در نظر گرفتن سياقي كه دارند ، به همين معارفي كه ما خاطرنشان كرديم - يعني شناختن خدا به صفات كمالش ، و شناختن نفس به صفاتي مقابل آن صفات ، و به عبارتي ديگر : به صفات نقص و حاجت - اشاره مي‏كنند .


يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و لتنظر نفس ما قدمت لغد ... در اين آيه شريفه مؤمنين را به تقوي و پرواي از خدا امر نموده ، و با امري ديگر دستور مي‏دهد كه در اعمال خود نظر كنند ، اعمالي كه براي روز حساب از پيش مي‏فرستند .


و متوجه باشند كه آيا اعمالي كه مي‏فرستند صالح است ، تا اميد ثواب خدا را داشته باشند ، و يا طالح است .


و بايد از عقاب خدا بهراسند ، و از چنان اعمالي توبه نموده نفس را به حساب بكشند .


اما امر اول ، يعني تقوي ، كه در احاديث به ورع و پرهيز از حرامهاي خدا تفسير شده ، و با در نظر گرفتن اينكه تقوي هم به واجبات ارتباط دارد ، و هم به محرمات ، لاجرم عبارت مي‏شود از : اجتناب از ترك واجبات ، و اجتناب از انجام دادن محرمات .


و اما امر دوم، يعني نظر كردن در اعمالي كه آدمي براي فردايش از پيش مي‏فرستد ، امري ديگري است غير از تقوي .


و نسبتش با تقوي نظير نسبتي است كه يك نظر اصلاحي از ناحيه صنعتگري در صنعت خود براي تكميل آن صنعت دارد ، همان طور كه هر صاحب عملي و هر صانعي در آنچه كرده و آنچه ساخته نظر دقيق مي‏كند ، ببيند آيا عيبي دارد يا نه ، تا اگر عيبي در آن ديد در رفع آن بكوشد ، و يا اگر از نكته‏اي غفلت كرده آن را جبران كند ، همچنين يك مؤمن نيز بايد در آنچه كرده دوباره نظر كند ، ببيند اگر عيبي داشته آن را برطرف سازد .


پس بر همه مؤمنين واجب است از خدا پروا كنند ، و تكاليفي كه خداي تعالي متوجه ايشان كرده به نحو احسن و بدون نقص انجام دهند ، نخست او را اطاعت نموده ، از نافرمانيش بپرهيزند ، و بعد از آنكه اطاعت كردند ، دوباره نظري به كرده‏هاي خود بيندازند ، چون اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :376


اعمال مايه زندگي آخرتشان است كه امروز از پيش مي‏فرستند ، با همين اعمال به حسابشان مي‏رسند تا معلوم كنند آيا صالح بوده يا نه .


پس خود آنان بايد قبلا حساب اعمال را برسند تا اگر صالح بوده اميد ثواب داشته باشند ، و اگر طالح بوده از عقابش بترسند ، و به درگاه خدا توبه برده ، از او طلب مغفرت كنند .


و اين وظيفه ، خاص يك نفر و دو نفر نيست ، تكليفي است عمومي ، و شامل تمامي مؤمنين ، براي اينكه همه آنان احتياج به عمل خود دارند ، و خود بايد عمل خود را اصلاح كنند ، نظر كردن بعضي از آنان كافي از ديگران نيست .


چيزي كه هست در بين مؤمنين كساني كه اين وظيفه را انجام دهند ، بسيار كمياب‏اند ، به طوري كه مي‏توان گفت ناياب‏اند .


و جمله و لتنظر نفس كه كلمه نفس را مفرد و نكره آورده ، به همين نايابي اشاره دارد .


پس اينكه فرمود : و لتنظر نفس ما قدمت لغد خطابي است به عموم مؤمنين ، و ليكن از آنجا كه عامل به اين دستور در بين اهل ايمان و حتي در بين اهل تقوي از مؤمنين در نهايت قلت است ، بلكه مي‏توان گفت وجود ندارد ، براي اينكه مؤمنين و حتي افراد معدودي كه از آنان اهل تقوي هستند ، همه مشغول به زندگي دنيايند ، و اوقاتشان مستغرق در تدبير معيشت و اصلاح امور زندگي است ، لذا آيه شريفه خطاب را به صورت غيبت آورده ، آن هم به طور نكره و فرموده : نفسي از نفوس بايد كه بدانچه مي‏كند نظر بيفكند .


و اين نوع خطاب با اينكه تكليف در آن عمومي است ، به حسب طبع دلالت بر عتاب و سرزنش مؤمنان دارد .


و نيز اشاره دارد بر اينكه افرادي كه شايسته امتثال اين دستور باشند در نهايت كمي هستند .


ما قدمت لغد - اين جمله استفهامي از ماهيت عملي است كه براي فرداي خود ذخيره مي‏كند ، و هم بيانگر كلمه نظر است .


ممكن هم هست كلمه ما را در آن موصوله بگيريم ، و بگوييم موصول وصله‏اش متعلق به نظر است .


در صورت استفهام معنا چنين مي‏شود : بايد نفسي از نفوس نظر كند چه عملي براي فرداي خود از پيش فرستاده .


و بنا بر اين كه موصول وصله باشد معنا چنين مي‏شود : بايد نفسي از نفوس نظر كند در آنچه براي فرداي خود از پيش فرستاده .


و مراد از كلمه غد - فردا روز قيامت است ، كه روز حسابرسي اعمال است .


و اگر از آن به كلمه فردا تعبير كرده براي اين است كه بفهماند قيامت به ايشان نزديك است ، آنچنان كه فردا به ديروز نزديك است ، همچنان كه در آيه انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا به اين نزديكي تصريح كرده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :377


و معناي آيه چنين است : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد با اطاعت از خدا تقوي به دست آوريد ، اطاعت در جميع اوامر و نواهي‏اش ، و نفسي از نفوس شما بايد در آنچه مي‏كند نظر افكند ، و ببيند چه عملي براي روز حسابشاز پيش مي‏فرستد ، آيا عمل صالح است ، يا عمل طالح .


و اگر صالح است عمل صالحش شايستگي براي قبول خدا را دارد ، و يا مردود است ؟ و در جمله و اتقوا الله ان الله خبير بما تعملون ، براي بار دوم امر به تقوي نموده ، مي‏فرمايد : علت اينكه مي‏گويم از خدا پروا كنيد اين است كه ان الله خبير بما تعملون او با خبر است از آنچه مي‏كنيد .


و تعليل امر به تقوي به اينكه خدا با خبر از اعمال است ، خود دليل بر اين است كه مراد از اين تقوي كه بار دوم امر بدان نموده ، تقواي در مقام محاسبه و نظر در اعمال است ، نه تقواي در اعمال كه جمله اول آيه بدان امر مي‏نمود ، و مي‏فرمود : اتقوا الله .


پس حاصل كلام اين شد كه : در اول آيه مؤمنين را امر به تقوي در مقام عمل نموده ، مي‏فرمايد عمل شما بايد منحصر در اطاعت خدا و اجتناب گناهان باشد ، و در آخر آيه كه دوباره امر به تقوي مي‏كند ، به اين وظيفه دستور داده كه هنگام نظر و محاسبه اعمالي كه كرده‏ايد از خدا پروا كنيد ، چنان نباشد كه عمل زشت خود را و يا عمل صالح ولي غير خالص خود را به خاطر اينكه عمل شما است زيبا و خالص به حساب آوريد .


اينجاست كه به خوبي روشن مي‏گردد كه مراد از تقوي در هر دو مورد يك چيز نيست ، بلكه تقواي اولي مربوط به جرم عمل است ، و دومي مربوط به اصلاح و اخلاص آن است .


اولي مربوط به قبل از عمل است ، و دومي راجع به بعد از عمل .


و نيز روشن مي‏گردد اينكه بعضي گفته‏اند : اولي راجع به توبه از گناهان گذشته ، و دومي مربوط به گناهان آينده است صحيح نيست .


و نظير اين قول گفتار بعضي ديگر است كه گفته‏اند : امر دومي تاكيد امر اولي است و بس .


و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم ... كلمه نسيان كه مصدر فعل نسوا است به معناي زايل شدن صورت معلوم از صفحه خاطر است ، البته بعد از آنكه در صفحه خاطر نقش بسته بود .


اين معناي اصلي نسيان است ، ولي در استعمال آن توسعه دادند ، و در مطلق روگرداني از چيزي كه قبلا مورد توجه بوده نيز استعمال نمودند .


آيه شريفه و قيل اليوم ننسيكم كما نسيتم لقاء يومكم هذا و ماويكم النار و ما لكم من ناصرين ، در معناي دوم استعمال


ترجمة الميزان ج : 19ص :378


شده .


آيه شريفه مورد بحث به حسب لب معنا ، به منزله تاكيدي براي مضمون آيه قبلي است ، گويا فرموده : براي روز حساب و جزاء عمل صالح از پيش بفرستيد ، عملي كه جانهايتان با آن زنده شود ، و زنهار زندگي خود را در آن روز فراموش مكنيد .


و چون سبب فراموش كردن نفس فراموش كردن خدا است ، زيرا وقتي انسان خدا را فراموش كرد اسماي حسني و صفات علياي او را كه صفات ذاتي انسان ارتباط مستقيم با آن دارد نيز فراموش مي‏كند ، يعني فقر و حاجت ذاتي خود را از ياد مي‏برد ، قهرا انسان نفس خود را مستقل در هستي مي‏پندارد ، و به خيالش چنين مي‏رسد كه حيات و قدرت و علم ، و ساير كمالاتي كه در خود سراغ دارد از خودش است ، و نيز ساير اسباب طبيعي عالم را صاحب استقلال در تاثير مي‏پندارد ، و خيال مي‏كند كه اين خود آنهايند كه يا تاثير مي‏كنند و يا متاثر مي‏شوند .


اينجا است كه بر نفس خود اعتماد مي‏كند ، با اينكه بايد بر پروردگارش اعتماد نموده ، اميدوار او و ترسان از او باشد ، نه اميدوار به اسباب ظاهري ، و نه ترسان از آنها ، و به غير پروردگارش تكيه و اطمينان نكند ، بلكه به پروردگارش اطمينان كند .


و كوتاه سخن اينكه : چنين كسي پروردگار خود و بازگشتش به سوي او را فراموش مي‏كند ، و از توجه به خدا اعراض نموده ، به غير او توجه مي‏كند ، نتيجه همه اينها اين مي‏شود كه خودش را هم فراموش كند ، براي اينكه او از خودش تصوري دارد كه آن نيست .


او خود را موجودي مستقل الوجود ، و مالك كمالات ظاهر خود ، و مستقل در تدبير امور خود مي‏داند .


موجودي مي‏پندارد كه از اسباب طبيعي عالم كمك گرفته ، خود را اداره مي‏كند ، در حالي كه انسان اين نيست ، بلكه موجودي است وابسته ، و سراپا جهل و عجز و ذلت و فقر ، و امثال اينها .


و آنچه از كمال از قبيل وجود ، علم ، قدرت ، عزت ، غني و امثال آن دارد كمال خودش نيست ، بلكه كمال پروردگارش است ، و پايان زندگي او و نظائر او ، يعني همه اسباب طبيعي عالم ، به پروردگارش است .


حاصل اينكه : علت فراموش كردن خويش فراموش كردن خدا است .


و چون چنين بود آيه شريفه نهي از فراموشي خويشتن را به نهي از فراموش كردن خداي تعالي مبدل كرد ، چون انقطاع مسبب به انقطاع سببش بليغ‏تر و مؤكدتر است ، و به اين هم اكتفاء نكرد كه از فراموش كردن خدا نهيي كلي كند ، و مثلا بفرمايد : و لا تنسوا الله فينسيكم انفسكم - زنهار خدا را


ترجمة الميزان ج : 19ص :379


فراموش نكنيد ، كه اگر بكنيد خدا خود شما را از يادتان مي‏برد بلكه مطلب را به بياني اداء كرد كه نظير اعطاي حكم به وسيله مثال باشد ، و در نتيجه مؤثرتر واقع شود ، و به قبول طرف نزديك‏تر باشد ، لذا ايشان را نهي كرد از اينكه از كساني باشند كه خدا را فراموش كردند .


و در اين تعبير اشاره‏اي هم به سرنوشت يهودياني كرد كه قبل از اين آيه سرگذشتشان را بيان نموده بود ، يعني يهوديان بني النضير ، و بني قينقاع .


و نيز منافقيني كه حالشان در دشمني و مخالفت با خدا و رسولش حال همان يهوديان بود .


و لذا فرمود : و لا تكونوا كالذين نسوا الله و دنبالش به عنوان نتيجه‏گيري فرمود : فانسيهم انفسهم كه در حقيقت نتيجه‏گيري مسبب است از سبب .


آنگاه دنبالش فرمود : اولئك هم الفاسقون و با اين جمله راهنمايي كرد بر اينكه چنين كساني فاسقان حقيقي هستند ، يعني از زي عبوديت خارجند .


و آيه شريفه هر چند از فراموش كردن خداي تعالي نهي نموده ، و فراموش كردن خويشتن را فرع آن و نتيجه آن دانسته ، ليكن از آنجا كه آيه در سياق آيه قبلي واقع شده ، با سياقش دلالت مي‏كند بر امر به ذكر خدا ، و مراقبت او .


ساده‏تر بگويم : لفظ آيه از فراموش كردن خدا نهي مي‏كند ولي سياق به ذكر خدا امر مي‏نمايد .


لا يستوي اصحاب النار و اصحاب الجنة اصحاب الجنة هم الفائزون راغب مي‏گويد كلمه فوز به معناي دست يافتن به خير با حصول سلامت است و سياق آيه شهادت مي‏دهد به اينكه مراد از اصحاب نار همان كساني هستند كه خدا را از ياد برده‏اند .


و مراد از اصحاب جنت آنهايند كه به ياد خدا و مراقب رفتار خويشند .


و اين آيه شريفه حجتي تمام بر اين معنا اقامه مي‏كند كه بر هر كس واجب است به دسته يادآوران خدا و مراقبين اعمال بپيوندد ، نه به آنهايي كه خدا را فراموش كردند .


بيان اين حجت آن است كه اين دو طائفه - يعني يادآوران خدا و فراموشكاران خدا و سومي ندارند - و سايرين بالأخره بايد به يكي از اين دو طائفه ملحق شوند ، و اين دو طائفه يكسان نيستند تا پيوستن به هر يك نظير پيوستن به ديگري باشد ، و آدمي از اينكه به هر يك ملحق شود پروايي نداشته باشد ، بلكه يكي از اين دو طائفه راجح ، و ديگري مرجوح است ، و عقل حكم مي‏كند كه انسان طرف راجح را بگيرد ، و آن را بر مرجوح ترجيح دهد و آن طرف يادآوران خدا است ، چون تنها ايشان رستگارند ، نه ديگران ، پس ترجيح در جانب ايشان است ، در نتيجه بر هر انساني واجب است پيوستن به آنان را اختيار كند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :380


لو انزلنا هذا القران علي جبل لرأيته خاشعا متصدعا من خشية الله ... در مجمع البيان گفته : كلمه تصدع به معناي پراكنده شدن بعد از التيام است .


كلمه تفطر هم به همين معنا است .


بايد دانست كه زمينه آيه شريفه زمينه مثل زدن است ، مثلي كه اساسش تخيل است ، به دليل اينكه در ذيل آيه مي‏فرمايد : و تلك الامثال نضربها للناس ... و منظور آيه شريفه تعظيم امر قرآن است ، به خاطر استعمالش بر معارف حقيقي و اصول شرايع و عبرتها و مواعظ و وعد و وعيدهايي كه در آن است ، و نيز به خاطر اينكه كلام خدا عظيم است .


و معناي آيه اين است كه : اگر ممكن بود قرآن بر كوهي نازل شود ، و ما قرآن را بر كوه نازل مي‏كرديم ، قطعا كوه را با آن همه صلابت و غلظت و بزرگي هيكل و نيروي مقاومتي كه در برابر حوادث دارد ، مي‏ديدي كه از ترس خداي عز و جل متاثر و متلاشي مي‏شود ، و وقتي حال كوه در برابر قرآن چنين است ، انسان سزاوارتر از آن است كه وقتي قرآن بر او تلاوت مي‏شود و يا خودش آن را تلاوت مي‏كند قلبش خاشع گردد .


بنا بر اين ، بسيار جاي تعجب است كه جمعي از همين انسانها نه تنها از شنيدن قرآن خاشع نمي‏گردند ، و دچار ترس و دلواپسي نمي‏شوند ، بلكه در مقام دشمني و مخالفت هم برمي‏آيند .


در اين آيه شريفه التفاتي از تكلم مع الغير به غيبت به كار رفته ، و اين بدان جهت است كه بر علت حكم دلالت كرده ، بفهماند اگر كوه با نزول قرآن متلاشي و نرم مي‏شود ، علتش اين است كه قرآن كلام خداي عز و جل است .


و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون - اين جمله از باب به كار بردن حكمي كلي در موردي جزئي است تا دلالت كند بر اينكه حكم اين مورد حكمي نو ظهور نيست ، بلكه در همه موارد ديگري - كه بسيار هم هست - جريان دارد .


پس اينكه فرمود : لو انزلنا هذا القران علي جبل مثلي است كه خداي تعالي براي مردم در امر قرآن زده تا عظمت و جلالت قدر آن را از اين نظر كه كلام خدا است و مشتمل بر معارفي عظيم است به ذهن مردم نزديك سازد تا در باره آن تفكر نموده ، و آن طور كه شايسته آن است با آن برخورد كنند ، و در صدد تحقيق محتواي آن كه حق صريح است برآمده ، به هدايتي كه از طريق عبوديت پيشنهاد كرده مهتدي شوند ، چون انسانها براي رسيدن به كمال و سعادتشان طريقي بجز قرآن ندارند ، و از جمله معارفش همان مساله مراقبت و محاسبه است كه آيات قبلي بدان سفارش مي‏كرد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :381


هو الله الذي لا اله الا هو عالم الغيب و الشهادة هو الرحمن الرحيم اين آيه با دو آيه بعدش هر چند در مقام شمردن طائفه‏اي از اسماي حسناي خداي تعالي و اشاره به اين نكته است كه او داراي بهترين اسماء و منزه از هر نقصي است ، و آنچه را كه در آسمانها و زمين است شاهد بر اين معنا مي‏گيرد ، و ليكن اگر آن را با مضمون آيات قبل كه امر به ذكر مي‏كرد در نظر بگيريم ، از مجموع ، اين معنا استفاده مي‏شود كه افرادي كه يادآور خدايند او را با اسماي حسنايش ذكر مي‏كنند ، و به هر اسمي از اسماي كمال خدا بر مي‏خورند ، به نقصي كه در خويشتن در مقابل آن كمال است پي مي‏برند - دقت فرماييد .


و اگر آن را با مضمون آيه قبلي و مخصوصا جمله من خشية الله در نظر بگيريم ، به علت خشوع كوه و متلاشي شدن آن از ترس خداپي مي‏بريم .


و معناي مجموع آنها چنين مي‏شود : چگونه كوه‏ها از ترس او متلاشي نشود ، با اينكه او خدايي است كه معبودي بجز او نيست ، و عالم به غيب و آشكار و چنين و چنان است .


هو الله الذي لا اله الا هو - موصول الذي وصله آن ، مجموعا اسمي از اسماي خدا را معنا مي‏دهد ، و آن وحدانيت خدا در الوهيت و معبوديت است .


در سابق هم پاره‏اي مطالب راجع به معناي تهليل در تفسير آيه شريفه و الهكم اله واحد لا اله الا هو آورديم .


عالم الغيب و الشهادة - كلمه شهادت به معناي چيزي است كه مشهود و حاضر در نزد مدرك باشد ، همچنانكه غيب معناي مخالف آن را مي‏دهد .


و اين دو ، معنايي اضافي و نسبي است ، به اين بيان كه ممكن است يك چيز براي كسي يا چيزي غيب و براي شخصي و يا چيزي ديگر شهادت باشد .


در شهود ، امر دائر مدار نوعي احاطه شاهد بر موجود مشهود است ، يا احاطه حسي ، يا خيالي ، يا عقلي ، و يا وجودي .


و در غيب دائر مدار نبودن چنين احاطه است .


و هر چيزي كه براي ما غيب و يا شهادت باشد ، از آنجا كه محاط خداي تعالي و خدا محيط به آنست ، قهرا معلوم او ، و او عالم به آن است .


پس خداي تعالي هم عالم به غيب و هم عالم به شهادت است ، و غير او هيچ كس چنين نيست ، براي اينكه غير خدا هر كه باشد وجودش محدود است ، و احاطه ندارد مگر بدانچه خدا تعليمش كرده ، همچنان كه قرآن كريم فرموده : عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول و اما خود خداي تعالي غيب علي الاطلاق است ، و احدي و چيزي به هيچ وجه نمي‏تواند به او احاطه يابد ،


ترجمة الميزان ج : 19ص :382


همچنان كه باز قرآن كريم در اين باره فرموده : و لا يحيطون به علما .


و اما جمله هو الرحمن الرحيم از آنجا كه در سوره فاتحه در تفسير اين دو اسم سخن رفت ، ديگر تكرار نمي‏كنيم .


هو الله الذي لا اله الا هو الملك القدوس السلام المؤمن المهيمن العزيز الجبار المتكبر ... كلمه ملك - به فتح ميم و كسره لام - به معناي مالك تدبير امور مردم ، و اختياردار حكومت آنان است .


و كلمه قدوس مبالغه در قدس و نزاهت و پاكي را افاده مي‏كند .


و كلمه سلام به معناي كسي است كه با سلام و عافيت با تو برخورد كند ، نه با جنگ و ستيز ، و يا شر و ضرر .


و كلمه مؤمن به معناي كسي است كه به تو امنيت بدهد ، و تو را در امان خود حفظ كند .


و كلمه مهيمن به معناي فائق و مسلط بر شخصي و يا چيزي است .


و كلمه عزيز به معناي آن غالبي است كه هرگز شكست نمي‏پذيرد ، و كسي بر او غالب نمي‏آيد .


و يا به معناي كسي است كه هر چه ديگران دارند از ناحيه او دارند ، و هر چه او دارد از ناحيه كسي نيست .


و كلمه جبار صيغه مبالغه از جبر يعني شكسته بند و اصلاح كننده است ، و بنا بر اين جبار كسي است كه اراده‏اش نافذ است .


و اراده خود را بر هر كس كه بخواهد به جبر تحميل مي‏كند .


و متكبر آن كسي است كه با جامه كبريائي خود را بنماياند .


سبحان الله عما يشركون - اين جمله ثنائي است بر خداي تعالي ، همچنان كه در - سوره بقره بعد از نقل اين مطلب كه كفار گفتند خدا فرزند گرفته ، فرمود : سبحانه .


هو الله الخالق الباري‏ء المصور ... كلمه خالق به معناي كسي است كه اشيائي را با اندازه‏گيري پديد آورده باشد .


و كلمه باري‏ء نيز همان معنا را دارد ، با اين فرق كه باري‏ء پديد آورنده‏اي است كه اشيائي را كه پديد آورده از يكديگر ممتازند .


و كلمه مصور به معناي كسي است كه پديد آورده‏هاي خود را طوري صورتگري كرده باشد كه به يكديگر مشتبه نشوند .


بنا بر اين ، كلمات سه‏گانه هر سه متضمن معناي ايجاد هستند ، اما به اعتبارات مختلف كه بين آنها ترتيب هست ، براي اينكه تصوير فرع اين است كه خداي تعالي بخواهد موجودات را متمايز از يكديگر خلق كند ، و اين نيز فرع آنست كه اصلا بخواهد موجوداتي بيافريند .


در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد ، و آن اين است كه چرا در دو آيه قبل بعد از نام الله


ترجمة الميزان ج : 19ص :383


بلافاصله كلمه توحيد لا اله الا الله را ذكر نمود و سپس اسماي خدا را شمرد ، ولي در آيه مورد بحث بعد از نام الله به شمردن اسماء پرداخت ، و كلمه توحيد را ذكر نكرد ؟ جوابش اين است كه بين صفاتي كه در آن دو آيه شمرده شده كه يازده صفت ، و يا يازده نام است ، با نامهايي كه در آيه مورد بحث ذكر شده فرق است ، و اين فرق باعث شده كه در آن دو آيه كلمه توحيد را بياورد و در اين آيه نياورد ، و آن فرق اين است كه صفات مذكور در دو آيه قبل الوهيت خدا را كه همان مالكيت توأم با تدبير است اثبات مي‏كند ، و در حقيقت مثل اين مي‏ماند كه فرموده باشد : لا اله الا الله معبودي به جز خدا نيست ، به دليل اينكه او عالم به غيب و شهادت ، و رحمان و رحيم و ... است .


و اين صفات به نحو اصالت و استقلال خاص خدا است ، و شريكي براي او در اين استقلال نيست ، چون غير او هر كس هر چه از اين صفات دارد ، خدا به وي داده ، پس قهرا الوهيت و استحقاق معبود شدن هم خاص او است ، و به همين جهت در آخر آيه دوم فرمود : سبحان الله عما يشركون .


و با اين جمله اعتقاد شرك را كه مذهب مشركين است رد نمود .


و اما صفات و اسمائي كه در آيه مورد بحث آمده صفاتي است كه نمي‏تواند اختصاص الوهيت به خدا را اثبات كند ، چون صفات مذكور عبارتند از : خالق ، باري‏ء و مصور ، كه مشركين هم آنها را قبول دارند .


آنان نيز خلقت و ايجاد را خاص خدا مي‏دانند ، و در عين حال مدعي آنند كه به غير خدا ارباب و الهه ديگر هست كه در استحقاق معبوديت شريك خدايند .


و اما اينكه در ابتداي هر سه آيه اسم جلاله الله آمده ، به منظور تاكيد و تثبيت مقصود بوده ، چون اين كلمه علم ( اسم خاص ) است براي خدا ، و معنايش ذات مستجمع تمامي صفات كمال است ، و قهرا تمامي اسماي الهي از آن سرچشمه مي‏گيرد .


له الاسماء الحسني - اين جمله اشاره به بقيه اسماي حسني است ، چون كلمه الاسماء هم جمع است ، و هم الف و لام بر سرش آمده ، و از نظر قواعد ادبي جمع داراي الف و لام افاده عموم مي‏كند .


يسبح له ما في السموات و الأرض - يعني هر آنچه مخلوق كه در عالم است حتي خود آسمانها و زمين تسبيح‏گوي اويند .


و ما در سابق مكرر پيرامون اينكه تسبيح موجودات چه معنا دارد بحث كرديم .


اين آيات سه‏گانه با جمله و هو العزيز الحكيم ختم شده يعني او غالبي است شكست ناپذير ، و كسي است كه افعالش متقن است ، نه گزاف و بيهوده .


پس نه معصيت


ترجمة الميزان ج : 19ص :384


گناه‏كاران او را در آنچه تشريع كرده و بشر را به سويش مي‏خواند عاجز مي‏سازد ، و نه مخالفت معاندان ، و نه پاداش مطيعان و اجر نيكوكاران در درگاهش ضايع مي‏گردد .


و همين عنايت كه گفتيم باعث شد گفتار در سه آيه با ذكر اسم عزيز و حكيم ختم شود ، و به طور اشاره بفهماند كه كلام او هم عزيز و حكيم است ، باعث شد كه در آغاز هر سه آيه نام الله تكرار شده ، و مقدم بر ساير اسماء ذكر شود .


و نيز باعث شد كه اسم عزيز با اسم حكيم دوباره ذكر شود ، با اينكه در وسط آيه دوم ذكر شده بود .


و اينكه گفتيم توصيف خدا به دو وصف عزيز و حكيم اشاره دارد به اينكه كلامش هم ، عزيز و حكيم است ، از اين بابت بود كه در قرآن كريم كلام خود را هم عزيز و حكيم خوانده ، يك جا فرموده : و انه لكتاب عزيز ، و جايي ديگر فرموده : و القران الحكيم .


بحث روايتي


در مجمع البيان در تفسير جمله عالم الغيب و الشهادة ازامام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : غيب عبارت است از چيزي كه تاكنون نبوده ، و شهادت چيزهايي است كه بوده .


مؤلف : البته اين تفسير تفسير به بعضي از مصاديق است ، نه اينكه معناي غيب و شهادت تنها همين باشد كه در روايت آمده .


و ما رواياتي را كه در تفسير اسم جلاله و دو اسم رحمان و رحيم آمده در سوره فاتحه آورديم .


و در توحيد به سند خود از ابي بصير از امام ابي جعفر باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي فرمود : خداي تعالي از ازل حي و زنده بوده ، اما حي بدون حيات .


و از ازل ملك و قادربوده ، حتي قبل از اينكه چيزي را ايجاد كرده باشد ، و بعد از آنكه خلق را بيافريد ملكي جبار شد .


مؤلف : اينكه فرمود : حي بدون حيات معنايش اين است كه حيات او مانند حيات موجودات زنده چيزي غير از ذات و زائد بر ذاتش نيست ، بلكه حياتش عين ذات او


ترجمة الميزان ج : 19ص :385


است .


و اينكه فرمود قبل از خلقت عالم ملكي قادر بود و بعد از خلقت ملكي جبار شد در حقيقت خواسته است ملك را كه از صفات فعل است ، به قدرت ارجاع دهد ، كه از صفات ذات است تا تحققش قبل از ايجاد فرض داشته باشد .


و در كافي به سند خود از هشام جواليقي روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از معناي كلام خدا كه مي‏فرمايد : سبحان الله پرسيدم كه منظور از آن چيست ؟ فرمود : منظور منزه بودن خدا ( از نواقص ) است .


و در نهج البلاغه است كه : خداي تعالي خالق است ، اما نه با حركت و رنج .


مؤلف : ما تعدادي از روايات وارده در اسماي حسناي خدا و شمار آنها را در بحث از اسماي حسني در جلد ششم اين كتاب آورديم .


و در روايت نبوي معروف آمده كه : حاسبوا انفسكم قبل ان تحاسبوا وزنوا قبل ان توزنوا و تجهزوا للعرض الاكبر - از نفس خود حسابكشي كنيد ، قبل از آنكه از شما حساب بكشند ، و خود را بسنجيد ، قبل از آن كه شما را بسنجند ، و براي روز قيامت آماده شويد .


و در كافي به سند خود از ابي الحسن ماضي (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : كسي كه روز به روز به حساب نفس خود رسيدگي نمي‏كند از ما نيست ( آن كس از ما است كه روز به روز به حساب خود برسد ) اگر عمل نيكي داشت شكرش نسبت به خدا بيشتر شود و اگر عمل زشتي داشت از خدا طلب مغفرت نموده ، توبه كند .


مؤلف : قريب به اين معنا رواياتي ديگر است ، و ما رواياتي از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) در معناي ذكر خدا در ذيل تفسير آيه فاذكروني اذكركم ... و آيه يا ايها الذين امنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا نقل كرديم ، اگر كسي بخواهد مي‏تواند بدانجا مراجعه كند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :