امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
896
ترجمه الميزان: سوره ممتحنه آيات 13 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :386


( 60 )سوره ممتحنه مدني است و سيزده آيه دارد ( 13)


سورة الممتحنة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَّخِذُوا عَدُوِّي وَ عَدُوَّكُمْ أَوْلِيَاءَ تُلْقُونَ إِلَيهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ قَدْ كَفَرُوا بِمَا جَاءَكُم مِّنَ الْحَقّ‏ِ يخْرِجُونَ الرَّسولَ وَ إِيَّاكُمْأَن تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ رَبِّكُمْ إِن كُنتُمْ خَرَجْتُمْ جِهَداً في سبِيلي وَ ابْتِغَاءَ مَرْضاتيتُسِرُّونَ إِلَيهِم بِالْمَوَدَّةِ وَ أَنَا أَعْلَمُ بِمَا أَخْفَيْتُمْ وَ مَا أَعْلَنتُمْوَ مَن يَفْعَلْهُ مِنكُمْ فَقَدْ ضلَّ سوَاءَ السبِيلِ‏(1) إِن يَثْقَفُوكُمْ يَكُونُوا لَكُمْ أَعْدَاءً وَ يَبْسطوا إِلَيْكُمْ أَيْدِيهُمْ وَ أَلْسِنَتهُم بِالسوءِ وَ وَدُّوا لَوْ تَكْفُرُونَ‏(2) لَن تَنفَعَكُمْ أَرْحَامُكمْ وَ لا أَوْلَدُكُمْيَوْمَ الْقِيَمَةِ يَفْصِلُ بَيْنَكُمْوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(3) قَدْ كانَت لَكُمْ أُسوَةٌ حَسنَةٌ في إِبْرَهِيمَ وَ الَّذِينَ مَعَهُ إِذْ قَالُوا لِقَوْمهِمْ إِنَّا بُرَءؤُا مِنكُمْ وَ مِمَّا تَعْبُدُونَ مِن دُونِ اللَّهِ كَفَرْنَا بِكمْ وَ بَدَا بَيْنَنَا وَ بَيْنَكُمُ الْعَدَوَةُ وَ الْبَغْضاءُ أَبَداً حَتي تُؤْمِنُوا بِاللَّهِ وَحْدَهُ إِلا قَوْلَ إِبْرَهِيمَ لأَبِيهِ لأَستَغْفِرَنَّ لَك وَ مَا أَمْلِك لَك مِنَ اللَّهِ مِن شي‏ءٍرَّبَّنَا عَلَيْك تَوَكلْنَا وَ إِلَيْك أَنَبْنَا وَ إِلَيْك الْمَصِيرُ(4) رَبَّنَا لا تجْعَلْنَا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا وَ اغْفِرْ لَنَا رَبَّنَاإِنَّك أَنت الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(5) لَقَدْ كانَ لَكمْ فِيهِمْ أُسوَةٌ حَسنَةٌ لِّمَن كانَ يَرْجُوا اللَّهَ وَ الْيَوْمَ الاَخِرَوَ مَن يَتَوَلَّ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ الْغَني الحَْمِيدُ(6) × عَسي اللَّهُ أَن يجْعَلَ بَيْنَكمْ وَ بَينَ الَّذِينَ عَادَيْتُم مِّنهُم مَّوَدَّةًوَ اللَّهُ قَدِيرٌوَ اللَّهُ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(7) لا يَنْهَاشُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ لَمْ يُقَتِلُوكُمْ في الدِّينِ وَ لَمْ يخْرِجُوكم مِّن دِيَرِكُمْ أَن تَبرُّوهُمْ وَ تُقْسِطوا إِلَيهِمْإِنَّ اللَّهَ يحِب الْمُقْسِطِينَ‏(8) إِنَّمَا يَنهَاكُمُ اللَّهُ عَنِ الَّذِينَ قَتَلُوكُمْ في الدِّينِ وَ أَخْرَجُوكم مِّن دِيَرِكُمْ وَ ظهَرُوا عَلي إِخْرَاجِكُمْ أَن تَوَلَّوْهُمْوَ مَن يَتَوَلهَُّمْ فَأُولَئك هُمُ الظلِمُونَ‏(9)



ترجمة الميزان ج : 19ص :387


ترجمه آيات


به نام خداوند رحمان و رحيم .


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد دشمن مرا و دشمن خودتان را دوستان خود مگيريد ، آيا مراتب دوستي خود را به ايشان تقديم مي‏كنيد با اينكه به شريعتي كه براي شما آمده و حق است كفر مي‏ورزند و نيز رسول و شما را به جرم اينكه به خدا ، پروردگارتان ايمان آورده‏ايد بيرون مي‏كنند ؟ ! اگر براي رضاي من و جهاد در راه من مهاجرت كرده‏ايد نبايد آنان را دوست خود بگيريد و پنهاني با ايشان دوستي كنيد چون من بهتر از هر دانايي مي‏دانم چه چيزهايي را پنهان مي‏داريد و چه چيزهايي را اظهار مي‏كنيد و هر كس از شما چنين كند راه مستقيم را گم كرده ( 1 ) .


اگر كفار به شما دست پيدا كنند دشمنان شما خواهند بود و دست و زبان خود را به آزار شما دراز خواهند كرد و آرزومند آنند كه شما هم كافر شويد ( 2) .


خويشاوند و اولاد شما ( كه به خاطر سلامتي آنان با كفار دوستي مي‏كنيد ) در روز قيامت به درد شما نمي‏خورند روز قيامت همه اين روابط عاطفي قطع مي‏شود ، شما مي‏مانيد و عملتان ، و خدا بدانچه مي‏كنيد بينا است ( 3 ) .


شما الگوي خوبي در ابراهيم و پيروان او داريد ، به ياد آريد آن زمان را كه به قوم خود گفتند ما از شما و از آنچه به جاي خدا مي‏پرستيد بيزاريم ، به شما كافريم و از همين امروز براي ابد اعلام قطع رابطه خويشاوندي و اعلام دشمني و كينه مي‏كنيم تا روزي كه به خداي يگانه ايمان آوريد .


باقي مي‏ماند سخني كه ابراهيم به پدرش گفت ، و آن بود كه من فقط مي‏توانم از خدا برايت طلب مغفرت كنم و از ناحيه خدا هيچ كارديگري نمي‏توانم صورت دهم .


و همگي گفتند پروردگارا بر تو توكل و به سوي تو انابه نموديم كه بازگشت به سوي تو است ( 4) .


پروردگارا تو ما را مايه امتحان و فتنه كساني كه كافر شدند قرار مده و ما را بيامرز كه تو ، آري ، تنها تو عزيز و حكيمي ( 5) .


از ميان شما آنهايي كه اميدوار به خدا و روز جزايند همواره در ابراهيم و يارانش الگو داشته‏اند و اما آنهايي كه از شما هنوز هم كفار را دوست مي‏دارند خداي تعالي بي‏نياز و ستوده است ( 6) .


اميد است كه خداي سبحان بين شما و همان كفار ( كه به خاطر خدا با ايشان دشمني كرديد ) مودت برقرار سازد و خدا توانا است و خدا آمرزگار رحيم است ( 7 ) .


(اين فرمان تنها مربوط به كفاريست كه شما را بيرون كردند و با شما جنگيدند ) و اما آنهايي كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :388


چنين نكردند خدا شما را از احسان به آنان و رفتار عادلانه با ايشان نهي نكرده زيرا خدا عدالت‏كاران را دوست مي‏دارد ( 8) .


خدا تنها از دوستي كساني نهي كرده كه با شما سر جنگ دارند و تنها بر سر مساله دين با شما جنگيدند و شما را از ديارتان بيرون كردند و در بيرون كردنتان پشت به پشت هم دادند خدا شما را از اينكه آنان را دوست بداريد نهي فرموده و هر كس دوستشان بدارد پس آنها ستمكارند ( 9 ) .


بيان آيات


اين سوره متعرض مساله دوستي مؤمنين با كفار است ، و از آن به سختي نهي مي‏كند ، هم در ابتداي سوره متعرض آنست ، و هم در آخرش ، و در خلال آياتش متعرض احكامي در باره زنان مهاجر و بيعت زنان شده ، و مدني بودن اين سوره روشن است .


يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة ... از زمينه آيات استفاده مي‏شود كه بعضي از مؤمنين مهاجر در خفا با مشركين مكه رابطه دوستي داشته‏اند ، و انگيزه‏شان در اين دوستي جلبحمايت آنان از ارحام و فرزندان خود بوده ، كه هنوز در مكه مانده بودند .


اين آيات نازل شد و ايشان را از اين عمل نهي كرد .


رواياتي هم كه در شان نزول آيات وارد شده اين استفاده را تاييد مي‏كند ، چون در آن روايات آمده كه حاطب بن ابي بلتعة نامه‏اي سري به مشركين مكه فرستاد ، و در آن از اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تصميم دارد مكه را فتح كند به ايشان گزارش داد ، و منظورش اين بود كه منتي بر آنان گذاشته و بدين وسيله ارحام و اولادي كه در مكه داشت از خطر مشركين حفظ كرده باشد .


خداي تعالي اين جريان را به پيامبر گرامي‏اش خبر داد ، و اين آيات را فرستاد .


و - ان شاء الله - شرح اين داستان در بحث روايتي آينده از نظر خواننده مي‏گذرد .


كلمه عدو به معناي دشمن است كه هم بر يك نفر اطلاق مي‏شود ، و هم بر جمع دشمنان ، و مراد آيه شريفه جمع آن است ، به قرينه اينكه فرموده اولياء خود نگيريد و نيز به قرينه ضمير جمع در اليهم و قرائن ديگر .


و منظور از اين دشمنان مشركين مكه‏اند ، و دشمن بودنشان براي خدا به خاطر مشرك بودنشان است ، به اين علت كه براي خدا شركائي قائل بودند ، و خدا را نمي‏پرستيدند ، و دعوت او را نمي‏پذيرفتند ، و رسول او را تكذيب مي‏كردند .


و دشمن بودنشان براي مؤمنين به خاطر اين بود كه مؤمنين به خدا ايمان آورده بودند ، و مال و جان خود را در راه خدا فدا مي‏كردند ، و معلوم است كساني كه با خدا دشمني


ترجمة الميزان ج : 19ص :389


دارند ، با مؤمنين هم دشمن خواهند بود .


خواهي گفت : در آيه شريفه ذكر دشمني مشركين با خدا كافي بود ، چه حاجت بود به اينكه دشمني با مؤمنين را هم ذكر كند .


در پاسخ مي‏گوييم : از آنجا كه زمينه آيه زمينه نهي مؤمنين از دوستي با مشركين بود ، يادآوري دشمني آنان با ايشان نهي و تحذير را تاكيد مي‏كند ، گويا فرموده : كسي كه با خدا دشمني كند ، با خود شما هم دشمن است ، ديگر چه جا دارد كه با آنان دوستي كنيد .


كلمه مودت مفعول كلمه تلقون است ، و حرف باء كه بر سر آن در آمده زائد است ، همان طور كه در آيه و لا تلقوا بايديكم الي التهلكة چنين است .


و مراد از القاء مودت اظهار مودت و يا ابلاغ آن به مشركين است ، و اين جمله ، يعني جمله تلقون اليهم بالمودة صفت و يا حال از فاعل لا تتخذوا است .


و قد كفروا بما جاءكم من الحق - منظور از حق دين حق است ، كه كتاب خدا آن را توصيف نموده ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم به سوي آن دعوت مي‏كند ، و اين جمله جمله‏اي است حاليه .


يخرجون الرسول و اياكم ان تؤمنوا بالله ربكم - اين جمله نيز حاليه است .


و منظور از اخراج رسول و اخراج مؤمنين اين است كه با بد رفتاري خود رسول و مؤمنين را ناچار كردند از مكه خارج شوند ، و به مدينه مهاجرت كنند .


و در جمله ان تؤمنوا بالله ربكم لامي در تقدير است ، و جمله را متعلق به يخرجون مي‏كند ، و معنايش اين است كه : رسول و شما را مجبور به مهاجرت از مكه مي‏كنند ، به خاطر اينكه به پروردگارتان ايمان آورده‏ايد .


در اين جمله نام الله را با كلمه ربكم توصيف كرده تا بفهماند مشركين مكه مؤمنين را بر أمري مؤاخذه مي‏كنند كه حق و واجب است ، و جرم نيست ، براي اينكه ايمان هر انساني به پروردگارش امري است واجب ، نه جرم قابل مؤاخذه .


ان كنتم خرجتم جهادا في سبيلي و ابتغاء مرضاتي - اين جمله متعلق است به جمله لا تتخذوا يعني اگر مهاجرتتان جهاد در راه من ، و به منظور خشنودي من است ، ديگر دشمنان مرا دوست مگيريد .


و در اين جمله جزاي شرط حذف شده ، براي اينكه همان لا تتخذوا مي‏فهماند جزائي كه حذف شده يك لا تتخذوا ي ديگر است .


و كلمه جهادا مصدر است، و در اينجا مفعول له واقع شده .


و كلمه ابتغاء به معناي طلب است .


و كلمه


ترجمة الميزان ج : 19ص :390


مرضاة مانند كلمه رضا مصدر و به معناي خشنودي است .


و معناي جمله اين است كه : اگر در راه رضاي من و جهاد در راه من بيرون شديد ، ديگر دشمن مرا و دشمن خودتان را دوست مگيريد .


شرطي كه در آيه شريفه كرده از باب اشتراط حكم به امري محقق الوقوع است ، كه هم نهي را تاكيد مي‏كند ، و هم ملازمه ميان شرط و مشروط را اعلام مي‏دارد ، مثل اين مي‏ماند كه پدري به فرزند خود بگويد اگر پسر من هستي فلان كار را مكن كه اين تعبير هم نهي را تاكيد مي‏كند ، و هم مي‏فهماند ميان شرط و مشروط ملازمه است ، و كسي كه فرزند من است ممكن نيست فلان كار را بكند .


تسرون اليهم بالمودة و أنا اعلم بما اخفيتم و ما اعلنتم - وقتي گفته مي‏شود أسررت اليه حديثا ، معنايش اين است كه من فلان قصه را پنهاني به فلان كس رساندم ، پس معناي تسرون اليهم بالمودة اين است كه در خفا به مشركين اطلاع مي‏دهيد كه دوستشان داريد - راغب اين طور معنا كرده .


و كلمه اعلان ضد اخفاء و به معناي آشكار ساختن است .


و جمله أنا أعلم حال از فاعل تسرون است .


و كلمه أعلم اسمتفضيل است ، ( يعني من داناترم) .


بعضي از مفسرين احتمال داده‏اند كه اعلم صيغه متكلم وحده از مضارع باشد ، كه با حرف باء متعدي شده است ، چون ماده علم گاهي با حرف باء متعدي مي‏شود ، و گاهي بدون آن .


اين جمله استينافيه است ، اما نه به طوري كه ربطي به ما قبل نداشته باشد ، بلكه بيان ماقبل است ، گويا شنونده وقتي آيه قبلي را شنيده ، پرسيده : مگر ما چكار كرده‏ايم ؟ در اين آيه پاسخ مي‏دهد : شما پنهاني به مشركين اطلاع مي‏دهيد كه ما دوستتان داريم ، و حال آنكه من از هر كسي بهتر مي‏دانم ، و بهتر خبر دارم آنچه را كه پنهاني و يا آشكارا انجام مي‏دهيد ، يعني من گفتار و كردار شما را به علمي مي‏دانم كه اخفاء و اظهار شما نسبت به آن يكسان است .


پس معلوم مي‏شود مجموع دو جمله بما اخفيتم و ما اعلنتم يك معنا را مي‏رساند ، و آن اين است كه اخفاء و اظهار نزد خدا يكسان است ، چون او به آشكار و نهان يك جور احاطه دارد ، پس ديگر نبايد ايراد كرد كه آوردن جمله بما اخفيتم كافي بود ، و احتياج به آن


ترجمة الميزان ج : 19ص :391


جمله ديگر نبود ، براي اينكه كسي به نهانها آگاه است ، به طريق أولي به آشكارها عالم است .


و در جمله و من يفعل ذلك منكم فقد ضل سواء السبيل كلمه ذلك اشاره است به پنهان ساختن مودت با كفار ، و به تعبير ديگر : اشاره است به دوستي با آنان .


و كلمه سواء السبيل از باب اضافه صفت به موصوف است ، و معنايش سبيل السواء يعني طريق مستقيم است .


و كلمه مذكور مفعول ضل است البته احتمال اين نيز هست كه منصوب به حذف حرف جر باشد ، و تقدير آن فقد ضل عن سواء السبيل بوده باشد .


و منظور از كلمه سبيل ، سبيل الله است .


ان يثقفوكم يكونوا لكم اعداء ... راغب گفته ثقف - به فتحه حرف اول ، و سكون حرف دوم - به معناي حذاقت در ادراك و انجام چيزي است .


و اضافه كرده كه وقتي گفته مي‏شود : ثقفت كذا معنايش اين است كه من آن را با حذاقتي كه در ديد دارم ديدم .


اين معناي لغوي كلمه است ، ولي به عنوان مجاز در همه ادراكها هم استعمال مي‏شود ، هر چند كه ثقافت و حذاقتي در بين نباشد .


و ديگران كلمه مذكور را به ظفر و دستيابي معنا كرده‏اند ، و شايد اين معنا را به كمك مناسبت مقام آيه فهميده‏اند ، و هر دو معنا بهم نزديكند .


زمينه اين آيه بيان اين نكته است كه پنهان كردن دوستي با كفار به منظور جلب محبت آنان ، و رفع عداوتشان هيچ سودي به حالشان ندارد ، و مشركينعلي رغم اين مودتها كه بعضي از مؤمنين اعمال مي‏دارند ، اگر به ايشان دست يابند دشمني خود را اعمال مي‏كنند ، بدون اينكه دوستي‏هاي مؤمنين تغييري در دشمني آنها داده باشد.


و يبسطوا اليكم ايديهم و السنتهم بالسوء و ودوا لو تكفرون - اين جمله به منزله عطف تفسير است ، براي جمله يكونوا لكم اعداء .


و بسط أيدي بالسوء كنايه است از كشتن و اسير كردن و ساير شكنجه‏هايي كه يك دشمن غالب نسبت به مغلوب روا مي‏دارد .


و بسط زبانها به سوء كنايه است از ناسزا و بدگويي .


و ظاهرا جمله و ودوا لو تكفرون عطف باشد بر جزاء يعني جمله يكونوا لكم اعداء ، و ماضي ودوا معناي مضارع را مي‏دهد ، چون شرط و جزاء اقتضاء دارد كه ماضي


ترجمة الميزان ج : 19ص :392


مزبور به معناي مضارع باشد .


و معناي آيه اين است كه : اگر مشركين به شما دست يابند ، دشمن شما خواهند بود ، و دست و زبان خود را به بدي به سوي شما دراز مي‏كنند ، و دوست مي‏دارند كه شما كافر شويد ، همچنان كه در مكه مؤمنين را شكنجه مي‏دادند ، و به اين اميد كه شايد از دينشان برگردند - و خدا داناتر است .


لن تنفعكم ارحامكم و لا اولادكم يوم القيمة اين آيه توهمي را كه ممكن است به ذهن كسي برسد ، دفع مي‏كند ، و آن توهم اين است كه پيش خود خيال كند دوستي با مشركين مكه به خاطر حفظ ارحام و اولاد شرعا اشكالي نبايد داشته باشد .


آيه شريفه پاسخ مي‏دهد : اگر اين تشبثات داراي فايده‏اي مي‏بود عيبي نداشت ، اما اگر حفظ ارحام به قيمت عذاب دوزخ برايتان تمام شود چطور ؟ قطعا و عقلا نبايد در صدد حفظ آنان برآييد ، براي اينكه ارحام و اولاد كه به خاطر حفظ آنان امروز با دشمنان خدا دوستي كرديد ، در روزي كه كيفر معصيت و اعمال زشت خود را كه يكي از آنها همين دوستي با كفار است مي‏بينيد به درد شما نمي‏خورند ، و دردي از شما دوا نمي‏كنند .


يفصل بينكم - يعني روز قيامت خداي تعالي با از كار انداختن اسباب دنيوي ، ميان شما جدايي مي‏اندازد ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : فاذا نفخ في الصور فلا انساب بينهم يومئذ و علت سقوط اسباب و از آن جمله خويشاوندي ظاهري اين است كه خويشاوندي كه معنايش منتهي شدن نسبت دو نفر يا بيشتر به يك رحم ( و يا يك صلب ) است ، تنها آثارش را در ظرف دنيا كه ظرف حيات اجتماعي است بروز مي‏دهد ، و باعث مودت و الفت و معاضدت و عصبيت ، و يا خدمت و امثال آن مي‏گردد ، چون ظرف اجتماع است كه بالطبع و بر حسب آراء و عقائد ، انسان را محتاج به اين امور مي‏سازد ، آراء و عقائدي كه آن را هم فهم اجتماعي در انسان ايجاد مي‏كند ، و در خارج از ظرف حيات اجتماعي خبري از اين آراء و عقائد نيست .


در قيامت وقتي حقائق آشكارا جلوه مي‏كند ، و رفع حجاب و كشف غطاء مي‏شود ، - اثري از آراء و پندارهاي دنيايي نمي‏ماند ، و رابطي كه ميان اسباب و مسببات بود ، و آن استقلالي كه ما در دنيا براي اسباب و تاثيرش در مسببات مي‏پنداشتيم ، به كلي از بين


ترجمة الميزان ج : 19ص :393


مي‏رود ، همچنان كه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : لقد تقطع بينكم و ضل عنكم ما كنتم تزعمون و نيز فرموده : و راوا العذاب و تقطعت بهم الاسباب .


پس در قيامت رابطه اسباب و انساب وجود ندارد ، و هيچ خويشاوندي از خويشاوندي‏اش بهره‏مند نمي‏شود ، پس سزاوار انسان عاقل نيست كه به خاطر خويشاوندان و فرزندان ، به خدا و رسولش خيانت كند ، چون اينان در قيامت دردي از او دوا نمي‏كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد اين است كه روز قيامت خداي تعالي صحنه‏اي هول انگيز به پا مي‏كند كه هر كس از هر كس ديگر فرار مي‏كند ، همچنان كه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه لكل امري‏ء منهم يومئذ شان يغنيه ، ليكن وجه سابق با مقام مناسب‏تر است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد آيه اين است كه روز قيامت خداي تعالي شما را از يكديگر جدا مي‏سازد ، اهل ايمان و اطاعت را داخل بهشت ، و اهل كفر و معصيت را داخل جهنم مي‏كند ، در نتيجه يك خويشاوند بهشتي ، خويشاوند دوزخي خود را نمي‏بيند ، چون در آتش است .


اين وجه هر چند در جاي خود سخن صحيحي است ، ليكن ( همان طور كه در وجه قبل گفتيم ) با مقام آيه تناسب ندارد ، براي اينكه در آيه شريفه سخني از كفر ارحام و اولاد مؤمنين نرفته .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اين فصل و جدا سازي ، فصل قضاء است ، و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي در روز قيامت بين شما داوري مي‏كند .


اين وجه هم همان اشكال را دارد كه وجه قبلي داشت ، براي اينكه در جايي سخن از داوري مي‏رود كه مورد اختلاف باشد ، و مقام آيه چنين مقامي نيست ، و لذا در آيه شريفه ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيامة فيما كانوا فيه يختلفون به خاطر اينكه سخن از اختلاف


ترجمة الميزان ج : 19ص :394


رفته ، كلمه يفصل را به داوري معنا مي‏كنيم ، و مي‏گوييم معنايش اين است كه : پروردگار تو در قيامت بين آنان در آنچه در باره‏اش اختلاف مي‏كنند داوري خواهد كرد .


و الله بما تعملون بصير - اين جمله متمم جمله أن ينفعكم و به منزله تاكيد آن است ، و معنايش اين است كه : روز قيامت أرحام و اولاد ، شما را در برطرف كردن آثار اين خيانت و امثال آن سودي نخواهند داشت ، و خدا بدانچه مي‏كنيد بينا است و چيزي بر او پوشيده نيست ، و به عظمت اين خيانت شما آگاه است ، و خواه ناخواه شما را بر آن مؤاخذه خواهد نمود .


قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه ... انت العزيز الحكيم در اين جمله خطاب را متوجه مؤمنين كرده .


و جملهاسوة حسنة في ابراهيم معنايش اتباع و اقتداء نيكو به ابراهيم است .


و جمله و الذين معه به ظاهرش دلالت دارد بر اينكه غير از لوط و همسر ابراهيم كساني ديگر نيز به وي ايمان آورده بودند .


اذ قالوا لقومهم انا برءؤا منكم و مما تعبدون من دون الله - يعني ما از شما و از بت‏هاي شما بيزاريم ، و اين بيان همان چيزي است كه بايد در آن اسوه و اقتداء داشته باشند .


كفرنا بكم و بدا بيننا و بينكم العداوة و البغضاء ابدا حتي تؤمنوا بالله وحده - اين قسمت از آيه برائت را به آثارش معنا مي‏كند ، و آثار برائت همين است كه به عقيده آنان كفر بورزند ، و مادام كه مشركند با آنان دشمني كنند تا روزي كه خداي واحد سبحان را بپرستند .


و مراد از كفر ورزيدن به آنان ، كفر ورزيدن به شرك آنان است ، به دليل اينكه فرموده : حتي تؤمنوا بالله وحده - تا زماني كه به خداي واحد ايمان بياوريد و معناي كفر به شرك آنان اين است كه با شرك آنان عملا مخالفت شود ، همچنان كه عداوت مخالفت و ناسازگاري قلبي است .


خود آنان برائتشان از مشركين را به سه امر تفسير كرده‏اند : اول مخالفت عملي با شرك آنان ، دوم عداوت قلبي با ايشان ، و سوم استمرار اين وضع مادام كه بر شرك خود باقي‏اند .


مگر اينكه دست از شرك برداشته ، به خداي واحد ايمان آورند .


الا قول ابراهيم لابيه لاستغفرن لك و ما املك لك من الله من شي‏ء - اين جمله استثنائي است از كليتي كه جمله‏هاي قبل بر آن دلالت مي‏كرد ، و آن اين بود كه ابراهيم و مؤمنيني كه با وي بودند ، از قوم مشرك خود به طور كلي و مطلق ، تبري جستند ، و هر رابطه‏اي كه ايشان را به آنان پيوسته كند قطع نمودند ، به جز يك رابطه ، و آن گفتار ابراهيم به پدرش بود كه گفت : لاستغفرن لك ... .



ترجمة الميزان ج : 19ص :395


و اين جمله معنايش اظهار دوستي ابراهيم نسبت به پدر نيست ، بلكه وعده‏اي است كه به وي داده ، تا شايد از شرك توبه كند ، و به خداي يگانه ايمان آورد ، به دليل اينكه قرآن كريم در جاي ديگر فرموده : و ما كان استغفار ابراهيم لابيه الا عن موعدة وعدها اياه فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه كه از آن استفاده مي‏شود وقتي ابراهيم به پدرش وعده استغفار داده كه برايش روشن نبوده كه وي دشمن خدا است ، و دشمني با خدا در دلش رسوخ يافته ، و در شرك ثابت قدم است ، بدين جهت اميدوار بوده كه از شرك به سوي خدا برگردد ، و ايمان بياورد .


و وقتي برايش معلوم شد كه عداوتش باخدا در دلش رسوخ يافته ، و در نتيجه از ايمانش مايوس شد ، از او بيزاري جست .


علاوه بر اينكه از آيه‏اي كه داستان احتجاج ابراهيم با پدرش را نقل مي‏كند ، و مي‏فرمايد : قال سلام عليك ساستغفر لك ربي انه كان بي حفيا و اعتزلكم و ما تدعون من دون الله استفاده مي‏شود كه در همان مجلسي كه وعده استغفار به پدرش مي‏دهد ، بلافاصله مي‏گويد : من از شما و آنچه به جاي خدا مي‏خوانيد كناره‏گيري مي‏كنم ، و اگر وعده استغفار از روي محبت و دوستي پدر بود ، جا داشت بگويد و من از قوم كناره‏گيري مي‏كنم نه اينكه بفرمايد : من از همه شما كناره‏گيري مي‏كنم و پدر را هم داخل قوم كند ، و از همه كناره‏گيري كند كه همان تبري است .


بنا بر آنچه گفتيم استثناء در آيه ، استثناء متصل است ، و مستثني منه آن اين است كه نامبردگان با مشركين سخني نگفتند ، مگر در باره تبري ، در نتيجه معنايش اين مي‏شود كه : مؤمنين و ابراهيم به غير از تبري هيچ سخني با مشركين نداشتند ، الا سخني كه ابراهيم فقط با پدرش داشت ، و آن اين بود كه گفت : لاستغفرن لك ، و معلوم است كه اين سخن نه تبري است و نه تولي ، بلكه وعده‏اي است كه به پدر داده ، به اين اميد كه شايد به خدا ايمان بياورد .


ليكن در اينجا نكته‏اي هست كه با در نظر گرفتن آن ناگزير مي‏شويم استثناء را منقطع بگيريم ، و آن اين است كه از آيه سوره توبه استفاده مي‏شود كه تبري جازم و قاطع ابراهيم بعد از آن زماني بوده كه به او وعده استغفار داده ، و بعد از آنكه فهميد پدرش دشمن خداست ، به طور قاطع از او تبري جسته فلما تبين له انه عدو لله تبرء منه و آيه مورد بحث از همين تبري قاطع خبر مي‏دهد ، و در آخر وعده ابراهيم به پدر را استثناء مي‏كند .


پس معلوم


ترجمة الميزان ج : 19ص :396


مي‏شود جمله آخر آيه ، يعني جمله استثناء ، غير از جنس جمله مستثني منه است ، و استثناي منقطع هم همين است .


و بنا بر اين فرض ، ممكن است بگوييم جمله الا قول ابراهيم استثناء از مضمون همه آيه است يعني از اينكه فرمود : قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم و الذين معه با در نظر داشتن قيدي كه به آن خورده ، يعني قيد اذ قالوا لقومهم انا برءؤا منكم و در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : به تحقيق براي شما اقتدايي نيكو است از ابراهيم ، و آنان كه با او بودند در اينكه از قوم مشرك خود تبري جستند ( مگر قول ابراهيم كه به پدرش وعده‏اي چنين و چنان داد) .


و اما بر فرض اينكه استثناء متصل باشد ، وجه اتصالش همانست كه ما در سابق بيان كرديم .


بعضي از مفسرين در وجه اتصال چنين گفته‏اند كه : مستثني منه ، جمله قد كانت لكم اسوة حسنة في ابراهيم است ، و معناي مجموع آيه اين است كه : شما مسلمانان در ابراهيم و مؤمنين به وي اقتدايي نيكو داريد ، و بايد در همه رفتار و صفات او اقتداء كنيد ، الا در يك خصلتش و آن اين است كه به پدرش چنين و چنان گفت .


ولي اين وجه درست نيست ، چون زمينه آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد لكم اسوة حسنة في ابراهيم اين نيست كه بخواهد تاسي به ابراهيم (عليه‏السلام‏) را در تمامي خصالشبر مسلمانان واجب كند و استغفار يا وعده استغفار را استثناء كند ، تا اين يك خصلت از خصال ابراهيم مستثني باشد ، بلكه زمينه آيه اين است كه تنها مردم مسلمان را در خصوص بيزاري‏اش از قوم مشرك خود وادار به تاسي كند ، و اما وعده به استغفار در صورتي كه اميد توبه و ايمان در بين باشد ، از مصاديق تبري و بيزاري جستن نيست ، تا استثناي آن از بيزاري جستن ابراهيم (عليه‏السلام‏) از قوم مشركش استثناي متصل باشد ، هر چند كه از مصاديق تولي نيز نيست .


و ما املك لك من الله من شي‏ء - اين جمله تتمه گفتار ابراهيم (عليه‏السلام‏) و بيان حقيقت امر در مساله طلب مغفرت است ، و اينكه اگر از خدا جهت پدر طلب مغفرت كردم ، نه چون طلب هر طلبكار از بدهكار خويش بود ، بلكه منشا آن فقر عبوديت ، و ذلت آن در برابر غناي ربوبيت و عزت او است .


و اين خداي تعالي است كه يا به وجه كريمش اقبال نموده و بر بنده‏اش ترحم مي‏كند ، و يا اعراض نموده از رحمت دريغ مي‏دارد ، چون احدي از


ترجمة الميزان ج : 19ص :397


خدا مالك و طلبكار چيزي نيست ، و او مالك هر چيز است ، همچنان كه خودش فرموده : قل فمن يملك من الله شيئا .


و كوتاه سخن اينكه : جمله لا املك ... ، يكنوع اعتراف به عجز در مقامي است كه ممكن است كسي از شنيدن ساستغفر لك ربي بويي از اثبات قدرت استشمام كند ، لذا براي دفع اين توهم بلافاصله به عجز خود اعتراف كرد ، نظير كلام شعيب كه بعد از گفتن ان اريد الا الاصلاح ما استطعت - من جز اين نمي‏خواهم كه تا آنجا كه بتوانم اصلاح كنم بلافاصله گفت : و ما توفيقي الا بالله تا اصالت و استقلالي را كه ممكن است كسي از جمله اولش استفاده كند از خود نفي كرده باشد ، و بفهماند كه هيچ گونه قدرت و استطاعتي از خود ندارد .


ربنا عليك توكلنا و اليك أنبنا و اليك المصير - اين جمله نيز تتمه كلامي است كه قرآن كريم از ابراهيم و مؤمنين به وي نقل كرده بود ، و مسلمانان را به تاسي به وي وا مي‏داشت .


و اين جمله دعائي است از نامبردگان به درگاه پروردگارشان ، و مناجاتي است دنبال آن تبري كه از قوم خود كردند ، چون تبري جستن آنهم به آن شدت ، ممكن است اثار سوئي به بار آورد ، و ايمان را از آدمي سلب كند ، لذا دعا كردند كه پروردگارا به تو توكل مي‏كنيم ، و به سوي تو توبه مي‏آوريم ، و بازگشت به سوي تو است .


جمله مذكور مقدمه‏اي است براي دعائي كه بعدا مي‏آيد ، در حقيقت دعاي خود را با اين مقدمه افتتاح كردند، و در آن مقدمه موقعيتي را كه در بيزاري از اعداء دارند ذكر نموده ، گفتند پروردگارا توكل ما بر تو است ، و به سوي تو برمي‏گرديم و منظورشان اين بوده كه ما در موقعيتي از زندگي قرار داريم كه ممكن است فكر كنيم زمام نفس ما در دست خود ما است ، و اين خود ما هستيم كه امور خود را تدبير مي‏كنيم ، ولي ما نسبت به نفس خود به تو رو مي‏آوريم ، و آن را به تو رجوع مي‏دهيم ، و نسبت به امورمان كه بايد تدبيرش كنيم ، آن را هم به خود تو وا مي‏گذاريم ، و خلاصه مشيت تو را جايگزين مشيت خود مي‏سازيم ، تويي وكيل ما در امور ، آن را به هر گونه كه خودت مي‏خواهي تدبير فرما .


آنگاه گفتند : و اليك المصير و منظورشان اين بوده كه بازگشت هر چيز چه فعل و چه فاعل فعل به سوي تو است .


و خلاصه اگر در انابه آوردنمان به سوي تو خود را به تو سپرديم ، و در توكلمان بر تو تدبير امورمان را به تو واگذار نموديم ، راهي را پيش گرفتيم كه مطابق با


ترجمة الميزان ج : 19ص :398


حقيقت امر است ، چون حقيقت امر اين است كه بازگشت همه امور به تو است .


ربنا لا تجعلنا فتنة للذين كفروا و اغفر لنا ربنا - اين قسمت از آيه متن دعاي ايشان است ، و جملات قبلي همان طور كه گفتيم مقدمه بود .


در اين دعاي خود از خدا مي‏خواهند كه از آثار سوء تبريشان از كفار پناهشان دهد ، و ايشان را بيامرزد .


كلمه فتنة به معناي وسيله امتحان است ، و معناي اين كه فتنه براي كفار قرار گيرند اين است كه كفار بر آنان مسلط شوند ، تا مورد امتحان قرار گرفته ، آنچه فساد در وسع خود دارند بيرون بريزند ، ابراهيم و مؤمنين را به انواع آزارها شكنجه كنند كه چرا به خدا ايمان آورده‏ايد ، و خدايان ما را رها كرده ، از آنها و از عبادتشان بيزاري جسته‏ايد .


ابراهيم (عليه‏السلام‏) و يارانش در دعاي خود نداي ربنا را پي در پي تكرار كرده‏اند تا به اين وسيله رحمت الهي را به جوش آورند .


انك انت العزيز الحكيم - يعني تويي آن غالبي كه هرگز مغلوب نشود ، و كسي كه همه افعال او متقن است ، و از استجابت دعاي ما عاجز نگردد تويي .


و تنها تويي كه مي‏تواني ما را از كيد دشمنان خود حفظ كني ، و مي‏داني از چه راهي حفظ كني .


مفسرين در تفسير اين دو آيه نظرهاي مختلفي غير آنچه ما گفتيم دارند كه به منظور رعايت اختصار از نقلش خودداري نموديم ، اگر كسي بخواهد بايد به تفاسير مطول مراجعه كند .


لقد كان لكم فيهم اسوة حسنة لمن كان يرجوا الله و اليوم الاخر ... در اين آيه به منظور تاكيد ، مساله اسوه را تكرار كرده تا علاوه بر تاكيد ، اين معنا را هم بيان كرده باشد كه اين اسوه تنها براي كساني است كه به خدا و روز جزا اميد داشته باشند ، و نيز تاسي اين گونه افراد به ابراهيم (عليه‏السلام‏) تنها در بيزاري جستن از كفار نيست ، بلكه در دعا و مناجات هم از آن جناب تاسي مي‏كنند .


و ظاهرا مراد از اميد خدا ، اميد ثواب خدا در برابر ايمان به او است .


و مراد از اميد آخرت ، اميد پاداشهايي است كه خدا وعده آن را به مؤمنين داده ، پس اميد به آخرت كنايه است از ايمان بهآخرت .


و من يتول فان الله هو الغني الحميد - اين جمله بي‏نيازي خداي تعالي از امتثال بندگان را مي‏رساند ، مي‏فرمايد بيزاري جستن از كفار به نفع خود شما است ، و خدا از آن بهره‏مند نمي‏شود ، چون خداي تعالي از مردم و از اطاعتشان غناي ذاتي دارد ، و او در اوامري كه به ايشان مي‏كند و در نواهي‏اش حميد ، و داراي منت است ، اگر امر و نهي مي‏كند براي


ترجمة الميزان ج : 19ص :399


اصلاح حال خود مردم و براي سعادت زندگيشان است ، نه براي خودش .


عسي الله ان يجعل بينكم و بين الذين عاديتم منهم مودة و الله قدير و اللهغفور رحيم ضمير در منهم به كفاري برمي‏گردد كه مسلمانان موظف شده‏اند با آنان دشمن باشند ، و ايشان كفار مكه بودند .


و مراد از اينكه مي‏فرمايد : اميد است خداوند بين شما مؤمنين و آنهايي كه شما دشمنشان داشتيد مودت قرار دهد اين است كه خداي تعالي آن كفار را موفق به اسلام كند ، همچنان كه در جريان فتح مكه موفقشان كرد ، پس منظور آيه اين نيست كه خواسته باشد حكم دشمني و تبري را نسخ كند .


و معناي آيه اين است كه : از درگاه خداي تعالي اين اميد هست كه بين شما مؤمنين و كفاري كه دشمنشان داشتيد - يعني كفار مكه - مودت ايجاد كند ، به اين طريق كه آنان را موفق به اسلام بفرمايد ، و معلوم است كه وقتي مسلمان شدند آن دشمني مبدل به مودت خواهد شد ، و خداي تعالي قدير بر اين كار هست .


و نيز آمرزگار گناهان بندگان خويش ، و رحيم به ايشان است .


و در صورتي كه از گناهان خود توبه كنند ، و به اسلام در آيند خداي تعالي از گذشته‏هايشان مي‏گذرد ، پس بر مؤمنين است كه از خدا اين اميد را داشته باشند ، و بخواهند تا به قدرت و مغفرت و رحمت خود اين دشمني را مبدل به دوستي و برادري كند .


لا ينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين و لم يخرجوكم من دياركم أن تبروهم و تقسطوا اليهم ... در اين آيه شريفه و آيه بعدش نهي وارد در اول سوره را توضيح مي‏دهد .


و مراد از آن كفاري كه با مؤمنين بر سر دين قتال نكردند و مؤمنين را از ديارشان بيرون نساختند ، كفار نقاط ديگر و غير مكه است ، مشركيني است كه با مسلمانان معاهده داشتند .


و كلمه بر كه مصدر فعل تبروهم است ، به معناي احسان است .


و كلمه اقساط كه مصدر فعل تقسطوا است ، به معناي معامله به عدل است .


و جمله أن تبروهم بدل است از كلمه الذين ... .


و جمله ان الله يحب المقسطين تعليل است براي جمله لا ينهيكم ... .


و معناي آيه اين است كه : خدا با اين فرمانش كه فرمود : دشمن مرا و دشمن خود را دوست نگيريد نخواسته است شما را از احسان و معامله به عدل با آنهايي كه با شما در دين قتال نكردند ، و از ديارتان اخراج نكردند ، نهي كرده باشد ، براي اينكه احسان به چنين كفاري خود عدالتي است از شما ، و خداوند عدالت‏كاران را دوست مي‏دارد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :400


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين آيه شريفه با آيه فاقتلوا المشركين حيث وجدتموهم نسخ شده .


ليكن اين نظريه درست نيست ، براي اينكه آيه مورد بحث با اينكه مطلق است ، شامل غير اهل ذمه و اهل معاهده نمي‏شود ، و كفاري كه با اسلام سر جنگ دارند مشمول اين آيه نيستند ، تا آيه سوره توبه ناسخ آن باشد ، چون آيه مذكور تنها به كفار حربي و مشركين نظر دارد ، با اين حال چطور مي‏تواند ناسخ آيه مورد بحث باشد ، با اينكه هيچ مزاحمتي بين آن دو نيست .


انما ينهيكم الله عن الذين قاتلوكم في الدين و اخرجوكم من دياركم و ظاهروا علي اخراجكم أن تولوهم ... منظور از الذين قاتلوكم ... مشركين مكه‏اند .


و معناي ظاهروا علي اخراجكم اين است كه يكديگر را در بيرون كردن شما كمك كردند .


و جمله أن تولوهم بدلاست از جمله الذين قاتلوكم .


و در جمله و من يتولهم فاولئك هم الظالمون قصر افراد به كار رفته ( يعني حكم كلي لا تتخذوا عدوي ... ، را كه به اطلاقش شامل دوستي با همه كفار مي‏شد ، منحصر كرد در يك طائفه از كفار ، يعني كفار مشرك مكه و ياوران ايشان ) ، در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : دوستداران مشركين مكه و دوستداران ياران مشركين كه عليه مسلمين آنها را كمك كردند ، تنها آنان ستمكار و متمردان از نهي خدايند ، نه مطلق دوستداران كفار .


ممكن هم هست جمله مورد بحث از باب قصر و حصر نباشد ، بلكه تنها براي تاكيد نهي لا تتخذوا عدوي ... باشد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه شريفه يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم اولياء ... مي‏گويد : اين آيه در شان حاطب ابن ابي بلتعه نازل شده ، هر چند لفظ آيه عام است ، و ليكن معنايش خاص به اين شخص است ، و داستانش بدين قرار بود كه : حاطب ابن ابي بلتعه در مكه مسلمان شد ، و به مدينه هجرت كرد ، در حالي كه عيالش در مكه مانده بودند .


از سوي ديگر كفار قريش ترس آن را داشتند كه لشگر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :401


بر سر آنان بتازد ، ناچار نزد عيال حاطب رفته ، از اين خانواده خواستند تا نامه‏اي به حاطب بنويسند ، و از وي خبر محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بپرسند كه آيا تصميم دارد با مردم مكه جنگ كند يا نه ؟ خانواده حاطب نامه‏اي به او نوشته ، جوياي وضع شدند .


او در پاسخ نوشت : آري رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين قصدي دارد ، و نامه را به دست زني به نام صفيه داد ، و او نامه را در لاي گيسوان خود پنهان نموده به راه افتاد .


در همين ميان جبرئيل نازل شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را از ماجرا خبر داد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امير المؤمنين علي (عليه‏السلام‏) و زبير بن عوام را به طلب آن زن فرستاد ، اين دو تن خود را به او رساندند .


امير المؤمنين پرسيد : نامه كجاست ؟ صفيه گفت : نزد من چيزي نيست .


حضرت علي و زبير زن را تفتيش كردند ، و چيزي همراه او نيافتند .


زبير گفت : حال كه چيزي نيافتيم برگرديم .


امير المؤمنين فرمود : به خدا سوگند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به ما دروغ نگفته ، و جبرئيل هم به آن جناب دروغ نگفته ، و او هم به جبرئيل دروغ نمي‏بندد ، و جبرئيل هم به خدا دروغ نمي‏بندد ، و به خدا سوگنداي زن يا نامه را در مي‏آوري و مي‏دهي ، و يا سر بريده‏ات را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏برم .


صفيه گفت : پس از من دور شويد تا در آورم .


آنگاه نامه را از لاي گيسوانش درآورد .


امير المؤمنين نامه را گرفت و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از حاطب پرسيد : اين چكاري است ؟ حاطب عرضه داشت : يا رسول الله ! به خدا سوگند اين كار را از روي نفاق نكردم ، و چيزي تغيير و تبديل ندادم ، و من شهادت مي‏دهم به اينكه جز خدا معبودي نيست ، و اينكه تو رسولبر حق اويي ، و ليكن اهل و عيال من از مكه به من نوشتند كه قريش با ما خوشرفتاري مي‏كنند ، من خواستم در حقيقت حسن معاشرت آنان را با خدمتي تلافي كرده باشم .


بعد از سخنان حاطب خداي تعالي اين آيه را فرستاد : يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم اولياء ... و الله بما تعملون بصير .


و در الدر المنثور است كه احمد ، حميدي ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابو عوانه ، ابن حيان ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن مردويه ، بيهقي ، و ابو نعيم - هر دو در كتاب دلائل - از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 19ص :402


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) من و زبير و مقداد را ماموريت داد ، و فرمود : راه بيفتيد تا برسيد ، به روضه خاخ ، در آنجا به زن مسافر برمي‏خوريد ، نامه‏اي با او است از او بگيريد و برايم بياوريد .


ما از مدينه بيرون شديم ، و تا روضه رفتيم ، در آنجا به آن زن مسافر برخورديم ، و گفتيم نامه را بيرون بياور ، گفت : نامه‏اي با من نيست .


گفتيم نامه را بيرون بياور و گرنه مجبورت مي‏كنيم لباسهايت را بكني .


او نامه را از لاي گيسوي خويش در آورد .


نامه را نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورديم ، ديديم حاطب در نامه‏اش پاره‏اي از تصميمات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به جمعي از مشركين گزارش داده .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به حاطب فرمود : اين چكاري بود كه كردي ؟ عرضه داشت : عليه من اقدام فوري مفرما يا رسول الله ! من مردي هستم كه با قريش سخت پيوستگي دارم ، ولي از آنان نيستم ، و در ميان مهاجريني كه با تو هستند افرادي هستند كه در مكه خويشاونداني مشرك دارند ، و به وسيله آنان از مال و اولادي كه در مكه دارند حمايت مي‏كنند ، من نيز خواستم اين موقعيت را از دست ندهم ، و به خويشاوندان مشركم احساني كنم تا آنان متقابلا خانواده‏ام را مورد حمايت قرار دهند ، اين نامه به اين انگيزه نوشته شده ، نه اينكه انگيزه‏اش كفر و يا ارتداد من از دينم باشد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را تصديق كرد ، و فرمود راست مي‏گويد .


عمر گفت : يا رسول الله اجازه بده تا گردنش را بزنم ، حضرت فرمود : او در جنگ بدر شركت داشت ، و تو چه مي‏داني ، شايد خداي تعالي نسبت به اهل بدر عنايت خاصي داشته باشد ، و فرموده باشد : هر چه مي‏خواهيد بكنيد ، كه شما را آمرزيده‏ام ، پس آيه شريفه يا ايها الذين امنوا لا تتخذوا عدوي و عدوكم اولياء تلقون اليهم بالمودة نازل شد .


مؤلف : اين معنا در تعدادي از روايات از چند نفر از صحابه مانند انس ، جابر ، عمر ، ابن عباس ، و جمعي از تابعين از قبيل حسن ، و غيره آمده .


ليكن از نظر متن خالي از اشكال نيست .


براي اينكه اولا از ظاهر آن - بلكه صريح آن - برمي‏آيد كه حاطب ابن ابي بلتعه به خاطر عملي كه كرده بود مستحق اعدام و يا كيفري ديگر كمتر از اعدام بوده ، و تنها به خاطر شركتش در جنگ بدر مجازات نشده ، چون بدريها در برابر هيچ گناهي مجازات نمي‏شوند ، براي اينكه بر حسب اين روايت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به عمر فرمود : او در جنگ بدر شركت داشته .


و در روايت حسن آمده كه فرمود : اينها اهل بدرند از اهل بدر حذر


ترجمة الميزان ج : 19ص :403


كن ، اينها اهل بدرند ، از اهل بدر حذر كن ، اينها اهل بدرند ، از اهل بدر حذر كن .


در حالي كه روايات وارده در داستان افك معارض آنند ، چون در آن روايات آمده بعد از آنكه آيه شريفه در برائت عايشه نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) يكي از تهمت زنندگان به عايشه ، يعني مسطح بن اثاثة ، را حد زد و كيفر كرد ، با اينكه اين مرد از سابقين اولين است ، و از مهاجرين و از شركت كنندگان در جنگ بدر است ، و اين روايات در صحيح بخاري و مسلم ، و در روايات بي‏شماري كه در تفسير آيات افك رسيده آمده است .


و ثانيا اينكه در اين حديث آمده كه خداي تعالي به اهل بدر فرموده هر چه مي‏خواهيد بكنيد ، كه من شما را آمرزيده‏ام با هيچ منطقي درست در نمي‏آيد ، چون از اين جمله فهميده مي‏شود كه اهل بدر هر گناهي كه بكنند آمرزيده‏اند و اين حرف مستلزم آن است كه اهل بدر هيچ تكليف و وظيفه‏اي ديني نداشته باشند ، نه چيزيبر آنان واجب باشد ، و نه چيزي حرام و نه مستحب و نه مكروه ، براي اينكه وقتي مخالفت تكليف عقاب نداشته باشد ، و انجام و ترك آن برابر باشد ، تكليف معنا ندارد ، و اصلا جمله مزبور صريح است در اينكه تمامي اعمال براي اهل بدر مباح است .


و لازمه اين حرف اين است كه آمرزش اهل بدر شامل همه گناهان حتي گناهاني كه عقل آنها را جز با توبه قابل عفو نمي‏داند بگردد ، مانند بت‏پرستي ، و رد بر خدا و رسول ، و تكذيب رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و افتراء بر خدا و رسول ، و مسخره كردن دين و احكام ضروري آن ، و گناهاني ديگر مثل آن ، همچون كشتن يك انسان بي‏گناه از روي ظلم و فساد در زمين ، و تباه ساختن حرث و نسل ، و مباح دانستن جان و عرض و مال مردم خواهيد گفت : خداوند اهل بدر را از ارتكاب چنين گناهاني حفظ فرموده .


در پاسخ مي‏گوييم بحث ما در باره فعليت اين گونه اعمال نبود تا بگويي اهل بدر چنين گناهاني مرتكب نشدند ، و خدا آنان را از امثال آن گناهان حفظ كرده ، بلكه در باره امكان آمرزش امثال اين گناهان در فرض ارتكاب است .


و ثانيا كلام خداي تعالي اگر فرموده باشد : هر چه مي‏خواهيد بكنيد بايد تمامي عمومات را كه در تمامي احكام شرعي يعني عبادات و معاملات وارد شده ، تخصيص بزند ، و هيچ يك از آن عمومات شامل اهل بدر نشود ، و اگر چنين چيزي وجود مي‏داشت بايد در بين صحابه معروف مي‏شد ، و براي آنان مسلم مي‏بود كه اين دسته از صحابه كه در جنگ بدر شركت داشتند از تمامي تكاليف ديني هر قدر هم اهميت داشته باشد آزادند ، و حداقل بايد در


ترجمة الميزان ج : 19ص :404


بين خود اهل بدر معروف باشد ، و حال آنكه در روايات وارده در باره اخبار اهل بدر ، و سرگذشت آنان ، اثري از آن ديده نمي‏شود ، بلكه از سيره اهل بدر ، و مخصوصا روشي كه در فتنه‏هاي بعد از رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اتفاق افتاد ، خلاف آن ديده مي‏شود كه احدي نمي‏تواند آن را انكار كند .


از همه اينها كه بگذريم آزاد شدن يك گروه از بين همه مسلمانان و رهايي آنان از قيد تكليف ، به طوري كه هر كاري خواستند بكنند و هر مخالفتي را با خدا و رسول بتوانند مرتكب شوند هر قدر هم عظيم باشد ، مناقض با مصلحتي است كه دعوت ديني و فريضه امر به معروف و نهي از منكر و نشر معارف الهي از راه نشر روايات صادره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر اساس تامين آن مصلحت بنا شده است ، چون وقتي مردم بدانند كه اصحاب جنگ بدر در گفتن هر نوع دروغ و افتراء و ارتكاب زشت‏ترين گناه و فحشاء آزادند ، ديگر چگونه دعوت آنان به سوي دين را بپذيرند ، و با چه تاميني به گفته‏ها و نقل احاديث آنان اعتماد كنند .


عين اين اشكال در مورد شخص رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم وارد مي‏شود ، به اين بيان كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سيد و سرور اهل بدر بود و خدا او را به عنوان شاهد و مبشر و نذير فرستاد ، و به حكم آيه 45 و 46 سوره احزاب داعي به سوي خدا به اذن خدا و سراج منير بوده ، و اگر قرار باشد اهل بدر هر كاري بخواهند بكنند و مسؤوليتي نداشته باشند ، يكي از اهل بدر شخص آن جناب بود ، پس بايد به حكم اين روايت آن جناب هم در ارتكاب هر كذب و افتراء و فحشاء و منكري آزاد باشد ، و اگر اين طور باشد دلها و نفوس بشر چگونه بپذيرد كه چنين شخصي شاهد و نذير و مبشر و داعي الي الله و سراج منير است ، و اصلا چگونه حكمت خدا اجازه مي‏دهد پست شهادت و دعوت را به كسي واگذار كند كه در هيچ حال و يا گفتارش امنيتي ندارد ، و چگونه چنين كسي را سراج منير خوانده ، با اينكه به او اجازه داده كه باطل را احياء كند ، همان طور كه حق را روشن مي‏سازد ، و اذنش داده كه همان طور كه مردم را هدايت مي‏كند گمراه هم بكند ، و خلاصه هر كاري دلش خواست بكند ، چه خوب و چه بد ، و اين از حكمت خدا به دور است ، و آيات كريمه قرآن هم كه متعرض عصمت انبياء (عليهم‏السلام‏) و متعرض حفظ وحي و قرآن است با چنين چيزهايي نمي‏سازد .


از اين هم كه بگذريم اصلا چنين حرفي خطابهاي الهي را در بيشتر آياتي كه در آن به صحابه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين عتاب شده - العياذ بالله - خطابهايي


ترجمة الميزان ج : 19ص :405


بيهوده مي‏سازد ، زيرا صحابه‏اي كه خود خدا اجازه دادههر گناهي خواستند بكنند ، ديگر نبايد به خاطر بعضي تخلفاتشان در آياتي نظير آيات مربوط به داستان بدر ، احزاب ، حنين ، و امثال آنها مورد عتاب قرار دهد كه چرا فرار كرديد ، و آنان را در مقابل فرار از جنگ به آتش دوزخ تهديد كند .


يكي از روشن‏ترين آيات در اين باب ، آيات مربوط به داستان افك است ، يكي از آنها كه مرتكب شده بودند مسطح بن اثاثه بوده كه خود يكي از شركت كنندگان در جنگ بدر بوده ، و در اين آيات مي‏خوانيم : لكل امري‏ء منهم ما اكتسب من الاثم و احدي از مرتكبين را استثناء نكرد ، و نفرمود : جز آن كسي كه در جنگبدر شركت داشته .


و نيز مي‏خوانيم و هو عند الله عظيم و باز مي‏خوانيم : يعظكم الله ان تعودوا لمثله ابدا ان كنتم مؤمنين يعني مرتكب چنين كاري ايمان ندارد ، هر چند كه در جنگ بدر شركت داشته باشد .


و باز از روشن‏ترين آياتي كه اين احاديث را رد مي‏كند و لوازم معناي آنها را نمي‏پذيرد ، خود آياتي است كه روايات مذكور در شان نزول آنها وارد شده ، براي اينكه در اين آيات در باره دوستي با كفار مي‏خوانيم و من يفعله منكم فقد ضل سواء السبيل و مي‏خوانيم و من يتولهم فاولئك هم الظالمون .


پس معلوم مي‏شود اگر آيات مورد بحث خطاب و عتاب را متوجه به عموم مؤمنين كرده ، و همه را در برابر روابط پنهاني با كفار عتاب مي‏كند به اعتبار اين بوده كه اين عمل از بعضي از آنان - يعني حاطب بن ابي بلتعه - سرزده ، و به اسلام و مسلمانان خيانت كرده ، و آيات شريفه عمل بعضي را به همه نسبت داده ، و تهديد را هم متوجه همه كرده ، ( تا بدانند عمل بد براي همه بد است ، نه تنها براي شخص معيني ) .


و اگر حاطب به خاطر اينكه بدري است در چنين عملي آزاد بوده ، و قلم تكليف را از


ترجمة الميزان ج : 19ص :406


او برداشته بودند ، و به او فرموده بودند : هر چه مي‏خواهي بكن كه تو آمرزيده‏اي ديگر چرا بايد او را راه گم كرده و ظالم بخوانند ، و مورد عتاب و تهديد قرار دهند ، بقيه مسلمانان هم كه چنين كاري نكرده بودند ، پس اصلا چرا بايد اين آيات نازل شده باشد ، و در آن عمل ناشايستي را كه اگر از غير حاطب سر زده بود ناشايست مي‏شد و چون از او سر زده هيچ ناشايستگي ندارد ، به همه مؤمنين نسبت دهند ، و همه را مورد تهديد قرار دهند .


و كلام خداي عز و جل ، أجل از اين است كه مردم را به خاطر عملي كه نكرده‏اند ، بلكه شخصي كرده كه او هم اجازه داشته مورد عتاب و تهديد قرار دهد .


باز در همان كتاب است كه بخاري ، ابن منذر ، نحاس و بيهقي - در كتاب شعب الايمان - از اسماء دختر ابي بكر روايت كرده كه گفت : مادرم كه زني مشرك بود و در عهد مشركين قريش و پيمان ايشان با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قرار داشت ، به ديدنم آمده بود من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدم آيا اجازه هست به ديدنش بروم ، و صله رحم كنم ؟ در پاسخ من بود كه آيه شريفه لا ينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين نازل شد ، و حضرت فرمود : بله بديدنش برو و صله كن .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابو داوود در تاريخخود ، و ابن منذر از قتاده روايت كرده‏اند كه گفته است : آيه شريفه لا ينهيكم الله عن الذين لم يقاتلوكم في الدين ، به وسيله آيه اقتلوا المشركين حيث وجدتموهم نسخ شده است .


مؤلف : خواننده عزيز توجه فرمود كه گفتيم اين حرف درست نيست ، براي اينكه نسخ در جائي است كه دو آيه دو دلالت ضد هم داشته باشند ، و اين دو آيه هيچ ضديتي با هم ندارند ، و هر يك در جاي خودش درست است .


و در كافي به سند خود از سعيد اعرج از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه گفت : امام فرمود : از محكم‏ترين دست‏آويزهاي ايمان يكي اين است كه بهخاطر خدا و در راه او دوستي كني ، و در راه او دشمني كني ، در راه او بدهي ، و در راه او از عطاء دريغ نمايي .


و قمي به سند خود از اسحاق بن عمار از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : هر كسي را ديديد كه دوستي‏اش به خاطر دين نبود ، و دشمني‏اش به خاطر دين نبود ، بدانيد كه او دين ندارد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :407


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا جَاءَكمُ الْمُؤْمِنَت مُهَجِرَتٍ فَامْتَحِنُوهُنَّاللَّهُ أَعْلَمُ بِإِيمَنهِنَّفَإِنْ عَلِمْتُمُوهُنَّ مُؤْمِنَتٍ فَلا تَرْجِعُوهُنَّ إِلي الْكُفَّارِلا هُنَّ حِلٌّ لهَُّمْ وَ لا هُمْ يحِلُّونَ لهَُنَّوَ ءَاتُوهُم مَّا أَنفَقُواوَ لا جُنَاحَ عَلَيْكُمْ أَن تَنكِحُوهُنَّ إِذَا ءَاتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّوَ لا تُمْسِكُوا بِعِصمِ الْكَوَافِرِ وَ سئَلُوا مَا أَنفَقْتُمْ وَ لْيَسئَلُوا مَا أَنفَقُواذَلِكُمْ حُكْمُ اللَّهِيحْكُمُ بَيْنَكُمْوَ اللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ‏(10) وَ إِن فَاتَكمْ شي‏ءٌ مِّنْ أَزْوَجِكُمْ إِلي الْكُفَّارِ فَعَاقَبْتُمْ فَئَاتُوا الَّذِينَ ذَهَبَت أَزْوَجُهُم مِّثْلَ مَا أَنفَقُواوَ اتَّقُوا اللَّهَ الَّذِي أَنتُم بِهِ مُؤْمِنُونَ‏(11) يَأَيهَا النَّبي إِذَا جَاءَك الْمُؤْمِنَت يُبَايِعْنَك عَلي أَن لا يُشرِكْنَ بِاللَّهِ شيْئاً وَ لا يَسرِقْنَ وَ لا يَزْنِينَ وَ لا يَقْتُلْنَ أَوْلَدَهُنَّ وَ لا يَأْتِينَ بِبُهْتَنٍ يَفْترِينَهُ بَينَ أَيْدِيهِنَّ وَ أَرْجُلِهِنَّ وَ لا يَعْصِينَك في مَعْرُوفٍفَبَايِعْهُنَّ وَ استَغْفِرْ لهَُنَّ اللَّهَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(12) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تَتَوَلَّوْا قَوْماً غَضِب اللَّهُ عَلَيْهِمْ قَدْ يَئسوا مِنَ الاَخِرَةِ كَمَا يَئس الْكُفَّارُ مِنْ أَصحَبِ الْقُبُورِ(13)


ترجمه آيات


اي كساني كه ايمان آورده‏ايد زناني كه به عنوان اسلام و ايمان ( از ديار خود ) هجرت كرده و به سوي شما آمدند خدا ( به صدق و كذب ) ايمانشان داناتر است شما از آنها تحقيق كرده و امتحانشان كنيد اگر با ايمانشان شناختيد آنها را ( بپذيريد ) و ديگر به شوهران كافرشان برمگردانيد كه هرگز اين زنان مؤمن بر آن كفار و آن شوهران كافر بر اين زنان حلال نيستند ، ولي مهر و نفقه‏اي را كه شوهران مخارج آن زنان كرده‏اند


ترجمة الميزان ج : 19ص :408


به آنها بپردازيد و باكي نيست كه شما با آنان ازدواج كنيد در صورتي كه اجر و مهرشان را بدهيد و هرگز تمسك مكنيد به عصمتهاي زنان كافر و شما ( اگر زنانتان از اسلام به كفر برگشتند ) از كفار مهر و نفقه مطالبه كنيد آنها هم ( اگر زنانشان ايمان آوردند ) مهر و نفقه بطلبند ، اين حكم خداست ميان شما بندگان و خدا به حقايق امور دانا و به مصالح خلق آگاه است ( 10 ) .


و اگر از زنان شما كساني ( مرتد شده ) به سوي كافران رفتند شما در مقام انتقام برآييد و به قدر همان مهر و نفقه‏اي كه خرج كرده‏ايد به مرداني كه زنانشان رفته‏اند بدهيد و از خدايي كه به او ايمان آورده‏ايد بترسيد و پرهيزكار شويد ( 11 ) .


اي پيغمبر ! چون زنان مؤمن آيند كه با تو بر ايمان بيعت كنند كه ديگر هرگز شرك به خدا نياورند و سرقت و زنا نكنند و اولاد خود را به قتل نرسانند ، و بر كسي افتراء و بهتان ميان دست و پاي خود نبندند ( يعني فرزندي كه ميان دست و پاي خود پرورده و علم به آن از انعقاد نطفه دارند به دروغ به كسي نبندند ) و با تو در هيچ امر به معروفي ( كه به آنها كني ) مخالفت نكنند بدين شرايط با آنها بيعت كن و بر آنان از خدا آمرزش و غفران طلب كن كه خدا بسيار آمرزنده و مهربانست ( 12) .


اي اهل ايمان هرگزقومي را كه خدا بر آنان غضب كرده ( يعني جهودان ) يار و دوستدار خود مگيريد كه آنها از عالم آخرت به كلي مايوسند چنان كه كافران از اهل قبور نوميدند ( 13) .


بيان آيات


يا ايها الذين امنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات فامتحنوهن ... سياق و زمينه اين آيه شريفه چنين مي‏رساند كه بعد از صلح حديبيه نازل شده .


و در عهدنامه‏هايي كه بين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مردم مكه برقرار گرديده نوشته شده است كه اگر از اهل مكه مردي ملحق به مسلمانان شد ، مسلمانان موظفند او را به اهل مكه برگردانند ، ولي اگر از مسلمانان مردي ملحق به اهل مكه شد اهل مكه موظف نيستند او را به مسلمانان برگردانند .


و نيز از آيه شريفه چنين برمي‏آيد كه يكي از زنان مشركين مسلمان شده ، و به سوي مدينه مهاجرت كرده و همسر مشركش به دنبالش آمده و درخواست كرده كه رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را به وي برگرداند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در پاسخ فرموده : آنچه در عهدنامه آمده اين است كه اگر مردي از طرفين به طرف ديگر ملحق شود بايد چنين و چنان عمل كرد ، و در عهدنامه در باره زنان چيزي نيامده ، و به همين مدرك رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن زن را به شوهرش نداد ، و حتي مهريه‏اي را


ترجمة الميزان ج : 19ص :409


كه شوهر به همسرش داده بود به آن مرد برگردانيد .


اينها مطالبي است كه از آيه استفاده مي‏شود ، و آيه شريفه دلالت بر احكامي مناسب اين مطالب نيز دارد ، البته احكام مربوط به زنان .


پس اينكه در آيه يا ايها الذين امنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات زنان را قبل از امتحان و پي بردن به ايمانشان مؤمنات خوانده از اين جهت بوده كه خود آنان تظاهر به اسلام و ايمان مي‏كردند .


فامتحنوهن - يعني ايمان آن زنان را بيازماييد ، يا افرادي به ايمان آنان شهادت دهند ، و يا خودشان سوگند ياد كنند به طوري كه يقين و يا اطمينان پيدا كنيد كه به راستي ايمان آورده‏اند .


و در اينكه فرمود : الله اعلم بايمانهن اشاره است به اينكه شما مسلمانان نمي‏توانيد به واقعيت امور علم پيدا كنيد ، چنين علمي خاص خداي تعالي است ، و اما شما كافي است كه علم عادي به دست آوريد .


و در جمله فان علمتموهن مؤمنات فلا ترجعوهن الي الكفار مي‏توانست بفرمايد : فان علمتموهن صادقات ولي چنين نفرمود ، بلكه صفت ايمان را دوباره ذكر كرد ، و فرمود : اگر ديديد مؤمنند و اين براي آن است كه به علت حكم اشاره نموده ، فهمانده باشد اينكه گفتيم چنين زناني را نزد خود نگهداريد ، براي ايمان آنان است ، چون ايمان باعث انقطاع علقه زوجيت بين زن مؤمن و مرد كافر است .


و دو جمله لا هن حل لهم و و لا هم يحلون لهن مجموعا كنايه است از همان انقطاع رابطه همسري ، نه اينكه بخواهد حرمت زنان مؤمن بر مردان كافر و به عكس را توجيه كند .


و اتوهم ما انفقوا - يعني شما مسلمانان مهريه‏اي را كه مردان كافر به زنان مؤمن خود داده‏اند به آنان بدهيد .


و لا جناح عليكم ان تنكحوهن اذا اتيتموهن اجورهن - كلمه أجر در اين آيه به معناي مهريه است ، مي‏فرمايد : وقتي مهريه آن زنان را به همسران كافرشان داديد ، ديگر مانعي براي ازدواج شما با آن زنان باقي نمي‏ماند .


و لا تمسكوا بعصم الكوافر - كلمه عصم جمع عصمت است كه به معناي عقد و ازدواج دائمي است ، و بدين جهت آن را عصمت ناميده‏اند كه زن را حفظ و ناموسش را نگهداري مي‏كند .


و امساك عصمت به معناي اين است كه در صورت كافر بودن زن باز هم عقد ازدواج او را ابقاء دارند .


پس به حكم اين جمله مردان مسلمان بايد در اولين روزي كه به اسلام در مي‏آيند ، زنان كافر خود را رها كنند ، چه اينكه زنان مشرك باشند ، و يا يهود و يا نصاري و يا مجوس .


در سابق يعني در تفسير آيه شريفه و لا تنكحوا المشركات حتي يؤمن و نيز در


ترجمة الميزان ج : 19ص :410


تفسير آيه شريفه و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم گفتيم كه : بين اين دو آيه و آيه مورد بحث نسخي واقع نشده .


و اسئلوا ما انفقتم و ليسالوا ما انفقوا - ضمير جمع در كلمه و اسئلوا به مؤمنين ، و ضمير در يسئلوا به كفار برمي‏گردد ، و معناي جمله مورد بحث اين است كه : اگر زني از شما مسلمانان به كفار پيوست ، شما نيز بايد از كفار مهريه‏اي كه به آن زن داده‏ايد مطالبه كنيد ، همچنان كه آنها مي‏توانند مهريه زني را كه به شما مسلمانان پيوسته از شما مطالبه كنند ، آيه شريفه با جمله‏اي ختم شده كه در آن به اين معنا اشاره شده است ، كه احكام مذكور در آيه حكم خداست ، مي‏فرمايد : ذلكم حكم الله يحكم بينكم و الله عليم حكيم .


و ان فاتكم شي‏ء من ازواجكم الي الكفار فعاقبتم فاتوا الذين ذهبت ازواجهم مثل ما انفقوا ... راغب گفته : كلمه فوت به معناي دور شدن چيزي از آدمي است ، به نحوي كه دسترسي به آن ممكن نباشد ، و در آيه و ان فاتكم شي‏ء من ازواجكم الي الكفار به همين معنا است و كلمه معاقبه و عقاب به معناي رسيدن به آخر و عاقبت هر چيز تفسير شده ، و منظور از آن در آيه اين است كه اگر از كفار غنيمتي كه عاقبت جنگ است به شما رسيد .


و بعضي گفته‏اند كه : عاقبتم با اينكه از باب مفاعله است به معناي عقبتم - با تشديد قاف - از باب تفعيل است .


بعضي ديگر گفته‏اند : از عقبه به معناي توبه گرفته شده .


و آنچه به ذهن نزديك‏تر مي‏رسد اين است كه مراد از كلمه شي‏ء در آيه شريفه مهريه باشد ، و حرف من در جمله من ازواجكم ابتداي غايت را برساند ، و جمله الي الكفار متعلق باشد به جمله فاتكم و مراد از جمله الذين ذهبت ازواجهم بعضي از مؤمنين باشد ، و ضمير در انفقوا به همانان برگردد ، در نتيجه معناي آيه چنين باشد : و اگر از شما مهريه‏اي از همسران كافرتان نزد كفار مانده و از دست رفته باشد ، و همسرانتان به كفار پيوسته باشند ، اگر مؤمنين در جنگ به غنيمتي رسيدند ، مهريه اين گونه افراد را به همان مقداري كه از چنگشان رفته به آنان بدهند .


البته آيه شريفه به وجوهي ديگر نيز تفسير شده ، اما وجوهي است كه از فهم دور است ، و به همين جهت از نقل آنها چشم پوشيديم .


و اتقوا الله الذي انتم به مؤمنون - در اين جمله امر به تقوي نموده، و خداي تعالي را


ترجمة الميزان ج : 19ص :411


با صله و موصول توصيف كرده ، تا علت لزوم تقوي را بيان كرده باشد ، در نتيجه معنايش اين مي‏شود كه : از خدا پروا كنيد ، براي اينكه به او ايمان داريد .


يا ايها النبي اذا جاءك المؤمنات يبايعنك ... اين آيه شريفه حكم بيعت زنان مؤمن با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را معين مي‏كند ، و در آن اموري را بر آنان شرط كرده است كه بعضي مشترك بين زنان و مردان است ، مانند شرك نورزيدن ، و نافرماني نكردن از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در كارهاي نيك ، و بعضي ديگر ارتباطش به زنان بيشتر است ، مانند احتراز جستن از سرقت و زنا ، و كشتن اولاد ، و اولاد ديگران را به شوهر نسبت دادن كه اين امور هر چند به وجهي مشترك بين زن و مرد است ، و مردان هم مي‏توانند چنين جرائمي را مرتكب شوند ، و ليكن ارتباط آنها با زنان بيشتر است ، چون زنان به حسب طبع عهده‏دار تدبير منزلند ، و اين زنانند كه بايد عفت دودمان را حفظ كنند ، و اينها چيزهايي است كه نسل پاك و فرزندان حلال‏زاده به وسيله آنان حاصل مي‏شود .


بنا بر اين ، جمله يا ايها النبي اذ جاءك المؤمنات يبايعنك جمله‏اي است شرطيه ، و جوابشرط جمله فبايعهن و استغفر لهن الله مي‏باشد .


و جمله علي ان لا يشركن بالله شيئا شرط اول را بيان مي‏كند ، مي‏فرمايد با ايشان شرط كن كه هيچ چيزي را شريك خدا نگيرند ، نه بت ، و نه اوثان ، و نه ارباب اصنام را .


و اين شرطي است كه هيچ انساني در هيچ حالي از اين شرط بي‏نياز نيست .


و لا يسرقن - اين شرط دوم است مي‏فرمايد : و نيز از شوهران و از غير شوهران چيزي ندزدند .


و از سياق استفاده مي‏شود كه بيشتر ، منظور ندزديدن از شوهران مورد عنايت است .


و لا يزنين يعني با گرفتن دوستان اجنبي و با هيچ كس ديگر زنا نكنند، و چنين نباشد كه از راه زنا حامله شوند ، آن وقت فرزند حرام‏زاده ، را به شوهر خود ملحق سازند كه اين عمل كذب و بهتاني است ، كه با دست و پاي خود مرتكب شده‏اند ، چون زن وقتي بچه مي‏آورد ، بچه‏اش بين دست و پايش مي‏افتد ، و اين شرط غير از شرط قبلي است كه از زنا جلوگيري مي‏كرد ، چون دو عمل است و دو تا نهي لازم دارد .


و لا يعصينك في معروف - در اين جمله فرموده تو را معصيت نكنند ، و نفرموده خدا را معصيت نكنند ، با اينكه معصيت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و نافرماني نسبت به آن جناب هم ، منتهي به نافرماني خدا مي‏شود ، و اين بدان جهت بوده كه بفهماند آنچه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مجتمع اسلامي سنت و مرسوم مي‏كند ، براي جامعه


ترجمة الميزان ج : 19ص :412


اسلامي عملي معروف و پسنديده مي‏شود ، و مخالفت با آن در حقيقت تخلف از سنت اجتماعي و بي‏اعتبار كردن آن است .


از اين بيان روشن مي‏شود كه عبارت معصيت در معروف عبارتي است كه هم شامل ترك معروف ، از قبيل نماز ، روزه ، و زكات مي‏شود ، و هم شامل ارتكاب منكر ، از قبيل تبرج ، و عشوه‏گري زنان - كه از رسوم جاهليت اولي است - مي‏شود .


ان الله غفور رحيم - اين جمله بيان مقتضاي مغفرت است ، و هم حس اميد را در آن زنان تقويت مي‏كند .


يا ايها الذين امنوا لا تتولوا قوما غضب الله عليهم ... مراد از اين قوم يهود است كه در قرآن مجيد مكرر به عنوان مغضوب عليهم از ايشان ياد شده ، از آن جمله در باره آنان فرموده : و باءوا بغضب من الله شاهد اينكه منظور يهود است ذيل آيه است كه از ظاهر آن برمي‏آيد كه غير از كفار سابق الذكر است .


قد يئسوا من الاخرة كما يئس الكفار من اصحاب القبور - مراد از آخرت ، ثواب آخرت است ، و مراد از كفار در اين جمله همان طور كه گفتيم كفار در آيه قبلي است كه منكر خدا و قيامت بودند مي‏فرمايد : يهوديان مغضوب عليهم مانند كفار مشرك بت‏پرست منكر معادند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اين كفار فقط مشركين مكه‏اند ، چون الف و لام در الكفار الف و لام عهد است ، و حرف من در جمله من اصحاب القبور براي ابتداي غايت است .


خداي تعالي مي‏خواهد در اين آيه شقاوت دائمي و هلاكت ابدي يهود را به ياد مؤمنين بياورد تا از دوستي با آنان و نشست و برخاست با ايشان پرهيز كنند ، مي‏فرمايد : يهوديان از ثواب آخرت مايوسند ، همان طور كه منكرين قيامت از مردگان خود مايوسند ، يعني براي آنها وجود و حياتي قائل نيستند ، چون مرگ را هيچ و پوچ شدن مي‏دانند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از كفار ، معناي معروف آن نيست ، بلكه منظور همه مردگان است كه در قبر نهفته شده‏اند ، چون كلمه كفر به معناي ستر و نهفتن است .


در نتيجه به قول اين مفسرين معنا چنين مي‏شود : همانطور كه نهفته شدگان در قبر مايوسند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از كفار همان كفار اصطلاحي است ، و كلمه من بيانيه است ، و معناي جمله اين است كه : يهوديان از ثواب آخرت مايوسند ، همانطور كه كفار مدفون


ترجمة الميزان ج : 19ص :413


در قبور از ميان همه أهل قبور مايوس از آنند ، چون در آيه‏اي ديگر فرموده : ان الذين كفروا و ماتوا و هم كفار اولئك عليهم لعنة الله .


بحث روايتي


در مجمع البيان از ابن عباس روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حديبيه با مشركين مكه صلح كرد به اينكه هر كس از اهل مكه نزد مسلمانان آيد ، به اهل مكه برگردانند ، و هر كس از اصحاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مكه آيد ، اهل مكه او را به آن جناب برنگردانند ، و اين صلح نامه را نوشتند و مهر كردند .


بعد از اين جريان ، زني به نام سبيعة دختر حارث اسلميه در همان حديبيه مسلمان شد ، و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد .


به دنبالش شوهر كافرش - كه بنا به روايتي نامش مسافر و از قبيله بني مخزوم بوده ، و به قول مقاتل ، صيفي بن راهب بوده - به طلب همسرش آمد ، و عرضه داشت : اي محمد ! زن مرا به من برگردان ، چون تو شرط كردي كه هر كس از ما نزد تو آيد به ما برگرداني ، و مهر عهدنامه تو هنوز خشك نشده ، در همين بين بود كه آيه شريفه يا ايها الذين امنوا اذا جاءكم المؤمنات مهاجرات - من دار الكفر الي دار الاسلام - فامتحنوهن نازل گرديد .


ابن عباس مي‏گويد : امتحان زنان نامبرده اين بود كه سوگند بخورند كه بيرون آمدنشان از دار الكفر فقط به خاطر محبتي بوده كه به خدا و رسولش داشته‏اند ، نه اينكه از شوهرشان قهر كرده باشند ، و يا مثلا از زندگي در فلان محل بدشان مي‏آمده ، و از فلان سرزمين خوششان مي‏آمده ، و يا در مكه در مضيقه مالي قرار داشته‏اند ، و خواسته‏اند در مدينه زندگي بهتري به دست آورند ، و يا در مدينه عشق مردي از مسلمانان را در دل داشته‏اند ، بلكه تنها و تنها انگيزه‏شان در بيرون آمدن عشق به اسلام بوده .


و سوگند را به اين عبارت ياد كنند به خداييكه به جز او هيچ معبودي نيست ، من جز به خاطر علاقه به اسلام از شهر خود بيرون نيامده‏ام سبيعه دختر حارث اسلميه اين سوگند را خورد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مهريه‏اي را كه او از شوهر كافر خود گرفته بود به شوهرش داد .


مخارجي هم كه براي او كرده بود داد ، و خود او را به وي رد نكرد ، و عمر بن خطاب با وي ازدواج نمود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر مردي كه از طرف كفار به مدينه مي‏آمد به


ترجمة الميزان ج : 19ص :414


كفار پس مي‏داد ، ولي زنان را نگه مي‏داشت تا امتحان كند ، بعد از امتحان مهريه‏شان را به همسران كافرشان مي‏رسانيد .


سپس مي‏گويد : زهري گفته است : وقتي اين آيه نازل شد ، كه در آن مي‏فرمايد : و لا تمسكوا بعصم الكوافر عمر بن خطاب دو تا از زنان خود را كه در مكه و مشرك بودند ، طلاق گفت ، يكي از آن دو قرينه ( و يا قريبه ) دختر ابي امية بن مغيره بود كه بعد از طلاق عمر ، معاوية بن ابي سفيان با او ازدواج كرد ، و هر دو در مكه بودند ، و مشرك مي‏زيستند .


و ديگري ام كلثوم دختر عمرو بن جرول خزاعي ، مادر عبد الله بن عمر بود كه بعد از طلاق عمر ابو جهم بن حذاقة بن غانم كه يكي از مردان قبيله خزاعه بود با وي ازدواج نموده ، و مشرك در مكه زندگي كردند .


از آن جمله اروي دختر ربيعة بن حارث بن عبد المطلب ، همسر طلحة بن عبيد الله بود كه اسلام بين آن دو جدايي انداخت ، چون فرموده بود : و لا تمسكوا بعصم الكوافر طلحه مسلمان شد ، و مهاجرت كرد ، و اروي همچنان در مكه نزد فاميل خود بماند ، ولي چيزي نگذشت كه مسلمان شد ، و بعد از طلحه شوهر اولش خالد بن سعيد بن عاص بن اميه با او ازدواج نمود .


البته وي نيز از آن زناني بود كه از مكه فرار كرد و به سوي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه آمد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نگه داشت ، و پس از چندي او را به عقد خالد در آورد .


يكي ديگر اميه دختر بشر بود كه در مكه همسر ثابت بن دحداحه بود ، و مسلمان شد و از مكه به سوي مدينه فرار كرد ، چون شوهرش در آن ايام كافر بود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نگه داشت و به عقد سهل بن حنيف در آورد ، و از سهل داراي فرزندي به نام عبد الله بن سهل شد .


باز مي‏گويد : شعبي گفته : ( يكي ديگر ) زينب دختر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همسر ابو العاص بن ربيع بود ، كه مسلمان شد ، و خود را در مدينه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسانيد ، و شوهرش ابو العاص مشرك و كافر در مكه بماند ، و پس از چندي به مدينه آمد ، و زينب به او امان داد ، و سرانجام مسلمان شد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همسرش را به او برگردانيد .


و از جبائي نقل مي‏كند كه گفته : در مواد صلح نامه حديبيه بيش از اين نيامده بود كه اگر مردي از كفار مكه به مدينه آمد بايد مسلمانان او را به اهل مكه برگردانند ، و نامي از زنان برده نشده بود ، و به همين جهت وقتي ام كلثوم دختر عقبة بن ابي معيط مسلمان شد ، و به مدينه


ترجمة الميزان ج : 19ص :415


مهاجرت كرد ، دو برادرش به مدينه آمدند ، و از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خواستند خواهرشان را به ايشان رد كند ، حضرت فرمود شرط ميان ما و شما در خصوص مردان بود ، و به همين دليل ام كلثوم را به ايشان نداد .


مؤلف : اين معاني در روايت ديگر از طرق اهل سنت وارد شده ، و بسياري از آن روايات را سيوطي در تفسير الدر المنثور خود آورده و نيز داستان امتحان اين گونه زنان ، و بر نگرداندن آنان به كفار ، و دادن مهريه‏هايشان را به شوهرانشان در تفسير قمي آمده .


در آن تفسير مي‏گويد : زهري گفته : و اما زناني كه از حوزه اسلام گريختند و به كفار پيوستند ، مجموعا شش نفر بودند : 1 - ام الحكم دختر ابي سفيان كه همسر عياض بن شداد فهري بود 2 - فاطمه دختر ابي امية بن مغيرة ، خواهر ام سلمه كه همسر عمر بن خطاب بود ، و داستانش چنين بود كه وقتي عمر بن خطاب خواست مهاجرت كند فاطمه حاضر نمي‏شد ، و در آخر از دين اسلام برگشت و در مكه باقي ماند 3 - بروع دختر عقبه همسر شماس بن عثمان


4 - عبده دختر عبد العزي بن فضله بود كه همسر عمرو بن عبدود بود 5 - هند دختر ابي جهل بن هشام ، همسر هشام بن عاص بن وائل 6 - كلثوم دختر جرول ، همسر عمر كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مهريه‏هاي اين زنان را از غنيمت به شوهرانشان داد ، و شوهرانشان ، آن مهريه را به همسران سابق خود رساندند .


و در كافي به سند خود از زراره از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : سزاوار نيست مسلمان با اهل كتاب ازدواج كند .


عرضه داشتم فدايت شوم ! حرمت اين عمل در كجاي قرآن است .


فرمود و لا تمسكوا بعصم الكوافر .


مؤلف : اين روايت بر اين اساس درست است كه امساك بعصم عموميت داشته باشد و در نكاح دائمي ، هم شامل حدوث آن باشد ، و هم شامل بقائش .


و نيز در همان كتاب است كه زراره از امام باقر (عليه‏السلام‏) معناي آيه و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم را پرسيد ، فرمود : اين آيه به وسيله آيه و لا تمسكوا بعصم الكوافر نسخ شده .



ترجمة الميزان ج : 19ص :416


مؤلف : شايد مراد از نسخ آيه مذكور به وسيله آيه و لا تمسكوا ... اين باشد كه آيه سوره مائده يعني آيه و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب ازدواج با زنان اهل كتاب هم به طور دائم را شامل مي‏شده و هم به طور متعه را ، و آيه و لا تمسكوا بعصم الكوافر تنها نكاح دائم با آنان را نسخ كرده و اما نكاح متعه آنان همچنان بر جواز خود باقي است .


و بنا بر اين ، پس منظور از نسخ ، نسخ اصطلاحي نيست ، بلكه منظور تخصيص است ، و چطور مي‏تواند نسخ اصطلاحي باشد با اينكه آيه مورد بحث قبل از آيه سوره مائده نازل شده ، و معنا ندارد آيه‏اي كه قبلا نازل شده ، آيه‏اي را كه بعدا نازل خواهد شد نسخ كند .


خواهي گفت اين اشكال در تخصيص هم وارد است .


مي‏گوييم : خير ، آيه‏اي كه قبلا نازل شده تنها يك قسم نكاح با زنان اهل كتاب را حرام مي‏كرده ، و آن نكاح دائمي بوده ، و آيه سوره مائده آن قسم ديگرش را حلال كرده .


علاوه بر اين، آيه مائده در زمينه منت‏گذاري نازل شده ، و خواسته است گشايشي به كار مؤمنان بدهد ، و آيه‏اي كه چنين زمينه‏اي دارد قابل نسخ نيست .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب مي‏گويد : ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه اين آيه به وسيله آيه و لا تنكحوا المشركات حتي يؤمن و نيز به وسيله آيه و لا تمسكوا بعصم الكوافر نسخ شده است .


مؤلف : اين روايت غير از ضعف راوي‏اش از يك جهت ديگر ضعيف است ، و آن اين است كه آيه و لا تنكحوا المشركات ... ، تنها شامل زنان مشرك از بت‏پرستان مي‏شود ، و آيه شريفه و المحصنات ... اين معنا را افاده مي‏كند كه ازدواج با زنان اهل كتاب جائز است ، و بين اين دو آيه منافات و معارضه‏اي نيست تا يكي از آن دو ناسخ ديگري باشد .


ما در سابق در باره نسخ شدن آيه و المحصنات ... به وسيله آيه و لا تمسكوا بعصم الكوافر بحث كرديم ، و در تفسير آيه و المحصنات من الذين اوتوا الكتاب من قبلكم نيز مطالبي گذشت كه مفيد مطالب اين بحث است .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه در ذيل جمله و ان فاتكم شي‏ء من ازواجكم فرمود : يعني اگر زناني از شما مسلمانان به طرف كفاري كه با آنان عهدنامه نوشته‏ايد رفتند ، مهريه آنان را از ايشان بگيريد ، و اگر از زنان كفار افرادي به شما پيوستند ، شما هم مهريه آنان را به شوهران كافرشان بدهيد .


اين حكم خداي شما است كه در بينتان مقرر نموده .



ترجمة الميزان ج : 19ص :417


مؤلف : از ظاهر اين حديث برمي‏آيد كه امام (عليه‏السلام‏) خواسته است كلمه شي‏ء را به زن تفسير كند .


و در كافي به سند خود از ابان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مكه رافتح كرد با مردان بيعت فرمود .


سپس زنان آمدند تا بيعت كنند ، خداي تعالي اين آيه را فرستاد يا ايها النبي اذا جاءك المؤمنات يبايعنك ... .


هند گفت : خدا شرط كرده كه اولاد خود را به قتل نرسانيم و ما اين كار را كرده‏ايم ، بچه‏هايي را بزرگ كرديم و بعد كشتيم .


ام حكيم دختر حارث بن هشام همسر عكرمة بن ابي جهل هم عرضه داشت : يا رسول الله ! اين معروفي كه خدا شرط كرده تو را در مورد آن معصيت نكنيم ، چيست ؟ فرمود : اين است كه لطمه به صورت نزنيد ، و چهره خود را نخراشيد ، و موي خود مكنيد ، و گريبان چاك نكنيد ، و جامهسياه نپوشيد ، و صدا به واويلا بلند نكنيد .


زنان مكه پذيرفتند ، و با آن جناب بر طبق اين شرايط بيعت كردند .


هند پرسيد : چه جور بيعت كنيم ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : من با زنان مصافحه نمي‏كنم ، لذا دستور داد قدحي آب آوردند ، خودش دست در آب نهاد ، و بيرون آورد و فرمود حال دست خود را در اين آب كنيد .


مؤلف : روايات در اين معاني بسيار زياد وارد شده ، هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت .


و در تفسير قمي به سند خود از عبد الله بن سنان روايت آورده كه گفت : من از امام صادق (عليه‏السلام‏) از معناي جمله شريفه و لا يعصينك في معروف سؤال كردم ، فرمود : معروف همان اموري است كه خداي تعالي بر زنان واجب كرده ، مانند نماز و زكات و هر عمل خير ديگري كه به ايشان دستور داده .


مؤلف : اين روايت شاهد رواياتي است كه معروف را تفسير مي‏كرد به اينكه لطمه به صورت نزنيد ، و چه نكنيد و چه نكنيد ، و در بعضي از آنها آمده كه فرمود : و عشوه‏گري‏هاي دوران جاهليت را ترك كنيد .


و همه اينها از باب اشاره به بعضي از مصاديق آن است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :