امروز:
چهار شنبه 1 شهريور 1396
بازدید :
888
ترجمه الميزان: سوره صف آيات 14 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :418


( 61 )سوره صف مدني است و چهارده آيه دارد ( 14)


سورة الصف‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سبَّحَ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(1) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لِمَ تَقُولُونَ مَا لا تَفْعَلُونَ‏(2) كبرَ مَقْتاً عِندَ اللَّهِ أَن تَقُولُوا مَا لا تَفْعَلُونَ‏(3) إِنَّ اللَّهَ يحِب الَّذِينَ يُقَتِلُونَ في سبِيلِهِ صفًّا كَأَنَّهُم بُنْيَنٌ مَّرْصوصٌ‏(4) وَ إِذْ قَالَ مُوسي لِقَوْمِهِ يَقَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَني وَ قَد تَّعْلَمُونَ أَني رَسولُ اللَّهِ إِلَيْكمْفَلَمَّا زَاغُوا أَزَاغَ اللَّهُ قُلُوبَهُمْوَ اللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ‏(5) وَ إِذْ قَالَ عِيسي ابْنُ مَرْيمَ يَبَني إِسرءِيلَ إِني رَسولُ اللَّهِ إِلَيْكم مُّصدِّقاً لِّمَا بَينَ يَدَي مِنَ التَّوْرَاةِ وَ مُبَشرَا بِرَسولٍ يَأْتي مِن بَعْدِي اسمُهُ أَحْمَدُفَلَمَّا جَاءَهُم بِالْبَيِّنَتِ قَالُوا هَذَا سِحْرٌ مُّبِينٌ‏(6) وَ مَنْ أَظلَمُ مِمَّنِ افْترَي عَلي اللَّهِ الْكَذِب وَ هُوَ يُدْعَي إِلي الاسلَمِوَ اللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظلِمِينَ‏(7) يُرِيدُونَ لِيُطفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كرِهَ الْكَفِرُونَ‏(8) هُوَ الَّذِي أَرْسلَ رَسولَهُ بِالهُْدَي وَ دِينِ الحَْقّ‏ِ لِيُظهِرَهُ عَلي الدِّينِ كلِّهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْمُشرِكُونَ‏(9)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان رحيم ، آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است براي خدا تسبيح مي‏گويد و او خدايي عزيز و حكيم است ( 1) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد چرا چيزهايي كه خود عمل نمي‏كنيد به مردم مي‏گوييد ( 2) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :419


خشم بزرگي نزد خدا منتظر شما است اگر بگوييد آنچه را كه عمل نمي‏كنيد ( 3) .


محققا خدا دوست مي‏دارد كساني را كه در راه او به صف كارزار مي‏ايستند تو گويي بنياني ساخته شده از قلعند ( 4 ) .


و چون موسي به قوم خود گفت : هان اي قوم چرا مرا آزار مي‏دهيد با اينكه مي‏دانيد كه من فرستاده خدا به سوي شمايم پس وقتي مردم از راه حق منحرف شدند خدا دلهايشان را منحرف كرد ( انحراف ظاهريشان را به انحراف باطنيشان سرايت داد ) و خدا مردم فاسق را هدايت نمي‏كند ( 5) .


و چون عيسي بن مريم به بني اسرائيل گفت : من فرستاده خدا به سوي شمايم در حالي كه كتاب آسماني قبل از خود يعني تورات را تصديق دارم و به آمدن رسولي بعد از خودم كه نامش احمد است بشارت مي‏دهم ولي همين كه آيات روشن برايشان آورد گفتند اين سحري است آشكار ( 6 ) .


و چه كسي ستمكارتر است از كسي كه دروغ را بر خدا افتراء ببندد با اينكه به سوي اسلام دعوت مي‏شود و خدا مردم ستمكار را هدايت نمي‏كند ( 7) .


مي‏خواهند نور خدا را با دهانهايشان خاموش كنند و خدا تمام كننده نور خويش است هر چند كه كافران كراهت داشته باشند ( 8) .


او كسي است كه رسول خدا را به هدايت و دين حق فرستاد تا آن را بر همه اديان غلبه دهد هر چند كه مشركين كراهت داشته باشند ( 9) .


بيان آيات


اين سوره ، مؤمنين را ترغيب و تحريك مي‏كند بر اينكه در راه خدا جهاد نموده ، با دشمنان دين او كارزار نمايند .


و خبر مي‏دهد كه اين دين نوري است درخشان از جانب خداي سبحان كه كفار اهل كتاب مي‏خواهند آن را با دهان خود خاموش كنند ، ولي خدا نور آن را تمام مي‏كند ، هر چند كه كافران كراهت داشته باشند ، و دين خود را بر تمامي اديان غلبه مي‏دهد هر چند كه مشركين نخواهند .


و اين پيغمبري كه به وي ايمان آورده‏اند فرستاده‏اي است از طرف خداي سبحان ، او را فرستاده تا هدايت باشد ، و دين حق را به شما برساند ، و اين همان است كه عيسي بن مريم (عليهماالسلام‏) بني اسرائيل را به آمدنش بشارت داد .


پس بر مؤمنين است كه كمر همت بر اطاعتش ببندند ، و آنچه امر مي‏كند امتثال كنند ، و در راه خدا جهاد نموده ، خدا را در دينش ياري كنند ، تا خداي تعالي به سعادت آخرتشان رسانيده ، ياريشان كند ، و در دنيا فتح و پيروزي نصيبشان كند ، و بر دشمنانشان غالب و مسلط نمايد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :420


و نيز بر مؤمنين است كه هرگز آنچه را كه خود عمل نمي‏كنند به ديگران نگويند ، و در آنچه وعده مي‏دهند تخلف ننمايند ، كه اين گونه اعمال ايشان را مستوجب خشمي از خدا نموده ، رسول را آزار مي‏دهد .


و اين خطر را هم دارد كه خدا دلهايشان را منحرف سازد ، همان طور كه با قوم موسي (عليه‏السلام‏) چنين كرد ، چون با اينكه مي‏دانستند آن جناب رسول خدا به سوي ايشان است ، مع ذلك آزارش دادند .


و خدا مردم ستمكار را هدايت نمي‏كند .


اين سوره به شهادت زمينه آياتش در مدينه نازل شده است .


سبح لله ما في السموات و ما في الأرض و هو العزيز الحكيم تفسير اين آيه در سوره حشر گذشت .


و اگر سوره مورد بحث را با تسبيح و تنزيه خدا از هر نقص آغاز كرده براي اين است كه در اين سوره سخن از بديها وتوبيخ مؤمنين به ميان آمده كه چرا چيزي را مي‏گويند كه خود عمل نمي‏كنند ، و آنگاه تهديدشان كرده به اينكه اگر به خود نيايند ، دچار خشم خدا گشته ، و خدا دلهاي تبهكاران را منحرف مي‏سازد .


يا ايها الذين امنوا لم تقولون ما لا تفعلون كلمه لم مخفف كلمه لما است ، و حرف ما در آن استفهامي است ، و حرف لام براي تعليل است .


و گفتار آيه در زمينه توبيخ است ، مي‏خواهد مؤمنين را به خاطر اينكه بدانچه مي‏گويند عمل نمي‏كنند توبيخ كند .


و اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند مراد از جمله اي كساني كه ايمان آورده‏ايد منافقين هستند و آيه شريفه اين طائفه را سرزنش مي‏كند ، نه مؤمنين را ، زيرا مؤمنين از نظر قرآن محترمند درست نيست ، و نبايد به آن گوش فرا داد ، براي اينكه قرآن پر است از آياتي كه مؤمنين را توبيخ و عتاب مي‏كند ، مخصوصا آياتي كه در باره جنگها و متعلقات آن نازل شده ، از قبيل آيات راجع به جنگ احد ، احزاب ، حنين ، صلح حديبيه و جنگ تبوك ، و مساله انفاق در راه خدا و امثال آن .


و مؤمنين صالح اگر صالح شدند و جلالت قدر يافتند ، به خاطر همين توبيخ‏ها بوده كه خداي تعالي از آنان نمود ، و به اين وسيله به تدريج تربيتشان كرد ، و گرنه صلاح نفساني و جلالت قدر را از پيش خود در نيافتند .


و مورد توبيخ در آيه مورد بحث هر چند بر حسب ظاهر لفظ آيه مطلق است ، و در خصوص تخلف كردار از گفتار و خلف وعده ، و نقض عهد است ، و درست هم هست ، چون وقتي ظاهر انسان موافق باطنش نشد ، همه اين اعمال از او سر مي‏زند ، و ليكن سياق و زمينه


ترجمة الميزان ج : 19ص :421


آيات مورد بحث كه آيه ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا در آن قرار گرفته ، و آيه يا ايها الذين امنوا هل ادلكم علي تجارة در آيات بعد از آن واقع شده ، و همچنين آياتي نظير اينها كه در آن است مي‏فهماند كه گويا بعضي از مؤمنين قبل از جنگ وعده پايداري داده بودند كه به هيچ وجه پشت به جنگ نكنند ، و پا به فرار نگذارند و يا از بيرون شدن براي جنگ تثاقل نورزند ، و يا از انفاق در تهيه ابزار جنگ براي خود و ديگران مضايقه ننمايند ، ولي در موقع عمل خلف وعده كرده‏اند .


كبر مقتا عند الله ان تقولوا ما لا تفعلون كلمه مقت به معناي خشم شديد است .


اين آيه مي‏خواهد مضمون آيه قبلي را تعليل كند ، و بفرمايد : خداي تعالي از همه اعمال انسان بيش از همه از اين عملش سخت به خشم مي‏آيد كه چيزي را بگويد كه بدان عمل نمي‏كند ، چون اين خود از نشانه‏هاي نفاق است .


البته بايد توجه داشت اينكه انسان چيزي را بگويد كه بدان عمل نمي‏كند ، غير از آن است كه عمل نكند به آنچه كه گفته است ، ( گاهي مي‏شود كه انسان موفق نمي‏شود بدانچه قبلا گفته عمل كند ، و يا رسما خلف وعده مي‏كند ، و گاه مي‏شود كه از اول كه وعده مي‏دهد ، بناي عمل نكردن به آن را دارد ، اين قسم دوم نفاق است نه اولي ) چون قسم اول ناشي از ضعف اراده و سستي همت است كه البته خود يكي از رذائل اخلاقي ، و منافي با سعادت نفس انساني است ، چون خداي تعالي سعادت نفس بشر را بر اين اساس تامين نموده كه به اختيار خود اعمال خير كند و حسناتي كسب نمايد ، و كليد كسب اين حسنات داشتن عزم راسخ و همت بلند است ، و اگر ديديم كسي وعده مي‏دهد ولي در مقام عمل سست مي‏شود ، و خلف وعده مي‏كند ، مي‏فهميم كه مردي سست عنصر و ضعيف الاراده است ، و از چنين انساني اميد خير و سعادت نمي‏رود .


ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص كلمه صف - بنا به گفته راغب - به معناي اين است كه چند چيز ، مثلا چند نفر انسان و يا درخت ، در خطي مستقيم قرار بگيرند .


اين كلمه در آيه شريفه و در همه جا مصدري است كه معناي اسم فاعل را مي‏دهد ، و به همين جهت است كه جمع بسته نمي‏شود .


و اگر منصوب آمده براي اين است كه حال از ضمير فاعل در جمله يقاتلون مي‏باشد .


و معناي آيه اين است كه : خدا دوست مي‏دارد كساني را كه در راه او قتال


ترجمة الميزان ج : 19ص :422


مي‏كنند ، در حالي كه به صف ايستاده‏اند .


كلمه بنيان به معناي بناء ، و كلمه مرصوص به معناي ساختماني است كه با رصاص محكم كاري شده ، به طوري كه در مقابل عوامل انهدام ، مقاوم باشد .


اين آيه شريفه جنبه تعليل را دارد - البته با دلالت التزامي - و توبيخ قبلي را تعليل مي‏كند .


به اين بيان كه وقتي خداي تعالي از مقاتلان آن كساني را دوست مي‏دارد كه چون كوه ايستادگي كنند ، قهرا از مقاتلاتي كه وعده پايداري مي‏دهند ، ولي پايداري نمي‏كنند و پا به فرار مي‏گذارند ، خشمگين خواهد بود .


و اذ قال موسي لقومه يا قوم لم تؤذونني و قد تعلمون أني رسول الله اليكم ... اين آيه شريفه به طور اشاره مي‏فهماند كه بني اسرائيل با لجاجت خود رسول خدا .


حضرت موسي را آزار داده بودند ، تا جايي كه خداي تعالي به كيفر اين رفتارشان دلهايشان را منحرف ساخت .


و اين خود نهيي است براي مؤمنين از اين كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را اذيت كنند ، و كارشان بدانجا انجامد كه كار قوم موسي بدانجا كشيد ، و دلهايشان منحرف گشت ، همچنان كه در آيه زير به طور صريح روي سخن به امت اسلام نموده ، مي‏فرمايد : ان الذين يؤذون الله و رسوله لعنهم الله في الدنيا و الاخرة و اعد لهم عذابا مهينا .


و آيه مورد بحث بدان جهت كه نهيي الزامي در آن هست ، در معناي آيه يا ايها الذين امنوا لا تكونوا كالذين اذوا موسي فبراه الله مما قالوا و كان عند الله وجيها يا ايها الذين امنوا اتقوا الله و قولوا قولا سديدا مي‏باشد .


اين دو آيه از سوره احزاب كه در مقام تبرئه موسي (عليه‏السلام‏) است ، دلالت دارد بر اينكه منظور از اذيت آن جناب به عملي كه خدا او را از آن عمل تبرئه نموده ، نافرماني خود بني اسرائيل نسبت به دستورات وي ، و بيرون شدن از اطاعت آن جناب نبوده ، چون اگر اين طور بود معنا نداشت خدا آن جناب را تبرئه كند ، پس يقينا بني اسرائيل به آن جناب نسبت


ترجمة الميزان ج : 19ص :423


ناروايي داده بودند ، كه مايه آبروريزي آن جناب مي‏شده ، و او از اين تهمت آزرده شده ، و خدا از آن تبرئه‏اش كرده .


آيه بعد هم كه فرمود : از خدا پروا كنيد ، و سخنسنجيده بگوييد مؤيد اين معنا است .


باز مؤيد اين احتمال كه بني اسرائيل به موسي (عليه‏السلام‏) و امت اسلام به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تهمت زده بودند ، و آيه مورد بحث به مسلمانان مي‏فرمايد مانند بني اسرائيل نباشيد ، اين است كه خداي تعالي در همان سوره به پاره‏اي از مصاديق ايذاي زباني و عملي اشاره نموده ، مي‏فرمايد : يا ايها الذين امنوا لا تدخلوا بيوت النبي الا ان يؤذن لكم الي طعام غير ناظرين انيه و لكن اذا دعيتم فادخلوا فاذا طعمتم فانتشروا و لا مستانسين لحديث ان ذلكم كان يؤذي النبي ... و اذا سالتموهن متاعا فاسالوهن من وراء حجاب ... و ما كان لكم ان تؤذوا رسول الله و لا ان تنكحوا ازواجه من بعده ابدا ان ذلكم كان عند الله عظيما .


پس تا اينجا به دست آمد كه در جمله و اذ قال موسي لقومه اشاره‏اي است به نهي مسلمانان از ايذاي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، به زبان و عمل ، با علم به اينكه رسول خدا است .


همچنان كه ذيل آيه هم كه سخن از انحراف قلوب دارد ، نوعي تخويف و تهديد مسلمين است به اينكه ايذاي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فسقي است كه چه بسا به انحراف دلها بينجامد .


فلما زاغوا ازاغ الله قلوبهم و الله لا يهدي القوم الفاسقين - ماده زيغ كه كلمه زاغوا ماضي ثلاثي مجرد و كلمه أزاغ ماضي باب افعال آن است ، به معناي منحرف كردن از استقامت است كه لازمه‏اش انحراف از حق به سوي باطل است .


و ازاغه كردن خداي تعالي به اين است كه رحمت خود را از صاحبان چنين دلي دريغ داشته ، هدايت خود را از آنان قطع كند ، چون از تعليل ، اين معنا به خوبي استفاده مي‏شود ، براي اينكه ازاغه خدا را تعليل كرده به هدايت نكردن .


البته بايد توجه داشت كه اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :424


ازاغه ابتدايي نيست ، بلكه بر سبيل مجازات است ، زيغ خود آنان را تثبيت كردن است ، چون فسق آنان سبب اين مجازات شده ، همچنان كه گمراه كردن خدا هم هيچ وقت ابتدايي نيست .


و اينكه فرموده : يضل به كثيرا و يهدي به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين به خوبي گوياي اين حقيقت است كه گمراه كردن خدا به وسيله قرآن كريم از باب مجازات فاسقان به خاطر فسقشان است ، و گرنه ساحت خداي عز و جل منزه از آن است كه ابتدائا و بدون جرم كسي را ازاغه و اضلال كند .


از اينجا فساد اين گفتار روشن مي‏شود كه بعضي گفته‏اند : مراد از جمله ازاغ الله قلوبهم ازاغه از ايمان نيست ، براي اينكه اولا خداي تعالي كسي را از ايمان ازاغه نمي‏كند .


و ثانيا اگر منظور از آن را ازاغه از ايمان بدانيم ، كلام از فايده ساقط مي‏شود ، چون اگر مسلماني از ايمان ازاغه شد ، ديگر مسلمان نيست ، و معنا ندارد به يك كافر بگويند خدا او را به جرم اينكه كافر شده كافر مي‏كند .


وجه فسادش اين است كه دليل اولش به طور مطلق صحيح نيست ، و نمي‏توان گفت به طور كلي هيچ كفري مستند به خدا نيست ، آنچه بر خدا جائز نيست اين است كه بنده‏اي را ابتدائا و بدون هيچ جرمي از نعمت ايمان محروم كند ، و يا از راه راست گمراه سازد ، و اما به عنوان مجازات چرا جايز نباشد ؟ با اينكه برگشت معناي چنين ازاغه و اضلال ، در حقيقت به اين است كه خدا رحمت خود را از چنين كسي دريغ ندارد ، و هدايت خود را از او قطع كند ، به خاطر اينكه بنده با فسق و اعراض از رحمت او خود را از لياقت رحمت و هدايت انداخته است ، و چنين مجازاتي را نه عقل منع مي‏كند و نه نقل .


و دليل دومش كه گفت كلام از فايده داشتن ساقط مي‏شود به هيچ وجه درست نيست براي اينكه آنچه از زيغ منسوب به خود بنده است آن مقداري است كه به خاطر فسقي كه دارد در دلش پيدا مي‏شود ، و سبب حد معيني از كفر مي‏گردد ، و آنچه كه به خدا نسبت داده مي‏شود تثبيت و پا بر جا كردن اين كفر در قلب بنده است پس زيغ بنده از ايمان به خاطر فسق و پديد آمدن كفر در دلش مطلبي است و تثبيت كفر در دل او بر طريق مجازات مطلبي ديگر است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :425


و اذ قال عيسي بن مريم يا بني اسرائيل اني رسول الله اليكم مصدقا لما بين يدي من التورية و مبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد در آغاز كلام گفتيم كه اين آيه و آيه قبلي‏اش و سه آيه بعدش در مقام اين است كه رسالت و نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه نزد مردم با ايمان مسلم است ، براي سايرين مسجل سازد و بفهماند كه آن جناب را با هدايت و دين حق فرستاده تا بر همه اديان غلبه‏اش دهد ، هر چند كه كافران از اهل كتاب را خوش نيايد ، و نيز ديني كه او آورده نوري ساطع از طرف خداي تعالي است ، و مشركين مي‏خواهند آن را با دهنهايشان خاموش كنند ، در حالي كه خدا نور خود را تمام مي‏كند ، هر چند كه مشركين را خوش نيايد .


پس بر مؤمنين است كه او را با اينكه مي‏دانند فرستاده خدا به سويشان است ، آزار ندهند ، بلكه ياري‏اش كنند ، و در راه پروردگارشان و براي احياي دين او و نشر كلمه توحيد جهاد كنند .


از اينجا معلوم مي‏شود كه جمله و اذ قال عيسي بن مريم يا بني اسرائيل ... به منزله مقدمه و زمينه‏چيني است براي مطلب بعدي كه مي‏فرمايد : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرستاده‏اي است مبشر كه عيسي (عليه‏السلام‏) به آمدنش بشارت داده ، و او كسي است كه خداي تعالي او را به هدايت و دين حق گسيل داشته ، و دين او نوري است كه مردم با آن راه سعادت را مي‏يابند .


و اين مطلبي كه قرآن كريم از عيسي (عليه‏السلام‏) حكايت كرده ، كه فرمود اي بني اسرائيل من فرستاده خدا به سوي شمايم ، و تورات را كه قبل از من نازل شده تصديق دارم ، و من اين بشارت را آورده‏ام ، كه بعد از من رسولي مي‏آيد به نام احمد ، خلاصه دعوتي است كه آن جناب داشته .


نخست با جمله اني رسول الله اليكم اصل دعوت خود را اعلام داشته ، اشاره مي‏كند به اينكه هيچ شاني و پستي و امتيازي به جز اين ندارد ، كه حامل رسالتي از طرف خدا به سوي ايشان است ، و آنگاه متن رسالت خود را شرح مي‏دهد تا رسالت خود را ابلاغ كرده باشد ، مي‏گويد : مصدقا لما بين يدي من التورية و مبشرا برسول ... ، هم نبوت و كتاب قبل از خودم را تصديق مي‏كنم و هم از نبوت بعد از خود خبر مي‏دهم .


پس اينكه گفتمصدقا لما بين يدي من التورية اين معنا را بيان مي‏كند كه دعوتش مغاير با دين تورات ، و مناقض با شريعت آن دين نيست ، بلكه آن را تصديق دارد ، و احكامش را نسخ نمي‏كند ، مگر اندكي را .


و تازه نسخ ، معنايش مناقضت نيست ، بلكه معنايش اين است كه از سرآمد عمر منسوخ خبر مي‏دهد ، و خلاصه مي‏گويد فلان حكم تورات


ترجمة الميزان ج : 19ص :426


از همان روز اول نزول تورات عمرش تا امروز بود ، نه اينكه بگويد اين حكم هميشگي تورات را من باطل مي‏كنم ، و به همين جهت بود كه در گفتار خود ( در سوره آل عمران ) هم فرمود : مصدقالما بين يدي من التورية و لاحل لكم بعض الذي حرم عليكم و به حكم آيه قد جئتكم بالحكمة و لابين لكم بعض الذي تختلفون فيه فاتقوا الله و اطيعون از ميان مسائلي كه مورد اختلاف بني اسرائيل بود تنها پاره‏اي را بيان كرد .


و مبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد - اين قسمت از آيه به قسمت دوم از رسالت آن جناب اشاره دارد ، همچنان كه جمله مصدقا لما بين يدي من التورية به قسمت اول از رسالتش اشاره داشت .


و اين را هم مي‏دانيم كه بشارت عبارت است از خبري كه شنونده از شنيدنش خوشحال گردد ، و معلوم است كه چنين خبري چيزي جز از خيري كه بشنونده برسد و عايد او شود ، نمي‏تواند باشد ، و خيري كه از بعثت پيامبر و دعوت او انتظار مي‏رود اين است كه با بعثتش باب رحمت الهي به روي انسانها باز شود ، و در نتيجه سعادت دنيا و عقبايشان به وسيله عقائد حقه ، و يا اعمال صالح ، و يا هر دو تامين گردد .


و بشارت به آمدن پيامبري بعد از پيامبري ديگر - با در نظر گرفتن اينكه پيغمبر سابق دعوتش پذيرفته شده ، و جا افتاده ، و با در نظر داشتن وحدت دعوت ديني در همه انبياء - وقتي تصور دارد و داراي خاصيت بشارت است كه پيامبر دوم دعوتي پيشرفته‏تر ، و ديني كامل‏تر آوردهباشد ، ديني كه مشتمل بر عقائد حقه بيشتر ، و شرايع عادلانه‏تر براي جامعه ، و نسبت به سعادت بشر در دنيا و آخرت فراگيرتر باشد ، و گرنه انسانها از آمدن پيامبر دوم چيز زائدي عايدشان نمي‏شود ، و از بشارت آمدنش خرسند نمي‏گردند .


با اين بيان روشن گرديد كه جمله و مبشرا برسول ياتي من بعدي هر چند از اين نكته خبري نداده ، اما معنايش مي‏فهماند كه آنچه پيامبر احمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏آورد پيشرفته‏تر و كاملتر از ديني است كه تورات متضمن آن است ، و آنچه عيسي (عليه‏السلام‏) بدان مبعوث شده در حقيقت واسطه‏اي است بين دو دعوت .


در نتيجه كلام عيسي بن مريم را اين طور بايد معنا كرد : اني رسول الله اليكم مصدقا ... ، من فرستاده‏اي هستم از ناحيه خداي تعالي به سوي شما تا شما را به سوي


ترجمة الميزان ج : 19ص :427


شريعت تورات و منهاج آن دعوت كنم و لاحل لكم بعض الذي حرم عليكم : و بعضي از آنچه را كه بر شما حرام شده برايتان حلال كنم ، و اين همان شريعتي است كه خداي تعالي به دست من برايتان آورده ، و به زودي آن را با بعثت پيامبري به نام احمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه بعد از من خواهد آمد تكميل مي‏كند .


از نظر اعتبارعقلي هم مطلب از اين قرار است ، چون اگر در معارف الهي كه اسلام بدان دعوت مي‏كند ، دقت كنيم خواهيم ديد كه از شريعت‏هاي آسماني ديگر كه قبل از اسلام بوده دقيق‏تر و كاملتر است ، مخصوصا توحيدي كه اسلام بدان مي‏خواند - و يكي از اصول عقائد اسلام است ، و همه احكام اسلام بر آن اساس تشريع شده ، و بازگشت همه معارف حقيقي بدانست - توحيدي است بسيار دقيق كه ما در مباحث سابق اين كتاب پاره‏اي مطالب در باره آن گذرانديم .


و همچنين شرايع و قوانين عملي اسلام كه در دقت آن همين بس كه از كوچكترين حركات و سكنات فردي و اجتماعي انسان گرفته تا بزرگترين آن را در نظر گرفته ، و همه را تعديل نموده ، و از افراط و تفريط در يك يك آنها جلوگيري نموده ، و براي هر يك حدي معين فرموده ، و در عين حال تمامي اعمال بشر را بر اساس سعادت پايه‏ريزي كرده و بر اساس توحيد تنظيم فرموده است .


آيه شريفه الذين يتبعون الرسول النبي الامي الذي يجدونه مكتوبا عندهم في التورية و الانجيل يامرهم بالمعروف و ينهيهم عن المنكر و يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث و يضع عنهم اصرهم و الاغلال التي كانت عليهم نيز به همين نكته اشاره نموده است و نظير اين آيه آيات ديگري است كه در توصيف قرآن آمده .


و اين جمله ، يعني و مبشرا برسول ياتي من بعدي هر چند تصريح به بشارت كرده ، الا اينكه دلالت ندارد بر اينكه در كتاب عيسي (عليه‏السلام‏) وجود داشته ، اما آيه سوره اعراف كه در چند سطر قبل نقل و ترجمه شد ، از اين ابهام پرده برداشت ، و فرمود يجدونه مكتوبا عندهم في التورية و الانجيل .


و همچنين آيه 39 سوره فتح كه در وصف رسول خدا فرموده ذلك مثلهم في التورية و مثلهم في الانجيل بر اين معنا دلالت دارد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :428


جمله اسمه احمد با كمك سياق دلالت دارد بر اينكه اين تعبير را عيسي (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده .


و نيز دلالت دارد بر اينكه اهل تورات و انجيل آن جناب را به اين نام و نيز به نام محمد مي‏شناختند ، و اين دلالت روشن است ، و خفائي در آن نيست .


حسان بن ثابت هم كه گفته است : صلي الاله و من يحف بعرشه و الطيبون علي المبارك احمد نيز مؤيد اين معنا است .


و همچنين شعر ابو طالب كه مي‏گويد : و قالوا لاحمد أنت امرء خلوف اللسان ضعيف السبب ألا ان أحمد قد جاءهم بحق و لم ياتهم بالكذب دلالت دارد بر اين كه در آن روز آن جناب را به نام احمد مي‏شناختند .


و نيز در هنگامي كه مي‏خواست از دنيا برود ، به برادرانش عباس ، و حمزه ، و فرزندانش جعفر ، و علي چنين وصيت كرد : كونوا فدي لكم امي و ما ولدت في نصر أحمد دون الناس أتراسا و نيز شعر ديگر ابو طالب كه در آن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به نام محمد نام برده : أ لم تعلموا أنا وجدنا محمدا نبيا كموسي خط في أول الكتب و از اين يك بيت شعر استفاده مي‏شود كه مردم مكه نيز بشارت آمدن آن جناب را در كتب آسماني كه در آن ايام نزد اهل كتاب بوده ديده‏اند .


و نيز مؤيد ديگر گفتار ما اين است كه جمعي از اهل كتاب از يهود و نصاري و در بين آنان علمايي از ايشان مانند عبد الله بن سلام و غير او به آن جناب ايمان آوردند ، چون آيات


ترجمة الميزان ج : 19ص :429


قرآني را كه متعرض بشارت به آمدن رسول اسلام است شنيده بودند ، و شنيده بودند كه قرآن مي‏گويد نام اين پيامبر در تورات و انجيل آمده ، در نتيجه آن آيات را قبول نموده ، در مقام تكذيبش برنيامدند ، چون شكي برايشان باقي نماند ، به دليل اينكه سخني كه حاكي از شك و ترديدشان باشد نگفته‏اند .


و اما اينكه انجيل‏هاي امروز خالي از بشارت عيسي است ، و اثري از آنچه قرآن صريحا بيان داشته در آنها نمي‏بينيم ، هيچ ضرري به حال ما ندارد ، براي اينكه وضع قرآن - كه معجزه‏اي است باقي - روشن ، و وضع انجيل‏ها هم روشن است ، و ما در باره سند اين انجيل‏ها و اعتبارش در جلد سوم اين كتاب بحث كرديم .


فلما جاءهم بالبينات قالوا هذا سحر مبين - ضمير در كلمه جاء به كلمه احمد برمي‏گردد .


و ضمير هم به بني اسرائيل ، و يا به ايشان و غير ايشان برمي‏گردد .


و مراد از كلمه بينات بشارت و معجزه قرآن و ساير معجزات نبوت است .


و معناي جمله اين است كه : چون احمد كه كتب آسماني بشارت آمدنش را داده بود مبعوث شد، و براي بني اسرائيل و يا براي آنان و سايرين معجزاتي روشن آورد كه يكي از آنها همان بشارت عيسي (عليه‏السلام‏) بود ، گفتند : اين سحري است آشكار .


البته جمله قالوا هذا سحر مبين به صورت هذا ساحر مبين نيز قرائت شده .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير در جاء به عيسي (عليه‏السلام‏) برمي‏گردد .


و ليكن اين معنا با سياق آيه سازگار نيست .


و من اظلم ممن افتري علي الله الكذب و هو يدعي الي الاسلام ... استفهام در اين آيه شريفه انكاري است ، مي‏خواهد سخن كفار را كه مي‏گفتند هذا سحر مبين رد كند ، چون معناي آن اين بود كهمحمد رسول نيست ، و ديني كه به عنوان دين خدا تبليغ مي‏كند ، دين خداي تعالي نيست .


و مراد از اسلام آن ديني است كه رسول اسلام بشر را به سويش دعوت مي‏فرمود ، چون اساس اين دين تسليم شدن در برابر فراميني است كه او مي‏خواهد و امر مي‏كند از قبيل عقايد و اعمال .


و بدون ترديد مقتضاي ربوبيت و الوهيت خداي تعالي هم همين است كه بندگانش در برابر فرامينش تسليم مطلق باشند ، پس در نتيجه ديني كه اساسش اين تسليم است ، بدون شك دين حق است كه عقل بر هر انساني تدين بدان را واجب مي‏داند ، پس


ترجمة الميزان ج : 19ص :430


گفتن اينكه اين دين سحري است آشكار ، گفتاري است باطل ، و افترائي است بر خدا .


و از همينجا روشن مي‏شود كه جمله و هو يدعي الي الاسلام در حقيقت استدلالي است بر بطلان سخن كفار ، و اينكه سخن مزبور افترائي است بر خداي عز و جل .


و افتراء هم ظلمي است كه عقل در ظلم بودن آن هيچ ترديدي ندارد ، و شرع هم از آن نهي كرده است ، و معلوم است كه ظلم در مورد اشخاصي كه به ايشان ظلم مي‏شود از نظر اهميت مختلف مي‏شود ، يك ظلم را اگر نسبت به يك فرد معمولي تصور كنيم ، زشتي‏اش به مقدار آن نيست كه همان ظلم در باره خداي تعالي واقع شده باشد ، بنا بر اين ظالم‏تر از كسي كه بر خدا افتراء ببندد وجود ندارد .


و معناي آيه اين است كه : هيچ شخصي ظالم‏تر از آن كس كه بر خدا دروغ مي‏بندد آنگاه كه دعوت مي‏شود به اينكه دين اسلام را بپذيرد و در پاسخ دين اسلام را از خدا نفي مي‏كند ، نيست ، با اينكه دين اسلام جز اين كه بندگان تسليم خدا شوند چيزي نمي‏گويد ، و حتي چنين ديني بدون شك دين خدا است ، و خدا اين ستمكاران را و هيچ ستمكار ديگري را هدايت نمي‏كند .


يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم ... كلمه اطفاء كه مصدر فعل يطفؤا است ، به معناي خاموش كردن نور، و از بين بردن تابش آن است .


و خاموش كردن نور با دهان به اين است كه آن را با فوت خاموش كنند .


اين آيه در سوره توبه نيز آمده ، در آنجا مي‏فرمايد : يريدون ان يطفؤا نور الله بافواههم .


راغب در باره فرقي كه آيه مورد بحث با آيه سوره توبه دارد گفته : معناي آيه يريدون ان يطفؤا اين است كه قصد خاموش كردن نور خدا را دارند ، و در آيه ليطفؤا اين است كه قصد دارند كاري بكنند كه به وسيله آن كار نور خدا را خاموش كنند .


و حاصل گفتارش اين است كه : متعلق اراده در جمله يريدون ان يطفؤا نور الله خود اطفاء است ، و در آيه يريدون ليطفؤا نور الله متعلق اراده سببي است كه نتيجه‏اش خاموشي نور خداست ، و آن عبارت است از پف كردن و خاموشي كه غرض و غايت است ، نه متعلق اراده .


اين آيه و آيه بعدي‏اش به منزله شارحي است كه معناي آيه قبلي را كه ظلم كفار و نسبت سحر دادن به دعوت اسلامي را حكايت مي‏كرد شرح مي‏دهند ، و حاصل اين دو آيه اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :431


است كه : كفار با اين سخنان خود كه باد دهان ايشان است ، مي‏خواهند نور خدا را خاموش كنند ، و ليكن خدا ايشان را به مقصدشان هدايت نمي‏كند ، بلكه نور خود را تمام و دين خود را بر همه اديان غلبه مي‏دهد .


پس معناي اينكه فرمود : يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم اين است كه كفار پنداشته‏اند نور خدا مانند نور شمع است كه با يك پف خاموش گردد ، و همين كه آن را سحر بخوانند نورش خاموش گشته ، رابطه‏اش با خدا قطع مي‏شود .


ولي در پندار خود خطا كردند ، چون دين ، نور خدا است كه به هيچ وجه خاموشي نمي‏پذيرد ، نه تنها خاموش نمي‏شود كه خدا تماميت آن را اراده كرده ، هر چند كه كافران كراهت داشته باشند .


هو الذي أرسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله و لو كره المشركون اضافه كلمه دين به كلمه حق به طوري كه گفته‏اند اضافه‏اي است بياني ، ولي ظاهرا اين اضافه در اصل اضافه لاميه بوده ، و عنايت لطيفي در آن به كار رفته ، و آن اين است كه هر يك از حق و باطل براي خود ديني دارند كه مطابق اقتضاي خاص آنها است ، و خداي تعالي از بين آن دو ، دين حق را پسنديده ، براي اينكه خودش حق است و بدين جهت رسول خود را به ابلاغ دين حق گسيل داشته .


كلمه اظهار وقتي در مورد چيزي عليه چيز ديگر استعمال مي‏شود ، معناي غلبه را مي‏دهد ، وقتي مي‏گوييم دين اسلام را بر ساير اديان اظهار داد ، معنايش اين است كه آن را بر ساير اديان غلبه داد .


و منظور از همه اديان ، همه روش‏هاي غير خدايي است كه در بين بشر سلوك مي‏شود .


و اين آيه در مقام تعليل جمله و الله متم نوره در آيه قبلي است ، و معنايش اين است كه : خدا نور خود را تمام مي‏كند ، براي اينكه خدا آن كسي است كه رسول خود را با نورش گسيل داشت ، نوري كه همان هدايت و دين حق است ، تا آن را بر همه اديان غلبه دهد ، هر چند كه مشركين بت‏پرست نخواهند .


از اين دو آيه استفاده مي‏شود كه دين حق نور خدا در زمين است ، همچنان كه اين معنا از جمله مثل نوره كمشكوة فيها مصباح ... نيز استفاده مي‏شود، كه تفسيرش در سوره نور گذشت .



ترجمة الميزان ج : 19ص :432


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفا كانهم بنيان مرصوص گفته است : يعني چنان صف مي‏بندند كه گويي بنياني استوار و انهدام‏ناپذيرند .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و اذ قال موسي لقومه يا قوم لم تؤذونني و قد تعلمون اني رسول الله اليكم گفته : در قصه قارون روايت شده كه توطئه‏اي عليه موسي (عليه‏السلام‏) چيد ، و آن اين بود كه زني را وادار كرد كه بگويد موسي با من زنا كرده .


و نيز جمعي را وادار كرد كه بگويند موسي برادرش هارون را به قتل رسانده .


و در تفسير قمي در ذيل جمله و مبشرا برسول ياتي من بعدي اسمه احمد ... ، آمده كه امام (عليه‏السلام‏) فرموده : بعضي از يهوديان - خدا لعنتشان كند - از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدند : چرا به نام احمد و محمد و بشير و نذير ناميده شدي .


فرمود : اما محمد ناميده شدم ، بدين جهت كه من در زمين محمود ( و از نظر دوست و دشمن ستوده‏ام) .


و اما أحمد ناميده شدم بدين جهت كه من در آسمان احمد ( و ستوده‏تر از ستودگيم در زمينم) .


و اما بشير خوانده شدم به خاطر اين كه هر كس مرا اطاعت كند به بهشت بشارت دارد .


و نذير خوانده شدم چون خدا هر كسي را كه نافرمانيم كند از آتش انذار كرده .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از عرباض بن ساريه روايت كرده كه در باره همان آيه گفته است : من از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم كه فرمود : من در ام الكتاب ، عبد الله و خاتم النبيين بودم در حالي كه آدم در بين آب و گل خود بود ، و به زودي تاويل اين سخن را مي‏گويم : من دعاي ابراهيم ، و بشارت عيسي و رؤياي مادرم هستم .


ابراهيم دعا كرد كه نبوت را در ذريه‏اش قرار دهد ، و عيسي به آمدنم بشارت داد ، و مادرم در خواب ديد كه نوري از او خارج شد ، كه با آن كاخهاي شام را برايش روشن كرد .


و در عيون الاخبار به سند خود از صفوان بن يحيي صاحب السابري روايت كرده كه گفت : ابو قره دوست جاثليق از من درخواست كرد وسيله ديدارش با امام رضا (عليه‏السلام‏) را


ترجمة الميزان ج : 19 ص :433


فراهم سازم .


از آن جناب اجازه خواستم فرمود : بگو در آيد .


همين كه بر آن جناب وارد شد ، فرش منزل آن جناب را بوسيد ، و گفت : در دين ما اين عمل در برابر اشراف و بزرگان اهل زمانمان واجب است .


آنگاه عرضه داشت : خدا اصلاحت كند ، چه مي‏فرمايي در باره فرقه‏اي كه ادعايي كرده‏اند ، و فرقه‏اي ديگر كه همه عادلند به نفع ايشان شهادت دادند .


فرمود : چنين ادعايي پذيرفته است .


آنگاه گفت : چه مي‏گويي در باره فرقه‏اي ديگر كه ادعايي مي‏كند ، و فرقه‏هاي ديگر به نفع ايشان شهادت نمي‏دهند ؟ فرمود دعويشان پذيرفته نيست .


آنگاه گفت : ما مسيحيان ادعاء داريم كه عيسي روح الله و كلمه او است ، مسلمانان هم دعوي ما را پذيرفتند ، و بر صدق دعوي ما شهادت دادند .


از سوي ديگر مسلمانان ادعاء كردند : محمد پيغمبر است ، و ما پيرو آنان نشديم ، بنا بر اين كيش مسيحيت را هر دو قبول داريم ، و اسلام را يكي از ما ، و آن ديني كه مورد اتفاق هر دو است بهتر است .


امام ابو الحسن رضا (عليه‏السلام‏) پرسيد : نام تو چيست ؟ عرضه داشت : يوحنا .


فرمود : اي يوحنا ما مسلمانان كه عيسي را روح الله و كلمه خدا مي‏دانيم هر عيسي نامي را ، به اين سمت نمي‏شناسيم .


آن عيسايي را به اين عنوان قبول داريم كه به نبوت محمد ايمان داشته ، و به آمدنش بشارت داده ، و در باره شخص خودش هم اعتراف كرده ، كه بنده خدا و مربوب او است .


حال اگر عيسايي كه به نظر تو روح الله ، و كلمه او است ، آن عيسايي نيست كه به محمد ايمان داشته ، و به آمدنش بشارت داده ، و در باره خودش اعتراف كرده به اينكه خدا يكي است ، و او بنده خداست ، ما از چنين عيسايي بيزاريم و ديگر هر دو طائفه بر سر يك كيش اتفاق نداريم .


يوحنا برخاست و به صفوان بن يحيي گفت : بلند شو كه اين مجلس به درد ما نمي‏خورد .


مؤلف : گويا منظورش از اينكه گفت برخيز اين مجلس به درد ما نمي‏خورد اين بوده كه آن فايده‏اي كه انتظار داشتم نداشت ، براي اينكه حجتي كه وي براي امام آورد كارگر نيفتاد .


و در كمال الدين به سند خود از يعقوب بن شعيب از امام صادق(عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : بين عيسي و محمد ( صلي الله عليهما ) پانصد سال فاصله بود كه در مدت دويست و پنجاه سال آن نه پيامبري بود ، و نه عالمي معروف و ظاهر .


عرضه داشتم : پس مردم


ترجمة الميزان ج : 19ص :434


در اين مدت چه وضعي داشتند ؟ فرمود به دين عيسي تمسك داشتند ، پرسيدم : آيا اين مردم در اين تمسكشان مؤمن به شمار مي‏رفتند ؟ فرمود : بله مؤمن بودند .


آنگاه فرمود : هيچ گروهي از آنان بدون عالم نبودند .


مؤلف : منظور آن جناب از عالم امامي است كه حجت است ، و در اين ميان رواياتي در تفسير آيه يريدون ليطفؤا نور الله بافواههم و آيه هو الذين ارسل رسوله بالهدي و دين الحق وارد شده كه منظور از نور و هدي و دين حق ، ولايت امير المؤمنين است ، كه البته اين قسم تفسير يا از باب ذكر مصداق است ، و يا از باب ذكر باطن قرآن است ، نه تفسير اصطلاحي .


و اما اينكه در اين حديث فاصله بين عيسي و محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را پانصد سال دانسته ، مطلبي است كه با تاريخ مشهور مخالفت دارد ، ولي محققين گفته‏اند كه تاريخ ميلادي تاريخ معتبري نيست ، و در آن اختلالي هست كه ما در جلد سوم اين كتاب در اين خصوص بحث كرديم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :435


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا هَلْ أَدُلُّكمْ عَلي تجَرَةٍ تُنجِيكم مِّنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ‏(10) تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ تجَهِدُونَ في سبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَلِكمْ وَ أَنفُسِكُمْذَلِكمْ خَيرٌ لَّكمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ‏(11) يَغْفِرْ لَكمْ ذُنُوبَكمْ وَ يُدْخِلْكمْ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنهَرُ وَ مَسكِنَ طيِّبَةً في جَنَّتِ عَدْنٍذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(12) وَ أُخْرَي تحِبُّونهَانَصرٌ مِّنَ اللَّهِ وَ فَتْحٌ قَرِيبٌوَ بَشرِ الْمُؤْمِنِينَ‏(13) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا كُونُوا أَنصارَ اللَّهِ كَمَا قَالَ عِيسي ابْنُ مَرْيمَ لِلْحَوَارِيِّينَ مَنْ أَنصارِي إِلي اللَّهِقَالَ الحَْوَارِيُّونَ نحْنُ أَنصارُ اللَّهِفَئَامَنَت طائفَةٌ مِّن بَني إِسرءِيلَ وَ كَفَرَت طائفَةٌفَأَيَّدْنَا الَّذِينَ ءَامَنُوا عَلي عَدُوِّهِمْ فَأَصبَحُوا ظهِرِينَ‏(14)


ترجمه آيات


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! آيا مي‏خواهيد شما را بر تجارتي راه نمايم كه از عذابي دردناك نجاتتان مي‏دهد ؟ ( 10) .


آن تجارت اين است كه به خدا و رسولش ايمان آوريد و در راهخدا با اموال و جانهايتان جهاد كنيد اين براي شما خير است اگر بدانيد ( 11) .


(اگر چنين كنيد ) خداي تعالي گناهانتان را مي‏آمرزد و به جناتي داخلتان مي‏كند كه از زير درختانش نهرها روان است و مساكني طيب در باغهايي عدن و جاودانه دارد و اين خود رستگاري عظيمي است ( 12) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :436


و سود ديگر اين تجارت كه مورد علاقه شما هم هست نصرتي از خدا و فتحي نزديك است .


و تو اي پيامبر مؤمنين را بشارت ده ( 13) .


هان اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! ياران خدا باشيد همان طور كه عيسي بن مريم هم بهحواريين گفت : از شما چه كسي مرا در راه خدا ياري مي‏كند ، حواريين گفتند : ماييم انصار خدا پس طائفه‏اي از بني اسرائيل ايمان آوردند و طايفه‏اي كافر شدند و ما آناني را كه ايمان آوردند عليه دشمنانشان ياري كرديم و نيرومند و غالب شدند ( 14) .


بيان آيات


اين آيات مؤمنين را به ايمان به خدا و رسول او و به جهاد در راه خدا دعوت نموده ، و آنان را به مغفرت و جنت در آخرت ، و نصرت و فتح در دنيا وعده‏اي جميل مي‏دهد ، و ايشان را دعوت مي‏كند به اينكه نسبت به وعده نصرت خدا و تاييد او اعتماد كنند .


اين دو معنايي كه گفتيم غرض نهايي سوره است ، و مطالبي كه در آيات قبلي بود جنبه زمينه‏چيني براي اين دو معنا را داشت .


يا ايها الذين امنوا هل ادلكم علي تجارة تنجيكم من عذاب اليم استفهام در اين آيه جنبه پيشنهادي را دارد كه در معناي امر است .


كلمه تجارة - به طوري كه راغب گفته - به معناي تصرف در سرمايه به منظور به دست آوردن سود است ، و در كلام عرب به غير از اين كلمه هيچ كلمه‏اي نيست كه بعد از حرف تا حرف جيم آمده باشد .


در اين آيه شريفه ايمان و جهاد تجارت به حساب آمده كه سرمايه‏اش جان آدمي ، و ربح آن نجات از عذاب دردناك است ، وآيه شريفه در معناي اين آيه است : ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة يقاتلون في سبيل الله فيقتلون و يقتلون ... فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم به .


خداي عز و جل با نكره آوردن كلمه تجارة آن را بزرگ داشته .


فرمود : شما را به


ترجمة الميزان ج : 19ص :437


تجارتي راه بنمايم يعني به تجارتي مهم و عظيم و جليل القدر .


و در بيان ربح آن هم كه همان نجات از عذاب است ، بيان نكرد چه عذابي است ، و فرمود عذابي تا بفهماند آنقدر بزرگ است كه در بيان نمي‏گنجد .


و مصداق اين نجات كه وعده‏اش را داده ، همان مغفرت و جنت است ، و به همين جهت در نوبت دوم جمله يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات ... ، را بدل از آن نجات آورد ، و اما نصرت و فتح كه آن دو را نيز وعده داده ، مصداق نجات نبودند ، بلكه خارج از آن بودند ، و به همين جهت آن دو را جداگانه ذكر كرد ، و نفرمود : يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات و ينصركم و يفتح لكم - نجات از عذاب همين است كه گناهانتان را مي‏آمرزد ، و به جنات داخلتان مي‏كند ، و بر دشمنان پيروزتان نموده ، فتح نصيبتان مي‏كند بلكه ميان مغفرت و جنت و نصرت و فتح فاصله انداخت ، و فرمود : و اخري تحبونها نصر من الله و فتح قريب پس خواننده عزيز بايد از اين نكته غافل نماند .


تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيل الله باموالكم و انفسكم ... اين آيه شريفه جمله استينافي و جديد است ، كه مي‏خواهد كلمه تجارت را كه در آيه قبلي پيشنهاد كرده بود براي آنان تفسير كند ، گويا شخصي پرسيده اين تجارت چيست ؟ و در پاسخ فرمود اين تجارت اين است كه به خدا و رسولش ايمان آورده ، در راه او با مال و جانتان جهاد كنيد .


و اگر ايمان به رسول را با ايمان به خدا ذكر كرد ، براي اين بود كه بفهماند اطاعت رسول در آنچه دستور مي‏دهد واجب است، و گرنه ايمان به خدا بدون ايمان به رسول معنا ندارد ، چون اين رسول است كه به ايمان به خدا دعوت مي‏كند ، همچنان كه فرموده : ان الذين يكفرون بالله و رسله و يريدون ان يفرقوا بين الله و رسله ... اولئك هم الكافرون حقا .


ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون - يعني اين كه گفتيم : به خدا و رسولش ايمان بياوريد ، و چنين و چنان كنيد ، خير خود شما را در نظر گرفتيم اگر به راستي از اهل علم باشيد .


و اما جاهلان ، اعمالشان قابل اعتناء نيست ، و معيار قرار نمي‏گيرد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد اين است كه اگر شما اهل علم و فهم باشيد ، خير بودن اين تجارت را درك مي‏كنيد .



ترجمة الميزان ج : 19ص : 438


يغفر لكم ذنوبكم و يدخلكم جنات تجري من تحتها الانهار ... اين جمله جواب شرطي است كه در ظاهر كلام نيامده ، ولي از آيه قبلي فهميده مي‏شود ، و تقدير كلام اين است كه : ان تؤمنوا بالله و رسوله و تجاهدوا في سبيله يغفر لكم ذنوبكم ... .


در آيه شريفه مورد بحث كلمه ذنوبكم مطلق آمده ، يعني نفرمود كدام گناه آمرزيده مي‏شود .


و از اين اطلاق مي‏توانيم نتيجه بگيريم كه تمامي گناهان با شرايطي كه ذكر شده آمرزيده مي‏شود .


اعتبار عقلي هم مساعد با اين معنا است ، چون اين آمرزش در آيه شريفه مقدمه داخل شدن در بهشت جاودان ذكر شده ، و معنا ندارد كه كسي داخل چنين بهشتي بشود ، در حالي كه پاره‏اي از گناهانش آمرزيده نشده باشد .


و اي بسا به منظور اشاره به همين نكته بوده كه دنبال آيه فرموده : و مساكن طيبة في جنات عدن يعني جناتي ثابت و دائمي .


پس دائمي و ثابت بودن آن جنات خود اشاره است به اينكه مغفرت مزبور در آيه شامل همه گناهان مي‏شود .


علاوه بر اين ، در آيه شريفه ميان ثمن و مثمن معامله ، مقابله واقع شده .


آنچه مؤمن به خدا مي‏دهد ، متاع قليل دنياي ناپايدار است ، و آنچه خدا به مؤمن وعده داده تا او را دلخوش سازد تا با طيب نفس و اراده‏اي قوي به اين معامله اقدام كند و خود را قرباني نمايد متاع و زندگي دائمي و باقي است ، و به همين جهت به منظور تاكيد اين مطلب در آخر فرمود : ذلك الفوز العظيم .


و أخري تحبونها نصر من الله و فتح قريب ... اين آيه عطف است بر جمله يغفر لكم ... و كلمه اخري صفتي است كه در جاي موصوف به كار رفته ، و نيز خبري است براي مبتدائي كه حذف شده ، و جمله نصر من الله و فتح قريب بيان كلمه اخري است ، و تقدير كلام اين است : و لكم نعمة - و يا خصلة - اخري تحبونها و هي نصر من الله و فتح عاجل - و شما نعمتي - و يا خصلتي - ديگر داريد ، كه دوستش داريد ، و آن عبارت است از نصرتي از خدا و فتحي نزديك و جمله و بشر المؤمنين عطف است بر چيزي كه از جمله سابق فهميده مي‏شد ، گويا فرموده : قل يا ايها الذين امنوا هل ادلكم ... ، و بشر المؤمنين .


اين بشارت در مقابل بشارتي است كه در آيه شريفه زير واقع شده ، مي‏فرمايد : ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنة ... فاستبشروا ببيعكم الذي بايعتم


ترجمة الميزان ج : 19ص :439


به ، و از اين محاذات و مقابله روشن مي‏شود كه مژده‏اي هم كه در آيه مورد بحث داده شده ، در خصوص نصرت و فتح نيست ، بلكه مجموع پاداشهايي است كه خدا در دنيا و آخرت مي‏دهد .


همه اين مطالب اموري است كه از آيه شريفه به كمك سياق و اعراب كلماتش استفاده مي‏شود ، ولي مفسرين در معناي آيه سخناني ديگر گفته‏اند كه سياق ، آن طور كه بايد با آن مساعد نيست ، و به همين جهت از نقل آن خودداري كرديم .


بعضي هم احتمال داده‏اند كه جمله و بشر المؤمنين استينافي و جديد باشد .


يا ايها الذين امنوا كونوا انصار الله ... يعني آنقدر دين خدا را ياري كنيد كه به اين علامت شناخته شويد .


بنا بر اين ، آيه شريفه جنبه ترقي نسبت به آيه قبلي دارد كه مي‏فرمود هل ادلكم ... ، در نتيجه برگشت معناي هر دو آيه به اين مي‏شود : با جان و مال خود تجارت كنيد ، و خدا را با ايمان و جهاد در راه او ياري نماييد ، و بر ياري خود دوام و ثبات داشته باشيد .


و منظور از ياري كردن خدا ياري پيامبر خدا در پيش گرفتن راهي است كه آدمي را با بصيرت به سوي خدا مي‏كشاند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : قل هذه سبيلي ادعوا الي الله علي بصيرة انا و من اتبعني .


دليل بر اينكه منظور از ياري خدا ، ياري دينخدا و پيامبر خدا است ، اين است كه جمله كونوا انصار الله را تشبيه مي‏كند به گفتار عيسي (عليه‏السلام‏) ، مي‏فرمايد : كما قال عيسي بن مريم للحواريين من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصار الله - همان طور كه عيسي بن مريم به حواريين گفت : چه كسي ياور من به سوي خدا است ؟ حواريين گفتند ماييم انصار خدا پس انصار خدا بودن حواريين معنايش اين بود كه انصار عيسي بن مريم باشند در پيمودن راه خدا ، و توجه به آن درگاه .


و راه خدا همان توحيد و اخلاص عبادت براي خداي سبحان است .


پس ، از اينكه جمله نحن انصار الله محاذي و مقابل جمله من انصاري الي الله قرار گرفته ، و مطابق آن واقع شده ، معلوم مي‏شود كه معناي هر دو جمله يكي است ، يعني معناي جمله نحن انصار الله هم من انصاري الي الله است .


پس اينكه مخاطبين در جمله يا ايها الذين امنوا كونوا انصار الله انصار خدا باشند ، معنايش اين است


ترجمة الميزان ج : 19ص :440


كه انصار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در نشر دعوت و اعلاي كلمه حق باشند ، و در اين راه جهاد كنند ، و اين همان ايمان آوردن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و اطاعت قاطع و صادق او در اوامر و نواهي او است ، همچنان كه از سياق آيات سوره هم همين معنا استفاده مي‏شود .


فامنت طائفة من بني اسرائيل و كفرت طائفة فايدنا الذين امنوا علي عدوهم فاصبحوا ظاهرين - اين قسمت از آيه شريفه به ماجرا و سرانجام پيشنهاد عيسي (عليه‏السلام‏) اشاره نموده ، بيان مي‏كند كه بني اسرائيل دو طائفه شدند ، يكي حواريين بودند كه به وي ايمان آوردند ، و طائفه‏اي ديگر كه كفر ورزيدند ، و خداي تعالي مؤمنين را بر كفار كه دشمن ايشان بودند غلبه داد ، و بعد از آنكه روزگاري دراز توسري خور آنان بودند ، سرور ايشان شدند .


در اين قسمت از آيه اشاره است به اينكه امت پيامبر اسلام هم عين اين سرنوشت را دارند ، آنها نيز مانند امت عيسي دو طائفه مي‏شوند يكي مؤمن ، و ديگري كافر .


و اگر مؤمنين ، خداي تعالي را كه در مقام نصرت‏خواهي از آنان برآمده اجابت كردند ، و پاس حرمت دستورات او را نگه داشتند ، خداي تعالي هم ايشان را عليه دشمنانشان نصرت داده ، و همان طور كه مؤمنين به عيسي بعد از روزگاري مذلت به آقايي رسيدند ، ايشان را نيز بر دشمنان خود سروري مي‏بخشد .


خداي تعالي در آخر داستانهاي عيسي در سوره آل عمران به اين داستان اشاره نموده ، مي‏فرمايد : فلما احس عيسي منهم الكفر قال من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصار الله و اين قصه در شش آيه از آن سوره آمده كه دقت در آنها معناي آيه مورد بحث را روشن مي‏سازد .


بحث روايتي


در تفسير قمي در روايتي كه ابي الجارود از امام ابي جعفر در تفسير آيه يا ايها الذين امنوا هل ادلكم علي تجارة تنجيكم من عذاب اليم نقل كرده فرموده : اصحاب گفتند : چه خوب بود مي‏فهميديم اين تجارت چيست كه اگر بفهميم جان و مال و حتي اولادمان را


ترجمة الميزان ج : 19ص :441


هم در به دست آوردن آن مي‏داديم .


خداي تعالي فرمود : تؤمنون بالله و رسوله و تجاهدون في سبيل الله باموالكم ... ذلك الفوز العظيم .


مؤلف : اين معنا از طريق اهل سنت نيز روايت شده .


و در همان تفسير در ذيل آيه و اخري تحبونها نصر من الله و فتح قريب آمده كه امام فرمود : يعني فتح امام قائم .


و در روايتي ديگر فرموده : يعني فتح مكه .


و در كتاب احتجاج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) آمده كه در ضمن حديثي فرمود : زمين هيچ وقت از عالمي كه مايحتاج خلق را بيان كند و متعلمي كه در راه نجات به دنبال علماء مي‏رود ، خالي نبوده ، هر چند كه اين دو طائفه هميشه در اقليت بوده‏اند .


و خدايتعالي اين معنا را در امت‏هاي انبياي گذشته بيان نموده است ، و آن امت‏ها را مثل براي آيندگان كرده ، مثل اين كلامش كه در باره حواريين عيسي (عليه‏السلام‏) مي‏فرمايد : عيسي به ساير بني اسرائيل گفت : من انصاري الي الله قال الحواريون نحن انصار الله امنا بالله و اشهد بانا مسلمون .


مؤلف : اين روايت هر چند در تفسير آيه آل عمران وارد شده ، ولي در باره آيه مورد بحث نيز فائده مي‏دهد .


و در الدر المنثور است كه ابن اسحاق و ابن سعد از عبد الله بن ابي بكر بن محمد بن عمرو بن حزم روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به آن چند نفري كه در عقبه ديدارش كردند فرمود : از بين خود دوازده نفر را به عنوان كفيل قوم خود به من معرفي كنيد ، همان طور كه حواريون عيسي بن مريم كفيل قوم خود بودند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :