امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
886
ترجمه الميزان: سوره جمعه آيات 11 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :442


( 62 )سوره جمعه مدني است و يازده آيه دارد ( 11)


سورة الجمعة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يُسبِّحُ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِ المَْلِكِ الْقُدُّوسِ الْعَزِيزِ الحَْكِيمِ‏(1) هُوَ الَّذِي بَعَث في الأُمِّيِّينَ رَسولاً مِّنهُمْ يَتْلُوا عَلَيهِمْ ءَايَتِهِ وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتَب وَ الحِْكْمَةَ وَ إِن كانُوا مِن قَبْلُ لَفِي ضلَلٍ مُّبِينٍ‏(2) وَ ءَاخَرِينَ مِنهُمْ لَمَّا يَلْحَقُوا بهِمْوَ هُوَ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(3) ذَلِك فَضلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَن يَشاءُوَ اللَّهُ ذُو الْفَضلِ الْعَظِيمِ‏(4) مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثمَّ لَمْ يحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يحْمِلُ أَسفَارَابِئْس مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِئَايَتِ اللَّهِوَ اللَّهُ لا يهْدِي الْقَوْمَ الظلِمِينَ‏(5) قُلْ يَأَيهَا الَّذِينَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ للَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا المَْوْت إِن كُنتُمْ صدِقِينَ‏(6) وَ لا يَتَمَنَّوْنَهُ أَبَدَا بِمَا قَدَّمَت أَيْدِيهِمْوَ اللَّهُ عَلِيمُ بِالظلِمِينَ‏(7) قُلْ إِنَّ الْمَوْت الَّذِي تَفِرُّونَ مِنْهُ فَإِنَّهُ مُلَقِيكمْثُمَّ تُرَدُّونَ إِلي عَلِمِ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ‏(8)


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشاينده مهربان .


هر چه در زمين و آسمانهاست همه به تسبيح و ستايش خدا كه پادشاهي منزه و پاك و مقتدر و داناست مشغولند ( 1 ) .


اوست خدايي كه ميان عرب امي ( يعني قومي كه خواندن و نوشتن هم نمي‏دانستند ) پيغمبري


ترجمة الميزان ج : 19ص :443


بزرگوار از همان مردم برانگيخت تا بر آنان آيات وحي خدا تلاوت كند و آنها را از لوث جهل و اخلاق زشت پاك سازد و شريعت كتاب سماوي و حكمت الهي بياموزد با آنكه پيش از اين همه در ورطه جهالت و گمراهي بودند ( 2) .


و نيز قوم ديگري را ( كه به روايت از پيغمبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مراد عجمند ) چون به عرب ( در اسلام ) ملحق شوند هدايت فرمايد كه او خداي مقتدر و همه كارش به حكمت و مصلحت است ( 3 ) .


اين ( رسالت و نزول قرآن ) فضل و كرامت خداست كه آن لطف را در حق هر كه بخواهد مي‏كند و خدا را ( بر خلق ) فضل و رحمت نامنتهاست ( 4) .


وصف حال آنان كه تحمل ( علم ) تورات كرده و خلاف آن عمل نمودند در مثل به حماري ماند كه بار كتابها بر پشت كشد ( و از آن هيچ نفهمد و بهره نبرد ) آري قومي كه مثل حالشان اين است كه آيات خدا را تكذيب كردند بسيار مردم بدي هستند و خدا هرگز ( براه سعادت ) ستمكاران را رهبري نخواهد كرد ( 5) .


اي رسول ما جهودان را بگو اي جماعت يهود اگر پنداريد كه شما به حقيقت دوستداران خدائيد نه مردم ديگر پس تمناي مرگ كنيد اگر راست مي‏گوييد ( كه علامت دوستان خدا آرزوي مرگ و شوق لقاي به خداست ) ( 6 ) .


و حال آنكه در اثر آن كردار بدي كه به دست خود ( براي آخرت خويش ) پيش فرستاده‏اند ابدا آرزوي مرگ نمي‏كنند ( بلكه از آن ترسان و هراسانند ) و خدا از كردار ستمكاران آگاهست ( 7) .


اي رسول ما ( به جهودان ) بگو عاقبت مرگي كه از آن مي‏گريزيد شما را البته ملاقات خواهد كرد و پس ( از مرگ ) به سوي خدايي كه داناي پيدا و پنهانست باز مي‏گرديد و او شما را به آنچه ( از نيك و بد ) كرده‏ايد آگاه مي‏سازد ( 8 ) .


بيان آيات


اين سوره به بياني كاملا انگيزنده ، مسلمين را وادار مي‏كند كه نسبت به نماز جمعه اهتمام بورزند ، و آنچه در به پاداشتنش لازم است فراهم سازند ، چون نماز جمعه از شعائر بزرگ خدا است كه تعظيم و اهتمام به امر آن ، هم دنياي مردم را اصلاح مي‏كند ، و هم آخرتشان را ، و خداي تعالي بيان اين مطلب را با تسبيح و ثناي بر خود آغاز كرد كه در ميان قومي امي رسولي از خود آنان مبعوث كرد تا آيات او را بر آنان بخواند ، و با اعمال صالح و اخلاق پاك تزكيه شان كند ، و كتاب و حكمتشان بياموزد و به همين منظور كتاب خداو معارف دينش را به بهترين وجهي بر آنان و افرادي كه به آنان ملحق مي‏شوند ، و نسل‏هاي بعد از آنان تحميل


ترجمة الميزان ج : 19ص :444


كرد ، و زنهارشان داد از اينكه مثل يهود نباشند كه خداي تعالي تورات را بر آنان تحميل كرد ، ولي آنان آن را حمل نكردند ، و به معارف آن معتقد نشدند ، و به احكامش عمل نكردند ، در نتيجه مانند الاغي شدند كه بارش كتاب باشد .


و در آخر به عنوان نتيجه دستور مي‏دهد كه وقتي بانك نماز جمعه بلند مي‏شود بازار و دادوستد را رها نموده ، به سوي ذكر خدا بشتابند .


و نيز افرادي را كه خلاف اين دستور عمل مي‏كنند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در حالي كه مشغول خطبه نماز است رها نموده ، به سوي دادوستد مي‏روند ، سرزنش مي‏كند ، و اين رفتار را نشانه آن مي‏داند كه اين گونه افراد معارف كتاب خدا و احكامش را نپذيرفته‏اند .


اين سوره در مدينه نازل شده است .


يسبح لله ما في السموات و ما في الأرض الملك القدوس العزيز الحكيم كلمه تسبيح به معناي منزه دانستن است .


وقتي مي‏گوييم : سبحان الله معنايش اين است كه طهارت و نزاهت از همه عيوب و نقائص را به او نسبت مي‏دهيم .


و اگر از تسبيح ، در آيه باصيغه مضارع تعبير كرده ، براي اين است كه استمرار را بفهماند .


پس معناي آن اين نيست كه نامبردگان ، در آينده تسبيح مي‏كنند ، بلكه معنايش اين است كه همواره و مستمرا تسبيح مي‏كنند .


و كلمه ملك - به فتح ميم و كسر لام - كسي است كه مقام حكمراني در نظام جامعه مختص به او است .


و كلمه قدوس صيغه مبالغه از قدس است ، كه آن نيز به معناي نزاهت و طهارت است .


و كلمه عزيز به معناي مقتدري است كه هرگز شكست نمي‏پذيرد .


و كلمه حكيم به معناي متقن كار ، و كسي است كه هيچ عملي از وي از جهل و گزاف ناشي نمي‏شود ، هر چه مي‏كند با علم مي‏كند ، و براي آن مصالحي در نظر مي‏گيرد .


اين آيه شريفه مقدمه و زمينه‏چيني است براي آيه بعدي ، يعني هو الذي بعث ... كه متعرض مساله بعثت رسول الله است ، و مي‏فرمايد : غرض از بعثت او اين بود كه مردم به كمال و به سعادت برسند ، و بعد از ضلالتي آشكار كه داشتند هدايت گردند .


و اما اينكه چگونه آنچه در آسمانها و زمين است خدا را تسبيح مي‏كنند ؟ جوابش اين است كه موجودات آسماني و زميني ( همان طور كه با آنچه از كمال دارند از كمال صانع خود حكايت مي‏كنند همچنين ) با نقصي كه در آنها است و جبران كننده آن خدا است ، و با حوائجي كه دارند و برآورنده‏اش خدا است ، خدا را از هر نقص و حاجت منزه مي‏دارند ، چون هيچ حاجت و نقصي نيست مگر آن كه تنها كسي كه اميد برآوردن آن حاجت و جبران كردن آن نقص در او مي‏رود خداي تعالي است ، پس خود او مسبح و منزه از هر نقص و


ترجمة الميزان ج : 19ص :445


حاجت است ، و در نتيجه حكمراني در نظام تكوين در بين خلق و بر طبق دلخواه هم ، تنها حق او است .


و همچنين حكمراني و تشريع قانون در نظام تشريع و در بندگانش به هر طور كه صلاح بداند خاص او است ، و او ملكي است كه مي‏تواند در اهل مملكتش حكمبراند ، و بر اهل مملكت است كه او را اطاعت كنند .


يكي ديگر از مقتضيات نزاهتش اين است كه اگر در نظام تشريع براي خلق خود ديني تشريع مي‏كند ، از اين جهت نيست كه احتياجي به عبادت و اطاعت آنان داشته باشد ، و بخواهد با عبادت آنان نقصي از خود جبران و حاجتي از خود برآورد ، چون او قدوس و منزه از هر نقص و حاجت است .


يكي ديگر اين است كه اگر ديني براي خلقش تشريع كرد و آن را به وسيله رسولش به اطلاع خلق رسانيد ، و خلق دعوت آن رسول را نپذيرفتند ، و در نتيجه خدا را اطاعت و عبادت نكردند ، نقصي بر ساحت مقدسش عارض نمي‏شود، و بر دامن كبريائي‏اش گردي نمي‏نشيند ، و نه چنان است كه خلق او را شكست داده باشند ، چون او عزيز است ، يعني مقتدري است شكست ناپذير .


و باز اگر به مقتضاي ملك بودن و قدوس و عزيز بودنش ديني براي بندگانش تشريع مي‏كند ، ممكن نيست بيهوده و بدون نتيجه تشريع كرده باشد ، براي اينكه او حكيم علي الاطلاق است ، آنچه مي‏كند جز به خاطر مصلحتي كه دارد نمي‏كند ، و نيز آنچه اراده مي‏كند جز به نفع بندگانش و خيري كه به خود آنان عايد شود نمي‏كند ، تنها سعادت دنيا و آخرت آنان را در نظر دارد .


و كوتاه سخن اينكه : تشريع دين، و انزال كتب آسماني ، و بعث رسولان براي تلاوت آيات آن كتاب براي مردم ، و تزكيه و تعليم خلق ، همه‏اش فضل و منتي است از خدا ، و به همين جهت در آيه بعدي منت آن فضل را بر مردم مي‏گذارد و مي‏فرمايد : هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم ... كلمه اميين جمع كلمه امي است ، يعني كسي كه قادر بر خواندن و نوشتن نيست .


و منظور از اين بي‏سوادان - به طوري كه گفته شده - مردم عرب هستند ، كه در عصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بيشترشان بي‏سواد بودند ، و جز افرادي انگشت‏شمار قادر بر خواندن و نوشتن نبودند ، و خود رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم صرفنظر از رسالتش از همان اكثريت بود ، و لذا فرمود : هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم : او كسي است كه در ميان مردمي بي‏سواد رسولي از جنس خود آنان و براي همه آنان مبعوث كرد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :446


بعضي احتمال داده‏اند كه مراد از كلمه اميين مشركين باشند ، يعني غير اهل كتاب ، به شهادت اينكه قرآن كريم از يهوديان نقل مي‏كند كه گفتند : ليس علينا في الاميين سبيل .


ليكن اين احتمال درست نيست ، براي اينكه در ذيل آيه مي‏فرمايد : يتلوا عليهم آياته يعني او را مبعوث كردتا آيات خدا را بر آن اميين بخواند ، و اگر منظور از اين كلمه مشركين باشند ، بايد بگوييم كه آياتي از قرآن تنها بر مشركين خوانده مي‏شده ، و حال آنكه هيچ آيه‏اي در قرآن نيست كه مخصوص غير عرب ، و غير اهل كتاب باشد .


بعضي ديگر احتمال داده‏اند كه منظور از اميين اهل مكه باشد ، براي اينكه مكه را ام القري مي‏گفتند .


اين نيز درست نيست ، براي اينكه با مدني بودن سوره مناسبت ندارد ، زيرا بوي آن مي‏دهد كه ضمير در يزكيهم و در يعلمهم به مهاجرين و ساير مسلمانان اهل مكه كه بعد از فتح ، اسلام آوردند و به نسلهاي بعد ايشان برگردد .


و اين از مذاق قرآن به دور است .


ممكن است از آيه شريفه اين معنا به ذهن كسي خطور كند ، كه مبعوث شدن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در بين مردم امي ، و امي بودن خود آن جناب منافات دارد با اينكه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد ، لذا براي دفع اين توهم مي‏گوييم : خير ، هيچ منافاتي ندارد ، كه آن جناب در بين امي‏ها مبعوث شده باشد ، و آيات خدا را به آنان تعليم داده ، تزكيه‏شان كند ، و كتاب و حكمتشان بياموزد ، و كتابش هم به لغت آنان باشد ، و در عين حال مبعوث به همه جهانيان باشد ، براي اينكه همه آنچه كه گفته شد مربوط به مرحله اول دعوت است ، و به همين جهت در همان اوائل دعوت متعرض ساير ملل و ساير اقطار عالم نشد ، همين كه دعوتش مستقر گرديد ، و تا حدي حكومت اسلامي پايدار شد ، آن وقت شروع كرد به دعوت يهود و نصاري و مجوس ، و نامه‏نگاري به سران كشورهاي آن روز .


همچنان كه مي‏بينيم در دعاي ابراهيم ( و اسماعيل ) هم ( كه بعثت خاتم الانبياء استجابت آن دعا است ) بنا به حكايت قرآن آمده : ربنا و اجعلنا مسلمين لك و من ذريتنا امة مسلمة ... ربنا و ابعث فيهم رسولا منهم يتلوا عليهم اياتك و يعلمهم الكتاب و الحكمة ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :447


دعاي آن جناب شامل همه آل اسماعيل مي‏شود ، چه عرب مضر باشند ، و چه نباشند ، چه اهل مكه باشند ، و چه نباشند ، علاوه بر اينكه منافات ندارد كه آن جناب مبعوث به سوي آل اسماعيل و غير ايشان باشد .


يتلوا عليهم آياته - يعني آيات كتاب خدا را بر آنان بخواند با اينكه امي است ، و اين جمله صفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة - كلمه تزكيه كه مصدر يزكيهم است ، مصدر باب تفعيل است ، و مصدر ثلاثي مجرد آن زكات است ، كه به معناي نمو صالحاست ، نموي كه ملازم خير و بركت باشد ، پس تزكيه آن جناب مردم را به معناي آن است كه ايشان را به نموي صالح رشد دهد ، اخلاق فاضله و اعمال صالحه را عادتشان كند ، در نتيجه در انسانيت خود به كمال برسند ، و حالشان در دنيا و آخرت استقامت يابد ، سعيد زندگي كنند ، و سعيد بميرند .


و منظور از تعليم كتاب بيان الفاظ و تفسير معاني مشكل ، و مشتبه آنست .


در مقابلش تعليم حكمت است كه عبارتست از معارف حقيقتي كه قرآن متضمن آنست ، و اگر از قرآن يكبار تعبير به آيات كرده ، و فرموده : يتلوا عليهم اياته و بار ديگر تعبير به كتاب نموده و فرموده و يعلمهم الكتاب براي اين بوده كه - به گفته بعضي - بفهماند براي هر يك از اين دو عنوان نعمتي است كه خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده .


در اين آيه شريفه مساله تزكيه را قبل از تعليم كتاب و حكمت ذكر كرده ، و در دعاي ابراهيم كه چند سطر قبل نقل شد تعليم كتاب و حكمت را جلوتر از تزكيه ذكر كرد ، و اين بدان جهت بوده كه آيه مورد بحث در مقام توصيف تربيت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است مؤمنين امت را ، و در مقام تربيت ، تزكيه مقدم بر تعليم علوم حقه و معارف حقيقيه است .


و اما در دعاي ابراهيم مقام، مقام تربيت نبود ، تنها دعا و درخواست بود ، از خدا مي‏خواست كه اين زكات و علم به كتاب و حكمت را به ذريه‏اش بدهد ، و معلوم است كه در عالم تحقق و خارج ، اول علم پيدا مي‏شود ، بعد تزكيه ، چون تزكيه از ناحيه عمل و اخلاق تحقق مي‏يابد ، پس اول بايد به اعمال صالح و اخلاق فاضله عالم شد ، و بعد به آنها عمل كرد تا به تدريج زكات ( پاكي دل ) هم به دست آيد .


و ان كانوا من قبل لفي ضلال مبين - كلمه ان در اين جمله مخفف ان است .


اين جمله مي‏خواهد بفرمايد امت امي قبل از بعثت پيامبر در ضلالتي آشكار بودند .


پس معلوم شد كه آيه مورد بحث مشتمل است بر تسبيح ، و سپس حمد و سياقي كه دارد سياق منت


ترجمة الميزان ج : 19ص :448


نهادن است كه توضيحش خواهد آمد .


و اخرين منهم لما يلحقوا بهم و هو العزيز الحكيم واو اول آيه ، كلمه آخرين را عطف مي‏كند بر اميين و ضمير منهم به اميين برمي‏گردد ، و حرف من در آن براي تبعيض است .


مي‏فرمايد : خداي تعالي مبعوث كرد در ميان مردم امي و مردمي ديگر كه هنوز به آنان ملحق نشده‏اند ، و او عزيز است ، يعني غالبي است كه هرگز در اراده‏اش مغلوب نمي‏شود .


و حكيم است ، يعني هيچ وقت كار لغو و گزاف نمي‏كند .


ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء و الله ذو الفضل العظيم اشاره با كلمه ذلك به همان بعثت است ، و به خاطر اينكه آن را امري بزرگ و قابل احترام معرفي كند با كلمه مذكور كه مخصوص اشاره به دور است مورد اشاره قرار داده .


پس رسول خدا كسي است كه به چنين امري بزرگ و فضلي عظيم اختصاص يافته .


و معناي آيه اين است كه : اين بعث ، و اينكه آن جناب خدا را بخواند و مردم را تزكيه كند و كتاب و حكمتشان بياموزد ، خود فضل و عطائي است از خداي تعالي كه به هر كس مشيتش تعلق گيرد مي‏دهد ، و مشيتش تعلق گرفت كه آن را به محمد ( صلواتالله عليه ) بدهد ، و خدا داراي فضلي عظيم است .


البته اين معنايي است كه مفسرين براي آيه كرده‏اند ، و احتمال مي‏رود كلمه ذلك اشاره به بعث تنها نباشد ، بلكه به بعث باشد با نسبتي كه به اطرافش دارد ، يعني به بعث كننده و بعث شده ، و مردمي كه بعث براي آنها است ، آن وقت معناي آيه چنين مي‏شود : اين بعث از فضل خدا است كه آن را به هر كس بخواهد مي‏دهد ، و فعلا خواسته است محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به آن مخصوص كند ، در نتيجه او را براي رسالت خود اختيار كرد ، و امت او را براي اين كار انتخاب نمود و پيامبر را از ميان آنان برگزيد ، و به سوي آنان گسيل داشت .


اين آيه و دو آيه قبلش يعني آيه هو الذي بعث ... عظيم لحن امتنان را دارد .


مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا ... راغب مي‏گويد : كلمه سفر - به فتح سين و سكون فاء - به معناي پرده‏برداري است كه البته در خصوص اعيان استعمال مي‏شود ، مانند سفر عمامه يعني برداشتن عمامه از سر ، و سفر خمار يعني برداشتن نقاب از صورت - تا آنجا كه مي‏گويد : و سفر - به كسر سين و سكون فاء - به معناي كتابي است كه از حقائق پرده برمي‏دارد ، و در قرآن آمده :


ترجمة الميزان ج : 19ص :449


كمثل الحمار يحمل اسفارا .


و منظور از اينكه فرمود : مثل آنهايي كه تورات بر آنان تحميل شد به شهادت سياق اين است كه تورات به آنان تعليم داده شد .


و مراد از اينكه فرمود ولي آن را حمل نكردند اين است كه به آن عمل نكردند ، ذيل آيه هم كه مي‏فرمايد بئس مثل القوم الذين كذبوا بايات الله مؤيد و شاهد بر اين معنا است .


و منظور از كساني كه تورات تحميلشان شد ولي آن را حمل نكردند يهودياني است كه خدا تورات را بر پيامبر آنان موسي (عليه‏السلام‏) نازل كرد و او معارف و شرايع آن را تعليمشان داد، ولي رهايش كردند ، و به دستورات آن عمل ننمودند ، لذا خداي تعالي برايشان مثلي زد ، و آنها را به الاغي تشبيه كرد كه كتابهايي بر آن بار شده ، و خود آن حيوان هيچ آگاهي از معارف و حقائق آن كتابها ندارد ، و در نتيجه از حمل آن كتابها چيزي به جز خستگي برايش نمي‏ماند .


وجه اتصال اين آيه به آيه قبلش اين است كه بعد از آنكه خداي تعالي سخن را با مساله بعث پيامبري امي آغاز كرد ، و بر مسلمانان منت نهاد كه از ميان همه اقوام امي پيامبر را در بين آنان مبعوث كرد ، تا كتاب را بر آنان بخواند ، و تزكيه‏شان كند ، و كتاب و حكمتشان بياموزد و در نتيجه از ظلمتهاي گمراهي به سوي نور هدايت بيرونشان نموده ، از حضيض جهل به اوج علم و حكمتشان برساند ، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبيخ به رفتار آنان اشاره مي‏كند ، كه به جاي شكرگزاري در مقابل اين منت چگونه به سوي لهو و تجارت شتافتند ، و پيامبر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند ، با اينكه نماز جمعه از بزرگترين مناسك ديني است .


در بين آن آغاز و اين انجام سوره مثل مذكور را براي يهوديان آورد كه تورات تحميلشان شد ، ولي آن را حمل نكردند ، و چون خراني شدند كه بار كتاب بر دوش دارند ، و هيچ بهره‏اي از معارف و حكمتهاي آن ندارند .


پس مسلمانان بايد به امر دين اهتمام بورزند و در حركات و سكنات خود مراقب خدا باشند ، و رسول او را بزرگ بدانند ، احترام كنند ، و آنچه برايشان آورده ناچيز نگيرند ، و بترسند از اينكه خشم خدا آنان را بگيرد ، همان طور كه يهود را گرفت ، و آنان را جاهلاني ستمگر خواند ، و به خراني كه بار كتاب به دوش دارند تشبيهشان كرد .


در تفسير روح المعاني وجه ارتباط آيه مورد بحث به آيه قبلش را چنين بيان داشته : آيه


ترجمة الميزان ج : 19ص :450


مورد بحث متضمن اشاره به همان مطلبي است كه آيات قبل بيان مي‏كرد ، و خلاصه اشاره مي‏كند به اينكه اين رسول مبعوث را خداي تعالي بر طبق همان صفاتي مبعوث كرد كه در تورات و به زبان انبياي بني اسرائيل بشارتش را داده بود ، پس گويا فرموده : هو الذي بعث ... ، آن خدايي است كه پيامبر مبشر در تورات را به همان نشاني‏ها مبعوث كرد كه يكي از آن نشاني‏ها امي بودن ، و يكي ديگر مبعوث شدن در قومي امي است ، و مثل يهودياني كه آن بشارتها را ديده بودند ، و اين پيامبر را هم ديدند و يقين كردند كه اين همان است و باز ايمان نياوردند ، مثل حمار است .


ولي خواننده عزيز توجه دارد كهاين قول اولا تحكم است و ثانيا در سياق آيه دليلي بر صحت آن نيست .


قل يا ايها الذين هادوا ان زعمتم انكم اولياء لله من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين .


در اين آيه شريفه عليه يهود استدلال شده ، استدلالي كه دروغگويي يهود را در ادعايش كه مي‏گويد ما اولياي خداييم و دوستان و پسران او هستيم كاملا آشكار مي‏كند ، و خداي تعالي ادعاهاي آنان را در قرآن حكايت كرده ، مي‏فرمايد و قالت اليهود و النصاري نحن أبناء الله و احباؤه و نيز مي‏فرمايد : قل ان كانت لكم الدار الاخرة عند الله خالصة من دون الناس و نيز فرموده : و قالوا لن يدخل الجنة الا من كان هودا كه در آيه اولي خود را پسران و دوستان خدا ، و در دومي مالكين منحصر خانه آخرت ، و در سومي دارندگان حق ورود به بهشت معرفي كرده‏اند .


و حاصل معناي آيه اين است كه : يهوديان را مخاطب قرار بده ، و به ايشان بگو : اي كساني كه كيش يهوديگري را به خود بسته‏ايد ، اگر معتقديد كه تنها شما اولياي خداييد ، و نه هيچ كس ديگر ، و اگر در اين اعتقادتان راست مي‏گوييد ، آرزوي مرگ كنيد ، و خريدار آن باشيد ، براي اينكه ولي خدا و دوست او بايد دوستدار لقاي او باشد ، شما كه يقين داريد دوست خداييد ، و بهشت تنها از آن شما است ، و هيچ چيزي ميان شما و بهشت و خدا حائل نمي‏شود


ترجمة الميزان ج : 19ص :451


مگر مردن ، بايد مردن را دوست بداريد ، و با از بين رفتن اين يك حائل به ديدار دوست برسيد ، و در مهمانسراي او پذيرائي شويد ، و از دار دنياي پست كه به جز هم و غم و محنت و مصيبت چيزي در آن نيست آسوده گرديد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : اينكه كلمه أولياء را اضافه به الله نكرد ، و نفرمود : اولياء الله بلكه فرمود : اولياء لله براي اشاره به اين است كه ادعاي يهود خالي از حقيقت است .


و لا يتمنونه ابدا بما قدمت ايديهم و الله عليم بالظالمين خداي عز و جل بعد از پيشنهاد تمناي مرگ به يهوديان ، به پيامبر خود خبر مي‏دهد كه اين يهوديان هرگز تمناي مرگ نخواهند كرد ، و اين تمنا نكردنشان را تعليل مي‏كند به آنچه در دنيا مرتكب شده‏اند ، مي‏فرمايد : يهوديان به خاطر ما قدمت ايديهم هرگز چنين آرزويي نمي‏كنند .


و جمله ما قدمت أيديهم كنايه است از ظلم و فسوقي كه در دنيا مرتكب شده‏اند .


پس معناي آيه اين است كه : يهوديان به سبب ظلم‏هايي كه كردند آرزوي مرگ نمي‏كنند ، و خدا داناي به ظالمان است ، مي‏داند كه ستمكاران هيچ وقت لقاي خدا را دوست نمي‏دارند ، چون دشمنان خدايند ، و بين خدا و آنان ولايت و محبتي در كار نيست .


و اين دو آيه در معناي آيه زيرند كه مي‏فرمايد : قل ان كانت لكم الدار الاخرة عند الله خالصة من دون الناس فتمنوا الموت ان كنتم صادقين و لن يتمنوه ابدا بما قدمت ايديهم و الله عليم بالظالمين .


قل ان الموت الذي تفرون منه فانه ملاقيكم ثم تردون الي عالم الغيب و الشهادة فينبئكم بما كنتم تعملون حرف فاء كه در ابتداي جمله فانه ملاقيكم در آمده ، به جمله معناي جواب شرط مي‏دهد ، و در آن يهوديان را تهديد به آمدن مرگي مي‏كند كه ازآمدنش كراهت دارند ، براي اينكه از آن مي‏ترسند كه به وبال اعمال زشتشان گرفتار شوند .


مي‏فرمايد : مرگ به زودي آنان را ديدار مي‏كند ، چه بخواهند و چه نخواهند ، آنگاه به سوي پروردگارشان كه با ستمكاريها و دشمني‏ها از زي بندگي‏اش خارج شده بودند ، بر مي‏گردند ، و او به حقيقت اعمال آنان آگاه


ترجمة الميزان ج : 19ص :452


است ، چه اعمال ظاهريشان ، و چه پنهانيشان ، براي اينكه او عالم به غيب و شهادت است ، و به زودي ايشان را به حقيقت اعمالشان و آثار سوء آن كه همان انواع عذابها است خبر خواهد داد .


بنا بر اين، در آيه شريفه نخست به ايشان اعلام مي‏كند كه فرار از مرگ خطائي است كه مرتكب مي‏شوند ، براي اينكه مرگ به زودي ايشان را در مي‏يابد .


و ثانيا اعلام مي‏دارد كه اگر از مرگ كراهت دارند ، براي اين است كه از لقاء الله كراهت دارند ، و اين هم خطاي دومي است از ايشان ، چون خواه ناخواه به سوي خدا برمي‏گردند ، و خدا به حساب اعمالشان مي‏رسد ، و سزاي بديهايشان را مي‏دهد .


و ثالثا اعلام مي‏دارد كه هيچ يك از اعمالشان بر خدا پوشيده نيست ، چه اعمال ظاهريشان و چه پنهاني ، و مكر و نيرنگشان جز به خودشان بر نمي‏گردد ، چون او عالم به غيب و شهادت است .


پس در آيه شريفه چند اشاره هست : اول اشاره‏اي است به اينكه مرگ حق است و حتمي است ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : كل نفس ذائقة الموت ، و باز فرموده : نحن قدرنا بينكم الموت و ما نحن بمسبوقين .


دوم اشاره مي‏كند به اينكه برگشت به سوي خدا براي پس دادن حساب اعمال حق است ، و در آن شكي نيست .


و سوم اشاره دارد به اينكه به زودي به حقيقت اعمالي كه كرده‏اند واقف گشته ، تمامي اعمالشان بدون كم و كاست به ايشان برمي‏گردد .


و چهارم اشاره دارد به اينكه چيزي از اعمال آنان بر خداي تعالي پوشيده نيست .


و به خاطر اينكه به اين معنا اشاره كرده باشد جمله عالم الغيب و الشهادة را به جاي كلمه الله آورد ، و گرنه مي‏توانست بفرمايد : ثم تردون الي الله فينبئكم ... .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم از پدرش ، از ابن ابي عمير ، از معاوية بن عمار ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه فرموده :


ترجمة الميزان ج : 19ص :453


مردم عرب مشرك با سواد بودند ، و ليكن كتابي آسماني از ناحيه خدا ، و پيغمبري كه به سويشان مبعوث شده باشد نداشتند ، و بدين جهت خدا آنان را امي خواند .


و نيز در همان كتاب در ذيل جمله و اخرين منهم لما يلحقوا بهم فرموده : يعني كساني كه بعد از اهل مكه داخل در اسلام شدند .


و در مجمع البيان مي‏گويد : روايت شده كه پيغمبر اين آيه را قرائت مي‏كرد ، شخصي پرسيد : اينها چه كساني هستند كه بعد از ما اسلام مي‏آورند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دست بر شانه سلمان گذاشت ، و فرمود : اگر ايمان در ثريا باشد مرداني از نژاد اين مرد آن را به دست مي‏آورند .


مؤلف : اين روايت را سيوطي هم در الدر المنثور از تعدادي از كتب حديث نقل كرده كه از آنجمله است صحيح بخاري ، و مسلم و ترمذي ، و نسائي كه همگي از ابي هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن را نقل كرده‏اند .


و در روايت نامبردگان آمده : دست خود را بر سر سلمان فارسي نهاد ، و فرمود : به آن خدايي كه جانم به دست او است اگر علم در ثريا باشد مرداني از اين نژاد به آن دست مي‏يابند .


و نيز از سعيد بن منصور و ابن مردويه از قيس بن سعد بن عباده روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اگر ايمان در ثريا باشد مرداني از اهل فارس آن را به دست مي‏آورند .


و در تفسير قمي در ذيل آيه مثل الذين حملوا التورية ثم لم يحملوها كمثل الحمار مي‏گويد : حمار كتابها را حمل مي‏كند ، ولي نمي‏داند كه در آن كتابها چيست ، و به دستورات آن كتابها عمل نمي‏كند ، همچنين بني اسرائيل كه تورات بر آنان حمل شد ، ولي مثل حمار آن را حمل كردند ، نه فهميدند كه در آن چيست ، و نه عمل كردند .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه ، و طبراني از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : كسي كه روز جمعه در حالي كه امام مشغول خواندن خطبه است سخن بگويد ، مانند الاغي است ، كه كتابها را به دوش مي‏كشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :454


و حتي آن هم كه به وي مي‏گويد : ساكت باش ، جمعه‏اش جمعه نيست .


مؤلف : در اين روايت بيان قبلي ما كه در وجه اتصال اين آيه به ما قبل داشتيم تاييد شده است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه قل يا ايها الذين هادوا آمده كه در تورات نوشته شده بود : اولياي خدا همواره آرزوي مرگ دارند .


و در كافي به سند خود از عبد الله بن سنان از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : مردي نزد ابوذر آمد ، و گفت : اي أبا ذر چرا ما از مرگ بدمان مي‏آيد ؟ فرمود : براي اينكه شما دنيا را آباد و آخرت را خراب كرده‏ايد ، و لذا از انتقال از خانه آباد به خانه خراب بدتان مي‏آيد .


گفتاري در اينكه منظور از تعليم حكمت چيست


انسان در زندگي محدودي كه دارد ، و سرگرم آبادي آن است ، چاره‏اي ندارد جز اينكه در آنچه مي‏خواهد و آنچه نمي‏خواهد تابع سنتي باشد ، و حركات و سكنات و تمامي مساعي خود را بر طبق آن سنت تنظيم نمايد .


چيزي كه هست اين سنت در اينكه چه نوع سنتي باشد ، بستگي به رأي و نظريه انسان ، در باره حقيقت عالم و حقيقت خودش دارد ، و خلاصه بستگي به جهان بيني و انسان بيني ، و رابطه ميانانسان و جهان دارد .


به شهادت اينكه مي‏بينيم اختلافي كه امت‏ها و اقوام در جهان بيني و نفس بيني دارند ، باعث شده كه سنتهايشان هم مختلف شود .


آري ، كسي كه براي ماوراي عالم ماده وجودي قائل نيست ، و هستي را منحصر در همين عالم ماده مي‏داند ، و پيدايش عالم هستي را مستند به اتفاق و تصادف مي‏بيند ، و انسان را موجودي مي‏پندارد مادي محض ، كه هستي‏اش در فاصله بين تولد و مرگ خلاصه مي‏شود ، و براي خود سعادتي به جز سعادت مادي ، و در اعمالش هدفي به جز رسيدن به مزاياي مادي از قبيل مال و اولاد و جاه و امثال آن دنبال نمي‏كند ، و به جز لذت‏گيري از متاع دنيا و رسيدن به لذائذ مادي و يا لذائذي كه منتهي به ماديات مي‏شود آرزويي ندارد ، و معتقد است كه مهلتش


ترجمة الميزان ج : 19ص :455


در اين كامراني تا مدتي است كه در اين دنيا زندگي مي‏كند ، و بعد از مردن همه چيز تمام مي‏شود ، چنين كسي و چنين قومي سنتي كه به حكم اجبار پيروي مي‏كند غير از آن سنتي است كه يك انسان و يا يك قوم معتقد به مبدأ و معاد پيروي مي‏كند .


كسي كه معتقد است پيدايش و بقاي عالم مستند به نيرويي مافوق عالم و منزه از ماده است ، و يقين دارد كه در وراي اين خانه خانه‏اي ديگر ، و بعد از اين زندگي زندگاني ديگري هست ، چنين كسي - و چنين قومي - در آنچه مي‏كند ، سعادت هر دو نشاه را در نظر مي‏گيرد ، و به همين جهت صورت اعمال اين گونه مردم ، و هدفهايي كه دنبال مي‏كنند ، و آرائي كه دارند با دسته اول مختلف است .


و چون بينش‏ها مختلف است سنت‏ها هم مختلف مي‏شود ، مردمي كه بت‏پرستند چه آنها كه برهمائي‏اند و چه آنها كه بودائي‏اند به خاطر اينكه معتقد به معاد نيستند ، سنتي دارند .


و اهل كتاب ، چه آنها كه مجوسي و يا كليمي و يا مسيحي و يا مسلمانند ، براي خود سنتي دارند كه مخالف با سنت ديگران است .


و كوتاه سخن اينكه : در ميان اقوام مزبور آنها كه اهل ملت و دين آسماني‏اند و به معاد معتقدند ، به خاطر اينكه براي خود حياتي جاويد و ابدي قائلند ، در اتخاذ سنت ، آرائي كه مناسب با اين حيات باشد اتخاذ مي‏كنند .


آنها ادعاء مي‏كنند كه بر هر انساني لازم است كه وسيله زندگي عالم بقاء را فراهم نموده ، خود را براي توجه به پروردگارش مهيا سازد ، و در اشتغال به كار زندگي دنيايي كه فاني است ، زياده روي نكند .


و اما كساني كه ملت و ديني ندارند و تنها در برابر ماديات خضوع دارند رفتاري غير از اين دارند .


و همه اينها كه گفته شد جاي ترديد نيست .


چيزي كه هست انسان از آنجايي كه به حسب طبع مادي‏اش رهين ماده و همه زد و بندش در اسباب ظاهري مادي است ، يا اسباب را به كار مي‏زند و يا از آن اسباب متاثر و منفعل مي‏شود ، و هميشه اين سبب او را به دامن آن سبب پرتاب ، و آن به دامن اين متوسلش مي‏كند ، و هيچ وقت از آنها فراغت ندارد ، لذا به خيالش چنين مي‏رسد كه حيات دنياي فاني اصالت دارد ، و دنيا و مقاصد و مزايايي كه به زندگي دنيا مربوط مي‏شود ، هدف نهائي و غرض اقصاي از وجود او است ، و بايد براي به دست آوردن سعادت آن زندگي تلاش كند .


پس زندگي دنيا چنين حياتي است و آنچه در دست اهل دنيا از ذخيره ، نعمت ، آرزو ، نيرو ، و عزت هست حقيقتش همين است كه گفتيم ، و آنچه را كه فقر ، عذاب ، محروميت ، ضعف ، ذلت ، مصيبت ، و خسران مي‏نامند نيز چنين چيزهايي است .


و كوتاه


ترجمة الميزان ج : 19ص :456


سخن اينكه : آنچه از خير عاجل و يا نفع فاني در دنيا هست به نظر اهل دنيا خير مطلق و نفع مطلق جلوه مي‏كند ، و آنچه را كه دوست نمي‏دارد شر و ضرر مي‏پندارد .


مردم دنيا كه چنين وضعي دارند ، آن دسته از آنان كه اهل ملت و كتاب نيستند، عمري را با همين پندارهاي خلاف واقع بسر مي‏برند ، و از ماوراي اين زندگي خبري ندارند ، ولي آنهايي كه اهل ملت و كتابند ، اگر هم بر طبق دسته اول عمل كنند ، اعتراف دارند كه حقيقت خلاف آن است ، و هميشه بين قول و فعلشان ناهماهنگي هست همچنان كه خداي تعالي در اين باره فرمود : كلما اضاء لهم مشوا فيه و اذا أظلم عليهم قاموا .


حال ببينيم در اين ميان اسلام به چه چيز دعوت مي‏كند ؟ اسلام بشر را دعوت مي‏كند به چراغي كه فروكش شدن برايش نيست ، و آن عقايد و دستور العملهايي است كه از فطرت خود بشر سرچشمه مي‏گيرد ، همچنان كه فرموده : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم .


اين وضع دعوت اسلام است .


از سوي ديگر ببينيم فطرت به چه دعوت مي‏كند ؟ به طور قطع فطرت در مرحله علم و اعتقاد دعوت نمي‏كند مگر به علم و عملي كه با وضعش سازگار باشد ، و كمال واقعي و سعادت حقيقي‏اش را تامين نمايد .


پس ، از اعتقادات اصولي مربوط به مبدأ و معاد ، و نيز از آراء و عقائد فرعي ، به علوم و آرائي هدايت مي‏كند كه به سعادت انسان منتهي شود ، و همچنين به اعمالي دستور مي‏دهد كه باز در سعادت او دخالت داشته باشد .


و به همين جهت خداي تعالي اين دين را كه اساسش فطرت است ، در آياتي از كلامش دين حق خوانده ، از آن جمله فرموده : هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ، و نيز در باره قرآن كه متضمن دعوت دين است فرموده : يهدي الي الحق .


و حق ، عبارت است از رأي و اعتقادي كه ملازم با رشد بدون غي ، و مطابق با واقع باشد ، و اين همان حكمت است ، چون حكمت عبارت است از رأي و عقيده‏اي كه در صدقش


ترجمة الميزان ج : 19ص :457


محكم باشد ، و كذبي مخلوط به آن نباشد ، و نفعش هم محكم باشد ، يعني ضرري در دنبال نداشته باشد ، و خداي تعالي در آيه زير به همين معنا اشاره نموده مي‏فرمايد : و انزل الله عليك الكتاب و الحكمة ، و نيز در وصف كتاب خود كه بر آن جناب نازل كرده مي‏فرمايد : و القرآن الحكيم ، و نيز رسول گرامي خود را در چند جا از كلام مجيدش معلم حكمت خوانده ، از آن جمله فرموده : و يعلمهم الكتاب و الحكمة .


بنا بر اين پس تعليم قرآني كه رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) متصدي آن و بيانگر آيات آنست ، تعليم حكمت است و كارش اين است كه براي مردم بيان كند كه در ميان همه اصول عقائدي كه در فهم مردم و در دل مردم از تصور عالم وجود و حقيقت انسان كه جزئي از عالم است رخنه كرده كدامش حق ، و كدامش خرافي و باطل است ، و نيز در سنتهاي عملي كه مردم به آن معتقدند ، و از آن اصول عقائد منشا مي‏گيرد ، و عنوان آن غايات و مقاصد است ، كدامش حق ، و كدام باطل و خرافي است .


مثلا بعضي از مردم - كه همان منكرين اديانند - معتقدند كه حيات ماديشان اصالت دارد ، و هدف نهائي است ، حتي بعضي از آنان گفته‏اند : ما هي الا حيوتنا الدنيا ولي قرآن متوجهشان مي‏كند به اينكه : و ما هذه الحيوة الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخرة لهي الحيوان ، و نيز مردم معتقدند كه اسباب حاكم دردنيا تنها حيات و موت ، صحت و مرض ، غني و فقر ، نعمت و نقمت ، و رزق و محروميت است و مي‏گويند : بل مكر الليل و النهار ، و قرآن متذكرشان مي‏كند به اينكه : الا له الخلق و الامر ، و نيز مي‏فرمايد : ان الحكم الا لله ، و از اين قبيل آيات راجع به حكم و تدبير .



ترجمة الميزان ج : 19ص :458


و نيز يك عده معتقدند كه خودشان در مشيت و خواست مستقل‏اند و هر چه بخواهند مي‏كنند ، ولي قرآن تخطئه‏شان كرده ، مي‏فرمايد : و ما تشاؤن الا ان يشاء الله ، و يا معتقدند به اينكه اطاعت و معصيت و هدايت كردن و هدايت شدن به دست انسانها است ، ولي خداي تعالي هشدارشان مي‏دهد به اينكه انك لا تهدي من احببت و لكن الله يهدي من يشاء .


باز جمعي معتقدند كه نيرويشان از خودشان است ، و خداي تعالي آن را انكار نموده ، مي‏فرمايد : ان القوة لله جميعا و يا معتقدند به اينكه عزتشان تنها با داشتن مال و فرزندان و ياوران حاصل مي‏شود ، و قرآن بر خلاف اين پندار حكم مي‏كند و مي‏فرمايد : ا يبتغون عندهم العزة فان العزة لله جميعا ، و نيز مي‏فرمايد : و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين .


و نيز جمعي كه همان دسته اول و منكرين اديانند معتقدند كه كشته شدن در راه خدا مرگ و نابودي است ، ولي قرآن آن را حيات دانسته مي‏فرمايد : و لا تقولوا لمن يقتل في سبيل الله اموات بل احياء و لكن لا تشعرون .


و معارفي ديگر از اين قبيل كه منكرين اديان و دنياپرستان در باره آنها آراء و عقائدي دارند ، و قرآن تخطئه‏شان نموده ، به سوي معارفي ديگر دعوتشان مي‏كند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آيه شريفه ادع الي سبيل ربك بالحكمة و الموعظة الحسنة مامور دعوت به آن شده است .


و اين معارف كه نمونه‏اي از آن ذكر شد معارف و علوم بسيار زيادي است كه زندگي دنيا خلاف آن را در ذهن تصوير مي‏كند ، و همان خلاف را آن چنان آرايش مي‏دهد كه صاحب ذهن ، آن را حقيقت مي‏پندارد ، و خداي تعالي در كتاب مجيدش و رسول خدا به امر


ترجمة الميزان ج : 19ص :459


خدا در تعليمش مؤمنين را هشدار داده ، دستور مي‏دهد كه مؤمنين يكديگر را به آنچه حقيقت است سفارش كنند ، همچنان كه فرموده : ان الانسان لفي خسر الا الذين امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق ، و نيز فرموده : يؤتي الحكمة من يشاء و من يؤت الحكمة فقد أوتي خيرا كثيرا و ما يذكر الا اولوا الالباب .


پس قرآن در حقيقت مي‏خواهد انسان را در قالبي از علم و عمل بريزد كه قالبي جديد و ريخته‏گري‏اش هم طرزي جديد است ، قرآن مي‏خواهد با اين ريخته‏گري‏اش انساني بسازد داراي حياتي كه به دنبالش مرگ نيست ، و تا أبد پايدار است ، و به همين معنا آيه زير اشاره نموده ، مي‏فرمايد : استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ، و نيز مي‏فرمايد : او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشي به في الناس كمن مثله في الظلمات ليس بخارج منها .


و ما وجه حكمت و معناي آن را در هر آيه‏اي كه سخن از حكمت داشت ذكر كرديم ، البته به آن مقداري كه اين كتاب مجال بحثش را داشت .


و از آنچه گذشت معلوم شداينكه بعضي گفته‏اند : تفسير قرآن ، تلاوت آنست ، و اما غور و كنجكاوي در معاني آيات قرآن تاويل ، و ممنوع مي‏باشد فاسد و سخني بسيار دور از ذهن است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :460


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِذَا نُودِي لِلصلَوةِ مِن يَوْمِ الْجُمُعَةِ فَاسعَوْا إِلي ذِكْرِ اللَّهِ وَ ذَرُوا الْبَيْعَذَلِكُمْ خَيرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ‏(9) فَإِذَا قُضِيَتِ الصلَوةُ فَانتَشِرُوا في الأَرْضِ وَ ابْتَغُوا مِن فَضلِ اللَّهِ وَ اذْكُرُوا اللَّهَ كَثِيراً لَّعَلَّكمْ تُفْلِحُونَ‏(10) وَ إِذَا رَأَوْا تجَرَةً أَوْ لهَْواً انفَضوا إِلَيهَا وَ تَرَكُوك قَائماًقُلْ مَا عِندَ اللَّهِ خَيرٌ مِّنَ اللَّهْوِ وَ مِنَ التِّجَرَةِوَ اللَّهُ خَيرُ الرَّزِقِينَ‏(11)


ترجمه آيات


هان اي كساني كه ايمان آورديد هنگامي كه در روز جمعه براي نماز جمعه اذان داده مي‏شود به سوي ذكر خدا بشتابيد و دادوستد را رها كنيد ، اگر بفهميد اين براي شما بهتر است ( 9) .


و چون نماز به پايان رسيد در زمين پراكنده شويد و از فضل خدا طلب كنيد و خدا را بسيار ياد كنيد تا شايد رستگار گرديد ( 10) .


و چون در بين نماز از تجارت و لهوي با خبر مي‏شوند به سوي آن متفرق گشته تو را در حال خطبه سر پا رها مي‏كنند بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است و خدا بهترين رازقان است ( 11 ) .


بيان آيات


اين آيات وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تاكيد نموده ، در


ترجمة الميزان ج : 19ص :461


ضمن كساني را كه در حال خطبه نماز آن را رها نموده ، به دنبال لهو و تجارت مي‏روند عتاب نموده ، عملشان را عمل بسيار ناپسند مي‏داند .


يا ايها الذين امنوا اذا نودي للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع ... منظور از نداء براي نماز جمعه ، همان أذان ظهر روز جمعه است ، همچنان كه در آيه و اذا ناديتم الي الصلوة اتخذوها هزوا ، نيز مراد همين است .


كلمه جمعه - به ضم حرف جيم و ميم ، يا به ضم جيم و سكون ميم - به معناي يك روز از هفته است ، كه عرب قديم آن را يوم العروبة مي‏گفته‏اند ، و سپس آن را جمعه خوانده‏اند ، و اين نام بيشتر مورد استعمال قرار گرفت .


و منظور از نماز روز جمعه همان نمازي است كه مخصوص روز جمعه تشريع شده .


و منظور از سعي به سوي ذكر خدا دويدن به سوي نماز جمعه است .


و مراد از ذكر خدا همان نماز است ، همچنان كه درآيه و لذكر الله اكبر به طوري كه گفته‏اند مراد نماز است .


ولي بعضي گفته‏اند : منظور از ذكر خدا در خصوص آيه مورد بحث خطبه‏هاي قبل از نماز است .


و جمله و ذروا البيع امر به ترك بيع است ، و به طوري كه از سياق برمي‏آيد در حقيقت نهي از هر عملي است كه انسان را از نماز باز بدارد ، حال چه خريد و فروش باشد ، و چه عملي ديگر .


و اگر نهي را مخصوص به خريد و فروش كرد ، از اين باب بوده كه خريد و فروش روشن‏ترين مصداق اعمالي است كه آدمي را از نماز باز مي‏دارد .


و معناي آيه اين است كه : اي كساني كه ايمان آورده‏ايد ! وقتي در روز جمعه براي نماز جمعه اذان مي‏گويند ، تندتر بدويد ، و براي رسيدن به نماز از خريد و فروش و هر عملي كه شما را از نماز باز مي‏دارد دست برداريد .


و جمله ذلكم خير لكم ان كنتم تعلمون تشويق و تحريك مسلمانها به نماز و ترك بيعي است كه بدان مامور شده‏اند .


فاذا قضيت الصلوة فانتشروا في الأرض و ابتغوا من فضل الله ... منظور از قضاء صلوة اقامه نماز جمعه ، و تمام شدن آن است .


و مراد از انتشار در ارض متفرق شدن مردم در زمين و مشغول شدن در كارهاي روزانه براي به دست آوردن فضل


ترجمة الميزان ج : 19ص :462


خدا - يعني رزق و روزي - است .


و اگر در ميان همه كارهاي روزانه فقط طلب رزق را نام برد ، براي اين بود كه مقابل ترك بيع در آيه قبلي واقع شود ، ليكن از آنجايي كه ما در آيه قبلي گفتيم كه منظور از ترك بيع همه كارهايي است كه آدمي را از نماز باز مي‏دارد ، لاجرم بايد بگوييم منظور از طلب رزق هم همه كارهايي است كه عطيه خداي تعالي را در پي دارد ، چه طلب رزق و چه عيادت مريض ، و يا سعي در برآوردن حاجت مسلمان ، و يا زيارت برادر ديني يا حضور در مجلس علم ، و يا كارهايي ديگر از اين قبيل .


جمله فانتشروا في الأرض امري استكه بعد از نهي قرار گرفته ، و از نظر ادبي و قواعد علم اصول تنها جواز و اباحه را افاده مي‏كند ، هر چند كه امر هميشه براي افاده وجوب است ، و همچنين جمله و ابتغوا و جمله و اذكروا .


و اذكروا الله كثيرا لعلكم تفلحون - منظور از ذكر در اينجا اعم از ذكر زباني و قلبي است ، در نتيجه شامل توجه باطني به خدا نيز مي‏شود .


و كلمه فلاح به معناي نجات از هر نوع بدبختي و شقاء است كه در مورد آيه با در نظر گرفتن مطالب قبلي ، يعني مساله تزكيه و تعليم ، و مطالب بعدي ، يعني توبيخ و عتاب شديد ، منظور همان زكات و علم خواهد بود، چون وقتي انسان زياد به ياد خدا باشد ، اين ياد خدا در نفس آدمي رسوخ مي‏كند ، و در ذهن نقش مي‏بندد ، و عوامل غفلت را از دل ريشه‏كن ساخته ، باعث تقواي ديني مي‏شود كه خود مظنه فلاح است ، همچنان كه فرموده : و اتقوا الله لعلكم تفلحون .


و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها و تركوك قائما ... كلمه انفضاض كه مصدر انفضوا است - به طوري كه راغب گفته - به معناي شكسته شدن چيزي ، و متلاشي شدن اجزاي آن است ، و در مورد آيه استعاره شده براي متفرق شدن مردم از محل نماز .


روايات وارده از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) و از طرق اهل سنت متفقند در اينكه


ترجمة الميزان ج : 19ص :463


كارواني از تجار وارد مدينه شد ، و آن روز روز جمعه بود ، و مردم در نماز جمعه شركت كرده بودند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشغول خطبه نماز بود .


كاروانيان به منظور اعلام آمدن خود ، طبل و دائره كوبيدند ، مردم داخل مسجد ، نماز و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را رها نموده ، به طرف كاروانيان متفرق شدند .


اين آيه شريفه بدين مناسبت نازل شد .


و بنا بر اين منظور از لهو همان استعمال طبل و دائره و ساير آلات طرب به منظور جمع شدن مردماست .


و ضمير در اليها به تجارت برمي‏گردد ، چون مقصود اصلي مردم از متفرق شدن همان رسيدن به تجارت بود ، و طبل و دائره وسيله‏اي براي تجارت بوده ، نه مقصود اصلي .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير اليها به كلمه احدهما - يكي از لهو يا تجارت كه در تقدير است برمي‏گردد ، گويا فرموده : انفضوا الي اللهو ، و انفضوا الي التجارة يعني : يا به طرف سر و صداي طبل متفرق شدند ، و يا به طرف تجارت ، چون هر يك از اين دو عامل سبب جداگانه‏اي بود ، براي متفرق شدن مردم .


و به همين جهت در آيه شريفه با آوردن كلمه أو بين آن دو ترديد انداخت ، و نفرمود تجارة و لهوا ، و ضمير مذكور هم صلاحيت براي برگشتن به هر دو عامل را دارد .


خواهي گفت : بايد ضمير با مرجعش از نظر مذكر و مؤنث بودن مطابق باشد ، و كلمه لهو مذكر ، و ضمير اليها مؤنث است .


جواب مي‏گوييم : بله ، قاعده همين است ، ليكن كلمه لهو چون در اصل مصدر است ، لذا هم مي‏شود ضمير مذكر به آن برگردانيد و هم مؤنث .


و باز به همين جهت است كه ما عند الله را بهتر از هر دو دانسته ، و فرموده : خير من اللهو و من التجارة و آن دو را جدا جدا ذكر كرد ، و نفرموده : خير من اللهو و التجارة .


قل ما عند الله خير من اللهو و من التجارة و الله خير الرازقين - در اين قسمت از آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر مي‏كند كه مردم را به خطايي كه مرتكب شدند متنبه كند ، و بفهماند كه كارشان چقدر زشت بوده .


و مراد از جمله ما عند الله ثوابي است كه خداي تعالي در برابر شنيدن خطبه و موعظه در نماز جمعه عطاء مي‏فرمايد .


و معناي جمله اين است كه : به ايشان بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است ، براي اينكه ثواب خداي تعالي خير حقيقي و دائمي ، و بدون انقطاع است ، و اما آنچه در لهو و تجارت است اگر خير باشدخيري خيالي و غير دائمي و باطل است .


و علاوه بر اين ، چه بسا خشم خدا را در پي داشته باشد ، همچنان كه لهو هميشه خشم خداي تعالي را در پي دارد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :464


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه خير كه در آيه استعمال شده معناي افعل التفضيل را ندارد ( يعني كلمه خير به معناي بهتر نيست بلكه به معناي خوب است ) ، همچنان كه در آيه ء أرباب متفرقون خير ام الله الواحد القهار اين چنين است ، و اين گونه استعمالها در مورد كلمه مذكور شايع است .


و در آيه شريفه كه مي‏فرمايد : و اذا راوا ... ، التفاتي ازخطاب فانتشروا - متفرق شويد به غيبت و اذا راوا - و چون لهو و تجارتي مي‏بينند ، به كار رفته ، و نكته آن تاكيد مفاد سياق - يعني آن عتاب و استهجاني كه در عمل آنان بود - است ، و مي‏خواهد بفهماند اين مردم كه از شرافت و افتخار گوش دادن به سخنان شخصي چون خاتم انبياء اعراض مي‏كنند ، قابليت آن را ندارند كه پروردگارشان روي سخن به ايشان بكند .


در جمله قل ما عند الله خير هم اشاره‏اي به اين اعراض خدا هست ، چون مي‏توانست خداي تعالي را گوينده قرار دهد ، و بفرمايد آنچه نزد ما است بهتر است ولي به پيامبرش فرمود از قول او به ايشان بگويد آنچه نزد خداست بهتر است و در همين مقدار هم به پيامبرش نفرمود قل لهم - به ايشان بگو تنها فرمود : قل همچنان كه اول آيه هم كه فرمود و اذا راوا ضمير آن را بدون داشتن مرجع آورد ، چون قبلا نامي از ايشان نبرده بود ، تا ضمير به ايشان برگرداند ، بلكه به دلالت سياق اكتفاء نمود ، و همه اينها شدت خشم و اعراض خداي تعالي را از ايشان مي‏رساند .


و كلمه خير الرازقين يكي از اسماي حسناي خداست ، نظير رازق ، كه آن نيز نام او است .


و ما در سابق در باره معناي رازقيت خداي تعالي بحث كرديم .


بحث روايتي


در كتاب فقيه روايت آمده كه : در مدينه هر وقت مؤذن در روز جمعه اذان مي‏گفت : شخصي ندا مي‏داد ديگر خريد و فروش مكنيد ، حرام است ، براي اينكه حق تعالي فرموده يا ايها الذين امنوا اذا نودي للصلوة من يوم الجمعة فاسعوا الي ذكر الله و ذروا البيع مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از ابن ابي شيبه ، عبد بن حميد ، و ابن منذر از ميمون بن مهران نقل كرده ، و ترجمه عبارت روايت وي چنين است .


در مدينه رسم چنين بود


ترجمة الميزان ج : 19ص :465


كه هرگاه مؤذن أذان روز جمعه را مي‏گفت ، در بازارها ندا در مي‏دادند : بيع حرام شد ، بيع حرام شد .


و تفسير قمي در ذيل جمله فاسعوا الي ذكر الله گفته : سعي به معناي سرعت در راه رفتن است ، و در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمود : وقتي گفته مي‏شود فاسعوا معنايش اين است كه برويد و چون گفته مي‏شود اسعوا معنايش اين است كه براي فلان هدف عمل كنيد .


و در آيه سوره جمعه معنايش اين است كه براي نماز جمعه شارب ( سبيل ) خود را كوتاه كنيد ، و موي زير بغل را زائل سازيد ، ناخن بگيريد ، غسل كنيد ، بهترين و نظيف‏ترين جامه را بپوشيد ، و خود را معطر سازيد ، اينها سعي براي نماز جمعه است .


و سعي براي روز قيامت هم اين است كه آدمي خود را براي آن روز مهيا كند ، همچنان كه فرموده : و من اراد الاخرة و سعي لها سعيها و هو مؤمن .


مؤلف : منظور امام (عليه‏السلام‏) اين است كه كلمه سعي در همه جا به معناي دويدن نيست .


و در مجمع البيان مي‏گويد : انس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در ذيل جمله فاذا قضيت الصلوة فانتشروا في الأرض ... فرمود : منظور متفرق شدن براي كسب و كار و طلب دنيا نيست ، بلكه منظور عيادت مريض و تشييع جنازه ، و زيارت برادر مؤمن است .


مؤلف : اين روايت راسيوطي هم در الدر المنثور از ابن جرير ، از انس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و از ابن مردويه ، از ابن عباس از آن جناب نقل كرده .


و در همان كتاب از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : نماز در روز جمعه ، و انتشار در روز شنبه است .


مؤلف : در اين معنا روايات ديگري نيز هست .


باز در آن كتاب است كه عمر بن يزيد از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه


ترجمة الميزان ج : 19ص :466


فرمود : درست مي‏بينيد كه براي برآوردن حوائج سوار مي‏شوم ، با اينكه خداي تعالي قضاي حوائج را تكفل فرموده ، نه براي اين است كه در تكفل خداي تعالي شك دارم ، بلكه دوست دارم خداي تعالي مرا در حال طلب رزق حلال ببيند مگر نشنيده‏اي كه خداي تعالي مي‏فرمايد فاذا قضيت الصلوة فانتشروا في الأرض و ابتغوا من فضل الله تو گمان مي‏كني اگر مردي داخل خانه‏اي شود ، و در آن را به روي خود گل بگيرد ، و پيش خود بگويد : رزق من برايم از بالا فرو مي‏آيد ، آيا اين منطق درست است ؟ هرگز درست نيست ، و چنين شخصي يكي از آن سه نفري است كه دعايشان مستجاب نمي‏شود .


راوي مي‏گويد عرضه داشتم : آن سه طائفه چه كساني هستند ؟ فرمود : مردي كه زنيدارد و مرگ او را از خدا مي‏خواهد ، چنين دعايي مستجاب نيست ، براي اينكه عصمت آن زن به دست او است ، مي‏تواند طلاقش داده آزادش كند .


دوم مردي كه با كسي معامله‏اي كرده ، و يا حقي بر او دارد ، و در هنگام حقدار شدن شاهدي نگرفته ، و آن شخص منكر حق او شده ، و عليه او نفرين مي‏كند ، چنين كسي هم دعايش مستجاب نيست ، براي اينكه به وظيفه خود عمل نكرده .


سوم مردي كه با سرمايه‏اي كه دارد مي‏تواند رزق خود را در آورد ، ولي در خانه مي‏نشيند و به طلب رزق بيرون نمي‏رود ، و از خدا رزق نمي‏خواهد ، تا همه سرمايه را بخورد ، آن وقت دست به دعا برمي‏دارد ، دعاي او هم مستجاب نيست .


و نيز در همان كتاب آمده كه جابر بن عبد الله گفت : كارواني وارد مدينه شد ، در حالي كه ما با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشغول نماز بوديم ، مردم ( نماز را رها كرده ) به سوي آن كاروان رفتند ، و به جز دوازده نفر كه يكي از ايشان من بودم كسي باقي نماند ، و در اين جريان بود كه آيه شريفه و اذا راوا تجارة او لهوا انفضوا اليها ... نازل گرديد .


و از كتاب عوالي اللئالي حكايت شده كه مقاتل بن سليمان گفته : در بيني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در روز جمعه خطبه مي‏خواند ، دحيه كلبي با مال التجارة از شام آمد ، و او هر وقت مي‏آمد در مدينه هيچ كس باقي نمي‏ماند ، همه به سوي او مي‏آمدند ، چون هر وقت مال التجارة مي‏آورد ، تمامي آنچه مردم بدان نيازمند بودند مي‏آورد ، از آرد و گندم و غير آن ، و نيز هر وقت مي‏آمد طبل مي‏زد تا مردم از آمدنش مطلع شوند و از او جنس بخرند


ترجمة الميزان ج : 19ص :467


آن روز كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در خطبه نماز جمعه بود ، دحيه كلبي وارد شهر مدينه شد ، و در آن ايام هنوز اسلام نياورده بود ، مردم آن جناب را بالاي منبر تنها گذاشتند ، و رفتند ، و در مسجد به جز دوازده نفر كسي نماند .


حضرت فرمود : اگر اين دوازده نفر هم مي‏رفتند خداي تعالي از آسمان سنگ بر آنان مي‏باريد ، اينجا بود كه سوره جمعه بر آن حضرت نازل شد .


مؤلف : اين داستان به طرق بسياري هم از طرق شيعه و هم از طرق اهل سنت روايت شده ، و اخبار در عدد باقي ماندگان در مسجد از هفت تا چهل نفر اختلاف دارد .


و نيز در مجمع البيان است كه جمله انفضوا به معناي اين است كه مردم متفرق شدند .


و از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : به معناي منصرف شدند است .


يعني مردم به سوي تجارت منصرف شده ، و تو را سر پا بالاي منبر تنها گذاشتند .


جابر بن سمرة مي‏گويد : من هيچگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نديدم كه نشسته خطبه بخواند ، پس اگر كسي برايت حديث كرد كه آن جناب نشسته خطبه خوانده دروغ گفته است .


مؤلف : اين معنا در رواياتي ديگر نيز آمده .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه از طاووس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ابو بكر و عمر و عثمان همگي ايستاده خطبه مي‏خواندند ، و اولين كسي كه بالاي منبر نشست ، معاوية بن ابي سفيانبود.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :