امروز:
سه شنبه 25 مهر 1396
بازدید :
884
ترجمه الميزان: سوره منافقون آيات 11 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :468


( 63 )سوره منافقون مدني است و يازده آيه دارد ( 11)


سورة المنافقون‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِذَا جَاءَك الْمُنَفِقُونَ قَالُوا نَشهَدُ إِنَّك لَرَسولُ اللَّهِوَ اللَّهُ يَعْلَمُ إِنَّك لَرَسولُهُ وَ اللَّهُ يَشهَدُ إِنَّ الْمُنَفِقِينَ لَكَذِبُونَ‏(1) اتخَذُوا أَيْمَنهُمْ جُنَّةً فَصدُّوا عَن سبِيلِ اللَّهِإِنهُمْ ساءَ مَا كانُوا يَعْمَلُونَ‏(2) ذَلِك بِأَنهُمْ ءَامَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطبِعَ عَلي قُلُوبهِمْ فَهُمْ لا يَفْقَهُونَ‏(3) × وَ إِذَا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُك أَجْسامُهُمْوَ إِن يَقُولُوا تَسمَعْ لِقَوْلهِِمْكَأَنهُمْ خُشبٌ مُّسنَّدَةٌيحْسبُونَ كلَّ صيْحَةٍ عَلَيهِمْهُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْقَتَلَهُمُ اللَّهُأَني يُؤْفَكُونَ‏(4) وَ إِذَا قِيلَ لهَُمْ تَعَالَوْا يَستَغْفِرْ لَكُمْ رَسولُ اللَّهِ لَوَّوْا رُءُوسهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصدُّونَ وَ هُم مُّستَكْبرُونَ‏(5) سوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَستَغْفَرْت لَهُمْ أَمْ لَمْ تَستَغْفِرْ لهَُمْ لَن يَغْفِرَ اللَّهُ لهَُمْإِنَّ اللَّهَ لا يهْدِي الْقَوْمَ الْفَسِقِينَ‏(6) هُمُ الَّذِينَ يَقُولُونَ لا تُنفِقُوا عَلي مَنْ عِندَ رَسولِ اللَّهِ حَتي يَنفَضواوَ للَّهِ خَزَائنُ السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ لَكِنَّ الْمُنَفِقِينَ لا يَفْقَهُونَ‏(7) يَقُولُونَ لَئن رَّجَعْنَا إِلي الْمَدِينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الأَعَزُّ مِنهَا الأَذَلَّوَ للَّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنِينَ وَ لَكِنَّ الْمُنَفِقِينَ لا يَعْلَمُونَ‏(8)


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان .


اي رسول ما چون منافقان ( رياكار ) نزد تو آمده گفتند كه ما به يقين و حقيقت گواهي مي‏دهيم كه تو رسول خدايي ( فريب مخور)خدا مي‏داند كه تو رسول اويي .


و خدا گواهي


ترجمة الميزان ج : 19ص :469


مي‏دهد كه منافقان ( سخن به مكر و خدعه و ) دروغ مي‏گويند ( 1) .


قسم‏هاي ( دروغ ) خود را سپر جان خويش ( و مايه فريب مردم ) قرار داده‏اند تا بدينوسيله راه خدا را ( بروي خلق ) ببندند ( بدانيد اي اهل ايمان ) كه آنچه مي‏كنند بسيار بد مي‏كنند ( 2) .


براي آن ( نفاق و دروغ ) كه آنها ( بر زبان ) ايمان آوردند و سپس ( بدل ) كافر شدند خدا هم مهر ( قهر و ظلمت ) بر دلهايشان نهاد تا هيچ ( از حقايق ايمان ) درك نكنند ( 3) .


اي رسول تو چون ( از برون ) كالبد جسماني آن منافقان را مشاهده كني ( به آراستگي ظاهر ) تو را به شگفت آرند و اگر سخن گويند ( بس چرب زبانند ) به سخنهايشان گوش فرا خواهي داد ( ولي از درون ) گويي كه چوبي خشك بر ديوارند ( و هيچ ايمان و معرفت ندارند و چون در باطن نادرست و بدانديشند ) هر صدائي بشنوند بر زبان خويش پندارند .


اي رسول ( بدانكه ) دشمنان ( دين و ايمان ) به حقيقت اينان هستند از ايشان برحذر باش ، خدايشان بكشد چقدر ( به مكر و دروغ ) از حق باز مي‏گردند ( 4) .


و هرگاه به آنها گويند بياييد تا رسول خدا براي شما از حق آمرزش طلبد سر بپيچند و بنگري كه با تكبر و نخوت روي مي‏گردانند ( 5 ) .


اي رسول تو از خدا براي آنان آمرزش بخواهي يا نخواهي به حالشان يكسان است ، خدا هرگز آنها را نمي‏بخشد كه همانا قوم نابكار فاسق را خدا هيچ وقت ( به راه سعادت ) هدايت نخواهد كرد ( 6) .


اينها همان مردم بدخواهند كه مي‏گويند بر اصحاب رسول انفاق مال مكنيد تا از گردش پراكنده شوند در صورتي كه خدا را گنجهاي زمين و آسمانها است لكن منافقان درك آن نمي‏كنند ( 7) .


آنها ( پنهاني ) مي‏گويند اگر به مدينه مراجعت كرديم البته بايد ( يهوديان ) اربابان عزت و ثروت مسلمانان ذليل را از شهر بيرون كنند و حال آنكه عزت مخصوص خدا و رسول و اهل ايمان است و ليكن منافقان از اين معني آگاه نيستند ( 8 ) .


بيان آيات


اين سوره وضع منافقين را توصيف مي‏كند ، و آنان را به شدت عداوت با مسلمين متهم ساخته ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد ، تا از خطر آنان برحذر باشد ، و مؤمنين را نصيحت مي‏كند به اينكه از كارهايي كه سرانجامش نفاق است بپرهيزند ، تا به هلاكت نفاق دچار نگردند ، و كارشان به آتش دوزخ منجر نشود .


اين سوره در مدينه نازل شده است .


اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله و الله يعلم انك لرسوله و الله


ترجمة الميزان ج : 19ص :470


يشهد ان المنافقين لكاذبون كلمه منافق اسم فاعل از باب مفاعله از ماده نفاق است ، كه در عرف قرآن به معناي اظهار ايمان و پنهان داشتن كفر باطني است .


و كلمه كذب به معناي دروغ است كه ضد راستي است .


و حقيقتش عبارت است از اينكه خبري كه گوينده مي‏دهد با خارج مطابقت نداشته باشد ، پس صدق و كذب وصف خبر است .


ولي چه بسا مطابقت در صدق و مخالفت در كذب به حسب اعتقاد خبر دهنده را هم صدق و كذب مي‏نامند ، در نتيجه خبري كه بر حسب اعتقاد خبر دهنده مطابق با واقع باشد ، صدق مي‏نامند ، هر چند كه در واقع مطابق نباشد ، و مخالفت خبر به حسب اعتقاد خبر دهنده را دروغ مي‏نامند ، هر چند كه در واقع مخالف نباشد .


نوع اول را صدق و كذب خبري ، و نوع دوم را صدق و كذب مخبري مي‏گويند .


پس اينكه فرمود : اذا جاءك المنافقون قالوا نشهد انك لرسول الله حكايت اظهار ايمان منافقين است كه گفتند شهادت مي‏دهيم كه تو حتما رسول خدايي ، چون اين گفتار ايمان به حقانيت دين است كه وقتي باز شود ايمان به حقانيت هر دستوري است كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آورده ، و ايمان به وحدانيت خداي تعالي و به معاد است ، و اين همان ايمان كامل است .


و اينكه فرمود : و الله يعلم انك لرسوله تثبيتي است از خداي تعالي نسبت به رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


و اينكه با وجود وحي قرآن و مخاطبت قرآن با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه كافي در تثبيت رسالت آن جناب بود و مع ذلك به اين تثبيت تصريح كرد ، براي اين است كه قرينه‏اي صريح بر كاذب بودن منافقين باشد ، از اين جهت كه بدانچه مي‏گويند معتقد نيستند ، هر چند كه گفتارشان يعني رسالت آن جناب صادق است ، پس منافقين در گفتارشان كاذبند به كذب مخبري ، نه به كذب خبري ، پس جمله و الله يشهد ان المنافقين لكاذبون منظورش كذب مخبري است نه كذب خبري .


اتخذوا ايمانهم جنة فصدوا عن سبيل الله ... كلمه ايمان - به فتح همزه - جمع يمين است و به معناي سوگند مي‏باشد .


و كلمه جنة - به ضمه جيم - به معناي سپر است ، و منظور از سپر معناي مجازي آن است ، يعني هر چيزي كه انسان با آن حفظ شود .


و كلمه صد - به تشديد دال - هم به معناي جلوگيري مي‏آيد ، و هم به معناي اعراض ، و بنا بر معناي دوم مراد اين است كه منافقين از راه خدا - كه همان دين باشد - اعراض نمودند .


و گاهي هم به معناي برگرداندن مي‏آيد .


و بنا بر


ترجمة الميزان ج : 19ص :471


اين ، مراد از جمله مورد بحث اين مي‏شود كه : منافقين عامه مردم را از راه دين برگرداندند ، در حالي كه خود را در پشت سپر سوگندهاي دروغينشان حفظ كردند .


و معناي آيه اين مي‏شود كه : منافقين سوگندهاي دروغين خود را وقايه و سپر خود قرار داده ، از راه خدا و دين او اعراض نمودند ، و يا به مقداري كه توانستند امور را فاسد و وارونه ساختند ، و بدين وسيله مردم را از دين خدا برگرداندند .


و جمله انهم ساء ما كانوا يعملون تقبيح اعمال منافقين است ، اعمالي كه به طور استمرار - يعني از روزي كه دچار نفاق شدند تا روز نزول سوره - مرتكب شده بودند .


ذلك بانهم امنوا ثم كفروا فطبع علي قلوبهم فهم لا يفقهون اشاره با كلمه ذلك - به طوري كه گفته‏اند - به زشتي اعمال ايشان است .


بعضي هم گفته‏اند اشاره به همه مطالب قبل است ، يعني دروغگويي ، و سپر قرار دادن سوگند دروغ ، و برگرداندن مردم از راه خدا ، و اعمال زشت منافقين .


و منظور از اينكه فرمود ايمان آوردند همان شهادت زباني به يگانگي خدا و رسالت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)است ، كه سپس در باطن دل از ايمان به خدا كافر شدند ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : و اذا لقوا الذين امنوا قالوا امنا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن .


البته بعيد هم نيست كه در بين منافقين كساني بوده باشند كه ايمان اولشان حقيقي و جدي بوده ، ولي بعدا از دين برگشته باشند ، و اين ارتداد خود را از مؤمنين پنهان نموده ، در باطن به منافقين پيوسته باشند ، و مثل آنان منتظر گرفتاري رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مؤمنين شده باشند ، همچنان كه از آيات سوره توبه نظير آيه زير همين معنا به نظر مي‏رسد : فاعقبهم نفاقا في قلوبهم الي يوم يلقونه بما اخلفوا الله ما وعدوه و نيز در آيه زير از منافقيني كه از همان آغاز ، ايمان در دلهايشان داخل نشده تعبير كرده به اينكه و كفروا بعد اسلامهم .


بنا بر اين ، پس ظاهر چنين به نظر مي‏رسد كه منظور از جمله امنوا ثم كفروا اظهار


ترجمة الميزان ج : 19ص :472


شهادتين باشد ، اعم از اينكه از صميم قلب و ايمان دروني باشد ، و يا تنها گفتار بدون ايمان دروني ، و كافر شدنشان بدين جهت بوده باشد كه اعمالي نظير استهزاء به دين خدا ، و يا رد بعضي از احكام آن مرتكب شده باشند ، و نتيجه‏اش خروج ايمان - اگر واقعا ايمان داشته‏اند - از دلهايشان بوده .


و جمله فطبع علي قلوبهم فهم لا يفقهون نتيجه‏گيري عدم فهم منافقين است از مهري كه به دلهايشان خورده ، و اين نتيجه‏گيري بر آن دلالت دارد كه طبع و مهر به دل خوردن باعث مي‏شود ديگر دل آدمي حق را نپذيرد ، پس چنين دلي براي هميشه مايوس از ايمان و محروم از حق است .


حال ببينيم مهر به دل خوردن يعني چه ؟ يعني همين كه دل به حالتي در آيد كه ديگر پذيراي حق نباشد ، و حق را پيروي نكند ، پس چنين دلي قهرا تابع هواي نفس مي‏شود ، همچنان كه در جاي ديگر فرموده : طبع الله علي قلوبهم و اتبعوا اهواءهم و نيز نتيجه ديگرش اين است كه حق را نفهمد و نشنود ، و به آن علم و يقين پيدا نكند ، همچنان كه فرموده : و طبع علي قلوبهم فهم لا يفقهون و نيز فرموده : و نطبع علي قلوبهم فهم لا يسمعون ، و نيز فرموده : و طبع الله علي قلوبهم فهم لا يعلمون و به هر حال بايد دانست كه خداي تعالي ابتداء مهر بر دل كسي نمي‏زند ، بلكه اگر چنين مي‏كند به عنوان مجازات است ، چون مهر بر دل زدن گمراه كردن است ، و اضلال جز بر اساس مجازات به خداي تعالي منسوب نمي‏شود ، كه اين معنا مكرر در اين تفسير بيان شد .


و اذا رايتهم تعجبك اجسامهم و ان يقولوا تسمع لقولهم ... ظاهرا خطاب و چون ايشان را ببيني و سخنان ايشان را مي‏شنوي ، خطاب به شخص معيني نيست ، بلكه خطابي است عمومي به هر كس كه ايشان را ببيند ، و سخنان ايشان را بشنود ، چون منافقين همواره سعي دارند ظاهر خود را بيارايند ، و فصيح و بليغ سخن بگويند .


پس تنها رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مورد خطاب نيست .


و منظور اين است كه بفهماند منافقين چنين وضعي به خود مي‏گيرند : ظاهري فريبنده ، و بدني آراسته دارند به طوري كه هر كس به آنان برخورد كند از ظاهرشان خوشش مي‏آيد ، و از سخنان شمرده و


ترجمة الميزان ج : 19ص :473


فصيح و بجاي آنان لذت مي‏برد ، و دوست مي‏دارد به آن گوش فرا دهد ، از بس كه شيرين سخن مي‏گويند و گفتارشان نظمي فريبنده دارد .


كانهم خشب مسندة - در اين جمله منافقين را به حسب باطني كه دارند مذمت مي‏كند .


و كلمه خشب - به ضمه خاء و شين - جمع كلمه خشبة است ، كه به معناي چوب است .


و مصدر تسنيد كه كلمه مسندة اسم مفعول آن مصدر است ، به معناي آن است كه چيزي را طوري نصب كني كه بر چيز ديگري نظير ديوار و مثل آن تكيه داشته باشد .


جمله مورد بحث در مقام مذمت منافقين ، و متمم جمله سابق است ، مي‏خواهد بفرمايد : منافقيني كه اجسامي زيبا و فريبنده و سخناني جاذب و شيرين دارند ، به خاطر نداشتن باطني مطابق ظاهر ، در مثل مانند چوبي مي‏مانند كه به چيزي تكيه داشته باشد و اشباحي بدون روحند ، همان طور كه آن چوب نه خيري دارد ، و نه فائده بر آن مترتب مي‏شود ، اينان نيز همين طورند چون فهم ندارند .


يحسبون كل صيحة عليهم - اين جمله مذمت ديگري است از ايشان ، مي‏فرمايد منافقين از آنجا كه در ضمير خود كفر پنهان دارند ، و آن را از مؤمنين پوشيده مي‏دارند ، عمري رابا ترس و دلهره و وحشت بسر مي‏برند كه مبادا مردم بر باطنشان پي ببرند ، به همين جهت هر صيحه‏اي كه مي‏شنوند خيال مي‏كنند عليه ايشان است ، و مقصود صاحب صيحه ايشان است .


هم العدو فاحذرهم - يعني ايشان در عداوت با شما مسلمانان به حد كاملند ، براي اينكه بدترين دشمن انسان آن كسي است كه واقعا دشمن باشد ، و آدمي او را دوست خود بپندارد .


قاتلهم الله اني يؤفكون - اين جمله نفريني است بر منافقين به قتل ، كه شديدترين شدائد دنيا است .


و اي بسا اگر نفرمود قتلهم الله - خدا آنان را بكشد و باب مفاعله را بكار برد ، براي همين افاده شدت بوده است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از مقاتله در اين آيه طرد و دور كردن از رحمت است .


بعضي ديگر گفته‏اند : عبارت مورد بحث نفرين نيست ، بلكه جمله‏اي است خبري مي‏خواهد بفرمايد : منافقين مشمول لعنت و طرد هستند ، و اين مشموليت براي آنان مقرر و ثابت است .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين كلمه به منظور برانگيختن تعجب در شنونده به كار مي‏رود ، مثلا مي‏گويند قاتله الله ما أشعره - فلاني چه شاعر زبردستي است .


ولي آنچه از


ترجمة الميزان ج : 19ص :474


سياق به دست مي‏آيد ، همان وجهي است كه ما بيان كرديم .


اني يؤفكون - اين جمله براي انگيختن تعجب شنونده است ، مي‏فرمايد : چگونه از حق روي برمي‏گردانند ؟ بعضي هم گفته‏اند : صرف توبيخ و سركوب كردن است ، و جنبه استفهام ندارد .


و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤسهم ... كلمه تلوية كه مصدر فعل لووا مي‏باشد ، مصدر باب تفعيل از ماده لوي و مصدر ثلاثي مجردش لي است ، كه به معناي ميل و انحراف است .


و معناي عبارت اين است كه : وقتي به منافقين گفته مي‏شود بياييد تا رسول الله براي شما از خدا طلب آمرزش كند - اين پيشنهاد وقتي به آنان داده مي‏شده كه فسقي يا خيانتي مرتكب مي‏شدند و مردم از آن با خبر مي‏گشتند - از روي اعراض و استكبار سرهاي خود را بر مي‏گردانند و تو آنان را مي‏بيني كه از پيشنهاد كننده روي گردانيده ، از اجابت او استكبار مي‏ورزند .


سواء عليهم استغفرت لهم ام لم تستغفر لهم لن يغفر الله لهم ... يعني چه براي ايشان استغفار بكني و چه نكني ، برايشان يكسان است .


و يكساني كنايه از اين است كه فائده‏اي بر اين كار مترتب نمي‏شود .


پس معناي آيه اين است كه : استغفار تو سودي به حالشان ندارد .


ان الله لا يهدي القوم الفاسقين - اين جمله مضمون آيه را تعليل نموده ، مي‏فهماند : اگر گفتيم خدا هرگز ايشان را نمي‏آمرزد علتش اين است كه آمرزش ، خود نوعي هدايت به سوي سعادت و بهشت است ، و منافقين فاسقند ، و از زي عبوديت خدا خارجند ، چون در نهان خود كفر پنهان كرده‏اند ، و خدا بر دلهايشان مهر زده ، و هرگز مردم فاسق را هدايت نمي‏كند .


هم الذين يقولون لا تنفقوا علي من عند رسول الله حتي ينفضوا ... كلمه ينفضوا مضارعي است كه از مصدر انفضاض گرفته شده ، و انفضاض به معناي متفرق شدن است ، و معناي آيه اين است كه : منافقين همان كساني هستند كه مي‏گويند مال خودتان را بر مؤمنين فقير كه همواره دور رسول الله را گرفته‏اند انفاق نكنيد ، چون آنها دور او را گرفته‏اند تا ياريش كنند ، و اوامرش را انفاذ ، و هدفهايش را به كرسي بنشانند ، و وقتي شما به آنها كمك نكرديد از دور او متفرق مي‏شوند و او ديگر نمي‏تواند بر ما


ترجمة الميزان ج : 19ص :475


حكومت كند .


و لله خزائن السموات و الأرض - اين جمله پاسخ از گفته‏هاي منافقين است كه گفتند لا تنفقوا .


مي‏فرمايد : دين ، دين خدا است و خدا براي پيشبرد دين خود احتياج به كمك منافقان ندارد .


او كسي است كه تمامي خزينه‏هاي آسمان و زمين را مالك است ، از آن هر چه را بخواهد و به هر كس بخواهد انفاق مي‏كند .


پس اگر بخواهد مي‏تواند مؤمنين فقير را غني كند ، اما او همواره براي مؤمنين آن سرنوشتي را مي‏خواهد كه صالح باشد ، مثلا آنان را با فقر امتحان مي‏كند و يا با صبر به عبادت خود وامي‏دارد ، تا پاداشي كريمشان داده ، به سوي صراط مستقيم هدايتشان كند ، ولي منافقان اين را نمي‏فهمند .


اين است معناي و ليكن منافقين نمي‏فهمند يعني وجه حكمت اين را نمي‏دانند .


ولي بعضي احتمال داده‏اند كه معناي آيه اين باشد كه : منافقين نمي‏دانند خزائن عالم به دست خدا است ، و او رازق همه است ، و غير او رازقي نيست ، پس اگر بخواهد مي‏تواند فقراء را غني سازد ليكن منافقين پنداشته‏اند غني و فقر به دست اسباب است ، در نتيجه اگر به مؤمنين فقير انفاق نكنند مؤمنين ، رزقي پيدا نخواهند كرد .


يقولون لئن رجعنا الي المدينة ليخرجن الاعز منها الاذل و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين و لكن المنافقين لا يعلمون گوينده اين سخن و همچنين سخني كه آيه قبل حكايتش كرد ، عبد الله بن ابي بن سلول بود .


و اگر نگفت من وقتي به مدينه برگشتم چنين و چنان مي‏كنم و گفت ما چنين و چنان مي‏كنيم براي اين بوده كههمفكران خود را كه مي‏داند از گفته او خوشحال مي‏شوند با خود شريك سازد .


و منظورش از آنكه عزيزتر است خودش است ، و از آنكه ذليل‏تر است رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏خواسته با اين سخن خود ، رسول خدا را تهديد كند به اينكه بعد از مراجعت به مدينه آن جناب را از مدينه خارج خواهد كرد .


ولي منافقين نمي‏دانند كه عزت تنها خاص خدا و رسولش و مؤمنين است ، در نتيجه براي غير نامبردگان چيزي به جز ذلت نمي‏ماند ، و يك چيز ديگر هم بار منافقين كرد ، و آن ناداني است ، پس منافقين به جز ذلت و جهل چيزي ندارند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :476


بحث روايتي


در مجمع البيان مي‏گويد : اين آيات در باره عبد الله بن أبي منافق و همفكرانش نازل شده ، و جريان از اين قرار بود كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خبر دادند قبيله بني المصطلق براي جنگ با آن جناب لشكر جمع مي‏كنند ، و رهبرشان حارث بن ابي ضرار پدر زن خود آن حضرت ، يعني پدر جويريه ، است .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چون اين را بشنيد با لشكر به طرفشان حركت كرد ، و در يكي از مزرعه‏هاي بني المصطلق كه به آن مريسيع مي‏گفتند ، و بين درياي سرخ و سرزمين قديد قرار داشت با آنان برخورد نمود ، دو لشكر به هم افتادند و به قتال پرداختند .


لشكر بني المصطلق شكست خورد ، و پا به فرار گذاشت ، و جمعي از ايشان كشته شدند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اموال و زن و فرزندشان را به مدينه آورد .


در همين بيني كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر كنار آن آب لشكرگاه كرده بود ، ناگهان آبرسان انصار از يك طرف ، و اجير عمر بن خطاب كه نگهبان اسب او و مردي از بني غفار بود از طرف ديگر كنار چاه آمدند تا آب بكشند .


سنان جهني آبرسان انصار و جهجاه بن سعيد غلام عمر ( به خاطر اينكه دلوشان به هم پيچيد ) به جان هم افتادند ، جهني فرياد زد اي گروه انصار ، و جهجاه غفاري فرياد برآورد اي گروه مهاجر ( كمك كمك ) .


مردي از مهاجرين به نام جعال كه بسيار تهي دست بود به كمك جهجاه شتافت ( و آن دو را از هم جدا كرد) .


جريان به گوش عبد الله بن أبي رسيد ، به جعال گفت : اي بي‏حياي هتاك چرا چنين كردي ؟ او گفت چرا بايد نمي‏كردم ، سر و صدا بالا گرفت تا كار به خشونت كشيد ، عبد الله گفت : به آن كسي كه بايد به احترام او سوگند خورد ، چنان گرفتارت بكنم كه ديگر ، هوس چنين هتاكي را نكني .


عبد الله بن ابي در حالي كه خشم كرده بود به خويشاونداني كه نزدش بودند - كه از آن جمله زيد بن ارقم بود - گفت : مهاجرين از دياري ديگر به شهر ما آمده‏اند ، حالا مي‏خواهند ما را از شهرمان بيرون نموده با ما در شهر خودمان زورآزمايي مي‏كنند ، به خدا سوگند مثل ما و


ترجمة الميزان ج : 19ص :477


ايشان همان مثلي است كه آن شخص گفت : سمن كلبك ياكلك - سگت را چاق كن تا خودت را هم بخورد .


آگاه باشيد به خدا اگر به مدينه برگشتيم تكليفمان را يكسره خواهيم كرد ، آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را بيرون خواهد نمود ، و منظورش از كلمه عزيزتر خودش ، و از كلمه ذليل‏تر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود .


سپس رو به حاضران كرد ، و گفت : اين كاري است كه شما خود بر سر خود آورديد ، مهاجرين را در شهر خود جاي داديد ، و اموالتان را با ايشان تقسيم كرديد ، امروز مزدش را به شما مي‏دهند ، به خدا اگر پس مانده غذايتان را به جعال‏ها نمي‏داديد ، امروز سوار گردنتان نمي‏شدند ، و گرسنگي مجبورشان مي‏كرد از شهر شما خارج گشته به عشاير و دوستان خود ملحق شوند .


در ميان حاضران از قبيله عبد الله ، جوان نورسي بود به نام زيد بن ارقم وقتي او اين سخنان را شنيد گفت : به خدا سوگند ذليل و بي‏كس و كار تويي كه حتي قومت هم دل خوشي از تو ندارند ، و محمد هم از ناحيه خداي رحمان عزيز است ، و هم همه مسلمانان دوستش دارند ، به خدا بعد از اين سخنان كه از تو شنيدم تو را دوست نخواهم داشت .


عبد الله گفت : ساكت شو كودكي كه از همه كودكان بازيگوش‏تر بودي .


زيد بن ارقم بعد از خاتمه جنگ نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت ، و جريان را براي آن جناب نقل كرد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حال كوچ كردن بود ، شخصي را فرستاد تا عبد الله را حاضر كرد ، فرمود : اي عبد الله اين خبرها چيست كه از ناحيه تو به من مي‏رسد ؟ گفت به خدايي كه كتاب بر تو نازل كرده هيچ يك از اين حرفها را من نزده‏ام ، و زيد به شما دروغ گفته .


حاضرين از انصار عرضه داشتند : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او ريش سفيد ما و بزرگ ما است ، شما سخنان يك جوان از جوانان انصار را در باره او نپذير ، ممكن است اين جوان اشتباه ملتفت شده باشد ، و سخنان عبد الله را نفهميده باشد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عبد الله را معذور داشت ، و زيد از هر طرف از ناحيه انصار مورد ملامت قرار گرفت .


رسولخدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از ظهر مختصري قيلوله و استراحت كرد و سپس دستور حركت داد .


اسيد بن حضير به خدمتش آمد ، و آن جناب را به نبوت تحيت داد ، ( يعني گفت السلام عليك يا نبي الله ) ، سپس گفت : يا رسول الله ! شما در ساعتي حركت كردي كه هيچ وقت در آن ساعت حركت نمي‏كردي ؟ فرمود : مگر نشنيدي رفيقتان چه گفته ؟


ترجمة الميزان ج : 19ص :478


او پنداشته اگر به مدينه برگردد عزيزتر ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد .


اسيد عرضه داشت : يا رسول الله تو اگر بخواهي او را بيرون خواهي كرد ، براي اينكه او به خداسوگند ذليل است و تو عزيزي .


آنگاه اضافه كرد : يا رسول الله ! با او مدارا كن ، چون به خدا سوگند خدا تو را وقتي گسيل داشت كه قوم و قبيله اين مرد داشتند مقدمات پادشاهي او را فراهم مي‏كردند ، تا تاج سلطنت بر سرش بگذارند ، و او امروز ملك و سلطنت خود را در دست تو مي‏بيند .


پسر عبد الله بن ابي - كه او نيز نامش عبد الله بود - از ماجراي پدرش با خبر شد ، نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، و عرضه داشت : يا رسول الله ! شنيده‏ام مي‏خواهي پدرم را به قتل برساني ، اگر چنين تصميمي داري دستور بده من سر او رابرايت بياورم ، چون به خدا سوگند خزرج اطلاع دارد كه من تا چه اندازه نسبت به پدرم احسان مي‏كنم ، و در خزرج هيچ كس به قدر من احترام پدر را رعايت نمي‏كند ، و من ترس اين را دارم كه غير مرا مامور اين كار بكني ، و بعد از كشته شدن پدرم ، نفسم كينه‏توزي كند ، و اجازه ندهد قاتل پدرم را زنده ببينم كه در بين مردم رفت و آمد كند ، و در آخر وادارم كند او را كه يك مرد مسلمان با ايمان است به انتقام پدرم كه مردي كافر است بكشم ، و در نتيجه اهل دوزخ شوم .


حضرت فرمود : نه ، برو و همچنان با پدرت مدارا كن ، و مادام كه با ما است با او نيكو معامله نما .


مي‏گويند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آن روز تا غروب و شب را هم تا صبح لشكر را به پيش راند ، تا آفتاب طلوع كرد و حتي تا گرماي آفتاب استراحت نداد ، آنگاه مردم را پياده كرد ، و مردم آن قدر خسته بودند كه روي خاك افتادند ، و به خواب رفتند ، و آن جناب اين كار را نكرد مگر براي اينكه مردم مجال گفتگو در باره عبد الله بن ابي را نداشته باشند .


آنگاه مردم را حركت داد تا به چاهي در حجاز رسيد ، چاهي كه كمي بالاتر از بقيع قرار داشت ، و نامش بقعاء بود .


در آنجا بادي سخت وزيد ، و مردم بسيار ناراحت و حتي دچار وحشت شدند ، و ناقه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در آن شب گم شد .


حضرت فرمود : منافقي عظيم امروز در مدينه مرد ، بعضي از حضار پرسيدند : منافق عظيم چه كسي بوده ؟ فرمود : رفاعة .


مردي از منافقين گفت : چگونه دعوي مي‏كند كه من علم غيب دارم ، آن وقت نمي‏داند شترش كجا است ؟ آن كسي كه به وحي برايش خبر مي‏آورد چرا به او نمي‏گويد شتر كجا است ؟ در همان موقع جبرئيل نزد آن جناب آمد ، و گفتار آن منافق را و نيز محل شتر را به وي اطلاع داد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هردو خبر را به اصحابش اطلاع داد ، و فرمود : من ادعا نمي‏كنم كه علم به غيب دارم ، من غيب نمي‏دانم ، و ليكن خداي


ترجمة الميزان ج : 19ص :479


تعالي به من خبر داد كه آن منافق چه گفت ، و شترم كجا است .


شتر من در دره است .


اصحاب رفتند و شتر را در همانجا كه فرموده بود يافته با خود آوردند ، و آن منافق هم ايمان آورد .


و همين كه لشگر به مدينه برگشت ديدند رفاعة بن زيد در تابوت است ، و او فردي از قبيله بني قينقاع ، و از بزرگان يهود بود كه در همان روز مرده بود .


زيد بن ارقم مي‏گويد : بعد از آنكه رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه رسيد من از شدت اندوه و شرم خانه‏نشين شدم ، تا آنكه سوره منافقون در تصديق زيد ، و تكذيب عبد الله بن ابي نازل شد .


آنگاه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گوش زيد را گرفته او را از خانه‏اش بيرون آورد ، و فرمود : اي پسر ! زبانت راست گفت ، و گوشت درست شنيده بود ، و دلت درست فهميده بود ، و خداي تعالي در تصديق آنچه گفتي قرآني نازل كرد .


عبد الله بن ابي در آن موقع در نزديكي‏هاي مدينه بود ، و هنوز داخل مدينه نشده بود ، همين كه خواست وارد شود ، پسرش عبد الله بن عبد الله بنابي سر راه پدر آمد ، و شتر خود را در وسط جاده خوابانيد ، و از ورود پدرش جلوگيري كرد ، و به پدر گفت : واي بر تو اين چه كاري بود كه كردي ؟ و به پدر خود گفت : به خدا سوگند جز با اذن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمي‏تواني و نمي‏گذارم داخل مدينه شوي ، تا بفهمي عزيزتر كيست ، و ذليل‏تر چه كسي است .


عبد الله شكايت خود از پسرش را به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيام داد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شخصي را فرستاد تا به پسر او بگويد مزاحم پدرش نشود .


پسر گفت : حالا كه دستور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيده كاري به كارت ندارم .


عبد الله بن ابي داخل مدينه شد ، و چند روزي بيش نگذشت كه بيمار شد و مرد .


وقتي سوره منافقون نازل شد ، و دروغ عبد الله برملا گشت ، مردم به اطلاعش رساندند كه چند آيه شديد اللحن در باره‏ات نازل شده ، مقتضي است نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روي تا آن جناب برايت استغفار كند ، عبد الله در پاسخ سري تكان داد ، و گفت : به من گفتيد به او ايمان آورم ، آوردم .


تكليف كرديد زكات مالم را بدهم دادم ، ديگر چيزي نمانده كه بگوييد برايش سجده هم بكنم .


و درهمين سر تكان دادنش اين آيه نازل شد كه : و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤسهم ... لا يعلمون .


مؤلف : جزئيات اين داستان كه در اين حديث آمده از چند روايت مختلف گرفته


ترجمة الميزان ج : 19ص :480


شده كه از زيد بن ارقم و ابن عباس و عكرمة ، و محمد بن سيرين ، و ابن اسحاق ، و ديگران نقل شده ، و مضمون آنها در يكديگر داخل شده است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه اذا جاءك المنافقون ... ، آمده كه اين آيات در جنگ مريسيع كه جنگ با بني المصطلق بود ، و در سال پنجم هجرت اتفاق افتاد نازل شده .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خودش در اين جنگ شركت كرد و در مراجعت كنار چاهي كم آب فرود آمد .


انس بن سيار ، همپيمان انصار و جهجاه بن سعيد غفاري اجير عمر بن خطاب در كنار چاه به هم برخوردند ، و هر دو دلو در چاه انداخته تا آب بكشند ، دلوها در چاه به هم پيچيد .


سيار گفت : دلو من ، جهجاه هم گفت دلو من .


و همين باعث درگيري بين آن دو شد ، جهجاه به صورت سيار سيلي زد ، و خون از روي او جاري شد .


سيار قبيله خزرج را و جهجاه قريش را به كمك طلبيد ، هر دو گروه سلاح برگرفتند ، و چيزي نمانده بود كه فتنه‏اي به پا شود .


عبد الله بن أبي سر و صدا را شنيد ، پرسيد : چه خبر شده ؟ جريان را برايش گفتند ، و او سخت در خشم شد ، و گفت : من از اول نمي‏خواستم اين مسير را بروم ، و من امروز خوارترين مردم عرب هستم ، و من هيچ پيش‏بيني نمي‏كردم كه زنده بمانم و چنين سخناني بشنوم ، و نتوانم كاري بكنم ، و وضع را به دلخواه خود تغيير دهم .


آنگاه رو كرد به اطرافيان خود و گفت : اين كاري است كه شما كرديد ، اينها را در منازل خود جاي داديد ، و مال خود را با آنان تقسيم نموديد ، و با جان خود جانشان را از خطر حفظ كرديد ، و گردنهاي خود را آماده شمشير ساخته ، زنان خود را بيوه و فرزندان را يتيم كرديد ( اينهم مزدي است كه دريافت مي‏داريد ) ، آن هم از مردمي كه اگر شما بيرونشان كرده بوديد وبال گردن مردمي ديگر مي‏شدند .


آنگاه گفت : اگر به مدينه برگرديم ، آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را بيرون خواهد كرد .


يكي از حضار در آن مجلس زيد بن ارقم بود كه تازه داشت به حد بلوغ مي‏رسيد ، و آن روز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در هنگام گرماي ظهر در سايه درختي با جمعي از اصحاب مهاجر و انصارش نشسته بود ، زيد از راه رسيد ، و سخنان عبد الله بن ابي را به رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گزارش داد .


حضرت فرمود : اي پسر ! شايد اشتباه شنيده باشي .


عرضه داشت : به خدا سوگند اشتباه نكرده‏ام .


فرمود : شايد از او خشمگين باشي .


عرضه داشت : به خدا قسم هيچ دشمني با او ندارم .


فرمود : ممكن است خواسته سر بسرت بگذارد ؟ عرضه داشت : نه به خدا سوگند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :481


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به غلامش شقران فرمود : مركب را زين ، و آماده حركت كن ، و فورا سوار شد .


مردم به يكديگر خبر دادند ولي كسي باور نمي‏كرد كه در آن گرماي ظهر حركت كرده باشد ، ولي بالأخره سوار شدند ، و سعد بن عباده خود را به آن جناب رسانيده ، عرضه داشت : السلام عليك يا رسول الله و رحمة الله و بركاته .


حضرت فرمود : و عليك السلام .


عرضه داشت : شما هيچ وقت در گرماي ظهر حركت نمي‏كرديد .


فرمود : مگر سخنان رفيقتان را نشنيده‏اي ؟ پرسيد : كدام رفيق يا رسول الله ؟ ما به غير تو رفيقي نداريم ؟ فرمود : عبد الله بن ابي ، او پيش بيني كرده كه اگر به مدينه برگردد آن كس كه عزيزتر است ذليل‏تر را از شهر بيرون كند .


سعد عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تو و اصحابت عزيزتر و او و اصحابش ذليل‏ترند .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن روز را تا به آخر به حركت ادامه داد ، و با أحدي سخن نگفت ، قبيله خزرج نزد عبد الله بن ابي آمدند ، و او را ملامت كردند .


عبد الله قسم خورد كه من هيچ يك از اين حرفها را نزده‏ام .


گفتند : اگر چنين حرفي نزده‏اي برخيز تا نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شويم تا از آن جناب عذرخواهي كني ، عبد الله سر و كله را تكان داد كه نه .


شب شد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن شب را هم تا به صبح حركت كرد ، و اجازه استراحت نداد ، مگر به مقدار نماز صبح .


فرداي آن روز رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پياده شد ، اصحاب هم پياده شدند ، در حالي كه آن قدر خسته بودند كه خاك زمين برايشان بهترين رختخواب شد ، ( و همه به خواب رفتند) .


عبد الله بن ابي نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، و سوگند ياد كرد كه من اين حرفها را نزده‏ام ، و به وحدانيت خدا و رسالت آن حضرت شهادت داد ، و گفت : زيد بن ارقم به من دروغ بسته .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عذرش را پذيرفت ، آن وقت قبيله خزرج نزد زيد بن ارقم رفته شماتتش كردند كه تو چرا به بزرگ قبيله ما تهمت زدي .


هنگامي كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن منزل حركت كرد زيد با آن جناب بود ، و مي‏گفت : بار الها ! تو مي‏داني كه من دروغ نگفته‏ام ، و به عبد الله بن ابي تهمت نزده‏ام .


چيزي از راه را نرفته بودند كه حالت وحي و برحاء به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 19ص :482


دست داد و آنقدر سنگين شد كه نزديك بود شترش زانو بزند و بخوابد ، و خود او عرق از پيشاني مباركش مي‏چكيد ، و بعد از آن كه به حالت عادي برگشت ، گوش زيد بن ارقم را گرفته ، او را از روي بار و بنه‏اش ( و يا از روي شتر ) بلند كرد و فرمود : اي پسر سخنت راست و دلت فراگير است ، و خداي تعالي قرآني در باره‏ات نازل كرده .


و چون به منزل رسيدند و پياده شدند ، سوره منافقين را تا جمله و لكن المنافقين لا يعلمون بر آنان خواند ، و خداي تعالي عبد الله بن ابي را رسوا ساخت .


و نيز در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در تفسير جمله كانهم خشب مسندة فرمود : يعني نه مي‏شنوند و نه تعقل مي‏كنند ، يحسبون كل صيحة عليهم ، يعني هر صدائي را دشمن خود مي‏پندارند ، هم العدو فاحذرهم قاتلهم الله اني يؤفكون .


و پس از آنكه خداي تعالي رسول گرامي خود را از ماجرا خبر داد ، قوم و قبيله منافقين نزد ايشان شدند ، و گفتند واي بر شما ، رسوا شديد ، بياييد نزد رسول خدا تا برايتان طلب آمرزش كند .


منافقين سري تكان دادند كه نه ، نمي‏آييم ، و رغبتي به استغفار آن جناب نشان ندادند ، لذا خداي تعالي فرمود : و اذا قيل لهم تعالوا يستغفر لكم رسول الله لووا رؤسهم و رايتهم يصدون و هم مستكبرون .


و در كافي به سند خود از سماعة از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : خداي تبارك و تعالي همه امور خودرا به مؤمن واگذار كرده ، ولي اين كه او خود را خوار كند به او واگذار ننموده ، مگر نديدي كه خداي تعالي در قرآن كريم در اين باره فرموده : و لله العزة و لرسوله و للمؤمنين كه به حكم اين آيه مؤمن بايد عزيز باشد ، و ذليل نباشد .


مؤلف : كافي ، اين معنا را از داوود رقي ، و حسن احمسي و به طريقي ديگر از سماعه روايت كرده .


و نيز به سند خود از مفضل بن عمر روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : سزاوار نيست كه مؤمن خود را ذليل كند .


عرضه داشتم : به چه چيز خود را ذليل كند ؟ فرمود : به اينكه كاري را انجام دهد كه در آخر مجبور به عذرخواهي شود .



ترجمة الميزان ج : 19ص :483


گفتاري پيرامون مساله نفاق در صدر اسلام


قرآن كريم در باره منافقين اهتمام شديدي ورزيده ، و مكرر آنان را مورد حمله قرار داده ، و زشتي‏هاي اخلاقي ، دروغها ، خدعه‏ها ، دسيسه‏ها ، و فتنه‏هايشان را به رخشان مي‏كشد .


فتنه‏هايي كه عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان بپا كردند ، و در سوره‏هاي قرآن كريم از قبيل سوره بقره ، آل عمران ، نساء ، مائده ، انفال ، توبه ، عنكبوت ، احزاب ، فتح ، حديد ، حشر ، منافقين و تحريم سخن از آن را تكرار نموده .


و نيز در مواردي از كلام مجيدش ايشان را به شديدترين وجه تهديد نموده به اينكه در دنيا مهر بر دلهايشان زده ، و بر گوش و چشمشان پرده مي‏افكند ، و نورشان را از ايشان مي‏گيرد ، و در ظلمتها رهايشان مي‏كند ، به طوري كه ديگر راه سعادت خود را نبينند ، و در آخرت در درك اسفل و آخرين طبقات آتش جايشان مي‏دهد .


و اين نيست مگر به خاطر مصائبي كه اين منافقين بر سر اسلام و مسلمين آوردند .


چه كيدها و مكرها كه نكردند ؟ و چه توطئه‏ها و دسيسه‏ها كه عليه اسلام طرح ننمودند ، و چه ضربه‏هايي كه حتي مشركين و يهود و نصاري به اسلام وارد نياوردند .


و براي پي بردن به خطري كه منافقين براي اسلام داشتند ، همين كافي است كه خداي تعالي به پيامبرش خطاب مي‏كند كه از اين منافقين برحذر باش ، و مراقب باش تا بفهمي از چه راههاي پنهاني ضربات خود را بر اسلام وارد مي‏سازند : هم العدو فاحذرهم .


از همان اوائل هجرت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به مدينه ، آثار دسيسه‏ها و توطئه‏هاي منافقين ظاهر شد ، و بدين جهت مي‏بينيم كه سوره بقره - به طوري كه گفته‏اند - شش ماه بعد از هجرت نازل شده و در آن به شرح اوصاف آنان پرداخته ، و بعد از آن در سوره‏هاي ديگر به دسيسه‏ها و انواع كيدهايشان اشاره شده ، نظير كناره‏گيريشان از لشكر اسلام در جنگ احد ، كه عده آنان تقريبا ثلث لشكريان بود ، و پيمان بستن با يهود ، و تشويق آنان به


ترجمة الميزان ج : 19ص :484


لشكركشي عليه مسلمين و ساختن مسجد ضرار و منتشر كردن داستان افك ( تهمت به عايشه ) ، و فتنه به پا كردنشان در داستان سقايت و داستان عقبه و امثال آن تا آنكه كارشان


ترجمة الميزان ج : 19ص :485


در افساد و وارونه كردن امور بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به جايي رسيد كه خداي تعالي به مثل آيه زير تهديدشان نموده فرمود : لئن لم ينته المنافقون و الذين في قلوبهم مرض و المرجفون في المدينة لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا ملعونين اين ما ثقفوا اخذوا و قتلوا تقتيلا .


روايات هم از بسياري به حد استفاضه رسيده كه عبد الله بن ابي سلول و همفكران منافقش ، همانهايي بودند كه امور را عليه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) واژگونه مي‏كردند ، و همواره در انتظار بلايي براي مسلمانان بودند ، و مؤمنين همه آنها را مي‏شناختند ، و عده‏شان يك سوم مسلمانان بود ، و همانهايي بودند كه در جنگ احد ازياري مسلمانان مضايقه كردند ، و خود را كنار كشيده ، در آخر به مدينه برگشتند ، در حالي كه مي‏گفتند : لو نعلم قتالا لاتبعناكم - اگر مي‏دانستيم قتالي واقع مي‏شود با شما مي‏آمديم .


و از همين جا است كه بعضي نوشته‏اند حركت نفاق از بدو وارد شدن اسلام به مدينه شروع و تا نزديكي وفات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ادامه داشت .


اين سخني است كه جمعي از مفسرين گفته‏اند ، و ليكن با تدبر و موشكافي حوادثي كه در زمان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رخ داد و فتنه‏هاي بعد از رحلت آن جناب ، و در نظر گرفتن طبيعت اجتماع فعال آن روز ، عليه اين نظريه حكم مي‏كند .


براي اينكه اولا : هيچ دليل قانع كننده‏اي در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه نفاق منافقين در ميان پيروان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و حتي آنهايي كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند رخنه نكرده باشد ، و دليلي كه ممكن است در اين باره اقامه شود،


ترجمة الميزان ج : 19ص :486


هيچ دلالتي ندارد .


و آن دليل اين است كه منشا نفاق ترس از اظهار باطن و يا طمع خير است ، و پيامبر و مسلمانان آن روز كه در مكه بودند ، و هنوز هجرت نكرده بودند ، قوت و نفوذ كلمه ودخل و تصرف آن چناني نداشتند كه كسي از آنان بترسد و يا طمع خيري از آنان داشته باشد ، و به اين منظور در ظاهر مطابق ميل آنان اظهار ايمان كنند و كفر خود را پنهان بدارند ، چون خود مسلمانان در آن روز تو سري خور و زير دست صناديد قريش بودند .


مشركين مكه يعني دشمنان سرسخت آنان و معاندين حق هر روز يك فتنه و عذابي درست مي‏كردند ، در چنين جوي هيچ انگيزه‏اي براي نفاق تصور نمي‏شود .


! به خلاف بعد از هجرت كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان ياوراني از اوس و خزرج پيدا كردند ، و بزرگان و نيرومندان اين دوقبيله پشتيبان آنان شده و از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دفاع مي‏نمودند ، همان طور كه از جان و مال و خانواده خود دفاع مي‏كردند ، و اسلام به داخل تمامي خانه‏هايشان نفوذ كرده بود ، و به وجود همين دو قبيله عليه عده قليلي كه هنوز به شرك خود باقي بودند قدرت‏نمايي مي‏كرد ، و مشركين جرأت علني كردن مخالفت خود را نداشتند ، به همين جهت براي اينكه از شر مسلمانان ايمن بمانند به دروغ اظهار اسلام مي‏كردند ، در حالي كه در باطن كافر بودند ، و هر وقت فرصت مي‏يافتند عليه اسلام دسيسه و نيرنگ به كار مي‏بردند .


وجه اينكه گفتيم : اين دليل درست نيست ، اين است كه علت و منشا نفاق منحصر در ترس و طمع نيست تا بگوييم هر جا مخالفين انسان نيرومند شدند ، و يا زمام خيرات به دست آنان افتاد ، از ترس نيروي آنان و به اميد خيري كه از ايشان به انسان برسد نفاق مي‏ورزد ، و اگر گروه مخالف چنان قدرتي و چنين خيري نداشت ، انگيزه‏اي براي نفاق پيدا نمي‏شد ، بلكه بسياري از منافقين را مي‏بينيم كه در مجتمعات بشري دنبال هر دعوتي مي‏روند ، و دور هر ناحق و صدايي را مي‏گيرند ، بدون اينكه از مخالف خود هر قدر هم نيرومند باشد پروايي بكنند .


و نيز اشخاصي را مي‏بينيم كه در مقام مخالفت با مخالفين خود برمي‏آيند ، و عمري را با خطر مي‏گذرانند ، و به اميد رسيدن به هدف بر مخالفت خود اصرار هم مي‏ورزند تا شايد هدف خود را كه رسيدن به حكومت است به دست آورده ، نظام جامعه را در دست بگيرند ، و مستقل در اداره آن باشند ، و در زمين غلو كنند .


و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم از همان اوائل دعوت فرموده بود كه اگر به خدا و دعوت اسلام ايمان بياوريد ، ملوك و سلاطين زمين خواهيد شد .


با مسلم بودن اين دو مطلب چرا عقلا جائز نباشد كه احتمال دهيم : بعضي از


ترجمة الميزان ج : 19ص :487


مسلمانان قبل از هجرت به همين منظور مسلمان شده باشند ؟ يعني به ظاهر اظهار اسلام كرده باشند تا روزي به آرزوي خود كه همان رياست و استعلاء است برسند ، و معلوم است كه اثر نفاق در همه جا واژگون كردن امور ، و انتظار بلا براي مسلمانان و اسلام ، و افساد مجتمع ديني نيست ، اين آثار ، آثار نفاقي است كه از ترس و طمع منشا گرفته باشد ، و اما نفاقي كه ما احتمالش را داديم اثرش اين است كه تا بتوانند اسلام را تقويت نموده ، به تنور داغي كه اسلام برايشان داغ كرده نان بچسبانند ، و به همين منظور و براي داغ‏تر كردن آن ، مال و جاه خود را فداي آن كنند تا به اين وسيله امور نظم يافته و آسياي مسلمين به نفع شخصي آنان بچرخش در آيد .


بله اين گونه منافقين وقتي دست به كارشكني و نيرنگ و مخالفت مي‏زنند كه ببينند دين جلو رسيدن به آرزوها را كه همان پيشرفت و تسلط بيشتر بر مردم است مي‏گيرد كه در چنين موقعي دين خدا را به نفع اغراض فاسد خود تفسير مي‏كنند .


و نيز ممكن است بعضي از آنها كه در آغاز بدون هدفي شيطاني مسلمان شده‏اند ، در اثر پيشامدهايي در باره حقانيت دين به شك بيفتند ، و در آخر از دين مرتد بشوند ، و ارتداد خود را از ديگران پنهان بدارند ، همچنان كه در ذيل جمله ذلك بانهم امنوا ثم كفروا ... بدان اشاره نموديم ، و همچنان كه از لحن آياتي نظير آيه يا ايها الذين امنوا من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتي الله بقوم ، نيز امكان چنين ارتداد و چنين نفاقي استفاده مي‏شود .


و نيز آن افراد از مشركين مكه كه در روز فتح ايمان آوردند ، چگونه ممكن است اطميناني به ايمان صادق و خالصشان داشت ؟ با اينكه بديهي است همه كساني كه حوادث سالهاي دعوت را مورد دقت قرار داده‏اند ، مي‏دانند كه كفار مكه و اطرافيان مكه و مخصوصا صناديد قريش هرگز حاضر نبودند به پيامبر ايمان بياورند ، و اگر آوردند به خاطر آن لشكر عظيمي بود كه در اطراف مكه اطراق كرده بود ، و از ترس شمشيرهاي كشيده بر بالاي سرشان بود ، و چگونه ممكن است بگوييم در چنين جوي نور ايمان در دلهايشان تابيده و نفوسشان داراي اخلاص و يقين گشته ، و از صميم دل و با طوع و رغبت ايمان آوردند ، و ذره‏اي نفاق در دلهايشان راه نيافت .


و ثانيا اينكه : استمرار نفاق تنها تا نزديكي رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبود ، و چنان نبوده كه در نزديكيهاي رحلت نفاق منافقين از دلهايشان پريده باشد ، بله


ترجمة الميزان ج : 19ص :488


تنها اثري كه رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در وضع منافقين داشت ، اين بود كه ديگر وحيي نبود تا از نفاق آنان پرده بردارد .


علاوه بر اين ، با انعقاد خلافت ديگر انگيزه‏اي براي اظهار نفاق باقي نماند ، ديگر براي چه كسي مي‏خواستند دسيسه و توطئه كنند ؟ آيا اين متوقف شدن آثار نفاق براي اين بوده كه بعد از رحلت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تمامي منافقين موفق به اسلام واقعي و خلوص ايمان شدند ، و از مرگ آن جناب تاثيري يافتند كه در زندگيشان آن چنان متاثر نشده بودند ، و يا براي اين بوده كه بعد از رحلت يا قبل از آن با اولياي حكومت اسلامي زدوبندي سري كردند .


چيزي دادند و چيزي گرفتند ، اين را دادند كه ديگر آن دسيسه‏ها كه قبل از رحلت داشتند نكنند ، و اين را گرفتند كه حكومت آرزوهايشان را برآورد ، و يا آنكه بعد از رحلت مصالحه‏اي تصادفي بين منافقين و مسلمين واقع شد ، و همه آن دو دسته يك راه را برگزيدند ، و در نتيجه ديگر تصادم و برخوردي پيش نيامد ؟ شايد اگر بقدر كافي پيرامون حوادث اواخر عمر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دقت كنيم ، و فتنه‏هاي بعد از رحلت آن جناب را درست بررسي نماييم ، به جوانب كافي اين چند سؤال برسيم ، منظور از ايراد اين سؤالها تنها اين بود كه به طور اجمال راه بحث را نشان داده باشيم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :489


يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا لا تُلْهِكمْ أَمْوَلُكُمْ وَ لا أَوْلَدُكمْ عَن ذِكرِ اللَّهِوَ مَن يَفْعَلْ ذَلِك فَأُولَئك هُمُ الْخَسِرُونَ‏(9) وَ أَنفِقُوا مِن مَّا رَزَقْنَكُم مِّن قَبْلِ أَن يَأْتي أَحَدَكُمُ الْمَوْت فَيَقُولَ رَب لَوْ لا أَخَّرْتَني إِلي أَجَلٍ قَرِيبٍ فَأَصدَّقَ وَ أَكُن مِّنَ الصلِحِينَ‏(10) وَ لَن يُؤَخِّرَ اللَّهُ نَفْساً إِذَا جَاءَ أَجَلُهَاوَ اللَّهُ خَبِيرُ بِمَا تَعْمَلُونَ‏(11)


ترجمه آيات


هان اي كساني كه ايمان آورديد اموال و اولادتان شما را از ياد خدا به خود مشغول نسازد و هر كس چنين كند زيانكار است چون زيانكاران افرادي اينچنينند ( 9) .


و از آنچه ما روزيتان كرده‏ايم انفاق كنيد و تا مرگ شما نرسيده فرصت را از دست ندهيد و گرنه بعد از رسيدن مرگ خواهد گفت پروردگارا چه مي‏شد تا اندك زماني مهلتم مي‏دادي صدقه دهم و از صالحان باشم ( 10) .


و ليكن خداي تعالي هرگز به كسي كه اجلش رسيده مهلت نخواهد داد و خدا از آنچه مي‏كنيد با خبر است ( 11 ) .


بيان آيات


در اين چند آيه مؤمنين را تذكر مي‏دهد به اينكه از بعضي صفات كه باعث پيدايش


ترجمة الميزان ج : 19ص :490


نفاق در قلب مي‏شود بپرهيزند ، يكي از آنها سرگرمي به مال و اولاد و غافل شدن از ياد خداست ، و يكي ديگر بخل است .


يا ايها الذين امنوا لا تلهكم اموالكم و لا اولادكم عن ذكر الله ... كلمه تلهي از مصدر الهاء گرفته شده ، و اين كلمه به معناي مشغول و سرگرم شدن به كاري و غفلت از كاري ديگر است ، و منظور از الهاء اموال و اولاد از ذكر خدا اين است كه اشتغال به مال و اولادانسان را از ياد خدا غافل كند ، چون خاصيت زينت حيات دنيا همين است كه آدمي را از توجه به خداي تعالي باز مي‏دارد همچنان كه فرمود : المال و البنون زينة الحيوة الدنيا و اشتغال به اين زينت دل را پر مي‏كند ، و ديگر جايي براي ذكر خدا و ياد او باقي نمي‏ماند ، و نيز غير از گفتار بي‏كردار ، و ادعاي بدون تصديق قلبي برايش نمي‏ماند ، و فراموشي پروردگار از ناحيه عبد باعث آن مي‏شود كه پروردگارش هم او را از ياد ببرد ، همچنان كه فرمود : نسوا الله فنسيهم و اين خود خسراني است آشكار ، همچنان كه باز در صفت منافقين فرمود : اولئكالذين اشتروا الضلالة بالهدي فما ربحت تجارتهم .


و در آيه مورد بحث به همين معنا اشاره نموده ، مي‏فرمايد : و من يفعل ذلك فاولئك هم الخاسرون .


در اين آيه شريفه مال و اولاد را نهي كرده و فرموده : مال و اولادتان شما را از ياد خدا غافل نسازد در حالي كه بايد فرموده باشد : شما سرگرم به مال و اولاد نشويد و اين به خاطر آن بوده كه اشاره كند به اينكه طبع مال و اولاد اين است كه انسان را از ياد خدا غافل سازد ، پس مؤمنين نبايد به آنها دل ببندند ، و گرنه مؤمنين هم مانند سايرين از ياد خدا غافل مي‏شوند ، پس نهي در آيه نهي كنايه‏اي است ، كه از تصريح مؤكدتر است .


و انفقوا مما رزقناكم من قبل ان ياتي احدكم الموت ... در اين جمله مؤمنين را امر مي‏كند به انفاق در راه خير ، اعم از انفاق واجب مانند زكات و كفارات ، و مستحب مانند صدقات مستحبي .


و اگر قيد مما رزقناكم را آورد براي اعلام اين حقيقت بود كه دستور فوق درخواست انفاق از چيزي كه مؤمنين مالكند و خدا مالك آن نيست نمي‏باشد ، چون آنچه را كه مؤمنين انفاق مي‏كنند عطيه‏اي است كه خداي تعالي به


ترجمة الميزان ج : 19ص :491


آنان داده ، و رزقي است كه رازقش او است ، و ملكي است كه او به ايشان تمليك فرموده ، آن هم تمليكي كه از ملك خود او بيرون نرفته پس در هر حال منت خداي تعالي راست .


من قبل ان ياتي احدكم الموت - يعني قبل از آنكه قدرت شما در تصرف در مال و انفاق آن در راه خدا تمام شود .


فيقول رب لو لا اخرتني الي اجل قريب - اين جمله عطف است بر جمله قبلي ، و اگر كلمه اجل را مقيد به قيد قريب كرد ، براي اين بود كه اعلام كند به اينكه چنين كسي قانع است به مختصري عمر ، به مقداري كه بتواند مال خود را در راه خدا انفاق كند ، تقاضاي اندكي مي‏كند تا اجابتش آسان باشد .


و نيز براي اين است كهاجل و عمر هر قدر هم كه باشد اندك است همچنان كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : كل ما هو ات قريب - هر آنچه خواهد آمد نزديك است .


فاصدق و اكن من الصالحين - در اين جمله كلمه اصدق به نصب قاف خوانده مي‏شود تا جواب تمناي چه مي‏شد مرا تا مدتي اندك مهلت مي‏دادي باشد ، و كلمه اكن به سكون نون خوانده مي‏شود تا جزاي شرطي تقديري باشد ، و تقدير ان اتصدق اكن من الصالحين - اگر تصدق دهم از صالحان خواهم بود مي‏باشد .


و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها در اين جمله آرزومندان نامبرده را از اجابت دعايشان و هر كسديگر را كه از خدا تاخير اجل را بخواهد مايوس كرده مي‏فرمايد : وقتي أجل كسي رسيد ، و نشانه‏هاي مرگ آمد ، ديگر تاخير داده نمي‏شود ، و اين معنا در كلام خداي تعالي مكرر آمده كه اجل يكي از مصاديق قضاي حتمي است ، از آن جمله مي‏فرمايد : اذا جاء اجلهم فلا يستاخرون ساعة و لا يستقدمون .


و الله خبير بما تعملون - اين جمله حال است از ضمير أحدكم ممكن هم هست عطف بر آغاز كلام باشد ، و فايده تعليل را دارد ، و معنايش اين است كه از خدا بي‏خبر نشويد و انفاق كنيد ، براي اينكه خدا به اعمال شما دانا است ، طبق همان اعمال جزايتانمي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :492


بحث روايتي


در كتاب فقيه آمده كه شخصي از امام (عليه‏السلام‏) از كلام خدا پرسيد ، آنجا كه مي‏فرمايد : فاصدق و اكن من الصالحين ، فرمود : اصدق از صدقه است ، يعني تا صدقه دهم ، و منظور از جمله و اكن من الصالحين حج است ، يعني تا حج خانه خدا كنم .


مؤلف : ظاهرا ذيل حديث از قبيل اشاره به بعضي از مصاديق صلاح باشد ، نه اينكه بخواهد صلاح را منحصر در حج كند .


و در مجمع البيان از ابن عباس نقل كرده كه گفته است : هيچ كس از كساني كه مال زكات نداده دارند ، و استطاعت حج داشتند و نرفته‏اند ، از دنيا نمي‏رود مگر اينكه هنگام مرگ از خدا درخواست بازگشتن به دنيا مي‏كند .


شنوندگانش گفتند : اي ابن عباس از خدا بترس ، اين چه حرفي است كه مي‏گويي ؟ ما اين افراد كافر را هم مي‏بينيم كه درخواست برگشتن به دنيا را مي‏كنند ؟ گفت : من از قرآن برايتان دليل مي‏آورم ، آنگاه اين آيه را خواند : يا ايها الذين امنوا لا تلهكم ... من الصالحين آنگاه گفت : صلاح در اينجا حج است .


صاحب مجمع البيان اين معنا را از امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز روايت كرده .


مؤلف : الدر المنثور هم آن را از عده‏اي از اربابكتب حديث از ابن عباس روايت كرده است .


و در تفسير قمي به سند خود از ابي بصير از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ذيل كلام خدا كه فرموده : و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها فرموده : نزد خدا كتابها و مقدراتي است موقوف و غير حتمي ، هر كدام را بخواهد عملي مي‏كند ، تا شب قدر برسد ، در آن شب همه چيزهايي را كه تا سال بعد بايد رخ دهد نازل مي‏كند ، اين است معناي آيه و لن يؤخر الله نفسا اذا جاء اجلها يعني وقتي كه خدا آن مقدر را در شب قدر نازل كرده باشد ، و نويسندگان آسمانها آن را نوشته باشند ، و اين همان مقدري است كه ديگر تاخير داده نمي‏شود .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :