امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
850
ترجمه الميزان: سوره تغابن آيات 18 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :493


( 64 )سوره تغابن مدني است و هجده آيه دارد ( 18)


سورة التغابن‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يُسبِّحُ للَّهِ مَا في السمَوَتِ وَ مَا في الأَرْضِلَهُ الْمُلْك وَ لَهُ الْحَمْدُوَ هُوَ عَلي كلّ‏ِ شي‏ءٍ قَدِيرٌ(1) هُوَ الَّذِي خَلَقَكمْ فَمِنكمْ كافِرٌ وَ مِنكم مُّؤْمِنٌوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ(2) خَلَقَ السمَوَتِ وَ الأَرْض بِالحَْقّ‏ِ وَ صوَّرَكمْ فَأَحْسنَ صوَرَكمْوَ إِلَيْهِ الْمَصِيرُ(3) يَعْلَمُ مَا في السمَوَتِ وَ الأَرْضِ وَ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَ مَا تُعْلِنُونَوَ اللَّهُ عَلِيمُ بِذَاتِ الصدُورِ(4) أَ لَمْ يَأْتِكمْ نَبَؤُا الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَبْلُ فَذَاقُوا وَبَالَ أَمْرِهِمْ وَ لهَُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ‏(5) ذَلِك بِأَنَّهُ كانَت تَّأْتِيهِمْ رُسلُهُم بِالْبَيِّنَتِ فَقَالُوا أَ بَشرٌ يهْدُونَنَا فَكَفَرُوا وَ تَوَلَّواوَّ استَغْني اللَّهُوَ اللَّهُ غَني حَمِيدٌ(6) زَعَمَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن لَّن يُبْعَثُواقُلْ بَلي وَ رَبي لَتُبْعَثُنَّ ثمَّ لَتُنَبَّؤُنَّ بِمَا عَمِلْتُمْوَ ذَلِك عَلي اللَّهِ يَسِيرٌ(7) فَئَامِنُوا بِاللَّهِ وَ رَسولِهِ وَ النُّورِ الَّذِي أَنزَلْنَاوَ اللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيرٌ(8) يَوْمَ يجْمَعُكمْ لِيَوْمِ الجَْمْعذَلِك يَوْمُ التَّغَابُنِوَ مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ وَ يَعْمَلْ صلِحاً يُكَفِّرْ عَنْهُ سيِّئَاتِهِ وَ يُدْخِلْهُ جَنَّتٍ تجْرِي مِن تحْتهَا الأَنْهَرُ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداًذَلِك الْفَوْزُ الْعَظِيمُ‏(9) وَ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كذَّبُوا بِئَايَتِنَا أُولَئك أَصحَب النَّارِ خَلِدِينَ فِيهَاوَ بِئْس الْمَصِيرُ(10)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


تسبيح مي‏گويد هر آنچه در آسمانها و زمين است خداي را و ملك


ترجمة الميزان ج : 19ص :494


همه‏اش از او و حمد نيز همه‏اش براي او است و او بر هر چيز توانا است ( 1) .


او كسي است كه شما را بيافريد ، بعضي از شما كافر و بعضي مؤمنند و خدا بدانچه مي‏كنيد بينا است ( 2) .


آسمانها و زمين را به حق آفريد و شما را صورتگري كرد و صورتهايتان را زيبا كرد و بازگشت به سوي او است ( 3) .


او آنچه را كه در آسمانها و زمين است مي‏داند و نيز آنچه را كه شما پنهان كنيد و آنچه را آشكار سازيد مي‏داند و خدا داناي به درون دلها است ( 4 ) .


مگر خبر آن كساني كه قبل از اين كافر شدند به شما نرسيده كه چگونه در دنيا وبال كفر خود را چشيدند و در آخرت هم عذابي اليم دارند ( 5) .


و اين بدان جهت بود كه همواره پيامبرانشان با آيات و معجزات روشن مي‏آمدند ولي آنها مي‏گفتند آيا يك فرد انسان ، ما را هدايت كند ؟ در نتيجه اين تكبر كافر شدند و از پذيرفتن حق اعراض نمودند خدا هم از آنان و از ايمان آوردنشان اظهار بي‏نيازي كرد و خدا بي‏نيازي ستوده است ( 6) .


كساني كه كافر شدند پنداشتند كه مبعوث نمي‏شوند ، بگو چرا ، به پروردگارم سوگند كه به طور قطع مبعوث مي‏شويد و بدانچه كه كرده‏ايد خبرتان خواهند داد و اين براي خدا آسان است ( 7 ) .


پس به خدا و رسول او و نوري كه ما نازل كرده‏ايم ايمان بياوريد و خدا بدانچه مي‏كنيد با خبر است ( 8) .


روزي كه شما را جمع مي‏كند براي يوم الجمع ، آن روز روز تغابن است و كسي كه به خدا ايمان آورده عمل صالح كرده باشد خدا گناهانش را مي‏آمرزد و در جناتي داخلش مي‏كند كه از زير درختانش نهرها روان است و در آن جنات تا ابد جاودانه خواهد بود و اين خود رستگاري عظيمي است ( 9) .


و كساني كه كافر شدند و آيات ما را تكذيب كردند آنان اهل آتش و در آتش خالدند و چه سرانجامي است ( 10 ) .


بيان آيات


اين سوره از نظر سياق و نظم شبيه به سوره حديد است ، و گويي خلاصه‏اي از آن است ، و غرض سوره اين است كه مؤمنين را تشويق و تحريك كند به اينكه در راه خدا انفاق كنند ، و غرض ديگرش اين است كه ناراحتي‏ها و تاسف‏هايي كه در اثر هجوم مصائب در دلهاشان نشسته برطرف سازد ، و نويد دهد كه اگر در راه ايمان به خدا و جهاد در راه او و انفاق


ترجمة الميزان ج : 19ص :495


در آن راه مشقاتي را متحمل مي‏شوند ، همه به اذن خدا است .


و آياتي كه در صدر سوره واقع شده جنبه مقدمه و زمينه‏چيني براي بيان اين غرض را دارد ، در آن آيات بيان مي‏كند كه اسماي حسني و صفات علياي خدا اقتضا مي‏كند كه براي بشر بعث و بازگشتي فراهم سازد ، تا همه به سويش برگردند و در آن بازگشت اهل ايمان و عمل صالح به سوي بهشت جاودان هدايت شوند ، و اهل كفر و تكذيب به سوي آتش ابدي رانده شوند ، پس اين مطالب مقدمه چيني است براي آيات بعد كه مي‏فرمايد : بايد خدا و رسول را اطاعت كنيد و بر مصائب و نيز در برابر انفاق در راه خدا خويشتن‏دار باشيد ، بدون اينكه از منع موانع متاثر و از ملامت شماتتگران بيمي به خود راه دهيد .


و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مدينه نازل شده .


يسبح لله ما في السموات و ما في الأرض له الملك و له الحمد و هو علي كل شي‏ء قدير .


گفتار در معناي تسبيح و معناي ملك و حمد و قدرت ، و نيز اينكه مراد از آنچه در آسمانها و زمين است شامل خود آسمان‏ها و زمين نيز مي‏شود ، در سوره جمعه گذشت .


اطلاق در جمله له الملك بر اطلاق ملك خدا ، و عدم محدوديت آن به هيچ حد و قيدي و هيچ شرطي دلالت دارد پس هيچ حكم نافذي غير حكم او نيست ، و او هيچ حكمي ندارد مگر آنكه طبق اراده‏اش نافذ است .


و همچنين اطلاق در جمله و له الحمد مي‏فهماند كه تمامي حمدهايي كه از هر حامدي سر مي‏زند به او برمي‏گردد ، براي اينكه حمد عبارت است از ثناي در برابر عمل نيكي كه به اختيار از كسي سر زده باشد ، و وقتي خلائق همه از خداست ، و امر و تدبير خلائق هم از او است ، پس هيچ ذاتي جميل و صفتي جميل و عملي جميل از هيچ محمودي سرنمي‏زند ، مگر آنكه از خدا سرزده است ، همه آفرين و مرحبا و متشكرم‏ها نيز ثناي خدا است .


و همچنين جمله و هو علي كل شي‏ء قدير كه آن نيز كليت دارد ، بر عموميت متعلق قدرت او دلالت مي‏كند ، و مي‏فهماند قدرت او محدود به هيچ حد ، و مقيد به هيچ قيد و شرطي نيست .


و وقتي آيات همانطور كه اشاره كرديم در مقام اثبات معاد است قهرا آيه مورد بحث به منزله مقدمه اول براي اثبات معاد مي‏شود ، و مي‏فهماند خداي عز و جل منزه از هر نقصي و هر نقطه ضعفي در ذات و صفات و افعالش است ، او مالك حكم بر هر چيز و تصرف در آن است ، هر طور كه بخواهد و اراده كند ، و معلوم است كه به جز جميل اراده نمي‏كند ، و قدرت


ترجمة الميزان ج : 19ص :496


او هر چيزي را فرا گرفته ، پس او مي‏تواند در خلقش تصرف نموده و دوباره زنده‏اش سازد ، همانطور كه در آغاز تصرف كرد و ايجادش نمود ، پس او مي‏تواند مردگان را مبعوث كند ، هر طوري كه اراده‏اش تعلق گرفته باشد ، كه البته جز به حكمت تعلق نمي‏گيرد .


هو الذي خلقكم فمنكم كافر و منكم مؤمن و الله بما تعملون بصير حرف فاء در كلمه فمنكم صرف ترتب كفر و ايمان بر خلقت را مي‏رساند ، يعني تنها مي‏فهماند اگر خلقتي نبود كفر و ايماني هم نبود ، پس حرف مذكور نمي‏خواهد بفهماند كفر و ايمان هم دو مخلوق خداي تعالي هستند و يا نيستند از اين جهت ساكت است ، تنها مي‏خواهد بفهماند مردم بعد از آنكه خلق شدند دو دسته شدند ، بعضيكافر و بعضي مؤمن ، و اگر كافر را اول ذكر كرد براي اينكه هميشه اكثريت با كافران است .


و حرف من در دو كلمه فمنكم و و منكم براي تبعيض است و چنين معنا مي‏دهد كه بعضي از شما كافر و بعضي مؤمنند و با جمله و الله بما تعملون بصير توجه داد كه تقسيم شدن مردم به دو قسم همانطور كه گفتيم حق است ، و آن دو نزد خدا از يكديگر متمايزند ، چون ملاك كفر و ايمان ظاهر و باطن اعمال است ، كه خدا به آن بينا است ، نه چيزي از آن بر او پوشيده است ، و نه به يكديگر مشتبه مي‏شوند .


اين آيه مقدمه دوم براي اثبات معاد و حتميت آن است ، مي‏فرمايد : مردم مخلوق خدايند ، و از نظر كفر و ايمان و اعمال خوب و بد براي او متمايزند .


خلق السموات و الأرض بالحق و صوركم فاحسن صوركم و اليه المصير مراد از حق معنايي خلاف معناي باطل است ، و باطل اين است كه آسمانها و زمين را بدون هدف و غرضي ثابت خلق كرده باشد ، همچنان كه در جاي ديگر در نفي چنين خلقتي باطل فرمود : لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا و نيز فرمود : و ما خلقنا السموات و الأرض و ما بينهما لاعبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون .


و در جمله و صوركم فاحسن صوركم منظور از تصوير قلم به دست گرفتن و نقشه كشيدن نيست ، بلكه منظور ، اعطاي صورت است ، و صورت هر چيز قوام و نحوه وجود آن


ترجمة الميزان ج : 19ص :497


است ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : لقد خلقنا الانسان في احسن تقويم .


و حسن صورت عبارت است از تناسب تجهيزات آن نسبت به يكديگر ، و تناسب مجموع آنها با آن غرضي كه به خاطر آن غرض ايجاد شده ، اين است معناي حسن ، نه خوشگلي و زيبايي منظر و يا نمكين بودن ، چون حسن يك معناي عامي است كه در تمامي موجودات جاري است همچنان كه فرمود : الذي احسن كل شي‏ء خلقه .


و اگر در آيه مورد بحث تنها حسن صورت انسانها را نام برد ، شايد براي اين بوده كه مردم را توجه دهد به اينكه خلقت انسانها طوري شده كه با بازگشت آنان به سوي خدا سازگار است ، براي اينكه وقتي خداي تعالي ملكي قادر علي الاطلاق است ، مي‏تواند به آنچه مي‏خواهد حكم كند ، و به هر طور كه مي‏خواهد در آن تصرف نمايد .


و او در افعالش منزه از هر نقص و عيب ، و بلكه محمود و ستايش شده است ، از سوي ديگر مردم از نظر كفر و ايمان مختلفند ، و او به اعمال آنان بينا است ، و خلقت هم لغو نيست ، بلكه براي آن غايت و هدفي است ، پس بر او واجب است كه مردم را بعد از نشاه دنيا براي نشاه ديگر مبعوث كند ، براي نشاه جاودانه و فناناپذير ، تا در آن نشاه به مقتضاي اختلافي كه از نظر كفر و ايمان داشتند زندگي كنند ، و اين همان جزا است كه مؤمن با آن سعادتمند ، و كافر شقي مي‏شود .


و جمله و اليه المصير اشاره به همين نتيجه است .


يعلم ما في السموات و الأرض و يعلم ما تسرون و ما تعلنون و الله عليم بذات الصدور در اين آيه شريفه شبهه منكرين معاد را كه به جز استبعاد اساسي ندارد دفع مي‏كند ، شبهه آنان اين است كه چطور ممكن است موجودات فاني و متلاشي شده در عالم ، دوباره برگردند ؟ با اينكه حوادث عالم و اعمال و صفات قابل شمار نيست ؟ بعضي ظاهر و علني ، و بعضي باطن و سري است ، بعضي به چشم ديده مي‏شود و بعضي جزو غيب به شمار مي‏رود ؟ آيه شريفه جواب مي‏دهد كه خدا آنچه در آسمانها و زمين است - كه آن نيز قابل شمار نيست - مي‏داند ، و آنچه شما در باطن خود پنهان مي‏كنيد و آنچه علني مي‏سازيد همه را مي‏داند .


و جمله و الله عليم بذات الصدور به گفته بعضي اعتراضي است كه به عنوان دنباله سخن آورده شد ، تا شمول علم خدا به ما تسرون و به ما تعلنون را كاملا روشن


ترجمة الميزان ج : 19ص :498


سازد ، و معنايشاين است كه وقتي خداي تعالي محيط به مضمرات و اسرار نهفته در سينه‏هاي مردم است ، اسراري كه خودشان هم توجهي به آنها ندارند ، آن وقت چگونه ممكن است ما تسرون و ما تعلنون بر او پوشيده بماند .


و در جمله و الله عليم ... ، با اينكه مي‏توانست بفرمايد : و هو عليم ، اگر به جاي ضمير ، اسم ظاهر را آورد ، براي اين بود كه به علت حكم اشاره كرده و فهمانده باشد اگر عالم به اسرار و آشكار شما است ، براي اين است كه الله است ، و نيز براي اين بود كه قاعده‏اي كلي باشد تا نظير مثلي معروف همه به آن تمسك كنند .


ا لم ياتكم نبؤا الذين كفروا من قبل فذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم منظور از وبال امر آثار سوء كفر و فسق آنان است ، و منظور از امر همان كفر و آثار كفر يعني فسق است .


از آنجا كه مقتضاي اسماي حسني و صفات علياي مذكور در آيات قبلي اين بود كه خداي عز و جل براي مردم معادي برقرار كند ، و آنان را دوباره به سوي خود برگرداند ، لذا لازم بود اين مقتضا را اعلام نمايد ، و نيز آنچه كه بر مردم لازم است انجام دهند ، و آنچه را كه واجب است اجتناب كنند ، و خلاصه شرع و ديني را كه لازم است براي تامين سعادت معادشان داشته باشند ، اعلام بدارد ، وچون طرق اين شرع رسالت است لذا لازم بود رسولاني بر اساس انذار از عقاب آخرت و تبشير به ثواب آن و يا بگو بر اساس انذار از خشم خدا و تبشير به رضاي او ، گسيل بدارد .


در آيه مورد بحث به منظور اشاره به اين معنا سرگذشت اقوامي را به ياد مي‏آورد كه در زمانهاي پيش زندگي مي‏كردند ، و نسبت به دين خدا كفر ورزيدند ، و به همين جهت وبال امر خود را چشيدند ، و در آخرت عذابي دردناك دارند ، آنگاه از اين يادآوري منتقل مي‏شود به اينكه چرا كفر ورزيدند ؟ و مي‏فرمايد : سبب كفرشان تكذيب رسالت بود ، و سبب اين تكذيبشان هم انكار بعث و معاد بود .


و در آخر نتيجه مي‏گيرد كه پس بر مردم حاضر واجب است به خدا و رسولش و ديني كه بر آن رسول نازل فرموده ايمان بياورند .


و مقدمه چيني‏هاي مذكور را با تبشير و انذار ختم فرمود ، البته به طور اشاره به آنچه براي مؤمنين تهيه ديده كه همان بهشت جاودانه است ، و آنچه براي كفار تكذيب‏گر مهيا نموده كه همان آتش ابدي است .


پس اينكه فرمود : ا لم ياتكم نبؤا الذين كفروا من قبل خطابش به مشركين است ، و منظورش از خبر آنهايي كه قبلا كافر شدند داستانهاي اقوام گذشته است ، چون قوم نوح و


ترجمة الميزان ج : 19ص :499


عاد و ثمود و ديگران است كه خدا به كيفر گناهان هلاكشان كرده بود ، و جمله فذاقوا وبال امرهم اشاره است به آن عذاب بنيانكن كه خدا بر آنان نازل كرد و منصرفشان فرمود ، و جمله و لهم عذاب اليم اشاره است به عذاب اخروي آنان .


ذلك بانه كانت تاتيهم رسلهم بالبينات فقالوا ا بشر يهدوننا ... اين آيه علت آن عذاب انقراض و عذاب آخرت را بيان مي‏كند ، و به همين جهت آيه را بدون عطف آورد تا به منزله جوابي از سؤالي فرضي باشد ، گويا سائلي پرسيده : چرا آن عذابها بر سر آن اقوام نازل شد ؟ در جواب فرموده باشد : ذلك ، اين نزول عذاب براي آن بود كه آنها چنين و چنان كردند ، پس كلمه ذلك اشاره به عذابهايي است كه در آيه قبل ذكر شده بود .


و اگر از مساله آمدن رسولان و دعوت آنان تعبير كرد به جمله كانت تاتيهم - هميشه به سوي آنان مي‏آمدند ، و نيز از كفر كفار و سخنان ايشان تعبير كرد به فقالوا و كفروا ، و تولوا ، كه به مقابله دلالت بر نداشتن استمرار دارد ، بدين جهت بود كه بفهماند كلمه و بهانه كفار در همه اعصار يك چيز بوده و بر سر همان يك كلمه پافشاري هم داشتند ، و آن كلمه عبارت بود از عناد و لجبازي ، و بنا بر اين ، آيه شريفه در معناي آيه زيراست كه مي‏فرمايد : تلك القري نقص عليك من انبائها و لقد جاءتهم رسلهم بالبينات فما كانوا ليؤمنوا بما كذبوا من قبل كذلك يطبع الله علي قلوب الكافرين .


و نيز در معناي آيه شريفه زير است كه مي‏فرمايد : ثم بعثنا من بعده رسلا الي قومهم فجاؤهم بالبينات فما كانوا ليؤمنوا بما كذبوا به من قبل كذلك نطبع علي قلوب المعتدين .


فقالوا ا بشر يهدوننا - كلمه بشر هم به يك نفر اطلاق مي‏شود و هم بر جمع ، و مراد از آن در اينجا معناي دوم است ، به دليل اينكه دنبالش مي‏فرمايد : يهدوننا - ما را هدايت كنند و اگر كلمه بشر را نكره ( بدون الف و لام ) آوردند ، به منظور تحقير هدايتگران بوده ، و استفهام در آيه انكاري است ، مي‏فرمايد از در انكار پرسيدند : آيا افرادي از


ترجمة الميزان ج : 19ص :500


بشر كه هيچ برتري بر ما ندارند ما را هدايت كنند ؟ و اين سخن از ايشان به جز كبرورزي منشا ديگري نداشته ، علاوه بر اين ، اكثر اين امت‏ها كه هلاك شدند ، وثني مذهب بودند ، و منكر نبوت ( و معاد ) ، كه اساس دعوت انبيا است ، و به همين جهت خداي تعالي جمله فكفروا و تولوا را متفرع كرد بر جمله ا بشر يهدوننا ، و فهماند كه كفر و اعراض خود را بر اساس تكبر خود بنا كردند .


و استغني الله - كلمه استغناء به معناي طلب بي‏نيازي است ، و استعمال آن در مورد خداي تعالي به اين معنا نيست ، چون خداي عز و جل غني بالذات است ، بلكه به معناي اظهار بي‏نيازي است ، و بدين جهت اظهار بي‏نيازي كرده كه بت‏پرستان علم و نيرو و استطاعت را خاص خود دانسته ، مي‏پنداشتند كه همين كمالات جمع آنان را از فنا نگه مي‏دارد ، و بقا را براي آنان تضمين مي‏كند گويا عالم وجود بي‏نياز از ايشان نيست ، همچنان كه در جاي ديگر قرآن از آنان حكايت كرده كه گفتند : ما اظن ان تبيد هذه ابدا و نيز فرموده : و لئن اذقناه رحمة منا من بعد ضراء مسته ليقولن هذا لي و ما اظن الساعة قائمة .


و مال اين اعتقاد در حقيقت به اين است كه خدا به آنان احتياج دارد ، و احتياجي كه دارد در دست اينان است ، و بنا بر اين ، مراد از جمله و استغني الله همان بلاي انقراض كفار خواهد بود ، كه جمله فذاقوا وبال أمرهم نيز بر آن دلالت مي‏كرد .


علاوه بر اين ، انسان طبعا خودپسند است ، و پيش خود چنين مي‏پندارد كه خداي تعالي رهين منت اوست ، و او حق حرمتي نزد خدا دارد ، و بر خدا واجب است وي را هر جا كه باشد مورد احسان قرار دهد ، مثل اينكه خداي تعالي احتياج دارد به اينكه سعادت او را تامين نموده و به وي احسان كند ، همچنان كه آيه زير نيز به اين پندار باطني انسان اشاره نموده مي‏فرمايد : و ما اظن الساعة قائمة و لئن رددت الي ربي لاجدن خيرا منها منقلبا ، و نيز فرموده : و ما اظن الساعة قائمة و لئن رجعت الي ربي ان لي عنده للحسني .



ترجمة الميزان ج : 19ص :501


و مال اين پندار در حقيقت به اين است كه سعادتمند كردن آنان به هر طريق كه خودشان بخواهند وظيفه خداست ، مثل اينكه العياذ بالله دست خدا زير سنگ ايشان است ، و در دنيا چشاندن وبال اين پندار ، و در آخرت عذاب كردنشان در حقيقت اظهار بي‏نيازي او از ايشان است ، بنا بر اين ، مراد از استغناي خداي تعالي از ايشان همان مجموعي است كه از جمله فذاقوا وبال امرهم و لهم عذاب اليم استفاده مي‏شود .


پس دو وجه در معناي استغناي خداي تعالي آورديم ، و معناي دوم عمومي‏تر است ، به هر حال چه آن مراد باشد و چه اين ، از جمله مورد بحث عظمت و قدرتي استفاده مي‏شود كه بر هيچ كس پوشيده نيست ، و اين جمله در معناي آيه شريفه زير است كه مي‏فرمايد : ثم ارسلنا رسلنا تترا كلما جاء امة رسولها كذبوه فاتبعنا بعضهم بعضا و جعلناهم احاديث فبعدا لقوم لا يؤمنون .


و بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از جمله مورد بحث اين است كه خداي تعالي بي‏نياز از استدلال و اقامه برهان است و در نتيجه اتمام حجت بر آنان به بيشتر از اين است كه آنان را ارشاد نموده به سوي ايمان رهنمون شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اين است كه خداي تعالي از اطاعت و عبادت آنان از أزل تا أبد بي‏نياز است ، براي اين كه او غني بالذات است .


ولي اين دو وجه به طوري كه ملاحظه مي‏كنيد چندان دلچسب نيست .


و الله غني حميد - اين جمله جاي تعليل مضمون آيه را گرفته ، و آيه را چنين معنا مي‏دهد : خداي تعالي در ذاتش غني و در افعالش محمود است پس آنچه بر سر كفار بياورد ، يعني چشاندن وبال امر آنان ، و تعذيبشان به عذاب اليم در مقابل كفر و اعراضشان ، همه از مقتضاي غناي او و عدل او است ، چون به جز مقتضاي عمل خود آنان را به آنان برنگردانيده .


زعم الذين كفروا ان لن يبعثوا قل بلي و ربي لتبعثن ثم لتنبؤن بما عملتم و ذلك علي الله يسير در اين آيه ركني ديگر از اركان كفر بت‏پرستان را بيان مي‏كند ، و آن اين است كه بت‏پرستان با انكار معاد ، اديان آسماني را منكرند ، چون وقتي معاد را كه اثر دين است ، و امر


ترجمة الميزان ج : 19ص :502


و نهي و حساب و جزاي دين بر پايه آن استوار است ، منكر شدند خود دين را هم منكر گشته‏اند ، تنها انكار معاد است كه مي‏تواند بهانه و علت انكار رسالت باشد ، چون با انكار معاد ، ديگر تبليغ و انذار و تبشير معنا ندارد .


و در آيه مورد بحث منظور از الذين كفروا عموم بت‏پرستان است كه يك دسته آنان معاصر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند ، و از آن ميان نيز جمعي در مكه و اطراف آن زندگي مي‏كردند .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور تنها مشركين اهل مكه است .


و در جمله قل بلي و ربي لتبعثن ثم لتنبؤن بما عملتم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دستور فرموده از پندار مشركين پاسخ دهد ، و در جواب اينكه پنداشتند ان لن يبعثوا بفرمايد بلي و ربي لتبعثن - به پروردگارم سوگند كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد و در اين جمله مطلب به چند وسيله تاكيد شده ، يكي كلمه بلي يكي سوگند ربي يكي لام تاكيد ، و چهارم نون تاكيد ثقيله .


و كلمه ثم در جمله ثم لتنبؤن تراخي و بعديت را مي‏رساند ، البته بعديت بر حسب رتبه كلام ، و در اين جمله اشاره‏اي هم به غرض بعث شده ، و آن غرض رسيدگي به حساب خلق است ، و معناي جمله و ذلك عليالله يسير اين است كه مبعوث كردن مردم و خبر اعمالشان را به ايشان دادن ، براي خداي تعالي آسان است ، و هيچ دشواري ندارد ، و اين رد اعتقاد مشركين است كه مساله بعث را محال دانسته مي‏گفتند : ممكن نيست خداي تعالي چنين كاري بكند ، و دليلي به جز استبعاد نداشتند .


و در جاي ديگر قرآن از اين آساني بعث به مثل و هو الذي يبدؤا الخلق ثم يعيده و هو اهون عليه تعبير آورده ، فرموده : او كسي است كه خلق را بدون سابقه و از هيچ بيافريد ، و سپس دوباره او را برمي‏گرداند ، و برگرداندنش بر او آسان‏تر است .


و دليل بر اينكه معاد براي خداي تعالي دشواري ندارد ، همان اسماء و صفاتي است كه در صدر آيات نام برد ، يعني خلق ، ملك ، علم ، محموديت ، و منزه بودن ، كه جامع همه آن اسماء و صفات كلمه الله است ، كه معنايش دارنده تمامي صفات كمال است .


از اينجا روشن مي‏شود كه چرا در جمله مورد بحث نفرمود و ذلك عليه يسير ، و چرا


ترجمة الميزان ج : 19ص :503


نام جلاله را آورد ؟ خواست تا به علت حكم اشاره كرده باشد ، و فرموده باشد اگر گفتيم : معاد براي خدا آسان است ، براي اين بود كه او الله است ، پس جمله مورد بحث يك حجت برهاني است ، نه صرف ادعا .


مفسرين گفته‏اند : آيه مورد بحث سومين آيه‏اي است كه پيغمبر گراميش را براي وقوع معاد وادار به سوگند به پروردگار خود كرده ، يكي ديگر از آن موارد آيه زير است كه مي‏فرمايد : و يستنبؤنك احق هو قل اي و ربي و يكي ديگرش اين است كه مي‏فرمايد : و قال الذين كفروا لا تاتينا الساعة قل بلي و ربي لتاتينكم ، و سومي آنها آيه مورد بحث ما است .


فامنوا بالله و رسوله و النور الذي انزلنا و الله بما تعملون خبير اين جمله نتيجه‏گيري از مضمون آيه قبلي است ، به دليل اينكه حرف فاء در اولش آمده ، مي‏فرمايد : وقتي مسلم شد كه شما به طور يقين مبعوث خواهيد شد ، و شما را به ريز و درشت آنچه كرده‏ايد خبر خواهند داد ، پس واجب است بر شما كه به خدا و رسولش ايمان بياوريد و نيز به آن نوري كه بر رسولش نازل كرده كه همان قرآن باشد كه با نور ساطع خود شما را به سوي صراط مستقيم هدايت نموده و شرايع دين را بيان مي‏كند ، ايمان بياوريد .


در جمله و النور الذي انزلنا ، التفاتي از غيبت فامنوا بالله به تكلم با غير أنزلنا بكار رفته ، و شايد نكته اين التفات تكميل حجت باشد ، و بخواهد حجت قبلي را از راه شهادت كه بهتر عذر را قطع مي‏كند تكميل نمايد ، چون خيلي فرق هست بين اينكه بگوييم و النور الذي انزل كه يك جمله خبري است ، و اينكه بفرمايد : و النور الذي انزلنا كه ديگر جمله خبري نيست بلكه شهادتي است از خداي تعالي بر اينكه قرآن كتابي است آسماني و نازل از ناحيه او ، و معلوم است كه شهادت تاكيدش از صرف خبر بيشتر است .


ممكن است در اينجا بپرسي كه : چه فايده‏اي در اين شهادت است با اينكه مشركين منكر اين هستند كه قرآن كلام خداي تعالي است و از ناحيه او نازل شده و اگر كفار اين معنا را قبول داشتند همان حجت گذشته براي اثبات معاد كافي بود ، و احتياجي به اين التفات نداشت ؟


ترجمة الميزان ج : 19ص :504


در پاسخ مي‏گوييم : قبل از اين آيات خداي تعالي چند نوبت به وسيله تحدي انكار مشركين را باطل كرده و فرموده بود : اگر شك داريد كه اين قرآن از ناحيه خداست ، و احتمال مي‏دهيد خود محمد كه يك فرد بشر است آن را ساخته و پرداخته باشد ، شما مشركين هم بشريد ، و عرب هم هستيد ، يك سوره و حداقل يك آيه به مثل آن بياوريد ، پس در مقام آيه چنين بهانه‏اي در كار نيست ، و براي اقامه حجت شهادت مؤكدتر از صرف خبر است و حتي از خبري كه مدلل است ، نيز مؤكدتر است .


و الله بما تعملون خبير - اين جمله علم خداي تعالي را به ياد آنان مي‏آورد ، علمش به دقائق اعمال آنان ، مي‏خواهد دستور فامنوا را به اين وسيله تاكيد كند ، و معناي آن اين است كه : ايمان بياوريد ، و در ايمان آوردن خود كوشش هم بكنيد ، براي اينكه خدا به دقائق اعمالتان عالم است ، هرگز از هيچ يك از آن اعمال غافل نمي‏ماند ، و او به طور قطع جزاي اعمالتان را مي‏دهد .


يوم يجمعكم ليوم الجمع ذلك يوم التغابن ... كلمه يوم ظرف است براي جمله قبلي كه مي‏فرمود : به طور قطع مبعوث مي‏شويد ... و منظور از يوم جمع روز قيامت است كه مردم همگي جمع مي‏شوند ، تا خداي تعالي بينشان فصل قضا كند ، همچنان كه فرمود : و نفخ في الصور فجمعناهم جمعا .


و مساله جمع شدن براي روز قيامت در قرآن كريم مكرر آمده ، و امثال آيه زير آن را تفسير مي‏كند و مي‏فرمايد : ان ربك يقضي بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون و نيز مي‏فرمايد : فالله يحكم بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون و مي‏فرمايد : ان ربك هو يفصل بينهم يوم القيمة فيما كانوا فيه يختلفون ، كه همه اين آيات اشاره دارند به اينكه جمع شدن مردم در قيامت به منظور فصل القضاء و داوري است .


ذلك يوم التغابن - راغب مي‏گويد : كلمه غبن ( كه تغابن مصدر باب تفاعل آن


ترجمة الميزان ج : 19ص :505


است ) به معناي اين است كه وقتي با كسي معامله مي‏كني از راهي كه او متوجه نشود كلاه سر او بگذاري ، ( اگر مي‏خري پول كمتري بدهي ، و اگر مي‏فروشي پول بيشتري بگيري ) ، آنگاه مي‏گويد : منظور از يوم التغابن كه در قرآن آمده روز قيامت است ، چون در آن روز براي همه مردم كشف مي‏شود كه در معامله‏اي كه آيات زير بدان اشاره نموده مغبون شده‏اند ، و اينكه آن آيات : و من الناس من يشري نفسه ابتغاء مرضات الله - بعضي از مردمند كه جان خود را در برابر خوشنوديهاي خدا مي‏فروشند، ان الله اشتري من المؤمنين انفسهم ... - خدا از مؤمنين جانهايشان را خريداري كرده ... و الذين يشترون بعهد الله و ايمانهم ثمنا قليلا - آنهايي كه با عهد خدا و سوگندهاشان بهاي اندكي به دست مي‏آورند .


در روز قيامت براي همه اين معامله‏گران كشف مي‏شود كه مغبون شده‏اند ، آن كس كه معامله نكرده مي‏فهمد كه از معامله نكردن مغبون شده ، و آن كس كه در معامله‏اش بهاي اندك دنيا به دست آورده مي‏فهمد كه از معامله كردنش مغبون شده ، پس همه مردم در آن روز مغبون خواهند بود .


و از بعضي از مفسرين وقتي سؤال شده كه يوم التغابن به چه معنا است ؟ گفته اند : به اين معنا است كه در آن روز تمام اشياء بر خلاف معيارها و مقادير دنيايي ظهور مي‏كنند .


و اينكه در آغاز كلامش گفت تغابن به معناي كلاه‏گذاري است ، وقتي درست است كه تغابن در آيه را به اين معنا بگيريم كه كفار معامله سودبخش را رها نموده معامله زيان‏آور را اختيار كردند ، و هر چند اين معنا معناي خوبي است ، ولي با كلمه تغابن نمي‏سازد ، چون اين كلمه از باب مفاعله است ، و مغبون كردن هر دو طرف يكديگر را مي‏رساند .


و آن وجه دوم كه از بعضي نقل كرد وجه دقيق‏تري است ، و آيات زير هم آن را تاييد مي‏كند : فلا تعلم نفس ما اخفي لهم من قرة اعين ، لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد ، و بدا لهم من الله ما لم يكونوا يحتسبون .



ترجمة الميزان ج : 19ص :506


و مقتضاي اين وجه عموميت تغابن است ، يعني بنا بر اين وجه بايد گفت كه : هم كفار در قيامت تغابن دارند و هم مؤمنين ، تغابن مؤمنين براي آن است كه وقتي آن قرة العين‏هاي در جوار رحمت حق را مي‏بينند ، ناراحت مي‏شوند كه چرا بيشتر عمل نكردند ، و اما كفار تغابنشان براي اين است كه چرا اصلا عمل نكردند ، و وجهي كه بين دو طايفه مشترك است ، اين است كه چرا در دنياآنطور كه بايد روز قيامت را نشناختند .


ولي اين وجه هم مثل وجه قبلي با معناي تغابن نمي‏سازد ، براي اينكه معناي تغابن مغبون كردن يكديگر است .


البته در اين ميان وجه سومي هم هست ، و آن اين است كه تغابن را تنها مخصوص گمراهان بدانيم و بگوييم : اين دسته دو طايفه هستند كه هر يك به دست ديگري مغبون مي‏شوند ، يكي طايفه گمراه كننده ، ديگري گمراه شونده ، طايفه گمراه كننده غابن هستند ، زيرا پيروان خود را وادار به دنياپرستي و ترك آخرت و در نتيجه وادار به گمراهي نموده ، آنان را مغبون مي‏سازند ، و مغبون هستند ، براي اينكه همان پيروان ضعيف ، ايشان را با پيروي كوركورانه خود كمك نموده ، استكبارشان را بيشتر مي‏كنند ، پس هر دو طايفه هم غابن‏اند و هم مغبون .


وجه چهارمي هم هست كه طبق آن روايت هم وارد شده ، و آن اين است كه بگوييم تمامي بندگان خدا چه خوب و چه بد در بهشت سهم و منزلي و در دوزخ هم منزلي دارند ، بنده اگر اطاعت خدا كند به منزلي كه در بهشت برايش فراهم شده داخل مي‏شود ، و اگر نافرماني خدا را بكند ، داخل منزلي كه در آتش دارد مي‏شود ، و روز قيامت منزلهاي بهشتي اهل دوزخ را به اهل بهشت مي‏دهند ، و منزل دوزخي اهل بهشت را بهاهل دوزخ مي‏دهند ، پس در قيامت اهل بهشت دوزخيان را مغبون نموده ، مؤمنين غابن و كفار مغبون مي‏شوند .


بعضي از مفسرين بعد از ايراد اين وجه گفته‏اند : تغابن در خود آيه با جمله و من يؤمن بالله ... و بئس المصير تفسير شده ، ولي ما آنطور كه بايد ظهوري در آيه نديديم ، كه چگونه آيه تغابن را تفسير نموده است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :507


و اما جمله و من يؤمن بالله و يعمل صالحا ... و بئس المصير از آنجا كه در طول اين تفسير مكرر معنا شده ، ديگر به معنايش نمي‏پردازيم .


بحث روايتي


در صحيح بخاري از ابو هريره از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت آورده كه فرمود : هيچ بنده‏اي داخل بهشت نمي‏شود مگر آنكه منزلي را كه در دوزخ دارد مي‏بيند منزلي را كه اگر نافرماني كرده بود بدانجا مي‏رفت ، و براي اين مي‏بيند تا شكرش بيشتر شود ، و هيچ بنده‏اي داخل آتش نمي‏شود ، مگر آنكه آن منزلي كه در بهشت دارد ، و اگر خوبي مي‏كرد بدانجا منتقل مي‏شد ، مي‏بيند تا حسرتش بيشتر شود .


مؤلف : در اين معنا روايات بسياري از طرق عامه و خاصه وارد شده كه بعضي از آنها در تفسير اوائل سوره مؤمنون گذشت .


و در تفسير برهان از ابن بابويه بهسند خود از حفص بن غياث از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : منظور از يوم التلاق روزي است كه اهل آسمان و زمين به هم بر مي‏خورند ، و منظور از يوم التناد روزي است كه اهل دوزخ اهل بهشت را نداء مي‏كنند كه : افيضوا علينا من الماء او مما رزقكم الله - كمي از آن آب و يا از آنچه خدا روزيتان كرده به ما افاضه كنيد ، و منظور از يوم التغابن روزي است كه اهل بهشت اهل آتش را مغبون مي‏كنند ، و منظور از يوم الحسرة روزي است كه مرگ را مي‏آورند و ذبح مي‏كنند ، ديگر كسي دچار مرگ نمي‏شود .


مؤلف : و در ذيل آيات اولسوره مورد بحث عده‏اي از روايات وارد شده كه آيات را مربوط به شؤون ولايت دانسته ، مانند روايتي كه مي‏گويد : منظور از ايمان و كفر ايمان به ولايت و كفر به آن در روز اخذ ميثاق است ، و روايتي كه مي‏گويد : مراد از بينات ائمه هدي (عليهم‏السلام‏) هستند ، و رواياتي كه مي‏گويد : مراد از نور ، امام است ، و بايد دانست كه همه اين روايات به باطن آيات نظر دارند ، و به هيچ وجه جنبه تفسير الفاظ آيه را ندارند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :508


مَا أَصاب مِن مُّصِيبَةٍ إِلا بِإِذْنِ اللَّهِوَ مَن يُؤْمِن بِاللَّهِ يهْدِ قَلْبَهُوَ اللَّهُ بِكلّ‏ِ شي‏ءٍ عَلِيمٌ‏(11) وَ أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسولَفَإِن تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّمَا عَلي رَسولِنَا الْبَلَغُ الْمُبِينُ‏(12) اللَّهُ لا إِلَهَ إِلا هُوَوَ عَلي اللَّهِ فَلْيَتَوَكلِ الْمُؤْمِنُونَ‏(13) يَأَيهَا الَّذِينَ ءَامَنُوا إِنَّ مِنْ أَزْوَجِكُمْ وَ أَوْلَدِكمْ عَدُوًّا لَّكمْ فَاحْذَرُوهُمْوَ إِن تَعْفُوا وَ تَصفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ‏(14) إِنَّمَا أَمْوَلُكُمْ وَ أَوْلَدُكمْ فِتْنَةٌوَ اللَّهُ عِندَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ‏(15) فَاتَّقُوا اللَّهَ مَا استَطعْتُمْ وَ اسمَعُوا وَ أَطِيعُوا وَ أَنفِقُوا خَيراً لأَنفُسِكمْوَ مَن يُوقَ شحَّ نَفْسِهِ فَأُولَئك هُمُ الْمُفْلِحُونَ‏(16) إِن تُقْرِضوا اللَّهَ قَرْضاً حَسناً يُضعِفْهُ لَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْوَ اللَّهُ شكُورٌ حَلِيمٌ‏(17) عَلِمُ الْغَيْبِ وَ الشهَدَةِ الْعَزِيزُ الحَْكِيمُ‏(18)


ترجمه آيات


هيچ مصيبتي نمي‏رسد مگر به اذن خدا و كسي كه به خدا ايمان آورد خدا دلش را هدايت مي‏كند و خدا به هر چيزي دانا است ( 11) .


و خداي را اطاعت كنيد و رسول را هم در هر فرماني كه مي‏دهداطاعت كنيد كه اگر اعراض كنيد او مسؤول نيست ، زيرا به عهده رسول ما بيش از اين نيست كه پيام مرا به روشني به شما برساند ( 12) .


الله معبودي است كه جز او معبود به حقي نيست و بايد مؤمنان تنها بر الله توكل كنند ( 13) .


هان اي كساني كه ايمان آورديد ! بعضي از همسران و فرزندان شما دشمن شمايند از آنان بر حذر


ترجمة الميزان ج : 19ص :509


باشيد و اگر عفو كنيد و از خطاهايشان بگذريد و بديهايشان را نديده بگيريد كاري خدايي كرده‏ايد چون خداي تعالي هم غفور و رحيم است ( 14) .


جز اين نيست كه اموال و اولاد شما فتنه و مايه آزمايش شمايند و نزد خدا اجري عظيم هست ( 15 ) .


پس تا آنجا كه مي‏توانيد از خدا بترسيد و بشنويد و اطاعت كنيد و اگر انفاق كنيد براي خودتان بهتر است و كساني كه موفق شده باشند از بخل نفساني خويشتن را حفظ كنند چنين كساني رستگاراند ( 16) .


اگر به خدا قرضي نيكو بدهيد خدا آن را برايتان چند برابر مي‏كند و شما را مي‏آمرزد كه خدا شكرگزار و حليم است ( 17) .


عالم غيب و شهادت و عزيز و حكيم است ( 18) .


بيان آيات


در اين آيات به بيان غرض سوره شروع نموده است ، چون آياتي كه گذشت گفتيم همه جنبه مقدمه و زمينه‏چيني را دارد ، و غرض سوره واداري مردم به انفاق در راه خدا ، و صبر در برابر مصائبي است كه در خلال مجاهدات در راه او مي‏بينند .


و در ميان همه اين اغراض اول مساله مصيبت‏ها ، و صبر در برابر آنها را ذكر فرموده تا ذهن شنونده براي تاثر از سفارشات بعدي به انفاق آماده‏تر و صاف‏تر گردد ، و ديگر عذري باقي نماند .


ما اصاب من مصيبة الا باذن الله و من يؤمن بالله يهد قلبه و الله بكل شي‏ء عليم كلمه مصيبت به معناي صفت و حالتي است در انسان كه در اثر برخورد به هر حادثه به او دست مي‏دهد ، چيزي كه هست بيشتر در مورد حوادث ناگوار استعمال مي‏شود ، حوادثي كه با خود ضرر مي‏آورد و كلمه اذن به معناي اعلام رخصت و عدم مانع است ، و همواره ملازم با آگهي اذن دهنده نسبت به عملي است كه اجازه آن را صادر مي‏كند ، و اينكه بعضي اين كلمه را به معناي علم گرفته‏اند صحيح نيست .


پس از آنچه گفته شد چند نكته روشن گرديد :


ترجمة الميزان ج : 19ص :510


نكته اول اينكه : اذن در آيه اذن لفظي نيست ، بلكه اذن تكويني است ، كه عبارت است از بكار انداختن اسباب ، و يا به عبارت ديگر برداشتن موانعي كه سر راه سببي از اسباب است ، چون اگر آن مانع را بر ندارد سبب نمي‏تواند اقتضاي خود را در مسبب بكار گيرد ، مثلا آتش ، اقتضاي حرارت و سوزاندن را دارد ، و مي‏تواند مثلا پنبه را بسوزاند ، ولي به شرطي كه رطوبت بين آن و بين پنبه فاصله نباشد ، پس برطرف كردن رطوبت از بين پنبه و آتش با علم به اينكه رطوبت مانع است و برطرف كردنش باعث سوختن پنبه است ، اذني است در عمل‏كردن آتش در پنبه و به كرسي نشاندن اقتضايي كه در ذات خود دارد ، يعني سوزاندن .


و در عرف عام معمول بود كه كلمه اذن را مختص به مواردي مي‏دانستند كه ماذون له ( كسي كه ديگري به او اذن داده ) از عقلا باشد .


چون عامه ، معناي اعلام را در مفهوم اذن شرط مي‏دانستند ، مثلا مي‏گفتند : من به فلاني اذن دادم كه چنين و چنان كند و هرگز نمي‏گفتند : من به آتش اذن دادم كه پنبه را بسوزاند ، چون فكر مي‏كردند آتش شعور ندارد ، و نمي‏شود چيزي را به آن اعلام نمود ، و نيز نمي‏گفتند : من به اسب اجازه دادم بدود .


ولي قرآن كريم در اين موارد نيز استعمال كرده ، در مورد عقلا فرموده : و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ، و در مورد غير عقلا فرموده : و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه و بعيد نيست اين تعميم بر اين اساس باشد كه قرآن كريم علم و ادراك را مختص ذوي العقول نمي‏داند ، بلكه چنين افاده مي‏كند كه علم و ادراك در تمامي موجودات جريان دارد ، همچنان كه در تفسير آيه شريفه قالوا انطقنا الله الذي انطق كل شي‏ء گفته شد .


و به هر حال عمل از هيچ عامل و اثر از هيچ مؤثري بدون اذن خداي سبحان تمام نمي‏شود ، پس هر سببي را كه فرض كني موانعي دارد كه نمي‏گذارد در مسبب خود اثر كند ، و اذن خداي تعالي به عمل كردن آن همين است كه آن موانع را بردارد ، و هر سببي را فرض كني كه در سببيت تمام باشد ، يعني هيچ مانعي جلوگير عملش نباشد ، باز عملكردش به اذن خدا است و اذن خدا در آن اين است كه مانعي بر سر راهش نگذاشته باشد ، پس تاثير چنين سببي هم ملازم با اذن خدا است ، در نتيجه هيچ سببي بدون اذن او در مسبب خود اثر نمي‏گذارد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :511


نكته دوم اينكه : مصائب عبارت است از حوادثي كه آدمي با آن مواجه بشود ، و در آدمي آثار سوء و ناخوشايندي بجاي گذارد ، و اينكه اين گونه حوادث مانند حوادث خوب به اذن خدا مي‏رسد ، براي اينكه اذن خداي تعالي تمامي مؤثرها را فرا گرفته ، هر اثري به اذن او از مؤثرش صادر مي‏شود .


نكته سوم اينكه : اين اذن ، اذن تشريعيو لفظي يعني حكم به جواز نيست ، بلكه اذني است تكويني ، پس اصابه مصيبت همواره با اذن خدا واقع مي‏شود ، هر چند كه اين مصيبت ظلمي باشد كه از ظالمي به مظلومي برسد ، و هر چند كه ظلم از نظر تشريع ممنوع است ، و شرع به آن اذن نداده است .


و به همين جهت است كه بعضي از مصائب را نبايد تحمل كرد ، و صبر در برابر آنها جائز نيست ، بلكه واجب است آدمي در برابرش تا بتواند مقاومت كند ، مثل ظلمهايي كه به عرض و ناموس آدمي و يا جان آدمي متوجه مي‏شود .


و از اينجا روشن مي‏شود كه آن مصائب كه قرآن مردم را به صبر در برابرش خوانده، مصائبي نيست كه دستور مقاومت در برابرش را داده و از تحمل آن نهي فرموده ، بلكه مصائبي است كه خود انسان در آن اختياري ندارد ، نظير مصائب عمومي عالمي ، از قبيل مرگ و ميرها و بيماريها ، و اما مصائبي كه اختيار انسانها در آن مدخليت دارد ، از قبيل ظلمهايي كه به نحوي با اختيار سر و كار دارد ، در صورتي كه به عرض و ناموس و جان آدمي متوجه شود ، بايد به مقدار توانايي در دفع آن كوشيد .


و من يؤمن بالله يهد قلبه - از ظاهر سياق بر مي‏آيد كه جمله ما اصاب من مصيبة الا باذن الله مي‏خواهد بفرمايد : خداي تعالي به حوادثي كه براي انسان ناخوش‏آيند و مكروه است ، هم علم دارد و هم مشيت ، پس هيچ يك از اين حوادث به آدمي نمي‏رسد ، مگر بعد از علم خدا و مشيت او ، پس هيچ سببي از اسباب طبيعي عالمي مستقل در تاثير نيست ، چون هر سببي كه فرض كني جزو نظام خلقت است كه غير از خالقش ربي ندارد ، و هيچ حادثه و واقعه‏اي رخ نمي‏دهد مگر به علم و مشيت ربش ، آنچه او بخواهد برسد ممكن نيست نرسد ، و آنچه او نخواهد برسد ممكن نيست برسد .


و اين حقيقتي است كه قرآن كريم آن را به لساني ديگر بيان نموده و فرموده : ما أصاب من مصيبة في الأرض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبراها ان ذلك علي الله يسير .



ترجمة الميزان ج : 19ص :512


پس خداي سبحان كه رب العالمين است لازمه ربوبيت عامه‏اش اين است كه او به تنهايي مالك هر چيز باشد ، و مالك حقيقي ديگري غير او نباشد ، و نظام جاري در عالم هستي مجموعي از انحاي تصرفات او در خلقش مي‏باشد ، پس هيچ متحركي و هيچ چيز ساكني بدون اذن او حركت و سكون ندارد ، و هيچ صاحب فعلي و هيچ قابل فعلي جز با سابقه علم و مشيت او فاعليت و قابليت ندارد ، و علم و مشيت او خطاء نمي‏كند ، و قضايش ردخور ندارد .


پس اعتقاد به اينكه خداي تعالي الله يگانه است ، اعتقادات مذكور را به دنبال دارد ، و انسان را به آن حقايق رهنمون شده ، قلب را آرامش مي‏بخشد ، به طوري كه ديگر دچار اضطراب نمي‏شود ، چون مي‏داند اسباب ظاهري مستقل در پديد آوردن آن حوادث نيستند ، زمام همه آنها به دست خداي حكيم است ، كه بدون مصلحت هيچ حادثه ناگواري پديد نمي‏آورد ، و همين است معناي جمله و من يؤمن بالله يهد قلبه .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي آن اين است كه هر كس به توحيد خدا ايمان آورد و در برابر دستوراتش صبر كند ، خداي تعالي قلبش را به گفتن انا لله و انا اليه راجعون هدايت مي‏كند .


ولي اين وجه درست نيست ، براي اينكه صبر را در معناي ايمان اخذ كرده .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه هر كس به خدا ايمان آورد ، خدا قلبش را به سوي آنچه كه بايد بكند هدايت مي‏كند ، در نتيجه در موارد ابتلا به گرفتاريها صبر مي‏كند ، و در موارد عطايا شكر مي‏كند ، و اگر ستمي به او برود طرف را مي‏بخشد .


و اين وجه قريب به همان معنايي است كه ما براي جمله كرديم .


و الله بكل شي‏ء عليم - اين جمله تاكيد استثناي گذشته است ، ممكن هم هست اشاره باشد به آنچه آيه سوره حديد افاده مي‏كرد ، و مي‏فرمود : ما اصاب من مصيبة في الأرض و لا في انفسكم الا في كتاب من قبل ان نبرأها .


و اطيعوا الله و اطيعوا الرسول فان توليتم فانما علي رسولنا البلاغ المبين از ظاهر اينكه كلمه اطيعوا را دو بار آورد ، و نفرمود : اطيعوا الله و الرسول ، بر مي‏آيد كه منظور از اطاعت خدا با اطاعت رسول دو چيز است ، و با هم اختلاف دارند ، و از


ترجمة الميزان ج : 19ص :513


اين مي‏فهميم كه مراد از اطاعت خدا منقاد شدن براي او است ، در آنچه از شرايع دين كه تشريع كرده ، و پذيرفتن آن بدون چون و چرا است ، و مراد از اطاعت رسول انقياد و امتثال دستوراتي است كه او به حسب ولايتي كه بر امت دارد مي‏دهد ، ولايتي كه خدا به او داده است .


و كلمه تولي در جمله فان توليتم فانما علي رسولنا البلاغ المبين ، به معناي اعراض ، و كلمه بلاغ به معناي تبليغ است .


و معناي جمله اين است : كه اگر شما از اطاعت خدا در آنچه از دين تشريع كرده ، و يا از اطاعت رسول بدان جهت كه ولي امر شما است در آنچه به شما دستور مي‏دهد اعراض كنيد ، رسول ما نمي‏تواند شما را مجبور بر اطاعت كند ، براي اينكه او مامور به اين رفتار نشده بلكه تنها مامور شده كه رسالت خدا را به شما برساند ، كه رسانيد .


از اينجا روشن مي‏شود كه آنچه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) زايد بر احكام و شرايع قرآن دستور داده ، چه اوامرش و چه نواهيش ، رسالت خداي تعالي است ، و در حقيقت اوامر و نواهي خدا را رسانده ، و اطاعت مردم در آن اوامر و نواهي نيز مانند اطاعت اوامر و نواهي قرآن اطاعت خدا است ، همچنان كه اطلاق آيه زير نيز بر اين معنا دلالت مي‏كند ، چون مي‏فرمايد : و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله ، و ظاهرش اين است كه اطاعت رسول در آنچه امر و يا نهي مي‏كند ، به طور مطلق لازم است ، چون آن جناب در آن اوامر و نواهيماذون به اذن خدا ، و اذن خدا در اطاعت رسول مستلزم علم و مشيت خدا به اطاعت اوست ، و وقتي اطاعت اوامر و نواهي او را اراده كرده باشد ، قهرا خود آن أوامر و نواهي را هم اراده كرده است ، پس معلوم مي‏شود امر و نهي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از مصاديق أمر و نهي خود خدا است ، هر چند كه در مورد غير أحكام و شرايعي باشد كه خود خدا جعل كرده است .


و به خاطر همين كه گفتيم برگشت اطاعت رسول به اطاعت خداي تعالي است ، در آيه شريفه از غيبت به خطاب التفات شده با اينكه قبلا خدا را غايب فرض كرده ، فرموده بود : خدا رااطاعت كنيد دنبالش خدا را متكلم به حساب آورده ، مي‏فرمايد : رسول ما ، تا بفهماند گفته‏ها و دستورات رسول هم دستورات ما است ، و مع ذلك در ضمن سخن تهديدي هم كرده باشد ، و به طور اشاره فهمانده باشد كه نافرماني او نافرماني ما است .



ترجمة الميزان ج : 19ص :514


الله لا اله الا هو و علي الله فليتوكل المؤمنون اين آيه در مقام بيان علت وجوب اطاعت خداست ، و علت اينكه چرا اطاعت رسول از مصاديق اطاعت خداست .


توضيح اينكه اطاعت كه عبارت است از گردن نهادن در برابر اوامر و نواهي مولي ، خود يكي از شؤون عبوديت و بردگي براي مولي است ، زيرا اگر مولي برده‏اي را مالك مي‏شود ، هيچ منظوري ندارد جز اينكه مالك اراده و عمل برده باشد ، به طوري كه برده‏اش اراده نكند مگر آنچه را كه مولي اراده مي‏كند و هيچ عملي را انجام ندهد مگر آنچه را كه مولايش از او بخواهد انجام دهد ، پس طاعت مولي نحوه‏اي از عبوديت عبد است ، همچنان كه در آيه زير هم بدان اشاره نموده مي‏فرمايد : ا لم اعهد اليكم يا بني ادم ان لا تعبدوا الشيطان با اينكه هيچ كس شيطان را به عنوان خدايي نپرستيده ، پس منظور از پرستش شيطان همان اطاعت كردن اوست .


پس معلوم شد اطاعت كردنيك مطيع از مطاع خود عبادت آن مطاع است ، و چون به جز خداي عز و جل معبودي نيست ، پس طاعتي جز براي خدا ، و يا هر كسي كه خدا اطاعتش را واجب كرده باشد صحيح نيست .


در نتيجه معناي آيه مورد بحث چنين مي‏شود : خداي سبحان را اطاعت كنيد ، زيرا به جز معبود كسي نبايد اطاعت شود ، و معبود به حق هم به جز خدا كسي نيست ، پس بر شما واجب است كه او را عبادت كنيد ، و با اطاعت غير او آن غير را كه يا شيطان است يا هواي نفس شريك خدا نسازيد .


و به اين بيان روشن شد كه چگونه جمله مورد بحث در مقام تعليل است .


با آنچه كه تا اينجا گفتيم وجه و نكته اينكه چرا نفرمود : لا رب غيره ، و خصوص الوهيت را انتخاب نمود نيز روشن مي‏شود .


و علي الله فليتوكل المؤمنون - اين جمله معناي جمله قبلي را كه مي‏فرمود : الله لا اله الا هو تاكيد مي‏كند .


توضيح اينكه توكيل كه با توكل از يك ماده مشتقند ، به معناي آن است كه انسان شخص غير خودش را قائم مقام خود كند تا او امور انسان را اداره نمايد ، و لازمه اين وكيل‏گيري اين است كه اراده وكيل قائم مقام اراده موكل ، و فعل او فعل اين باشد ، و اين به وجهي با معناي اطاعت منطبق است ، چون مطيع هم اراده و عمل خود را تابع اراده و عمل مطاع مي‏داند ، و اراده مطاع قائم مقام اراده مطيع ، و عمل مطيع متعلق اراده


ترجمة الميزان ج : 19ص :515


مطاع مي‏شود ، گويي عمل از خود مطاع صادر شده ، و بنا بر اين ، اطاعت به وجهي به توكيل برگشت مي‏كند ، و توكيل به وجهي اطاعت است .


پس اطاعت بنده از پروردگار خود اين است كه اراده خود را تابع اراده پروردگارش كند ، و عملي هم كه مي‏كند همين جنبه را داشته باشد .


و به عبارتي ديگر بنده اراده خود را و آنچه را كه متعلق اراده او است همه را فداي اراده و عمل پروردگارش نموده ، و چنين ايثاري در راهاو بكند .


پس اطاعت خداي تعالي در آنچه براي بندگانش تشريع كرده ، و در متعلقات آن ، خود نوعي از توكل بر خدا است ، و چون اطاعت خدا براي هر خداشناس و مؤمن به خدا واجب است ، پس توكل بر او نيز بر مؤمنين لازم است ، و مؤمنين هم بايد بر او توكل كنند و هم اطاعتش را گردن نهند ، و اما كسي كه او را نمي‏شناسد ، و به او ايمان ندارد ، اطاعت هم ندارد .


پس از آنچه گذشت روشن شد كه ايمان و عمل صالح نوعي از توكل بر خدا است .


يا ايها الذين امنوا ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم ... كلمه من در جمله من ازواجكم تبعيضي است ، و معناي بعضي از همسران شما را مي‏دهد ، و سياق خطاب به تعبير يا ايها الذين امنوا و نيز وابسته كردن دشمني همسران را به مؤمنين مجموعا علت حكم را مي‏رساند و مي‏فهماند كه بعضي از همسران مؤمنين كه با آنان دشمني مي‏ورزند بدان علت مي‏ورزند كه شوهرانشان ايمان دارند ، و عداوت به خاطر ايمان جز اين نمي‏تواند علت داشته باشد كه اين زنان بي‏ايمان مي‏خواهند شوهران خود را از اصل ايمان ، و يا از اعمال صالحه‏اي كه مقتضاي ايمان است ، از قبيل انفاق در راه خدا و هجرت از دار الكفر ، برگردانند و منصرف كنند ، و شوهران زير بار نمي‏روند ، قهرا زنان با آنان دشمني مي‏كنند ، و يا مي‏خواهند كفر و معصيت‏هاي بزرگ از قبيل بخل و خودداري از انفاق در راه خدا را بر آنان تحميل كنند ، چون دوست مي‏دارند شوهران بجاي علاقه‏مندي به راه خدا و پيشرفت دين خدا و مواسات با بندگان خدا ، به اولاد و همسران خود علاقه‏مند باشند ، و براي تامين آسايش آنان به دزدي و غصب مال مردم دست بزنند .


پس خداي سبحان بعضي از فرزندان و همسران را دشمن مؤمنين شمرده ، البته دشمن ايمان ايشان ، و از اين جهت كه دشمن ايمان ايشانند شوهران و پدران را وادار مي‏كنند دست از ايمانبه خدا بردارند ، و پاره‏اي اعمال صالحه را انجام ندهند ، و يا بعضي از گناهان كبيره و مهلكه را مرتكب شوند ، و چه بسا مؤمنين در بعضي از خواسته‏هاي زن و فرزند به خاطر محبتي


ترجمة الميزان ج : 19ص :516


كه به آنان دارند اطاعتشان بكنند ، و لذا در آيه شريفه مي‏فرمايد : از اين گونه زنان و فرزندان حذر كنيد ، و رضاي آنها را مقدم بر رضاي خدا نگيريد .


و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم - راغب در مفردات مي‏گويد كلمه عفو به معناي قصد براي گرفتن چيزي است ، مثلا وقتي گفته مي‏شود : عفاه ، و يا اعتفاه، معنايش اين است كه : قصد فلان چيز را كرد ، در حالي كه آنچه را نزد خود داشت ، به دست گرفته بود - تا آنجا كه مي‏گويد - و چون گفته شود : عفوت عنه معنايش اين است كه من گناه او را زايل كردم و از او چشم پوشيدم .


آنگاه مي‏گويد : و كلمه صفح به معناي ترك ملامت است ، و فرقش با عفو اين است كه از عفو بليغ‏تر است ، و به همين جهت خداي تعالي در يك جمله هر دو را ذكر كرده و فرموده : فاعفوا و اصفحوا حتي ياتي الله بامره ، چون گاهي مي‏شود كه انسان عفو مي‏كند ، ولي صفح نمي‏كند .


و سپس گفته : و كلمه مغفرت كه از ماده غفر است، به معناي آن است كه جامه‏اي در تن كسي بپوشاني كه تن او را از آلودگي نگه بدارد ، و از همين باب است كه مي‏بيني يكي به ديگري مي‏گويد اغفر ثوبك في الوعاء يعني جامه‏ات را در خم رنگ بينداز و آن را رنگ كن تا چركتاب شود ، و ديرتر چرك را نشان دهد و غفران و مغفرت از ناحيه خداي تعالي به اين است كه بنده را از اينكه عذاب به او برسد حفظ فرمايد و در قرآن فرموده : غفرانك ربنا ، و مغفرة من ربكم ، و و من يغفر الذنوب الا الله .


پس سه جمله تعفوا ، و تصفحوا و تغفروا مي‏خواهند مؤمنين را تشويق كنند به اينكه اگر زن و فرزندانشان آثار دشمني مذكور را از خود بروز دادند ، صرفنظر كنند ، و در عين حال بر حذر باشند كه فريب آنان را نخورند .


فان الله غفور رحيم - اگر منظور از مغفرت و رحمت مغفرت و رحمت خاصه الهي باشد آن مغفرت و رحمتي كه تنها به مؤمنين مي‏رسد به همانهايي كه در آيه مورد بحث مخاطب به خطابهاي تعفوا و تصفحوا و تغفروا هستند و معنا اين باشد كه اگر شما مؤمنين از خطا و دشمني زنان و فرزندان خود چشم‏پوشي كنيد ، خداي تعالي هم با شما به مغفرت و رحمت خود معامله مي‏كند ، در اين صورت جمله مورد بحث وعده جميلي به مؤمنين است در برابر رفتار صالحي كه كرده‏اند ، همچنان كه در آيه زير همين وعده را به مؤمنين صاحب عفو و صفح داده


ترجمة الميزان ج : 19ص :517


مي‏فرمايد : و ليعفوا و ليصفحوا الا تحبون ان يغفر الله لكم .


و اگر منظور مغفرت و رحمت عام الهي باشد ، بدون اينكه مقيد به مورد خطاب باشد ، در اين صورت ديگر جمله مورد بحث وعده نخواهد بود ، بلكه مي‏خواهد بفرمايد : اگر مؤمنين چنين كنند خود را به صفات خدا متصف و به اخلاق خدايي متخلق كرده‏اند ، چون خدا هم غفور و رحيم است .


انما اموالكم و اولادكم فتنة و الله عنده أجر عظيم كلمه فتنه به معناي گرفتاريهايي است كه جنبه آزمايش دارد ، و آزمايش بودن اموال و فرزندان به خاطر اين است كه اين دو نعمت دنيوي از زينت‏هاي جذاب زندگي دنيا است ، نفس آدمي به سوي آن دو آن چنان جذب مي‏شود كه از نظر اهميت همپايه آخرت و اطاعت پروردگارش قرار داده ، رسما در سر دو راهي قرار مي‏گيرد ، و بلكه جانب آن دو را مي‏چرباند ، و از آخرت غافل مي‏شود ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : المال و البنون زينة الحيوة الدنيا .


و تعبير آيه مورد بحث كنايه از نهي است ، مي‏خواهد از غفلت از خدا به وسيله مال و اولاد نهي كند ، و بفرمايد : با شيفتگي در برابر مال و اولاد جانب خدا را رها نكنيد ، با اينكه نزد او اجري عظيم هست .


فاتقوا الله ما استطعتم ... يعني به مقدار استطاعتي كه داريد از خدا پروا كنيد - چون سياق جمله سياق دعوت و تشويق به اطاعت خدا و انفاق و مجاهده در راه او است - و جمله مورد بحث به خاطر حرف فاء تفريع شده بر جمله انما اموالكم ... در نتيجه معناي آن چنين مي‏شود كه : به مقدار استطاعتتان از خدا بترسيد و از ذره‏اي از آن مقدار را از تقوا و ترس خدا كوتاه نياييد .


در نتيجه آيه شريفه همان مطلبي را مي‏رساند كه آيه شريفه اتقوا الله حق تقاته در مقام افاده آن است نه اينكه بخواهد بفرمايد هر چه توانستيد رعايت تقوي را بكنيد و هر مقدار كه نتوانستيد تقوي را رها كنيد چون خداي تعالي به حكم آيه و لا تحملنا ما لا طاقة لنا به به بيش از مقدار طاقت از


ترجمة الميزان ج : 19ص :518


از ما نخواسته آري هر چند اين معنا در جاي خود صحيح است ، ليكن آيه مورد بحث ناظر به آن نيست .


از آنچه گذشت دو نكته روشن گرديد .


نكته اول اينكه : ميان آيه فاتقوا الله ما استطعتم و آيه اتقوا الله حق تقاته هيچ منافاتي نيست ، و اختلافي كه بين آن دو هست چيزي نظير اختلاف به مقدار و كيفيت است ، در جمله اولي دستور مي‏دهد تقواي شما همه مواردي را كه در سعه و قدرت شما است فرا بگيرد ، و در دومي دستور مي‏دهد تقواي شما در همه موارد متصف به حقيقت باشد ، تقواي صوري و ظاهري نباشد ، اولي راجع به كميت و مقدار تقوا است ، دومي مربوط به كيفيت آن است .


نكته دوم اينكه : سخن بعضي از مفسرين كه گفته‏اند : جمله فاتقوا الله ما استطعتم ناسخ جمله اتقوا الله حق تقاته است ، سخن درستي نيست ، و فسادش روشن گرديد .


و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسكم - اين قسمت از آيه جمله فاتقوا الله ما استطعتم را تاكيد مي‏كند ، و كلمه سمع به معناي استجابت و قبول پيشنهاد و دعوت است ، كه مربوط به مقام التزام قلبي است ، به خلاف طاعت كه انقياد در مقام عمل است ، و كلمه انفاق به معناي بذل مال در راه خدا است ( نه هر بذلي ديگر ) ، و كلمه خيرا اگر منصوب آمده به گفته صاحب كشاف به خاطر عاملي است كه حذف شده ، و تقدير آن و انفقوا و امنوا خيرا لانفسكم - انفاق كنيد و ايمان آوريد به چيزي كه براي خودتان خير است مي‏باشد .


احتمال هم دارد كلمه انفقوا در عين دلالت بر انفاق ، متضمن معناي قدموا و يا نظير آن هم باشد ، و معنا چنين باشد و انفقوا خيرا لانفسكم - انفاق كنيد و با انفاق خيري را براي خود از پيش بفرستيد كه در عبارت داخل گيومه كلمه انفاق متضمن معناي از پيش بفرستيد شده ، شما مي‏توانيد چيز ديگري را فرض كنيد كه مقام آيه بر آن دلالت كند .


و اگر فرمود : لانفسكم و نفرمود : لكم ، براي اين بود كه مؤمنين را بيشتر خوشدل سازد ، و بفهماند اگر انفاق كنيد خيرش مال شما است ، و به جز خود شما كسي از آن بهره‏مند نمي‏شود ، چون انفاق دست و دل شما را باز مي‏كند ، و در هنگام رفع نيازهاي جامعه خود


ترجمة الميزان ج : 19ص :519


دست و دلتان نمي‏لرزد .


و منيوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون - تفسير اين جمله در تفسير سوره حشر گذشت .


ان تقرضوا الله قرضا حسنا يضاعفه لكم و يغفر لكم و الله شكور حليم منظور از اقراض خداي تعالي انفاق در راه خدا است ، و اگر اين عمل را قرض دادن به خدا ، و آن مال انفاق شده را قرض حسن خوانده ، به اين منظور بوده كه مسلمين را به انفاق ترغيب كرده باشد .


جمله يضاعفه لكم و يغفر لكم اشاره است به حسن جزايي كه خداي تعالي در دنيا و آخرت به انفاق‏گران مي‏دهد ، و اسمهاي شكور ، حليم ، عالم غيب و شهادت ، عزيز و حكيم پنج نام از اسماي حسناي الهي هستند، كه شرحش و وجه مناسبتش با سمع و طاعت و انفاق كه در آيه بدان سفارش شده است روشن است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در ذيل آيه ان من ازواجكم و اولادكم عدوا لكم فاحذروهم فرموده : اين آيه راجع به مسلماناني است كه وقتي مي‏خواستند از وطن كافرنشين خود به دار هجرت مهاجرت كنند ، زن و فرزندشان دست به دامنشان انداخته ، از رفتن بازشان مي‏داشتند ، و مي‏گفتند : تو را به خدا سوگند مي‏دهيم كه از ما دست بر مدار كه بعد از رفتنت از بين خواهيم رفت ، بعضي از مسلمانان تسليم خواسته زن و فرزند خود مي‏شدند ، و در دار الكفر مي‏ماندند ، و آيه شريفه آنان را از چنين زن و فرزنداني بر حذر داشته ، از اطاعت آنان نهي مي‏فرمايد ، بعضي ديگر از مسلمانان تسليم نمي‏شدند ، و راه خدا را پيش گرفته از زن و فرزند دست بر مي‏داشتند ، و مي‏گفتند : به خدا سوگند اگر شما با من هجرت نكنيد ، و خداي تعالي روزي بين من و شما در دار الهجرة جمع كرد ، ديگر كاري به كارتان نخواهم داشت ، و تا ابد سودي به شما نخواهم رساند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :520


ولي خداي تعالي دستور داد بعد از آنكه در دار هجرت به زن و فرزند خود رسيدند از سوگند خود صرفنظر نموده ، به بهترين وجهي با آنان برخورد نمايند ، و صله رحم را رعايت كنند .


و ان تعفوا و تصفحوا و تغفروا فان الله غفور رحيم .


مؤلف : اين معنا در الدر المنثور هم از عده‏اي از صاحبان كتب حديث از ابن عباس روايت شده .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از عبادة بن صامت و عبد الله بن ابي أوفي ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده‏اند كه در تفسير جمله انما اموالكم و اولادكم فرموده‏اند : براي هر امتي ، فتنه‏اي است ، و فتنه امت من كه به وسيله آن آزمايش مي‏شوند مال است .


مؤلف : نظير اين روايت را نيز از ابن مردويه از كعب بن عياض از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نقل كرده .


و باز در همان كتاب است كه ابن ابي شيبه ، احمد ، ابو داوود ، ترمذي ، نسائي ، ابن ماجه ، حاكم و ابن مردويه ، همگي از بريد روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشغول خطابه بود كه حسن و حسين با پيراهني قرمز وارد شدند ، و ( به طرف آن جناب ) مي‏رفتند و مي‏افتادند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از منبر پايين آمد و هر دو را بغل كرد يكي را به اين طرف و يكي را به آن طرف و به منبر بالا رفت ، و سپس فرمود : خداي تعالي درست فرموده : انما اموالكم و اولادكم فتنة ، من وقتي چشمم به اين دو پسر افتاد كه مي‏آيند و مي‏افتند ، نتوانستم طاقت بياورم ، و كلامم را قطع نكنم ، بناچار براي گرفتن آن دو پايين آمدم .


مؤلف : اين روايت بي‏اشكال نيست ، براي اينكه درست است كه اموال و اولاد فتنه است ، اما نه حتي براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، كه سيد انبيا و سرآمد مخلصين و معصوم و مؤيد به روح القدس است .


روايت ديگري هست كه لحنش از اين هم شنيع‏تر است ، و آن روايتي است كهباز الدر المنثور از ابن مردويه ، از عبد الله عمر ، نقل كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حالي كه داشت بالاي منبر براي مردم ايراد خطبه مي‏كرد چشمش به حسين بن علي افتاد كه داشت مي‏آمد ، پا بر دامن خود نهاد و افتاد و گريه كرد ، ناگزير رسول خدا


ترجمة الميزان ج : 19ص :521


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از منبر پايين آمد ، مردم وقتي چنين ديدند ، دويدند و حسين را برداشتند ، و او را دست به دست گردانيده تا به رسول خدا رساندند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آنگاه فرمود : خدا شيطان را بكشد كه فرزند چه فتنه‏اي است ، به آن خدايي كه جانم به دست اوست ، من متوجه نشدم كه از منبر پايين آمده‏ام .


نظير اين روايت در شناعت لحن روايتي است كه از ابن منذر ، از يحيي بن ابي كثير نقل شده كه گفت : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) صداي گريه حسن و حسين را شنيد ، فرمود : اولاد فتنه است ، براي اينكه گريه اين دو كودك آن چنان مرا بي‏خود كرد كه برخاستم در حالي كه عقل از من سلب شده بود .


بنا بر اين يا بايد اين روايات را طرد نموده قبولش نكرد ، و يا آنكه تاويل و توجيهش كرد .


و در تفسير برهان از ابنشهرآشوب از تفسير وكيع روايت شده كه گفت : سفيان بن مره همداني از عبد خير برايمان نقل كرد كه گفته بود ، من از علي بن ابي طالب از اين كلام خداي تعالي پرسيدم كه مي‏فرمايد : اتقوا الله حق تقاته ، فرمود : به خدا سوگند غير از اهل بيت كسي به اين دستور عمل نكرده ، اين ماييم كه همواره به ياد خداييم ، و هرگز فراموشش نمي‏كنيم ، و ماييم كه شكرش را به جاي آورده ، هرگز كفرانش نمي‏كنيم ، و ماييم كه او را اطاعت نموده ، هرگز نافرمانيش نكرده‏ايم .


و چون اين آيه نازل شد اصحاب گفتند ما توانايي چنين تقوايي را نداريم ، خداي تعالي آيه فاتقوا الله ما استطعتم را نازل فرمود ، ( تا آخر حديث ) .


و در تفسير قمي آمده كه پدرم از فضل بن ابي مره برايم حديث كرد كه : من امام صادق (عليه‏السلام‏) را ديدم كه از اول شب تا صبح طواف مي‏كرد و مي‏گفت : بار الها مرا از شر بخل نفسم نگه بدار .


عرضه داشتم : فدايت شوم من امشب از شما به غير از اين دعا را نشنيدم .


فرمود : چه بلايي بالاتر از بخل نفس سراغ داري ؟ خداي تعالي مي‏فرمايد : و من يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :