امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
971
ترجمه الميزان: سوره قلم آيات 52 - 1


ترجمة الميزان ج : 19ص :613


( 68 )سوره قلم مكي است و پنجاه و دو آيه دارد ( 52)


سورة القلم‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ نوَ الْقَلَمِ وَ مَا يَسطرُونَ‏(1) مَا أَنت بِنِعْمَةِ رَبِّك بِمَجْنُونٍ‏(2) وَ إِنَّ لَك لأَجْراً غَيرَ مَمْنُونٍ‏(3) وَ إِنَّك لَعَلي خُلُقٍ عَظِيمٍ‏(4) فَستُبْصِرُ وَ يُبْصِرُونَ‏(5) بِأَييِّكُمُ الْمَفْتُونُ‏(6) إِنَّ رَبَّك هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضلَّ عَن سبِيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ‏(7) فَلا تُطِع الْمُكَذِّبِينَ‏(8) وَدُّوا لَوْ تُدْهِنُ فَيُدْهِنُونَ‏(9) وَ لا تُطِعْ كلَّ حَلافٍ مَّهِينٍ‏(10) هَمَّازٍ مَّشاءِ بِنَمِيمٍ‏(11) مَّنَّاعٍ لِّلْخَيرِ مُعْتَدٍ أَثِيمٍ‏(12) عُتُلّ‏ِ بَعْدَ ذَلِك زَنِيمٍ‏(13) أَن كانَ ذَا مَالٍ وَ بَنِينَ‏(14) إِذَا تُتْلي عَلَيْهِ ءَايَتُنَا قَالَ أَسطِيرُ الأَوَّلِينَ‏(15) سنَسِمُهُ عَلي الخُْرْطومِ‏(16) إِنَّا بَلَوْنَهُمْ كَمَا بَلَوْنَا أَصحَب الجَْنَّةِ إِذْ أَقْسمُوا لَيَصرِمُنهَا مُصبِحِينَ‏(17) وَ لا يَستَثْنُونَ‏(18) فَطاف عَلَيهَا طائفٌ مِّن رَّبِّك وَ هُمْ نَائمُونَ‏(19) فَأَصبَحَت كالصرِيمِ‏(20) فَتَنَادَوْا مُصبِحِينَ‏(21) أَنِ اغْدُوا عَلي حَرْثِكمْ إِن كُنتُمْ صرِمِينَ‏(22) فَانطلَقُوا وَ هُمْ يَتَخَفَتُونَ‏(23) أَن لا يَدْخُلَنهَا الْيَوْمَ عَلَيْكم مِّسكِينٌ‏(24) وَ غَدَوْا عَلي حَرْدٍ قَدِرِينَ‏(25) فَلَمَّا رَأَوْهَا قَالُوا إِنَّا لَضالُّونَ‏(26) بَلْ نحْنُ محْرُومُونَ‏(27) قَالَ أَوْسطهُمْ أَ لَمْ أَقُل لَّكمْ لَوْ لا تُسبِّحُونَ‏(28) قَالُوا سبْحَنَ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا ظلِمِينَ‏(29) فَأَقْبَلَ بَعْضهُمْ عَلي بَعْضٍ يَتَلَوَمُونَ‏(30) قَالُوا يَوَيْلَنَا إِنَّا كُنَّا طغِينَ‏(31) عَسي رَبُّنَا أَن يُبْدِلَنَا خَيراً مِّنهَا إِنَّا إِلي رَبِّنَا رَغِبُونَ‏(32) كَذَلِك الْعَذَابوَ لَعَذَاب الاَخِرَةِ أَكْبرُلَوْ كانُوا يَعْلَمُونَ‏(33)



ترجمة الميزان ج : 19ص :614


ترجمه آيات


به نام خدا كه در دنيا رحمتي براي عموم و در آخرت رحمتي بيكران براي خواص از بندگان دارد .


ن ، سوگند به قلم و آنچه با قلم مي‏نويسند ( 1) .


كه تو به خاطر لطفي كه پروردگارت به تو كرده ديوانه نيستي ( 2) .


و اينكه براي تو اجري است غير مقطوع ( 3) .


و اينكه تو ملكات اخلاقي بس بزرگي داري كه بر آن مسلطي ( 4) .


پس به زودي خواهي ديد و آنها نيز خواهند ديد ( 5) .


كه كدامتان مبتلا به جنونيد ( 6) .


محققا پروردگارت داناتر است به اينكه چه كسي از راه او دور و چه كساني راه يافتگانند ( 7 ) .


پس تكذيب‏گران را اطاعت مكن ( 8) .


آنان همين را مي‏خواهند كه تو سازش كني و آنها هم با تو بسازند ( 9) .


و نيز هر فرومايه عيب‏جو كه براي هر حق و باطلي سوگند مي‏خورد اطاعت مكن ( 10) .


و كسي را كه در بين مردم سخن چيني و افساد مي‏كند ( 11) .


و كسي را كه مانع رسيدن خير به خلق مي‏شود و تجاوزگر و گناهكار است ( 12) .


كسي كه علاوه بر همه آن عيب‏ها ، بد دهن و خشن است و مردم پدري برايش نمي‏شناسند ( 13) .


كسي كه تنها مايه غرورش اين است كه صاحب مال و فرزندان است ( 14 ) .


هنگامي كه آيات ما بر او خوانده مي‏شود مي‏گويد افسانه‏هاي قديمي است ( 15) .


ما در برابر غرورش به نهايت درجه ، خوارش مي‏سازيم ( 16) .


آري ما ايشان را مي‏آزماييم همچنان كه صاحبان آن باغ را آزموديم كه قسم خوردند و به هم قول دادند فردا ميوه باغ را بچينند ( 17) .


بدون اينكه ان شاء الله بگويند ( و يا بدون اينكه از آن استثنا كنند ) ( 18) .


در نتيجه بلايي فراگير از ناحيه پروردگارت باغ را دور زد در حالي كه ايشان در خواب بودند ( 19) .


و در نتيجه باغ سوخت و چون شب سياه شد ( 20 ) .


صبح زود ( قبل از بيدار شدن فقرا ) يكديگر را صدا زدند ( 21) .


كه اگر به وعده ديشبتان پاي بنديد برخيزيد و به سوي زراعت خود برويد ( 22) .


اين را آهسته مي‏گفتند و آهسته به سوي باغ روانه شدند ( 23) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :615


تا در آن روز هيچ مسكيني داخل باغشان نشود ( 24) .


به قصد نيامدن فقرا و زياد شدن درآمد سحرگاهان بيرون شدند ( 25) .


تا به باغ رسيدند ، همينكه وضع باغ را ديدند گفتند : محققا راه را عوضي آمده‏ايم ( 26) .


يكي از آن ميان گفت : نه ، بلكه محروم شده‏ايم ( 27) .


آنكه ميانه‏روتر از همه بود گفت مگر به شما نگفتم ( چرا باغ را رازق خود مي‏دانيد و ) خدا را از داشتن شريك در رزاقيت منزه نمي‏داريد ؟ ( 28) .


گفتند منزه است پروردگار ما كه به راستي ما ستمكاراني بوديم ( 29) .


آنگاه رو به يكديگر كرده گناه را به گردن يكديگر نهادند ( 30) .


گفتند : واي بر ما كه به راستي مردمي طغيانگر بوديم ( 31) .


اميد است پروردگارمان باغي بهتر از آن به ما بدهد ، كه ما دل به سوي پروردگارمان نهاديم ( 32) .


آري عذاب چنين است و البته عذاب آخرت بزرگتر است اگر مردم بناي فهميدن داشته باشند ( 33 ) .


بيان آيات


اين سوره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به دنبال تهمت‏هاي ناروايي كه مشركين به وي زده و او را ديوانه خوانده بودند ، تسليت و دلداري مي‏دهد ، و به وعده‏هاي جميل و پاسداري از خلق عظيمش دلخوش مي‏سازد ، و آن جناب را به شديدترين وجهي از اطاعت مشركين و مداهنه با آنان نهي نموده ، امر اكيد مي‏كند كه در برابر حكم پروردگارش صبر كند .


سياق همه آيات اين سوره سياق آيات مكي است ، و از ابن عباس و قتاده نقل شده كه گفته‏اند : اوايل اين سوره تا آيه سنسمه علي الخرطوم كه شانزده آيه است - در مكه نازل شده ، و ما بعد آن تا جمله لو كانوا يعلمون كه هفده آيه است در مدينه نازل شده ، و نيز بعد از آن جمله تا جمله يكتبون كه پانزده آيه است در مكه و ما بعد آن تا آخر سوره كه چهار آيه است در مدينه نازل شده اين نقل نسبت به هفده آيه يعني از جمله انا بلوناهم تا جمله لو كانوا يعلمون بي‏وجه نيست ، زيرا به آيات مدني شبيه‏تر است تا آيات مكي .


ن در تفسير سوره شوري در باره حروف مقطعه اوايل سوره‏ها بحث كرديم .



ترجمة الميزان ج : 19ص :616


و القلم و ما يسطرون معناي قلم معلوم است ، و اما مصدر سطر ( كه فعل يسطرون مشتق از آن است ) به فتحه سين و سكون طاء - و بنا به گفته راغب گاهي به دو فتحه نيز خوانده مي‏شود - به معناي صفي از كلمات نوشته شده ، و يا از درختان كاشته شده ، و يا از مردمي ايستاده است ، و وقتي گفته مي‏شود : ( سطر فلان كذا ) معنايش اين است كه فلاني سطر سطر نوشت .


خداي سبحان در اين آيه به قلم و آنچه با قلم مي‏نويسند سوگند ياد كرده ، و از ظاهر سياق برمي‏آيد كه منظور از قلم مطلق قلم ، و مطلق هر نوشته‏اي است كه با قلم نوشته مي‏شود ، و از اين جهت اين سوگند را ياد كرده كه قلم و نوشته از عظيم‏ترين نعمت‏هاي الهي است ، كه خداي تعالي بشر را به آن هدايت كرده ، به وسيله آن حوادث غايب از انظار و معاني نهفته در درون دلها را ضبط مي‏كند ، و انسان به وسيله قلم و نوشتن مي‏تواند هر حادثه‏اي را كه در پس پرده مرور زمان و بعد مكان قرار گرفته نزد خود حاضر سازد ، ( مثل اينكه حادثه قرنها قبل ، همين الآن دارد اتفاق مي‏افتد ، و حوادث هزاران فرسنگ آن طرف‏تر در همينجا دارد رخ مي‏دهد ) پس قلم و نوشتن هم در عظمت ، دست كمي از كلام ندارد .


و در عظمت اين دو نعمت همين بس كه خداي سبحان بر انسان منت نهاده كه وي را به سوي كلام و قلم هدايت كرده ، و طريق استفاده از اين دو نعمت را به او ياد داده ، و در باره كلام فرموده : خلق الانسان علمه البيان و در باره قلم فرموده : علم بالقلم علم الانسان ما لم يعلم .


بنا بر اين ، سوگند خوردن خداي تعالي به قلم ، و آنچه مي‏نويسند سوگند به يكي از نعمت‏ها است ، و اين تنها قلم نيست كه به آن سوگند ياد كرده ، بلكه در كلام مجيدش به بسياري از مخلوقات خود بدان جهت كه نعمتند سوگند ياد فرموده ، مانند آسمان ، زمين ، خورشيد ، ماه ، شب ، روز ، و امثال اينها تا برسد به انجير و زيتون .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمهما در جمله و ما يسطرون مصدريه است ، و مراد از آن خود نوشتن است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از قلم ، قلم اعلي ، يعني قلم آفرينش است ، كه در حديث


ترجمة الميزان ج : 19ص :617


آمده كه اولين موجودي است كه خدايش آفريده .


و منظور از ما يسطرون آن اعمالي است كه فرشتگان حفظه و كرام الكاتبين مي‏نويسند .


و بعضي اين احتمال را هم داده‏اند كه تعبير به صيغه جمع در يسطرون صرفا براي تعظيم باشد ، نه كثرت .


ليكن اين احتمال درست نيست .


و نيز بعضي احتمال داده‏اند كه : منظور آن چيزي باشد كه در آن مي‏نويسند ، و آن لوح محفوظ است .


بعضي ديگر احتمال داده‏اند : مراد از قلم و آنچه مي‏نويسند صاحبان قلم ، و نوشته‏هاي ايشان باشد .


اما همه اين احتمالات واهي و بي‏اساس است .


ما انت بنعمة ربك بمجنون اين جمله آن مطلبي است كه خداي تعالي براي اثباتش سوگند خورده ، و خطاب در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و حرف باء در كلمه بنعمة باي سببيت و يا مصاحبت است .


و معناي جمله اين است كه تو به خاطر نعمتي - و يا با نعمتي - كه خدا به تو ارزاني داشته مجنون نيستي .


و سياق آيه دلالت دارد بر اينكه مراد از اين نعمت ، نعمت نبوت است ، چون ادله‏اي كه دلالت بر نبوت آن جناب مي‏كند ، هر گونه اختلال رواني و عقلي را از آن جناب دفع مي‏كند ، زيرا اگر دفع نكند بر نبوت هم دلالت ندارد ، و اگر نكند هدايت الهي كه لازمه نظام حيات بشري است پا نمي‏گيرد ، و اين آيه در مقام رد تهمتي است كه به آن جناب مي‏زدند و مجنونش مي‏خواندند .


و در آخر همين سوره تهمت ايشان را حكايت كرده ، مي‏فرمايد : و يقولون انه لمجنون .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از نعمت ، فصاحت بيان ، عقل كامل ، سيرت مرضيه ، و برائت آن جناب از هر عيب و اتصافش به هر صفت پسنديده است ، چون ظهور اين صفات خود دليل قطعي است بر اينكه چنين كسي مجنون نيست ، ليكن بيان گذشته ما در حجيت قاطع‏تر است ، و آيه مورد بحث و آيات بعدش به طوري كه ملاحظه مي‏فرماييد در مقام تسليت دادن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و دلخوش ساختن آن جناب است ، مي‏خواهد آن جناب را تاييد كند ، و در عين حال سخن كفار را تكذيب نمايد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :618


و ان لك لاجرا غير ممنون كلمه ممنون از ماده من و اسم مفعول آن است ، و مصدر من به معناي قطع است ، وقتي گفته مي‏شود : منه السير منا معنايش اين است كه پياده‏روي او را از رفتن قطع و ناتوان كرد ، البته بايد توجه داشت كه كلمه ممنون اسم مفعول از منت نيز مي‏آيد ، و منت به معناي آن است كه نعمتي را كه به كسي داده‏اي با زبان خود آن را بر آن شخص سنگين سازي ، كلمه مذكور در آيه مورد بحث به معناي اول است .


و مراد از اجر ، اجري است كه رسالت نزد خدا دارد ، و اين جمله در مقام دلخوش ساختن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، مي‏فرمايد : تو زحمات رسالت خدا را تحمل كن ، كه اجرت نزد پروردگار قطع نمي‏شود ، و زحماتت هدر نمي‏رود .


و چه بسا كه كلمه من را به معناي همان منت نهادن گرفته‏اند ، به اين بيان كه آنچه خداي تعالي به رسول گراميش به عنوان پاداش مي‏دهد ، در حقيقت اجرتي است در مقابل زحماتي كه كشيده ، پس رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مستحق آن اجرت و طلبكار آن از خداي تعالي است ، و خداي تعالي منتي بر او ندارد .


ولي اين معنا درست نيست ، زيرا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم مانند همه خلائق بنده و مملوك خدا است ، آن هم مملوك به حقيقت معناي ملك ، هم ذاتش مملوك او است و هم صفاتش و هم اعمالش ، پس اگر خداي عز و جل چيزي از آنچه ذكر شد به بنده‏اش مي‏دهد عطيه‏اي است از ناحيه او ، نه اينكه ديني است كه پرداخت مي‏كند ، و بنده خدا آنچه را كه دارد موهبت و عطيه خدا است ، و به تمليك خدا مالك شده است ، و در همان حال كه او مالك شده باز مالك حقيقي خود او و آنچه فعلا مالك است و آنچه قبلا مالك بوده ، و يا بعدا مالك مي‏شود ، خدا است ، پس آنچه خدا به بنده‏اش مي‏دهد تفضلي است از ناحيه او ، و اگر تفضل و عطايي را كه در مقابل عمل بنده‏اش اجر و پاداش ناميده ، و قراري را كه بين اجر خود و عمل بنده‏اش دارد ، معامله ناميده ، اين نيز تفضل ديگري است از او ، پس منت تنها براي خدا است ، او است كه بر تمامي خلائق خود از انبيا گرفته تا پايين‏تر منت دارد ، و انبيا و پائين‏تر از انبيا در اين معنا برابرند .


و انك لعلي خلق عظيم كلمه خلق به معناي ملكه نفساني است ، كه افعال بدني مطابق اقتضاي آن ملكه به آساني از آدمي سر مي‏زند ، حال چه اينكه آن ملكه از فضائل باشد ، مانند عفت و شجاعت و امثال آن ، و چه از رذائل مانند حرص و جبن و امثال آن ، ولي اگر مطلق ذكر شود ، فضيلت و


ترجمة الميزان ج : 19ص :619


خلق نيكو از آن فهميده مي‏شود .


راغب مي‏گويد : كلمه خلق چه با فتحه خاء خوانده شود ، و چه با ضمهآن ، در اصل به يك معنا بوده ، مانند كلمه شرب و صرم كه چه با فتحه اول خوانده شوند و چه با ضمه يك معنا را مي‏دهند ، و ليكن در اثر استعمال بيشتر فعلا چنين شده كه اگر به فتحه خاء استعمال شود معناي صورت ظاهر و قيافه و هيئت را كه با بصر ديده مي‏شود مي‏رساند ، و اگر به ضمه خاء استعمال شود معناي قوا و سجاياي اخلاقي را كه با بصيرت احساس مي‏شود افاده مي‏كند ، پس اينكه قرآن كريم فرموده : انك لعلي خلق عظيم ، معنايش اين است كه تو - اي پيامبر - سجاياي اخلاقي عظيمي داري .


و اين آيه شريفه هر چند في نفسها و به خودي خود حسن خلق رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مي‏ستايد ، و آن را بزرگ مي‏شمارد ، ليكن با در نظر گرفتن خصوص سياق ، به خصوص اخلاق پسنديده اجتماعيش نظر دارد ، اخلاقي كه مربوط به معاشرت است ، از قبيل استواري بر حق ، صبر در مقابل آزار مردم و خطاكاريهاي اراذل و عفو و اغماض از آنان ، سخاوت ، مدارا ، تواضع و امثال اينها ، و ما قبلا در آخر جلد ششم اين كتاب احاديثي را كه محاسن اخلاقي آن جناب را مي‏شمارد نقل كرديم .


و از آنچه گذشت روشن گرديد اينكه بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از كلمه خلق دين - اسلام - است .


تفسير درستي نيست ، مگر اينكه منظور خود را طوري توجيه كنند كه به بيان ما برگشت كند .


فستبصر و يبصرون بايكم المفتون اين جمله به خاطر اينكه حرف فاء در اولش آمده ، نتيجه‏گيري از خلاصه مطالب گذشته است ، مي‏فرمايد : حال كه معلوم شد تو ديوانه نبودي ، بلكه داراي مقام نبوت و متخلق به خلق عظيمي هستي ، و از ناحيه پروردگارت اجري عظيم خواهي داشت ، اينك بدان كه به زودي اثر دعوتت روشن خواهد گشت ، و براي ديدگان ظاهري و باطني خلق معلوم خواهد شد كه مفتون به جنون كيست ، آيا تويي و يا تكذيب‏گران تو كه تهمت ديوانگي به تو مي‏زنند؟ بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه مفتون مصدري است كه وزن اسم مفعول دارد ، نظير كلمات معقول ، ميسور و معسور كه وقتي مي‏گويند : فلان ليس له معقول


ترجمة الميزان ج : 19ص :620


معنايش اين است كه فلاني عقل ندارد .


و عبارت خذ ميسوره و دع معسوره به معناي اين است كه از فلان كار ، آنچه آسان است انجام بده ، و مقدار دشوارش را رها كن .


و حرف باء در كلمه بايكم به معناي حرف في است ، و معناي جمله اين است كه به زودي تو مي‏بيني و ايشان هم مي‏بينند كه فتنه در كدام يك از دو طرف مخالف است .


ان ربك هو اعلم بمن ضل عن سبيله و هو اعلم بالمهتدين بعد از آنكه با بيانات قبلي فهماند كه بالأخره در اين ميان ضلالت و هدايتي هست ، و اشاره مي‏كند به اينكه تهمت زنندگان به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به اينكه او ديوانه است خودشان مفتون و گمراهند ، و به زودي گمراهيشان روشن گشته ، و نيز معلوم مي‏شود كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هدايت يافته است و هدايت او و گمراهي آنان به بياني از خداي سبحان ثابت شد ، اينك در اين جمله مطلب را چنين تاكيد مي‏كند كه خدا بهتر مي‏داند چه كسي از راه او به بيراهه رفته ، و چه كسي راه او را يافته است ، چون راه ، راه او است و امر هدايت هم به دست او است ، و معلوم است كه صاحب راه و راهنما بهتر مي‏داند چه كسي در راه او است ، و چه كسي در آن نيست .


فلا تطع المكذبين اين جمله به دليل اينكه فاي تفريع در آغاز آن در آمده نتيجه‏گيري از خلاصه معناي آيات سابق است ، و الف و لام در المكذبين الف و لام عهد است ، و منظور از كلمه لا تطع مطلق موافقت است ، چه عملي و چه زباني ، و معناي جمله اين است كه حال كه معلوم شد تكذيب‏گران سابق الذكر مفتون و گمراهند ، پس با ايشان به هيچ وجه نه زباني و نه عملي موافقت مكن .


ودوا لو تدهن فيدهنون كلمه يدهنون از مصدر ادهان است كه مصدر باب افعال از ماده دهن است ، و دهن به معناي روغن ، و ادهان و مداهنه به معناي روغن مالي ، و به اصطلاح فارسي ماست مالي است ، كه كنايه است از نرمي و روي خوش نشان دادن .


و معناي آيه اين است كه اين تكذيب‏گران دوست مي‏دارند تو با نزديك شدن به دين آنان روي خوش به ايشان نشان دهي ، ايشان هم با نزديك شدن به دين تو روي خوش به تو نشان دهند ، و خلاصه اينكه دوست دارند كمي تو از دينت مايه بگذاري ، كمي هم آنان از دين خودشان مايه بگذارند ، و هر يك در باره دين ديگري مسامحه روا بداريد ، همچنان كه نقل شده كه كفار به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيشنهاد كرده بودند از تعرض به خدايان ايشان كوتاه


ترجمة الميزان ج : 19ص :621


بيايد ، و ايشان هم متقابلا متعرض پروردگار او نشوند .


با آنچه گذشت روشن گرديد كه متعلق مودت كفار مجموع لو تدهن فيدهنون بوده ، و حرف فاء در كلمه دوم فاي نتيجه‏گيري است ، نه سببيت .


و لا تطع كل حلاف مهين ... زنيم كلمه حلاف به معناي كسي است كه بسيار سوگند مي‏خورد ، و لازمه بسيار سوگند خوردن در هر امر مهم و غير مهم و هر حق و باطل ، اين است كه سوگند خورنده احترامي براي صاحب سوگند قائل نباشد ، و چون سوگندها به نام خدا بوده ، پس معلوم مي‏شود سوگند خورنده ، عظمتي براي خداي عز و جل قائل نيست ، و همين بس است براي رذلي او ، و رذالت اين صفت .


و كلمه مهين از مصدر مهانت يعني حقارت است ، و منظور از آن ، حقارت رأي و كوتاهي فكر است .


ولي بعضي گفته‏اند : به معناي كسي است كه بسيار شرارت كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي كذاب است .


و كلمه هماز صيغه مبالغه از ماده همز است ، و اين ماده به معناي عيب‏جويي و طعنه زني است ، پس هماز يعني بسيار عيب‏جو و طعنه‏زن .


و بعضي گفته‏اند : همز به معناي خصوص طعنه زدن با اشاره چشم است .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي غيبت كردن است .


و جمله مشاء بنميم به معناي سعايت و دو به هم زني است ، و مشاء به معناي نقل كننده سخنان مردمي به سوي مردمي ديگر ، به منظور ايجاد فساد و تيرگي آن دو است ، و مناع خير به معناي كسي است كه منع خيرش بسيار باشد ، يا از همه مردم منع خير مي‏كند ، و يا نسبت به اهلش چنين است و نمي‏گذارد چيزي به آنان برسد .


و كلمه معتدي اسم فاعل از اعتداء است ، كه به معناي از حد گذراندن ظلم و بيداد است .


و كلمهأثيم به معناي كسي است كه اثم و گناه بسيار كند ، به حدي كه كار هميشگي و دائميش شود و از آن دست برندارد .


و كلمه اثم به معناي عمل زشتي است كه باعث شود آن چيزي كه قرار است برسد ديرتر برسد .


و كلمه عتل - با ضمه عين و ضمه تاء و تشديد لام - به معناي اشتلم فارسي است ، يعني سخن خشن و درشت ، ولي در آيه مورد بحث به شخص بد اخلاق و جفا كار تفسير شده ، كسي كه در راه باطل به سختي خصومت مي‏كند ، و


ترجمة الميزان ج : 19ص :622


نيز به كسي تفسير شده كه خود بسيار مي‏خورد ، و از خوردن ديگران جلوگيري مي‏نمايد ، و نيز به كسي تفسير شده كه مردم را با بهانه‏گيريهاي خود به زندان و شكنجه مي‏كشاند .


و كلمه زنيم به كسي گفته مي‏شود كه اصل و نسبي نداشته باشد .


بعضي گفته‏اند به معناي كسي است كه از زنا متولد شده ، و خود را به قومي ملحق كرده باشد ، و در واقع از آن قوم و دودمان نباشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : زنيم كسي است كه به لئامت و پستي مشهور باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كسي است كه در شرارت علامتي داشته باشد ، كه با آن شناخته شود ، و چون در محفلي سخن از شرارت رود ، او قبل از هر شروري ديگر به ذهن در آيد ، و اين چند معنا همه به هم نزديكند .


پس اين نه صفت رذيله ، اوصافي است كه خداي تعالي بعضي از دشمنان دين را كه پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به اطاعت خود و مداهنه دعوت مي‏كردند توصيف كرده ، و در حقيقت جامع همه رذائل است .


عتل بعد ذلك زنيم - معنايش اين است كه شخص مورد نظر بعد از آن معايب و رذائلي كه برايش ذكر كرديم عتل و زنيم هم نيز هست .


بعضي از مفسرين گفته‏اند از تعبير بعد ذلك فهميده مي‏شود كه دو صفت اخير از ساير رذائلي كه برايشان شمرد بدتر است .


و ظاهرا در اين جمله اشاره‏اي است به اينكه شخص مورد نظر آن قدر دارايصفات خبيث است كه ديگر جا ندارد در امر حق از او اطاعت شود ، و بر فرض هم كه از آن خبائث صرفنظر شود ، وي فردي تندخو و خشن و بي‏اصل و نسب است كه اصلا نبايد در جوامع بشري به مثل او اعتنا شود ، بايد از هر جامعه‏اي طرد شود ، و افراد جامعه نه به سخن او گوش دهند و نه در عملي پيرويش كنند .


ان كان ذا مال و بنين ظاهرا كلمه أن حرف لام در تقدير دارد ، و تقدير آن لان باشد ، و اين جار و مجرور متعلق به فعلي است كه از مجموع صفات رذيله مذكور استفاده مي‏شود ، و معنايش اين است كه : او چنين و چنان مي‏كند براي اينكه مالدار است .


و خلاصه مالداري ياغيش كرده ، به نعمت خدا كفران مي‏ورزد ، و در نتيجه بيگانگي از خدا ، تمامي رذائل خبيثه در دلش پيدا شده ، بجاي اينكه شكر خدا را در برابر آن اموال بجا آورد ، و نفس خود را اصلاح كند كفران مي‏ورزد ، و بنا بر اين ، آيه شريفه در افاده مذمت و تهكم ، جاري مجراي آيه شريفه


ترجمة الميزان ج : 19ص :623


زير است كه مي‏فرمايد : أ لم تر الي الذي حاج ابراهيم في ربه أن اتيه الله الملك بعضي گفته‏اند : كلمه أن متعلق به جمله لا تطع است ، و معنايش اين است كه اي پيامبر او را به خاطر اينكه مالدار است اطاعت مكن ، و خلاصه مال و اولادش تو را به اطاعت واندارد .


ولي معناي قبلي عمومي‏تر و به ذهن نزديك‏تر است .


بعضي ديگر گفته‏اند : نمي‏تواند متعلق به كلمه قال در جمله شرطيه اذا تتلي ... باشد ، براي اينكه از نظر علماي نحو هيچ وقت ما بعد شرط در ماقبل آن عمل نمي‏كند .


اذا تتلي عليه اياتنا قال أساطير الاولين كلمه اساطير جمع اسطوره است ، و اسطوره به معناي داستانهاي خرافي است ، و آيه شريفه جنبه تعليل دارد و كلمه لا تطع را تعليل مي‏كند .


سنسمه علي الخرطوم مصدر وسم و همچنين سمة به معناي علامت‏گذاري است ، و كلمه خرطوم به معناي بيني است .


بعضي گفته‏اند : اطلاق خرطوم بر بيني آن شخص كافر ، با اينكه خرطوم تنها بيني فيل و خوك است ، در حقيقت نوعي توبيخ و ملامت است ، و در اين آيه تهديدي است به آن شخص ، به خاطر عداوت شديدي كه با خدا و رسول او و ديني كه بر رسولش نازل كرده ، مي‏ورزيده است .


و ظاهرا منظور از علامت‏گذاري در بيني او اين باشد كه بي‏نهايت او را خوار مي‏كنيم ، و ذلتي نشاندار به او مي‏دهيم ، به طوري كه هر كس او را ببيند با آن علامت او را بشناسد ، چون بيني در قيافه و صورت انسان يكي از مظاهر عزت و ذلت است ، هم مي‏گوييم فلاني باد به دماغش انداخته ، و هم مي‏گوييم من دماغ فلاني را به خاك ماليدم ، و يا دماغش را خرد كردم ، و ظاهرا عمل علامت‏گذاري در دماغ آن شخص در قيامت واقع مي‏شود نه در دنيا .


هر چند كه بعضي از مفسرين آن را حمل بر رسوايي در دنيا كرده ، و براي توجيه اين نظريه خود را به زحمت انداخته است .


انا بلوناهم كما بلونا اصحاب الجنة ... كالصريم كلمه بلاء كه مصدر بلونا است به معناي امتحان ، و نيز به معناي پيش آوردن


ترجمة الميزان ج : 19ص :624


مصيبت است ، و كلمه صرم به معناي چيدن ميوه از درخت است ، و كلمهاستثناء كه مصدر فعل يستثنون است ، به معناي اين است كه بعضي از افراد كل را از حكم كل كنار بگذاريم ، و نيز به معناي گفتن كلمه ان شاء الله در هنگام وعده قطعي و يا هر سخن قطعي ديگر است ، و اگر اين كلمه را هم استثناء خوانده‏اند ، بدين جهت است كه وقتي مي‏گويي : فردا ان شاء الله به سفر مي‏روم معنايش اين است كه من فردا در همه احتمالات به سفر مي‏روم مگر يك احتمال ، و آن اين است كه خدا نخواهد به سفر بروم .


و منظور از طائف عذاب ، آن عذابي است كه در شب رخ دهد ، و كلمه صريم به معناي درختي است كه ميوه‏اش را چيده باشند .


بعضي گفته‏اند : به معناي شب بسيار تاريك است .


بعضي ديگر گفته‏اند : ريگزاري بريده از ريگزار ديگر است كه در آن چيزي نمي‏رويد ، و هيچ فايده‏اي ندارد .


آيات مورد بحث يعني آيه انا بلوناهم تا هفده آيه ، تكذيب‏گران نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را كه به آن جناب تهمت جنون مي‏زدند تهديد مي‏كند ، و تشبيهي كه در آن آمده دلالت دارد بر اينكه اين تكذيب‏گران هم به طور قطع عذاب خواهند شد ، و بلكه هم اكنون يعني در ايام نزول آيات ، عذاب در راه بوده ، چيزي كه هست خود كفار از آن غافل بودند ، و به زودي مي‏فهمند ، امروز سرگرم و حريص در جمع مال و زياد كردن فرزندانند ، و به يكديگر به كثرت مال و اولادشان فخر مي‏فروشند ، و همه اعتمادشان به مال و فرزندان و سائر اسباب ظاهري است ، كه فعلا به كام آنان و طبق هواهايشان در جريان است ، بدون اينكه در برابر اين نعمت‏ها شكر پروردگارشان را به جاي آورده ، راه حق را پيش گيرند و پروردگارشان را عبادت كنند .


و همچنين به اين وضع خود ادامه مي‏دهند تا عذاب آخرتشان و يا عذاب دنياييشان به ناگهاني و بي‏خبر از ناحيه خدا برسد ، همچنان كه در روز جنگ بدر رسيد ، و به چشم خود ديدند كه همه آن اسبابهاي ظاهري بي‏خاصيت شد ، و اموال و فرزندان كمترين سودي به حالشان نبخشيد ، و در آخرت هم اهل بهشت نظير اين وضع را مي‏بينند ، آن وقت كفار از كرده‏هاي خود پشيمان مي‏شوند ، و به سوي پروردگار خود متمايل مي‏گردند ، اما اين رغبت و تمايل ، عذاب خدا را برنمي‏گرداند ، و اين پشيماني نظير پشيماني صاحبان باغ است ، كه پشيمان شدند ، و يكديگر را ملامت نمودند و به سوي پروردگارشان متمايل شدند ، و اين تمايل به درد ايشان هم نخورد ، عذاب خدا اين چنين است ، و عذاب آخرت سخت عظيم‏تر


ترجمة الميزان ج : 19ص :625


است اگربناي فهميدن داشته باشند ، اين معنايي كه كرديم در صورت اتصال آيه به ما قبل خود ، و در فرضي بود كه با آنها يكباره نازل شده باشد .


و اما بنا بر آنچه در روايات آمده ، كه آيات مورد بحث در مورد نفريني نازل شد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عليه مشركين كرد ، و عرضه داشت : پروردگارا ! رفتار ملايمت را عليه قبيله مضر مبدل به شدت فرما ، و آن را به صورت قحطي بنما ، نظير قحطي يوسف .


در اين صورت منظور از بلاء در جمله انا بلوناهم خصوص قحطي خواهد بود ، و اينكه بلاي آنان را تشبيه كرد به بلاي صاحبان باغ ، براي همين بوده كه باغ مذكور در اثر بلاء خشك شد .


اما مطلبي كه هست ، اين است كه آخر داستان صاحبان باغ كه يكديگر را ملامت كردند ، و قرآن فرمود : فاقبل بعضهم علي بعض يتلاومون با داستان قحطي مكه آنطور كه بايد منطبق نيست .


و به هر حال معناي جمله انا بلوناهم اين شد كه ما ايشان را به بلاء مبتلا كرديم ، كما بلونا .


همچنان كه مبتلا كرديم اصحاب الجنة صاحبان باغ را ، كه مردمي يمني بودند ، و باغي در آنجا داشتند كه داستانشان در بحث روايتي آينده مي‏آيد ان شاء الله .


كلمه اذ ظرف زمان است براي فعل بلونا يعني در زماني مبتلاشان كرديم كه أقسموا سوگند خوردند ، كه ليصرمنها به زودي ميوه‏هاي باغ‏شان را مي‏چينند ، مصبحين در همين صبح فردا خواهند چيد .


از اين جمله برمي‏آيد كه قبل از رسيدن فرداي مذكور دور هم جمع شده مشورت كرده‏اند كه صبح همان شب ميوه را بچينند و لا يستثنون بدون اينكه بگويند : ان شاء الله مي‏چينيم ، بلكه همه اعتمادشان بر نفس خودشان و بر اسباب ظاهري بود ، ممكن هم هست منظور از جمله و لا يستثنون اين باشد كه مقداري از ميوه‏ها را براي فقرا و مساكين استثناء نكردند .


فطاف عليها - پس دور زد و دوره كرد آن باغ را طائف بلايي دور زن ، كه شبانه همه اطراف باغ را احاطه نمود ، من ربك از ناحيه پروردگارت ، و هم نائمون در حالي كه صاحبان باغ در خواب بودند فاصبحت كالصريم ، باغ مانند درختي شد كه ميوه‏اش را چيده باشند .


و ممكن است به اين معنا باشد كه آن باغ مانند شب تار سياه شد ، چون در اثر آتشي كه خدا به سوي آن فرستاد درختانش سوخت .


و يا به اين معنا باشد كه باغ مذكور مانند بياباني ريگزار شد ، كه هيچ گياهي در آن نمي‏رويد و هيچ فايده‏اي بر آن مترتب نمي‏شود .


فتنادوا مصبحين ... قادرين كلمه تنادي كه مصدر فعل تنادوا است به معناي ندا كردن يكديگر است ، اين


ترجمة الميزان ج : 19ص :626


او را ندا كند و او اين را .


و كلمه اصباح كه مصدر اسم فاعل مصبحين است ، به معناي داخل در صبح شدن است .


و كلمه صارمين از ماده صرم است كه به معناي چيدن ميوه از درخت است ، و مراد از اين كلمه در آيه ، خود چيدن نيست بلكه اراده چيدن است .


و جمله فتنادوا مصبحين به معناي اين است كه چون داخل صبح شدند يكديگر را به قصد رفتن به باغ و چيدن ميوه صدا كردند .


و كلمه حرث به معناي زرع ، و نيز به معناي درخت است .


و كلمه خفت كه مصدر تخافت باب تفاعل آن است ، به معناي كتمان و پنهان كردن چيزي است ، و كلمه حرد به معناي منع و كلمه قادرين از ماده قدر است كه به معناي تقدير و اندازه‏گيري است .


و معناي آيه اين است كه فتنادوا يكديگر را صدا زدند ، مصبحين در حالي كه داشتند داخل صبح مي‏شدند أن اغدوا علي حرثكم - اين جمله نداي طرفيني را معنا مي‏كند ، و مي‏فهماند كه در ندا چه مي‏گفتند ؟ - مي‏گفتند : صبح شد برخيزيد به سوي باغ خود روان شويد ، و بنا بر اين كلمه اغدوا كه صيغه امر و به معناي صبح زود به طرف كار و كسب رفتن است ، متضمن معناي اقبلوا - روي آوريد نيز هست ، و به همين جهت بود كه با حرف علي متعدي شده ، و گرنه با حرف الي متعدي مي‏شد - همچنان كه زمخشري نيز به اين نكته اشاره كرده است - ان كنتم صارمين يعني اگر قصد و تصميم بر صرم و چيدن ميوه داريد .


فانطلقوا - يعني روانه شدند و به سوي باغشان رفتند ، و هم يتخافتون در حالي كه به طور آهسته و مخفيانه با يكديگر مشورت مي‏كردند ، و مي‏گفتند : ان لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين ، امروز رفتنتان به باغ را از انظار مخفي بداريد ، تا فقرا و مساكين خبردار نشوند ، و گرنه آنها هم داخل باغ مي‏شوند ، و ناچارتان مي‏كنند سهمي از ميوه‏ها را به آنان اختصاص دهيد ، و غدوا صبح زود به طرف باغ روان شدند ، علي حرد در حالي كه قرارشان بر اين بود كه مسكينان را منع كنند ، قادرين ، در دلهاي خود چنين فرض و تقدير مي‏كردند كه به زودي ميوه‏ها را خواهند چيد ، و حتي يك دانه آن را به مسكينان نخواهند داد .


فلما رأوها قالوا انا لضالون بل نحن محرومون ولي همين كه باغ را بدان وضع مشاهده كردند ، و ديدند كه چون صريم شده ، و طائفي


ترجمة الميزان ج : 19ص :627


از ناحيه خدا دور آن طواف كرده و نابودش ساخته ، با خود گفتند انا لضالون ما چه گمراه بوديم ، كه به خود وعده داديم ميوه‏ها را مي‏چينيم و يك دانه هم به فقرا نمي‏دهيم .


بعضي اينطور معنا كرده‏اند كه : نكند راه باغمان را گم كرده‏ايم .


بل نحن محرومون - اين جمله اعراض از جمله سابق است ، و معنايش اين است كه نه تنها گمراهيم بلكه از رزق هم محروم شديم .


قال أوسطهم ا لم اقل لكم لو لا تسبحون ... راغبون قال أوسطهم ، آنكه از سايرين ميانه‏روتر و معتدل‏تر بود چون او همواره مردم خود را به حق يادآوري مي‏كرد ، هر چند كه در مقام عمل از آنان پيروي مي‏نمود بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور از اوسط كسي است كه سن و سال متوسطي داشته .


ليكن اين حرف درست نيست - أ لم أقل لكم آيا به شما نگفتم - معلوم مي‏شود قبلا به آنان نصيحت كرده بود ، و اگر قرآن كريم آن را نقل نكرده ، براي اين بود كه جمله مورد بحث به خواننده مي‏فهمانيد كه چنين نصيحتي قبلا شده بوده ، ديگر احتياج به ذكر آن نبود - لو لا تسبحون ، چرا تسبيح خدا نمي‏گوييد ، و او را از داشتن شريكها منزه نمي‏داريد ؟ و چرا بر قدرت خود و ساير اسباب ظاهري اعتماد مي‏كنيد و سوگند مي‏خوريد ، كه حتما فردا ميوه‏ها را مي‏چينيم ، و ان شاء الله نمي‏گوييد و خدا را به كلي از دخالت و سببيت و تاثير معزول مي‏كنيد و همه تاثيرها را به خود و ساير اسباب ظاهري منسوب مي‏كنيد ؟ اين همان شرك است ، كه شما را از ارتكابش زنهار دادم .


آري اگر گفته بودند ليصرمنها مصبحين الا أن يشاء الله معنايش اين مي‏شد كه خدا هيچ شريكي ندارد ، اگر به چيدن ميوه موفق مي‏شدند به اذن خدا شده بودند ، و اگر نمي‏شدند باز به مشيت خدا نشده بودند ، پس همه امور به دست خداست ، و او را شريكي نيست .


بعضي گفته‏اند : منظورشان از تسبيح خدا ياد خدا و توبه به درگاه او بوده ، چون گناهي از ايشان سر زده بود ، و آن اين بود كه نيت كردند مسكينان را از ميوه‏هاي چيده شده محروم سازند ، اين وجه بد نيست البته در صورتي كه منظور از استثناء كنار گذاشتن سهمي از ميوه براي فقراء باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :628


قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين اين جمله حكايت تسبيح صاحبان باغ مذكور است كه بعد از ملامت آن شخص ميانه‏رو متوجه خطاي خود شده ، خدا را تسبيح كردند ، و گفتند : خدا را از شركايي كه در سوگند خود برايش اثبات كرديم منزه مي‏داريم ، تنزيهي نگفتني ، و اعتراف داريم كه يگانه رب ما اوست و او است كه با مشيت خود امور ما را تدبير مي‏كند ، آري ما در اثبات شريكها براي او ستمكار بوديم .


بنا بر اين ، جمله مورد بحث ما هم تسبيح خدا است ، و هم اعترافشان است به اينكه در اثبات شركا بر نفس خود ستم كرده‏اند .


و بنا بر آن قول ديگر كه نقل كرديم جمله مورد بحث توبه و اعتراف ايشان است به اينكه هم به خود ستم كردند و هم به فقرا .


فاقبل بعضهم علي بعض يتلاومون پس رو به يكديگر نهاده بعضي بعض ديگر را به خاطر ظلمي كه مرتكب شدند به باد ملامت گرفتند .


قالوا يا ويلنا ... راغبون كلمه طغيان كه اسم فاعل طاغي از آن مشتق شده به معناي تجاوز از حد است و ضمير در منها به كلمه جنة آن هم به اعتبار ميوه‏اش برمي‏گردد ، چون منظورشان اين بوده كه اميد است پروردگار ما چيزي بهتر از ميوه‏هايي كه سوختند به ما بدهد .


و معناي آيه اين است كه : صاحبان باغ بعد از آنكه به ظلم و طغيان خود متوجه شدند گفتند : اي واي بر ما كه ما مردمي متجاوز از حد بوديم ، و پا از گليم عبوديت فراتر نهاديم ، براي اينكه براي پروردگار يكتاي خود اثبات شريك كرديم ، و او را يگانه در ربوبيت ندانستيم ، و ما اميدواريم پروردگارمان بهتر از آن جنت كه طائفي از عذاب ، سياهش كرد و سوزاند ، چيزي به ما بدهد ، چون ما ديگر از هر چيزي ديگري دل بريديم ، و دل به او بستيم .


كذلك العذاب و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون كلمه العذاب مبتداي مؤخر ، و كلمه كذلك خبر مقدم است ، و تقديرش العذاب كذلك است ، يعني نمونه عذابي كه ما بشر را از آن زنهار مي‏دهيم عذاب اصحاب باغ است .


و حاصلش اين شد كه خداي تعالي انسان را با مال و اولاد امتحان مي‏كند ، و انسان به وسيله همين مال و اولاد طغيان نموده مغرور مي‏شود و خود را بي‏نياز از پروردگار احساس نموده ، در نتيجه اصلا پروردگار خويش را فراموش مي‏كند ، و اسباب ظاهري و قدرت خود را شريك خدا مي‏گيرد ، و قهرا جرأت بر معصيت پيدا مي‏كند ، در حالي كه غافل است


ترجمة الميزان ج : 19ص :629


از اينكه عذاب و وبال عملش دورادور او را گرفته ، و اينطور عذابش آماده شده ، تا ناگهان بر سرش بتازد ، و با هول‏انگيزترين و تلخ‏ترين شكل رخ بنمايد ، آن وقت از خواب غفلتش بيدار مي‏شود ، و به ياد نصيحت‏هايي مي‏افتد كه به او مي‏كردند و او گوش نمي‏داد ، آن وقت نسبت به كوتاهي‏هاي خود اظهار ندامت مي‏كند ، از ظلم و طغيان خود شرمنده مي‏شود ، و از پروردگارش درخواست برگشتن نعمت مي‏كند ، تا اين بار شكر او را به جاي آورد ، عينا همانطور كه سرگذشت صاحبان باغ به آن انجاميد .


بنا بر اين قرآن مي‏خواهد با نقل اين داستان يك قاعده كلي براي همه انسانها بيان كند .


و اينكه فرمود : و هر آينه عذاب آخرت بزرگتر است اگر بفهمند ، علتش اين است كه عذاب آخرت از قهر الهي منشا دارد ، و چيزي و كسي نمي‏تواند در برابرش مقاومت كند ، عذابي است كه خلاصي از آن نيست ، حتي مرگي هم به دنبال ندارد ، به خلاف عذابهاي دنيوي كه هم در بعضي اوقات قابل جبران است ، و هم با مرگ پايان مي‏پذيرد ، عذاب آخرت از تمامي جهات وجود ، محيط به انسان است ، و دائمي و بي‏انتها است ، نه چون عذابهاي دنيا كه بالأخره تمام مي‏شود .


بحث روايتي


در كتاب معاني به سند خود از سفيان بن سعيد ثوري روايت كرده كه از امام صادق (عليه‏السلام‏) تفسير حروف مقطعه اول سوره‏ها را پرسيده ، و آن جناب فرموده : اما حرف نون كه در اول سوره ن است ، نهري است در بهشت ، كه خداي تعالي به آن دستور داد منجمد شود ، و منجمد گشته مداد شد ، و به قلم فرمود تا بنويسد ، قلم آنچه بوده و تا روز قيامت خواهد شد در لوح محفوظ سطر به سطر نوشت ، پس مداد مدادي است از نور ، و قلم هم قلمي است از نور ، و لوح هم لوحي است از نور .


سفيان مي‏گويد به او گفتم : يا بن رسول الله امر لوح و قلم و مداد را برايم بيشتر شرح بده ، و از آنچه خدا به تو آموخته تعليمم بفرما .


فرمود : اي ابن سعيد اگر نبود كه تو اهليت پاسخ را داري پاسخت نمي‏دادم ، بدانكه نون فرشته‏اي است كه به قلم گزارش مي‏دهد ، و قلم فرشته‏اي است كه به لوح گزارش مي‏دهد ، لوح هم فرشته‏اي است كه به اسرافيل گزارش مي‏دهد ، و او نيز فرشته‏اي است كه به ميكائيل گزارش مي‏دهد و ميكائيل هم به جبرئيل ، و جبرئيل به انبيا و رسولان .


آنگاه فرمود اي سفيان برخيز برو كه بيش از اين را صلاحت


ترجمة الميزان ج : 19ص :630


نمي‏دانم .


ودر همان كتاب به سند خود از ابراهيم كرخي روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از معناي لوح و قلم پرسيدم ، فرمود : دو فرشته‏اند .


و نيز در همان كتاب به سند خود از اصبغ بن نباته از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه ن و القلم و ما يسطرون فرمود : منظور از قلم ، قلمي است از نور ، و كتابي از نور كه در لوح محفوظ قرار دارد ، و مقربين درگاه خدا شاهد آنند ، و كفي بالله شهيدا .


مؤلف : در معاني گذشته رواياتي ديگر از امامان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وارد شده ، و ما در تفسير آيه هذا كتابنا ينطق عليكم بالحق حديثي را كه قمي از عبد الرحيم قصير از امام صادق (عليه‏السلام‏) در باره لوح و قلم روايت كرده نقل كرديم ، در آن آمده بود كه سپس مهر بر دهان قلم زد ، و ديگر از آن به بعد تا ابد قلم سخن نگفت ، و نخواهد گفت ، و آن عبارت است از كتاب مكنون كه همه نسخه‏ها از آنجا است .


و در الدر المنثور است كه ابن جرير از معاوية بن قره از پدرش روايت كرده كه گفت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معناي ن و القلم و ما يسطرون فرمود : لوحي از نور و قلمي از نور است كه بر تمامي آنچه شده و تا قيامت مي‏شود جريانيافته و همه را نوشته است .


مؤلف : در معناي اين حديث رواياتي ديگر نيز هست و اينكه در حديث فرمود : جريان يافته ، منظور اين است كه آنچه از حوادث در متن كائنات رخ مي‏دهد ، مطابق همان چيزي است كه در آن كتاب نوشته شده .


نظير اين تعبير تعبيري است كه در روايت ابو هريره آمده ، كه فرمود : سپس بر دهان قلم مهر نهاد ، در نتيجه ديگر سخن نگفت ، و تا قيامت هم سخن نخواهد گفت .


و در معاني به سند خود از ابي الجارود از امام ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده


ترجمة الميزان ج : 19ص :631


كه در تفسير آيه و انك لعليخلق عظيم فرمود : خلق عظيم همين اسلام است .


و در تفسير قمي از ابي الجارود از حضرت امام باقر (عليه‏السلام‏) نقل شده است كه در باره جمله انك علي خلق عظيم فرمود يعني علي دين عظيم .


مؤلف : منظور اين بوده كه دين اسلام مشتمل بر كمال هر خلق پسنديده هست و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داراي آن بوده ، و در روايت معروف از آن جناب نقل شده كه فرمود : بعثت لاتمم مكارم الاخلاق .


و در مجمع البيان به سندي كه به حاكم رسانده ، و او با سندي كه به ضحاك رسانده روايت كرده كه گفت وقتي قريش ديدند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) علي (عليه‏السلام‏) را بر سايرين مقدم داشت ، و او را تعظيم كرد ، شروع كردند به بدگويي از علي (عليه‏السلام‏) ، و گفتند : محمد مفتون علي شده .


خداي تعالي در پاسخ آنان اين آيه را نازل كرد : ن و القلم و ما يسطرون ، و در آن خداي تعالي سوگند خورد به اينكه ما أنت بنعمة ربك بمجنون - تو به خاطر اينكه خدا انعامت كرده مجنون نيستي ، و ان لك لاجرا غير ممنون و انك لعلي خلق عظيم - و تو اجري انقطاع ناپذير داري ، و تو داراي خلقي عظيم هستي ، كه منظور همان قرآن است - تا آنجا كه فرمود - بمن ضل عن سبيله ، كهمنظور از اين گمراه ، عده‏اي بودند كه آن سخن را گفته بودند ، و هو أعلم بالمهتدين ، ( و او علي بن ابي طالب را بهتر مي‏شناسد) .


مؤلف : اين روايت را صاحب تفسير برهان نيز از محمد بن عباس نقل كرده ، و او به سند خود از ضحاك كه به همين منوال حديث را ادامه داده تا در آخر گفته است : و سبيل خدا همان علي بن ابي طالب است .


و باز در همان كتاب در تفسير آيه و لا تطع كل حلاف ... آمده كه : بعضي - گفته‏اند منظور از حلاف ، وليد بن مغيره است ، كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پيشنهاد كرد مال زيادي به آن جناب بدهد ، و آن حضرت دست از دين خود بردارد ، بعضي ديگر گفته‏اند : منظور اخنس بن شريق است ، ( نقل از عطاء ) بعضي ديگر گفته‏اند اسود بن عبد


ترجمة الميزان ج : 19ص :632


يغوث بوده ، ( نقل از مجاهد) .


مؤلف : در اين باره رواياتي ديگر در تفسير الدر المنثور و غير آن آمده ، كه ما از نقل آنها صرفنظر كرديم ، خواننده محترم مي‏تواند به كتب حديث مراجعه نمايد .


و نيز در همان كتاب از شداد بن اوس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هيچ جواظ و جعظري ، و عتل زنيم داخل بهشت نمي‏شود پرسيدم جواظ يعني چه ؟ فرمود : كسي كه زياد جمع مي‏كند و هيچ انفاق نمي‏كند .


پرسيدم بفرما جعظري چه معنا دارد ؟ فرمود : كسي كه خشن و درشت خو باشد .


پرسيدم عتل زنيم كيست ؟ فرمود : هر شكم باره بد اخلاق است كه بسيار مي‏خورد و مي‏نوشد ، و بسيار خشم مي‏گيرد و ستم مي‏كند و زنيم است .


و در معناي زنيم بعضي گفته‏اند : كسي است كه اصل و نسب نداشته باشد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه عتل بعد ذلك زنيم آمده كه عتل به معناي كسي است كه كفرش عظيم باشد ، و زنيم آن كسي است كه پدرش معلوم نباشد ، و او را فرزند غير پدرش بخوانند .


و باز در همان كتاب است كه ابي الجارود از حضرت ابي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل آيه انا بلوناهم كما بلونا أصحاب الجنة فرمود : اهل مكه مبتلا شدند به گرسنگي ، همانطور كه صاحبان آن باغ مبتلا شدند ، و آن باغ در دنيا در ناحيه يمن بود ، در نه ميلي صنعا قرار داشت ، و به آن رضوان مي‏گفتند .


و نيز در همان كتاب است كه شخصي به ابن عباس گفت جمعي از همين امتند كه معتقدند اگر بنده خدا گناه كند از رزق محروم مي‏شود ، ابن عباس گفت به آن خدايي كه غير او معبودي نيست ، اين مطلب در كتاب خدا از آفتاب نيم روز روشن‏تر است، و خدا آن را در ضمن قصه صاحبان باغ در سوره ن و القلم آورده .


جريان چنين بوده كه پيرمردي باغي داشت ، و هيچ ميوه‏اي از آن باغ به خانه‏اش برده نمي‏شد ، مگر آنكه حق هر صاحب حقي را از آن مي‏داد بعد از آنكه از دنيا رفت ، فرزندانش


ترجمة الميزان ج : 19ص :633


آن باغ را به ارث بردند ، و آنان پنج پسر بودند ، در همان سالي كه پدرشان از دنيا رفت آن باغ آنقدر حاصل آورد كه در هيچ سالي آنطور نياورده بود ، جوانان بعد از نماز عصر به طرف باغ روانه شدند ، ميوه و رزقي بسيار زياد ديدند كه تا آن روز و در حيات پدرشان چنان حاصلي به آن باغ نديده بودند .


وقتي حاصل بسيار را ديدند طاغي و ياغي شده به يكديگر گفتند : پدر ما پير و خرفت شده و عقلش را از دست داده بود ، بياييد با هم قرار بگذاريم امسال به احدي از فقراي مسلمين چيزي از اين ميوه‏ها ندهيم ، تا اموالمان زياد شود آنگاه سال‏هاي بعد روش پدر را دنبال كنيم ، چهار نفر از برادران قبول كردند ، و پنجمي ايشان در خشم شد و او همان بود كه بعد از سوخته شدن باغ گفت أ لم أقل لكم لو لا تسبحون - آيا به شما نگفتم چرا خداي را تسبيح نمي‏گوييد ؟ .


همين شخصي كه از ابن عباس سؤال كرده بود ، پرسيد : آيا نفر پنجمي أوسط از حيث سن و سال بود ؟ ابن عباس گفت : نه اتفاقا از حيث سن و سال از همه كوچكتر بود ، بلكه منظور از كلمه أوسط اين است كه از همه بهتر و عاقل‏تر بود ، به دليل اينكه قرآن كريم در باره امت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه از همه امت‏ها كوچكتر است به خاطر همين كه از همه امت‏ها بهتر است فرموده : و كذلك جعلناكم امة وسطا .


قال لهم أوسطهم بهترين آن برادران به سايرين گفت از خدا بترسيد ، و طريقه پدر را پيش بگيريد تا سالم باشيد و سود ببريد ، برادران بر او خشم كردند ، و او را به كتك گرفته سختكوبيدند ، وقتي آن برادر يقين كرد كه برادران قصد كشتن او را دارند ، تسليم گفتارشان شد ، و به اكراه و بدون رضايت دروني رأي آنان را تصويب كرد .


از آنجا به خانه‏هاي خود برگشته ، هم سوگند شدند كه هر وقت خواستند ميوه بچينند صبح خيلي زود بچينند ، و در اين سوگند خود ان شاء الله هم نگفتند ، خداي تعالي به خاطر اين جرمشان مبتلاشان نموده ، بين آنان و آن رزق حائل شد ، رزقي كه ايام چيدنش بسيار نزديك بود ، مع ذلك حتي يكدانه هم عايدشان نشد ، و اين داستان را در قرآن كريم آورده فرمود : انا بلوناهم كما بلونا أصحاب الجنة اذأقسموا ليصرمنها مصبحين و لا يستثنون فطاف عليها طائف من ربك و هم نائمون فاصبحت كالصريم يعني مثل باغي كه درختانش آتش گرفته باشد .


سائل پرسيد : اي ابن عباس ، صريم چيست ؟ گفت : صريم به معناي شب بسيار تاريك است ، آنگاه گفت شبي كه هيچ نور و ضوئي در آن نباشد .


برادران وقتي صبح برخاستند يكديگر را صدا زدند كه زودتر به باغتان برويد ، اگر


ترجمة الميزان ج : 19ص :634


مي‏خواهيد بچينيد ( تا كسي باخبر نشده ) بچينيد ، برادران به طرف باغ روانه شدند ، و هم يتخافتون سائل پرسيد : اي ابن عباس تخافت به چه معنا است ؟گفت به معناي تشاور است ، با يكديگر مشورت مي‏كردند و آهسته سخن مي‏گفتند كه كسي صدايشان را نشنود ، و سخن آهسته‏شان اين بود كه لا يدخلنها اليوم عليكم مسكين و غدوا علي حرد قادرين ، احدي از فقرا نبايد داخل باغتان شود ، همه فكرشان در پياده كردن اين نقشه بود كه چگونه ميوه‏ها را بچينند كه هيچ يك از فقرا خبردار نشود ، قادرين مسلم و خاطر جمع بودند كه ميوه را خواهند چيد ، و هيچ احتمال نمي‏دادند كه ميوه و باغي در كار نباشد ، و عذاب خدا و خشم او ايشان را گرفته باشد .


فلما رأوها وقتي ديدند كه چه بلايي بر آنان نازل شدهقالوا انا لضالون بل نحن محرومون آري خداي تعالي از آن رزق محرومشان كرد ، و اين به خاطر جرمي بود كه كردند و خدا به ايشان ظلم نكرد .


قال أوسطهم أ لم أقل لكم لو لا تسبحون قالوا سبحان ربنا انا كنا ظالمين فاقبل بعضهم علي بعض يتلاومون ابن عباس گفت : يعني خود را ملامت مي‏كردند كه اين چه تصميمي بود كه ما گرفتيم ، قالوا يا ويلنا انا كنا طاغين عسي ربنا ان يبدلنا خيرا منها انا الي ربنا راغبون و در آخر فرمود : كذلك العذاب و لعذاب الاخرة اكبر لو كانوا يعلمون .


مؤلف : قريب به اين مضمون و مضمون حديث قبل از آن رواياتي ديگر رسيده ، و در بعضي از آنها آمده كه باغ مورد بحث از مردي از بني اسرائيل بوده ، كه بعد از مردنش پسرانش آن را ارث بردند و بعد دچار اين سرنوشت شدند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :635


إِنَّ لِلْمُتَّقِينَ عِندَ رَبهِمْ جَنَّتِ النَّعِيمِ‏(34) أَ فَنَجْعَلُ المُْسلِمِينَ كالمُْجْرِمِينَ‏(35) مَا لَكمْ كَيْف تحْكُمُونَ‏(36) أَمْ لَكمْ كِتَبٌ فِيهِ تَدْرُسونَ‏(37) إِنَّ لَكمْ فِيهِ لمََا تخَيرُونَ‏(38) أَمْ لَكمْ أَيْمَنٌ عَلَيْنَا بَلِغَةٌ إِلي يَوْمِ الْقِيَمَةِإِنَّ لَكمْ لمََا تحْكُمُونَ‏(39) سلْهُمْأَيُّهُم بِذَلِك زَعِيمٌ‏(40) أَمْ لهَُمْ شرَكاءُ فَلْيَأْتُوا بِشرَكائهِمْ إِن كانُوا صدِقِينَ‏(41) يَوْمَ يُكْشف عَن ساقٍ وَ يُدْعَوْنَ إِلي السجُودِ فَلا يَستَطِيعُونَ‏(42) خَشِعَةً أَبْصرُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌوَ قَدْ كانُوا يُدْعَوْنَ إِلي السجُودِ وَ هُمْ سلِمُونَ‏(43) فَذَرْني وَ مَن يُكَذِّب بهَذَا الحَْدِيثِسنَستَدْرِجُهُم مِّنْ حَيْث لا يَعْلَمُونَ‏(44) وَ أُمْلي لهَُمْإِنَّ كَيْدِي مَتِينٌ‏(45) أَمْ تَسئَلُهُمْ أَجْراً فَهُم مِّن مَّغْرَمٍ مُّثْقَلُونَ‏(46) أَمْ عِندَهُمُ الْغَيْب فَهُمْ يَكْتُبُونَ‏(47) فَاصبرْ لحُِكْمِ رَبِّك وَ لا تَكُن كَصاحِبِ الحُْوتِ إِذْ نَادَي وَ هُوَ مَكْظومٌ‏(48) لَّوْ لا أَن تَدَرَكَهُ نِعْمَةٌ مِّن رَّبِّهِ لَنُبِذَ بِالْعَرَاءِ وَ هُوَ مَذْمُومٌ‏(49) فَاجْتَبَهُ رَبُّهُ فَجَعَلَهُ مِنَ الصلِحِينَ‏(50) وَ إِن يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيزْلِقُونَك بِأَبْصرِهِمْ لَمَّا سمِعُوا الذِّكْرَ وَ يَقُولُونَ إِنَّهُ لمََجْنُونٌ‏(51) وَ مَا هُوَ إِلا ذِكْرٌ لِّلْعَلَمِينَ‏(52)


ترجمه آيات


محققا براي مردم پرهيزكار در نزد پروردگارشان بهشت‏ها و باغهاي پر از نعمت است( 34 ) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :636


آيا ما با مسلمانان چون مجرمان رفتار مي‏كنيم ؟ ( 35) .


شما را چه مي‏شود و اين چه حكمي است كه مي‏كنيد ؟ ( 36) .


آيا كتابي داريد كه از آن درس مي‏خوانيد ؟ ( 37) .


كه آنچه را شما انتخاب مي‏كنيد از آن شما است ؟ ( 38) .


و يا ما سوگندهاي مؤكد به نفع شما و عليه خود خورده‏ايم كه تا روز قيامت مي‏توانيد هر حكمي برانيد ؟ ( 39) .


اي پيامبر از ايشان بپرس كه اين كتاب بر كدامشان نازل شده ؟ ( 40) .


نكند شركايي دارند كه در قيامت با شفاعت آنها داراي سرنوشتي مساوي با مسلمين مي‏شوند اگر چنين است پس شركايشان را معرفي كنند اگر راست مي‏گويند ( 41 ) .


روزي كه شدت به نهايت مي‏رسد و خلق به سجده دعوت مي‏شوند ولي اينان نمي‏توانند سجده كنند ( چون كبر و نخوت ملكه ايشان شده است ) ( 42) .


در حالي كه سيماي ذلت از چشم‏هايشان و از سراپايشان هويدا مي‏شود و اين بدان جهت است كه در دنيا كه سالم بودند دعوت به سجده مي‏شدند و اجابت نمي‏كردند ( 43) .


پس كيفر كساني كه به اين قرآن تكذيب مي‏كنند به خود من واگذار ، ما به زودي از راهي كه خودشان نفهمند تدريجا به سوي عذاب پيش مي‏بريم ( 44) .


و من به ايشان مهلت مي‏دهم كه كيد من سخت ماهرانه است ( 45) .


نكند تو از ايشان مزدي خواسته‏اي و ايشان در اين بدهكاري گرانبار شده‏اند ؟ ( 46) .


و يا از عالم غيب اختيار دار و نويسنده قضا و قدر شده‏اند ؟ ( 47) .


پس تو در برابر حكم پروردگارت صبر كن و چون يونس صاحب داستان ماهي مباش كه دلگير و خشمين ندا كرد ( 48) .


و اگر نعمتي از ناحيه پروردگارش او را در نمي‏يافت هر آينه با حالتي نكوهيده در بيابان بي‏سقف مي‏افتاد ( 49) .


ولي پروردگارش او را برگزيد و از صالحينش كرد ( 50) .


و محققا نزديك است كساني كه كافر شده‏اند بعد از شنيدن قرآن تو را با چشم زخم خود سرنگون كنند و مي‏گويند او مجنون است ( 51 ) .


در حالي كه قرآن نيست مگر تذكر براي عالميان ( 52) .



ترجمة الميزان ج : 19ص :637


بيان آيات


اين آيات دنباله تهديدهايي است كه در باره تكذيب‏گران رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرده بود ، و عذاب آخرتي آنان را به اين بيان مسجل مي‏سازد كه مردم با تقوي در بهشت‏هاي نعيم هستند ، و اينكه تكذيب‏گران و متقين يكسان نيستند ، پس نمي‏توانند اميد كرامتي از خدا داشته باشند ، و چون مجرمند آنچه هم از نعمت‏هاي دنيا در اختيار دارند استدراج و املاء است نه نعمت و كرامت ، و نيز در اين آيات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر مي‏كند به اينكه در برابر حكم پروردگارش صبر كند و اين امر را تاكيد مي‏نمايد .


ان للمتقين عند ربهم جنات النعيم اين آيه شريفه بشارت و بيان حال متقين در آخرت است ، در مقابل بياني كه از حال و روز آخرتي تكذيب‏گران كرده بود .


و اگر فرمود : عند ربهم و نفرمود : عند الله براي اين بود كه اشاره كند به رابطه‏اي كه تدبير و رحمت بين خدا و متقين دارد ، و اينكه اگر متقين چنين نعمتي نزد خدا دارند، به خاطر اين است كه در دنيا ربوبيت را منحصر در او مي‏دانستند ، و عبادت را خالص براي او انجام مي‏دادند .


و اگر كلمه جنات را به كلمه نعيم كه به معناي نعمت است اضافه كرد ، براي اين بود كه آنچه از نعمت‏ها در بهشت است خالص نعمت است ، نه چون دنيا كه نعمتش آميخته با نقمت و لذتش مخلوط با الم باشد ، و ان شاء الله به زودي در تفسير آيه ثم لتسئلن يومئذ عن النعيم خواهد آمد كه مراد از كلمه نعيم ، ولايت است .


أ فنجعل المسلمين كالمجرمين در بدو نظر اين احتمال به نظر مي‏رسد كه آيه شريفه مي‏خواهد حجتي را بر مساله معاد اقامه كند ، همانطور كه آيه أم نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين في


ترجمة الميزان ج : 19ص :638


الأرض أم نجعل المتقين كالفجار در اين مقام است ، كه تفسيرش گذشت .


و نيز اين احتمال هم به نظر مي‏رسد كه مي‏خواهد كلام تكذيب‏گران را رد كند ، كه به مؤمنين مي‏گفتند : اگر مساله بعث و معادي در بين باشد ، در آنجا نيز مانند دنيا ما متنعم خواهيم بود ، و خداي تعالي اين گفتارشان را در آيه زير حكايت فرموده كه : و ما أظن الساعة قائمة و لئن رجعت الي ربي ان لي عنده للحسني .


و ظاهر سياق آيات بعدي كه حكم تساوي تكذيب‏گران و متقين را رد مي‏كند ، احتمال دوم را تاييد مي‏نمايد ، در روايت هم آمده كه مشركين وقتي داستان بعث و معاد را شنيدند ، گفتند اگر آنچه محمد و پيروانش مي‏گويند صحيح باشد باز هم حال ما بهتر از حال آنان خواهد بود ، همانطور كه در دنيا بهتر است ، و حداقل اين است كه برابر با حال آنان باشد .


ليكن اين اشكال متوجه احتمال دوم هست ، كه اگر بخواهد سخن و ادعاي كفار را رد كند كه مي‏گفتند : در آخرت هم يا بهتر از آنان زندگي خواهيم داشت و يا مساوي آنان ، جا داشت تطابق بين رد و مردود را رعايت كند ، و در مقابل گفتار مردود آنان بفرمايد ا فنجعل المجرمين كالمسلمين نه اينكه بفرمايد : أ فنجعل المسلمين كالمجرمين .


دقت در سياق ، اين معنا را دست مي‏دهد كه هر چند آيه شريفه مي‏خواهد تساوي را رد كند ، و ليكن نه تنها از اين جهت كه مجرمين با آن همه جرم مساوي با مسلمانان نيستند ، بلكه نكته‏هاي اضافي ديگري را هم به طور اشاره مي‏فهماند ، و آن اين است كه احترام مسلمين اجازه نمي‏دهد كه مجرمين با ايشان برابر باشند ، گويا فرموده : اينكه شما كفار مي‏گوييد در آخرت هم ما و مسلمانان يكسان هستيم سخن باطلي است ، براي اينكه خدا راضي نمي‏شود كه مسلمانان را با آن همه احترامي كه نزدش دارند مانند مجرمين قرار دهد ، و شما مجرميد پس با آنان حال و روز يكساني نخواهيد داشت .


بنا بر اين ، آيه شريفه مي‏خواهد عليه مساوات دو طايفه اقامه حجت كند ، و حجتش اين است كه مساوات آن دو با احترامي كه مسلمانان نزد خدا دارند منافات دارد ، نه اينكه اين مساوات با عدالت خدا نمي‏سازد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :639


و مراد از مسلمين كساني هستند كه تسليم فرمان خدايند ، و جز آنچه او اراده كرده پيروي نمي‏كنند ، اگر انجام كاري را اراده كرده انجام مي‏دهند ، و اگر ترك كاري را خواسته ترك مي‏كنند ، در مقابل اين تسليم همان كلمه اجرام است ، و آن به اين معنا است كه كسي عمل زشت مرتكب بشود ، و مطيع فرمان خدا نباشد .


اين آيه و آيه بعدش تا جمله أم عندهم الغيب فهم يكتبون در مقام رد مساله تساوي مجرمين و مسلمين است ، كه از طرف كفار ادعا شده بود ، و چون اين ادعا محتملاتي داشت ، يكي يكي آنها را ايراد نموده و به صورت استفهام انكاري رد مي‏كند .


بيان حجت چنين است كه يكسان بودن مجرمين و مسلمين كه كفار چنين پنداشته‏اند يا از طرف خداي تعالي و موهبت و رحمتي از او است ، و يا از ناحيه او نيست .


اگر از ناحيه او باشد قطعا بايد يا عقل خود ما انسانها هم بدان حكم كند ، كه مي‏بينيم عقل چنين حكمي ندارد ، قرآن كريم هم به همين معنا اشاره نموده مي‏فرمايد : ما لكم كيف تحكمون .


و يا دليلي نقلي بر آن دلالت كند ، كه چنين دليلي هم نيست ، و قرآن كريم به نبود اين چنين دليل نقلي اشاره نموده ، مي‏فرمايد : أم لكم كتاب ... - نكند كتابي ( و دليلي نقلي و آسماني ) در دست داريد ... ، و يا اين است كه دليل بر اين حكم كه كفار كرده‏اند نه عقل است و نه نقل ، بلكه گفت و شنودي شفاهي است كه خدا با آنان كرده ، و آنها از خدا قول گرفته‏اند كه در قيامت بين آنان و اهل تسليم و عبادت به مساوات رفتار كند ، اين هم كه معقول نيست ، زيرا مردم عادي مانند انبيا نيستند ، تا خدا شفاهي با آنان سخن بگويد .


خوب تا اينجا سه تا احتمال را آورديم ، و جوابش را هم گفتيم .


احتمال چهارم اينكه : اصلا آن حكم از ناحيه خدا نباشد در اينجا نيز چند احتمال هست : يكي اينكه حكم تساوي بين مجرمين و مسلمين حكمي جدي باشد .


و ديگر اينكه صرف بهانه‏اي باشد براي فرار از مسؤوليت ، در صورت جدي بودن سه احتمال هست ، يكي اينكه حكمي كه مي‏كنند مستند به خودشان باشد ، به اين معنا كه خودشان كارگردان صحنه قيامت باشند و امور قيامت را به نفع خود بچرخانند ، از آن جمله خود را با مسلمانان يكسان سازند هر چند كه خدا نخواهد قرآن كريم از اين احتمال جواب داده كه : سلهم ايهم بذلك زعيم از ايشان بپرسيد كدامشان زعيم و متولي در تدبير امور قيامت هستند ؟ و يا اين است كه حاكم در اين حكم شركاء و خدايان ايشانند ، از اين هم پاسخ داده كه أم لهم شركاء فلياتوا بشركائهم - نكند حاكم بر اين حكم شركاء ايشانند ، اگر چنين است بگو تا شركاي خود را


ترجمة الميزان ج : 19ص :640


بياورند .


احتمال سوم اين است كه نه خود را مستقل در اين حكم بدانند ، و نه شركايشان را ، بلكه زمام غيب به دست ايشان باشد ، قضا و قدر همه امور مردم منوط به مشيت آنها باشد ، هر چه آنها در غيب بنويسند همان مي‏شود ، و خودشان براي خود چنين نوشته‏اند ، كه در عين اينكه مجرمند با مسلمانان برابر باشند .


در آيات مورد بحث اين احتمال رد شده مي‏فرمايد : أم عندهم الغيب فهم يكتبون اين هم سه احتمال ديگر .


و اما اگر اين حكمشان حكمي جدي نباشد ، بلكه همانطور كه گفتيم بهانه‏اي باشد براي فرار از مسؤوليت براي نپذيرفتن دعوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، چون فكر مي‏كنند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فردا از ايشان مزد مطالبه مي‏كند كه از بيغوله ضلالت به راه حق هدايتشان كرده ، آن وقت زير بار سنگين آن مزد خرد خواهند شد ، از اين هم پاسخ داده ، به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خطاب مي‏كند كه أم تسئلهم اجرا فهم من مغرم مثقلون اين هم هفتمين احتمال .


اين بود آنچه كه از تدبر در آيات مورد بحث در باره اينكه چرا مرتب در آنها ترديد شده و يكي پس از ديگري فرمود يا اينكه ، يا اينكه ، استفاده مي‏شود .


ولي مفسرين ديگر در ضبط اين ترديدها سخناني ديگر دارند ، اگر كسي بخواهد مي‏تواند به تفسيرهاي مطول مراجعه كند .


ما لكم كيف تحكمون - اين جمله در مقام اين است كه تعجب هر كسي را از حكم آنان برانگيزد ، كه چطور حكم كردند به اينكه مجرم و مسلم در قيامت يك وضع دارند ! و اين اشاره است به اينكه عقل از چنين حكمي امتناع دارد ، و چنين حكمي نمي‏كند ، و در حقيقت معنايش اين است كه چه اختلالي در فكر شما رخ داده ، و رأي و نظريه شما را فاسد كرده كه اينطور حكم مي‏كنيد ؟ أم لكم كتاب فيه تدرسون ان لكم فيه لما تخيرون اين آيه اشاره است به اينكه براي حكمي كه كردند هيچ دليلي نقلي ندارند ، همچنان كه آيه قبلي به نداشتن دليلي عقلي بر طبق حكمشان اشاره مي‏كرد ، و منظور از كلمه كتاب ، كتاب آسماني است ، كه از ناحيه خداي تعالي نازل شده باشد ، كه البته چنين كتابي حجت است ، و معناي تدرسون ، تقرؤن است يعني كتابي كه در آن اين حكم را خوانده باشيد ، و كلمه تخير و اختيار كه يكي از باب تفعل و ديگري از باب افتعال است ، به يك معنا است .


و جمله ان لكم لما تخيرون در مقام مفعول است براي جمله


ترجمة الميزان ج : 19ص :641


تخيرون و استفهام در آيه انكاري است ، و معنايش اين است كه : نه ، آنطور نيست ، شايد اين طور باشد كه كتابي آسماني داشته باشيد ، و در آن خوانده باشيد كه اي مشركين اختيار با شما است ، هر چه دلتان خواست و در باره دنيا و آخرت و يا تنها آخرت خود اختيار كرديد بكنيد ، و خلاصه هر نامربوطي خواستيد از دهانتان بيرون بريزيد ، اختيار سعادت و آخرتتان با خودتان است ، هر چه شما بخواهيد و بگوييد همان مي‏شود .


أم لكم ايمان علينا بالغة الي يوم القيمة ان لكم لما تحكمون اين آيه اشاره است به اينكه : نه ، چنين اختياري ندارند ، و خدا با عهد و سوگندي شفاهي چنين پيماني با ايشان نبسته .


كلمه ايمان جمع يمين است ، كه به معناي سوگند است ، و كلمه بلوغ كه كلمه بالغة اسم فاعل آن است به معناي رسيدن به انتهاي كمال است ، پس ايمان بالغه به معناي سوگندهايي است كه تاكيد را به نهايت رسانده باشد ، و بنا بر اين ، جمله الي يوم القيامة ظرفي است ( به اصطلاح ) مستقر و متعلق به مقدر ، و تقدير كلام ام لكم علينا ايمان كائنة الي يوم القيامة ، مؤكدة نهاية التوكيد است ، يعني نه ، آن هم نيست ، بلكه شايد اين باشد كه شما قسمتي به گردن ما داشته باشيد ، و خلاصه ما سوگند بسيار مؤكد خورده باشيم سوگندي كه تا روز قيامت اعتبار داشته باشد كه اختيار قيامت را به شما واگذار مي‏كنيم ، هر حكمي خواستيد بكنيد .


بعضي از مفسرين كلمه ايمان را به عهد و پيمان معنا كرده‏اند ، در نتيجه از باب اطلاق لازم و اراده ملزوم و تعبيري به كنايه مي‏باشد .


بعضي هم احتمال داده‏اند از باب اطلاق جزء ، و اراده كل باشد .


و جمله ان لكم لما تحكمون جواب قسم است ، و همان چيزي است كه معاهده فرضي بر آن واقع شده ، و استفهام در آن انكاري است ، و معنايش اين است كه نه ، آن هم نيست ، شايد اين باشد كه شما ما را قسم مؤكد داده باشيد ، و از ما پيمان گرفته باشيد پيماني كه تا قيامت دوام داشته باشد ، كه ما تسليم شما باشيم ، و هر حكمي كه خواستيد برانيد .


سلهم ايهم بذلك زعيم در اين جمله ديگر روي سخن با ايشان نيست ، گويا از آنان روي گردانيده ، خطاب را متوجه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كرد ، تا بفهماند اينگونه افراد از اينكه لايق


ترجمة الميزان ج : 19ص :642


خطاب باشند ساقطند ، و به همين جهت در بقيه سؤالها كه چهار سؤال است ايشان را غايب فرض كرد ، و فرمود : از ايشان بپرس كدامشان مسؤول اين تسويه شده ؟ كلمه زعيم به معناي كسي است كه قائم به امري و متصدي انجام آن باشد .


و استفهام در جمله انكاري است .


معني آيه اين است كه : از ايشان بپرس وقتي ثابت شد كه خدا بين دو طايفه را تسويه نمي‏كند ، چون چنين دليلي در كار نيست ، آن كداميك از شما است كه بر حسب ادعايي كه مي‏كنيد متصدي امر تسويه شده باشد ؟ آيا اگر چنين كسي باشد از ميان اين مشركين است ؟ اگر هست كيست ؟ و كداميك‏شان است ؟ و بطلان اين ادعا آنقدر واضح است كه كسي بجز ديوانگان چنين سخني نمي‏گويد .


أم لهم شركاء فلياتوا بشركائهم ان كانوا صادقين اين جمله رد بر مشركين است ، بنا بر آن فرضي كه حكمشان به تساوي مجرمين و مسلمين بر اساس اين ادعايشان باشد كه معبودهايشان اولا معبودند ، ثانيا با خدا در ربوبيت شريكند ، و ثالثا در قيامت نزد خدا شفاعتشان مي‏كنند ، و در نتيجه ايشان را با مسلمين برابر خواهد كرد .


و استفهام در آيه انكاري است و مي‏فهماند اولا معبودهاي ايشان معبود نيستند ، و ثانيا شريك با خدا در ربوبيت نيستند ، و ثالثا چنان شفاعتي نمي‏توانند بكنند .


و جمله فلياتوا بشركائهم ... كنايه است از نبود شركا ، و نفي در جمله ام لهم شركاء را تاكيد مي‏كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از شركا ، خدايان دروغين ايشان نيست ، بلكه مراد هر كسي است كه در اين اعتقاد باطل شريك ايشان باشد ، و اينها اگر راست مي‏گويند آن شريكهاي خود را بياورند .


ولي خواننده متوجه است كه اين معنا مناسب مقام محاجه نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند مراد از شركا ، شهدا و گواهان هستند ، و معنا اين است كه نه ، بلكه شايد بر اين قول گواهاني دارند ، خوب ، اگر دارند و راست مي‏گويند بياورند .


ليكن اين تفسيري است كه از جهت الفاظ آيه دليلي بر آن ندارند ، علاوه بر اين ، جمله مورد بحث به خاطر كلمه ام استدراك و اعراض از ما قبل است ، و بايد مطلبي غير مطلب ما قبل را افاده كند ، و مساله شهادت اگر در بين باشد لابد شاهداني خواهند بود كه از ناحيه خدا كتابي و يا وعده و يا پيماني دارند ، و اين دو احتمال يعني داشتن كتاب و داشتن پيمان


ترجمة الميزان ج : 19ص :643


قبلا رد شده بود .


بعضي ديگر گفته‏اند مراد از شركا ، شركاي در الوهيتي است كه خود آنان معتقد بودند ، ليكن منظور از آوردن آن شركا اين است كه اين مشركين آن شركا را در قيامت بياورند ، تا بر صدق اعتقاد آنان شهادت دهند ، و يا نزد خداي تعالي شفاعتشان كنند .


ولي خواننده محترم مي‏داند كه اين بيان قانع كننده خصم نيست .


يوم يكشف عن ساق و يدعون الي السجود فلا يستطيعون ... و هم سالمون كلمه يوم ظرفي است متعلق به فعلي تقديري ، از قبيل اذكر - بياد آر و امثال آن ، و تعبير كشف از ساق مثلي است براي افاده نهايت درجه شدت ، چون وقتي انسان به سختي دچار زلزله يا سيل يا گرفتاري ديگر مي‏شود ، شلوار را بالا كشيده كمر را مي‏بندد ، تا بهتر و سريع‏تر به تلاش بپردازد ، و وسيله فرار از گرفتاري را فراهم سازد ، زمخشري در كشاف گفته معناي يوم يكشف عن ساق ، روزي كه شدت امر به نهايت مي‏رسد است ، و گر نه در آن روز نه ساق پايي در بين است ، و نه شلواري كه از آن بالا بكشند ، همچنان كه در باره يك فرد شديد البخل فرومايه مي‏گويي : او دستش در غل و زنجير بسته است ، با اينكه نه دستي مطرح است ، و نه بسته شدن با غل و زنجير ، و آن عبارت تنها مثلي است كه در مورد بخيل مي‏زنند .


اين آيه تا پنج آيه بعد ، مطلب معترضه‏اي است كه در بين واقع شده چون سخن از شرك مشركين به ميان آمده بود ، و اينكه آنها معتقد بودند شركا در روز قيامت اگر قيامت و حسابي باشد ايشان را به سعادت مي‏رسانند ، لذا در اين چند آيه معترضه فرمود نه خداي تعالي شريكي دارد ، و نه در آن روز اين شركاي خيالي شفاعتي دارند، و تنها راه احراز سعادت در آخرت سجود است ، يعني خاضع شدن براي خداي سبحان و يگانگي او در ربوبيت ، در دنيا را پذيرفتن ، آنهم آنچنان پذيرفتني كه آدمي را داراي صفت خضوع سازد ، و روز قيامت سعادتمند كند .


و اما اين تكذيب‏گران مجرم كه در دنيا براي خدا سجده نكردند ، در آخرت هم نمي‏توانند براي او سجده كنند ، در نتيجه سعادتمند نمي‏شوند پس حال آنان با حال مسلمانان به هيچ وجه نمي‏تواند يكسان باشد ، بلكه خداي سبحان به خاطر استكباري كه كردند در دنيا معامله استدراج و مماشات با ايشان مي‏كند ، تا شقاوتشان به حد نهايت برسد ، و مستحق عذاب اليم آخرت گردند .



ترجمة الميزان ج : 19ص :644


پس معناي اينكه فرمود : يوم يكشف عن ساق و يدعون الي السجود فلا يستطيعون اين شد كه اي پيامبر به ياد آر روزي را كه بر اين كفار بسيار سخت خواهد شد ، و چون دعوت مي‏شوند براي خدا سجده كنند نمي‏توانند بكنند ، چون حالت خضوع براي خدا در دل ندارند ، و در دنيا به خاطر تكبري كه داشتند چنين ملكه‏اي كسب نكردند ، روز قيامت هم روز كشف باطن آدمي است ، وقتي باطن در دنيا باطني بوده كه نگذاشته ايشان خاضع شوند ، در آخرت هم نخواهد گذاشت .


خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة - اين دو جمله براي نائب فاعل در جمله يدعون كه همان كفار مجرم باشند دو حال هستند كه مي‏فرمايد : در حالي كه چشمهايشان از شرم به زير افتاده است ، و در حالي كه ذلت قهري سراپاي آنان را فرا گرفته .


و اگر خشوع را به چشم‏ها نسبت داده براي اين است كه اولين عضوي كه خشوع قلبي را حكايت مي‏كند چشم است .


و قد كانوا يدعون الي السجود و هم سالمون - مراد از سالم بودن ، سالم بودنشان از آفات و امراضي است كه در آن روز به خاطر استكبار ، گريبانشان را گرفت و نگذاشت حق را بپذيرند ، و يا منظور مطلق استطاعت و قدرت بر سجود در دنيا است ، مي‏فرمايد : آن روز كه دعوت مي‏شدند در برابر خداي سبحان سجده كنند با اينكه سالم بودند و مي‏توانستند سجده كنند و بهترين تمكن را داشتند سجده نكردند و به دعوت انبيا اعتنا ننمودند .


بعضي گفته‏اند : منظور از سجود نماز است .


ولي درست نيست ، ( چون دليلي بر آن نيست) .


فذرني و من يكذب بهذا الحديث منظور از كلمه هذا الحديث قرآن كريم است ، و جمله فذرني و من يكذب ... ، كنايه است از اينكه خداي تعالي به تنهايي براي عذاب آنان كافي است ، و دست از ايشان بر نخواهد داشت ، و اين تعبير خود نوعي تسليت براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و تهديدي براي كفار نيز هست .


سنستدرجهم من حيث لا يعلمون اين جمله ، جمله‏اي است استينافي و مستقل ، و در آن كيفيت أخذ خدا و عذاب كردنشان را بيان مي‏كند ، عذاب كردني كه اجمالش از آيه فذرني ... استفاده مي‏شد ، و كلمه استدراج كه مصدر فعل نستدرجهم است ، به اين معناست كه درجه كسي را به تدريج و خرده خرده پايين بياورند ، تا جايي كه شقاوت و بدبختيش به نهايت برسد و در ورطه هلاكت بيفتد ، خداي تعالي وقتي بخواهد با كسي چنين معامله‏اي بكند ، نعمت پشت سر


ترجمة الميزان ج : 19ص :645


نعمت به او مي‏دهد ، هر نعمتي كه مي‏دهد به همان مقدار سرگرم و از سعادت خود غافل مي‏شود ، و در شكر آن كوتاهي نموده ، كم كم خداي صاحب نعمت را فراموش مي‏كند ، و از ياد مي‏برد.


پس استدراج ، دادن نعمت دنبال نعمت است به متنعم تا درجه به درجه پايين آيد ، و به ورطه هلاكت نزديك شود ، و قيد من حيث لا يعلمون براي اين است كه اين هلاكت از راه نعمت فراهم مي‏شود ، كه كفار آن را خير و سعادت مي‏پندارند ، نه شر و شقاوت .


و املي لهم ان كيدي متين كلمه املاء كه فعل املي از آن مشتق شده به معناي مهلت دادن است ، و كلمه كيد به معناي نوعي حيله‏گري است ، و كلمه متين به معناي قوي و محكم است .


و معناي آيه اين است كه : من به كفار مهلت مي‏دهم تا در نعمت ما با گناه بغلتند ، و هر جور دلشان خواست گناه كنند ، كه كيد من قوي است .


و اگر در اين آيه سياق را از ما كه عظمت را مي‏رساند و مي‏فهماند به هر نعمت ملكي موكل است به من برگردانيده ، در آيه قبلي مي‏فرمود : ما چنين و چنان مي‏كنيم ، و در اين آيه مي‏فرمايد : من چنين و چنان مي‏كنم ، براي اين است كه املا و مهلت دادن همان تاخير أجل است ، و در قرآن كريم هر جا سخن از اجل به ميان آمده ، به غير خداي سبحان نسبتش نداده ، مثلا فرموده : ثم قضي اجلا و اجل مسمي عنده .


أم تسئلهم أجرا فهم من مغرم مثقلون كلمه مغرم به معناي غرامت است ، و كلمه اثقال - به كسر همزه - به معناي تحميل ثقل است ، و اين جمله عطف است بر جمله أم لهم شركاء ... ، و معنايش اين است كه شايد تو از اين مجرمين كه حكم كرده‏اند به اينكه در قيامت با مسلمين يكسانند ، مطالبه اجر كرده‏اي ، و ايشان فكر كرده‏اند در برابر دعوت تو بايد مزد سنگيني بپردازند ، و بدين جهت براي خلاصي از آن غرامت اين حرفها را مي‏زنند ، نه اينكه راستي سخني جدي بوده باشد .


أم عندهم الغيب فهم يكتبون از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مراد از غيب ، غيب عالم است كه همه امور با اندازه‏گيري محدود نازل مي‏شود و در منصه ظهور مستقر مي‏گردد ، و بنا بر اين ، مراد از نوشتن ، همان اندازه‏گيري و قضا ، و مراد از نزد ايشان بودن غيب اين است كه مسلط بر غيب باشند ، و عالم غيب ملكشان باشد .



ترجمة الميزان ج : 19ص :646


در نتيجه معناي آيه اين مي‏شود كه مگر امر قضا و قدر به دست ايشان است و ايشانند كه هر جور بخواهند قضا مي‏رانند ، و براي خود چنين خواسته‏اند كه در قيامت با مسلمين وضعي برابر داشته باشند ؟ بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از اينكه غيب نزد ايشان باشد ، تنها اين است كه علم به غيب داشته باشند ، آن هم نه همه غيب ، بلكه همين كه حكمي كه در باره خود كرده‏اند صحيح و مطابق غيب باشد ، و مراد از كتابت هم همان معناي ظاهري كلمه است ، و معناي آيه اين است كه : مگر علم غيب دارند به اينكه حكمي كه كرده‏اند صحيح است ، و اين علم را تنها آنان دارند ، و هيچ كس ديگر ندارد ؟ و يا علمي است كه به صورت نوشته‏اي نزد ايشان است ، و به ارث به ايشان رسيده ، و بايد امروز آن را در مقابل دعوت تو اظهار بدارند ؟ ليكن اين معنا بعيد است ، بلكه اصلا نبايد دنبالش را گرفت ، احتمالات ديگري كه در اين آيات ذكر شده جايي براي اين احتمال باقي نگذاشته .


و اگر قرآن كريم اين احتمال را بعد از ديگر احتمالها ذكر كرد ، و حتي از احتمال أم تسئلهم أجرا هم مؤخر ذكر نمود ، با اينكه ظاهر اقتضا مي‏كرد از اين يكي جلوتر ذكر شود ، براي اين بود كه احتمال مورد بحث از همه آنها ضعيف‏تر و بعيدتر بود .


فاصبر لحكم ربك و لا تكن كصاحب الحوت اذ نادي و هو مكظوم منظور از صاحب حوت - ماهي - حضرت يونس پيغمبر (عليه‏السلام‏) است ، و كلمه مكظوم از مصدر كظم غيظاست كه به معناي فرو بردن خشم است ، و به همين جهت مكظوم را تفسير كرده‏اند به كسي كه خشم گلويش را گرفته باشد ، و او نتواند به هيچ وسيله‏اي آن را خالي كند ، در اين آيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نهي مي‏كند از اينكه مانند يونس (عليه‏السلام‏) باشد ، كه در هنگام مناجات با خدا مالامال از خشم بوده ، مي‏فرمايد تو اينطور مباش ، و اين در حقيقت نهي از سبب خشم است ، و سبب خشم اين است كه آدمي كم حوصله باشد ، و در آمدن عذاب براي دشمنانش عجله كند .


و معناي آيه اين است كه : اي پيامبر ! تو در برابر قضايي كه پروردگارت رانده ، كه از راه استدراج هلاكشان كند صابر باش ، و مانند صاحب حوت مباش ، تا مثل او مالامال از اندوه و غيظ نشوي ، و در آخر خداي را به تسبيح و اعتراف به ظلم ندا نكني ، و خلاصه صبر كن و از اين معنا كه مبتلا به سرنوشتي چون سرنوشت يونس و ندايي چون نداي او در شكم ماهي بشوي برحذر باش ، او به طوري كه در سوره انبياء آمده در شكم حوت گفت : لا اله الا


ترجمة الميزان ج : 19ص :647


انت سبحانك اني كنت من الظالمين .


و بعضي گفته‏اند : لام در جمله لحكم ربك به معناي الي - تا است ، مي‏خواهد در عين اينكه با رسول گراميش سخن مي‏گويد ، قوم او را تهديد كند به اينكه به زودي خدا بين او و ايشان حكم خواهد كرد ، مي‏فرمايد : تا زماني كه خدا حكم كند صبر كن .


ولي وجه قبلي با سياق آيات قبلي مناسب‏تر است .


لو لا أن تداركه نعمة من ربه لنبذ بالعراء و هو مذموم اين آيه شريفه نهي سابق ( كه مي‏فرمود چون صاحب حوت مباش ) را تعليل مي‏كند ، و كلمه تدارك به معناي رسيدن و پيوستن به چيزي است ، و در اين آيه كلمه نعمت به قبول توبه تفسير شده ، و واژه نبذ به معناي پرت كردن و دور انداختن است ، و كلمه عراء به معناي زمين لخت و بدون سقف و يا گياه است ، و مذموم از ذم است كه مقابل مدح را معنا مي‏دهد .


و معناي آيه اين است كه : اگر يونس (عليه‏السلام‏) نعمت توبه‏اي را از پروردگارش در نمي‏يافت ، و مافاتش را جبران نمي‏كرد ، در بياباني بدون سقف و گياه افكنده مي‏شد ، در حالي كه به خاطر عملي كه كرده بود مذمت هم مي‏شد .


در اينجا ممكن است بگويي : اين آيه شريفه با آيه فلو لا انه كان من المسبحين للبث في بطنه الي يوم يبعثون منافات دارد ، براي اينكه مقتضاي عمل يونس به حكم اين آيه آن بود كه تا قيامت در شكم ماهي بماند ، و به حكم آيه مورد بحث ، مقتضاي عملش اين بوده كه جسدش در بياباني بي‏سقف و گياه ، و در حالي كه مذموم هم باشد بيفتد ، و اين دو مقتضا با هم جمع نمي‏شوند .


در پاسخ مي‏گوييم دو آيه مذكور هر يك از يك مقتضاي خاصي حكايت مي‏كند ، كه هر يك از آن دو اثري جداگانه دارد ، آيه سوره صافات اين معنا را خاطرنشان مي‏سازد كه : اگر مداومت يونس در تسبيح خداي عز و جل در طول زندگيش و قبل از ابتلايش نبود چنين و چنان مي‏شد ، چون كلمه مسبحين مداومت در تسبيح را مي‏رساند ، و آيه مورد بحث از اين معنا خبر مي‏دهد كه خدا در شكم ماهي او را دريافت و توبه‏اش را قبول كرد ، و به همين جهت ماهي او را در بيابان نينداخت .



ترجمة الميزان ج : 19ص :648


در نتيجه مجموع دو آيه دلالت مي‏كند بر اينكه بيرون رفتن يونس با خشم اقتضاي اين را داشته كه تا روز قيامت در شكم ماهي بماند ، و ليكن تسبيح دائميش قبل از افتادن در شكم ماهي و بعد از آن از اين اقتضا منع كرده ، و باعث شده كه مقدرش طوري ديگر شود ، و آن اين است كه ماهي او را در بيابان بيندازد ، و نيز مقتضاي عملش اين بود كه او را به صورتي زشت و مذموم بيندازد ، و ليكن مانعي ديگر از آن جلوگيري نمود ، و آن نعمتي از پروردگارش بود ، كه او را دريافت ، و نه تنها مذموم نشد ، بلكه پروردگارش او را اجتبا كرد و از صالحانش قرار داد ، پس بين دو آيه منافاتي نيست .


و ما در بحث‏هاي گذشته مكرر گفتيم كه : حقيقت نعمت ، همانا ولايت و سرپرستي خداست ، و بنا بر اين به طور متعين جمله لو لا أن تداركه نعمة من ربه معنايي ديگر خواهد داشت .


فاجتبيه ربه فجعله من الصالحين توضيح اين جمله يعني معناي اجتبا و صلاح در مباحث گذشته گذشت .


و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لما سمعوا الذكر كلمه ان بدون تشديد ، مخفف ان است ، و كلمه زلق به معناي زلل و لغزش است ، و ازلاق به معناي ازلال ، يعني صرع است ، و كنايه است از كشتن و هلاك كردن .


و معناي آيه اين است كه : محققا آنها كه كافر شدند وقتي قرآن را شنيدند نزديك بود با چشم‏هاي خود تو را به زمين بيندازند ، يعني با چشم زخم خود تو را بكشند .


و مراد از اين ازلاق به ابصار - به طوري كه همه مفسرين گفته‏اند - چشم زدن است ، كه خود نوعي از تاثيرات نفساني است و دليلي عقلي بر نفي آن نداريم ، بلكه حوادثي ديده شده كه با چشم زدن منطبق هست ، و رواياتي هم بر طبق آن وارد شده ، و با اين حال علت ندارد كه ما آن را انكار نموده بگوييم يك عقيده خرافي است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي آيه اين است كه وقتي ذكر را يعني قرآن را از تو مي‏شنوند با نظري سرشار از كينه و خشم به تو نظر مي‏كنند ، به طوري كه مي‏خواهند با همان نگاه تيزشان تو را بكشند .


و يقولون انه لمجنون و ما هو الا ذكر للعالمين نسبت ديوانگي به آن جناب دادن در هنگامي كه قرآن را از او مي‏شنوند ، خود دليل بر اين است كه مي‏خواسته‏اند بگويند قرآن از القاآت شيطانها و جن است ، و به همين جهت خداي تعالي وقتي مي‏خواهد پاسخشان بدهد ، مي‏فرمايد : قرآن به جز ذكر براي عالميان نيست .



ترجمة الميزان ج : 19ص :649


و در آغاز سوره نسبت جنون به خود آن جناب را رد كرد ، و فرمود : ما أنت بنعمة ربك بمجنون در آخر سوره هم همان سخن آغاز سوره را آورد ، تا آغاز و انجام با هم منطبق باشد .


بحث روايتي


مؤلف : كتاب معاني الاخبار به سند خود از حسين بن سعيد ، از ابي الحسن (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه يوم يكشف عن ساق و يدعون الي السجود فرموده : در قيامت حجابي از نور هست كه وقتي كنار زده مي‏شود مؤمنين همه به سجده مي‏افتند ، اما منافقين با اينكه مي‏خواهند سجده كنند ليكن پشتشان خم نمي‏شود .


و در همانكتاب به سند خود از عبيد بن زراره از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه گفت : از آن جناب معناي كلام خداي عز و جل را پرسيدم كه مي‏فرمايد : يوم يكشف عن ساق فرمود : آيا خدا جامه خود را بالا مي‏زند ؟ ! سبحان ربي الاعلي .


مؤلف : صدوق ( رحمة الله عليه ) بعد از نقل اين حديث مي‏گويد : منظور از جمله سبحان ربي الاعلي تنزيه خداي سبحان است از اينكه ساق پا و جامه‏اي داشته باشد .


و در اين معنا روايتي ديگر نيز از حلبي از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده .


باز در همان كتاب به سند خود از معلي بن خنيس نقل كرده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : منظور خداي تعالي از اينكه فرمود : و قد كانوا يدعون الي السجود و هم سالمون چيست ؟ فرمود : يعني در دنيا مي‏توانستند سجده كنند ، و نكردند .


و در الدر المنثور است كه بخاري ، ابن منذر و ابن مردويه ، از ابي سعيد روايت آورده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم مي‏فرمود : پروردگارمان ساق پاي خود را بالا مي‏زند ، در همان هنگام تمامي زن و مرد با ايمان به سجده مي‏افتند ، باقي مي‏ماند كساني كه در دنيا به ريا و خودنمايي سجده كرده بودند ، آن روز مي‏خواهند سجده كنند ولي پشتشان ( مانند يك تخته ) يك پارچه مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 19ص :650


و در همان كتاب است كه ابن منده در رد بر جهمي مذهبان از ابي هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آيه : يوم يكشف عن ساق را تلاوت كرد ، و فرمود خدا ساق پايش را برهنه مي‏كند .


و نيز در همان كتاب است كه اسحاق بن راهويه ( در مسند خود ) ، عبد بن حميد ، ابن ابي الدنيا ، طبراني ، و آجري ، در كتاب الشريعة ، و دارقطني در كتاب الرؤية ، و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، و بيهقي در كتاب البعث ، همگي از عبد الله بن مسعود از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند كه فرمود : خداي تعالي روز قيامت همه مردم را يكجا جمع مي‏كند ، و خود خدا در چند تكه ابر پايين مي‏آيد ، آنگاه يك منادي ندا در مي‏دهد كه ايها الناس ؟ آيا از پروردگارتان راضي نشده‏ايد ، با اينكه شما را بيافريد ، و صورت‏گري كرد و رزق داد و چنين مقرر كرد كه امروز هر انساني در تحت سرپرستي وليي باشد كه در دنيا او را ولي خود مي‏دانست ، و عبادتش مي‏كرد ؟ آيا اين قرار از پروردگارتان عادلانه نيست ؟ همه مي‏گويند : بله هست .



آنگاه فرمود : پس هر انساني از شما به طرف معبودي مي‏رود كه در دنيا مي‏پرستيد ، و همان معبود در آن روز برايشان ممثل و مجسم مي‏شود ، ( مثلا ) براي كساني كه عيسي را مي‏پرستيدند شيطان عيسي ممثل مي‏شود ، و براي كساني كه عزير را مي‏پرستيدند شيطان عزير ممثل مي‏شود ، تا آنجا كه براي دسته‏اي درخت ، و براي جمعي چوب خشك ، و براي عده‏اي سنگ ممثل مي‏شود .


تنها اهل اسلام بدون معبود ، ايستاده باقي مي‏مانند ، در اين هنگام خداي تعالي برايشان ممثل مي‏شود ، و به ايشان مي‏گويد : چرا مثل بقيه مردم به راه نمي‏افتيد ؟ مي‏گويند : ما پروردگاري داريم كه هنوز او را نديده‏ايم تا به طرفش راه بيفتيم ، مي‏فرمايد : پروردگار خود را اگر ببينيد به چه علامتي مي‏شناسيد ؟ مي‏گويند : ما ربي داريم كه بين ما و او علامتي است ، اگر او را ببينيم به آن علامت مي‏شناسيم ، مي‏پرسد آن چه علامتي است ؟ مي‏گويند : او ساق خود را بالا مي‏زند ! در اين هنگام خدا پاي خود را برهنه مي‏كند ، همه آنهايي كه در دنيا برايش سجده مي‏كردند ، به خاك مي‏افتند ، مگر جمعيتي كه پشت‏هايشان براي سجده خم نمي‏شود ، و مانند شاخ گاو يكپارچه مي‏شود ، نمي‏توانند سجده كنند ( تا آخر حديث ) .


مؤلف : اين سه روايت اساسش تشبيه است ، كه براهين عقلي و همچنين قرآن عزيز


ترجمة الميزان ج : 19ص :651


آن را رد مي‏كند و به همين جهت يا بايد آنها را دور انداخت ، و يا تاويل كرد .


و در كافي به سند خود از سفيان بن سمط روايت كرده كه گفت : امام صادق (عليه‏السلام‏) فرمود : خداي تعالي وقتي خير بنده‏اي را بخواهد ، هرگاه گناهي مرتكب شود ، به دنبالش به يك گرفتاري مبتلايش مي‏كند ، و به اين وسيله استغفار را به يادش مي‏اندازد ، و وقتي شر بنده‏اي را بخواهد ، هرگاه گناهي مرتكب شود دنبالش نعمتي به او مي‏دهدتا استغفار را از يادش ببرد ، و در نتيجه گنهكاري را ادامه بدهد ، اين همان است كه خداي عز و جل در باره‏اش مي‏فرمايد : سنستدرجهم من حيث لا يعلمون و منظور اين است كه به وسيله نعمت خود و گناه او وي را استدراج مي‏كند .


مؤلف : در سابق يعني در تفسير آيه سنستدرجهم من حيث لا يعلمون ، هم پاره‏اي از روايات استدراج را آورديم .


و در تفسير قمي در ذيل آيه شريفه اذ نادي و هو مكظوم در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه مي‏فرمود : مكظوم به معناي مغموم است .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه لو لا أن تداركه نعمة من ربه فرمود : منظور از نعمت ، رحمت است .


و در معناي كلمه عراء فرموده جايي است كه سقف نداشته باشد .


و در الدر المنثور است كه بخاري از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در تفسير آيه و ان يكاد الذين كفروا فرمود : مساله چشم زخم حق است .


و در همان كتاب است كه ابو نعيم در كتاب الحليه از جابر روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود چشم زخم ، مرد سالم را در قبر و شتر سالم را در ديگ قرار مي‏دهد .


مؤلف : در اين ميان رواياتي هست كه آيات سابقرا با مساله ولايت تطبيق مي‏كند ، كه البته جنبه جري و تطبيق مصداق بر كلي دارد ، نه اينكه تفسير آن آيات باشد ، و به همين جهت از ايراد آن خودداري كرديم.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :