امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
821
ترجمه الميزان: سوره معارج آيات 44 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :3


( 70 )سوره معارج مكي است و چهل و چهار آيه دارد ( 44)


سورة المعارج‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ سأَلَ سائلُ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ‏(1) لِّلْكَفِرِينَ لَيْس لَهُ دَافِعٌ‏(2) مِّنَ اللَّهِ ذِي الْمَعَارِج‏(3) تَعْرُجُ الْمَلَئكةُ وَ الرُّوحُ إِلَيْهِ في يَوْمٍ كانَ مِقْدَارُهُ خَمْسِينَ أَلْف سنَةٍ(4) فَاصبرْ صبراً جَمِيلاً(5) إِنهُمْ يَرَوْنَهُ بَعِيداً(6) وَ نَرَاهُ قَرِيباً(7) يَوْمَ تَكُونُ السمَاءُكالمُْهْلِ‏(8) وَ تَكُونُ الجِْبَالُ كالْعِهْنِ‏(9) وَ لا يَسئَلُ حَمِيمٌ حَمِيماً(10) يُبَصرُونهُمْيَوَدُّ الْمُجْرِمُ لَوْ يَفْتَدِي مِنْ عَذَابِ يَوْمِئذِ بِبَنِيهِ‏(11) وَ صحِبَتِهِ وَ أَخِيهِ‏(12) وَ فَصِيلَتِهِ الَّتي تُئْوِيهِ‏(13) وَ مَن في الأَرْضِ جَمِيعاً ثمَّ يُنجِيهِ‏(14) َكلاإِنهَا لَظي‏(15) نَزَّاعَةً لِّلشوَي‏(16) تَدْعُوا مَنْ أَدْبَرَ وَ تَوَلي‏(17) وَ جَمَعَ فَأَوْعَي‏(18)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


سائلي از كفار درخواست عذابي كرد كه لا محاله واقع مي‏شد ( 1) .


و كافران دافعي براي آن نداشتند ( 2 ) .


عذابي از ناحيه خدايي كه در درگاهش براي فرشتگان درجاتي دارد ( 3) .


ملائكه و روح در روزي كه مقدار آن پنجاه هزار سال است ( يعني در روز قيامت ) به سوي او عروج مي‏كنند ( 4) .


پس تو كه مورد چنين درخواستي از آنان قرار گرفته‏اي به خوبي صبر كن ( 5) .


كفار آن روز را دور مي‏پندارند ( 6) .


ترجمة الميزان ج : 20ص :4


ولي ما نزديكش مي‏بينيم ( 7) .


روزي است كه آسمان چون مس ذوب شده مي‏شود ( 8) .


و كوهها چون پشم حلاجي شده مي‏گردند ( 9) .


و هيچ حامي و دوستي سراغ دوستش را نمي‏گيرد ( 10 ) .


با اينكه دوستان را به دوستان نشان مي‏دهند ، مجرم آرزو مي‏كند اي كاش مي‏شد فرزندان را در برابر عذاب آن روز فدا كرد ( 11) .


و دوستان و برادر را ( 12) .


و خويشاونداني كه او را از خود مي‏دانستند ( 13) .


و بلكه همه مردم روي زمين را تا خودش از عذاب نجات پيدا كند ( 14) .


اما هيهات چه آرزوي خامي كه آتش دوزخ شعله‏ور است ( 15) .


و در هم شكننده اعضاي بدن است ( 16) .


او هر روگردان از حق و مستكبري را به سوي خود مي‏خواند ( 17) .


و همه آنهايي را كه اموال را جمع و ذخيره كردند در خود جاي مي‏دهد ( 18 ) .


بيان آيات


آنچه سياق اين سوره دست مي‏دهد اين است كه مي‏خواهد روز قيامت را توصيف كند به آن عذابهايي كه در آن براي كفار آماده شده ، از همان آغاز ، سخن از عذاب دارد .


و سؤال سائلي را حكايت مي‏كند كه از عذاب الهي كفار پرسيده ، و اشاره مي‏كند به اينكه اين عذاب آمدني است ، و هيچ مانعي نمي‏تواند از آمدنش جلوگير شود ، و نيز عذابي است نزديك ، نه دور كه كفار مي‏پندارند ، آنگاه به صفات آن روز و عذابي كه براي آنان تهيه شده پرداخته ، مؤمنين را كه به انجام وظائف اعتقادي و عملي خود مي‏پردازند استثنا مي‏كند .


و اين سياق شبيه به سياق سوره‏هاي مكي است ، چيزي كه هست از برخي از مفسرين حكايت شده كه گفته‏اند : آيه و الذين في أموالهم حق معلوم در مدينه نازل شده ، و اعتبار عقلي هم اين نظريه را تاييد مي‏كند ، براي اينكه ظاهر عبارت حق معلوم زكات است كه در مدينه و بعد از هجرت تشريع شد ، و اگر ما اين آيه را مدني بدانيم ، ناگزير مي‏شويم كه آيات بعدي آن را هم كه تحت استثنا قرار دارند و چهارده آيه‏اند ، كه از جمله الا المصلين شروع و به جمله في جنات مكرمون ختم مي‏شوند ، مدني بدانيم ، براي اينكه همه سياقي متحد دارند ،


ترجمة الميزان ج : 20ص :5


و مستلزم يكديگرند .


و مدني بودن آيات بعد از استثنا اقتضا دارد مستثني منه را هم كه حداقل سه آيه است و از جمله ان الانسان خلق هلوعا شروع و به جمله منوعا ختم مي‏شود ، مدني بدانيم ، علاوه بر اين آيه فما للذين كفروا قبلك مهطعين ، نيز به روشني متفرع بر ما قبل خودش است ، و از سوي ديگر آيه مذكور تا آخر سوره سياقي واحد دارند ، پس بايد بگوييم اينها هم مدني هستند .


اين از جهت سياق ، و اما از جهت مضامين ، همين آيات آخر سوره خيلي با وضع منافقين كه اطراف پيامبر را گرفته بودند ، و از چپ و راست احاطه‏اش كرده بودند ، مناسبت دارد ، چون سخن از كساني مي‏راند كه عن اليمين و عن الشمال عزين - از راست و چپ متفرق مي‏شوند بودند و اين مناسب حال كساني است كه بعضي از احكام خدا را رد مي‏كردند ، و مخصوصا آيه أ يطمع كل امرء منهم ... و آيه علي أن نبدل خيرا منهم ... كه بيانش خواهد آمد ، و خواهيم گفت : به منافقين بيشتر مي‏چسبد تا به كفار مكه .


و اين را هم مي‏دانيم كه پيدايش نفاق منافقين در مدينه بوده ، نه در مكه .


خواهي پرسيد : پس چرا از منافقين به الذين كفروا تعبير كرده ؟ مي‏گوييم : نظير اين تعبير در سوره توبه و غير آن آمده ، ( چون واقعيت منافقين كفر است ) .


از اين هم كه بگذريم مفسرين روايت كرده‏اند كه اين سوره در باره كسي نازل شد كه گفته بود : اللهم ان كان هذا هو الحق من عندك فامطر علينا حجارة من السماء أو ائتنا بعذاب اليم كه در آن سوره تفسيرش گذشت ، و گفتيم سياق آن و سياق آيات بعد از آن سياقي مدني است نه مكي ، و ليكن از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : مراد از حق معلوم در آيه شريفه حقي است كه صاحب مال به عنوان صدقه از مال خودش جدا مي‏كند ، نه زكات واجب .


و بالأخره نمي‏توان اتفاق مفسرين را بر اينكه اين سوره در مكه نازل شده ملاك قرار داد ، علاوه بر اين چنين اتفاقي هم در كار نيست ، بلكه بين آنان اختلافي روشن است .


و نيز نبايد به گفته ابن عباس اعتنا كرد كه گفته : اين سوره بعد از سوره الحاقه نازل شده .


سال سائل بعذاب واقع كلمه سؤال هم به معناي طلب و هم به معناي دعا است ، و به همين جهت با


ترجمة الميزان ج : 20ص :6


حرف باء متعدي شده ، نظير آيه يدعون فيها بكل فاكهة امنين .


و بعضي گفته‏اند : فعل سال در خصوص اين آيه متضمن معناي اهتمام و اعتنا بوده ، و بدين جهت با حرف باء متعدي شده ، و معنايش درخواست و اعتناء كرد به عذاب واقع مي‏باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : اصلا حرف باء در اينجا زيادي است ، و تنها به منظور تاكيد آورده شده .


ولي برگشت همه اين وجوه به يك معنا است ، و آن عبارت است از درخواست عذاب از خدا از در كفر و طغيان .


بعضي ديگر گفته‏اند : حرف باء در اينجا به معناي عن - از است ، همچنان كه در جمله فاسال به خبيرا ، به اين معنا آمده .


ولي اين وجه درست نيست ، چون در آيه سوره فرقان هم به معناي عن نيست ، علاوه بر اين سياق آيات بعدي و مخصوصا آيه فاصبر صبرا جميلا با سؤال به معناي استفسار و خبرگيري نمي‏سازد .


پس آيه شريفه درخواست عذاب را از بعضي از كفار حكايت مي‏كند ، نه خبرگيري از آن را ، و عذاب درخواست شده را به اوصافي وصف كرده كه به نوعي تهكم و تحقير بر اجابت دعا دلالت دارد ، و آن وصف واقع و وصف ليس له دافع است ، و معنايش اين است كه سائلي از كفار عذابي را از خدا درخواست كرد كه مخصوص كافران است ، و به زودي به آنان مي‏رسد ، و قطعا بر آنان واقع مي‏شود ، و دافعي برايش ندارند ، خلاصه چه درخواست بكنند و چه نكنند واقع شدني است ، پس همين كلمه واقع در آيه جوابي است تحقيرآميز، و اجابتي است نسبت به درخواست سائل .


للكافرين ليس له دافع جار و مجرور للكافرين و همچنين جمله ليس له دافع متعلق است به عذاب واقع ، و صفت آن است و ما قبلا به معناي آيه اشاره كرديم و گفتيم كه جمله مذكور ، هم اجابت درخواست آن سائل است و هم تحقير او است .


من الله ذي المعارج جار و مجرور من الله متعلق است به كلمه دافع ، مي‏فرمايد : سائل هيچ برگرداننده و دافعي از جانب خدا ندارد ، چون اين معنا مسلم است كه اگر سائل نامبرده دافعي


ترجمة الميزان ج : 20ص :7


براي آن عذاب داشته باشد ، از ناحيه غير خدا نيست .


البته احتمال هم دارد كه متعلق به كلمه عذاب باشد ، و فرموده باشد : عذابي از ناحيه خداي ذي المعارج .


و كلمه معارج جمع معرج است كه مفسرين آن را به آلت صعود يعني نردبان معنا و به مقامات ملكوت كه فرشتگان هنگام مراجعه به خداي سبحان به آن عروج مي‏كنند تفسير كرده‏اند .


جمله بعد هم كه مي‏فرمايد : تعرج الملئكة و الروح اليه في يوم ... معارج را به همين معنا تفسير كرده ، پس خداي سبحان معارجي از ملكوت و مقاماتي از پايين به بالا دارد كه هر مقام بالاتر ، از مقام پايين‏تر خود شريف‏تر است ، و ملائكه و روح هر يك بر حسبقربي كه به خدا دارند در آن مقامات بالا مي‏روند ، و اين مقامات حقايقي ملكوتي هستند ، نه چون مقامات دنيا وهمي و اعتباري .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از معارج ، درجاتي است كه اعتقادات حقه و اعمال صالحه به حسب اختلاف ارزشهايش بدان مقامات بالا مي‏روند ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : اليه يصعد الكلم الطيب و العمل الصالح يرفعه ، و نيز فرموده : و لكن يناله التقوي منكم .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از معارج ، مقامات قربي است كه مؤمنين ، با ايمان و عمل صالح خود به آن مقامات ارتقا مي‏يابند ، همچنان كه خداي تعالي فرموده : هم درجات عند الله و الله بصير بما يعملون ، و نيز فرموده : لهم درجات عند ربهم و مغفرة و رزق كريم ، و نيز فرموده : رفيع الدرجات ذو العرش .


و ليكن حق مطلب آن است كه برگشت دو وجه اخير به همان وجه اول است ، و درجات ياد شده همانطور كه گفتيم واقعيت‏هاي خارجي هستند ، نه چون مقامات دنيايي كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :8


صرف و هم و اعتبار است .


تعرج الملئكة و الروح اليه في يوم كان مقداره خمسين الف سنة منظور از روزي كه مقدارش پنجاه هزار سال است ، به طوري كه از سياق آيات بعدي بر مي‏آيد ، روز قيامت است ، و مراد از اين مقدار - به طوري كه گفته‏اند - اين است كه اگر آن روز با روزهاي دنيا و زمان جاري در آن تطبيق شود ، معادل پنجاه هزار سال دنيا مي‏شود ، ( نه اينكه در آنجا هم از گردش خورشيد و ماه سالهايي شمسي و قمري پديد مي‏آيد ) منظور از عروج ملائكه و روح به سوي خدا در آن روز ، رجوع آنها است به سوي خداي تعالي در هنگامي كه همه عالم به سوي او بر مي‏گردند ، چون روز قيامت روزي است كه اسباب و وسائط از بين مي‏رود و روابط بين آنها و بين مسبباتشان مرتفع مي‏گردد و ملائكه ، كه وسائط موكل بر امور عالم و حوادث هستي‏اند هنگامي كه سببيت بين اسباب و مسببات قطع گردد و آن را خداوند زايل گرداند و همه به سوي او برگردند آنها نيز بر مي‏گردند و به معارج خود عروج مي‏كنند .


و همه ملائكه پيرامون عرش پروردگارشان را فرا مي‏گيرند و صف مي‏كشند ، همچنان كه فرمود : و تري الملئكة حافين منحول العرش ، و نيز فرموده : يوم يقوم الروح و الملئكة صفا .


و از ظاهر كلام چنين بر مي‏آيد كه مراد از روح آن روحي است كه در آيه شريفه قل الروح من امر ربي آن را از امر خودش خوانده ، و اين روح غير ملائكه است ، همچنان كه از ظاهر آيه ينزل الملئكة بالروح من امره، اين تفاوت به روشني استفاده مي‏شود ، پس نبايد به گفتار بعضي از مفسرين اعتنا كرد كه گفته‏اند : مراد از روح ، جبرئيل است .


هر چند كه در آيه نزل به الروح الامين علي قلبك ، و آيه قل نزله روح القدس من ربك ، به جبرئيل اطلاق شده ، و ليكن در اولي مقيد شده به قيد امين ، و در دومي به قيد قدس ، و


ترجمة الميزان ج : 20ص :9


مطلق غير مقيد است .


فاصبر صبرا جميلا از آنجا كه درخواست عذاب واقع از ناحيه سائل مورد نظر از روي استكبار و زورآزمايي بوده و تحمل شنيدن اين قسم سخنان بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گران بود ، در اين جمله آن جناب را امر به صبر كرد ، و صبر را به صفت جميل توصيف فرمود ، و صبر جميل صبري است خالص كه در آن شائبه‏اي از بي‏تابي و شكايت نباشد ، و در آيه بعدي اين دستور را تعليل كرده به اينكه آن روزي كه عذاب مورد سؤال در آن قرار دارد نزديك است .


انهم يرونه بعيدا و نريه قريبا دو ضمير در يرونه و در نريه به عذاب ، و يا به يوم القيامه و عذابي كه در آن است بر مي‏گردد ، مؤيد احتمال اول آيه بعدي است كه مي‏فرمايد : يوم تكون السماء كالمهل .


و مراد از رؤيت نزديك بودن آن عذاب و يا آن روز و اعتقاد به آن است ، كه به نوعي عنايت مجازي رؤيتش خوانده ، و اگر كفار عذاب قيامت را دور مي‏بينند و به دوري آن معتقدند ، اين اعتقادشان ظني است ، و امكان آن را بعيد مي‏پندارند ، نه اينكه معتقد به معاد باشند ولي آن را دور بپندارند ، چون كسي كه معتقد به معاد است هرگز درخواست عذاب آن را نمي‏كند ، و اگر هم بكند صرف لقلقه زبان است ، و اما رؤيت خداي تعالي به معناي علم آن حضرت است به اينكه قيامت محقق است ، و آنچه آمدني است نزديك هم هست .


در اين دو آيه امر خدا به صبر جميل تعليل شده ، چون تحمل اذيت و صبر در مقابل ناگواريها ، وقتي ناگواريها را آسان مي‏سازد كه يقين داشته باشد به اينكه فرج نزديك است ، و همواره به ياد آن باشد ، در نتيجه كلام در اين آيه در معناي اين است كه فرموده باشد : در برابر استكبار آنان كه به آنان جرأت داد درخواست عذاب كنند ، صبري جميل كن صبري كه آميخته با جزع و شكوه نباشد ، براي اينكه ما مي‏دانيم كه عذاب نزديك است ، بر خلاف آنان كه آن را دور مي‏پندارند ، و ما مي‏دانيم كه آن عذاب تخلف‏پذير نيست ، نه تنها واقع مي‏شود بلكه نفس واقع است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :10


يوم تكون السماء كالمهل كلمه مهل به معناي فلزات ذوب شده است ، مس ذوب شده و يا طلا و يا غير آن .


بعضي گفته‏اند : به معناي ته مانده روغن زيتون است .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي قير نامرغوب است .


و كلمه يوم - به طوري كه از سياق بر مي‏آيد - ظرفي است متعلق به كلمه واقع .


و تكون الجبال كالعهن كلمه عهن به معناي مطلق پشم است ، و شايد مراد از آن پشم حلاجي شده باشد ، همچنان كه در آيه‏اي ديگر فرموده : و تكون الجبال كالعهن المنفوش .


بعضي گفته‏اند : عهن به معناي پشم قرمز است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : پشم الوان است ، چون كوهها هم داراي رنگهاي مختلفند ، بعضي سفيد و بعضي قرمز و بعضي به فرموده خداي تعالي در سوره فاطر غرابيب سود ( سياه ) است .


و لا يسئل حميم حميما كلمه حميم به معناي خويشاوند نزديكي است كه انسان اهتمام به امر او داشته و برايش دلسوزي بكند ، و اين جمله اشاره است به سختي روز قيامت ، به طوري كه هر انساني در آن روز آنقدر مشغول به خويشتن است كه به كلي نزديكان خود را از ياد مي‏برد ، به طوري كه هيچ حميمي از حال حميم خود نمي‏پرسد .


يبصرونهم ضمير جمع در يبصرون و ضمير جمع هم هر دو به حميم‏ها بر مي‏گردد ، خواهي گفت جمع حميم كه أحماء باشد قبلا در كلام نيامده بود تا ضمير جمع به آن برگردد ؟ مي‏گوييم : آري ، ليكن سياق آن را مي‏فهماند ، و مصدر تبصير كه فعل يبصر از آن مشتق است ، به معناي نشان دادن و روشن‏گري است ، و معناي جمله مورد بحث اين است كه خويشاوند هر كسي را به او نشان مي‏دهند ، ولي او به خاطر گرفتاريهاي خودش احوالي از آنان نمي‏پرسد .


و جمله مورد بحث جمله‏اي است مستانفه و در معناي جواب است از سؤالي مقدر


ترجمة الميزان ج : 20ص :11


گويي وقتي گفته شد : هيچ حميمي از حال حميم خود نمي‏پرسد ، شخصي پرسيده : مگر انسان آن روز خويشاوند خود را مي‏بيند ؟ جواب مي‏دهد : يبصرونهم ، ممكن هم هست اين جمله صفت حميما باشد ، آن وقت معنا چنين مي‏شود : هيچ حميمي از حال حميمي كه نشانش مي‏دهند نمي‏پرسد .


و يكي از تفسيرهاي بسيار ناچسب كلام بعضي از مفسرين است كه گفته‏اند : معناي جمله يبصرونهم اين است كه ملائكه كفار را نشان مي‏دهند .


و نيز كلام بعضي ديگر كه گفته‏اند : مؤمنين دشمنان كافر خود را نشان مي‏دهند كه چگونه در عذاب شكنجه مي‏شوند و آن وقت به ايشان زخم زبان مي‏زنند و همچنين كلام بعضي ديگر كه گفته‏اند پيروان ضلالت پيشوايان ضلالت را نشان مي‏دهند كه اينها رؤساي ما بودند .


همه اين وجوه باطل است ، چون دليلي بر آنها نيست .


يود المجرم لو يفتدي من عذاب يومئذ ببنيه و صاحبته و اخيه و فصيلته التي تؤويه و من في الأرض جميعا ثم ينجيه در مجمع البيان گفته : مصدر مودت كه فعل يود از آن مشتق است ، هم به معناي آرزو مي‏آيد و هم به معناي محبت ، هم گفته مي‏شود وددت الشي‏ء - من آرزومند فلان چيزم و هم گفته مي‏شود : وددت الشي‏ء - من فلان چيز را دوست مي‏دارم ، و گاهي در يك مورد هر دو معنا را مي‏دهد .


و ممكن است استعمالش در معناي آرزو از باب تضمين باشد ، يعني به طور ضمني بر آن دلالتكند .


و در معناي يفتدي گفته : افتداء كه مصدر آن است به معناي اين است كه مثلا اگر ضرري متوجه جان خودت و يا شخصي ديگر شده چيزي را فداي او كني ، و آن ضرر را با آن بدل و عوض برگرداني .


و در معناي كلمه فصيلة گفته است وقتي از يك قبيله كه همه در جد بزرگ مشتركند ، يك تيره جدا شود ، و جدي اختصاصي و جداگانه براي خود قائل شود ، آن تيره را فصيله از آن قبيله مي‏گويند و بعضي ديگر گفته‏اند : فصيله به معناي عشيره نزديكي است كه از يك قبيله جدا شده باشد ، نظير پدران نزديك و عموهاي نزديك .


و سياق اين آيات سياق اعراض و ترقي نسبت به جمله و لا يسئل حميم حميما است ، در نتيجه چنين معنا مي‏دهد كه مجرم به خاطر جرمش آنقدر عذابش شديد مي‏شود كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :12


آرزو مي‏كند اي كاش مي‏توانست نزديكترين اقارب ، و گرامي‏ترين عزيزان خود مثلا فرزندان و برادران و فصيله خود را قربان خود مي‏كرد ، و بلكه تمامي انسانهاي روي زمين را - اگر اختيارشان به دست او بود - مي‏داد و عذاب را از خود دور مي‏كرد ، و معلوم است كسي كه از شدت عذاب حاضر است عزيزان خود را فداي خود كند ، ديگر كي احوال آنان را مي‏پرسد .


و معناي آيه اين است كه يود المجرم گنهكار آرزو مي‏كند - حال چه مسلمان گنهكار و چه كافر - كه اي كاش مي‏توانست قرباني خود مي‏كرد ، و در مقابل برداشتن عذاب از خودش - اين جمله قائم مقام مفعول يود است - بنيه فرزندان خود را كه محبوب‏ترين مردم نزد او است ، و صاحبته و رفيق خود را كه همواره با او انس مي‏ورزيد و دوستش مي‏داشت ، و چه بسا بر پدر و مادر خود مقدمش مي‏داشت و أخيه و برادر خود را كه پشت و پناهش بود ، و فصيلته كه عشيره نزديك او بودند ، التي تؤويه ، و او را از خود و متصل به خود مي‏دانستند ، و من في الأرض جميعا ، و همه انسانهاي روي زمين را فداي خود مي‏كرد ، ثم ينجيه در نتيجه اين عوض دادن او را از عذاب نجات مي‏داد .


كلا انها لظي نزاعة للشوي تدعوا من ادبر و تولي و جمع فاوعي كلمه كلا به معناي ردع و زير بار نرفتن است و ضمير انها به جهنم و يا به آتش بر مي‏گردد ، و اگر آتش را لظي خوانده ، براي اين است كه اندرون را كباب مي‏كند و شعله‏ور مي‏سازد ، و كلمه نزاعة اسم مبالغه از نزع - كندن - است ، و كلمه شوي به معناي اطراف بدن از قبيل دست و پا و امثال آن است ، وقتي گفته مي‏شود : رماه فاشواه معنايش اين است كه او را پرت كرد و دست و پايش را خرد ساخت .


اين گفتار راغب بود .


و كلمه ايعاء كه مصدر أوعي است وقتي در مورد مال استعمال مي‏شود ، به معناي نگهداري آن در وعاء - ظرف - است .


پس اينكه فرمود : كلا ، خواست آرزوي نجات از عذاب به وسيله دادن فداء را رد كند ، و در بيان علت اين رد فرموده : انها لظي و حاصل اين تعليل اين است كه جهنم آتشي است شعله‏ور ، كه اعضاء و جوارح واردين خود را مي‏سوزاند ، كار آن اين است كه مجرمين را مي‏طلبد تا عذابشان كند ، پس با فديه دادن از مجرمين بر نمي‏گردد ، حال آن فديه هر چه مي‏خواهد باشد .


بنابر اين ، معناي جمله انها لظي ايناست كه : دوزخ آتشي است كه صفتش


ترجمة الميزان ج : 20ص :13


اشتعال است ، و ممكن نيست صفت خود را از دست داده خمود و خاموش گردد ، و معناي نزاعة للشوي اين است كه صفت ديگر آن سوزاندن اندام‏هاي دوزخيان است ، و هرگز اثرش در مورد هيچ كسي كه در آن معذب است باطل نمي‏شود .


تدعوا من أدبر و تولي و جمع فاوعي - يعني آتش دوزخ كساني را مي‏طلبد كه به دعوت الهي كه آنان را به ايمان به خدا و عبادت او دعوت مي‏كرد پشت كردند ، و به جاي آن اموال را جمع نموده ، در گنجينه‏ها نگهداري مي‏نمودند ، و در راه خدا به سائل و محروم نمي‏دادند ، و اين معنا آن معنايي است كه با سياق استثناي بعدي كه مي‏فرمايد الا المصلين ... و الذين في أموالهم حق معلوم للسائل و المحروم تناسب دارد .


بحث روايتي


در مجمع البيان مي‏گويد : سيد ابو احمد براي ما حديث كرد كه حاكم ابو القاسم حسكاني برايم حديثي با ذكر سند از جعفر بن محمد الصادق از پدران بزرگوارش (عليهم‏السلام‏) نقل كرد كه فرمودند : بعد از آنكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) علي (عليه‏السلام‏) را به خلافت نصب كرد و فرمود : من كنت مولاه فعلي مولاه - هر كه من مولاي او هستم علي مولاي او است، خبر به شهرهاي عرب رسيد از آن جمله خبر به گوش نعمان بن حارث فهري رسيد ، از ديار خود حركت نموده به نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مشرف شد و عرضه داشت : به ما دستور دادي كه به لا اله الا الله اعتراف كنيم ، و نيز به اينكه تو رسول خدايي شهادت دهيم ، و دستور دادي جهاد كنيم ، حج بجاي آوريم ، روزه بگيريم ، نماز بخوانيم ، و ما هم قبول كرديم ، آيا به اين مقدار راضي نشدي تا اينكه اين پسر را به خلافت نصب نموده گفتي : من كنت مولاه فعلي مولاه ، حال بگو بدانم اين از ناحيه خودت بود و يا از ناحيه خداي تعالي ؟ فرمود : به آن خدايي سوگند كه به جز او معبودي نيست ، اين دستور از ناحيه خدا بود .


نعمان بن حارث برگشت ، در حالي كه مي‏گفت : بار الها اگر اين سخن حق است و از ناحيه تو است پس سنگي از آسمان بر سر ما ببار همينكه سخنش تمام شد خداي تعالي با سنگي آسماني بر سرش كوبيد و او را در جا كشت ، و اين آيه را نازل فرمود : سال سائل بعذاب واقع .



ترجمة الميزان ج : 20ص :14


مؤلف : اين معنا به چند طريق از طرق شيعه نيز نقل شده ، و بعضي از علما آن را رد كرده‏اند كه حديثي جعلي است ، چون سوره معارج در مكه نازل شده .


ولي خواننده عزيز توجه نمود كه گفتيم در مكي بودن اين سوره اشكال است .


و در الدر المنثور است كه فاريابي ، عبد بن حميد ، نسائي ، ابن ابي حاتم ، حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه ، همگي از ابن عباس روايت كرده‏اند كه در تفسير جمله سال سائل گفته است : سائل نضر بن حارث بود كه گفت : بار الها اگر خلافت علي حق و از ناحيه تو است سنگي از آسمان بر سر ما ببار .


و نيز در همان كتاب است كه ابن ابي حاتم از سدي روايت كرده كه در تفسير سال سائل گفته : اين آيه در مكه در باره نضر بن حارث نازل شده ، كه گفته بود : بار الها اگر اين همان حقي است كه از ناحيه تو نازل شده ... ، و عذاب وي در روز جنگ بدر واقع شد .


مؤلف : اين معنا از غير سدي نيز روايت شده .


و در بعضي از روايتشان آمده كه : گوينده بار الها اگر اين حق و از ناحيه تو است ... حارث بن علقمه بوده كه مردي از عبد الدار بود .


و در بعضي ديگر آمده كه سائل عذاب ابو جهل بن هشام بوده كه در روز جنگ بدر درخواست آن را كرد .


و لازمه اين حديث آن است كه سوره معارج در مدينه نازل شده باشد ، و اين با آنچه كه در اين احاديث آمده كه در مكه نازل شده مغايرت دارد و به هر حال سوره بعد از سخن آن گوينده كه گفت : بار الها اگر اين همانا حق و از ناحيه تو است ... نازل شده ، و ما در سابق در باره سياق آيه سخن گفتيم .


و در امالي شيخ به سندي كه به امام صادق (عليه‏السلام‏) رسانده از آن جناب نقل كرده كه فرمود : آگاه باشيد و به حساب‏كشي از نفس خود بپردازيد ، قبل از اينكه خداي تعالي از شما حساب بكشد براي اينكه در قيامت پنجاه موقف است ، هر موقفي مثل هزار سال از سالهاي دنيا است ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : في يوم كان مقداره خمسين الف سنة .



ترجمة الميزان ج : 20ص :15


مؤلف : اين معنا در روضه كافي هم از حفص بن غياث از آن جناب نقل شده .


و در مجمع البيان است كه ابو سعيد خدري روايت كرده كه گفت : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد : بلندي روز قيامت چقدر است ؟ فرمود به آن خدايي كه جان محمد به دست اوست براي مرد مؤمن آنقدر سبك است كه به قدر يك نماز واجبي كه در دنيا بخواند بيشتر طول نمي‏كشد .


مؤلف : اين روايت را الدر المنثور هم از عده‏اي از كتب حديث از ابو سعيد از آن جناب نقل كرده .


و در تفسير قمي در ذيل آيه يوم تكون السماء كالمهل مي‏گويد : مهل به معناي قلع و مس آب شده است ، آن روز آسمان نيز اينطور ذوب مي‏شود .


و در همان كتاب در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در معاني جمله يبصرونهم مي‏فرمود : يعني با اينكه دوستان ايشان را معرفي مي‏كنند ( كه اين فلان رفيق تو است ) با اين حال احوال يكديگر را نمي‏پرسند .


و در همان كتاب در تفسير جمله نزاعة للشوي فرمود : چشم او را مي‏كند و رويش را سياه مي‏كند و باز همان كتاب در تفسير تدعوا من أدبر و تولي فرمود : يعني تو او را به سوي ايمان مي‏كشاني و او مي‏گريزد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :16


× إِنَّ الانسنَ خُلِقَ هَلُوعاً(19)إِذَا مَسهُ الشرُّ جَزُوعاً(20) وَ إِذَا مَسهُ الخَْيرُ مَنُوعاً(21) إِلا الْمُصلِّينَ‏(22) الَّذِينَ هُمْ عَلي صلاتهِمْ دَائمُونَ‏(23) وَ الَّذِينَ في أَمْوَلهِِمْ حَقٌّ مَّعْلُومٌ‏(24) لِّلسائلِ وَ الْمَحْرُومِ‏(25) وَ الَّذِينَ يُصدِّقُونَ بِيَوْمِ الدِّينِ‏(26) وَ الَّذِينَ هُم مِّنْ عَذَابِ رَبهِم مُّشفِقُونَ‏(27) إِنَّ عَذَاب رَبهِمْ غَيرُ مَأْمُونٍ‏(28) وَ الَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَفِظونَ‏(29) إِلا عَلي أَزْوَجِهِمْ أَوْ مَا مَلَكَت أَيْمَنهُمْ فَإِنهُمْ غَيرُ مَلُومِينَ‏(30) فَمَنِ ابْتَغَي وَرَاءَ ذَلِك فَأُولَئك هُمُ الْعَادُونَ‏(31) وَ الَّذِينَ هُمْ لأَمَنَتهِمْ وَ عَهْدِهِمْ رَعُونَ‏(32) وَ الَّذِينَ هُم بِشهَدَتهِمْ قَائمُونَ‏(33) وَ الَّذِينَ هُمْ عَلي صلاتهِمْ يحَافِظونَ‏(34) أُولَئك في جَنَّتٍ مُّكْرَمُونَ‏(35)


ترجمه آيات


آري انسان به منظور رسيدنش به كمال حريص خلق شده ( 19) .


و نيز اينطور خلق شده كه در برابر شر به جزع در مي‏آيد ( 20) .


و از رساندن خير به ديگران دريغ مي‏نمايد ( 21) .


مگر نمازگزاران ( 22) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :17


كه بر اين كار خود مداومت دارند ( 23 ) .


(و حرص خود را در راه بندگي خدا به كار مي‏برند ) و كساني كه در اموالشان حقي معلوم است ( 24) .


براي سائل و محروم ( 25) .


و كساني روز جزا را همواره تصديق مي‏كنند ( 26) .


و كساني كه از عذاب پروردگارشان نگران هستند ( 27) .


چون هيچ كس از عذاب پروردگارش ايمن نيست ( 28) .


و كساني كه شهوت خود را حفظ مي‏كنند ( 29) .


مگر در مورد همسران و كنيزان خود كه به خاطر به كار بردن نيروي شهوت در آن موارد ملامت نمي‏شوند ( 30) .


پس اگر كسي براي اطفاي شهوت به دنبال غير آنچه ياد شد باشد چنين كساني تجاوزگرند ( 31 ) .


و كساني كه امانت‏ها و پيمان خود را محترم مي‏شمارند ( 32) .


و كساني كه پاي شهادت‏هاي خود مي‏ايستند ( 33) .


و كساني كه بر نماز خود محافظت دارند ( 34).


چنين كسانند كه در باغهاي بهشت مورد احترامند ( 35) .


بيان آيات


اين آيات به اولين سبب و انگيزه‏اي كه انسان را به رذيله اعراض از ياد خدا و به جمع اموال و گنجينه كردن آن و در آخر دچار آتش خالد شدن وا مي‏دارد اشاره مي‏كند ، آتشي كه فرمود : لظي نزاعة للشوي .


و آن سبب عبارت است از حالتي در انسان به نام هلع - شدت حرص كه حكمت الهي اقتضا كرد آدمي را به اين صفت بيافريند ، تا به وسيله اين صفت به آنچه مايه خير و سعادتش مي‏باشد هدايت شود ، چيزي كه هست اين خود انسان است كه اين مايه سعادت خود را مايه بدبختي خود مي‏سازد ، و به جاي اينكه در راه سعادت خود صرف كند ، در راه بدبختي خود صرف مي‏كند ، و همين مايه سعادت خويش را مايه هلاكت دائمي خود مي‏كند ، مگر كساني كه ايمان آورده و عمل صالح مي‏كنند ، كه در جنات از عزت و احترام برخوردارند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :18


ان الانسان خلق هلوعا اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا كلمه هلوع صفتي است كه از مصدر هلع - به فتحه هاء و لام - كه به معناي شدت حرص است اشتقاق يافته .


و نيز گفته‏اند كه اين كلمه را دو آيه بعد تفسير كرده ، پس هلوع كسي است كه هنگام برخورد با ناملايمات بسيار جزع مي‏كند ، و چون به خيري مي‏رسد از انفاق به ديگران خودداري مي‏كند .


و به نظر ما اين وجه بسيار وجه خوبي است و سياق آيه هم با آن مناسب است ، چون از سياق دو جمله اذا مسه الشر جزوعا و اذا مسه الخير منوعا پيداست كه مي‏خواهد هلوع را معنا كند .


از نظر اعتبار عقلي هم هلوع چنين كسي است ، چون آن حرصي كه جبلي انسان است حرص بر هر چيزي نيست ، كه چه خير باشد و چه شر ، چه نافع باشد و چه ضار نسبت به آن حرص بورزد ، بلكه تنها حريص بر خير و نافع است ، آن هم نه هر خير و نافعي ، بلكه خير و نافعي كه براي خودش و در رابطه با او خير باشد ، و لازمه اين حرص اين است كه در هنگام برخورد با شر مضطرب و متزلزل گردد ، چون شر خلاف خير است ، و اضطراب هم خلاف حرص .


و نيز لازمه اين حرص آن است كه وقتي به خيري رسيد خود را بر ديگران مقدم داشته ، از دادن آن به ديگران امتناع بورزد ، مگر در جايي كه اگر كاسه‏اي مي‏دهد قدح بگيرد ، پس جزع در هنگام برخورد باشر و منع از خير در هنگام رسيدن به آن از لوازم هلع و شدت حرص است .


و اين هلع كه انسان مجبول بر آن است - و خود از فروع حب ذات است - به خودي خود از رذائل اخلاقي نيست ، و چطور مي‏تواند صفت مذموم باشد با اينكه تنها وسيله‏اي است كه انسان را دعوت مي‏كند به اينكه خود را به سعادت و كمال وجودش برساند ، پس حرص به خودي خود بد نيست ، وقتي بد مي‏شود كه انسان آن را بد كند و درست تدبير نكند ، در هر جا كه پيش آمد مصرف كند ، چه سزاوار باشد و چه نباشد ، چه حق باشد و چه غير حق ، و اين انحراف در ساير صفات انساني نيز هست ، هرصفت نفساني اگر در حد اعتدال نگاه داشته شود فضيلت است ، و اگر به طرف افراط و يا تفريط منحرف گردد ، رذيله و مذموم مي‏شود .


پس انسان در بدو پيدايشش در حالي كه طفل است هر آنچه كه برايش خير و يا شر است مي‏بيند ، و با آن غرائز عاطفي كه مجهز به آن شده خير و شر خود را تشخيص مي‏دهد ، و مي‏فهمد كه چه چيزي را دوست مي‏دارد و قواي درونيش اشتهاي آن را دارد ، اما بدون اينكه براي آن چيز حد و اندازه‏اي قائل باشد .


و وقتي به درد و يا مكروهي بر مي‏خورد دچار جزع مي‏شود ، و چون كسي مي‏خواهد مزاحمش شود ، به هر طريقي كه بتواند و لو به گريه و فرياد از


ترجمة الميزان ج : 20ص :19


تجاوز او جلوگيري مي‏كند .


كودك همچنان بر اين حال هست تا به حد رشد و عقل برسد و حق و باطل و خير و شر را تشخيص داده و به آنچه درك مي‏كند اعتراف نمايد ، در اين هنگام است كه بسياري از حق و باطلها و خير و شرها در نظرش بر عكس مي‏شود ، يعني بسياري از اموري كه به نظرش حق بود ، باطل و باطلها حق مي‏شود .


حال اگر در همان أوان بخواهد نسبت به حق و باطلهاي دوران كودكيش كه مصادر همه آنها هواي نفس و اشتهاي دلش بود ، پافشاري كند و زير بار احكام عقلش در تعيين حق و باطلها نرود ، خداي تعالي بر دلش مهر مي‏زند ، در نتيجه به هيچ حقي بر نمي‏خورد مگر آنكه آن را باطل مي‏انگارد ، و به هيچ صاحب حقي بر نمي‏خورد مگر آنكه به حقش ستم مي‏كند ، و اما اگر عنايت الهي او را دريابد ، همه غرائز او و از آن جمله حرصش به جاي حرص بر هواي نفس ، حرص بر حق‏طلبي مي‏شود ، چنين كسي ديگر در برابر هيچ حقي استكبار نمي‏ورزد و هيچ صاحب حقي را از حقش منع نمي‏كند .


پس هر انساني در همان آغاز تولدش ، و در عهد كودكي و قبل از رشد و بلوغش مجهز به حرص شديد هست ، و اين حرص شديد بر خير صفتي است كمالي كه اگر نبود به دنبال كمال و جلب خير و دفع شر از خود بر نمي‏آمد ، همچنان كه قرآن كريم فرموده : و انه لحب الخير لشديد .


و چون به حد بلوغ و رشد رسيد به دستگاهي ديگر مجهز مي‏شود ، و آن عبارت است از عقل كه با آن حقائق امور را آنطور كه هست درك مي‏كند ، اعتقاد حق و عمل خير را تشخيص مي‏دهد ، آن وقت است كه حرص شديد در ايام كودكيش كه او را در هنگام برخورد با شر به جزع در مي‏آورد ، و در هنگام رسيدن به خير از بذل خير جلوگيرش مي‏شد ، مبدل به حرصي ديگر مي‏شود ، و آن حرص شديد به خير واقعي و فزع شديد از شر اخروي است ، و با در نظر گرفتن اينكه خير واقعي عبارت است از مسابقه به سوي مغفرت پروردگار ، و شر واقعي عبارت است از نافرماني خداي تعالي ، در نتيجه چنين كسي از كار خير سير نمي‏شود ، و پيرامون گناه نمي‏گردد ، و اما نسبت به شر و خير دنيوي حرصي نمي‏ورزد ، و از حدودي كه خداي تعالي برايش معين كرده تجاوز نمي‏كند ، در هنگام برخورد با گناه حرص خود را با فضيلت صبر كنترل مي‏كند ، و نيز در برابر اطاعت پروردگار حرص خود به جمع مال و اشتغال به دنيا را با


ترجمة الميزان ج : 20ص :20


فضيلت صبر كنترل مي‏كند ، و همچنين هنگام برخورد با مصيبت ، جزع خود را با فضيلت صبر ضبط مي‏كند ، و همين حرص به منافع واقعي براي چنين انساني صفت كمال مي‏شود .


و اما اگر انسان از آنچه عقلش درك مي‏كند و فطرتش به آن اعتراف مي‏نمايد روي بگرداند ، و همچنان ( مانند دوران طفوليتش ) پاي‏بند هواي نفس خود باشد ، و همواره آن را پيروي نموده مشتاق باطل و متجاوز از حق باشد ، و حرصش بر خير دنيوي كنترل نداشته باشد ، خداي تعالي نعمتش را مبدل به نقمت نموده ، آن صفت غريزيش را كه بر آن غريزه خلقش كرده بود ، و آن را وسيله سعادت دنيا و آخرتش قرار داده بود ، از او مي‏گيرد و مبدل مي‏كند به وسيله شقاوت و هلاكتش تا او را به اعراض از حق و جمع مال دنيا و گنجينه كردن آن وا بدارد ، و اين معنا همان است كه در آيات متعرض آن شده است .


از آنچه گذشت روشن شد كه اگر صفت حرص را در آيات مورد بحث ( كه از خلقت بشر سخن مي‏گويد ، و با در نظر گرفتن اينكه مي‏خواهد حرص را مذمت كند ) ، به همه انسانها نسبت داده ، با احسن بودن خلقت هر چيز كه آيه الذي أحسن كل شي‏ء خلقه از آن خبر مي‏دهد منافات ندارد ، چون حرصي كه منسوب به خداست حرص بر خير واقعي است ، و حرصي كه صرف جمع مال و غفلت از خدا مي‏شود منسوب به خود انسانها است ، اين خود انسان است كه حرص خدادادي را مثل ساير نعمت‏ها به سوء اختيار و كج سليقه‏گي خود به نقمت مبدل مي‏سازد .


زمخشري به منظور فرار از اشكال بالا گفته : در اين كلام استعاره‏اي بكار رفته ، و معنايش اين است كه انسان از آنجايي كه هميشه در مقام عمل ، جزع و منع را مقدم بر صبر مي‏دارد ، و خلاصه جزع و منع در او حكومت دارند ، مثل اين شده كه جزع و منع فطري و جبلي او است ، و گويا اين دو صفت را از شكم مادر با خود آورده ، و اختياري خود او نيست .


و خلاصه آيه شريفه مي‏خواهد اين دو صفت را تشبيه كند به صفاتي كه جبلي آدمي است ، نه اينكه بخواهد آن دو را فطري و جبلي بداند ، چون اگر مي‏خواست چنين چيزي را افاده كند ديگر اين دو صفت را مذمت نمي‏كرد ، چون خدا عمل خودش را مذمت نمي‏كند ، دليل اينكه اساس كلام تشبيه است ، اين است كه مؤمنين را كه با نفس خود جهاد مي‏كنند و آن را از جزع و منع نجات مي‏دهند ، استثناء كرده .


ليكن اين توجيه درست نيست ، چون گفتيم صفت حرص كه جزع و منع لازمه آن


ترجمة الميزان ج : 20ص :21


است ، به عنوان نعمت و فضيلت خلق شده بود ، و اين خود انسان است كه آن را از فضيلت بودن خارج مي‏كند و به صورت رذيله‏اش در مي‏آورد ، از نعمت بودن خارجش ساخته به صورت نقمت در مي‏آورد ، و مذمتي هم كه شده از حرص منحرف شده است نه حرص خدادادي ، و يا به عبارت ديگر از حرص بشري شده است ، نه حرصي كه خدا در بشر قرار داده .


و استثناي مؤمنين هم نه از اين جهت است كه اين صفت در آنان وجود ندارد ، بلكه استثناي آنان از اين جهت است كه مؤمنين حرص خود را به همان صورت كمال و فضيلت اصلي باقيش گذاشتند ، و به صورت رذيله و نقمت مبدل نكردند .


مفسري ديگر براي توجيه اين استثناء گفته است : استثناي منقطع و بدون مستثني منه است .


و خواننده گرامي خودش از نادرستي اين توجيه آگاه است .


الا المصلين اين استثناء از انسان هلوع است ، و اگر از ميان همه امتيازات مؤمنيني كه در آيات بعد ذكر مي‏شود نماز را اختصاص به ذكر داد ، براي اين بود كه شرافت نماز را رسانيده ، و بفهماند نماز بهترين اعمال است .


علاوه بر اين ، نماز اثر روشني در دفع رذيله هلع مذموم دارد ، چون در آيه ان الصلوة تنهي عن الفحشاء و المنكر نماز را بازدارنده از هر فحشاء و منكر دانسته .


الذين هم علي صلاتهم دائمون اينكه كلمه صلاة را به ضمير هم اضافه كرده دلالت دارد بر اينكه بر خواندن نمازشانمداومت داشته‏اند ، نه اينكه دائما در نماز بوده‏اند ، و ستودن آنان به مداومت در نماز اشاره است به اينكه اثر هر عملي با مداومت در آن كامل مي‏شود .


و الذين في اموالهم حق معلوم للسائل و المحروم بعضي از مفسرين حق معلوم را به زكات واجب تفسير كرده‏اند .


و در حديثي از امام


ترجمة الميزان ج : 20ص :22


صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه حق معلوم زكات نيست ، بلكه مقدار معلومي است كه به فقرا انفاق مي‏كنند ، و سائل به معناي فقيري است كه از گدايي و سؤال عفت دارد ، و سياق آيه خالي از تاييد اين حديث نيست ، براي اينكه زكات مواردي معين دارد ، و منحصر در سائل و محروم نيست ، كه در قرآن مواردش چنين بيان شده : انما الصدقات للفقراء و المساكين و العاملين عليها و المؤلفة قلوبهم و في الرقاب و الغارمين و في سبيل الله و ابن السبيل فريضة من الله و ظاهر آيه مورد بحث انحصار موارد حق معلوم در دو مورد سائل و محروم است .


و الذين يصدقون بيوم الدين آنچه از سياق شمردن اعمال صالحه بر مي‏آيد اين است كه مراد از تصديق يوم الدين اين است كه مصلين علاوه بر تصديق قلبي روز جزا عملا هم آن را تصديق مي‏كنند ، به اين معنا كه سيره زندگيشان سيره كسي استكه معتقد است هر عملي كه انجام دهد به زودي در مورد آن بازخواست ، و بر طبق آن جزا داده مي‏شود ، حال چه اينكه عملي خير باشد و چه شر ، اگر خير باشد جزاي خيرش مي‏دهند ، و اگر شر باشد جزاي شرش مي‏دهند .


و تعبير به جمله يصدقون دلالت دارد بر اينكه تصديقشان استمرار هم دارد ، پس دائما مراقبند در هر عملي كه مي‏خواهند انجام دهند خدا را فراموش نكنند ، اگر او آن عمل را خواسته انجامش دهند ، و اگر نخواسته تركش كنند .


و الذين هم من عذاب ربهم مشفقون و كساني كه از عذاب پروردگارشان ترسانند ، كه آنچه در باره تصديق به يوم الدين گفتيم ، در اينجا نيز مي‏آيد ، پس هم ترس دروني دارند ، و هم عملشان عملي است كه از اين ترس خبر مي‏دهد .


و لازمه اشفاقشان از عذاب پروردگار ، علاوه بر مداومتشان به اعمال صالحه و مجاهدتشان در راه خدا ، اين است كه به اعمال صالحه خود اعتماد ندارند ، و از عذاب خدا ايمن نيستند ، چون ايمني از عذاب با خوف و اشفاق نمي‏سازد .


و سبب و علت اشفاق از عذاب اين است كه عذاب در مقابل مخالفت است ، پس بجز اطاعت دروني چيزي نيست كه آدمي را از عذاب نجات دهد .


از سوي ديگر اطميناني هم به نفس و درون آدمي نيست ، چون ما زورمانبه هواي نفسمان نمي‏رسد ، مگر به آن مقدار


ترجمة الميزان ج : 20ص :23


توانايي كه خداي سبحان به ما داده ، خدايي كه مالك هر چيز است ، و مملوك چيزي نيست همچنان كه خودش فرمود : قل فمن يملك من الله شيئا .


علاوه بر اين خداي سبحان هر چند اهل اطاعت را وعده نجات داده ، و هر چند خودش فرموده : خدا خلف وعده نمي‏كند ، ليكن اين هم هست كه وعده ، اطلاق قدرت او را مقيد نمي‏كند ، پس او در عين اينكه خلف وعده نمي‏كند به هر چه بخواهد قادر است ، و مشيتش نافذ ، در نتيجه در هيچ حالي نمي‏توان از او ايمن بود ، به اين معنا كه چنين نيست كه نسبت به خلف وعده‏اش قادر نباشد ، و به همين جهت است كه مي‏بينيم با اينكه ملائكه خود را به عصمت معرفي كرده به خوف هم توصيفشان نموده ، مي‏فرمايد : يخافون ربهم ، و با اينكه انبياي خود را معصوم معرفي نموده در باره آنان فرموده : و يخشونه و لا يخشون احدا الا الله ، همينطور در عين اينكه در آخر آيات مورد بحث به طور جزم در باره مؤمنين فرموده اولئك في جنات مكرمون ، در عين حال در آيه مورد بحث مي‏فرمايد از عذاب خدا اشفاق و ترس دارند .


ان عذاب ربهم غير مامون اين جمله علت ترس مؤمنين از عذاب پروردگارشان رابيان نموده ، روشن مي‏سازد كه مؤمنين در ترسيدن از عذاب مصابند ، و وجه آن را بيان كرديم .


و الذين هم لفروجهم حافظون ... هم العادون تفسير اين سه آيه در اول سوره مؤمنون گذشت .


و الذين هم لاماناتهم و عهدهم راعون آنچه از كلمه امانات زودتر از هر معنايي به ذهن مي‏رسد ، انواع امانت‏هايي است كه مردم به يكديگر اعتماد نموده ، و هر يك به ديگري مي‏سپارد ، از قبيل مال و جان و عرض ، و شخص امين رعايت آن را نموده در حفظش مي‏كوشد و به آن خيانت نمي‏كند ، و به قول بعضي از مفسرين به صيغه جمع آمدنش به اعتبار انواع آن است ، به خلاف عهد كه چون انواع مختلفي ندارد مفرد آمده .


ولي بعضي گفته‏اند : منظور تنها مال و جان و عرض نيست ، بلكه مطلق وظايف


ترجمة الميزان ج : 20ص :24


اعتقادي و عملي است ، كه خدا به عهده آنان گذاشته ، در نتيجه آيه شريفه شامل همه حقوق چه حق الله و چه حق الناس مي‏شود ، و اگر يكي از آن حقوق را تضييع كنند ، به خداي تعالي خيانت كرده‏اند .


بعضي ديگر گفته‏اند : هر نعمتي كه خداي تعالي در اختيار بنده‏اش قرار داده ، امانت خدا به دست اوست ، چه اعضاي بدنش ، و چه چيزهاي ديگر ، در نتيجه اگر كسي اين نعمت‏ها را در غير آن مواردي كه خدا براي آنها خلق كرده ، و اجازه مصرف در آن را داده استعمال كند ، به خدا كه صاحب نعمت و امانت است خيانت كرده است .


و ظاهرا مراد از كلمه عهد در آيه مورد بحث قراردادهاي زباني و عملي است كه انسان با غير مي‏بندد ، كه فلان عمل را انجام و يا فلان امر را رعايت و حفظ كند ، و بدون مجوز آن قرارداد را نقض ننمايد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از عهد تنها اين نيست ، بلكه تمامي قرارهايي است كه انسان ملتزم به آن باشد ، حتي ايمان بنده خدا به خدا هم عهدي است كه او با پروردگارش بسته ، و قرار گذاشته آنچه خدا تكليفش مي‏كند اطاعت نمايد ، پس اگر بنده‏اي به يكي از اوامر و يا نواهي خدا عمل نكند ، و خدا را در آن نافرماني كند ، عهد خدا را شكسته است .


و الذين هم بشهاداتهم قائمون معناي شهادت معلوم و معروف است و قائم بودن به شهادت به معناي اين است كه از تحمل و اداي آنچه تحمل كرده استنكاف نورزد ، اولا وقتي او را شاهد مي‏گيرند شهادت را تحمل كند ، و ثانيا وقتي براي اداي شهادت دعوت مي‏شود استنكاف نورزد ، و بدون هيچ كم و زيادي آنچه ديده بگويد ، و آيات قرآن در اين باره بسيار است .


و الذين هم علي صلاتهم يحافظون منظور از محافظت بر صلاة اين است كه صفات كمال نماز را رعايت كند ، و آنطور كه شرع دستور داده نماز بخواند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : محافظت بر نماز ، غير مداومت بر آن است ، چون دوام مربوط به خود نماز و نفس عمل است ، و اما محافظت مربوط به كيفيت آن است ، پس آيه الذين هم علي صلاتهم يحافظون بعد از آيه الذين هم علي صلاتهم دائمون تكرار يك مطلب نيست .



ترجمة الميزان ج : 20ص :25


اولئك في جنات مكرمون كلمه اولئك اشاره است به المصلين ، و اگر كلمه جنات را نكره و بدون الف و لام آورده براي بزرگداشت آن جنات است ، و جمله في جنات خبر ، و جمله مكرمون خبر بعد از خبر است ، و يا جمله في جنات ظرف است براي مكرمون .


بنابر احتمال اول معنا چنين مي‏شود : ايشان در بهشت‏هايند و محترمند ، و بنا بر احتمال دوم چنين مي‏شود : ايشان در بهشت‏ها محترمند .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه اذا مسه الشر جزوعا ، فرموده : شر عبارت است از فقر و فاقه ، و خير در جمله و اذا مسه الخير منوعا عبارت است از غنا و وسعت .


و در روايت ابي الجارود از ابو جعفر (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمود : سپس با جمله الا المصلين نمازگزاران را استثنا كرد و آنان را به بهترين اعمالشان كه همان مداومت در نماز است ستود و فرمود : الذين هم علي صلاتهم دائمون ، مي‏فرمايد : وقتي نمازي مستحبي را بر خود واجب مي‏كنند ، بر آن مداومت دارند .


مؤلف : امام (عليه‏السلام‏) مساله نذر و واجب كردن نماز مستحبي بر خود را از اضافه صلاة بر هم - نمازشان - استفاده كرده كه در سابق هم به اين نكته اشاره كرديم .


و در كافي به سند خود از فضيل بن يسار روايت آورده كه گفت : از امام ابو جعفر (عليه‏السلام‏) از كلام خداي عزوجل پرسيدم كه مي‏فرمايد : و الذين هم علي صلاتهم يحافظون ، فرمود : منظور نمازهاي واجب است .


عرضه داشتم : در آيه الذين هم علي صلاتهم دائمون چطور ؟ فرمود : نماز نافله است .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و الذين في اموالهم حق معلوم مي‏گويد : از ابو عبد الله (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : حق معلوم زكات واجب نيست ، بلكه آن مقدار صدقه‏اي است كه يا جمعه به جمعه از مالت بيرون مي‏كني ، و يا همه روزه كه هر صاحب فضيلتي فضل خود را دارد .


آنگاه مي‏گويد : و نيز از آن جناب روايت شده كه فرمود : وقتي در اموالت حق معلومي


ترجمة الميزان ج : 20ص :26


داري كه صله خويشاوندان كني ، و به كسي كه محرومت كرد عطا كني ، و با كسي كه در حقت دشمني كرد دوستي كني .


مؤلف : اين معنا را صاحب كافي هم از امام ابو جعفر و ابو عبد الله (عليه‏السلام‏) به چند طريق نقل كرده ، صاحب محاسن هم آن را از امام ابو جعفر (عليه‏السلام‏) روايت كرده است .


و در كافي به سند خود از صفوان جمال ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ذيل جمله للسائل و المحروم فرمود : محروم كاسبي است كه خريد و فروش ندارد ، او مي‏خواهد از دسترنج خود استفاده كند ، اما كسي به او مراجعه نمي‏كند .


كليني مي‏گويد در روايتي ديگر از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمودند : محروم مردي است كه عقلش به جاست ، ولي كاسبي است كه خدا روزيش را تنگ گرفته است .


و در مجمع البيان در ذيل آيه و الذين هم علي صلاتهم يحافظون مي‏گويد : محمد بن فضيل از حضرت ابي الحسن (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : اينان آن افراد از شيعيان ما هستند كه داراي پنجاه ركعت نمازند .


مؤلف : شايد اساس اين كلام رواياتي باشد كه از حضرات رسيده كه فرموده‏اند : تشريع نافله‏هاي يوميه به منظور تكميل نمازهاي واجب بوده است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :27


فَمَا لِ الَّذِينَ كَفَرُوا قِبَلَك مُهْطِعِينَ‏(36) عَنِ الْيَمِينِ وَ عَنِ الشمَالِ عِزِينَ‏(37) أَ يَطمَعُ كلُّ امْرِي مِّنهُمْ أَن يُدْخَلَ جَنَّةَ نَعِيمٍ‏(38) َكلاإِنَّا خَلَقْنَهُم مِّمَّا يَعْلَمُونَ‏(39) فَلا أُقْسِمُ بِرَب المَْشرِقِ وَ المَْغَرِبِ إِنَّا لَقَدِرُونَ‏(40) عَلي أَن نُّبَدِّلَ خَيراً مِّنْهُمْ وَ مَا نحْنُ بِمَسبُوقِينَ‏(41) فَذَرْهُمْ يخُوضوا وَ يَلْعَبُوا حَتي يُلَقُوا يَوْمَهُمُ الَّذِي يُوعَدُونَ‏(42) يَوْمَ يخْرُجُونَ مِنَ الأَجْدَاثِ سِرَاعاً كَأَنهُمْ إِلي نُصبٍ يُوفِضونَ‏(43) خَشِعَةً أَبْصرُهُمْ تَرْهَقُهُمْ ذِلَّةٌذَلِك الْيَوْمُ الَّذِي كانُوا يُوعَدُونَ‏(44)


ترجمه آيات


(با اينكه خداي تعالي مقدر فرمود كه كفار را با بهشت خود گرامي ندارد ) اين كفار را كه در پيرامون تواند چه مي‏شود كه چشم از تو بر نمي‏دارند ( 36) .


(و در عين اينكه با همند ) از چپ و راستت متفرق مي‏شوند ( 37) .


آيا هر يك از آنها طمع آن دارند كه تقدير الهي را بر هم زده داخل بهشت نعيم شوند ؟ ( 38) .


نه ، حاشا كه كوچكتر از اينند و خود مي‏دانند كه ما از چه چيز خلقشان كرده‏ايم ( 39) .


پس ( گو اينكه قسم لازم نداردولي ) به پروردگار همه مشرقها و مغربها سوگند كه ما قادريم ( 40) .


بر اينكه اينان را منقرض نموده خلقي بهتر از ايشان بيافرينيم و كسي نيست كه با اراده خود اراده ما را از كار بيندازد ( 41) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :28


بنابر اين تو هم اي پيامبر رهاشان كن در لجن فرو روند و سرگرم بازي باشند تا ناگهان و تهي دست به روزي برخورند كه وعده‏اش را از پيش به ايشان داده بودند ( 42) .


روزي كه به سرعت از قبرها در آيند و همه به سوي يك نقطه به سرعت به راه افتند گويي در آنجا به سوي علامتي روان مي‏شوند ( 43) .


اما در حالتي كه چشمهايشان از شدت شرمندگي به پايين افتاده ذلت از سراپايشان مي‏بارد و به ايشان گفته مي‏شود اين است همان روزي كه وعده‏اش را مي‏دادند ( 44) .


بيان آيات


بعد از آنكه در فصل اول از آيات اين سوره در ذيل داستان درخواست عذاب بيان كرد كه عذابي واقع شدني دارند ، كه هيچ دافعي از آن نيست ، و آن عذاب آتشي است متلظي ، و نزاعة للشوي ، كه هر اعراضگر ، و هر كسي را كه مال جمع مي‏كند و گنجينه مي‏سازد به سوي خود مي‏كشد .


و نيز بعد از آنكه در فصل دوم از آن آيات ملاك گرفتاري آنان به اين بدبختي را ذكر كرد و فرمود كه : ملاك آن اين است كه انسان مجهز به غريزه هلع و غريزه حب خير براي خويش است ، و اين غريزه‏ها او را به پيروي هواي نفس مي‏كشاند و وادار مي‏كند در برابر هر حقي كه با آن مواجه مي‏شود استكبار كند ، و از اين راه به آتش جاودانه‏اش مبتلا مي‏كند ، آتشي كه به جز صالحان و معتقدين به روز جزا و ترسندگان از عذاب پروردگار ، كسي از آن نجات نمي‏يابد .


اينك در اين فصل از آيات - كه فصل سوم است - روي سخن را به همان كفار نموده مثل كسي كه از رفتار آنان به تعجب آمده ، سخن مي‏گويد ، چون ايشان دورادور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را گرفته چپ و راست او را احاطه كرده‏اند ، و از او جدا نمي‏شوند ، اما با دلهايي متفرق .


و با چشم ظاهري به آن جناب اقبال نموده‏اند ، ولي دلهايشان از آن جناب اعراض دارد ، لذا رسول گرامي خود را مخاطب قرار داده مي‏فرمايد : چرا اينان اينطورند ؟ آيا يك يك اينان انتظار دارند در عين اينكه كافرند داخل در جنت نعيم شوند ؟ با اينكه خداي سبحان مقدر فرموده با جنت خود به جز افراد مؤمن را كه خود استثنا كرده كسي را گرامي ندارد ، آيا اينها با اين توقعشان مي‏خواهند از خدا سبقت بگيرند و او را عاجز سازند ؟ و حكم او را نقض و تقدير او را باطل سازند ؟ حاشا كه بتوانند ، زيرا خدايي كه آنان را از


ترجمة الميزان ج : 20ص :29


نطفه‏اي خوار و بي‏مقدار آفريده قادر است از همين نطفه كه آنان را آفريده كساني بهتر از ايشان بيافريند ، كساني كه او را بپرستند و داخل جنتش شوند .


و در آخر اين فصل رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد به اينكه خصام و بگومگوي با آنان را تعطيل كند ، و آنان را به حال خودشان وا گذارد ، تا همچنان به لجبازي و سرگرمي خود مشغول باشند ، تا آن روزي را كه وعده رسيدنش داده شده ديدار كنند .


فمال الذين كفروا قبلك مهطعين عن اليمين و عن الشمال عزين در مجمع البيان از زجاج نقل كرده كه گفته : كلمه مهطع به معناي كسي است كه با نگاه خود به چيزي خيره شود ، و چشم از آن برندارد ، و اين قسم نظر كردن خاص دشمنان است ، و از ابو عبيده نقل كرده كه گفته : اهطاع به معناي سرعت دادن است ، و كلمه عزين به معناي جماعات متفرق است ، كه به واحد آنان عزة گفته مي‏شود .


و كلمه قبل - به كسره قاف و فتحه باء - به معناي آن جهتي است كه هر چيزي رو بدان جهت دارد ، و حرف فاء در اول آيه فصيحه است .


و معناي آيه اين است كه : وقتي بازگشت انسانهاي كافر به خاطر كفر و استكبارشان به سوي آتش است ، پس اين كفار را كه نزد تواند چه مي‏شود كه به تو روي مي‏آورند و چشم از تو بر نمي‏دارند ؟ به ظاهر نزد تو مجتمع هستند ، ولي از چپ و راست تو متفرق مي‏شوند ، آيا طمع دارند كه داخل جنت شوند و خدا را عاجز ساخته از آنچه او قضايش را رانده سبقت گيرند ، با اينكه او اين قضا را رانده كه تنها صالحان از مؤمنين داخل بهشت شوند ، ايشان مي‏خواهند اين قضا را لغو نموده ، با اينكه كافرند داخل بهشت شوند ؟ ! ا يطمع كل امري‏ء منهم أن يدخل جنة نعيم اين استفهام انكاري است ، مي‏پرسد چه چيز ايشان را واداشته كه اطراف تو را بگيرند ، آيا اين طمع وادارشان كرده كه يك يكشان با اينكه كافرند داخل بهشت شوند ؟ نه ، بدانند كه كافران چنين اميدي نبايد داشته باشند .


در اين جمله طمع به داخل شدن در بهشت را به يك يك كفار نسبت داده ، نه به جماعت آنان ، و نفرموده : أ يطمعون ان يدخلوا - آيا طمع دارند كه داخل شوند ؟ ولي مساله اهطاع را به همه نسبت داد و فرمود : مهطعين ، و اين بدان جهت بوده كه طمع در سعادت و


ترجمة الميزان ج : 20ص :30


رستگاري وقتي نافع است كه در دل فرد طمع كار پيدا شود و او را وادار كند بهايمان و عمل صالح ، نه طمع قائم به جماعت ، بدان جهت كه جماعت است ، پس طمع مجموع من حيث المجموع در سعادت تك تك افراد كافي نيست .


و اگر داخل شدن در بهشت را به صيغه مجهول از باب افعال آورد ، براي آن بود كه اشاره كند به اينكه داخل شدنشان در بهشت به اختيار و خواست خودشان نيست ، بلكه اگر چنين فرض و طمعي درست باشد كس ديگري ايشان را داخل بهشت مي‏كند ، و او خداي تعالي است ، كه اگر بخواهد چنين مي‏كند ، و البته هرگز نمي‏خواهد ، چون خود او چنين مقدر كرده كه كفار داخل بهشت نشوند .


بعضي گفته‏اند كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در كنار كعبه نماز مي‏خواند و قرآن تلاوت مي‏كرد ، مشركين پيرامونش جمع مي‏شدند و حلقه حلقه مي‏نشستند و به او گوش فرا داده مسخره‏اش مي‏كردند ، و مي‏گفتند : اگر اين مؤمنين آنطور كه محمد مي‏گويد داخل بهشت شوند ، ما قبل از آنان داخل خواهيم شد .


و بدين مناسبت بود كه اين آيات نازل گرديد .


ليكن اين معنا با سياق آيات سازگار نيست ، چون از ظاهر جمله فمال الذين ... بر مي‏آيد كه مي‏خواهد رفتار آنان را متفرع كند بر ما قبل ، يعني بر محروميت مردم از بهشت ، بجز طايفه‏اي از آنان ( مؤمنين) .


ولي بنابه مضمون روايت جمع شدن پيرامون پيغمبر از ناحيه مشركين از شدت عداوت بوده ، مي‏خواستند هر چه بيشتر آن جناب را اذيت و اهانت كنند ، و اينكه گفتند ما قبل از مؤمنين داخل بهشت مي‏شويم - با اينكه مشرك و منكر معاد بودند ، و اصلا دوزخ و بهشتي را قبول نداشتند - نمي‏تواند جز از در استهزاء باشد .


با اين حال چگونه ممكن است اين رفتار مشركين را متفرع بر آيات قبل كرد كه سخن از دوزخ و بهشت دارد ؟ و به طور تعجب پرسيده : چه چيز اينان را وادار كرده كه به جنت طمع ببندند ، با اينكه خداي تعالي مي‏داند كه آنان اصلا بهشت و دوزخي را قبول ندارند .


پس ناگزير بايد بگوييم مراد از جمله للذين كفروا منافقيني است كه ظاهرا به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان آوردند ولي دوباره در دل به كفر اول خود برگشتند ، و پاره‏اي از احكام را رد نمودند ، همچنان كه از آيه ذلك بانهم امنوا ثم كفروا فطبع


ترجمة الميزان ج : 20ص :31


علي قلوبهم و آيه لا تعتذروا قد كفرتم بعد ايمانكم ، و آيه فاعقبهم نفاقا في قلوبهم بر مي‏آيد كه قرآن منافقين را كافر خوانده .


بنا بر اين ، آيه مورد بحث مربوط به طايفه‏اي از مسلمانان است كه ايمان آورده و داخل مؤمنين بودند ، و بيشتر از مؤمنين واقعي چپ و راست رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را احاطه مي‏كردند ، ولي در باطن به بعضي از احكام كه بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده كفر ورزيدند و اعتنايي به آن نكردند .


خداي سبحان در اين آيات توبيخشان كرده كه از احاطه كردن رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و همواره با آن جناب بودن سودي نخواهند برد ، و نبايد طمع بهشت كنند ، چون از آناني كه داخل بهشت شوند نيستند ، و نه مي‏توانند قضا و قدر خدا را لغو كنند ، و نه خدا را به ستوه آورند .


مؤيد اين وجه آيه بعدي است كه مي‏فرمايد : انا لقادرون علي أن نبدل خيرا منهم ... كه معنايش به زودي مي‏آيد .


كلا انا خلقناهم مما يعلمون در اين آيه طمع آنان را رد مي‏كند كه به هيچ وجه ممكن نيست با كفر داخل بهشت شوند ، و منظور از اينكه فرمود : ما ايشان را از چيزي خلق كرده‏ايم كه خودشان مي‏دانند ، اين است كه ما ايشان را از نطفه خلق كرديم ، و اين جمله مربوط به ما بعد است ، و مجموع آن و جمله ما بعدش رد قبلي را تعليل مي‏كند .


و خلاصه آن تعليل اين است كه : ما آنان را از نطفه خلق كرديم ، كه خودشان هم مي‏دانند ، وقتي چنين است براي ماآسان است كه آنان را از بين برده ، قومي ديگر بجاي آنان خلق كنيم كه بهتر از آنان و مؤمن باشند ، و چيزي از احكام دين خدا را رد نكنند ، و كسي نيست كه بر قضا و قدر ما سبقت گيرد و ما را عاجز سازد ، تا اين كفار هم طمع كنند از آنان باشند ، و با كفر داخل بهشت گردند و قضاء و قدر ما را نقض كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه من در جمله من ما يعلمون معناي لام تعليل


ترجمة الميزان ج : 20ص :32


را مي‏دهد ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد : ما آنان را براي آنچه مي‏دانند خلق كرديم ، كه همان استكمال به وسيله ايمان و اطاعت است ، و از طريق وحي و اخبار رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين معنا را فهميده‏اند ، پس چون براي اين منظور خلقشان كرده‏ايم ، بايد خود را به اين غرض برسانند ، و داراي ايمان و اطاعت كنند ، تا ما داخل جنتشان كنيم ، پس چگونه طمع دارند با حالت كفر داخل جنت شوند .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه من ابتداي غايت را مي‏رساند ، و معناي آيه اين است كه : ما ابتداي خلقت آنان را از نطفه‏اي چركين كه هيچ تناسبي با عالم قدس و طهارت ندارد آغاز كرديم ، تا به وسيله ايمان و اطاعت طاهر شود و به اخلاق ملائكه متخلق گردد و داخل بهشت شود ، و اينان كه كافرند كجا مي‏توانند چنين شوند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ما يعلمون جنس است ، و معنايش اين است كه ما اين كفار را از جنس آدميان كه خودشان مي‏دانند خلق كرديم ، و يا از جنس آنچه خود مي‏دانند خلق كرديم ، نه از جنس حيواناتي كه عقل و فهم ندارند ، پس حجت ما بر آنان تمام است .


ليكن اين سه وجه از نظر ما وجوهي بي‏ارزش است .


فلا اقسم برب المشارق و المغارب انا لقادرون علي ان نبدل خيرا منهم و ما نحن بمسبوقين يعني مشارق خورشيد ، و مغارب آن .


چون خورشيد در هر روز از ايام سالهاي شمسي مشرق و مغربي جداگانه دارد ، هيچ روزي از مشرق ديروزش طلوع و در مغرب ديروزش غروب نمي‏كند ، مگر در مثل همان روز در سالهاي آينده .


احتمال هم دارد مراد از مشارق و مغارب مشرقهاي همه ستارگان و مغربهاي آنها باشد .


در اين آيه شريفه با همه كوتاهيش وجوهي از التفات بكار رفته ، در جمله فلا اقسم التفاتي از تكلم با غير ، ( ما ايشان را خلق كرديم ) به متكلم وحده ( من سوگند مي‏خورم ) به كار رفته ، و وجه آن تاكيد بيشتر سوگند است ، چون سوگند را به شخص خودش نسبت مي‏دهد .


و در جمله برب المشارق و المغارب التفاتي از تكلم وحده(من سوگند مي‏خورم ) ، به غيبت ( به پروردگار مشرقها و مغربها ) به كار رفته ، و وجه آن اين است كه خواسته به صفتي از صفات خودش اشاره نموده ، بفهماند اينكه مي‏گويم من يعني همان من كه مبدأ خلقت انسانها در قرون متوالي هستم ، و اداره كننده مشرقها و مغربهايم ، چون طلوعهاي پشت سر هم و


ترجمة الميزان ج : 20ص :33


غروبهاي متوالي ملازم با گذشت زمان است ، و گذشت زمان دخالتي تام در تكون انسانها در قرون متوالي ، و نيز پيدايش حوادث در روي زمين دارد .


و در جمله انا لقادرون دوباره از غيبت ( پروردگار مشارق و مغارب)به متكلم مع الغير التفات شده و وجه آن اين است كه خواسته به عظمت خودش اشاره كند ، چون زمينه كلام زمينه به رخ كشيدن قدرتش بود .


و نكته ديگر اينكه در چنين زمينه‏اي سخن از ربوبيت مشارق و مغارب گفتن ، در حقيقت علت قدرت را ذكر كردن است ، تا با اين تعليل بفهماند كسي كه تدبير همه حوادث عالم منتهي به او است ، هيچ حادثه‏اي او را به ستوه نمي‏آورد و او را از پديد آوردن حادثي ديگر جلوگير نمي‏شود ، چون حوادث ، فعل او هستند ، پس هيچ خلقي از خلائق او را از اينكه آن خلق را مبدل به خلقي بهتر كند مانع نمي‏تواند بشود ، و گرنه خود آن خلق هم شريك او در تدبير عالم مي‏شد ، و خداي سبحان واحدي است كه در ربوبيت شريكي ندارد - دقت فرماييد .


و در جمله انا لقادرون علي أن نبدل خيرا منهم كلمه علي متعلق به لقادرون است ، و مفعول اول فعل نبدل ضمير حذف شده‏اي است كه به كفار بر مي‏گردد ، و به اين منظور حذف شده ، و نفرموده نبدلهم كه به خواري و بي‏مقداري امر آنان اشاره نموده ، بفهماند كه خداي تعالي اعتنايي به كارشان ندارد .


و كلمه خيرا مفعول دوم است كه در حقيقت صفتي است كه جاي موصوف خود نشسته ، و تقدير كلام انا لقادرون علي أن نبدلهم قوما خيرا منهم است ، يعني ما قادريم بر اينكه ايشان را مبدل كنيم به قومي كه بهتر از آنان باشند ، و بهتر بودن آنها به اين است كه مردمي با ايمان باشند و به او كفر نورزند ، پيرو حق باشند و حق را رد نكنند .


و ما نحن بمسبوقين - منظور از سبقت غلبه است كه به طور استعاره سبقت خوانده شده ، و مسبوق شدن خدا استعاره از اين است كه مخلوق او جلو كار او را بگيرد و نگذارد آنان را مبدل به قومي بهتر كند .


و سياق آيه شريفه خالي از تاييد مطالب قبل نيست كه گفتيم مراد از الذين كفروا قومي از منافقين است نه مشركين ، كه معاند با دين و منكر اصل معادند ، وجه اين تاييد اين است كه ظاهر عبارت خيرا منهم يا دلالت دارد و يا حداقل اشعار دارد بر اينكه در افراد مورد نظر شائبه خيريت هست ، كه خدا مي‏خواهد كساني را به جاي آنان قرار دهد كه از آنان خيريت بيشتري داشته باشند ، و در مشركين هيچ شائبه خيريت نيست تا آنانكه به جاي ايشان مي‏آيند بهتر باشند ، به خلاف منافقيني كه اين مقدار خيريت دارند كه حفظ ظاهر اسلام را نموده آن را رد نكردند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :34


پس ، از آنچه گذشت روشن گرديد كه جمله انا خلقناهم مما يعلمون تا آخر سه آيه ، كلمه كلا را تعليل مي‏كند ، و حاصل مضمون اين سه آيه اين است كه : نه ، حاشا ، براي اينكه اينها خودشان مي‏دانند كه از نطفه خلق شده‏اند و خلقت از نطفه خلقتي است جاري ، و رب و مدبر اين حوادث جاريه كه يكي از آنها همين خلقت انسانها نسلا بعد نسل است ، خداست ، و خدا قادر است كه اينان را از بين برده اشخاصي بهتر از آنان را به جايشان قرار دهد ، اشخاصي كه اعتناي به امر دين دارند و لياقت دارند كه داخل بهشت شوند ، و اين طايفه نمي‏توانند خدا را از خلقت اشخاص بهتر و داخل بهشت كردن آنان جلوگير شوند ، البته اگر آنان را داخل بهشت كند به خاطر كمال ايمان ايشان است ، نه اينكه محكوم و مجبور به اينكار شده باشد ، پس اين تقدير الهي كه بهشت مخصوص صالحان از اهل ايمان است ، هرگز نقض نمي‏شود .


فذرهم يخوضوا و يلعبوا حتي يلاقوا يومهم الذي يوعدون در اين آيه رسول گرامي خود را دستور مي‏دهد آنان را در آنچه هستند رها كند و اصرار نورزد به اينكه با استدلال آنان را به راه آورد و با موعظه و اندرز آنان ، خود را به تعب اندازد .


و اينكه وضع آنان را خوض و لعب ناميده ، دلالت دارد بر اينكه طايفه مورد بحث از اصرار و لجبازي كه دارند خير نمي‏بينند ، و اين اصرارشان نظير بازي است كه جز در عالم خيال هيچ سود حقيقي در آن نيست ، پس بايد رها شوند ، تا آن روزي را كه وعده داده شده‏اند ديدار كنند ، و آن روز قيامت است .


و اينكه كلمه يوم را اضافه كرد به ضميري كه به آنان بر مي‏گردد ، و فرمود روزشان ، اشاره دارد به اينكه آن روز به نوعي اختصاص به ايشان دارد ، و آن عبارت است از اختصاص به عذاب .


يوم يخرجون من الاجداث سراعا كانهم الي نصب يوفضون اين آيه روز مذكور را كه وعده‏اش را به آنان داده‏اند ، يعني روز قيامت را بيان مي‏كند .


كلمه اجداث جمع جدث است كه به معناي قبر است ، و كلمه سراع جمع سريع است ، و كلمه نصب آن چيزي را گويند كه به منظور علامت در سر راهها نصب مي‏كنند تا رهنورد به وسيله آن ، راه را گم نكند .


ولي بعضي از مفسرين اين كلمه را به معناي


ترجمة الميزان ج : 20ص :35


صنم ( بت ) كه به منظور عبادت نصب مي‏شود گرفته‏اند .


ليكن اين معنا از كلام خدا به دور است ، كه مردگان زنده شده از قبر را به كساني تشبيه كند كه به سوي بت مي‏دوند .


چون مصدر ايفاض كه فعل يوفضون از آن مشتق است به معناي سرعت گرفتن است .


خاشعة ابصارهم ترهقهم ذلة ذلك اليوم الذي كانوا يوعدون كلمه خشوع به معناي تاثر خاصي است در قلب كه به دنبال مشاهده عظمت و كبريا در قلب پيدا مي‏شود ، نظير اين كلمه در اعضاي بدن كلمه خضوع است ، و اگر خشوع را به ديدگان نسبت داده ، با اينكه گفتيم حالت قلبي است ، بدين جهت است كه آثار خشوع قلبي در چشم ظاهر مي‏شود ، و كلمه رهق به معناي پوشاندن و فراگرفتن چيزي است به قهر و غلبه .


و معناي اين آيه و آيه قبلش اين است كه : روز قيامت از قبرها در مي‏آيند ، در حالي كه سرگردان مي‏دوند ، گويا به سوي علامتي مي‏دوند تا راه را پيدا كنند ، در حالي كه اثر خشوع قلبي در ديدگانشان هويدا باشد، آري آن روزي كه در دنيا وعده داده مي‏شدند ، همين روز است .


ذلك اليوم الذي كانوا يوعدون - كلمه ذلك اشاره است به اوصافي كه قبلا براي قيامت ذكر كرده بود ، يعني بيرون شدن از قبر و سرگردان دويدن و هويدا شدن آثار خشوع قلبي در ديدگان .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه عبد بن حميد ، از عبادة بن انس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داخل مسجد شد و فرمود : چرا مي‏بينم حلقه حلقه جمع شده‏ايد ، مانند حلقه‏هايي كه در جاهليت تشكيل مي‏داديد ، كه مردي پشت سر برادر خود نشسته است .


اين روايترا از ابن مردويه از ابو هريره نيز نقل كرده ، ولي عبارت روايت دوم چنين است : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خارج شد ، در حالي كه اصحابش حلقه حلقه نشسته بودند ، فرمود : چرا شما را عزين - حلقه حلقه - مي‏بينم .


و نيز اين معنا را از جابر بن سمره نقل كرده .



ترجمة الميزان ج : 20ص :36


و در تفسير قمي در ذيل آيه كلا انا خلقناهم مما يعلمون از معصوم نقل كرده كه فرمود : يعني از نطفه و سپس علقه .


و در معناي جمله فلا اقسم فرمود : يعني اقسم .


و در معناي جمله برب المشارق و المغارب فرمود : يعني مشرقهاي زمستاني ، و مشرقهاي تابستاني ، مغربهاي زمستاني و مغربهاي تابستاني .


و در كتاب معاني به سند خود از عبد الله بن ابي حماد ، و او بدون ذكر سندي كه تا امير المؤمنين برسد ، از آن جناب روايت كرده كه فرمود : خورشيد سيصد و شصت مشرق و سيصد و شصت مغرب دارد ، از آن نقطه‏اي كه امروز طلوع كرده ديگر طلوع نمي‏كند تا سال بعد در همان روز .


و در تفسير قمي در ذيل جمله يوم يخرجون من الاجداث سراعا فرمود : يعني از قبر .


و در معناي جمله كانهم الي نصب يوفضون فرمود : يعني به طرف دعوت كنندگان مي‏روند و صدا مي‏زنند .


و در معناي ترهقهم ذلة فرمود : يعني دچار ذلت مي‏شوند .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :