امروز:
چهار شنبه 29 شهريور 1396
بازدید :
943
ترجمه الميزان: سوره جن آيات 28 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :57


( 72 )سوره جن مكي است و بيست و هشت آيه دارد ( 28)


سورة الجن‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قُلْ أُوحِي إِلي أَنَّهُ استَمَعَ نَفَرٌ مِّنَ الجِْنّ‏ِ فَقَالُوا إِنَّا سمِعْنَا قُرْءَاناً عجَباً(1) يهْدِي إِلي الرُّشدِ فَئَامَنَّا بِهِوَ لَن نُّشرِك بِرَبِّنَا أَحَداً(2) وَ أَنَّهُ تَعَلي جَدُّ رَبِّنَا مَا اتخَذَ صحِبَةً وَ لا وَلَداً(3) وَ أَنَّهُ كانَ يَقُولُ سفِيهُنَا عَلي اللَّهِ شططاً(4) وَ أَنَّا ظنَنَّا أَن لَّن تَقُولَ الانس وَ الجِْنُّ عَلي اللَّهِ كَذِباً(5) وَ أَنَّهُ كانَ رِجَالٌ مِّنَ الانسِ يَعُوذُونَ بِرِجَالٍ مِّنَ الجِْنّ‏ِ فَزَادُوهُمْ رَهَقاً(6) وَ أَنهُمْ ظنُّوا كَمَا ظنَنتُمْ أَن لَّن يَبْعَث اللَّهُ أَحَداً(7) وَ أَنَّا لَمَسنَا السمَاءَ فَوَجَدْنَهَا مُلِئَت حَرَساً شدِيداً وَ شهُباً(8) وَ أَنَّا كُنَّا نَقْعُدُ مِنهَا مَقَعِدَ لِلسمْعفَمَن يَستَمِع الاَنَ يجِدْ لَهُ شهَاباً رَّصداً(9) وَ أَنَّا لا نَدْرِي أَ شرٌّ أُرِيدَ بِمَن في الأَرْضِ أَمْ أَرَادَ بهِمْ رَبهُمْ رَشداً(10) وَ أَنَّا مِنَّا الصلِحُونَ وَ مِنَّا دُونَ ذَلِككُنَّا طرَائقَ قِدَداً(11) وَ أَنَّا ظنَنَّا أَن لَّن نُّعجِزَ اللَّهَ في الأَرْضِ وَ لَن نُّعْجِزَهُ هَرَباً(12) وَ أَنَّا لَمَّا سمِعْنَا الهُْدَي ءَامَنَّا بِهِفَمَن يُؤْمِن بِرَبِّهِ فَلا يخَاف بخْساً وَ لا رَهَقاً(13) وَ أَنَّا مِنَّا الْمُسلِمُونَ وَ مِنَّا الْقَسِطونَفَمَنْ أَسلَمَ فَأُولَئك تحَرَّوْا رَشداً(14) وَ أَمَّا الْقَسِطونَ فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطباً(15) وَ أَلَّوِ استَقَمُوا عَلي الطرِيقَةِ لأَسقَيْنَهُم مَّاءً غَدَقاً(16) لِّنَفْتِنَهُمْ فِيهِوَ مَن يُعْرِض عَن ذِكْرِ رَبِّهِ يَسلُكْهُ عَذَاباً صعَداً(17)


ترجمه آيات


به نام خدا كه هم رحمان است و هم رحيم .


(تو اي پيامبر ) بگو از راه وحي به من چنين رسيده كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :58


چند نفر از طايفه جن قرآن را شنيده و سپس به بقيه گفته‏اند : ما قرآني عجيب شنيديم ( 1 ) .


قرآني كه به سوي رشد هدايت مي‏كند و به همين جهت بدان ايمان آورديم و هرگز احدي را شريك پروردگار خود نخواهيم گرفت ( 2) .


و اينكه خداي تعالي پروردگار عظيم ما است نه همسري گرفته و نه فرزندي ( 3) .


و اينكه آنچه سفيه و ناداني از ما در باره خدا مي‏گفت از حق دور بود ( 4) .


ما ( كه تاكنون مشرك بوده‏ايم فريب خورده‏ايم چون ) احتمال نمي‏داديم انس و جن به خدا دروغ ببندند ولي اينك كه قرآن به گوشمان خورد فهميديم دروغ بسته بودند ( 5) .


و اينكه مردمي از انس به مردمي از جن پناه مي‏بردند و همانها باعث بيشتر شدن بدبختي انسيان مي‏شدند ( 6 ) .


آنها هم مثل شما پنداشتند كه خدا احدي را مبعوث نمي‏كند ( 7) .


و ما با آسمان تماس گرفتيم ديديم پر شده است از نگهبانان قوي و شهابها ( 8) .


با اينكه ما قبلا به راحتي در آسمان بگوش مي‏نشستيم ولي امروز هر كس بخواهد چيزي بشنود شهابها را در كمين مي‏بيند ( 9) .


و ديگر نمي‏توانيم بفهميم كه پروردگار زمينيان شر آنان را خواسته و يا رشد ايشان را خواسته است ( 10) .


و اينكه ما نيز دو قسم هستيم بعضي براي ايمان آوردن صلاحيت دارند و بعضي ندارند و هميشه اين اختلاف در بين ما هم بوده است ( 11 ) .


و اينكه ما يقين كرديم كه هيچ كس از ما نمي‏تواند خدا را در زمين عاجز كند و يا از زمين بگريزد به طوري كه خدا از گرفتن و عقوبت او عاجز شود ( 12) .


و اينكه وقتي ما اين هدايت را شنيديم بدان ايمان آورديم ، اينك به همه شما جنيان مي‏گوييم هر كس به پروردگار خود ايمان بياورد ترسي ندارد از اينكه چيزي به ظلم از او ناقص شود و نه از اينكه ناملايمات بيچاره‏اش كند ( 13) .


و اينكه ما نيز دو طايفه‏ايم بعضي از ما مسلمانند و بعضي منحرف پس هر كس تسليم خدا گردد راه رشد را پيش گرفته است ( 14) .


و اما منحرفين براي دوزخ هيزم خواهند بود ( 15) .


و اينكه اگر جن و انس بر راه رشد استقامت بورزند ما ايشان را آبي گوارا و زياد مي‏چشانيم ( 16) .


تا در آن آزمايششان كنيم و كسي كه از ياد پروردگارش اعراض كند خدا او را به راه عذابي دشوار مي‏اندازد ( 17) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :59


بيان آيات


اين سوره به داستان چند نفر از طايفه جن اشاره مي‏كند كه صوت قرآن را شنيدند ، و ايمان آورده ، به اصول معارف دين اقرار كردند .


و از اين اشاره تسجيل نبوت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نتيجه‏گيري مي‏شود ، و نيز اين سوره به وحدانيت خداي تعالي در ربوبيت و مساله معاد هم اشاره مي‏كند .


اين سوره به شهادت سياقش در مكه نازل شده .


قل اوحي الي انه استمع نفر من الجن فقالوا انا سمعنا قرانا عجبا يهدي الي الرشد در اين آيه شريفه رسول گرامي خود را دستور داده كه داستان زير را براي امتش نقل كند .


و منظور از اينكه بگويد به من وحي شده اين است كه خدا به من وحي كرده ، و مفعول كلمه استمع قرآن است ، كه البته در ظاهر آيه نيامده ، چون كلام بر آن دلالت داشته .


و كلمه نفر به معناي جماعت است ، كه شامل از سه نفر تا نه نفر مي‏شود ، اين طور مشهور است .


ولي بعضي گفته‏اند از سه تا چهل نفر را شامل مي‏شود .


و كلمه عجب - به فتحه عين و فتحه جيم - به معناي چيزي است كه به خاطر غير عادي بودنش آدمي را به تعجب وا دارد ، و اگر قرآن را عجب خواندند ، براي همين بوده كه كلامي است خارق العاده ، هم در الفاظش و هم در معاني و معارفش ، مخصوصا با در نظر گرفتن اينكه اين كلام از شخصي صادر شده كه بي‏سواد است ، نه مي‏تواند بخواند و نه بنويسد .


و كلمه رشد به معناي رسيدن به واقع در هر نظريه است ، كه خلاف آن يعني به خطا رفتن از واقع را غي مي‏گويند .


و هدايت قرآن به سوي رشد همان دعوت او است به سوي عقايد حق و اعمالي كه عاملش را به سعادت واقعي مي‏رساند .


و معناي آيه اين است كه : اي رسول ! به مردم بگو به من وحي شده - خدا به من وحي كرده - كه چند نفري از جن قرآن را شنيدند و وقتي به قوم خود برگشتند به ايشان گفتند : ما كلامي را شنيديم خواندني ، كه كلامي خارق العاده بود ، و به سوي عقايد و اعمالي دعوت مي‏كرد كه دارنده آن عقايد و اعمال را به نيل به واقع و رسيدن به حقيقت سعادت پيروز مي‏گرداند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :60


گفتاري پيرامون جن


كلمه جن بهمعناي نوعي از مخلوقات خداست كه از حواس ما مستورند ، و قرآن كريم وجود چنين موجوداتي را تصديق كرده ، و در آن باره مطالبي بيان كرده : اول اينكه : اين نوع از مخلوقات قبل از نوع بشر خلق شده‏اند .


دوم اينكه : اين نوع مخلوق از جنس آتش خلق شده‏اند ، همچنان كه نوع بشر از جنس خاك خلق شده‏اند ، و در اين باب فرموده : و الجان خلقناهم من قبل من نار السموم .


سوم اينكه : اين نوع از مخلوقات مانند انسان زندگي و مرگ و قيامت دارند ، و در اين باب فرموده : اولئك الذين حق عليهم القول في امم قد خلت من قبلهم من الجن و الانس .


و چهارم اينكه : اين نوع از جانداران مانند ساير جانداران نر و ماده و ازدواج و توالد و تكاثر دارند ، و در اين باره فرموده : و أنه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن .


پنجم اينكه : اين نوع مانند نوع بشر داراي شعور و اراده است ، و علاوه بر اين ، كارهايي سريع و اعمالي شاقه را مي‏توانند انجام دهند ، كه از نوع بشر ساخته نيست ، همچنان كه در آيات مربوطه به قصص سليمان (عليه‏السلام‏) و اينكه جن مسخر آن جناب بودند ، و نيز در قصه شهر سبا آمده است .


ششم اينكه : جن هم مانند انس مؤمن و كافر دارند ، بعضي صالح و بعضي ديگر فاسدند ، و در اين باره آيات زير را مي‏خوانيم و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون ، انا سمعنا قرانا عجبا يهدي الي الرشد فامنا به ، و انا منا المسلمون و منا القاسطون ، و انا منا الصالحون ، و قالوا يا قومنا انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسي مصدقا لما بين يديه


ترجمة الميزان ج : 20ص :61


يهدي الي الحق و الي طريق مستقيم يا قومنا أجيبوا داعي الله ، و آيات ديگري كه به ساير خصوصيات جنيان اشاره مي‏كند .


از كلام خداي تعالي استفاده مي‏شود كه ابليس از طايفه جن بوده ، و داراي فرزندان و قبيله‏اي است ، چون در قرآن مي‏خوانيم : كان من الجن ففسق عن امر ربه ، و نيز مي‏خوانيم : ا فتتخذونه و ذريته أولياء من دوني ، و نيز مي‏خوانيم : انه يريكم هو و قبيله من حيث لا ترونهم .


فامنا به و لن نشرك بربنا أحدا اين جمله از ايمان جنيان به قرآن و تصديق آن به اينكه حق است خبر مي‏دهد ، و جمله و لن نشرك بربنا احدا ، ايمانشان به قرآن را تاكيد مي‏كند و مي‏فهماند كه ايمان جنيان به قرآن همان ايمان به خدايي است كه قرآن را نازل كرده ، در نتيجه رب ايشان هم همان خداست ، و ايمانشان به خداي تعالي ايمان توحيدي است ، يعني احدي را ابدا شريك خدا نمي‏گيرند .


و انه تعالي جد ربنا ما اتخذ صاحبة و لا ولدا مفسرين كلمه جد را به عظمت و بعضي به بهره معنا كرده‏اند .


و آيه شريفه در معناي تاكيدي است براي جمله و لن نشرك بربنا احدا و قرائت مشهور ، كلمه أنه را به فتحه همزه خوانده ، و بعضي آن را و آيات بعدش را كه دوازده آيه است به كسر همزه خوانده‏اند ، و درست هم همين است ، چون سياق ظهور در اين دارد كه آيات حكايت كلام جن است .


و اما قرائت به فتحه وجه روشني ندارد ، بعضي ها آن را توجيه كرده‏اند به اينكه جمله و انه ... عطف است بر ضمير مجرور در جمله امنا به وتقدير كلام امنا به و بانه تعالي


ترجمة الميزان ج : 20ص :62


جد ربنا ... است ، مي‏خواهد از جنيان خبر دهد به اينكه نسبت به نفي صاحب و ولد براي خدا كه بت‏پرستان بدان معتقدند ايمان دارند .


ليكن اين توجيه بر اساس عقيده نحويين كوفي درست در مي‏آيد ، كه عطف بر ضمير متصل مجرور را جائز دانسته‏اند ، و اما بنا بر مذهب بصريها كه آن را جائز نمي‏دانند ، بعضي از قبيل فراء و زجاج و زمخشري - به طوري كه از ايشان حكايت شده - گفته‏اند كه : كلمه و انه عطف است بر محل جار و مجرور ، و محل جار و مجرور امنا به نصب است ، چوناين جمله در معناي تصديق داريم آن را مي‏باشد كه كلمه آن را مفعول ايمان به معناي تصديق است ، و تقدير كلام و صدقنا انه تعالي جد ربنا ... مي‏باشد .


ولي خواننده خود مي‏داند كه اين توجيه ، توجيه درستي نيست .


بعضي ديگر اين قرائت را توجيه كرده‏اند به اينكه : در جمله عطف شده حرف جري در تقدير است ، و چنين تقديري در دو حرف ان و أن شايع است ، و تقدير كلام امنا به و بانه تعالي جد ربنا ... مي‏باشد .


يك اشكال به همه اين وجوه وارد است ، چه آن وجهي كه مي‏گفت جمله و انه ... عطف به ضمير مجرور است ، و چه آن كه مي‏گفت عطف به محل آن است ، و چه آن كه مي‏گفت حرف جري در جمله معطوف در تقدير است .


و آن اشكال اين است كه با اين سه وجه تنها مي‏توان دو آيه و انه تعالي جد ربنا ... ، و و انه كان يقول سفيهنا علي الله را توجيه كرد ، و اما براي بقيه آياتي كه كلمه ان در اول آن آمده ، مانند آيه و انا ظننا ان لن تقول ... ، و آيه و انه كان رجال من الانس ... ، و آيه و انا لمسنا السماء ... ، قطعا چاره ساز نيست ، چون معنا ندارد جان بگويند ما ايمان آورديم و يا تصديق كرديم كه گمان كرديم انس و جن عليه خدا حرف زشت نخواهند گفت .


و باز معنا نداردگفته باشند ما ايمان آورديم و تصديق كرديم كه رجالي از انس همواره به رجالي از جن پناه مي‏بردند ، و يا گفته باشند : ما ايمان آورديم و تصديق كرديم كه ما به آسمان نزديك شديم ، و ديديم كه چنين و چنان بود .


پس با آن سه توجيه هيچ دردي دوا نمي‏شود ، تنها چاره در همان است كه بعضي از مفسرين ابراز داشته‏اند ، و آن اين است كه اگر دو آيه اول با تقدير گرفتن ايمان و يا تصديق توجيه شد ، قهرا بايد هر يك از بقيه آيات را با تقدير گرفتن فعلي كه متناسب با مفاد آن باشد


ترجمة الميزان ج : 20ص :63


توجيه نمود .


بعضي ديگر از مفسرين مفتوح بودن كلمه أنه در آيه مورد بحث را اينطور توجيه كرده‏اند كه اين آيه و همه آياتي كه كلمه ان در آغاز آن آمده عطف است بر جمله انه استمع نفر ... ، و فساد اين توجيه بر كسي پوشيده نيست ، براي اينكه در اين صورت بايد بگوييم همه آيات در مقام خبر دادن از مطالبي است كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وحي شده ، كه جني‏ها چنين و چنان گفتند : قل اوحي الي انه استمع ... به مردم بگو كه به من وحي شده كه چند نفر از جنيان به صداي تلاوت قرآن گوش دادند ، و نزد قوم خود رفته گفتند كه : چنين و چنان شده و نيز به من وحي شده كه أنه جد ربنا كه او پروردگار عظيم ما است ، و نيز به من وحي شده كه بعضي از سفيهان ما عليه خدا حرفهاي بدي مي‏گفتند .


آن وقت اين سؤال پيش مي‏آيد كه كلمه انه و انهم و انا اگر جزو كلام جنيان نبوده ، و قرآن آن را زياد كرده كه اين يك زيادي مخل است ، و نظم كلام را بر هم مي‏زند ، و اگر جزو كلمات خود جنيان است ، كه قرآن حكايتش كرده ، آن وقت مجموع أن و ما بعد آن كلام تامي نخواهد بود ، و بايد چيزي در تقدير گرفته شود تا حكايت آن صحيح باشد ، و اگر چيزي در تقدير نگيريم عطف شدنش بر جمله أنه استمع ... درديرا دوا نمي‏كند .


دقت فرماييد و از اين نكته غفلت نورزيد .


و انه كان يقول سفيهنا علي الله شططا كلمه سفه - به طوري كه راغب گفته - به معناي خفت نفس است ، كه از كمي


ترجمة الميزان ج : 20ص :64


عقل ناشي مي‏شود .


و كلمه شطط به معناي سخن دور از حقيقت است .


اين آيه هم در مقام تاكيد جمله لن نشرك بربنا أحدا است ، و منظورشان از جمله سفيه ما مشركيني است كه قبل از ايشان در ميان جنيان بوده‏اند .


بعضي هم گفته‏اند : منظور ابليس است كه او نيز از جنيان بوده .


ليكن اين احتمال از سياق آيه بعيد است .


و انا ظننا ان لن تقول الانس و الجن علي الله كذبا اين آيه اعترافي است از جنيان به اينكه خيال كرده بودند انس و جن هر چه مي‏گويند راست است ، و هرگز عليه خدا دروغ نمي‏گويند در نتيجه وقتي به مشركين برخوردند و از ايشان شنيدند كه نسبت داشتن زن و فرزند به خدا مي‏دهند باور كردند ، و آن وقت به آن نسبت‏هاي ناروا ايمان آورده در نتيجه مثل خود آنان مشرك شدند ، و همچنان در شرك بودند تا اينكه قرآن را شنيدند ، و حقيقت برايشان روشن گرديد ، و اين اعتراف جنيان در حقيقت تكذيب مشركين انسي و جني است .


و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا راغب مي‏گويد : كلمه عوذ به معناي ملتجي شدن به غير است و جمله رهقه الامر معنايش اين است كه قهر فلان امر بر او احاطه كرد كلمه رهق به گناه و طغيان هم تفسير شده .


بعضي هم آن را به ترس و شر معنا كرده‏اند .


بعضي ديگر گفته‏اند : به معناي ذلت و ضعف است .


و همه اين معاني لازمه معناي اصلي كلمه است .


و مراد از پناه بردن انس به جن - بطوري كه گفته‏اند اين است كه در عرب رسم بوده كه وقتي در مسافرت در شب به بياباني بر مي‏خوردند از شر جانوران و شر سفيهان جني به عزيز آن بيابان كه سرپرست جنيان است پناه مي‏بردند و مي‏گفتند : من پناه مي‏برم به عزيز اين وادي از شر سفهاي قومش .


و از مقاتل نقل شده كه گفته : اولين كسي كه به جن پناهنده شد


ترجمة الميزان ج : 20ص :65


طايفه‏اي از يمن ، و سپس قبيله بني حنيفه بودند ، و آنگاه در همه عرب شايع گرديد .


و بعيد نيست مراد از پناهنده شدن به جن اين باشد كه براي رسيدن به مقاصدشان به كاهني مراجعه نموده ، از او بخواهند جن را به كمك دعوت كند ، و اينكه گفته‏اند : رسم بوده هر گاه از اذيت و مضرت جن مي‏ترسيدند ، به مرداني از انس مراجعه مي‏كردند ، به همين معنا برگشت مي‏كند .


بنا بر اين ، ضمير اولي از دو ضمير در فزادوهم به رجالي از انس ، و دومي به رجالي از جن بر مي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه رجال جن گناه رجال انس و طغيان و يا ذلت و ترس آنان را زيادتر كردند .


و انهم ظنوا كما ظننتم أن لن يبعث الله احدا ضمير انهم به رجالي از انس بر مي‏گردد و خطاب در ظننتم متوجه قوم جني ايشان است ، و مراد از بعث ، بعث رسول به رسالت است ، كه مشركين منكر آنند .


بعضي گفته‏اند : مراد از بعث زنده كردن مردگان است ، ولي سياق آيات معناي اول را تاييد مي‏كند .


و از بعضي نقل شده كه گفته‏اند : اين آيه و آيه قبلش اصلا جزو كلام جني‏ها نيست ، بلكه كلام خداي تعالي است كه در وسط آيات حاكي كلام جنيان به عنوان جمله معترضه قرار گرفته ، بنا بر اين نظريه ، ضمير انهم به جنيان بر مي‏گردد ، و خطاب در ظننتم به مردم است ، ولي اين نظريه از سياق آيات به دور است .


و انا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرسا شديدا و شهبا لمس سماء به معناي نزديك شدن به آسمان به وسيله صعود بدان است ، و كلمه حرس - به طوري كه گفته‏اند - اسم جمع كلمه حارس است ، و به همين جهت با صفت مفرد توصيف شده ، و مراد از حرس شديد ، نگهبانان قدرتمندي است كه نمي‏گذارند شيطانها در آسمانها استراق سمع كنند ، و به همين جهت دنبالش فرمود : و شهبا ، كه منظور از شهابها سلاح آن نگهبانان است .


و انا كنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا از صدر اين آيه اگر منضم با آيه قبلي در نظر گرفته شود اين معنا استفاده مي‏شود : پر شدن آسمان از حارسان شديد اخيرا پيش آمده ، و قبلا چنين نبوده ، بلكه جنيان آزادانه به


ترجمة الميزان ج : 20ص :66


آسمان بالا مي‏رفتند ، و در جايي كه خبرهاي غيبي و سخنان ملائكه به گوششان برسد مي‏نشستند .


و از ذيل آيهكه با فاء تفريع فرموده فمن ... و ذيل آيه را متفرع بر همه مطالب گذشته نموده ، استفاده مي‏شود كه جنيان خواسته‏اند بگويند از امروز هر كس از ما بخواهد در آن نقطه‏هاي قبلي آسمان به گوش بنشيند ، تيرهاي شهابي را مي‏يابد كه از خصوصياتش اين است كه تيراندازي در كمين دارد .


در نتيجه از مجموع دو آيه اين خبر به دست مي‏آيد كه : جنيان به يك حادثه آسماني برخورده‏اند ، حادثه‏اي جديد كه مقارن با نزول قرآن و بعثت خاتم الانبياء ( صلوات الله عليه ) رخ داده ، و آن عبارت از اين است كه با بعثت آن جناب ، جنيان از تلقي اخبار غيبيآسماني و استراق سمع براي به دست آوردن آن ممنوع شده‏اند .


در اينجا به استدلال عجيبي از بعضي از مفسرين بر مي‏خوريم ، و آن اين است كه اين دو آيه رد بر كساني است كه معتقدند داستان رجم شيطانها از آسمان ، قبل از بعثت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم بوده ، و آنچه بعد از بعثت رخ داده پر شدن آسمان از نگهبان است ، چون فرموده : ملئت حرسا و اين جمله ظهور دارد در اينكه اصل نگهبانان در آسمان بوده‏اند ، آنچه بعد از بعثت رخ داده پر شدن آسمان از نگهبان است .


و نيز جمله : نقعد منها مقاعد للسمع ، ظهور دارد در اينكه ما در آسمان بعضي از نشيمنگاه‏ها را خالي از حارس و شهب مي‏يافتيم ، و اما امروز هيچ جاي خالي نيست ، همه جا پر شده ، به طوريكه در هر نقطه بنشيني براي استراق سمع شهابي را در كمين مي‏بيني .


و اين استدلال همانطوري كه گفتيم عجيب است ، براي اينكه اگر اين دو آيه مي‏خواستند از پر شدن آسمان از حارسان و زياد شدن عدد آنان به حدي كه جاي خالي در آن نمانده خبر دهد ، بايد نفي را متوجه شنيدن از تمامي نقاط كند ، در قبال وضع گذشته كه جنيان مي‏توانستند در بعضي نقاط بنشينند ، و اسرار را بشنوند ، نه اينكه نفي را متوجه صرف شنيدن كند ، و ما مي‏بينيم در آيه شريفه فمن يستمع الان يجد له شهابا رصدا سخني از همه نقاط و بعضي نقاط نگفته ، تنها فرموده : هر كس از جنيان بخواهد چيزي بشنود شهابي را در كمين مي‏بيند .


و بر فرض قبول كنيم كه از اين عبارت نفي كلي استفاده مي‏شود و مي‏خواهد سمع را علي الاطلاق نفي كند و همين مقدار در نفي كلي كافي باشد ، ليكن همينكه مي‏دانيم غرض


ترجمة الميزان ج : 20ص :67


خبر دادن از پر شدن آسمان از حارسان است ، با اينكه قبلا بعضي از نقاطش خالي بوده ، و همچنين اينكه جمله فمن يستمع ... را مقيد كرد به قيد الان ، خود دليل بر اين است كه امر جديدي در باره رجم جن رخ داده ، و آن امر جديد اين است كه جنيان را از تمامي نقاط رحم مي‏كنند ، و از بگوش نشستن آنان به طور مطلق جلوگيري مي‏شود ، در حالي كه قبلا اينطور نبوده ، و آنها مي‏توانسته‏اند در بعضي از نقاط استراق سمع كنند ، و كسي جلوگيري ننمايد ، و اين مقدار براي اثبات ادعاي مدعي كافي است .


و بايد اين را هم متوجه بود كه مفاد آيه رخ دادن رجم جن به وسيله شهاب رصد است ، نه پيدايش اصل شهاب آسماني ، پس اين اشكال وارد نيست كه كسي بگويد شهابها قبل از زمان رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و نزول قرآن هم بودند ، چون آنچه از قرآن استفاده مي‏شود اين است كه در عهد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين حادثه رخ داد ، كه شيطانها به وسيله شهاب رجم شدند ، و قرآن در هيچ موردي متعرض اصل شهابها نشده ، و ما در اول سوره صافات هم مطالبي مربوط به اين بحث ايراد كرديم .


و انا لا ندري اشر اريد بمن في الأرض أم أراد بهم ربهم رشدا .


كلمه رشد با - دو فتحه - و كلمه رشد - با ضمه راء و سكون شين - به معناي رسيدن به واقع است ، بر خلاف كلمه غي كه به معناي خلاف آن است ، و نكره آوردن رشدا براي ايناست كه بفهماند خداي تعالي نوع خاصي از رشد براي آنان خواسته .


و اينكه جنيان گفتند ما نمي‏دانيم آيا خداي تعالي شر اهل زمين را خواسته يا رشد آنان را ، براي جهل و تحيري است كه نسبت به مساله رجم و جلوگيري از اطلاع يافتن شيطانها از اخبار آسماني داشته‏اند ، چيزي كه هست اين مقدار را فهميده بودند كه اين حادثه كه در آسمان رخ داده ، مربوط به اهل زمين است ، حال يا براي خير آنان است و يا شر آنان ، اگر خداي تعالي از پديد آوردن اين حادثه خير اهل زمين را خواسته باشد ، قطعا آن خير يك نوع هدايت و سعادت اهل زمين خواهد بود، و به همين جهت در شق دوم احتمال خود كه جا داشت بگويند و يا خير ايشان را گفتند و يا رشد ايشان را مؤيد اين معنا جمله أو اراد بهم ربهم است ، كه اشعار به رحمت و عنايت دارد .


جنيان در اين كلام خود فاعل اراده رشد را ذكر كردند ولي در جانب شر فاعل را ذكر نكردند و نگفتند : أ شر اراد بمن في الأرض بلكه فعل اراده را به صيغه مجهول آوردند ، تا هم رعايت ادب را نسبت به خداي تعالي كرده باشند ، و هم فهمانده باشند خداي تعالي شر كسي را نمي‏خواهد ، مگر آنكه خود انسان كاري كرده باشد كه مستحق شر خدايي شده باشد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :68


و انا منا الصالحون و منا دون ذلك كنا طرائق قددا كلمه صلاح به معناي شايستگي است ، در مقابل كلمه طلاح كه به معناي ناشايستگي است ، و مراد از دون ذلك - به طوري كه گفته شده - رتبه‏اي پايين‏تر و نزديك به رتبه صالحان است .


و ليكن آنچه به نظر ما ظهور دارد اين است كه : كلمه دون به معناي غير است ، خواسته‏اند بگويند : بعضي از ما صالحند ، و بعضي ديگر غير صالح .


مؤيد اين ظهور جمله بعد است كه مي‏فرمايد : كنا طرائق قددا ، ما داراي مسلك‏هاي متفرق بوديم ، و اين عبارت بر تفرقه و تشتت دلالت دارد .


و كلمه طرائق جمع طريقه است كه به معناي روش‏هايي است كه مورد عمل واقع شده باشد ، و كلمه قدد جمع قده است ، كه از مصدر قد و به معناي قطعه است ، و اگر طرائق را به وصف قدد توصيف كرد ، به اين مناسبت بود كه هر يك از آن طريقه‏ها مقطوع از طريقه ديگر است ، و سالك خود را به هدفي غير هدف ديگري مي‏رساند ، آن مفسري هم كه كلمه قدد را به راههاي متفرق تفسير كرده برگشت كلامش به همين معنا است .


و ظاهرا مراد از كلمه الصالحون صالحان به حسب طبع اولي است ، آنهايي كه در معاشرت و معامله طبعا اشخاصي سازگارند ، نه صالحان به حسب ايمان ، چون اگر منظور صلاحيت به حسب ايمان بود مناسب‏تر آن بود كه اين آيه بعد از آيه و انا لما سمعنا الهدي امنا به ... قرار گيرد ، كه در آن سخن از ايمان آوردن بعد از شنيدن هدايت رفته است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : طرائق قددا اگر به فتحه خوانده مي‏شود به خاطر ظرفيت است ، و حرف في در تقدير است ، در حقيقت في طرائق قددا بوده ، يعني در مذاهب متفرق .


بعضي ديگر گفته‏اند : فتحه آن به خاطر حذف مضاف است و تقدير آن ذوي طرائق قددا - صاحبان راه‏هاي متفرق بوده ، اين احتمال هم بعيد نيست كه جمله مذكور استعاره باشد و خواسته باشند خودشان را در اختلاف و تضادي كه دارند تشبيه به طرقي كنند كه هر يك سر از جايي جداگانه در مي‏آورد .


و معناي آيه اين است كه : بعضي از ما صالحان بالطبع هستند و بعضي غير صالحند ، و ما در مذاهب مختلف بوديم ( بنا بر اينكه في در تقدير بگيريم ) و يا صاحب مذاهب مختلف


ترجمة الميزان ج : 20ص :69


بوديم ( بنا بر اينكه كلمه ذوي را تقدير بگيريم ) و يا ما خودمان مثل راههاي بريده از هم هستيم ، كه هر كدام از يكجا سر در مي‏آورد ( بنا بر اينكه جمله استعاره باشد) .


و انا ظننا أن لن نعجز الله في الأرض و لن نعجزه هربا در اينجا كلمه ظن كه ظننا ماضي آن است به معناي علم يقيني است ، و مناسب‏تر آن است كه مراد از اينكه گفتند : لن نعجز الله في الأرض اين باشد كه نمي‏توانيم در زمين از راه فساد در ارض جلو خواست خدا را بگيريم ، و او را عاجز سازيم ، و نگذاريم نظامي كه در زمين جاري كرده جاري شود ، چون افساد خود آنان هم اگر محقق شود ، تازه يكي از مقدرات خود خدا است ، نه اينكه خدا را عاجز ساخته باشند .


و نيز مراد از جمله و لن نعجزه هربا اين باشد كه اگر خدا بخواهد ما را دستگير كند نمي‏توانيم از چنگ او بگريزيم ، و او نتواند بهما دست يابد .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : معناي جمله اول اين است كه ما تا چندي كه در زمين هستيم نمي‏توانيم خدا را عاجز سازيم .


و معناي جمله دوم اين است كه نمي‏توانيم به آسمان بگريزيم ، در نتيجه معناي آيه اين است كه نه در زمين مي‏توانيم خدا را عاجز كنيم و نه در آسمان .


ليكن خواننده خود مي‏داند كه اين معنا درست نيست .


و انا لما سمعنا الهدي امنا به فمن يؤمن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا منظور از كلمه هدي قرآن است به اين اعتبار كه متضمن هدايت است ، و كلمه بخس به معناي نقص است ، اما نه هر نقصي ، بلكه نقص بر سبيل ظلم ، و كلمه رهق به معناي فرا گرفتن و احاطه كردن ناملايمات به انسان است .


و حرف فاء كه در جمله فمن يؤمن آمده ، براي اين است كه مطلب را نتيجه و فرع مطالب قبلي كند ، البته در اينجا علت را تفريع بر معلول كرده تا بفهماند حجت و علت ايمان آوردنشان به قرآن به محض شنيدن آن و بدون درنگ اين بوده كه هر كس به پروردگار خود ايمان داشته باشد ، نه دچار ترس از بخس مي‏شود و نه ترس از رهق .


و حاصل معناي آيه اين است كه : ما وقتي قرآن را كه كتاب هدايت است شنيديم ، بدون درنگ ايمان آورديم ، براي اينكه هر كس به قرآنايمان بياورد ، در حقيقت به پروردگار خود ايمان آورده و هر كس به پروردگار خود ايمان بياورد ، ديگر ترس ندارد ، نه ترس از نقصان در خير ، كه مثلا خدا به ظلم ، خير او را ناقص كند ، و نه ترس از اينكه مكروه احاطه‏اش كند،


ترجمة الميزان ج : 20ص :70


چنين كسي ديگر چرا عجله نكند و بدون درنگ ايمان نياورد و در اقدام بر ايمان آوردن ترديد كند كه مثلا نكند ايمان بياورم و دچار بخس و رهق شوم .


و انا منا المسلمون و منا القاسطون فمن أسلم فاولئك تحروا رشدا مراد از كلمه مسلمون اين است كه ما تسليم امر خداييم ، پس مسلمون كسانيند كه امر را تسليم خدا كردند ، و در هر چه بخواهد و دستور دهد مطيع او هستند .


و مراد از كلمه قاسطون مايلين به سوي باطل است ، در مجمع البيان گفته كه قاسط به معناي عدول كننده از حق است ، بر خلاف كلمه مقسط كه به معناي عدول كننده به سوي حق است .


و معناي آيه اين است كه : ما گروه جنيان به دو طايفه تقسيم مي‏شويم : يك طايفه آنهايي كه تسليم امر خدا و مطيع او هستند ، و طايفه ديگر كساني كه از تسليم شدن براي امر خدا با اينكه حق است عدول كرده و منحرف شده‏اند .


و كلمه تحري در جمله فمن أسلم فاولئك تحروا رشدا در مورد هر چيزي استعمال شود به معناي گشتن براي يافتن آن است .


و معناي جمله اين است كه : كساني كه تسليم امر خدا شدند ، آنها در صدد يافتن واقع و پيدا كردن حق بر آمدند .


و اما القاسطون فكانوا لجهنم حطبا و اما منحرفين هيزم جهنمند و در دوزخ با سوختن معذب مي‏شوند ، جانشان مشتعل مي‏گردد ، عينا نظير منحرفين از انس ، كه قرآن كريم در باره آنها فرموده : فاتقوا النار التي وقودها الناس .


بسياري از مفسرين جمله فمن أسلم فاولئك ... لجهنم خطبا را تتمه كلام جن دانسته‏اند ، خواسته‏اند بگويند مؤمنين از جن با اين كلام خود قوم خود را مخاطب قرار داده‏اند .


ولي بعضي گفته‏اند : اين قسمت كلام خداي تعالي است ، و خطاب در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است .


و ان لو استقاموا علي الطريقة لاسقيناهم ماء غدقا لنفتنهم فيه كلمه أن در اول آيه مخففه از أن - با تشديد - است و مراد از طريقه طريقه اسلام است ، و استقامت بر طريقه به معناي ملازمت و ثبات بر اعمال و اخلاقي است كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :71


ايمان به خدا و به آيات او اقتضاي آن را دارد .


و ماء غدق به معناي آب بسيار است ، و بعيد نيست از سياق استفاده شود كه جملهلاسقيناهم ماء غدقا مثلي باشد كه بخواهد توسعه در رزق را برساند ، جمله لنفتنهم فيه هم اين احتمال را تاييد مي‏كند ، چون خداي تعالي غالبا با توسعه رزق بندگان را امتحان مي‏كند .


و معناي آيه اين است : به درستي كه داستان از اين قرار است كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام يعني تسليم خدا بودن استقامت بورزند ، ما رزق بسياري روزيشان مي‏كنيم ، تا در رزقشان امتحانشان كنيم .


در نتيجه آيه شريفه در معناي آيه زير خواهد بود كه مي‏فرمايد : و لو أن أهل القري امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الأرض .


آيات شريفه ازاوائل سوره يعني از جمله انا سمعنا قرانا عجبا تا آيه مورد بحث نقل كلام جنيان بود ، در نتيجه آيه مورد بحث عطف است بر جمله انه استمع ... ، و معناي مجموع معطوف و معطوف عليه اين است كه : بگو به من وحي شد ، كه جمعي از جن قرآن را شنيدند ... ، و به من وحي شد كه اگر جن و انس بر طريقه اسلام استقامت بورزند چنين و چنان مي‏شود .


و من يعرض عن ذكر ربه يسلكه عذابا صعدا عذاب صعد آن عذابي است كه دائما بيشتر مي‏شود ، و معذب را مغلوب‏تر مي‏كند .


بعضي گفته‏اند : به معناي عذاب شاق است .


و اعراض از ذكر خدا لازمه استقامت نداشتن بر طريقه است ، و اصل در سلوك عذاب هم همين است ، و به همين جهت بجاي اينكه ملزوم را بياورد و بفرمايد و من لم يستقم علي الطريقه يسلكه ... ، لازمه آن را ذكر كرد ، تا به اين وسيله بفهماند سبب اصلي در دخول آتش همين اعراض از ذكر خداست .


و همين معنا نيز علت التفاتي است كه از تكلم مع الغير ( ما به ايشان آب بسيار مي‏دهيم ) به غيبت ، ( ذكر ربه ) بكار رفته ، و گر نه مقتضاي ظاهر اين بود كه بفرمايد : و من يعرض عن ذكرنا نسلكه ... ، خواست تا با ذكر كلمه رب بفهماند صفت ربوبيت مبدأ اصلي عذاب كردن معرضين از ياد خداست، و به همين جهت به جاي جمله ما چنين و چنان


ترجمة الميزان ج : 20ص :72


مي‏كنيم فرمود : پروردگارش چنين و چنانش مي‏كند تا به مبدأ اصلي اشاره كند .


بعضي از مفسرين جمله يسلكه را در بردارنده معناي يدخل دانسته و گفته‏اند : يسلكه در اينجا به معناي اين است كه او را به سوي آتش راه مي‏برد ، و داخل آتش مي‏كند و به همين جهت مفعول دوم گرفته ، و گر نه فعل يسلك به خودي خود دو مفعول نمي‏گيرد .


و معناي آيه روشن است .


بحث روايتي


در مجمع البيان گفته : واحدي از سعيد بن جبير از ابن عباس روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براي خصوص جن قرآن نخوانده بود ، و اصلا در اين جريان جن را نديده بود ، بلكه به اتفاق طايفه‏اي از اصحاب خود راه افتاده بود تا به بازار عكاظ برود ، و اين در ايامي بود كه جنيان و شياطين از صعود به آسمان ممنوع شده بودند ، ديگر خبرهاي آسمان به ايشان نمي‏رسيد ، و شيطانها يكديگر را ديده بودند كه چه پيش آمده ؟ گفتند ديگر دست ما به خبرهاي آسمان نمي‏رسد ، هر كس از ما بخواهد بالا برود شهاب را به سركوبيش مي‏فرستند ، و بعد از بگومگوها به اين نتيجه رسيدند كه حتما در عالم حادثه‏اي رخ داده ، بايد مشرق و مغرب عالم را بچرخيد و علت اين را پيدا كنيد .


آن روز كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به سوي بازار عكاظ روانه بود ، طايفه‏اي از جن براي جستجوي آن علت به سرزمين تهامه آمده بودند ، و از جلو رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گذر كردند ، در حالي كه آن جناب مشغول نماز صبح بود ، همينكه صوت قرآن را از آن جناب شنيدند ، ايستادند تا خوب گوش دهند ، سپس گفتند حادثه همين است ، اين است كه بين ما و اخبار آسماني حائل شده ، بدون درنگ نزد قوم خود برگشتند و گفتند : انا سمعنا قرانا عجبا يهدي الي الرشد فامنا به و لن نشرك بربنا أحدا ، خداي تعالي بعد از اين جريان به رسول گرامي خود وحي كرد كه به امتت بگو كه : چنين و چنان شده قل اوحي الي أنه استمع نفر من الجن .


اين روايت را بخاري و مسلم هم در صحيح خود آورده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :73


مؤلف : قمي هم در تفسير خود نزديك به اين معنا را آورده ، و آن روايت را در سوره احقاف در ذيل آيه و اذ صرفنا اليك نفرا من الجن ... ، نقل كرديم .


ليكن ظاهر روايت قمي اين است كه آن چند نفري كه آيات سوره احقاف در موردشان نازل شده ، همين چند نفري بوده‏اند كه آيات سوره مورد بحث درباره‏شان نازل شده است ، و ظاهر آيات دو سوره با اين معنا نمي‏سازد ، براي اينكه ظاهر كلام آنان در سوره احقاف كه گفتند : انا سمعنا كتابا انزل من بعد موسي يهدي الي الحق اين است كه به موسي و تورات آن جناب هم ايمان داشته بودند ، و ظاهر آيات اين سوره اين است كه قبل از شنيدن قرآن مشرك بوده ، و اصلا معتقد به مساله نبوت نبودند ، و لازمه اين معنا دوگونگي آيات است ، مگر آنكه كسي ظهور اين آيات را قبول نكند .


و در همان كتاب از علقمة بن قيس روايت آورده كه گفت : از عبد الله بن مسعود پرسيدم : از شما چه كساني درشب جن با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ؟ گفت احدي از ما در آن شب در حضور آن جناب نبود ، در شب جن ما رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را در مكه گم كرديم ، و در بدر به دنبالش گشتيم ، و در آخر گفتيم حتما آن جناب را ربوده‏اند ، و يا به معراج رفته .


در هنگامي كه در دره‏ها دنبالش مي‏گشتيم ، ديديم از ناحيه حراء مي‏آيد .


پرسيديم يا رسول الله كجا بوديد ؟ ما خيلي ناراحت شديم ، و بر جان تو ترسيديم ؟ و نيز به وي گفتيم امشب از ساعتي كه شما را گم كرديم تا اين ساعت شبي را گذرانديم كه هيچ قومي بدتر از آن را به سر نبرده است .


حضرت در پاسخ ما فرمود : امشب مبلغ جنيان نزدم آمد ، رفته بودم تا برايش قرآن بخوانم .


آنگاه ما را با خود برد ، و جاي پاي جنيان را و جاي آتش و اجاقشان را به ما نشان داد ، و اما اينكه كسي از ما با او بوده نه ، احدي نبوده .


و نيز در همان كتاب از ربيع بن انس روايت آورده كه گفت : خداي تعالي جد ( بهره‏مندي ) ندارد ، و جن اين سخن را از ناداني گفته‏اند ، و خداي تعالي هم عين گفته آنان را حكايت كرده .


اين معنا از امام باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز روايت شده .


مؤلف : مراد از جدي كهروايت آن را نفي كرده به معناي حظ و بهره‏مندي و شانس است ، نه جد به معناي عظمت .


و در احتجاج از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي فرمود : جن وقتي به


ترجمة الميزان ج : 20ص :74


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برخورد ، كه آن جناب در بطن النخل بود ، و در آنجا عذر خواهي كردند كه ما مثل مشركين پنداشتيم خدا احدي را بعد از مردن زنده نمي‏كند ، و در آن هنگام از جنيان هفتاد و يك هزار نفر بودند ، و با رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر اين پيمان بيعت كردند كه نماز و روزه و زكات و حج و جهاد را انجام دهند ، و خيرخواه مسلمانان باشند ، جنيان پذيرفته و از اينكه قبلا عليه خدا سخنان دور از حق گفته بودند ، عذرخواهي كردند .


مؤلف : بيعت جنيان با پيامبر (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه نماز و روزه و ساير واجبات را بجاي آورند مطلبي است كه خداي تعالي آن را تصديق فرموده ، آنجا كه در اوائل همين سوره سخن آنان را حكايت كرده كه گفتند : امنا به ، و نيز گفتند : و انا لما سمعنا الهدي امنا به و اما اينكه عبادات جنيان و مخصوصا زكات و جهادشان به چه نحو است ، براي ما مجهول است ، و عذرخواهي اول آنان هم خيلي براي ما روشن نيست .


و در تفسير قمي به سند خود از زراره روايت كرده كه گفت : من از امام باقر (عليه‏السلام‏) از آيه و انه كان رجال من الانس يعوذون برجال من الجن فزادوهم رهقا پرسيدم .


فرمود : رسم دوره جاهليت اين بود كه مردي راه مي‏افتاد تا به نزد كاهن برود ، و معتقد بود شيطان به كاهن وحي مي‏كند ، و از كاهن مي‏خواست تا به شيطان بگويد فلان شخص به تو پناه برده .


و نيز در همان كتاب در تفسير آيه فمن يؤمن بربه فلا يخاف بخسا و لا رهقا آمده كه فرمود : بخس به معناي نقصان و رهق به معناي عذاب است .


و از عالم سؤال شد آيا مؤمنين از جن داخل بهشت مي‏شوند ؟ فرمود : نه ، و ليكن خداي تعالي بين بهشت و دوزخ حظيره‏ها و دشت‏هايي دارد كه مؤمنين جن و فاسقان شيعه در آنجا منزل مي‏كنند .


مؤلف : گويا منظور از اين حظيره‏ها بعضي از درجات بهشت باشد ، كه پايين‏تر از بهشت صالحان است .


اين را هم بايد دانست كه در بعضي از روايات از طرق ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) هدي و طريقه بر ولايت علي (عليه‏السلام‏) تطبيق شده .


كه صرفا همان تطبيق كلي بر مصداق است نه تفسير .


ترجمة الميزان ج : 20ص :75


وَ أَنَّ الْمَسجِدَ للَّهِ فَلا تَدْعُوا مَعَ اللَّهِ أَحَداً(18) وَ أَنَّهُ لمََّا قَامَ عَبْدُ اللَّهِ يَدْعُوهُ كادُوا يَكُونُونَ عَلَيْهِ لِبَداً(19) قُلْ إِنَّمَا أَدْعُوا رَبي وَ لا أُشرِك بِهِ أَحَداً(20) قُلْ إِني لا أَمْلِك لَكمْ ضرًّا وَ لا رَشداً(21) قُلْ إِني لَن يجِيرَني مِنَ اللَّهِ أَحَدٌ وَ لَنْ أَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَداً(22) إِلا بَلَغاً مِّنَ اللَّهِ وَ رِسلَتِهِوَ مَن يَعْصِ اللَّهَ وَ رَسولَهُ فَإِنَّ لَهُ نَارَ جَهَنَّمَ خَلِدِينَ فِيهَا أَبَداً(23) حَتي إِذَا رَأَوْا مَا يُوعَدُونَ فَسيَعْلَمُونَ مَنْ أَضعَف نَاصِراً وَ أَقَلُّ عَدَداً(24) قُلْ إِنْ أَدْرِي أَ قَرِيبٌ مَّا تُوعَدُونَ أَمْ يجْعَلُ لَهُ رَبي أَمَداً(25) عَلِمُ الْغَيْبِ فَلا يُظهِرُ عَلي غَيْبِهِ أَحَداً(26) إِلا مَنِ ارْتَضي مِن رَّسولٍ فَإِنَّهُ يَسلُك مِن بَينِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصداً(27) لِّيَعْلَمَ أَن قَدْ أَبْلَغُوا رِسلَتِ رَبهِمْ وَ أَحَاط بِمَا لَدَيهِمْ وَ أَحْصي كلَّ شي‏ءٍ عَدَدَا(28)


ترجمه آيات


و اينكه مساجد از آن خداست پس با خدا احدي را مخوانيد ( 18) .


و اينكه وقتي بنده خدا ( محمد ) برخاست تا او را عبادت كند جمعيت بسياري دورش جمع شدند ( 19 ) .


(اي محمد ) بگو من تنها پروردگارم را مي‏خوانم و احدي را در عبادتم شريك او نمي‏سازم ( 20) .


بگو من به خودي خودم هيچ نفع و ضرري و هيچ رشد و هدايتي را براي شما مالك نيستم ( 21) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :76


بگو احدي نيست كه مرا از عذاب خدا پناه دهد و من به جز او هيچ پناهگاهي ندارم ( 22) .


تنها وظيفه من رساندن رسالت‏هاي او به مردم است و كسي كه خدا و رسولش را نافرماني كند آتش جهنم براي ابد نصيبش خواهد شد ( 23) .


كفار همچنان رسول خدا را ضعيف و خوار مي‏شمارند تا روزي كه ببينند آنچهرا كه وعده داده شده بودند ، پس به زودي به دست خواهند آورد كه ياور چه كسي ناتوان و اندك است ( 24) .


بگو من خود نمي‏دانم كه آن عذابي كه وعده‏اش را به شما داده‏اند نزديك است و يا پروردگارم مدتي براي آن مقرر فرموده ( 25) .


عالم به غيب اوست پس جز او كسي غيب نمي‏داند چون او كسي را بر غيب خود مسلط نمي‏كند ( 26) .


مگر كسي از رسولان را كه شايسته و مرضي اين كار بداند كه خدا براي چنين كساني از پيش رو و پشت سر حافظاني در كمين مي‏گمارد ( 27) .


تا معلوم كند آيا رسالات پروردگار خود را ابلاغ كردند يا نه و او بدانچه در نفس رسولان است نيز احاطه دارد و عدد هر چيزي را شمرده دارد ( 28 ) .


بيان آيات


در اين آيات مساله نبوت تسجيل شده ، و مساله وحدانيت خداي تعالي و مساله معاد را به عنوان نتيجه از داستان جن ذكر مي‏كند .


و أن المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا اين آيه عطف است بر آيه أنه استمع و جمله ان المساجد لله به منزله تعليل براي جمله بعد است كه مي‏فرمايد : پس با خدا احدي را نپرستيد و نخوانيد ، پس در حقيقت تقدير آيه چنين است : لا تدعوا مع الله احدا غيره لان المساجد لله - با خدا احدي غير او را مخوانيد ، براي اينكه مساجد تنها مال او است .


و مراد از دعا عبادت و پرستش است ، در جاي ديگر هم عبادت را دعا و دعا را عبادت خوانده و فرموده : و قال ربكم أدعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين .



ترجمة الميزان ج : 20ص :77


مفسرين در اينكه منظور از مساجد چيست اختلاف كرده‏اند ، بعضي گفته‏اند : مراد از آن ، كعبه است .


بعضي گفته‏اند : مسجد الحرام است .


بعضي آن را مسجد الحرام و مسجد الأقصي دانسته‏اند .


و اشكالي كه به اين سه قول وارد است اين است كه كلمه مساجد جمع است ، و با يك مسجد و دو مسجدمنطبق نمي‏شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : همه حرم است .


اين قول هم بدون دليل حرف زدن است .


بعضي گفته‏اند : همه سطح زمين است ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : همه زمين را براي من مسجد و طهور كردند ، اين حديث هم به بيش از اين دلالت ندارد كه امت اسلام مي‏توانند در هر نقطه از زمين نماز بخوانند ، به خلاف آنچه از كيش يهود و نصاري مشهور است كه نمازشان تنها بايد در كنيسه و كليسا واقع شود حديث تنها جواز را مي‏رساند ، و اما اينكه همه زمين را مسجد بخواند تا هر جا كلمه مساجد گفته شد شامل قطعه قطعه‏هاي سطح زمين گردد چنين دلالتي ندارد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از آن نمازها است كه جز براي خدا خوانده نمي‏شود ، اين نيز بدون دليل سخن گفتن است .


و از امام جواد (عليه‏السلام‏) روايت شده كه مراد از مساجد اعضاي هفتگانه بدن آدمي است كه در هنگام سجده بايد روي زمين قرار گيرد و عبارتند از : پيشاني ، دو كف دست ، دو سر زانو و دو سر انگشتان بزرگ پا ، كه روايتش به زودي در بحث روايتي از نظر شما خواهد گذشت ان شاء الله ، و همين معنا از سعيد بن جبير و فراء و زجاج نيز نقل شده .


و اما با در نظر گرفتن اين حديث آنچه به نظرما مناسب‏تر است اين است كه بگوييم : مراد از براي خدا بودن مواضع سجده از انسان اين است كه مواضع هفتگانه سجود تشريعا به خدا اختصاص دارد ( نه اينكه غير از اين هفت عضو از بدن انسان ملك خدا نيست .


نه ، همه ملك تكويني خدا هست و اين هفت عضو تشريعا هم از آن خداست ) و مراد از دعاء كه فرموده پس غير خدا را نخوانيد نيز همان سجده است ، چون روشن‏ترين مظاهر و مصاديق عبادت و يا خصوص نماز همان سجده است ، و اصلا نماز به خاطر سجده است ، كه عبادت ناميده مي‏شود .



ترجمة الميزان ج : 20ص :78


و معناي آيه اين است كه : بگو به من وحي شده كه چند نفر جني چنين و چنان كردند ، و نيز به من وحي شده كه اعضاي سجده مختص به خداي تعالي است ، پس سجده را تنها براي خدا كنيد ، و اين اعضا را در سجده براي او بكار بنديد - و يا او را تنها با اين اعضا عبادت كنيد - و سجده مكنيد و يا عبادت مكنيد غير او را .


و انه لما قام عبد الله يدعوه كادوا يكونون عليه لبدا كلمه لبد - به كسره لام و فتحه باء - جمع لبده - به ضمه لام و سكون باء - است ، و لبده به معناي مجتمعي متراكم و فشرده است ، و منظور از كلمه عبد الله رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است، آيه بعدي هم بر اين معنا دلالت دارد .


و اگر از آن جناب تعبير به عبد الله كرده براي اين بود كه به منزله زمينه‏چيني باشد براي آيه بعدي كه مي‏فرمايد : قل انما ادعوا ربي ، و مناسب‏تر با سياق آيات بعدي اين است كه ضمير جمع در كادوا و در يكونون به مشركين برگردد ، چون مشركين بودند كه بر آن جناب در هنگامي كه نماز و قرآن مي‏خواند ازدحام كرده و استهزايش نمودند ، و صداي خود را بلند مي‏كردند ، تا به طوري كه گفته‏اند صداي آن جناب بگوش كسي نرسد .


و معناي آيه اين است كه : وقتي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) برمي‏خاست تا خدا را با نماز عبادت كند ، مشركين آنقدر به طرفش مي‏آمدند كه نزديك مي‏شد جمعيت انبوهي بشوند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : دو ضمير مذكور به جن بر مي‏گردد ، و اين جنيان بودند كه پيرامون آن جناب جمع شده ، تراكم مي‏كردند و از در تعجب از آنچه از آن جناب مي‏ديدند از عبادتش و از تلاوت قرآن به آن جناب خيره مي‏نگريستند ، چون چنين چيزي تا آن روز نديده و نشنيده بودند .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضميرها به مؤمنين و گروندگان به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بر مي‏گردد ، آنان بودند كه دور آن جناب جمع شده ، و درنماز به وي اقتدا مي‏كردند ، و وقتي قرآن مي‏خواند سكوت محض مي‏شدند تا كلام خدا را بشنوند .


ولي اين دو وجه آنطور كه بايد با سياق آيات بعدي نمي‏سازد ، همچنان كه قبلا هم اشاره شد .


قل انما ادعوا ربي و لا اشرك به احدا در اين آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) امر فرموده تا وجه عبادت خود را


ترجمة الميزان ج : 20ص :79


براي آنان بيان كند ، به بياني كه حيرت و تعجب آنان را بر طرف سازد ، چون گفتيم از آن جناب اعمالي ديده بودند و سخناني شنيده بودند كه تا آن روز از احدي نه ديده و نه شنيده بودند ، و اين تعجب وادارشان كرده بود عمل آن جناب را حمل بر نوعي حيله و مكر نموده ، بگويند با اين خدعه مي‏خواهد بت‏هاي ما را از بين ببرد ، تا به اغراض مادي خود برسد .


و حاصل آن بيان كه چنين اثري را دارد اين است كه بگويد : من از آنچه مي‏بينيد انجام مي‏دهم هيچ مقصدي از آن مقاصد كه در نظر شما است و مرا به آن متهم مي‏كنيد ندارم ، تنها و تنها پروردگار يگانه‏ام را مي‏خوانم ، و احدي را شريك او نمي‏گيرم ، و عبادت انسان نسبت به كسي كه او را پروردگار خود شناخته چيزي نيست كه مورد ملامت و تعجب قرار گيرد .


قل اني لا املك لكم ضرا و لا رشدا آنچه از سياق آيات كريمه استفاده مي‏شود اين است كه : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به دستور پروردگار موقعيت خود نسبت به پروردگارش و نسبت به مردم را بيان كرده ، در باره موقعيتي كه نسبت به خداي تعالي دارد گفته كه من او را مي‏خوانم و كسي را شريك او نمي‏دانم ، انما أدعوا ربي و لا اشرك به أحدا و در باره موقعيتش نسبت به مردم فرموده : من هم بشري مثل شمايم ، و مثل شما مالك رشد و ضرر خودم نيستم ، تا چه رسد به اينكه با اراده خودم به شما ضرر برسانم ، و يا با قدرتي كه دارم شما را به خيري كه خودم مي‏خواهم ارشاد كنم ، بلكه من تنها ماموري از ناحيه خدا هستم كه شما را دعوت كنم ، و جز امتثال او چاره‏اي ندارم ، و كسي كه مرا از كيفر خدا پناه دهد سراغ ندارم ، نه تنها من سراغ ندارم بلكه چنين ملجا و پناهي براي مخالفان و عصيانگران او وجود ندارد ، نه براي من و نه براي شما ، پس شما هم چاره‏اي جز اطاعت خدا و رسولش نداريد و كسي كه خدا و رسولش را عصيان كند ، آتش جهنم را دارد ، كه در آن تا ابد جاودانه بسر ببرد ، و به زودي يعني وقتي وعده خدا را ببينيد همه خواهيد فهميد .


و لازمه اين سياق اين است كه مراد از مالكيت ضرر ، قدرت بر واقع ساختن ضرر بر مشركين باشد ، هر وقت كه بخواهد .


و مراد از مالكيت رشد ، قدرت بر رساندن نفع به ايشان از راه اصابه واقع باشد .


و بنا بر اين ، معناي آيه اين مي‏باشد كه : من ادعا نمي‏كنم كه مي‏توانم به شما ضرر و يا نفع برسانم .


بعضي گفته‏اند : مراد از ضرر ، غي ( گمراهي و


ترجمة الميزان ج : 20ص :80


خطا ) است ، كه در مقابلش رشد را آورده ، و تعبير از غي به ضرر از باب تعبير به مسبب از سبب است .


قل اني لن يجيرني من الله احد و لن اجد من دونه ملتحدا الا بلاغا من الله و رسالاته فعل يجيرني از مصدر اجاره است ، كه به معناي دادن جوار ( پناه و همسايگي ) است ، و حكم جوار دادن اين است كه جوار دهنده بايد از پناهنده خود حمايت كند ، و جلو هر كسي را كه بخواهد به او آسيب رساند بگيرد ، و ظاهرا كلمه ملتحد اسم مكان و به معناي محلي باشد كه شخص مورد آسيب خود را به آن محل كنار بكشد ، تا از شري كه متوجه او است ايمان بماند .


ولي بعضي گفته‏اند : اين كلمه به معناي محل دخول است ، و جمله من دونه متعلق به اين كلمه ، و به منزله قيدي توضيحي براي آن است ، و ضمير در آن به خداي تعالي بر مي‏گردد ، و كلمه بلاغ به معناي تبليغاست .


و استثناي الا بلاغا استثنا از كلمه ملتحدا است ، و جمله من الله متعلق است به مقدر ، و تقدير آن كائنا من الله است ، هر چند كه شايد به ذهن برسد كه متعلق به كلمه بلاغا باشد ، ولي نمي‏تواند متعلق به آن باشد ، براي اينكه ماده بلاغ اگر بخواهد متعدي شود با حرف عن متعدي مي‏شود نه با حرف من ، و به همين جهت است كه بعضي از همانهايي كه من الله را متعلق به بلاغا دانسته‏اند گفته‏اند : كلمه من در اينجا به معناي عن است ، و معناي جمله به هر حال اين است كه : من تفاوتي با شما ندارم ، به جز تبليغ اسما و صفاتي كه خدا داراي آن است .


و در باره كلمه و رسالاته بعضي گفته‏اند : عطف است بر كلمه بلاغا ، و تقدير كلام الا بلاغا من الله و الا رسالاته است .


بعضي ديگر گفته‏اند : عطف است بر كلمه جلاله الله ، و كلمه من به معناي عن است ، و معناي جمله الا بلاغا عن الله و عن رسالاته است .


و در باره اينكه كلمه الا بلاغ و رسالات را از چه چيزي استثناء مي‏كند قولي ديگر


ترجمة الميزان ج : 20ص :81


هست ، و آن اين است كه : مستثني منه مفعول جمله لا املك است ، و معناي آيه اين است كه من براي شما نه مالك ضرري هستم و نه رشد ، تنها چيزي راكه مالك هستم بلاغ از خدا و رسالات او است .


ليكن يك مطلب در آيه هست كه اين توجيه را بعيد مي‏سازد ، و آن اين است كه اگر اينطور بود ديگر نمي‏بايست جمله لن يجيرني من الله احد ... - كه كلامي از نو و استينافي است - بين مستثني و مستثني منه فاصله شود ، و از اينكه مي‏بينيم فاصله شده مي‏فهميم كه مستثني منه ضرا و رشدا نيست .


و معناي دو آيه بنا بر آنچه ما گفتيم اين است : بگو احدي نيست كه مرا از عذاب خدا پناه دهد و من بدون او هيچ ملتحد و مكاني كه بتوان به آنجا پناه برد نمي‏يابم الا تبليغ از او يعني الا اينكه آنچه دستورم داده امتثال كنم و به شما برسانم و آن دستور اين است كه اسما و صفاتش را براي شما بيان كنم .


و الا اينكه رسالتهايي را كه در باره شرايع دين دارد به شما برسانم .


و من يعص الله و رسوله فان له نار جهنم خالدين فيها ابدا مفرد آوردن ضمير در له با اينكه عاصيان خدا و رسول يك نفر نيستند به اعتبار لفظ من - كسي كه است همچنان كه جمع آوردن در خالدين به اعتبار معناست و عطف رسول بر خدا در جمله و من يعص الله و رسوله بدين جهت بوده كه عصيان رسول هم عصيان خدا است چون رسول چيزي به جز رسالات خدا ندارد و معلوم است كه رد چنين كسي رد بر خداي سبحان است و طاعتش هم طاعت خداي تعالي است همچنان كه در جاي ديگر هم فرمود : من يطع الرسول فقد اطاع الله .


و مراد از معصيت - به طوري كه سياق آيات سابق شهادت مي‏دهد - نافرماني خدا در دستوراتي است كه در باره اصول دين دارد ، مانند توحيد و نبوت و معاد و ساير متفرعات آن .


بنا بر اين ، وعده و تهديد به خلود در آتش كه در آيه آمده ، تنها شامل كفار و منكرين اصول دين مي‏شود ، نه هر عاصي و گنهكار و متخلف از فروع دين ، پس اينكه بعضي ها با اين آيه استدلال كرده‏اند بر اينكه : هر گنهكاري مخلد در آتش است، استدلال صحيحي نيست .


و از ظاهر كلام بر مي‏آيد كه جمله و من يعص الله ... جزو كلام خداي سبحان است ، نه اينكه تتمه كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) باشد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :82


حتي اذا رأوا ما يوعدون فسيعلمون من أضعف ناصرا و اقل عددا كلمه حتي دلالت دارد بر معنايي كه مدخول حتي غايت آن معناست ، و از مدخول حتي يعني جمله اذا رأوا ... به دست مي‏آيد كه مشركين در صدد استضعاف رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بودند ، و ياوران آن جناب - يعني مؤمنين - را ضعيف مي‏شمردند ، و عدد آنها را اندكمي‏دانستند ، پس اين كلام دلالت دارد بر معنايي كه از كلام حذف شده ، و كلام غايت آن را بيان مي‏كند ، مثلا چنين بوده كه كفار همواره تو را استضعاف مي‏كردند و يارانت را ضعيف و اندك مي‏شمردند و مي‏شمردند ، تا اينكه عذاب خدا را ديدند ... .


و منظور از جمله آنچه وعده داده شده‏اند آتش جهنم است ، چون عذاب موعود در آيه همان است ، و آيه شريفه جزو كلام خداي تعالي و خطابي است كه به رسول گرامي خود كرده ، و اگر جزو كلام رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بود ، با در نظر گرفتن اينكه در اول آيه فرمود : قل - بگو بايد فرموده باشد حتي اذا رأيتم ما توعدون فستعلمون ... - تا روزي كه شما مشركين وعده خدا را ببينيد آن وقت مي‏فهميد ... .


قل ان أدري أ قريب ما توعدون أم يجعل له ربي أمدا كلمه امد به معناي غايت است ، و آيه شريفه به منزله پيش‏گيري از يك توهمي است كه حال مشركين اقتضاي آن را دارد ، گويا وقتي تهديد را شنيده‏اند پرسيده‏اند : اين تهديد چه روزي به وقوع مي‏پيوندد ؟ در پاسخ به ايشان فرموده : بگو من نمي‏دانم نزديك است يا دور ... عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا يعني احدي را بر غيب خود اظهار نمي‏كند ، و اظهار كسي بر هر چيز به معنايآن است كه او را در رسيدن به آن چيز كمك كني و او را بر آن مسلط سازي .


مي‏فرمايد : من كسي را براي احاطه به غيب خودم كمك نمي‏كنم ، و بر غيب خود مسلط نمي‏سازم .


و كلمه عالم الغيب خبري است براي مبتدايي كه حذف شده ، و تقدير كلام هو عالم الغيب است ، و مفاد كلمه به كمك سياق اين است كه مي‏خواهد بفهماند علم غيب مختص به خداي تعالي است ، و علم او ظاهر و باطن سراسر عالم را فرا گرفته ، و به همين جهت براي نوبت دوم غيب را به خودش نسبت داد و فرمود : كسي را بر غيب خود مسلط نمي‏كند ، و نفرمود : كسي را بر آن مسلط نمي‏كند تا اختصاص را برساند ، و گر نه نمي‏رسانيد .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي عالم به تمامي غيب‏ها است ، آن هم به علمي كه اختصاص به خودش دارد ، پس هيچ كس از مردم را به غيب خود كه مختص به


ترجمة الميزان ج : 20ص :83


خودش مي‏باشد آگاه نمي‏كند ، در نتيجه مفاد آيه سلب كلي است .


هر چند بعضي از مفسرين اصرار ورزيده‏اند در اينكه مفاد آن سلب جزئي است ، و مي‏خواهد بفرمايد خداي تعالي تمامي غيب خود را در اختيار كسي قرار نمي‏دهد .


و مؤيد گفتار ما ظاهر سياق آياتي است كه به زودي مي‏آيد .


الا من ارتضي من رسول اين استثنا ، استثناي از كلمه احدا است ، و جمله من رسول بيان جمله من ارتضي است ، در نتيجه مي‏فهماند كه خداي تعالي هر پيغمبري از پيامبران را كه بخواهد به هر مقدار از غيب مختص به خود كه بخواهد آگاه مي‏سازد .


پس اگر اين آيه را ضميمه كنيم به آياتي كه علم غيب را مختص به خداي تعالي مي‏داند ، مانند آيه شريفه و عنده مفاتح الغيب لا يعلمها الا هو و آيه و لله غيب السموات و الأرض ، و آيه قل لا يعلم من في السموات و الأرض الغيب الا الله اين نتيجه به دست مي‏آيد كه علم غيب به اصالت از آن خداست ، و به تبعيت خدا ديگران هم مي‏توانند به هر مقداري كه او بخواهد به تعليم او داشته باشند .


پس مي‏توان گفت كه آيات راجع به غيب كه يك دسته آن را مختص به خدا مي‏داند ، و دسته ديگر را در باره غير خدا هم ممكن مي‏داند ، نظير آيات راجع به ميراندن است ، كه يكجا آن را مختص خدا مي‏داند و مي‏فرمايد : الله يتوفي الانفس و يكجا آن را به ملائكه نسبت مي‏دهد و مي‏فرمايد : قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم و جايي ديگر آن را به رسل نسبت مي‏دهد و مي‏فرمايد : حتي اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا ، پس توفي به اصالت منسوب به خداست ، و به تبعيت منسوب به ملائكه و يا به عبارتي رسل است ، چون ملائكه اسباب متوسطي هستند كه مسخر خدا و تحت فرمان اويند .


فانه يسلك من بين يديه و من خلفه رصدا ... عددا ضمير فانه به خداي تعالي ، و ضمير يديه و خلفه به رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 20ص :84


بر مي‏گردد ، و كلمه رصد به معناي مراقب و نگهبان است ، اين كلمه و كلمه راصد هم بر واحد اطلاق مي‏شود ، و هم بر جماعت ، و كلمه رصد در اصل مصدر است ، و مراد از ما بين يديه پيش روي رسول ، و مردمي است كه به سوي آنان فرستاده شده ، و مراد از خلفه بين او و بين مصدر وحي يعني خداي سبحان است ، و منشا اين تعبير امتداد و مسافت موهومي است كه انسان از شنيدن كلمه رسالت در ذهن خود تصور مي‏كند .


وقتي مي‏گوييم مثلا فرمانده فلان مامور را به سوي لشكريان فرستاد تا پيامش را به آنان برساند ، فورا در ذهن مسافتي تصور مي‏شود كه فرستنده در ابتداي آن و لشكر در انتهاي آن قرار دارد ، و مامور در بين راه است ، لشكر در پيش روي او و فرمانده در پشت سرش قرار گرفته .


آيه شريفه راه رسيدن پيام غيبي يعني آن رسالتهايي كه به رسول وحي مي‏شود را وصف مي‏كند ، همچنان كه جمله تا بداند كه رسالات پروردگارشان را رسانده‏اند به آن اشاره دارد .


و معناي آيه اين است كه : احدي را بر غيب خود مسلط نمي‏كند ، مگر رسولي را كه پسنديده باشد ، كه چنين رسولي را بر غيب خود مسلط مي‏كند ، چون او نگهباناني از ملائكه بين رسول و مردم دارد ، و نگهباناني هم بين رسول و خودش گمارده است .


البته اين را مي‏دانيم كه سلوك رصد در پيش رو و پشت سر رسول ، براي حفظ وحي از هر تخليط و تغيير دادن ، يعني كم و زياد كردن است ، كه ممكن است از ناحيه شيطانها با واسطه و يا بي‏واسطه صورت بگيرد .


در جمله ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم ضمير در ليعلم به خداي سبحان بر مي‏گردد ، و ضمير جمع در ابلغوا و در ربهم به كلمه من - كسي كه بر مي‏گردد ، به اعتبار اينكه معناي اين كلمه جمع ، و منظور از آن هر پيغمبري است كه او پسنديده باشد .


ممكن هم هست به كلمه رسول بر گردد ، به اعتبار اينكه منظور از آن جنس رسول است ، نه يك رسول معين ، و مراد از اينكه فرمود : تا خدا بداند با اينكه خدا هميشه و همه چيز را مي‏داند ، علم فعلي خدا است ، كه عبارت است از تحقق ابلاغ در خارج ، و اين گونه تعبيرها در قرآن كريم بسيار آمده ، از آن جمله فرموده : فليعلمن الله الذين صدقوا و ليعلمنالكاذبين .


و اين جمله علت سلوك رصد در پيش رو و پشت سر رسول را بيان مي‏كند ، مي‏فرمايد : براي اين رصد مي‏گماريم تا محقق شود كه رسولان بدون تغيير و تبديل رسالات پروردگارشان را به مردم ابلاغ كرده‏اند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :85


احتمال هم دارد كه ضمير در بين يديه و در من خلفه به كلمه غيبه بر گردد ، در نتيجه نگهبان‏هاي گمارده شده در پيش رو و پشت سر غيب گمارده شده باشند ، تا آن غيب بدون دستبرد به رسول برسد .


ليكن اين احتمال ضعيف است ، بدين جهت كه با تعليل ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهم به آن معنايي كه گذشت نمي‏سازد ، چون محفوظ ماندن غيب از دستبرد ، و سالم به دست رسول رسيدنش ربطي به اين ندارد كه خدا بداند رسول هم آن را سالم به دست مردم رسانده و ابلاغ كرده .


و مفسري كه ذيلا كلامش نقل مي‏شود ، برگشت سخنش به همين احتمال است ، او گفته : دو ضمير بين يديه و من خلفه به جبرئيل حامل وحي و حامل غيب بر مي‏گردد .


و ضعف اين قول علاوه بر مطالب گذشته در اين است كه اين سخن وقتي درست است كه قبلا نامي از جبرئيل ذكر شده باشد در صورتي كه نشده .


بعضي هم گفته‏اند : ضمير در ليعلم به رسول ، و دو ضمير در قد أبلغوا و درربهم به ملائكه نگهبان بر مي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه : ملائكه خدا وحي او را همچنان نگهباني مي‏كنند تا رسول بداند كه ملائكه ، رسالت‏هاي خدا يعني وحي خدا را همانطور كه صادر شده به او رسانده‏اند ، و دلش مطمئن شود كه وحي خدا از دستبرد شيطانها سالم مانده ، چون لازمه ابلاغ ملائكه بلوغ وحي است .


هر چند ذكر كلمه رسول قبل از كلمه ليعلم مؤيد اين احتمال است ، و اشكالي كه به وجه قبلي وارد بود كه قبلا كلمه جبرئيل ذكر نشده به اين وجه وارد نيست ، الا اينكه ظاهر سياق اين احتمال را بعيد مي‏سازد ، چون از ظاهر سياق برمي‏آيد كه مراد از رسالات ، رسالاتي است كه رسول آن را حمل مي‏كند تا به مردم برساند ، نه آنچه كه فرشته وحي حمل مي‏كند تا به رسول برساند ، پس ضمير در ربهم به رسولان بر مي‏گردد نه به ملائكه .


علاوه بر اين ، آيه شريفه اشاره به ملائكه دارد ، و آنان را در تحت عنوان رصد ذكر كرده ، و معلوم است كه عنوان رصد غير عنوان رسالت است ، شان رصد نگهباني و حفظ است نه رسالت .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي جمله اين است كه : تا محمد ( صلوات الله عليه ) بداند كه رسولان قبل از وي رسالات پروردگارشان را ابلاغ كردند .


و اين ، وجه سخيفي است كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :86


هيچ دليلي بر آن نيست ، و از آن سخيف‏تر اين است كه بعضي گفته‏اند : معناي جمله اين است كه : تكذيب‏گران رسولان بدانند كه رسولان ، رسالات پروردگار خود را به ايشان ابلاغ كردند .


و در جمله و أحاط بما لديهم ضمير جمع بنا بر وجهي كه ما اختيار كرديم به رسولان بر مي‏گردد ، و ظاهرا اين جمله متمم معناي حراست سابق الذكر است ، پس جمله من بين يديه به نگهبانان بين رسول و مردم ، و جمله و من خلفه به نگهبانان بين رسول و خدا اشاره مي‏كند ، و جمله و احاط بما لديهم به اينكه خداي تعالي احاطه علمي به دل و نفس رسول (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دارد اشاره مي‏كند ، در نتيجه آيه شريفه مي‏فهماند كه وحي خدا - از مصدر وحي گرفته تا نفس رسول و از رسول گرفته تا مردم .


از هر گونه تغيير و تبديلي ايمن است .


ممكن هم هست مراد از جمله مورد بحث تنها نفس رسول نباشد ، بلكه هم آن را شامل باشد و هم مسير وحي را و هم همه اموري را كه به نحوي با رسول و رسالت تعلق و ارتباط دارد ، همچنان كه جمله بعدي كه مي‏فرمايد : و أحصي كل شي‏ء عددا در صدد اين است كه عموميت علم خدا به اشيا را افاده كند ، البته علم به عدد اشيا و تميز آنها از يكديگر ، پس از آنچه در باره سه آيه اخير گذشت چهار نكته به دست آمد .


اول اينكه : علم به غيب بالأصاله و مستقلا خاص خداي تعالي است ، به آن معنايي كه توضيح داديم ، پس خداي تعالي به ذات خودش عالم به غيب است ، و ديگران اگر علمي به غيب داشته باشند به تعليم او دارند ، با اين نكته كه از آيه استفاده كرديم روشن مي‏شود كه هر جا خداي تعالي از انبيا حكايت كرده كه منكر علم غيب خود شده‏اند ، منظور اين بوده كه بفهمانند ما رسولان ، بالأصاله و مستقلا علم به غيب نداريم ، نه اينكه با وحي خدا هم داناي به غيبنمي‏شويم ، مانند آنجا كه فرموده : قل لا أقول لكم عندي خزائن الله و لا أعلم الغيب و آنجا كه فرموده : و لو كنت أعلم الغيب لاستكثرت من الخير ، و آنجا كه فرموده : قل ما كنت بدعا من الرسل و ما أدري ما يفعل بي و لا بكم ان اتبع الا ما يوحي الي .



ترجمة الميزان ج : 20ص :87


دوم اينكه : بعد از آنكه عموميت جمله فلا يظهر علي غيبه احدا به وسيله جمله الا من ارتضي من رسول شكسته شد ، به صورت عام مخصص در آمده كه مي‏تواند باز هم تخصيص بخورد ، همچنان كه در مورد بحث در باره انبيا تخصيص خورده ، چون آيات قرآني دلالت دارد بر اينكه بر آن حضرت وحي مي‏شود ، مثلا فرموده : انا اوحينا اليك كما اوحينا الي نوح و النبيين من بعده ، و نيز دلالت دارد بر اينكه وحي يكي از مصاديق غيب است .


بنابر اين ، يك پيغمبر دسترسي به غيب دارد ، همچنان كه رسول دارد ، البته اين در صورتي است كه مراد از رسول در جمله الا من ارتضي من رسول مقامي مقابل مقام نبوت باشد ، و اما اگر منظور مطلق كساني باشد كه از ناحيه خدا به سوي خلق گسيل مي‏شوند نبي هم از همان كسان است ، همچنان كه آيه زير بر اين معنا شهادت مي‏دهد : و ما أرسلنا من قبلك من رسول و لا نبي ... چون نبي را هم ارسال شده مي‏داند ، و آيه و ما أرسلنا في قرية من نبي پس نبي هم مانند رسول جزو استثنا شدگان از عموم نفي است ، بدون اينكه عموم مذكور نيازمند به تخصيص جديدي بشود .


و همچنين در مورد امام به آن معنايي كه قرآن كلمه امام را در آن استعمال مي‏كند ، چون خداي تعالي امام را به صفت صبر و يقين توصيف كرده ، مثلا مي‏فرمايد : و جعلنا منهم ائمة يهدون بامرنا لما صبروا و كانوا باياتنا يوقنون ، و نيز امامان را چنين توصيف كرده كه پرده و حجاب از پيش رويشان برداشته شده ، مثلا فرموده : و كذلك نري ابراهيم ملكوت السموات والأرض و ليكون من الموقنين ، و نيز فرموده : كلا لو تعلمون علم اليقين لترون الجحيم و ما در بعضي از مباحث سابق در اين باره سخن گفتيم .


و اما ملائكه آنچه از وحي آسمان كه قبل از نزولش حمل مي‏كنند ، و همچنين آنچه


ترجمة الميزان ج : 20ص :88


از عالم ملكوت مشاهده مي‏كنند ، نسبت به خود آنان شهود است ، نه غيب ، هر چند كه براي ما غيب مي‏باشد ، پس نمي‏توان ملائكه را مشمول استثنا دانست ، علاوه بر اين جمله فلا يظهر علي غيبه احدا تنها شامل اهل دنيا مي‏شود كه در روي زمين زندگي مي‏كنند و اگر بنا باشد از سكنه زمين تجاوز كنيم تا شامل ملائكه هم باشد ، بايد مردگان را هم كه امور آخرت را كه به نص قرآن غيب اين عالم است مشاهده مي‏كنند مشمول استثنا بدانيم ، و حال آنكه قطعا مشمول نيستند ، براي اينكه اگر مردگان هم مشمول باشند ديگر حتي يك نفر هم در تحت عموم فلا يظهر علي غيبه احدا باقي نمي‏ماند ، چون هر انسان زميني روزي از دنيا مي‏رود و غيب عالم را مي‏بيند ، و در روز قيامت كه يوم مجموع له الناس ، و نيز ذلك يوم مشهود در باره‏اش فرموده ، تمامي مردم يكجا مبعوث مي‏شوند ، و غيب عالم براي همه مشهود مي‏گردد ، پس همانطور كه اموات مشمول استثنا نيستند ، به خاطر اينكه عالم اموات غير اين عالم است ، همچنين ملائكه هم مشمول نيستند ، براي اينكه عالمشان غير اين عالم است .


سوم اينكه : جمله فانه يسلك من بين يديه و من خلفه ... عددا دلالت دارد بر اينكه وحي الهي از آن لحظه كه از مصدر وحي صادر مي‏شود تا زماني كه به مردم مي‏رسد و همچنين در طريق نزولش تا وقتي كه به شخص مورد وحي برسد از هر دستبرد و تغييري محفوظ است .


اما مصونيت آن از حين صدور تا وقتي كه به رسول برسد ، اگر هيچ دليلي به جز جمله من خلفه بر آن نباشد همين جمله كافي است ، البته اين در صورتي است كه ضمير در آن به رسول برگردد .


و اما بنا بر آن احتمال كه مرجع ضمير غيب باشد ، دليل بر مدعاي ما مجموع دو جمله من بين يديه و من خلفه خواهد بود ، و ليكن در سابق كه اين احتمال را نقل كرديم گفتيم اين احتمال ضعيف است .


و اما مصونيت وحي در آن حال كه رسول آن را از فرشته وحي دريافت مي‏كند ، دليلش جمله ليعلم ان قد ابلغوا رسالات ربهم است ، كه از آن مي‏فهميم رسول طوري وحي الهي را دريافت مي‏كند كه در گرفتنش اشتباه رخ نمي‏دهد و ذهنش آن را فراموش نمي‏كند و شيطان در دل او دست نمي‏اندازد ، در نتيجه وحي خدا دچار تغيير و تبديل نمي‏گردد .


و نيز در رساندن وحي به مردم نيز اين مصونيت هست ، و شيطان در اين مرحله هم كاري نمي‏تواند بكند ، جمله مذكور بر همه اين مصونيت‏ها دلالت دارد ، چون مي‏فرمايد غرض از گماردن رصد اين است كه بداند انبيا رسالات پروردگار خود را رساندند ، يعني اين ابلاغ در خارج محقق شد .


و لازمه آن ، مصونيت وحي در همه مراحل و رسيدن آن به مردم است ، و اگر رسول در


ترجمة الميزان ج : 20ص :89


جهات سه‏گانه بالا ( گرفتن و حفظ كردن و رساندن ) مصونيت نداشته باشد ، غرض خداي تعالي حاصل نمي‏شود ، و اين كاملا روشناست ، و چون خداي تعالي براي حاصل شدن اين غرض غير از مساله سلوك رصد طريقه ديگري ذكر نكرده ، مي‏فهميم كه وحي ، آن زمان هم كه به دست رسول رسيده به وسيله ملائكه حراست مي‏شود همانطور كه در طريق رسيدنش به رسول به وسيله آنان حراست مي‏شد ، و جمله و أحاط بما لديهم اين دلالت‏ها را تاييد مي‏كند .


و اما مصونيت وحي در مسيرش از ناحيه رسول تا رسيدنش به مردم اگر دليلي به جز جمله من بين يديه نباشد ، همين جمله كافي است البته به شرطي كه جمله را به آن معنايي بگيريم كه ما ذكر كرديم ، البته جمله ليعلم أن قد أبلغوا رسالات ربهمبه آن تقريبي كه ما برايش كرديم نيز بر اين معنا دلالت دارد .


از اين بيان اين نتيجه عايد مي‏شود كه نبي و رسول در گرفتن وحي از پروردگار و در حفظ آن و در رساندنش به مردم مؤيد به عصمت و محفوظ از خطا در هر سه جهتند ، براي اينكه گفتيم آيه شريفه دلالت دارد بر اينكه آنچه خدا از دين خودش بر مردم و از طريق رسالت و وحي نازل مي‏كند مصون در همه مراحل است تا به دست مردم برسد ، و يكي از آن مراحل مرحله گرفتن وحي و دوم مرحله حفظ آن و سوم مرحله تبليغ آن به مردم است .


و تبليغ رسالت به مردم تنها به زبان نيست بلكه تبليغ عملي هم تبليغ است ، پس رسول بايد در مرحله عمل از هر معصيت و ارتكاب هر گناه و ترك واجب ديني معصوم باشد ، چون اگر معصوم نباشد نقيض و ضد دين را تبليغ كرده ، پس پيغمبر از ارتكاب معصيت معصوم است ، همچنان كه از خطاي در گرفتن وحي معصوم است ، و همچنان كه از فراموش كردن آن و از خطاي زباني در رساندنش به مردم معصوم است .


و ما در سابق اشاره كرديم كه نبوت هم در اينكه دائر مدار وحي است ، مثل رسالت است ، پس نبي هم در خصوصيت عصمت مانند رسول است ، و با اين بيان معلوم شد كه اصحاب وحي چه نبي باشند و چه رسول ، در گرفتن وحي و حفظ كردنش ، و در رساندن آن به مردم ، چه رساندن به زبان و چه به عمل معصوم هستند .


چهارم اينكه : در آيه شريفه عموميت فلا يظهر علي غيبه احدا استثنا شد ، به اينكه رسولان به غيب آگاه مي‏شوند .


چيزي كه هست اين را هم مي‏فهماند كه رسولان در هر چيزي كه تحقق يافتن رسالتشان مشروط به آن باشد كه نسبت به آن علم غيب داشته باشند ، اين علم را خواهند داشت ، حال چه متن رسالتشان از قبيل معارف اعتقادي و شرايع دين و قصص و عبرتها و حكمت‏ها و مواعظ باشد ، و چه اينكه نشانيهاي رسالتشان باشد و مردم با ديدن آن


ترجمة الميزان ج : 20ص :90


نشانه و آن معجزه به صدق رسول در ادعاي رسالتش پي ببرند ، همچنان كه در قرآن كريم از بعضي رسولان نمونه‏هايي از اين قبيل حكايت كرده ، مثلا در باره صالح فرموده كه به قوم خود گفت : تمتعوا في داركم ثلاثة ايام ذلك وعد غير مكذوب و در باره عيسي فرموده كه به بني اسرائيل فرمود : و أنبئكم بما تاكلون و ما تدخرون في بيوتكم ان في ذلك لاية لكم ، و نيز آياتي كه در باره وعده‏هاي رسولان آمده ، و پيشگوييهايي كه در خود قرآن كريم آمده ، همه اينها از موارد اظهار غيب است .


بحث روايتي


در تفسير عياشي از امام جواد (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه معتصم ( خليفه عباسي ) از بريدن دست سارق پرسش نمود ، كه از كجا بايد دستش را قطع كنند ؟ فرمود : بايد از آخرين بند انگشتان قطع كنند ، و كف دست را باقي بگذارند .


معتصم پرسيد دليل بر اين معنا چيست ؟ فرمود : كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه فرمود سجده بايد بر هفت موضع بدن واقع شود .


پيشاني و دو كف دست و دو سر زانو و دو انگشت پا ، پس اگر دست دزد را از مچ و يا از آرنج قطع كنند ، دستي باقي نمي‏ماند تا با آن سجده كند ، خداي تعالي هم فرموده : ان المساجد لله و منظورش ازمساجد همان عضوهاي هفتگانه‏اي است كه بر آن سجده مي‏شود ، و معناي جمله فلا تدعوا مع الله احدا هم همين است كه چيزي كه خاص خدا است نبايد قطع شود ( تا آخر حديث) .


و در كافي به سند خود از حماد بن عيسي از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي گفت : و سجده كرد ، امام صادق (عليه‏السلام‏) بر هشت استخوان ، يعني دو كف دست و دو سر زانو و دو انگشت ابهام پا و پيشاني و بيني ، و آنگاه فرمود هفت موضع آن واجب است ، و آنها همان مواضعي است كه خداي تعالي در كتابش آورده و فرموده : و ان المساجد لله فلا تدعوا مع الله احدا و آن عبارت است از پيشاني و دو كف دست و دو سر


ترجمة الميزان ج : 20ص :91


زانو و دو ابهام پا ، و اما نهادن بيني بر خاك مستحب است .


و از كتاب خرائج و جرائح از محمد بن فضل هاشمي ، از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت شده كه آن جناب نظر كرد به ابن هذاب ، و سپس فرمود : اگر به تو خبر دهم كه در همين روزها يكي از ارحامت كشته مي‏شود ، آيا تصديقم مي‏كني ؟ گفت : نه ، براي اينكه كسي به جز خداي تعالي غيب نمي‏داند .


فرمود : مگر اين خداي تعالي نيست كه مي‏فرمايد : عالم الغيب فلا يظهر علي غيبه احدا الا من ارتضي من رسول ، پس رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) كه مرضي نزد خدا است غيب مي‏داند ، ما هم ورثه همان رسولي هستيم كه خدا او را به هر مقدار از غيب خود خواسته آگاه كرده ، پس ما هم مي‏دانيم آنچه شده و آنچه كه تا روز قيامت خواهد شد .


مؤلف : روايات در اين باب از حد شمار بيرون است ، و مدلول آنها اين است كه : رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) علم غيب را از راه وحي از خداي تعالي گرفته ، و امامان (عليهم‏السلام‏) از آن جناب به ارث گرفته‏اند.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :