امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
909
ترجمه الميزان: سوره مدثر آيات 56 – 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :122


( 74 )سوره مدثر مكي است و پنجاه و شش آيه دارد ( 56)


سورة المدثر


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ يَأَيهَا الْمُدَّثِّرُ(1) قُمْ فَأَنذِرْ(2) وَ رَبَّك فَكَبرْ(3) وَ ثِيَابَك فَطهِّرْ(4) وَ الرُّجْزَ فَاهْجُرْ(5) وَ لا تَمْنُن تَستَكْثرُ(6) وَ لِرَبِّك فَاصبرْ(7)


ترجمه آيات


به نام خداوندي كه در دنيا رحمتي عام براي همه و در آخرت رحمتي خاص براي مؤمنين دارد .


هان اي روپوش به خود پيچيده ( 1) .


برخيز و انذار كن ( 2) .


و پروردگارت را تكبير گوي ( 3) .


و جامه‏ات را از هر آلودگي پاك بدار ( 4) .


و از پليديها دوري نما ( 5) .


و در برابر احسانت نه منت بگذار و نه آن را بسيار و بزرگ بدان ( 6) .


و به خاطر پروردگارت صبر كن ( 7) .


بيان آيات


اين سوره مشتمل بر مطالب زير است : اول اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را دستور مي‏دهد به اينكه مردم را انذار كند ، و اين دستور را با لحنيو در سياقي بيان


ترجمة الميزان ج : 20ص :123


كرده كه از آن پيداست جزو دستورهاي اوائل بعثت است .


دوم اينكه اشاره مي‏كند به عظمت شان قرآن و جلالت قدرش .


سوم اينكه كساني را كه منكر قرآن شوند و نسبت سحر به آن دهند تهديد ، و كساني را كه از دعوت قرآن سربتابند مذمت كرده است .


و اين سوره از اولين سوره‏هاي نازل در اوائل بعثت و ظهور دعوت اسلامي است .


حتي بعضي گفته‏اند اولين سوره‏اي است كه از قرآن نازل شده .


هر چند كه خود آياتش اين قول را تكذيب مي‏كند ، چون مي‏رساند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) قبل از اين سوره قرآن را بر مردم مي‏خوانده ، و مردم تكذيبش مي‏كردند و از آن اعراض مي‏نمودند و نسبت سحر به آن مي‏دادند .


و به همين جهت بعضي از مفسرين متمايل به اين قول شده‏اند كه اولين آياتي كه از قرآن نازل شد ، هفت آيه از اول همين سوره بوده ، و لازمه اين قول آن است كه سوره مورد بحث يكباره نازل نشده باشد .


و اين قول هر چند از نظر متن آيات هفتگانه بعيد نيست ، ليكن سياق اول سوره علق آن را دفع مي‏كند ، چون ظاهر آن اين است كه آيات اول سوره علق اولين آيات نازله از قرآن است .


بعضي هم احتمال داده‏اند سوره مورد بحث اولين سوره‏اي باشد كه بعد از مامور شدن آن جناب به دعوت علني نازل شده باشد ، و سوره علق اولين سوره نازله از قرآن باشد ، چون رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بعد از بعثت و نزول سوره علق مدتها دعوتش پنهاني بود ، در نتيجه سوره مورد بحث به منزله آيه فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين است ، كه دعوت علني را اعلام مي‏كند ، با همين نكته بين سه دسته از روايات را جمع كرده : اول آنهايي كه مي‏گويد سوره مدثر اولين سوره قرآن است ، دوم آنهايي كه مي‏گويد سوره مدثر بعد از سوره علق نازل شده ، و سوم آنهايي كه مي‏گويد سوره مزمل و مدثر با هم نازل شده‏اند .


ليكن اين قول قدمي از احتمال فراتر نگذاشته .


و به هر حال آنچه يقيني و مسلم است اين است كه اين سوره در اوائل بعثت نازل شده و جزو اولين سوره‏هاي قرآني است ، و آيات هفتگانه‏اي كه در اين فصل آورديم متضمن امر به انذار و ساير لوازم انذار است ، كه خداي تعالي به آن سفارش فرموده .


يا ايها المدثر كلمه مدثر - با تشديد دال و تشديد ثاء - در اصل متدثر بوده ، كه از مصدر


ترجمة الميزان ج : 20ص :124


تدثر مشتق شده ، و معنايش پيچيدن جامه و پتو و امثال آن به خود در هنگام خواب است ، و خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه در چنين حالي بوده ، و لذا به همان حالي كه داشته يعني پتو به خود پيچيده مورد خطاب قرار گرفته ، تا ملاطفت را برساند ، نظير جمله يا ايها المزمل كه اين انس و ملاطفت را مي‏رساند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از تدثر جامه نبوت به تن پوشيدن آن جناب است ، نه جامه ظاهري ، و در حقيقت در اين تعبير نبوت تشبيه به لباس شده ، كه صاحبش را مي‏آرايد و زينت مي‏دهد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن گوشه‏گيري و غيبت آن جناب از انظار مردم است ، چون در ايامي كه مورد اين خطاب قرار مي‏گرفت در غار حرا زندگي مي‏كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن استراحت و فراغت است ، گويا به آن جناب خطاب فرموده : هان اي كسي كه فارغ و بي‏خيال استراحت كرده‏اي ! زمان فراغت و راحت تمام شد ، و اينك زمان دشواريهاي تكاليف و رنج هدايت مردم رسيده است .


اينها كه ذكر شد وجوهي است كه هر چند در جاي خود درست و بي‏اشكال است ، اما آنچه از عبارت مورد بحث به ذهن مي‏آيد همان معناي اول است .


قم فانذر ظاهرا مراد تنها اين است كه آن جناب را امر به انذار كند ، بدون اينكه نظري داشته باشد به اينكه چه كسي را انذار كند ، پس در حقيقت معناي جمله اين است كه به وظيفه انذار قيام كن .


ولي بعضي گفته‏اند : ( اين دستور به كساني كه بايد انذار شوند نيز ) نظر دارد ، چيزي كه هست مفعول جمله يعني انذار شونده از كلام حذف شده ، و تقدير كلام قم فانذر عشيرتك الاقربين است ، يعني برخيز و خويشاوندان نزديكت را انذار كن ، چون انذار در ابتداي دعوت با همان نزديكان مناسبت دارد ، همچنان كه در سوره شعراء هم همينطور آمده .


بعضي ديگر گفته‏اند : انذار شونده كه مفعول جمله فانذر است و در كلام حذف شده ، عموم مردم است ، چون در جاي ديگر فرموده : و ما أرسلناك الا كافة للناس .


در مقام مورد بحث تنها انذار را آورد ، و تبشير را ذكر نكرد ، و نفرمود : قم فانذر و


ترجمة الميزان ج : 20ص :125


بشر ، با اينكه تماميت دعوت هر دو را لازم دارد ، و اين بدان جهت بود كه سوره مورد بحث از سوره‏هاي ابتداي دعوت است ، و در ابتداي دعوت بيشتر انذار كاربرد دارد .


و ربك فكبر يعني هم در باطن دل و مرحله اعتقاد ، و هم در مرحله عمل و هم به زبان پروردگار خود را به عظمت و كبريا منسوب كن ، و او را از اينكه معادل و يا مافوقي داشته باشد منزه بدار ، چون چيزي نيست كه شريك او و يا غالب بر او و يا مانع سر راه او باشد ، و نقصي عارض بر او نمي‏شود ، و هيچ وصفي از اوصاف ، او را تحديد نمي‏كند ، و لذا از ائمه معصومين (عليهم‏السلام‏) وارد شده كه معناي تكبير ( الله اكبر ) اين است كه خدا از اينكه در وصف بگنجد بزرگتر است ، پس خداي تعالي از هر وصفي كه ما با آن توصيفش كنيم ، و حتي از خود اين وصف بزرگتر است ، و همين معنا با توحيد اسلامي مناسب است ، چون توحيدي كه اسلام پيشنهاد كرده از هر توحيد ديگري كه در ساير شرايع ديني سراغ داريم بالاتر و مهم‏تر است .


و اين معنايي كه ما براي تكبير ذكر كرديم فارق ميان دو كلمه تكبير و تسبيح ( الله اكبر و سبحان الله ) است ، سبحان الله منزه داشتن خدا از هر صفت عدمي است ، كه چون مرگ و عجز و جهل و غيره نقص شمرده شود ، و اما الله اكبر منزه دانستن خداي تعالي است از هر وصفي كه ما برايش ذكر كنيم ، چه وجودي و چه عدمي ، و حتي منزه بودنش از اين تنزيه ما ، براي اينكه هر صفتي كه ما براي خدا ذكر كنيم ، محدود در چارچوبه خودش است ، و شامل مفاهيم ديگر نمي‏شود ، و خداي تعالي اين چنين نيست ، چون به هيچ حدي محدود نمي‏گردد - دقت بفرماييد .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : منظور ، امر به تكبير در نماز است .


و تعبير از خداي تعالي به ربك خالي از اين اشعار نيست كه توحيد خداي تعالي در آن روزها كه اوائل بعثت بوده ، اختصاص به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) داشته ، كسي غير آن جناب يكتاپرست نبوده است .


در تفسير كشاف در معناي جمله فكبر گفته : حرف فاء بدين جهت بر سر كلمه آمده كه معناي شرط در آن خوابيده بوده ، گويا فرموده : هر طور كه باشد پس تكبير او را ترك مكن .



ترجمة الميزان ج : 20ص :126


و ثيابك فطهر بعضي از مفسرين گفته‏اند : اين عبارت كنايه است از اصلاح عمل .


و سخن اين مفسر بي‏وجه نيست ، براي اينكه عمل آدمي به منزله جامه‏اي است براي جان آدمي كه حامل عقائد او است ، چون ظاهر ، عنوان و معرف باطن است ، و در كلام عرب بسيار ديده مي‏شود كه از طهارت باطن و صلاح عمل به طهارت جامه كنايه مي‏آورند .


بعضي گفته‏اند : اين تعبير كنايه است از تزكيه نفس ، و پاك نگه داشتن آن از لكه‏هاي گناهان و زشتي‏ها ، بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از پاك داشتن جامه كوتاه كردن آن است ، تا از نجاست ( هاي روي زمين ) پاك بماند ، چون وقتي دامن جامه بلند بود ، به زمين مي‏سايد ، و ايمن از آلوده شدن به نجاست نمي‏ماند .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از تطهير جامه ، پاك نگه داشتن همسران از كفر و معاصي است ، چون قرآن كريم فرموده : هن لباس لكم - آنها لباس شما هستند .


و بعضي گفته‏اند : منظور همان معناي ظاهري كلام ، يعني پاك كردن جامه از نجاسات براي نماز است .


و اگر اين معنا منظور باشد مناسب‏تر آن است كه بگوييم : منظور از تكبير براي پروردگار هم همان تكبير نماز است ، و در نتيجه دو آيه مورد بحث در صدد تشريع اصل نماز دوش به دوش و هم زمان با فرمان دعوت خواهد بود .


ممكن است كسي ايراد كند - همچنان كه كرده‏اند - كه نزول اين آيات در زماني اتفاق افتاده كه اصلا نماز واجب نشده بود ؟ در پاسخ مي‏گوييم : هر چند تشريع نمازهاي واجب يوميه با اين خصوصياتي كه امروز دارد در شب معراج اتفاق افتاده ، و جمعا ده ركعت يعني پنج تا دو ركعت بوده ، و سپس هفت ركعت بر آن افزوده شده است ، الا اينكه اصل نماز از همان اوائل بعثت تشريع شده بود ، به شهادت اينكه در سوره علق اولين سوره‏اي كه نازل شده و نيز در سوره مزمل در باره آن سخن رفته است .


و علاوه بر آن ، روايات هم بر اين معنا دلالت دارد .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از تطهير جامه‏ها تخلق به اخلاق حميده و ملكات فاضله


ترجمة الميزان ج : 20ص :127


است .


و در معناي تطهير ثياب اقوالي ديگر هست كه ما از نقل آنها اغماض كرديم ، چون مي‏توان آنها را به يكي از وجوه نقل شده ارجاع داد ، و از همه آن وجوه بهتر وجه اول و پنجم است .


و الرجز فاهجر بعضي گفته‏اند : كلمه رجز - به ضمه راء و كسره آن و سكون جيم - به معناي عذاب است ، و مراد از دوري كردن از عذاب دوري كردن از سبب آن يعني گناهان و زشتي‏ها است .


و معناي آيه اين است كه : از گناهان و نافرمانيها دوري كن .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه رجز اسم است براي هر قبيح و هر عمل و اخلاقي كه طبع سليم آن را پليد بداند ، و امر از دوري از رجز ، امر به اجتناب از خصوص اخلاق و عقيده‏اي است كه خدا را خوش نيايد ، و يا أمر به اجتناب از خصوص اخلاق زشت است .


اين احتمال دوم بنا بر آن وجهي است كه در باره آيه و ثيابك فطهر نقل كرده گفتيم : منظور ترك گناهان و زشتي‏ها است ، در نتيجه آيه گذشته در باره عمل و آيه مورد بحث در باره اخلاق مي‏شود .


بعضي هم گفته‏اند : كلمه رجز به معناي صنم است ، و آيه شريفه دستور مي‏دهد به اينكه عبادت و پرستش بت‏ها را ترك كند ( و به آنها نزديك نشود ) .


و لا تمنن تستكثر آنچه از سياق بر مي‏آيد و با سياق هم تناسب دارد ، اين است كه مراد از منت گذاري اين است كه شخص احسانگر آنقدر احسان خود را به رخ احسان شده بكشد كه نعمتش مكدر شود ، و از نظر وي بيفتد كما اينكه فرموده : و لا تبطلوا صدقاتكم بالمن و الاذي و نيز فرموده : يمنون عليك ان اسلموا و مراد از استكثار اين است كه آدمي چيزي را كه مي‏دهد به چشمش زياد آيد ، آيه شريفه مي‏فرمايد : وقتي صدقه‏اي مي‏دهي و يا كار نيكي مي‏كني ، به رخ طرف مكش ، و كار نيكت در نظرت بزرگ نيايد ، البته كلمه استكثار به معناي زياده‏طلبي هم هست ، ولي در اينجا آن معنا منظور نيست .



ترجمة الميزان ج : 20ص :128


و معناي آيه مورد بحث اين است كه وقتي اين اوامر را امتثال كردي ، يعني قوم خود را انذار و پروردگار خود را تكبير ، و جامه‏ات را تطهير كردي ، و از پليديها دوري نمودي ، بر كسي منت مگذار ، در حالي كه اطاعت خود را بزرگ و بسيار ببيني ، و نسبت به آن عجب بورزي ، ( براي اينكه تو بنده‏اي هستي كه از خودت مالك چيزي نيستي ، آنچه داري خدا به تو داده ، و تو را بر آن توانا كرده ، و آنچه داري مالكش خداي تعالي است ، و او خودش بر آنچه تو را بر آن قدرت داده قادر است ) .


مفسرين در معنا و تفسير آيه وجوهي ديگر ذكر كرده‏اند كه با سياق آنطور كه بايد سازگار نيست ، مثلا گفته‏اند : معنايش اين است كه آنچه مي‏دهي به اين منظور مده كه بيشتر از آن را به تو بدهند .


و يا گفته‏اند : نعمت نبوت و قرآني را كه خدا به تو داده بر مردم منت مگذار ، تا با منت نهادن اجر بيشتري از آنان بگيري .


و يا گفته‏اند : ابلاغ رسالت را بر امت خود منت منه .


و يا گفته‏اند : به خيال اينكه طاعاتت بسيار است و به اين بهانه ، در انجام وظيفه سست مشو .


و يا گفته‏اند : وقتي بهمردم چيزي عطا مي‏كني نه بر آنان منت بگذار و نه عطيه خود را بسيار بدان .


و يا گفته‏اند : وقتي عطايي مي‏كني به خاطر پروردگارت بكن ، و صبر كن تا پاداش دهنده‏ات او باشد .


و يا گفته‏اند : اين آيه از ربا خواري نهي كرده ، مي‏فرمايد : اگر به كسي قرضي مي‏دهي براي اين مده كه بيشتر از آن را مطالبه كني .


و لربك فاصبر يعني به خاطر پروردگارت صبر كن ، و چون كلمه صبر مطلق آمده ، شامل همه اقسام آن يعني صبر در هنگام مصيبت و صبر بر اطاعت و صبر بر ترك معصيت مي‏شود .


و معناي آيه اين است كه : به خاطر پروردگارت در هنگام مصيبت و آزار مردمي كه تو انذارشان مي‏كني ، و در برابر امتثال اين اوامر ، و در برابر اطاعت خدا و ترك معصيتش صبر كن .


و اين معناي جامعي است براي مطالب متفرقه‏اي كه در تفسير آيه گفته‏اند ، مثل اينكه بعضي گفته‏اند : اين جمله امر به خود فعل است و نظري به متعلق آن ندارد ، فقط مي‏خواهد بفرمايد صبر كن ، اما در برابر چه صبر كند ساكت است .


و يا بعضي گفته‏اند : منظور صبر در برابر اذيت و آزار مشركين است .


و يا بعضي گفته‏اند : منظور صبر بر اداي فرائض است .


و


ترجمة الميزان ج : 20ص :129


بعضي ديگر وجوهي ديگر ذكر كرده‏اند .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه طيالسي ، عبد الرزاق ، احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، ابن الضريس ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن مردويه ، و ابن الانباري در كتاب مصاحف از يحيي بن ابي كثير روايت كرده‏اند كه گفت : من از ابو سلمة بن عبد الرحمان از اولين سوره‏اي كه از قرآن نازل شده پرسيدم ، گفت سوره يا ايها المدثر است .


گفتم : آخر مي‏گويند اولين سوره اقرأ باسم ربك الذي خلق بوده ؟ ابو سلمه گفت : خود من از جابر بن عبد الله از اين معنا سؤال كردم ، همين را كه به شما گفتم پاسخ داد و اضافه كرد : من به تو نمي‏گويم مگر همان را كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) براي ما فرمود .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : من مجاور در غار حرا بودم ، همين كه ايام اقامتم در حرا به پايان رسيد ، صدايي شنيدم كه مرا مي‏خواند ، سمت راست خود را نظر كردم كسي را نيافتم ، سمت چپم را نظر كردم كسي را نيافتم ، پشت سرم را نظر كردم چيزي نديدم ، بالاي سرم را نظر كردم فرشته‏اي را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم ، كه بين زمين و آسمان بر كرسي نشسته بود ، از ديدنش دچار رعب شده به خانه برگشتم ، و گفتممرا بپيچيد ، در اين هنگام اين آيات نازل شد : يا ايها المدثر قم فانذر ... و الرجز فاهجر .


مؤلف : اين حديث معارض است با احاديث ديگر كه دلالت دارد بر اينكه اولين سوره ، سوره علق بوده ، مضمون سوره اقرء هم مؤيد اين احاديث است ، علاوه بر اين جمله فرشته‏اي را كه قبلا در حرا نزدم آمده بود ديدم ، در خود اين حديث اشعار دارد بر اينكه قبل از اين سوره هم وحي بر آن جناب نازل مي‏شده .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه از ابو هريره روايت كرده كه گفت : به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشتيم : وقتي مي‏خواهيمداخل در نماز شويم چه بگوييم ؟ در پاسخ اين سؤال خداي تعالي آيه و ربك فكبر را نازل كرد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم به ما دستور داد نماز را با تكبير افتتاح كنيم .


مؤلف : در اين روايت شبهه‏اي است ، براي اينكه ابو هريره از كساني است كه مدت


ترجمة الميزان ج : 20ص :130


بسياري بعد از هجرت مسلمان شد ، و اين سوره قبل از هجرت و در اوائل بعثت نازل شده ، ابو هريره و بلكه همه صحابه آن روز كجا بوده‏اند ؟ و در خصال از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديث اربعة مائة ( چار صد بند ) فرمود : جمع كردن جامه ، طهارت آن است ، كه خداي تعالي مي‏فرمايد : و ثيابك فطهر يعني دامن جامه‏ات را جمع كن .


مؤلف : و در اين معنا عده‏اي از اخبار در كافي و مجمع البيان از امام باقر و امام صادق و امام ابي الحسن (عليه‏السلام‏) روايت شده .


و در الدر المنثور است كه حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از جابر روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم كه كلمه رجز در آيه و الرجز فاهجر را به ضمه راء مي‏خواند ، و گفت منظور از رجز ، بت‏ها است .


مؤلف : اينكه فرموده : منظور از رجز، بت‏ها است كلام جابر و يا شخصي ديگر است ، كه در سلسله سند قرار داشته .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و لا تمنن تستكثر است كه در روايت ابي الجارود آمده كه هيچ وقت چيزي عطا مكن كه چشم داشت بيشتر از آن را داشته باشي .



ترجمة الميزان ج : 20ص :131


فَإِذَا نُقِرَ في النَّاقُورِ(8) فَذَلِك يَوْمَئذٍ يَوْمٌ عَسِيرٌ(9) عَلي الْكَفِرِينَ غَيرُ يَسِيرٍ(10) ذَرْني وَ مَنْ خَلَقْت وَحِيداً(11) وَ جَعَلْت لَهُ مَالاً مَّمْدُوداً(12) وَ بَنِينَ شهُوداً(13) وَ مَهَّدت لَهُ تَمْهِيداً(14) ثمَّ يَطمَعُ أَنْ أَزِيدَ(15) َكلاإِنَّهُ كانَ لاَيَتِنَا عَنِيداً(16) سأُرْهِقُهُ صعُوداً(17) إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ(18) فَقُتِلَ كَيْف قَدَّرَ(19) ثمَّ قُتِلَ كَيْف قَدَّرَ(20) ثمَّ نَظرَ(21) ثمَّ عَبَس وَ بَسرَ(22) ثمَّ أَدْبَرَ وَ استَكْبرَ(23) فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلا سحْرٌ يُؤْثَرُ(24) إِنْ هَذَا إِلا قَوْلُ الْبَشرِ(25) سأُصلِيهِ سقَرَ(26) وَ مَا أَدْرَاك مَا سقَرُ(27) لا تُبْقِي وَ لا تَذَرُ(28) لَوَّاحَةٌ لِّلْبَشرِ(29) عَلَيهَا تِسعَةَ عَشرَ(30) وَ مَا جَعَلْنَا أَصحَب النَّارِ إِلا مَلَئكَةًوَ مَا جَعَلْنَا عِدَّتهُمْ إِلا فِتْنَةً لِّلَّذِينَ كَفَرُوا لِيَستَيْقِنَ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب وَ يَزْدَادَ الَّذِينَ ءَامَنُوا إِيمَناًوَ لا يَرْتَاب الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَب وَ الْمُؤْمِنُونَوَ لِيَقُولَ الَّذِينَ في قُلُوبهِم مَّرَضٌ وَ الْكَفِرُونَ مَا ذَا أَرَادَ اللَّهُ بهَذَا مَثَلاًكَذَلِك يُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشاءُ وَ يهْدِي مَن يَشاءُوَ مَا يَعْلَمُ جُنُودَ رَبِّك إِلا هُوَوَ مَا هِي إِلا ذِكْرَي لِلْبَشرِ(31)


ترجمه آيات


وقتي فرمان كوبنده حق صادر مي‏شود ( و در صور دميده مي‏شود و مردگان زنده مي‏گردند ) ( 8 ) .


آن روز كه روز بازگشت خلائق به سوي خدا است روزي است سخت ( 9) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :132


و بر كافران روزي ناهموار است ( 10) .


مرا با آن كسي كه در خلقتش از كسي كمك نگرفتم واگذار ( 11) .


همان كسي كه براي او اموالي عريض و طويل قرار دادم ( 12) .


و فرزنداني كه همه برايش مانده‏اند ( 13) .


و همه وسائل را برايش فراهم و منظم كردم ( 14) .


و او تازه از من طمع دارد كه بيشترش دهم ( 15) .


ولي نه ، بيشتر كه نمي‏دهم هيچ ، بلكه به زودي از هر سو دچار گرفتاريش مي‏كنم ، چون او نسبت به آيات ما عناد ورزيد ( 16 ) .


به زودي او را مجبور مي‏كنم كه از قله زندگي بالا رود ( سپس او را به زير مي‏افكنم ) ( 17) .


(وقتي همفكرانش در باره قرآن از او داوري خواستند ) فكري كرد و اندازه‏اي گرفت ( 18) .


مرگ بر او باد با آن اندازه‏اي كه گرفت ( 19) .


و باز هم مرگ بر او باد با آن اندازه‏گيريش ( 20) .


آنگاه نظري كرد ( 21) .


و سپس چهره در هم كشيد و رويي ترش نمود ( 22) .


پس پشت كرد و كبر ورزيد ( 23) .


و در آخر گفت اين قرآن نمي‏تواند چيزي به جز سحرهاي قديمي باشد ( 24) .


اين نيست مگر سخن بشر ( 25 ) .


و من به زودي او را به دوزخ در مي‏آورم ( 26) .


و تو چه مي‏داني كه دوزخ چيست ( 27) .


نه چيزي باقي مي‏گذارد و نه فردي را از قلم مي‏اندازد ( 28) .


سياه كننده بشره پوست است ( 29) .


و نوزده فرشته بر آن موكل است ( 30) .


و خازنان آتش را جز ملائكه قرار نداده و عدد آنها را جز به منظور آزمايش كفار نياورديم تا كساني كه اهل كتابند به يقين در آيند و آنها كه ايمان دارند با ايمان آوردن اهل كتاب ايمانشان بيشتر شود و اهل كتاب و مؤمنين شكي برايشان باقي نماند ، و كفار و بيماردلان بگويند منظور خدا از توصيف ( عدد نوزده ) چيست .


آري خدا اين چنين گمراه مي‏كند هر كه را بخواهد و هدايت مي‏كند هر كه را بخواهد و عدد جنود پروردگار تو را كسي جز خود او نمي‏داند و اين جز براي تذكر بشر نيست ( 31) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :133


بيان آيات


در اين آيات شريفه به طعنه زنندگان به قرآن كه آن را سحر مي‏خواندند و بعضي از حقائق آن را استهزاء مي‏كردند ، تهديد شديدي شده است .


فاذا نقر في الناقور كلمه نقر به معناي كوبيدن ، و كلمه ناقور به معناي هر چيزي است كه به آن مي‏كوبند تا صدا كند ، و جمله نقر در ناقور نظير جمله نفخ در صور كنايه از زنده كردن مردگان در قيامت و احضار آنان براي حساب‏رسي است ، و جمله مورد بحث شرطي است ، و جزاي آن جمله فذلك ... است .


فذلك يومئذ يوم عسير علي الكافرين غير يسير اشاره ذلك به زمان نقر در ناقور است ، و بعيد نيست كه مراد از كلمه يومئذ روزي باشد كه خلائق براي حساب و جزا به سوي خدا بر مي‏گردند .


يا ممكن است منظور روزي باشد كه به سوي خدا بر مي‏گردند ، در نتيجه كلمه يوم ظرف مي‏شود براي روزي كه در ناقور نقر مي‏شود .


و بنا بر اين در آيه مورد بحث كلمه روز ظرف واقع شده براي روز ، پس مي‏شود قطعه‏اي از زمان ظرف شود براي قطعه‏اي ديگر ، همچنان كه سال را ظرف مي‏گيريم براي ماه ، و ماه را ظرف مي‏گيريم براي روز ، و اين نوعي از عنايت است كه زمان را دو چيز مختلف مي‏گيرند ، به خاطر اختلافي كه در صفات و حوادث واقعه در آن دارند ، آنگاه به اعتبار بعضي از صفات ظرف مي‏شود براي خودش به اعتبار بعضي صفات ديگرش .


و در صورتي كه كلمه يومئذ را قيد بگيريم براي كلمه فذلك ، معناي آيه چنين مي‏شود : پس زمان نقر ناقور كه در روز رجوع خلائق به خدا واقع مي‏شود ، زماني بس دشوار بر كافران است و اگر كلمه مذكور را قيد بگيريم براي كلمه يوم ، معنا چنين مي‏شود : زمان نقر ناقور زماني بس دشوار بر كافران است ، در روزي كه خلائق به سوي خدا بر مي‏گردند .


و در تفسير كشاف گفته : اگر بپرسي كلمه اذا با چه عاملي منصوب شده ، و چگونه ممكن است يومئذ ظرف شود براي يوم عسير ؟ ، در پاسخ مي‏گويم : عامل نصب اذا چيزي است كه جزا بر آن دلالت مي‏كند ، چون جمله مورد بحث به يك قضيه شرطيه


ترجمة الميزان ج : 20ص :134


منحل مي‏شود ، و چنين معنا مي‏دهد : زماني كه در ناقور كوبيده مي‏شود ، امر بر كافران سخت مي‏گردد .


و همين جزاي سخت مي‏گردد عامل نصب در اذا است ، و اما علتي كه تجويز كرده كلمه يومئذ ظرف شود براي يوم عسير اين است كه باز جمله به جمله‏اي ديگر منحل مي‏شود ، و معناي آن اين است كه : وقوع اين وقت نقر در روز سخت است ، چون روز قيامت در حيني مي‏آيد و واقع مي‏شود كه مشغول نقر در ناقورند .


و نيز ( در همان كتاب ) گفته : ممكن است كلمه يومئذ را در تقدير مرفوع بگيريم تا بدل باشد از كلمه ذلك و كلمه يوم عسير خبر آن باشد گويا فرموده : روز نقر ، روزي است سخت .


و جمله غير يسير صفت ديگري است براي كلمه يوم ، و عسر آن را تاكيد نموده مي‏فهماند سختي آن روز از يك جهت و دو جهت نيست ، بلكه از هر جهت است .


ذرني و من خلقت وحيدا اين جمله كلمه تهديد است ، و روايات بسيار زيادي وارد شده كه اين جمله تا تمام بيست آيه بعدش همه در باره وليد بن مغيره نازل شده ، كه داستانش در بحث روايتي آينده ان شاء الله مي‏آيد .


كلمه وحيدا حال از فاعل خلقت است ، و حاصل معنايش اين است كه : مرا با آن كس كه خلقش كردم واگذار ، با آن كس كه در حالي خلقش كردم كه احدي با من در خلقت وي شركت نداشت ، و بعد از خلقت به بهترين وجهي تدبيرش كردم ، مرا با او واگذار ، و بين من و او حائل مشو كه من او را كافي خواهم بود .


احتمال هم دارد كلمه وحيدا حال از مفعول ذرني باشد .


بعضي هم آن را حال از مفعول خلقت كه حذف شده گرفته‏اند ، و آن مفعول ضميري است كه به موصول ( من ) بر مي‏گردد ، و حاصل معنا اين است كه : مرا با كسي كه خلقش كردم در حالي كه او تنها بود نه مالي داشت و نه فرزنداني واگذار .


بعضي هم احتمال داده‏اند كلمه وحيدا اصلا حال نباشد ، بلكه منصوب به فعل تقديري ( أذم - مذمت مي‏كنم ) باشد .


ولي از همه اين وجوه بهتر همان وجه اول است .


و جعلت له مالا ممدودا يعني من براي او مالي ممدود يعني گسترده و يا ممدود به مدد نتايج و فايده قرار دادم .



ترجمة الميزان ج : 20ص :135


و بنين شهودا يعني برايش پسراني قرار دادم حاضر كه آنها را پيش روي خود مي‏بيند كه مي‏خرامند و از آنان در رسيدن به هدفهاي خود كمك مي‏گيرد ، اين جمله عطف است بر كلمه مالا .


و مهدت له تمهيدا كلمه تمهيد به معناي تهيه است ، كه به طور مجاز در مورد گستردگي مال و جاه و رو به راهي زندگي استعمال مي‏شود .


ثم يطمع ان ازيد كلا انه كان لاياتنا عنيدا يعني سپس همين شخص طمع دارد كه مال و فرزنداني را كه به او داده‏ام زيادتر كنم ، و زندگيش را بيش از پيش رو به راه سازم .


كلمه كلا او را در اين طمع و توقع رد مي‏كند ، و جمله انه كان علت اين ردع را بيان نموده مي‏فهماند براي اين گفتيم كلا كه او به آيات ما عناد مي‏ورزد .


كلمه عنيد به معناي معاندي است كه به عناد خود و آنچه دارد مباهات هم مي‏كند .


بعضي گفته‏اند : وليد بن مغيره بعد از نزول اين آيات رفته رفته مال و اولاد خود را از دست داد تا در آخر خودش هم هلاك شد .


سارهقه صعودا كلمه ارهاق كه مصدر ارهق است به معناي فراگيري به زور است و كلمه صعود به معناي گردنه صعب العبور كوه است .


در اين جمله جزاي سوءو عذاب تلخي را كه وي به زودي مي‏چشد به گرفتار شدن در دره‏اي صعب العبور تشبيه شده .


انه فكر و قدر فقتل كيف قدر ثم قتل كيف قدر .


تفكير كه مصدر فكر است به معناي انديشيدن است ، و تقدير كه مصدر قدر است به معناي اندازه‏گيري و سنجيدن است ، و تقدير از روي تفكير به معناي آن است كه چند معنا و چند وصف را در ذهن بچيني ، يعني آنها را در ذهن جابجا كني ، يكي را بگذاري و ديگري را برداري تا از رديف شدن آنها غرض مطلوب خود را نتيجه بگيري ، وليد بن مغيره هم در اين انديشه بود كه چيزي بگويد كه با آن گفته ، دعوت اسلام را باطل كند ، و مردم معاند مثل خودش آن گفته را بپسندند ، پيش خود فكر كرد آيا بگويد اين قرآن شعر است ، يا بگويد كهانت و جادوگري است ؟ آيا بگويد هذيان ناشي از جنون است ، يا بگويد از


ترجمة الميزان ج : 20ص :136


اسطوره‏ها و افسانه‏هاي قديمي است ؟ بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد اينطور اندازه‏گيري كرد كه بگويد : قرآن سحري از كلام بشر است ، چون بين زن و شوهر و پدر و فرزند جدايي مي‏اندازد .


فقتل كيف قدر - اين جمله - به طوري كه از سياق بر مي‏آيد - نفريني است بر او ، نظير جمله قاتلهم الله اني يؤفكون و جمله ثم قتلكيف قدر تكرار همان نفرين و تاكيد آن است .


ثم نظر ثم عبس و بسر ثم أدبر و استكبر فقال ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر اين آيات حال وليد را كه بعد از تفكير و تقدير به خود گرفته بود ممثل مي‏سازد ، و با لطيف‏ترين و در عين حال رساترين تمثيلي مجسم مي‏كند ، چون معناي اينكه فرموده ثم نظر به طوري كه از سياق استفاده مي‏شود - اين است كه : وي بعد از تفكير و تقدير مثل كسي نظر كرد كه مي‏خواهد درباره امري كه از او نظريه خواسته باشند ، نظريه بدهد .


ثم عبس و بسر - فعل عبس از ماده عبوس است كه به معناي تقطيب چهرهاست ، در مجمع البيان مي‏گويد : عبوس كردن چهره و تقطيب و تكليح آن در معنا نظير همند ، و جامع همه ، ترش كردن رو ، و گرفتگي صورت است در مقابل طلاقت و بشاشت كه به معناي گشاده‏رويي است .


و فعل بسر از مصدر بسور است ، كه به معناي بي‏ميلي و كراهت نمايان از چهره است .


پس معناي جمله اين است كه وليد بعد از نظر كردن ، چهره خود را گرفت و اظهار كراهت نمود .


ثم ادبر و استكبر - ادبار از هر چيزي به معناي اعراض از آن است ، و استكبار به معناي امتناع ورزيدن از در كبر و طغيان است ، و اين دو يعني ادبار و استكبار از احوالات روحي و دروني است ، و اگر آن را فرع و نتيجه تمثيل بر نظر و عبوس و بسور كه از احوالات ظاهر و محسوس آدمي است گرفته ، از اين جهت است كه اثر ادبار و استكبار وليد در ظاهر حالش هم اثر گذاشته ، و آن اثر را قرآن كريم نقل كرده كه گفت : ان هذا الا سحر ... ، و به همين جهت اين جمله را با فاي تفريع و نتيجه‏گيري عطف كرده ، فرمود : ثم ادبر و استكبر فقال ان هذا ... و گر نه مي‏توانست اين را هم با كلمه ثم عطف كند .


فقال ان هذا الا سحر يؤثر - يعني در نتيجه ادبار و استكبار ، باطن خود را اينطور


ترجمة الميزان ج : 20ص :137


اظهار كرد كه ان هذا نيست اين - يعني قرآن - الا سحر يؤثر ، مگر سحري كه از قديم روايت شده و هم اكنون نيز دانايان آن به نادانان تعليم مي‏دهند .


ان هذا الا قول البشر - يعني اين قرآن آنطور كه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ادعا مي‏كند كلام خدا نيست ، بلكه كلام بشر است .


بعضي گفته‏اند : اين آيه به منزله تاكيد آيه قبلي است ، هر چند دو معناي مختلف دارند ، ولي مقصود از هر دو اين است كه قرآن كلام خدا نيست و چون هر دو يك معنا را مي‏رساندند ، جمله دوم را با واو به جمله اول عطف نكرد .


ساصليه سقر و ما ادريكما سقر لا تبقي و لا تذر لواحة للبشر عليها تسعة عشر يعني به زودي او را داخل سقر مي‏كنم ، و سقر در عرف قرآن يكي از نامهاي جهنم و يا دركه‏اي از دركات آن است ، و جمله ساصليه سقر يا بيان سارهقه صعودا است ، و يا بدل از آن است و جمله و ما أدريك ما سقر به اين منظور آورده شده كه بفهماند سقر بسيار مهم و هراس‏آور است .


و در جمله لا تبقي و لا تذر به خاطر اينكه نفي مطلق است ، و مقيد نكرده كه چه چيزي را باقي نمي‏گذارد و رها نمي‏كند ، اقتضا دارد كه مراد از آن را اين بگيريم كه سقر هيچ چيزي از آنچه او به دست آورده باقي نمي‏گذارد و همه را مي‏سوزاند و احدي را هم از آنهايي كه در آن مي‏افتند از قلم نينداخته همه را شامل مي‏شود ، به خلاف آتش دنيا كه بسيار مي‏شود بعضي از چيزها كه در آن مي‏افتد نمي‏سوزاند ، و اگر مثلا انساني در آن بيفتد پوست ظاهري و صفات جسميش را مي‏سوزاند ، و به روح او و صفات روحيش نمي‏رسد اما سقر احدي از كساني كه در آن مي‏افتند باقي نمي‏گذارد بلكه همه را فرا مي‏گيرد ، زيرا خداوند فرموده : تدعوا من ادبر و تولي و وقتي آنها را فرا گرفت چيزي از روح و جسمشان را باقي نمي‏گذارد بلكه همه را مي‏سوزاند همچنان كه فرموده : نار الله الموقدة التي تطلع علي الافئدة .


ممكن هم هست منظور اين باشد كه احدي را زنده نمي‏گذارد ، و احدي را نمي‏ميراند ، در اين صورت در معناي آيه زير خواهد بود كه مي‏فرمايد : الذي يصلي النار الكبري ثم لا يموت فيها و لا يحيي .



ترجمة الميزان ج : 20ص :138


بعضي هم گفته‏اند : معناي جمله لا تبقي اين است كه سقر چيزي را كه در آن بيفتد باقي نمي‏گذارد ، مگر آنكه هلاكش مي‏كند وقتي هلاك شد به حالت هلاكت هم رهايش نمي‏كند ، بلكه دوباره زنده‏اش مي‏كند تا باز شكنجه شود .


بعضي ديگر گفته‏اند : معناي لا تبقي اين است كه براي آنان گوشتي باقي نمي‏گذارد و و لا تذر يعني و استخواني باقي نمي‏گذارد .


و بعضي ديگر معاني ديگري ذكر كرده‏اند .


لواحة للبشر كلمه لواحة از مصدر تلويح است كه به معناي دگرگون كردن رنگ چيزي به سياهي است .


و بعضي گفته‏اند به سرخي .


و كلمه بشر جمع بشره است ، كه به معناي ظاهر پوست بدن است .


مي‏فرمايد : يكي ديگر از خصوصيات سقر اين است كه رنگ بشره بدنها را دگرگون مي‏سازد .


عليها تسعة عشر يعني بر آن - سقر - نوزده نفر موكلند ، كه عهده‏دار عذاب دادن به مجرمينند .


و هر چند مطلب را مبهم گذاشته و نفرموده كه از فرشتگانند و يا غير فرشته‏اند ، ليكن از آيات قيامت و مخصوصا تصريح آيات بعدي استفاده مي‏شود كه از ملائكه‏اند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : ظاهر اين عبارت آن است كه مميز ( در اصطلاح نحو معدود هر عددي را مميز مي‏نامند ) عدد تسعة عشر كلمه ملكا باشد ، آنگاه گفته : دليل اين معنا همين است كه عرب‏هاي فصيح از اين عبارت چنين فهميده‏اند ، چون از ابن عباس روايت شده كه گفت : وقتي جمله عليها تسعة عشر نازل شد ابو جهل به قريش گفت مادرانتان به عزايتان بنشينند ، مي‏شنوم پسر ابي كبشه ( رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به شما خبر داده كه خازنان آتش نوزده نفرند و شما كه جمعيت انبوهي هستيد آيا عاجزيد از اينكه هر ده نفرتان بر سر يكي از آن مردان موكل بر آتش بتازيد ، در آن جمع ، ابو اسد بن اسيد بن كلده جمحي كه مردي سخت دلاور بود گفت : من يك تنه حريف هفده نفر آنان هستم ، شما همگي كار دو نفر ديگر را بسازيد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :139


خواننده عزيز توجه دارد كه مفسر نامبرده هيچ دليلي بر مدعاي خود نياورده ، علاوه بر اينكه حديث ، خازنان دوزخ را رجل ( مرد ) خوانده و كلمه رجل به هيچ وجه بر فرشته اطلاق نمي‏شود ، مخصوصا در عرف مشركين كه به نقل قرآن كريم در آيه و جعلوا الملئكة الذين هم عباد الرحمن اناثا ، ملائكه را به طور كلي از جنس زن مي‏دانستند .


و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكة ... سياق آيه شهادت مي‏دهد بر اينكه مردم بعد از شنيدن آيه قبلي كه در باره عدد خازنان دوزخ بود در باره خازنان بگو مگو كرده‏اند ، در نتيجه اين آيه نازل شد .


با اين استظهار روايات وارده در شان نزول آيه تاييد مي‏شود كه ان شاء الله در بحث روايتي آينده از نظر خواننده خواهد گذشت .


و ما جعلنا اصحاب النار الا ملئكة - مراد از اصحاب النار همان خازنان موكل بر دوزخند كه عهده‏دار شكنجه دادن به مجرمينند ، و اين معنا هم از جمله عليها تسعة عشر استفاده مي‏شود و هم جمله و ما جعلنا عدتهم الا فتنة ... به آن شهادت مي‏دهد .


و حاصل معناي آيه اين است كه : ما اصحاب آتش و موكلين بر آن را از جنس ملائكه قرار داديم كه قادر بر انجام ماموريت خود هستند .


همچنان كه در جاي ديگر فرمود : عليها ملئكة غلاظ شداد لا يعصون الله ما أمرهم و يفعلون ما يؤمرون پس موكلين بر آتش از جنس بشر نيستند تا مجرمين اميد آن داشته باشند در برابرشان مقاومت كنند ، و از بينشان ببرند .


و ما جعلناعدتهم الا فتنة للذين كفروا - كلمه فتنة به معناي محنت و آزمايش است ، مي‏گويند منظور از اين جعل ، جعل به حسب آگهي دادن است ، نه جعل به حسب تكوين ، در نتيجه معناي آيه اين است كه ما از عدد آن ملائكه و اينكه نوزده نفرند به شما خبر نداديم ، مگر براي اينكه همين خبر باعث آزمايش كفار شود .


ذيل آيه هم كه مي‏فرمايد : ليستيقن الذين اوتوا الكتاب ... اين گفتار را تاييد مي‏كند .


ليستيقن الذين اوتوا الكتاب - استيقان به معناي يقين يافتن در دل است ، و معناي اين جمله اين است كه ما براي اين گفتيم موكلين بر آتش نوزده فرشته‏اند كه اهل كتاب يقين كنند به اينكه قرآن نازل بر تو حق است ، چون مي‏بينند قرآن هم مطابق كتاب


ترجمة الميزان ج : 20ص :140


آسماني ايشان است .


و يزداد الذين امنوا ايمانا - و نيز براي اينكه مؤمنين به اسلام هم وقتي ببينند كه اهل كتاب هم اين خبر قرآن را تصديق كرده‏اند ، ايمانشان زيادتر شود .


و ليقول الذين في قلوبهم مرض و الكافرون ما ذا اراد الله بهذا مثلا - و نيز براي اين بود كه در نتيجه بيماردلان منافق و كافران چنين و چنان كنند .


بايد توجه داشت كه لام در جمله ليقول لام عاقبت است ، به خلاف لام در ليستيقن كه لام تعليل به غايت است ، براي اينكه كلام منافقان و كفار كه ما ذا اراد الله بهذا مثلا كلامي تحقيرآميز است ، و به منظور استهزاء گفته مي‏شود ، و اين خود كفر است ، و نمي‏تواند غايت و نتيجه براي عمل خداي تعالي شود ، و مثلا بگوييم خداي تعالي به اين منظور عدد خازنان دوزخ را بيان كرد كه عده‏اي كفر و نفاق بورزند ، مگر اينكه اين به تبع چيز ديگري غايت فعل خدا قرار گيرد ، به خلاف استيقان كه خود مرحله‏اي از ايمان است ، و شايد همين اختلاف بين دو معنا باعث شده كه حرف لام دوباره تكرار شود ، و بفرمايد : ليستيقن و ليقول ، و گر نه اگر هر دو لام براي تعليل بود مي‏فرمود : ليستيقن و يقول .


و معناي مجموع اين چند آيه چنين است كه : اگر ما از عدد خازنان دوزخ خبر داديم ، براي اين بود كه مايه آزمايش كفار و باعث يقين اهل كتاب و بيشتر شدن ايمان مؤمنين باشد ، البته اين نتيجه هم بر آن غايات مترتب مي‏شود كه منافقين و كافردلان خواهند گفت : خدا از اين مثل چه منظوري داشته .


مفسرين جمله الذين في قلوبهم مرض را به كساني تفسير كرده‏اند كه دلهايشان مبتلا به شك و لجبازي و نفاق باشد و كلمه كافرون را به كساني تفسير كرده‏اند كه تظاهر به كفر مي‏كنند ، چه از مشركين و چه از ديگران .


گفتيم منظور از جمله ما ذا أراد الله بهذا مثلا تحقير و استهزاء بوده ، و منظورشان از كلمه هذا اشاره است به جمله عليها تسعة عشر و كلمه مثل به معناي وصف است ، و معناي جمله اين است كه : خدا چه منظور داشته از اينكه خازنان دوزخ را به صفت تسعة عشر توصيف كرده ؟ و خلاصه چطور ممكن است اين عده اندك قدرت آن را داشته باشند كه تمامي دوزخيان را كه اكثر افراد جن و انسند عذاب كنند ؟


ترجمة الميزان ج : 20ص :141


دنباله بحثي كه پيرامون نفاق داشتيم


بعضي از مفسرين كه پذيرفته‏اندسوره مورد بحث در مكه نازل شده ، و منافقين و بيماردلان در مدينه پيدا شدند ، در باره آيه و ليقول الذين في قلوبهم مرض ، گفته‏اند كه : يك پيشگويي غيبي است از اينكه بعد از هجرت جمعي منافق پيدا خواهند شد .


و ما مي‏گوييم : اينكه سوره مورد بحث همه‏اش در مكه نازل شده باشد مطلبي است كه از نظر روايات متعين است ، و بعضي از مفسرين ادعاي اجماع بر آن كرده‏اند ، و اينكه از مقاتل نقل كرده‏اند كه آيه و ما جعلنا أصحاب النار الا ملئكة ... در مدينه نازل شده از طريق نقل ثابت نشده كه به راستي او چنين چيزي گفته باشد و بر فرض همكه ثابت باشد ، يك نظريه شخصي از مقاتل است كه فكر كرده نفاق در مدينه پيدا شده و آيه از آن خبر مي‏دهد .


و اما اينكه نفاق در مدينه پيدا شد ، بعضي از مفسرين بر آن اصرار ورزيده و استدلال كرده‏اند به اينكه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسلمانان قبل از هجرت آنقدر نيرومند نبودند ، و امرشان نافذ و دستشان باز نبوده كه مردم از هيبت آنان حساب ببرند ، و كفر باطني خود را پنهان كنند ، و يا به اميد خيرشان دم از اسلام بزنند ، به خلاف حالي كه مسلمانان بعد از هجرت در مدينه داشتند .


ليكن اين استدلال تمام نيست ، زيرا همانطور كه در سوره منافقون در بحثي كه پيرامون نفاق داشتيم به ناتمامي آن اشاره نموديم و حاصلش اين است كه : انگيزه و علت نفاق منحصر در ترس و پروا داشتن ، و يا به دست آوردن خير عاجل نيست ، چون ممكن است كسي به اميد نفع و خير مؤجل و دراز مدت نفاق بورزد ، و ممكن است كسي به انگيزه تعصب و حميت نفاق بورزد ، و يا انگيزه‏اش اين باشد كه نسبت به كفر قبلي خود عادت داشته ، دست برداشتن از عادت برايش مشكل باشد ، و همچنين ممكن است انگيزه‏هايي ديگر باعث نفاق شود .


و هيچ دليلي در دست نيست كه دلالت كند بر اينكه پاي اين انگيزه‏ها در مورد هيچ يك از مسلمانان مكه در كار نبوده ، بلكه از بعضي از همان مسلمانان نقل شده كه در مكه ايمان آورده ، و سپس برگشته ، و يا با شك و ترديد ايمان آورده و سپس ثابت قدم شده .



ترجمة الميزان ج : 20ص :142


علاوه بر اين خداي تعالي خودش فرموده : و من الناس من يقول امنا بالله فاذا اوذي في الله جعل فتنة الناس كعذاب الله و لئن جاء نصر من ربك ليقولن انا كنا معكم أو ليس الله باعلم بما في صدور العالمين و ليعلمن الله الذين امنوا و ليعلمن المنافقين .


و اين دو آيه در سوره عنكبوت است ، كه در مكه نازل شده ، و مي‏بينيد كه از وجود نفاق در مكه خبر مي‏دهد ، و بر فرض كه از همه ادله مكي بودن اين سوره صرفنظر كنيم ، همين كه مي‏بينيم مشتمل بر مساله فتنه و اذيت شدن در راه خداست ، بايد بفهميم كه حداقل اين دو آيه در مكه نازل شده ، چون در مدينه فتنه و اذيت ديدن در راه خدا رخ نداد .


و اگر بگويي آخر در آيه اول مساله نصرت خدايي ذكر شد .


مي‏گوييم : صرف اين دليل نمي‏شود بر اينكه آيه در مدينه نازل شده ، چون نصرت مصاديق ديگري هم غير از فتح و پيروزي در جنگ كه فتحي فوري و نقد است دارد .


و احتمال اينكه مراد از فتنه ، واقعه‏اي باشد كه بعد از هجرت در مكه رخ داد به مطلب ما ضرري نمي‏زند ، براي اينكه منافقين مفتون كه بعد از هجرت و در مكه مفتون شدند ، و دچار نفاق گرديدند از همانهايي بودند كه قبل از هجرت ايمان آورده بودند ، هر چند كه بعد از هجرت مورد اذيت واقع شدند .


و جا دارد كه آيه و من الناس من يعبد الله علي حرف فان أصابه خير اطمان به و ان أصابته فتنة انقلب علي وجهه را هم به مثل همين بياني كه ما كرديم حمل نموده بگوييم : در صورتي كه منظور از فتنه عذاب باشد شامل بعضي از مسلماناني كه در مكه اسلام آوردند مي‏شود ، هر چند كه سوره حج در مدينه نازل شده باشد .


كذلك يضل الله من يشاء و يهدي من يشاء - كلمه كذلك اشاره است به


ترجمة الميزان ج : 20ص :143


مضمون آيه و ما جعلنا عدتهم الا فتنة ... و در جمله و ما يعلم جنود ربك الا هو بي‏اطلاعي غير خداي تعالي را مقيد كرده به قيد جنود - كه به معناي گروههاي فشرده و متراكمي است كه خداي تعالي براي اجراي اوامر خود خلقشان كرده - نه خصوص عده خازنان دوزخ ، در نتيجه به اطلاقش مي‏فهماند كه علم به حقيقت آن جنود ، و خصوصيات خلقتشان ، و عده نفراتشان ، و اعمالي كه انجام مي‏دهند ، و دقائق حكمتي كه در همه اين امور نهفته است ، مخصوص به خداي تعالي است ، و احدي با خدا در آن شريك نيست ، پس هيچ احدي نمي‏تواند عده آنان را اندك و يا زياد بشمارد ، و يا در باره خصوصيات آنان با اينكه جاهل است طعنه‏اي بزند و اظهار نظري كند .


و ما هي الا ذكري للبشر - ضمير هي به جمله عليها تسعة عشر بر مي‏گردد ، و اگر آن را مؤنث آورد و نفرمود هو براي اين بود كه خبر مؤنث است .


و معناي جمله : اين است كه بشر هيچ راهي به علم و آگهي از جنود پروردگار تو ندارد ، و اگر ما خود خبر داديم كه خازنان دوزخ نوزده نفرند ، براي اين بود كه مايه تذكر آنان شود ، و از آن انذار گيرند .


بعضي گفته‏اند : ضمير هي به كلمه جنود و بعضي ديگر گفته‏اند : به كلمه سقر و بعضي گفته‏اند : به سوره ، و بعضي گفته‏اند : به آتش دنيا ، بر مي‏گردد ، كه وجه آخري از همه بي‏پايه‏تر است .


ناگفته نماند كه آيه مورد بحث دلالت دارد بر اينكه خطابهاي قرآني متوجه به عموم بشر است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل فاذا نقر في الناقور ... وحيدا آمده كه اين آيات در باره وليد بن مغيره پيرمردي مجرب از هوشمندان عرب نازل شد ، وي يكي از كساني است كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)استهزاء مي‏كرد .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در حجر اسماعيل مي‏نشست و قرآن مي‏خواند،


ترجمة الميزان ج : 20ص :144


روزي قريش كه دور وليد بن مغيره جمع شده بودند از او پرسيدند : اي ابو عبد الشمس اين چيست كه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏گويد ؟ آيا شعر است يا كهانت ، و يا خطابه ؟ در پاسخ گفت بگذاريد نزديكش شوم و كلامش را بشنوم پس نزد آن جناب رفت و گفت : اي محمد از اشعاري كه سروده‏اي برايم بخوان ، فرمود : آنچه مي‏خوانم شعر نيست ، بلكه كلامي از خداي تعالي است ، كه آن را براي ملائكه و انبيا و رسولان خود پسنديده است ، وليد گفت : مقداري از آن برايم تلاوت كن .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سوره حم سجده را خواند ، وقتي رسيد به آيه شريفه فان أعرضوا فقل أنذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود لرزه بر اندام وليد افتاد و موي بدنش راست شد ، و بدون اينكه براي قريش خبر ببرد كه چه شد ، مستقيما به خانه خود رفت .


قريش نزد ابو جهل رفته گفتند : اي ابو حكم ، ابو عبد الشمس از دين خود بيرون شد و به دين محمد گرويد مگر نمي‏بيني كه از آن زمان كه به نزد محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رفت ديگر نزد ما برنگشت .


روزي صبح ابو جهل نزد وليد رفت و گفت : اي عمو تو ما را سرافكنده و رسوا كردي ، و زبان شماتت دشمن را بر سر ما دراز كردي ، و به دين محمد گرويدي .


وليد گفت : من به دين او نگرويده‏ام و ليكن از او كلامي شنيدم كه از سنگيني و دشواري پوست بر بدن جمع مي‏شود ، ابو جهل گفت : حال بگو ببينم آيا كلام او خطابه نبود ؟ گفت : نه ، براي اينكه خطابه كلامي متصل و پيوسته است ، و كلام او بند بند است ، آن هم بندبندي كه بندهايش شباهتي به هم ندارند .


ابو جهل پرسيد : آيا شعر است ؟ گفت : نه ، شعر هم نيست ، براي اينكه تو خود آگاهي كه من همه اقسام اشعار عرب را شنيده‏ام ، بسيطش و مديدش و رجزش را ، و كلام محمد به هيچ وجه نمي‏تواند شعر باشد .


ابو جهل پرسيد : پس چيست ؟ وليد گفت بايد به من مهلت بدهي درباره‏اش فكر كنم .


فرداي آن روز قريش به وليد گفتند : اي ابو عبد الشمس ، نظرت در باره سؤال ما چه شد ؟ گفت شما بگوييد كلام محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) سحر است ، براي اينكه دل انسان را مسخر مي‏كند ، لذا خداي تعالي درباره وي فرمود : ذرني و من خلقت وحيدا .


و اگر او را وحيد خواند ، براي آن بود كه او به قريش گفته بود پوشش خانه كعبه يك سال به عهده من به تنهايي است ، و يك سال به عهده همه شما ، چون او مال بسيار و باغهاي زيادي داشت ، و دوازده پسر در مكه داشت ، و داراي ده برده بود ، كه نزد هر يك از آنها هزار دينار مال التجاره بود ، و قنطار آن روز هم همين هزار دينار بود .


مي‏گويند : قنطار عبارت بود


ترجمة الميزان ج : 20ص :145


از پوست گاوي كه مملو از طلا باشد .


و در الدر المنثور است كه حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و بيهقي در كتاب دلائل از طريق عكرمه از ابن عباس روايت كرده كه گفت : وليد بن مغيره نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از قرآن برايش خواند ، به طوري كه گويا دلش نرم شد ، جريان به اطلاع ابو جهل رسيد ، نزد وي رفت و گفت عمو جان قوم تو مي‏خواهند برايت مالي جمع‏آوري نموده ، در اختيارت قرار دهند ، چون شنيده‏اند تو به دين او گرويده‏اي تا از اين راه مالي به دست آوري .


وليد گفت : مگر قريش نمي‏داند كه من ثروتمندترين ايشانم ؟ ! ابو جهل گفت : اگر چنين است پس در باره محمد چيزي بگو تا قومت بفهمند كه تو منكر دين او هستي ، و يا حداقل بي‏ميل به گرويدن به آني ، وليد پرسيد آخر چه بگويم ؟ به خدا سوگند احدي در ميان شما نيست كه از من به شعر و به رجز و قصيده آن ، و حتي به اشعار جنيان داناتر باشد ، به خدا سوگند كلام محمد هيچ شباهتي به هيچ يك از اين اقسام شعر ندارد ، و به خدا سوگند براي كلام او كه كلام خدايش مي‏خواند ، حلاوتي و بر آن طلاوتي ( حسن و بهجتي ) مخصوص است ، كلام او اعلايش مثمر و اسفلش مغدق است ، كلامي است برتر از هر كلام ، و هيچ كلامي برتر از او نمي‏شود ، كلامي است كه مادون خود را خرد و بي‏مقدار مي‏كند .


ابو جهل گفت : قوم تو به اين سخنان راضي نمي‏شوند تا در باره او چيزي بگويي .


وليد گفت : مرا واگذار تا فكري كنم ، بعد از آنكه همه فكرهايش را كرد گفت : كلام او چيزي به جز سحر نيست ، سحري كه آن را از ديگران گرفته است ، اينجا بود كه آيه ذرني و من خلقت وحيدا نازل شد .


و در مجمع البيان است كه عياشي به سند خود از زراره و حمران و محمد بن مسلم از امام صادق و امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه فرموده‏اند : وحيد به معناي ولد زنا است .


و زراره گفته كه : شخصي به امام باقر (عليه‏السلام‏) عرضه داشت يكي از مردم بني هشام ( يعني دودمان وليد بن مغيره ) در خطبه خود افتخار كرده كه من پسر وحيدم ، فرمود : واي بر او اگر مي‏دانست وحيد چيست هرگز به فرزندي او افتخار نمي‏كرد .


پرسيديم وحيد چيست ؟ فرمود كسي است كه مردم برايش پدري نشناسند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :146


و در الدر المنثور است كه احمد ، ابن منذر ، ترمذي ، ابن ابي الدنيا در كتاب صفة النار ، ابن جرير ، ابن ابي حاتم ، ابن حبان ، حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) و بيهقي در كتاب البعث ، از ابو سعيد خدري روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود كلمه صعود به معناي كوهي است در آتش كه كفار هفتاد سال از آن بالا مي‏روند و پايين مي‏آيند و آن تا ابد چنين است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه ثم عبس فرمود : يعني روي خود را ترش كرد ، و بسر يعني اخم كرد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :147


َكلا وَ الْقَمَرِ(32) وَ الَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ(33) وَ الصبْح إِذَا أَسفَرَ(34) إِنهَا لاحْدَي الْكُبرِ(35) نَذِيراً لِّلْبَشرِ(36) لِمَن شاءَ مِنكمْ أَن يَتَقَدَّمَ أَوْ يَتَأَخَّرَ(37) كلُّ نَفْسِ بِمَا كَسبَت رَهِينَةٌ(38) إِلا أَصحَب الْيَمِينِ‏(39) في جَنَّتٍ يَتَساءَلُونَ‏(40) عَنِ الْمُجْرِمِينَ‏(41) مَا سلَككمْ في سقَرَ(42) قَالُوا لَمْ نَك مِنَ الْمُصلِّينَ‏(43) وَ لَمْ نَك نُطعِمُ الْمِسكِينَ‏(44) وَ كنَّا نخُوض مَعَ الخَْائضِينَ‏(45) وَ كُنَّا نُكَذِّب بِيَوْمِ الدِّينِ‏(46) حَتي أَتَانَا الْيَقِينُ‏(47) فَمَا تَنفَعُهُمْ شفَعَةُ الشفِعِينَ‏(48)


ترجمه آيات


چنين نيست قسم به ماه ( تابان ) ( 32) .


و قسم به شب تار چون ( به سحر كه وقت راز و نماز مشتاقان خداست ) باز گردد ( 33) .


و قسم به صبح چون جهان را روشن سازد ( 34) .


كه اين قرآن يكي از بزرگترين آيات ( خدا ) است ( 35) .


پند و اندرز آدميانست ( 36) .


تا از شما آدميان هر كه بخواهد ( در مقام ايمان و طاعت و سعادت ) پيش افتد يا باز ماند ( 37 ) .


هر كسي در گرو عملي است كه انجام داده است ( 38) .


مگر اهل يمين ( كه به يمن و سعادت نيكوكار شدند ) ( 39) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :148


آنان در باغهاي بهشت متنعمند و سؤال مي‏كنند ( 40) .


از احوال دوزخيان گنهكار ( 41) .


كه شما را چه عملي به عذاب دوزخ در افكند ؟ ( 42) .


آنان جواب دهند كه ما از نمازگزاران نبوديم ( 43) .


و به مستمند طعام ( و صدقه‏اي ) نمي‏داديم ( 44) .


و ما با اهل باطل همنشين و همصدا بوديم ( 45) .


و ما روز جزا را تكذيب مي‏كرديم ( 46) .


تا آنكه ( با مرگ ) يقين به قيامت يافتيم ( 47) .


پس در آن روز شفاعت شفيعان ( از انبيا و اوليا ) در حق آنان هيچ پذيرفته نشود ( 48) .


بيان آيات


در اين آيات قرآن كريم از تهمت‏هايي كه بدان زده شده تنزيه گرديده و اين معنا مسجل گشته كه قرآن يكي از آيات كبراي حق است .


در آن انذار تمامي بشر است ، و در پيرويش آزادي نفوس از گروگان اعمال است ، اعمالي كه او را به سوي سقر مي‏كشاند .


كلا كلمه كلا ( مانند حاشا در فارسي ) رد و انكار مطالب ما قبل خودش است ، در تفسير كشاف گفته : آوردن كلمه كلا بعد از جمله و ما هي الا ذكري للبشر انكار ذكري بودن قرآن براي منافقين و كفار است ، مي‏فرمايد قرآن كه براي بشر تذكر است ، براي اينان تذكر نيست ، چون اينان متذكر نمي‏شوند ، احتمال هم دارد به خاطر اينكه قبل از جمله انها لاحدي الكبر واقع شده ، رد منكرين همين جمله باشد و بفرمايد علي رغم منكرين قيامت ، واقعه قيامت يكي از بزرگترين دواهي است .


پس بنا به احتمال اول انكار مطلب گذشته است ، و بنا بر احتمال دوم انكار و رد مطلب آينده است .


البته احتمال سومي نيز هست كه به زودي از نظر خواننده خواهد گذشت .


و القمر و الليل اذ أدبر و الصبح اذا أسفر .


در اين جمله سه بار سوگند ياد شده ، و منظور از ادبار ليل گذشتن شب در مقابل


ترجمة الميزان ج : 20ص :149


پيش آمدن شب است ، و منظور از اسفار صبح هويدا گشتن صبح و بيرون شدن آن از پرده شب است .


انها لاحدي الكبر مفسرين گفته‏اند : ضمير در اين جمله به كلمه سقر بر مي‏گردد و كلمه كبر جمع كبري است .


و مراد از اينكه سقر يكي از بزرگترين است ، اين است كه سقر يكي از بزرگترين دواهي و تحولات است ، داهيه‏اي است كه هيچ داهيه ديگري به آن پايه از عظمت نمي‏رسد ، همچنان كه خود ما مي‏گوييم : فلاني يكي از رجال است ، يعني در بين رجال نظيري ندارد ، و جمله مورد بحث جواب سوگند است .


و معناي آيه اين است كه : من به فلان و فلان سوگند مي‏خورم ، كه سقر يكي از بزرگترين تحولات و دواهي عالم است - بزرگترين آن - از نظر اينكه بشر را تهديد مي‏كند .


و بعيد نيست وجه سومي در بين باشد ، و آن اين است كه كلمه كلا رد گفتار وليد در باره قرآن باشد ، كه گفت : ان هذا الا سحر يؤثر ان هذا الا قول البشر و ضمير انها به قرآن برگردد ، بدان جهت كه قرآن آيات است و گر نه مي‏بايد فرموده باشد انه و يا از باب مطابقت اسم ان با خبر آن باشد به اين معنا كه چون خبر ان يعني كلمه احدي مؤنث است ضمير هم كه اسم آن است مؤنث آورده شده .


و معناي آيه اين است كه : نه ، آنطور كه وليد گفت نيست ، من به قمر و شب و صبح سوگند مي‏خورم كه قرآن - البته يعني آياتش - از نظر انذار يكي از آيات كبراي الهي است .


بعضي هم گفته‏اند : جمله انها لاحدي الكبر تعليل است براي كلا ، و سوگندهايي كه بعد از اين كلمه و آن تعليل فاصله شده براي تاكيد است ، نه جواب سوگند ، و جواب سوگند در تقدير است ، كه خود كلمه كلا بر آن دلالت مي‏كند .


نذيرا للبشر كلمه نذير مصدر و به معناي بيم رساندن است ، و اگر منصوب آمده به خاطر اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :150


بوده كه به نظر ما تميز ، و به نظر بعضي حال از مطلبي است كه از سياق انها لاحدي الكبر فهميده مي‏شود ، و به قول آن مفسر معنايش اين است كه قرآن در حالي كه بيم‏رسان است ، از آيات كبراي الهي است ، و به نظر ما معنايش اين مي‏شود كه قرآن از حيث انذار و بيم‏رساني از آيات كبراي حق است .


بعضي وجوه ديگري ذكر كرده‏اند كه قابل اعتناء نيست ، مثلا يكي گفته : صفت پيغمبر است ، و آيه متصل به اول سوره و تقدير آن قم نذيرا للبشر فانذر است .


و آن ديگري گفته : صفت خداي تعالي است .


لمن شاء منكم ان يتقدم او يتاخر اين جمله انذار را عموميت مي‏دهد به همه بشر ، چه آنها كه ايمان بياورند و چه آنها كه نياورند و جمله لمن شاء بدل است از كلمه بشر و جمله أن يتقدم ... مفعول كلمه شاء است ، و منظور از تقدم ، پيروي كردن از حق است كه مصداق خارجيش ايمان و اطاعت است ، و منظور از تاخر ، پيروي نكردن است كه مصداقش كفر و معصيت است و معنايش اين است كه : از اين جهت از بزرگترين آيات الهي است كه نذير است براي همه بشر ، چه آنهايي از شما كه حق را پيروي مي‏كنند ، و چه آنهايي از شما كه حق را پيروي نمي‏كنند ، و احدي نيست كه بي‏رابطه با قرآن باشد .


بعضي گفته‏اند : جمله أن يتقدم در موضع رفع است تا مبتدا باشد ، و جمله لمن شاء خبر آن است ، و مثل اين است كه بگويي : لمن ترضا ان يصلي - كسي كه وضو گرفته مي‏تواند نماز بخواند پس معني مطلق است يعني كسي كه تقدم را بخواهد مي‏تواند متقدم شود ، و كسي كه تاخر را بخواهد مي‏تواند متاخر باشد و يا مثل كلام خداي تعالي است كه در جاي ديگر فرموده : فمن شاء فليؤمن و من شاء فليكفر ، و مراد از تقدم و تاخر ، سبقت گرفتن و نگرفتن به سوي خير است .


كل نفس بما كسبت رهينة حرف باء در بما به معناي باي فارسي و يا به معناي بسبب است ، و يا به معناي در مقابل است ، و كلمه رهينة به معناي رهن و گروگان است ، همچنان كه زمخشري در كشاف گفته : كلمه رهينة در آيه كل نفس بما كسبت رهينة مؤنث رهين نيست ، كه كسي خيال كند چون كلمه نفس مؤنث است ، رهينه نيز مؤنث آمده ، چون اگر


ترجمة الميزان ج : 20ص :151


اين منظور هم در كار باشد باز مي‏توانست مذكر بياورد ، و بفرمايد بما كسبت رهين براي اينكه صيغه فعيل در صورتي كه به معناي مفعول باشد مذكر و مؤنث در آن يكسان است ، هم در مذكر مي‏آيد و هم در مؤنث ، بلكه اين كلمه اسمي است به معناي رهن ، مثل اينكه كلمه شتيمة اسم شتم است ، گويا فرموده : كل نفس بما كسبت رهن .


و معناي جمله بنا به گفته وي اين است كه : هر نفسي در گرو است ، با آنچه كه كرده ، و يا به سبب آنچه كرده ، و يا در مقابل آنچه كرده است .


و گويا غنايت در رهينه شمردن هر نفس اين بوده كه خداي تعالي اين حق را به گردن خلق دارد كه با ايمان و عمل صالح او را بندگي كنند ، پس هر نفسي از خلق نزد خدا محفوظ و محبوس است ، تا اين حق و اين دين را بپردازد ، حال اگر ايمان آورد و عمل صالح كرد از گرو در آمده آزاد مي‏شود ، و اگر كفر ورزيد و مرتكب جرم شد و با اين حال مرد ، همچنان رهين و براي ابد محبوس است ، و اين يك نوع رهين بودن است ، غير آن نوع ديگر كه آيه كل امري‏ء بما كسب رهين متعرض آن است و ما فرق ميان دو نوع رهين بودن را در سوره طور بيان كرديم .


گفتيم آيه قبلي انذار را تعميم مي‏داد ، اين آيه علت آن تعميم را بيان مي‏كند ، چون وقتي نفس انساني رهين كرده‏هاي خود باشد ، قهرا هر نفسي بايد از آتش قيامت كه او را در صورت مجرم بودن و پيروي حق نكردن در آن حبس مي‏كنند دلواپس باشد كه ، همين دلواپسي تقوي است .


الا اصحاب اليمين اصحاب يمين كساني هستند كه در روز حساب نامه عملشان را به دست راستشان مي‏دهند ، و اينان دارندگان عقايد حق و اعمال صالح از مؤمنين متوسط الحالند ، كه نامشان به عنوان اصحاب اليمين در مواردي از قرآن كريم مكرر آمده و به همين جهت استثناي مورد بحث استثنايي است متصل .


و آنچه از مجموع مستثني منه و مستثني استفاده مي‏شود اين است كه نفوس داراي عمل به دو قسم تقسيم مي‏شوند ، يكي نفوسي كه رهين به كرده‏هاي خويشند ، و اين نفوس مجرمين است ، و دوم نفوس آزاد شده از رهن ، و اين نفوس اصحاب يمين است ، و اما سابقون مقرب ، يعني آنهايي كه خداي تعالي در بعضي از موارد كلامش قسم سوم براي دو


ترجمة الميزان ج : 20ص :152


قسم نامبرده شمرده ، و فرموده : و كنتم ازواجا ثلثة فاصحاب الميمنة ... اولئك المقربون داخل در تقسيم مورد بحث نيستند ، چون در اول قيد كرديم ، نفوس داراي عمل .


و اما مقربين آن چنان در مستقر عبوديت استقرار يافته‏اند كه اصلا خود را صاحب نفس نمي‏دانند ، تا چه رسد به اينكه صاحب عمل بدانند ، هم نفس خود را ملك خدا مي‏دانند ، و هم اعمالشان را ، آنان نه در محضر خداي تعالي حاضر مي‏شوند ، و نه به حسابشان رسيدگي مي‏شود ، همچنان كه در آيه زير فرموده : فانهم لمحضرون الا عباد الله المخلصين ، پس اين طايفه از تقسيم مورد بحث به كلي بيرونند .


و از مفسرين حكايت شده كه بعضي از آنان اصحاب يمين را به ملائكه ، و بعضي ديگر به اطفال مسلمين ، و بعضي ديگر به كساني كه در روز ميثاق در سمت راست آدم بودند ، و بعضي ديگر به كساني كه قرآن درباره آنان فرموده : الذين سبقت لهم منا الحسني - كساني كه از طرف ما برايشان سرنوشت خوب نوشته شده تفسير كرده‏اند .


ولي همه اينها وجوهي ضعيف است كه ضعفش بر كسي پوشيده نيست .


في جنات يتساءلون عن المجرمين ما سلككم في سقر كلمه في جنات خبري است براي مبتدايي محذوف ، و اگر جنات را بدون الف و لام آورد و فرمود : در بهشت‏هايي براي تعظيم بهشت‏ها بود ، خواست بفرمايد : در بهشت‏هايي كه از عظمت به حدي است كه وصفش قابل درك نيست .


البته ممكن هم هست خبر نباشد ، بلكه حال از اصحاب يمين باشد .


و منظور از جمله يتساءلون عن المجرمين اين است كه مجموعه اهل بهشت از مجموعه مجرمين مي‏پرسند ، نه اينكه هر يك نفر از اهل بهشت از يك نفر از اهل دوزخ بپرسد .


ما سلككم في سقر - يعني چه چيز شما را داخل سقر كرد ؟ و اين سؤال بيانگر همان تسائل ، و از قبيل بيان جمله به جمله است ، و ممكن هم هست قولي در تقدير باشد ، و تقدير كلام قائلين ما سلككم في سقر - در حالي كه مي‏گويند : چه چيز شما را داخل سقر كرد بوده باشد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :153


قالوا لم نك من المصلين ضمير جمع در قالوا به مجرمين بر مي‏گردد ، و مراد از صلوة نماز معمولي نيست ، بلكه منظور توجه عبادتي خاص است به درگاه خداي تعالي ، كه با همه انحاي عبادتها يعني عبادت در شرايع معتبر آسماني كه از حيث كم و كيف با هم مختلفند مي‏سازد .


و لم نك نطعم المسكين مراد از اطعام مسكين انفاق بر تهي دستان جامعه است ، به مقداري كه بتوانند كمر راست كنند و حوائجشان برطرف شود .


و اطعام مسكين اشاره است به حق الناس ، و صلات اشاره است به حق الله ، و اينكه اين دو قسم حق را عملا بايد پرداخت .


و كنا نخوض مع الخائضين منظور از خوض سرگرمي عملي و زباني در باطل ، و فرو رفتن در آن است ، به طوري كه به كلي از توجه به غير باطل غفلت شود .


و كنا نكذب بيوم الدين منظور از يوم الدين روز جزا است ، در نتيجه چهار خصلتي كه در اين آيات بر شمرد از خصائص مجرمين است ، كه مجرم يا هر چهار خصلت را دارد ، و يا بعضي از آنها را ، و چون پاسخ‏گوي از اين سؤالها مجموع مجرمينند صحيح است كه نسبت هر چهار را به همه مجرمين داده ، از قول ايشان بفرمايد : ما از نمازگزاران نبوديم ، و ما اطعام مسكين نمي‏كرديم ، و ما خائض بوديم ، و ما روز جزا را تكذيب مي‏كرديم .


هر چند كه بعضي از فرد فرد آنان مبتلا به همه اين اوصاف نبوده ، بلكه مبتلا به بعضي از آنها باشد .


حتي اتينا اليقين اين جمله قيد تكذيب است ، مجرمين مي‏گويند : ما همچنان تكذيب كرديم تا آنكه يقين نزد ما آمد .


و در باره يقين گفته‏اند : منظوراز آن در اينجا مرگ است ، و از اين جهت يقين بر مرگ اطلاق شده كه شكي در آمدنش نيست ، در نتيجه معناي آيه اين است كه : ما در دنيا روز جزا را همچنان تكذيب كرديم تا مرگ فرا رسيد ، و با آمدنش زندگي دنيايي ما تمام شد .


و خلاصه ما در تمام دوران زندگي دنيا روز جزا را تكذيب مي‏كرديم .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از يقين آن يقيني است كه به دنبال مشاهده نشانه‏هاي آخرت ، و نزديك شدن به حيات برزخي براي آدمي حاصل مي‏شود ، آري


ترجمة الميزان ج : 20ص :154


نزديكي‏هاي مرگ و بعد از مرگ انسان به حقانيت روز جزا يقين پيدا مي‏كند .


و اين معنا معناي خوبي است .


فما تنفعهم شفاعة الشافعين در سابق آنجا كه پيرامون شفاعت بحث كرديم ، گفتيم كه اين آيه دلالت دارد بر اينكه روز قيامت اجمالا شفاعتي در كار هست ، ولي اين طايفه از شفاعت شافعان بهره‏مند نمي‏شوند ، براي اينكه شفاعت شامل حالشان نمي‏گردد ، و در همان بحث ( كه در جلد اول اين كتاب گذشت ) روايات شفاعت را آورديم .



ترجمة الميزان ج : 20ص :155


فَمَا لهَُمْ عَنِ التَّذْكِرَةِ مُعْرِضِينَ‏(49) كَأَنَّهُمْ حُمُرٌ مُّستَنفِرَةٌ(50) فَرَّت مِن قَسوَرَةِ(51) بَلْ يُرِيدُ كلُّ امْرِي مِّنهُمْ أَن يُؤْتي صحُفاً مُّنَشرَةً(52) َكلابَل لا يخَافُونَ الاَخِرَةَ(53) كلا إِنَّهُ تَذْكِرَةٌ(54) فَمَن شاءَ ذَكرَهُ‏(55) وَ مَا يَذْكُرُونَ إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُهُوَ أَهْلُ التَّقْوَي وَ أَهْلُ المَْغْفِرَةِ(56)


ترجمه آيات


اينك چرا از ياد آن روز سخت خود ( و از ذكر قرآن ) اعراض مي‏كنند ؟ ( 49) .


گويي گورخران گريزاني هستند ( 50) .


كه از شير درنده مي‏گريزند ( 51) .


بلكه هر يك از آنها مي‏خواهند كه برايشان صحيفه وحي آسماني باز آيد ( تا ايمان آرند ) ( 52) .


هرگز اين نخواهد شد ( كه همه مقام رسالت يابند ) چنين نيست كه پنداشتند بلكه از عذاب آخرت نمي‏ترسند ( 53 ) .


چنين نيست كه آنها پنداشتند ، قرآن محققا همه پند و اندرز است ( 54) .


تا هر كه خواهد متذكر حق شود ( 55) .


و هيچ كس پند نمي‏گيرد جز آنكه خدا بخواهد ( يعني بدون مشيت الهي كسي بهشتي و سعادتمند نخواهد شد ) او اهل تقوي و اهل آمرزش و مغفرت است ( 56) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :156


بيان آيات


در اين آيات نتيجه‏گيري از مطالب يعني وعد و وعيدهاي گذشته را به صورت تعجب از اعراض كفار از تذكرات قرآن و تنفرشان ازحق صريح بيان كرده ، گويا فرموده : وقتي جريان بدين قرار است عقلا واجب مي‏شود كه دعوت حق را اجابت نموده ، به وسيله تذكرات قرآن متذكر شود ، پس بسيار عجيب است كه چطور باز هم از اين تذكر روي بر مي‏تابند ، نه ، نه ، علت اصلي اين است كه اينان به رسالت ايمان ندارند ، و تك‏تكشان توقع دارند كه كتابي از خدا بر يك يك آنان نازل گردد ، نه ، بلكه علت اين است كه از آخرت ترس ندارند ، و در نتيجه از وعيد و تهديدهاي قرآن مرتدع نمي‏شوند .


آنگاه روي سخن را به خود آنان كرده ، مجددا آن تذكره را بر آنان عرضه مي‏كند ، و در قبول ورد آن مخيرشان نموده ، تا اگر خواستند قبول كنند ، و اگر خواستند رد كنند ، ليكن بايد بدانند كه در اين خواستن مستقل نيستند و نمي‏توانند با خواست خود خداي سبحان را عاجز سازند ، و به همين جهت نمي‏توانند متذكر شوند ، مگر وقتي كه خدا بخواهد ، و حكم قدر به طور قطع در ميان آنان نيز جاري است .


فما لهم عن التذكرة معرضين اين جمله تفريعي است بر تذكره و اندرزي كه قبلا گذشت ، و استفهام در اين جمله براي برانگيختن تعجب است ، و كلمه لهم متعلق است به كلمه كان اي كه حذف شده ، و تقدير كلام فما كان لهم است.


و كلمه معرضين حال است از ضمير هم و جمله عن التذكرة متعلق به كلمه معرضين است .


و معناي جمله اين است : حال كه مطلب چنين است ، پس چه شد - چه پيش آمد - براي مشركين كه تذكره قرآن را تكذيب مي‏كنند ، در حالي كه از آن روي گردانند .


و خلاصه چرا با اينكه واجب بود بر آنان كه قرآن را تصديق كنند ، و بدان ايمان آورند از آن اعراض نمودند ، و اين جاي تعجب است .


كانهم حمر مستنفرة فرت من قسورة حال كفار را در اعراض از تذكره تشبيه كرده به حمر كه جمع حمار است ، و البته منظور حمار وحشي يعني گورخر است ، و استنفار به معني نفرت است ، و كلمه قسورة به معناي شير و شكارچي است ، چون به هر دو معنا تفسير شده ، و معناي آيه اين است كه : اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :157


كفار در حالي از تذكره نفرت و اعراض مي‏كنند كه گويي خران وحشي‏اند ، و از شير و يا شكارچي مي‏گريزند .


بل يريد كل امري‏ء منهم أن يؤتي صحفا منشرة منظور از صحف منشره كتاب آسماني بر دعوت حق است ، در اين كلام با آمدن كلمه بل از سخن قبلي اعراض شده ، مي‏فرمايد اعراضشان از تذكر ، صرفا به خاطر نفرت نيست ، بلكه هر فردي از ايشان توقع دارد كه كتابي از ناحيه خدا و مشتمل بر آنچه قرآن مشتمل بر آن است نازل شود .


و اين نسبتي كه به كفار داده كنايه است از استكبار آنان نسبت به خداي سبحان ، مي‏فرمايد اينان به شرطي حاضرند دعوت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را بپذيرند ، و آن را رد نكنند كه براي هر يك از ايشان مستقلا كتابي آسماني نازل شود ، و اما دعوت از طريق رسالت را به هيچ وجه نمي‏پذيرند ، هر چند كه حق باشد و معجزاتي روشن آن را تاييد كند .


پس آيه شريفه در معناي آيه زير است كه حكايت گفتار كفار است كه گفتند : لن نؤمن حتي نؤتي مثل ما أوتي رسل الله .


و نيز در معناي آيه زير است كه حكايت گفتار امت‏ها به رسولان خويش است ان أنتم الا بشر مثلنا ، و اساس اين گفتار و حجت آنان بر نفي رسالت رسولان ، در سابق بيان شد .


بعضي گفته‏اند : آيه شريفه در معناي سخني است كه كفار مكه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفتند ، و قرآن را چنين حكايت مي‏كند : و لن نؤمن لرقيك حتي تنزل علينا كتابا نقرؤه .


ليكن اين سخن درست نيست ، براي اينكه مدلول آيه مورد بحث اين است كه بر يك يك آنان صحفي منشره نازل شود ، غير از آنچه بر ديگران نازل شده ، و آيه سوره اسري اين را نمي‏گويد ، بلكه مدلول آن اين است كه يك كتاب از آسمان بر پيامبر نازل شود كه همه آن را بخوانند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :158


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد كفار اين بوده كه كتابهايي از آسمان به نام يك يك آنان نازل شود ، و در آنها به هر يك از آنان بگويد : فلاني ! بايد به محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ايمان بياوري .


بعضي ديگر گفته‏اند : مرادشان اين بوده كه كتابي از آسمان بر آنان نازل شود ، و در آن برائت از عذاب و مژده نعمتي فراوان به آنان بدهد ، تا ايمان بياورند ، و گر نه همچنان بر كفر خود مي‏مانند .


بعضي وجوهي ديگر گفته‏اند ، كه از سياق آيه به دور است ، و بيانش گذشت .


كلا بل لا يخافون الاخرة اين جمله رد توقع بيجاي آنان است ، به اين بيان كه دعوت رسالت يك ادعاي بي‏دليل نيست ، بلكه آيات و معجزات روشن و دليلهاي قطعي جاي هيچ شكي براي كسي باقي نمي‏گذارد ، پس حجت خدا بر رسولش و بر ديگران به طور مساوي قائم و تمام است ، و حاجتي نيست به اينكه براي هر يك از افراد دعوت شده به دين صحفي منشره نازل شود .


علاوه بر اين رسالت نيازمند به طهارت ذات و صلاحيت نفس است ، آن طهارت و صلاحيتي كه نفوس ساير مردم فاقد آنند ، همچنان كه اين معنا از پاسخي كه خداي تعالي به توقع كفار داده فهميده مي‏شود ، كفار گفته بودند : لن نؤمن حتي نؤتي مثل ما أوتي رسل الله ، در پاسخ فرمود : الله أعلم حيث يجعل رسالته .


بل لا يخافون الاخرة - كلمه بل براي اعراض از مطلب قبلي است كه مي‏فرمود : توقع دارند كه بر يك يك آنان صحفي منشره نازل شود مي‏خواهد بفرمايد اين پيشنهادشان يك پيشنهاد جدي نيست ، بهانه‏اي است كه مي‏خواهند به وسيله آن خود را از گير دعوت دين رها سازند ، و علت حقيقي كفر و تكذيبشان به دعوت ديني اين است كه اينان از آخرت نمي‏ترسند ، و اگر مي‏ترسيدند ايمان مي‏آوردند ، و بعد از تماميت حجت و وجود آيات بينات هرگز پيشنهادي نمي‏كردند .


كلا انه تذكرة اين جمله رد و منع دومي از پيشنهاد كفار است ، و معنايش اين است كه : ما چنين كتابي نازل نمي‏كنيم ، قرآن براي تذكره و اندرز كافي است ، و ما از قرآن چيزي بيش از اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :159


نخواسته‏ايم ، اثر اين قرآن همان جزايي است كه نزد ما براي مطيع و عاصي آماده شده است .


فمن شاء ذكره يعني هر كه بخواهد از آن پند مي‏گيرد چرا كه دعوت و موعظه قرآن اجباري نيست و در ظرف اختيار و آزادي اراده دعوت مي‏كند .


و ما يذكرون الا ان يشاء الله هو اهل التقوي و اهل المغفرة اين آيه توهمي را دفع مي‏كند كه ممكن است از جمله فمن شاء ذكره به ذهن كساني بيايد و خيال كنند اختيار به دست خودشان است ، و خود مستقل در اراده‏اند ، و اگر نخواستند متذكر شوند بر خدا غالب گشته ، و او را در به كرسي نشاندن اراده خود عاجز ساخته‏اند ، او خواسته بود اينان متذكر بشوند ، و اينان خواستند نشوند و نشدند .


و حاصل دفع اين است كه : حكم قدر در افعال آنان مانند همه چيز ديگر جاري است ، و تذكر آنان - البته اگر متذكر شوند - هر چند فعل اختياري و صادر از ايشان است ، و اكراه و اجباري در كار نيست ، خداي تعالي هم خواسته تا به اختيار خود متذكر شوند ، به اين معنا خداي تعالي هيچ وقت از هيچ انساني با خواست تكوينيش نخواسته كه فلان عمل را بي‏اختيار انجام بدهد ، بلكه اراده تكويني كرده كه هر چه مي‏كند به اختيار و اراده خود كند ، پس فعل اختياري در عين اينكه نسبت به انسان فاعل نسبت امكان دارد ، در عين حال نسبت به اراده الهي ضروري التحقق است ، و گر نه محقق نمي‏شد .


هو اهل التقوي و اهل المغفرة - يعني او اهليت آن را دارد كه از او پروا شود ، چون او ولايت مطلقه بر هر چيز دارد ، و سعادت و شقاوت انسان به دست اوست ، و نيز اهليت آن را دارد كه پروا كنندگان خود را بيامرزد ، چون او آمرزگار رحيم است .


و اين جمله يعني جمله هو أهل التقوي و أهل المغفرة مي‏تواند تعليل جمله قبل يعني انه تذكرة فمن شاء ذكره باشد كه روشن است ، و نيز جمله و ما يذكرون الا أن يشاء الله را تعليل كند ، چون اهل تقوي و اهل مغفرت بودن خداي تعالي وقتي صحيح و تمام است كه داراي اراده‏اي نافذ در اراده‏ها و اعمال خلق باشد ، و خلاصه خلق در آنچه مي‏خواهند آزاد نباشند ، و با تمرد و استكبار خود خدا را عاجز نسازند .


بحث روايتي


در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در تفسير


ترجمة الميزان ج : 20ص :160


جمله بل يريد كل امري‏ء منهم أن يؤتي صحفا منشرة فرموده : شان نزول اين آيه آن بود كه مردم به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفته بودند : اي محمد به ما چنين رسيده كه در بني اسرائيل هر كس مرتكب گناهي مي‏شد صبح ، گناه و كفاره گناه خود را در نوشته‏اي پهلوي سرش مي‏ديد ، ( چرا در اين امت چنين نيست ؟) .


جبرئيل به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد ، و عرضه داشت : قوم تو سنت جاريه در بني اسرائيل در باره گناهان را خواستند ، اگر بخواهند ما با ايشان نيز همان رفتار را مي‏كنيم ، و آنان را به همان عذابهايي كه بني اسرائيل را گرفتيم مي‏گيريم ، و مردم حس كردند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دوست ندارد كه چنين سنتي در امتش جريان يابد .


مؤلف : اين داستان با لحن آيه نمي‏سازد و در خود روايت هم اشاره‏اي است به اينكه اين قصه معتبر نيست ، ( چون در آخرش آمده : حس كردند رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دوست ندارد ... ) .


و در الدر المنثور است كه عبد بن حميد و ابن جرير و ابن منذر از سدي از ابي صالح روايت كرده‏اند كه گفت : مردم گفتند اگر محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در ادعايش صادق است اين معجزه را بياورد كه هر روز صبح زير سر هر يك از ما نوشته‏اي ديده شود ، كه در آن نوشته باشد تو اي فلاني از آتش دوزخ برائت و امنيت داري ، در پاسخ اين آيه نازل شد : بل يريد كل امري‏ء منهم أن يؤتي صحفا منشرة .


مؤلف : سياق آيات و ردعي كه در آن است ، با اين قصه سازگار نيست .


و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر ، از مجاهد روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه بل يريد كل امري‏ء منهم أن يؤتي صحفا منشرة گفته : يعني در هر صبح نامه‏اي از خداي تعالي به يك يك آنان برسد به اين مضمون : اين نامه‏اي است از رب العالمين به فلان بن فلان همينكه از خواب برمي‏خيزد نامه را پهلوي سرش ببيند ، و آن را بخواند .


مؤلف : آنچه در اين روايت آمده قابل انطباق با مضمون روايت قبلي ، و هم با بياني است كه ما در معناي آيه داشتيم .


و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد و ابن منذر از قتاده روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه بل يريد كل امري‏ء منهم أن يؤتي صحفا منشرة گفته عده‏اي از مردم به محمد


ترجمة الميزان ج : 20ص :161


(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) گفتند اگر خيلي دوست داري پيرويت كنيم بايد كتابي براي خصوص ما نازل شود ، و به ما فرمان دهد تا تو را پيروي كنيم .


مؤلف : اين روايت قابل انطباق با آن نظريه‏اي است كه در تفسير اين آيه گذشت ، و مي‏گفت : آيه مورد بحث همان را مي‏گويد كه آيه و لن نؤمن لرقيك ... بيانش مي‏كند ، و خلاصه اينكه مي‏توان احتمال داد صاحب آن نظريه ، نظريه خود را از اين روايت گرفته ، و اشكال ما به اين نظريه گذشت .


و در تفسير قمي در ذيل آيه هو اهل التقوي و اهل المغفرة آمده كه امام فرمود : يعني خدا اهليت آن را دارد كه از او پروا كنند و اهليت آن را دارد كه بيامرزد .


و در كتاب توحيد به سند خود از ابي بصير از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در تفسير آيه هو اهل التقوي و اهل المغفرة فرموده : خداي عز و جل مي‏فرمايد : من اهليت آن را دارم كه از من پروا شود ، و بنده‏ام چيزي را شريكم نگيرد ، و من اهليت آن را دارم كه اگر بنده‏اي شريكي برايم نگيرد داخل بهشتش كنم .


و نيز فرموده : خداي تبارك و تعالي به عزت و جلال خود سوگند ياد كرده كه احدي از اهل توحيد را به آتش نسوزاند .


و در الدر المنثور است كه ، ابن مردويه از عبد الله بن دينار روايت آورده كه گفت : من از ابو هريره و ابن عمر و ابن عباس شنيدم كه مي‏گفتند : شخصي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيد معناي جمله هو أهل التقوي و أهل المغفرة چيست ؟ فرمود : خداي تعالي مي‏فرمايد من اهليت آن را دارم كه خلق از من پروا كند ، و كسي و چيزي را شريكم نكند ، كه اگر پروا كرد و شريكي برايم قرار نداد ، در آن صورت من اهليت آن را دارم كه ما سواي شرك را بيامرزم .


مؤلف : در معناي اين روايت روايات زيادي از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) رسيده است.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :