امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
1241
ترجمه الميزان: سوره قيامت آيات 40 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :162


( 75 )سوره قيامت مكي است و چهل آيه دارد( 40 )


سورة القيامة


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ لا أُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيَمَةِ(1) وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ(2) أَ يحْسب الانسنُ أَلَّن نجْمَعَ عِظامَهُ‏(3) بَلي قَدِرِينَ عَلي أَن نُّسوِّي بَنَانَهُ‏(4) بَلْ يُرِيدُ الانسنُ لِيَفْجُرَ أَمَامَهُ‏(5) يَسئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَمَةِ(6) فَإِذَا بَرِقَ الْبَصرُ(7) وَ خَسف الْقَمَرُ(8) وَ جُمِعَ الشمْس وَ الْقَمَرُ(9) يَقُولُ الانسنُ يَوْمَئذٍ أَيْنَ المَْفَرُّ(10) َكلا لا وَزَرَ(11) إِلي رَبِّك يَوْمَئذٍ المُْستَقَرُّ(12) يُنَبَّؤُا الانسنُ يَوْمَئذِ بِمَا قَدَّمَ وَ أَخَّرَ(13) بَلِ الانسنُ عَلي نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ(14) وَ لَوْ أَلْقَي مَعَاذِيرَهُ‏(15)


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


چنين نيست ( كه كافران پنداشتند ) ، قسم به روز ( بزرگ ) قيامت ( 1) .


و قسم به نفس بسيار ملامت كننده ( 2) .


آيا آدمي پندارد كه ما ديگر ابدا استخوانهاي ( پوسيده ) او را باز جمع نمي‏كنيم ؟ ( 3) .


بلي ما قادريم كه سرانگشتان او را هم درست گردانيم ( 4) .


بلكه انسان مي‏خواهد مادام العمر گناه كند ( 5) .


(كه دايم با شك و انكار ) مي‏پرسد كي روز قيامت ( و حساب ) خواهد بود ؟ ( 6 ) .


(بگو ) روزي كه چشمها از وحشت و هول خيره بماند ( 7) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :163


و ماه ( تابان ) تاريك شود ( 8) .


و ميان خورشيد و ماه جمع گردد ( 9) .


و در آن روز انسان ( زشت كار ) گويد : ( اي واي از سختي عذاب ) كجا مفر و پناهي خواهد بود ؟ ( 10) .


هرگز مفري نيست ( 11) .


آن روز جز درگاه خدا هيچ آرامگاهي نيست ( 12) .


آن روز آدمي به هر نيك و بدي كه در مقدم و مؤخر عمر كرده از نتيجه همه آگاه خواهد شد ( 13) .


بلكه انسان خود بر نيك و بد خويش به خوبي آگاهست ( 14 ) .


و هر چند ( پرده‏هاي ) عذر بر ( چشم بصيرت ) خود بيفكند ( 15) .


بيان آيات


بيان اين سوره پيرامون مساله قيامت كبري دور مي‏زند ، نخست از وقوع روز قيامت خبر مي‏دهد ، و در مرحله دوم آن روز را يكبار با ذكر چند نشانه ، و بار ديگر با اجمالي از سرگذشت انسان در آن روز توصيف مي‏كند ، و خبر مي‏دهد كه اولين قدم در سير به سوي قيامت مرگ است ، و در مرحله سوم سوره را با استدلال بر قدرت خداي تعالي بر اعاده عالم ختم نموده ، اثبات مي‏كند همانطور كه خداي تعالي بر خلقت نخستين عالم قادر بود همچنين بر خلقت بار دوم آن ، كه همان قيامت است قادر است و اين سوره به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده است .


لا اقسم بيوم القيمة ما چه اينكه مجموع لا اقسم را كلمه سوگند بدانيم ، و چه اينكه حرف لا را زايد بدانيم ، و چه اينكه آن را نافيه بگيريم - كه البته اقوال هم مختلف است - سوگند در اين آيه سوگند به قيامت است .


و لا اقسم بالنفس اللوامة اين جمله به مقتضاي سياق و از نظر شباهت لفظي كه با جمله قبلي دارد سوگند دوم است ، پس نبايد به گفته بعضي اعتنا كرد كه گفته‏اند : جمله دوم نفي سوگند است نه سوگند ، و مي‏خواهد بفرمايد : من به روز قيامت سوگند مي‏خورم ، و به نفس لوامه سوگند ياد نمي‏كنم .


و منظور از نفس لوامه نفس مؤمن است ، كه همواره در دنيا او را به خاطر گناهانش


ترجمة الميزان ج : 20ص :164


و سرپيچي از اطاعت خدا ملامت مي‏كند ، و در روز قيامت سودش مي‏رساند .


بعضي گفته‏اند : منظور از نفس لوامه جان آدمي است ، چه انسان مؤمن صالح ، و چه انسان كافر فاجر ، براي اينكه هر دوي اين جانها آدمي را در قيامت ملامت مي‏كنند ، نفس كافر ، كافر را ملامت مي‏كند ، به خاطر اينكه كفر و فجورش ، و نفس مؤمن ، مؤمن را ملامت مي‏كند ، به خاطر كمي اطاعتش ، و اينكه در صدد بر نيامد خيري بيشتر كسب كند .


بعضي گفته‏اند : مراد از نفس لوامه تنها نفس كافر است كه در قيامت او را به خاطر كفر و معصيتي كه در دنيا مرتكب شده ملامت مي‏كند ، همچنان كه فرمود : و أسروا الندامة لما راوا العذاب ، كه البته براي هر يك از اين اقوال وجهي است .


و جواب قسم حذف شده ، و آيات بعدي بر آن دلالت دارد ، و تقدير كلام ليبعثن است ، و به اين جهت حذف شده كه بر عظمت امر بعث دلالت كند ، همچنان كه در جاي ديگر در عظمت بعث فرموده : ثقلت في السموات و الأرض لا تاتيكم الا بغتة ، ونيز فرموده : ان الساعة اتية اكاد اخفيها لتجزي كل نفس بما تسعي ، و نيز فرموده عم يتسائلون عن النبا العظيم .


ا يحسب الانسان ا لن نجمع عظامه كلمه حسبان كه مصدر فعل يحسب است به معناي ظن ( پندار ) است ، و اگر استخوان را به صيغه جمع آورده و فرمود انسان گمان كرده ما استخوانهايش را جمع نمي‏كنيم ؟ براي آن بود كه كنايه باشد از زنده كردن همه مردگان ، و استفهام در اين آيه توبيخي است ، و معناي آيه روشن است .


بلي قادرين علي أن نسوي بنانه بلي ما آن را جمع مي‏كنيم .


و جمله قادرين حال از فاعل مدخول بلي است،


ترجمةالميزان ج : 20ص :165


كه گفتيم جمله آن را جمع مي‏كنيم است ، و كلمه بنان به معناي اطراف انگشتان ، و به قول بعضي خود انگشتان است .


و تسويه بنان صورتگري آن به همين صورتي است كه مي‏بينيم .


و معناي آيه اين است كه : آري ما آن استخوانها را جمع مي‏كنيم ، در حالي كه قادريم حتي انگشتان او را به همان صورتي كه بر حسب خلقت اول داشت دوباره صورتگري كنيم .


و اگر از بين اعضاي بدن خصوص انگشتان را ذكر كرد - شايد - براي اين بوده كه به خلقت عجيب آن كه به صورتهاي مختلف ، و خصوصيات تركيب و عدد در آمده و فوايد بسياري كه بشمار نمي‏آيد بر آن مترتب مي‏شود ، اشاره كند .


مي‏دهد ، مي‏ستاند ، قبض و بسط مي‏كند و ساير حركات لطيف و اعمال دقيق و صنايعي ظريف دارد ، كه با همانها انسان از ساير حيوانات ممتاز مي‏شود ، علاوه بر شكلهاي گوناگون و خطوطي كه به طور دايم اسرارش براي انسان كشف مي‏شود .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از تسويه بنان اين است كه انگشتان دست‏ها و پاها را شي‏ء واحد كند ، بدون اينكه از هم جدا باشند همانطور كه دست و پاي شتر و الاغ را چنين كرد آن وقت ديگر انسان نمي‏تواند كارهاي گوناگوني را كه با داشتن انگشتان انجام مي‏دهد انجام دهد .


ولي وجه قبلي به نظر بهتر است .


بل يريد الانسان ليفجر أمامه راغب گفته كلمه فجر به معناي انفجار و شكاف وسيع برداشتن است ، آنگاه مي‏گويد : گناه را هم بدان جهت فجور ناميدند كه باعث شكافته شدن و دريده شدن حرمت ديانت است ، مي‏گوييم : فلاني مرتكب فجور شد ، و يا او فاجر است ، و ايشان فجار و فجره‏اند .


و كلمه أمام ظرف مكان است ، كه به عنوان استعاره در زمان آينده استعمال مي‏شود ، و منظور از اينكه فرمود : انسان ، فجور امام خود را مي‏خواهد ، اين است كه مي‏خواهد در آينده عمرش جلوش شكافته و باز باشد و هر فجوري خواست مرتكب شود .


و جمله ليفجر أمامه تعليلي است كه در جاي معلل خود كه همان تكذيب قيامت و زنده شدن بعد از مرگ باشد نشسته ، و كلمه بل اعراض از اين پندار و گمان است كه بعث


ترجمة الميزان ج : 20ص :166


و احيايي بعد از موت نباشد .


مي‏فرمايد : نه ، او گمان نمي‏كند كه ما استخوانهايش را جمع نمي‏كنيم ، بلكه مي‏خواهد مساله بعث را تكذيب كند تا به اين وسيله پيش روي خود را در مدت عمرش باز كند ، چون وقتي بعث و قيامتي نباشد ، انسان چه داعي دارد با قيد و بند تقوي و ايمان دست و پاي خود را ببندد .


اين آن معنايي است كه سياق آيه به آيه مي‏دهد ، و مفسرين وجوه ديگري در معناي آيه گفته‏اند ، كه هم از فهم بدور است ، و هم با سياق سازگاري ندارد ، و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم .


در آيه شريفه مي‏توانست به ضمير انسان اكتفا كند و بفرمايد : بل يريد أن يفجر امامه - بلكه او مي‏خواهد آزاد باشد ، ولي كلمه انسان را آورد ، تا در توبيخ و سركوبي او مبالغه كرده باشد ، و به همين منظور اين كلمه را در اين آيه و آيات بعد از آن ، چهار بار تكرار كرد .


يسئل ايان يوم القيمة از ظاهر اين آيه بر مي‏آيد كه بيان جمله بل يريد الانسان ليفجر امامه باشد ، در نتيجه مي‏فهماند بيهوده نگفتيم بل يريد الانسان ... ، بلكه از سؤال او يعني ايان يوم القيامة اين معنا پيداست ، و نيز پيداست كه سؤالش سؤال تكذيب است ، مي‏خواهد بگويد اصلا روز قيامتي نيست ، نه اينكه به آن ايمان داشته باشد و بخواهد از تاريخ وقوعش آگاه شود ، چون اگر انسان سر تكذيب نداشته باشد ، وقتي به سوي ايمان و تقوي دعوت مي‏شود ، و به چنين خبر عظيمي تهديد مي‏گردد ، و آيات بينات و ادله قاطعه هم بر صحت آن دعوت و آن تهديد دلالت مي‏كند ، بايد از چنان خطري بر حذر شود و خود را به ايمان و تقوي مجهز نموده ، آماده لقاي آن روز گردد ، حال چه اينكه آن روز نزديك باشد و چه دور ، براي اينكه هر آنچه آمدني و شدني است نزديك است ، ديگر معنا ندارد بپرسد قيامت چه وقت قيام مي‏كند ، پس اين سؤال جز به انگيزه تكذيب و استهزا نمي‏تواند باشد .


فاذا برق البصر و خسف القمر و جمع الشمس و القمر در اين آيه چند نشانه از نشانه‏هاي قيامت ذكر شده ، منظور از برق بصر تحير چشم در ديدن و دهشت‏زدگي آن است ، و منظور از خسوف قمر بي‏نور شدن آن است .


يقول الانسان يومئذ أين المفر يعني كجاست گريزگاه ، در اينجا اين سؤال پيش مي‏آيد كهبا اينكه روز قيامت روز ظهور سلطنت الهي است ، و هر انساني مي‏داند مفر و فراري نيست ، چطور مي‏پرسد أين


ترجمة الميزان ج : 20ص :167


المفر ؟ جواب اين سؤال آن است كه در سؤالهاي مشابه اين سؤال مكرر خاطرنشان كرديم كه اينگونه سخنان در روز قيامت از باب ظهور ملكات آدمي است ، كسي كه در دنيا وقتي در شدت قرار مي‏گرفت ، يا مهلكه‏اي تهديدش مي‏كرد ، ( بدون توسل به خداي تعالي ) در جستجوي مفري مي‏گشت ، آن روز هم ناخودآگاه مي‏پرسد : اين المفر همچنان كه در اثر ملكه شدن دروغ در نفس انسانها ، روز قيامت هم با اينكه روز كشف سرائر است بي‏اختيار مي‏گويند : ثم لم تكن فتنتهم الا ان قالوا و الله ربنا ما كنا مشركين و يوم يبعثهم الله جميعا فيحلفون له كما يحلفون لكم .


كلا لا وزر اين جمله رد آنان در سؤال از مفر است ، و كلمه وزر به معناي پناهگاهي چون كوه و قلعه و امثال آن است ، و اين كلام خداست نه تتمه گفتار انسان .


الي ربك يومئذ المستقر خطاب در اين آيه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و با اينكه مي‏توانست بفرمايد : و المستقر الي ربك اگر متعلق كلمه مستقر را از خود كلمه جلوتر ذكر كرد براي اين بود كه افاده حصر كند ، و بفهماند به سوي كسي جز خدا مستقري نيست ، پس وزر و پناهگاهي هم كه به آن پناهنده شوند ، و آن از ايشان دفاع كند وجود ندارد .


توضيح اينكه انسان به سوي خداي تعالي سير مي‏كند ، همچنان كه خودش فرمود : يا ايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه ، و نيز فرموده : الي ربك الرجعي و همچنين فرموده : و ان الي ربك المنتهي ، پس انسان خواه ناخواه خداي خود را ديدار مي‏كند ، و سيرش به سوي او مي‏انجامد ، و هيچ حاجبي كه او را از وي بپوشاند و يا از عذاب وي مانع شود وجود ندارد ، و اما حجابي كه در آيه قرآن ياد شده و فرموده : كلا بل ران علي


ترجمة الميزان ج : 20ص :168


قلوبهم ما كانوا يكسبون كلا انهم عن ربهم يومئذ لمحجوبون ، از سياق دو آيه استفاده مي‏شود منظور محروميت از كرامت خداي تعالي است نه اينكه خدا از حالشان بي‏خبر باشد ، و يا ايشان از خدا غايب و پنهان باشند .


ممكن هم هست بگوييم مراد از جمله مستقر انسان به سوي اوست ، اين باشد كه زمام امر در سعادت و شقاوت و بهشت و دوزخ بودن مستقر آدمي به دست خداست ، و به مشيت او وابسته است ، هر كس را بخواهد در بهشت منزل مي‏دهد كه جاي متقين است ، و هر كس را بخواهد در دوزخ كه جاي مجرمين است ، همچنان كه خودش در جاي ديگر فرموده : يعذب من يشاء و يغفر لمن يشاء .


و ممكن است منظور اين باشد كه استقرار مردم در روز قيامت به حكم خداي تعالي است ، تنها اوست كه در بين بشر نفوذ دارد نه غير او ، همچنان كه باز خود خداي تعالي فرموده : كل شي‏ء هالك الا وجهه له الحكم و اليه ترجعون .


ينبؤا الانسان يومئذ بما قدم و أخر منظور از ما قدم خوبي و بديهايي است كه انسان در اول عمرش كرده .


منظور از و أخر كارهاي نيك و بد آخر عمر است ، و يا منظور از اولي نيك و بدهايي است كه خودش در همه عمر كرده ، و منظور از دومي آثار خير و شري است كه او منشاش را در بين مردم باب نموده ، و اگر سنت حسنه‏اي براي بعد از خودش باب كرده پاداش مي‏بيند ، و اگر سنت سيئه‏اي باب كرده عقاب مي‏بيند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ما قدم اعمالي است كه كرده ، اگر حسنه بوده پاداش و اگر سيئه بوده عقاب مي‏بيند ، و مراد از اخر كارهايي است كه ترك كرده اگر حسنه بوده عقاب و اگر سيئه بوده ثواب آن را مي‏بيند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از ما قدم گناهان ، و مراد از ما اخر طاعات است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :169


و بعضي ما قدم را عبارت از طاعتخدا ، و ما أخر را عبارت از حقوق ضايع شده خدا دانسته‏اند .


بعضي ديگر ما قدم را اموالي دانسته‏اند كه صاحبش در راه خدا انفاق كرده ، و ما أخر را عبارت از اموالي دانسته‏اند كه براي ورثه گذاشته .


و همه اين وجوه از فهم بدور است .


بل الانسان علي نفسه بصيرة و لو القي معاذيره كلمه بل كه در مقام اعراض استعمال مي‏شود ، در اين آيه از مطلب قبل اعراض كرده كه مي‏فرمود ينبؤا الانسان ... و كلمه بصيرت به معناي رؤيت قلبي و ادراك باطني است ، و اطلاق اين بصيرت بر خود انسان يا از باب زيد عدل است مي‏باشد ، و يا تقدير آن الانسان علي نفسه ذو بصيرة است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از بصيرت حجت است ، همچنان كه در آيه ما أنزل هؤلاء الا رب السموات و الأرض بصائر به اين معنا آمده ، و انسان هم خودش حجتي است عليه خودش ، در آن روز وقتي بازجويي مي‏شود ، و از چشم و گوش و دلش سؤال مي‏شود ، همان چشم و گوش و حتي پوست بدنش و دو دست و دو پايش به سخن آمده ، عليه او شهادت مي‏دهند ، همچنان كه درباره مورد سؤال قرار گرفتن گوش و چشم و دل فرموده : ان السمع و البصر و الفؤاد كل اولئك كان عنه مسئولا و در مورد شهادت دادن گوش و چشم و پوست فرموده : شهد عليهم سمعهم و أبصارهم و جلودهم ، و در باره سخن گفتن دست‏ها و شهادت دادن پاها فرموده : و تكلمنا ايديهم و تشهد أرجلهم و لو القي معاذيره - كلمه معاذير جمع معذرت است ، و معذرت آن است كه موانعي را كه نگذاشته كاري را انجام دهي ذكر كني .


و معناي آيه اين است كه انسان صاحب بصيرت بر نفس خويش است ، و خود را بهتر از هر كس مي‏شناسد ، و اگر با ذكر عذرها از خود دفاع مي‏كند ، صرفا براي اين است كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :170


عذاب را از خود برگرداند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : كلمه معاذير جمع معذار است ، و معذار به معناي ستر و پوشش است ، و معناي آيه اين است كه انسان خودش را خوب مي‏شناسد ، هر چند كه براي نهان كردن نفس خود پرده‏ها بيندازد ، چون همان نفسش شاهد عليه او است .


ليكن برگشت هر دو وجه به يك معنا است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه لا اقسم بالنفس اللوامة آمده كه امام فرمود نفس لوامه ، نفس آدمي است كه نافرماني كرده و خداي عز و جل ملامتش فرموده .


مؤلف : انطباق اين روايت با آيه شريفه روشن نيست .


و در همان كتاب در تفسير آيه شريفه بل يريد الانسان ليفجر امامه آمده است كه امام فرمود : گناه را مقدم مي‏دارد و توبه را به تاخير مي‏اندازد و مي‏گويد بعدا توبه مي‏كنم .


و نيز در همان كتاب آمده كه در تفسير جمله فاذا برق البصر فرموده ، چشم برقي مي‏زند و ديگر نمي‏تواند در حدقه بگردد .


و نيز در همان كتاب در تفسير آيه بل الانسان علي نفسه بصيرة و لو ألقي معاذيره فرموده : انسان خودش مي‏داند چه كرده هر چند عذر و بهانه بياورد .


و در كافي به سند خود از عمر بن يزيد روايت كرده كه گفت : من داشتم با امام صادق (عليه‏السلام‏) شام مي‏خوردم ، امام آيه بل الانسان علي نفسه بصيرة و لو ألقي معاذيره را تلاوت كرد ، سپس فرمود : اي ابا حفص چه فايده‏اي دارد كه انسان بر خلاف آنچه خدا از آدمي خبر دارد نزد مردم عذر و بهانه بياورد ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بارها مي‏فرمود : هر كس سريره‏اي را كه دارد پنهان نگه دارد ، خداي تعالي ردايي طبق آن بر ظاهر تنش مي‏پوشاند ، حال چه سريره خوب باشد و چه بد ، اگر باطن و سريره خوبي داشته باشد ، هر قدر هم بخواهد مردم نفهمند خدا آن را بر ملا مي‏كند ، و اگر سريره بد باشد با زنجير هم


ترجمة الميزان ج : 20ص :171


نمي‏تواند آن را ببندد ، و خداي تعالي آن را از باطنش به ظاهرش سرايت مي‏دهد .


و در مجمع البيان است كه عياشي به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : اين به چه كار شما مي‏آيد كه اظهار خوبيها نموده بديهاي خود را پنهان بداريد ، آيا جز اين است كه وقتي به وجدان خود مراجعه مي‏كنيد خودتان مي‏فهميد كه چنين واجد خوبيها و فاقد بديها نيستيد ؟ آري حتما مي‏يابيد ، چون خداي تعالي فرموده : بل الانسان علي نفسه بصيرة وقتي باطن آدمي اصلاح شد ظاهرش نيرومند مي‏گردد .


مؤلف : اين روايت را كليني هم در اصول كافي به سند خود از فضل ابي العباس از آن حضرت روايت كرده .


و در همان كتاب از عياشي از زراره روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) پرسيدم : حد آن مرضي كه بيمار روزه را مي‏خورد چيست ؟ در پاسخ من اين آيه را تلاوت كردند : بل الانسان علي نفسه بصيرة ، و فرمودند : خود انسان بهتر مي‏داند كه چه وقت طاقتش تمام مي‏شود ، و تا چه حدي طاقت تحمل مرض و روزه را دارد .


مؤلف : اين روايت را صاحب فقيه هم آورده .



ترجمة الميزان ج : 20ص :172


لا تحَرِّك بِهِ لِسانَك لِتَعْجَلَ بِهِ‏(16) إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَ قُرْءَانَهُ‏(17) فَإِذَا قَرَأْنَهُ فَاتَّبِعْ قُرْءَانَهُ‏(18) ثمَّ إِنَّ عَلَيْنَا بَيَانَهُ‏(19) َكلا بَلْ تحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ(20) وَ تَذَرُونَ الاَخِرَةَ(21) وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ نَّاضِرَةٌ(22) إِلي رَبهَا نَاظِرَةٌ(23) وَ وُجُوهٌ يَوْمَئذِ بَاسِرَةٌ(24) تَظنُّ أَن يُفْعَلَ بهَا فَاقِرَةٌ(25) َكلا إِذَا بَلَغَتِ الترَاقي‏(26) وَ قِيلَ مَنْ رَاقٍ‏(27) وَ ظنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ‏(28) وَ الْتَفَّتِ الساقُ بِالساقِ‏(29) إِلي رَبِّك يَوْمَئذٍ الْمَساقُ‏(30) فَلا صدَّقَ وَ لا صلي‏(31) وَ لَكِن كَذَّب وَ تَوَلي‏(32) ثمَّ ذَهَب إِلي أَهْلِهِ يَتَمَطي‏(33) أَوْلي لَك فَأَوْلي‏(34) ثمَّ أَوْلي لَك فَأَوْلي‏(35) أَ يحْسب الانسنُ أَن يُترَك سدي‏(36) أَ لَمْ يَك نُطفَةً مِّن مَّني‏ٍ يُمْني‏(37) ثمَّ كانَ عَلَقَةً فَخَلَقَ فَسوَّي‏(38) فجَعَلَ مِنْهُ الزَّوْجَينِ الذَّكَرَ وَ الأُنثي‏(39) أَ لَيْس ذَلِك بِقَدِرٍ عَلي أَن يحْيِي المَْوْتي‏(40)


ترجمه آيات


(اي رسول ! ) با شتاب و عجله زبان به قرائت ( قرآن ) مگشاي ( 16) .


كه ما خود آن را مجموع و محفوظ داشته و بر تو فراخوانيم ( 17) .


و آنگاه كه آن را خوانديم تو از آن پيروي كن ( و به تعليم امت بكوش ) ( 18) .


پس از آن بر ماست كه حقايق آن را بر تو بيان كنيم ( و احكام آن را بر قلبت مشروح سازيم ) ( 19) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :173


هرگز چنين نيست كه شما مي‏پنداريد ( و دلايل معاد را مخفي شماريد ) بلكه شما دنياي زودگذر را دوست داريد ( 20) .


و به كلي كار آخرت و نشانه قيامت را رها مي‏كنيد ( 21) .


آن روز رخسار طايفه‏اي از شادي برافروخته و نوراني است ( 22) .


و با چشم قلب جمال حق را مشاهده مي‏كنند ( 23) .


و رخسار گروهي ديگر عبوس و غمگين است ( 24) .


كه مي‏دانند حادثه ناگواري در پيش است كه پشت آنها را مي‏شكند ( 25 ) .


چنين نيست كه منكران قيامت پنداشتند ، باش تا جانشان به گلو رسد ( 26) .


و ( اهلش ) گويند كيست كه درد اين بيمار را علاج كند ( و او را از مرگ نجات دهد ) ؟ ( 27) .


و بيمار خود يقين به مفارقت از دنيا كند ( كه ملك الموت را به چشم ببيند ) ( 28) .


و ساقهاي پا ( از شدت غم عقبي و حسرت دنيا ) به هم در پيچد ( 29) .


در آن روز خلق را به سوي خدا خواهند كشيد ( 30) .


(آن روز واي بر آنكه چون ابو جهل ) حق را تصديق نكرد و نماز و طاعتش را بجا نياورد ( 31) .


بلكه خدا را تكذيب كرد و از حكمش رو بگردانيد ( 32 ) .


و آنگاه با تكبر و نخوت به سوي اهل خويش روي آورد ( 33) .


عذاب الهي براي تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر ( 34) .


سپس عذاب الهي بر تو شايسته‏تر است ، شايسته‏تر ( 35) .


آيا آدمي پندارد كه او را مهمل از تكليف و ثواب و عقاب گذارند ( و غرضي در خلقتش منظور ندارند ) ( 36) .


آيا در اول ، قطره آب مني نبود ؟ ( 37) .


و پس از آن ، خون بسته و آنگاه ( به اين صورت زيباي حيرت انگيز ) آفريده و آراسته گرديد ( 38) .


پس آنگاه از او دو صنف نر و ماده پديد آورد ( 39) .


آيا چنين خداي با قدرت و حكمت ( كه اول او را از قطره آبي آفريده ) دگر بار نمي‏تواند پس از مرگش زنده‏اش گرداند ؟ ( 40 ) .


بيان آيات


اين آيات تتمه صفات روز قيامت است ، البته از اين نظر كه مردم در آن روز چه حالي


ترجمة الميزان ج : 20ص :174


دارند ، و اينكه مردم در آن روز دو طايفه‏اند ، طايفه‏اي كه چهره‏اي شكفته و دلي شاد دارند ، و طايفه‏اي ديگر كه چهره‏اي درهم كشيده و دلي نوميد از نجات دارند ، و اشاره مي‏كند به اينكه آغاز اين تقسيم از زمان احتضار شروع مي‏شود .


و سپس اشاره مي‏كند به اينكه انسان را آزاد و رها نمي‏گذارند ، همان خدايي كه او را در آغاز آفريد قادر است بار ديگر او را زنده كند و در اينجا سوره ختم مي‏شود .


لا تحرك به لسانك لتعجل به ... ثم ان علينا بيانه آنچه از سياق آيات چهارگانه به ضميمه آيات قبل و بعد كه روز قيامت را توصيف مي‏كند بر مي‏آيد ، اين است كه اين چهار آيه در بين آيات قبل و بعدش جملات معترضه‏اي است كه با ارائه ادب الهي ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را تكلف مي‏كند به اينكه در هنگام گرفتن آنچه به وي وحي مي‏شود رعايت آن ادب را نموده ، قبل از آنكه وحي تمام شود آياتي را كه هنوز بطور كامل وحينشده نخواند ، و زبان خود را بخواندن آن حركت ندهد ، پس اين آيات در معناي آيه زير است كه مي‏فرمايد : و لا تعجل بالقران من قبل أن يقضي اليك وحيه .


بنا بر اين ، گفتار در آيات مورد بحث به منزله سفارش يك گوينده از ما آدميان است ، كه در ضمن سخني كه با شنونده خود مي‏گوييم ، و شنونده بخواهد با يك كلمه و دو كلمه سخن ما را تكميل كند ، و قبل از اينكه ما آن را به زبان بياوريم او به زبان بياورد ، و ما احساس كنيم كه اين عمل وي نمي‏گذارد به طور كامل سخن ما را بفهمد ، سخنش را قطع مي‏كنيم و به وي مي‏گوييم در سخن من عجله مكن ، و هيچ مگو تا سخن مرا بهتر بفهمي ، بعد از اين تذكر ، مجددا به سخن خود ادامه مي‏دهيم .


پس در اين جمله كه فرموده : لا تحرك به لسانك خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و دو ضمير به به قرآني كه به او وحي شده و يا به وحي بر مي‏گردد ، و معناي آن اين است كه : زبان خود را به وحي حركت مده ، تا به عجله وحي را گرفته باشي ، و چيزي را كه هنوز ما نخوانده‏ايم در خواندنش از ما پيشي گرفته باشي .


و اين همانطور كه گفتيم آن مضموني است كه آيه زير آن را مي‏رساند : و لا تعجل بالقران من قبل أن يقضي اليك وحيه .


ان علينا جمعه و قرانه - كلمه قرآن در اين جمله نام كتاب آسماني اسلام


ترجمة الميزان ج : 20ص :175


نيست ، بلكه مانند فرقان و رجحان مصدر و به معناي خواندن است ، و ضمير در آن به وحي بر مي‏گردد ، و معناي جمله اين است كه به قرآن عجله مكن ، چون جمع كردن آنچه به تو وحي مي‏شود و پيوسته كردن اجزاي آن به يكديگر ، و قرائت آن بر تو به عهده ماست ، و هيچ يك از اينها از ما فوت نمي‏شود تا تو عجله كني و قبل از خواندن ما آن را بخواني .


بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه بر ماست كه قرآن را در سينه تو جمع كنيم ، به طوري كه چيزي از معاني آن از دلت محو نشود ، و نيز بر ماست كه قرائت آن را هم بر زبانت جاري سازيم ، به طوري كه هر وقت خواستي بخواني به زبانت جاري گردد .


ليكن اين معنايي دور از فهم است .


فاذا قرأنا فاتبع قرانه - يعني وقتي قرائت وحي آن را تمام كرديم ، و خلاصه وحي ما تمام شد ، آن وقت خواندن ما را پيروي كن ، و بعد از تمام شدن كار ما تو شروع به خواندن كن .


بعضي گفته‏اند : منظور از پيروي قرآن وحي ، پيروي ذهني آن است ، به اينكه اولا سكوت كند ، و ثانيا به طور كامل توجه نمايد .


اين معناي بدي نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اين است كه پيروي كن اوامر و نواهي قرآن وحي را .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از اتباع تكرار قرائت قرآن است ، تا آنجا كه در ذهن رسوخ كند .


ولي اين دو معنا از ظاهر آيه بعيد است .


ثم ان علينا بيانه - يعني ايضاح آن براي تو به عهده ماست ، ما همانطور كه جمع و قرآن وحي را به عهده گرفته‏ايم ، بعد از جمع و قرائتش براي تو بيان هم مي‏كنيم ، و بنا بر اين ، كلمه ثم براي افاده تاخير است ، البته نه تاخير زماني ، بلكه تاخير رتبي ، چون معلوم است كه رتبه بيان وحي بعد از جمع و قرائت قرار دارد .


بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه بيان قرآن براي مردم به عهده ما است ، ما آن را با زبان تو برايشان بيان مي‏كنيم ، نخست آن را در ذهن تو از فراموشي و دگرگون شدن حفظ نموده ، و سپس با زبانت براي مردم مي‏خوانيم و بيان مي‏كنيم .


بعضي از مفسرين در معناي اين آيات گفته‏اند : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هنگامي كه آياتي از قرآن به او وحي مي‏شد ، زبان خود را به خواندن آنچه شنيده بود


ترجمة الميزان ج : 20ص :176


حركت مي‏داد ، چون مي‏ترسيد فراموش كند خداوند در اين آيات آن جناب را از اين كار نهي كرد و دستور دادسكوت كند تا وحي تمام شود .


بنا به گفته اين مفسر ضمير به در لا تحرك به به قرآن و يا به وحي خوانده نشده و تمام نشده بر مي‏گردد .


ولي اين معنا با سياق آيات آنطور كه بايد سازگاري ندارد ، چون در اين آيات از عجله نهي شده ، و به اتباع قرآن بعد از خواندن خداي تعالي امر شده ، مي‏فرمايد تو بعد از خواندن خدا بخوان .


و نيز با جمله جمع و قرآن به عهده ماست نمي‏سازد ، و شما خواننده عزيز براي بيشتر روشن شدن اين معنا به بياني كه در آياتي كه در اين معنا گذشت مراجعه نماييد .


و از بعضي از مفسرين نقل شده كه در معناي اين آيات اين احتمال را اختيار كرده‏اند كه منظور خواندن قرآن نيست ، بلكه خواندن نامه اعمال در روز قيامت است ، چون آيات قبل و بعد هم بر اين معنا دلالت دارد ، و در خود آيات مورد بحث هم هيچ دليلي كه دلالت كند بر اينكه منظور قرآن و يا حكمي از احكام دنيا باشد وجود ندارد .


و مي‏خواهد ايشان را سرزنش كند به اينكه عجله هيچ سودي ندارد ، مي‏فرمايد زبانت را بدانچه از نامه اعمالت مي‏خواني و به اعمالت در آن برمي‏خوري حركت مده ، و خلاصه نامه عملت را بخوان و عجله مكن ، چون خواننده نامه همان كسي است كه بصير به وضع خويش است، وقتي گناهان خود را مي‏بيند جزع و عجله مي‏كند ، و از در توبيخ به او مي‏گويند عجله مكن و خود را كنترل كن ، تا بداني چه حجتي عليه تو داريم ، چون ما آن را براي تو جمع كرده‏ايم ، وقتي همه را خواندي آن وقت نسبت به حكم يك يك آنها تسليم شده ، و تبعات آنها را بپذير ، چون به هيچ وجه نمي‏تواني آن را انكار كني ، و بر فرض كه منكر شوي بيان آن به عهده ماست .


ليكن اشكال زير آن را باطل مي‏كند ، و آن اين است كه گفتيم آيات مورد بحث جمله معترضه است ، و جمله معترضه در تماميت معنايش احتياج به اين ندارد كه ما قبل و ما بعدش هم بر آن دلالت كند .


علاوه بر اين شباهت آيه و لا تعجل بالقران من قبل أن يقضي اليك وحيه با اين آيات در سياق ، خود مؤيد شباهت اين آيات است با آن آيه ، و اينها نيز همان معنا را افاده مي‏كنند .


و از بعضي ديگر از مفسرين حكايت شده كه گفته است : اين آيات چهارگانه متصل


ترجمة الميزان ج : 20ص :177


است به داستان روز قيامت كه قبلا ذكر شده بود ، و خطاب در آن كه مي‏فرمايد : لا تحرك به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و ضمير به به روز قيامت بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : اي پيامبر ! زنهار ، كه زبانخود را به سؤال از وقت قيامت حركت مده ، هر چند كه تو نه منكر قيامتي ، و نه آن را استهزا مي‏كني ، لتعجل به ليكن داعيت بر اين سؤال عجله در تشخيص آن است ان علينا جمعه و قرانه ، يعني به حكم حكمت ما واجب است كه مردم را در آن روز جمع كنيم ، و شرح اوصاف آن را در قرآن به سوي تو وحي مي‏كنيم ، فاذا قرأناه فاتبع قرانه يعني وقتي آيات راجع به قيامت را مي‏خوانيم ، با اعمالي كه مقتضاي ايمان به قيامت است خواندن ما را پيروي كن ، و مستعد آن روز بشو ، ثم ان علينا بيانه ، يعني بعد از بيان آن در قرآن با نفخه صور آن را بيان مي‏كنيم .


اين بود خلاصه تفسير آن مفسر ، كه خواننده خود به نادرستي آن واقف است .


و ما در تفسير جمله و لا تعجل بالقران گفتيم اين نهي از عجله به قرآن مؤيد مطلبي است كه در روايات آمده كه فرموده‏اند : نزول دفعي همه قرآن بر قلب نازنين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) غير نزول تدريجي آن است .


كلا بل تحبون العاجلة و تذرون الاخرة خطاب در اين آيه به همه مردم است ، و از باب تعميم خطاب قبلي است كه به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏فرمود : لا تحرك ، براي اينكه خطاب در لا تحرك خطابي است معترضه ، و هيچ ارتباطي به ما قبل و ما بعد خود ندارد .


و كلمه كلا ردعي است از كلام سابق كه مي‏فرمود : ا يحسب الانسان ا لن نجمع عظامه ، و مي‏فرمود : بل تحبون العاجلة - يعني زندگي عاجله كه همان زندگي دنيا است - و تذرون الاخرة يعني زندگي آخرت را ترك مي‏كنيد ، و كلمه بل از اين پندار كه بعد از مرگ ، احياء و بعثي نباشد ، اعراض كرده ، نظير اعراضي كه همين كلمه در جمله بل يريد الانسان ليفجر امامه كرده است .


وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة اين دو جمله وصف روز قيامت است كه چهره‏هاي مردم را دو قسم مي‏كند ، يكي ناضره و ديگري باسرة و نضره و نضارت چهره و درخت و امثال آن به معناي خرمي و زيبايي و بهجت آنها است : و معناي دو جمله مورد بحث با در نظر گرفتن اينكه در مقابل وجوه يومئذ باسرة ... قرار گرفته چنين مي‏شود كه وجوهي در آن روز كه قيامت بپا مي‏شود زيبا و خرم است ، و مسرت و بشاشت دروني از چهره‏ها نمايان است ، همچنان كه در جاي


ترجمة الميزان ج : 20ص :178


ديگر در باره اين وجوه فرموده : تعرف في وجوههم نضرة النعيم و نيز فرموده : و لقيهم نضرة و سرورا و جمله الي ربها ناظرة خبري است بعد از خبر براي مبتدا ( وجوه ) ، و الي ربها متعلق است به كلمه ناظرة ، كه به خاطر افاده حصر ، و يا رساندن اهميت مطلب از خود آن جلوتر آمده ، و گر نه مي‏فرمود : ناظرة الي ربها .


و مراد از نظر كردن به خداي تعالي نظر كردن حسي كه با چشم سرانجام مي‏شود نيست ، چون برهان قاطع قائم است بر محال بودن ديده شدن خداي تعالي ، بلكه مراد نظر قلبي و ديدن قلب به وسيله حقيقت ايمان است ، همانطور كه براهين عقلي هم همين را مي‏گويد ، و اخبار رسيده از اهل بيت عصمت (عليهم‏السلام‏) هم بر همين دلالت دارد ، و ما پاره‏اي از آن اخبار را در ذيل تفسير آيه شريفه قال رب ارني أنظر اليك و آيه ما كذبالفؤاد ما رءاي ايراد كرديم .


پس اين طايفه دلهايشان متوجه پروردگارشان است ، و هيچ سببي از اسباب دلهايشان را از ياد خدا به خود مشغول نمي‏كند ، چون آن روز همه سبب‏ها از سببيت ساقطند ، و در هيچ موقفي از مواقف آن روز نمي‏ايستند ، و هيچ مرحله‏اي از مراحل آنجا را طي نمي‏كنند ، مگر آنكه رحمت الهي شامل حالشان است ، و از فزع آن روز ايمنند و هم من فزع يومئذ امنون ، و هيچ مشهدي از مشاهد جنت را شهود نمي‏كنند ، و به هيچ نعمتي از نعمت‏هايش متنعم نمي‏شوند ، مگر آنكه در همان حال پروردگار خود را مشاهده مي‏كنند ، چون نظر به هيچ چيز نمي‏كنند ، و هيچ چيزي را نمي‏بينند ، مگر از اين دريچه كه آيت خداي سبحان است ، و معلوم است كه نظر كردن به آيت از آن جهت كه آيت است عينا نظر كردن به صاحب آيت يعني خداي سبحان است .


با اين بيان جواب از ايرادي كه به انحصار مستفاد از تقدم الي ربها بر كلمه ناظرة شده ، روشن مي‏شود ، و آن اشكال اين است كه از اين تقدم استفاده مي‏شود كه اين طايفه غير از پروردگار خود چيزي را نمي‏بينند ، با اينكه مسلما نعمت‏هاي بهشتي را مي‏بينند،


ترجمة الميزان ج : 20ص :179


جوابش اين شد كه اينان به خاطر آنكه محجوب از پروردگار خود نيستند ، نظرشان به هر چيزي به عنوان آيت خداست ، و آيت بدان جهت كه آيت است محجوب از صاحب آيت نيست ، و خودش بين ناظر و او حاجب نمي‏شود ، پس نظر كردن به آيت عينا نظر كردن به صاحب آيت است ، و اين طايفه در حقيقت جز به پروردگار خود نظر نمي‏كنند .


مفسرين ديگر از اين اشكال جواب ديگري داده‏اند و آن اين است كه : مقدم آمدن الي ربها براي افاده حصر نيست بلكه تنها براي رعايت قافيه آخر آيات است ، و بر فرض هم كه براي افاده حصر باشد ، نظر كردن به غير خدا در جنب نظر كردن به خدا نظر شمرده نمي‏شود ، و بر فرض هم كه شمرده شود منظور آيه نظر كردن به خداي تعالي در بعضي از احوال است ، نه در همه احوال ، و اين جواب خالي از تكلف نيست ، چون بدون هيچ دليلي آيه را تقييد كرده .


علاوه بر اين ، پاسخ اين معنا نمي‏شود كه آيه شريفه رؤيت و نظر را به وجه نسبت داده ، نه به ديدگان ، و نفرمود : عيون - و يا ابصار - الي ربها ناظرة ، از اين هم كه بگذريم نفرموده : وجوه اهل بهشت گاهي ناظر به خداست ، و گاهي به نعمت‏هاي بهشتي ، بلكه وجوه آنان دائما به سوي خداي تعالي است .


و وجوه يومئذ باسرة تظن أن يفعل بها فاقرة مفسرين مصدر بسور را به شدت خشم و عبوس تفسير كرده‏اند ، و در اينجا ظن به معناي علم است ، و كلمه فاقره صفتي است كه موصوفش حذف شده ، تقديرش فعلة فاقرة است ، و فاقره از ماده فقر است ، كه به معناي آسيب ديدن ستون فقرات است .


و بعضي گفته‏اند : از باب فقرت البعير است ، يعني بيني شتر را با آتش داغ نهاد .


و معناي آيه اين است كه : وجوهي در آن روز به سختي عبوس است ، مي‏داند كه با آنان رفتاري مي‏شود كه پشتشان شكسته شود ، و يا دماغشان به آتش داغ شود .


احتمال هم دارد كلمه تظن خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بوده باشد بدان جهت كه فردي شنونده است و ظن هم به همان معناي معروفش باشد .


كلا اذا بلغت التراقي اين جمله رد از اين عمل ايشان است كه زندگي دنياي عاجله را دوست مي‏دارند و آن را مقدم بر زندگي آخرت مي‏دارند ، گويا فرموده : از اين رفتارتان دست برداريد كه اين زندگي


ترجمة الميزان ج : 20ص :180


و اين طرز فكر براي شما دوام ندارد ، و به زودي مرگ بر شما نازل گشته ، به سوي پروردگارتان روانه مي‏شويد .


در اين جمله فاعل فعل بلغت حذف شده ، چون سياق بر آن دلالت مي‏كرده ، همچنان كه در آيه فلو لا اذا بلغت الحلقوم نيز فاعل حذف شده ، و در هر دو جمله تقدير كلام بلغت النفس است ، و كلمه تراقي جمع ترقوه است كه به معناي استخوانهاي اطراف گردن است ، كه از طرف چپ و راست گردن را در ميان گرفته‏اند .


و معناي آيه روشن است .


و قيل من راق كلمه راق - راقي اسم فاعل از مصدر رقي است ، كه به معناي افسون كردن و شفا دادن است ، مي‏فرمايد : چه كسي از اهل و عيال و دوستانش در آنچه كه پيرامون اويند مي‏تواند او را شفا دهد و دردش را دوا كند ؟ و اين جمله را در هنگام نوميدي بكار مي‏برند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : معنايش اين است كه بعضي از ملائكه از بعضي ديگر كهروح او را بالا مي‏برند مي‏پرسند : شما ملائكه عذابيد يا ملائكه رحمت ، ( كيست بالا برنده ) ؟ و ظن انه الفراق يعني انسان محتضر وقتي اين احوال را مشاهده مي‏كند ، يقين مي‏كند كه ديگر بايد از زندگي عاجله دنيا كه علاقمند بدان بود ، و بر آخرت ترجيحش مي‏داد جدا شود .


و التفت الساق بالساق ظاهر اين عبارت اين است كه مراد از آن پيچيدن ساقهاي پاي محتضر در يكديگر است ، چون وقتي روح به گلوگاه مي‏رسد حيات ساري در اطراف بدن باطل گشته ، ديگر تعادلي بين اعضا نمي‏ماند .


بعضي گفته‏اند : مراد از اين جمله پيچيدن شدت امر آخرت به امر دنيا است .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور درهم شدن حال جاندادن با حال زندگي است .


و بعضي گفته‏اند : پيچيدن ساق دنيا كه همان سختي جان دادن است ، به ساق


ترجمة الميزان ج : 20ص :181


آخرت يعني شدت هول مطلع است .


ولي در الفاظ آيه هيچ دليلي بر هيچ يك از اين معاني وجود ندارد ، بله اين مقدار را مي‏توان گفت كه آيه مي‏خواهد با تعبير پيچيدن ساق به ساق از احاطه شدائد و ورود پي در پي آنها خبر دهد ، چون از دم مرگ تا روز قيامت شدائد يكي پس از ديگري روي مي‏آورد ، و اين معنا با معناهايي كه نقل كرديم منطبق مي‏شود .


الي ربك يومئذ المساق كلمه مساق مصدر ميمي است ، كه همان معناي مصدر ( سوق ) را مي‏دهد ، و مراد از اينكه در قيامت يا در روز مرگ سوق به سوي خداي تعالي است ، اين است كه بازگشت به سوي اوست ، و اگر از بازگشت ، به مساق تعبير آورد ، براي اشاره به اين بود كه آدمي در اين بازگشت ، اختياري از خود ندارد ، مانند حيواني كه ديگري او را مي‏راند ، آدمي را هم ديگري به سوي اين سرنوشت مي‏برد ، و او خود هيچ چاره‏اي از آن ندارد ، پس او به حكم الي ربك يومئذ المساق از روز مرگش به سوي پروردگارش رانده مي‏شود ، تا به حكم الي ربك يومئذ المستقر در قيامت بر او وارد شود .


و اگر در باره اينكه چرا جمله الي ربك جلوتر از جمله يومئذ المساق ذكر شده ؟ بگوييم به منظور افاده حصر بوده ، آن وقت آيه شريفه مي‏فهماند كه غايت و نقطه نهايي هستي برگشتن به خداي تعالي است .


بعضي گفته‏اند : مضافي از كلام حذف شده ، و جلوتر آمدن جمله الي ربك براي افاده حصر است ، و تقدير كلام الي حكم ربك يومئذ المساق است ، يعني در آن روز او را مي‏رانند تا خداي تعالي درباره‏اش به حكم خود حكم فرمايد ، و يا تقديرش الي موعد ربك است ، و موعد پروردگار يا بهشت است ، و يا دوزخ .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور از اينكه فرموده مساق به سوي خداي تعالي است ، اين است كه سائق و راننده تنها خداي تعالي است و لا غير .


و ليكن وجه صحيح همان است كه گذشت .


فلا صدق و لا صلي و لكن كذب و تولي ثم ذهب الي اهله يتمطي همه ضميرها به انسان نامبرده در جمله أ يحسب الانسان ... بر مي‏گردد ، و مراد از اينكه فرمود : نه تصديق كرد و نه نماز خواند ، تصديق دعوت حقي است كه قرآن كريم متضمن آن است ، و مراد از نماز نخواندن اين است توجه بندگي و عبادت كه همان نماز و


ترجمة الميزان ج : 20ص :182


عمود دين است به خداي تعالي نكرد .


و تمطي - به طوري كه در مجمع البيان آمده - به معناي تمدد بدن از كسالت است ، و اصل آن به اين معنا بوده كه آدمي پشت و كمر خود را تاب دهد ، و تمطي در حال رفتن استعاره است از راه رفتن با تكبر و تبختر .


و معناي آيه اين است كه : انسان دعوت حقه اسلام و معارف آن را تصديق نكرد ، و براي پروردگارش نماز نگذاشت ، و خلاصه نه اصول دعوت را پذيرفت و نه فروع آن را كه ركن آن فروع نماز است ، و ليكن آن را تكذيب نموده ، از قبولش اعراض نمود ، و تازه وقتي به طرف اهلش مي‏رفت ( مثل كسي كه فتحي نمايان كرده)باد به دماغش انداخته ، با تكبر مي‏رفت .


أولي لك فاولي ثم أولي لك فاولي در اينكه اين جمله كلمه تهديد است حرفي نيست ، و اگر مكرر شده ، به منظور تاكيد بوده .


و بعيد نيست - و خدا داناتر است - كه جمله أولي لك خبري باشد براي مبتدايي كه حذف شده ، و آن ضميري است كه به حال انسان كه قبلا ذكر شده بود برگردد ، و بخواهد همان حال ( نخواندن نماز و تصديق نكردن و تكذيب كردن و با حال تبختر برگشتن ) را براي انسان نامبرده اثبات كند ، تا كنايه باشد از اثبات تبعات و عواقب سوء آن حال .


در نتيجه كلام مذكور فرمان و نفريني باشد از ناحيه خداي تعالي عليه اين انسان ، تا با همين فرمان مهر بر دلش بزند ، و ايمان و تقوي را بر او حرام كند ، و بنويسد كه اين شخص از اهل آتش است ، و آنگاه دو آيه مورد بحث به وجهي شبيه مي‏شود به آيه فاذا انزلت سورة محكمة و ذكر فيها القتال رأيت الذين في قلوبهم مرض ينظرون اليك نظر المغشي عليه من الموت فاولي لهم .


و معناي آيه اين است : اين حال كه تو داري برايت بهتر و بهتر است ، آري براي تو بهتر آن است كه وبال أمر خود را بچشي ، و عذابي كه برايت آماده كرده‏اند تو را بگيرد .


ولي بعضي گفته‏اند : جمله اولي لك اسم فعل و مبني است ، يعني اعراب نمي‏پذيرد ، و معنايش اين است كه بدبختيتان پشت سر هم باد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :183


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه اولي فعل ماضي دعائي ، و از ماده ولي است ، كه به معناي نزديكي است ، و فاعل اين فعل ماضي ، ضمير مستتري است كه به هلاك بر مي‏گردد ، و لام در كلمه لك زايده است ، و معنايش اولاك الهلاك است ، يعني هلاكتت نزديك باد .


بعضي ديگر گفته‏اند : فاعل آن ضميري است كه به خداي تعالي بر مي‏گردد ، و لام زايده است و معنايش اين است كه خداي تعالي نزديك كند آنچه را كه مكروه تو است ، ممكن هم هست آن را غير زايد بگيريم ، و چنين معنا كنيم : خداوند برايت نزديك كند آنچه را كه مايه كراهت تو است .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه مذمت كردن تو سزاوارتر از نكردن است ، و چون اين كلام زياد استعمال مي‏شده زوايدش حذف شده ، و آنچه باقي مانده مشابه ويل لك شده ، به طوري كه محذوف آن از محذوف‏هايي شده كه اظهارش جايز نيست .


بعضي ديگر گفته‏اند : معنايش اين است كه خدا تو را هلاك كند ، به هلاكتي كه از هر شر و هلاكت ديگري نزديك‏تر باشد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه أولي افعل تفضيل ، و به معناي احري - سزاوارتر است ، و اين كلمه خبر است براي مبتدايي كه حذف شده ، تقدير كلام چيزي است كه لايق مقام چنان كس باشد ، مثلا تقديرش اين است كه اينجا آتش براي تو بهتر است ، يعني تو سزاوارتر به آتشي و اهليت آن را داري ، پس همان برايت بهتر است ، البته در اين ميان وجوه سست ديگري هم هست كه خالي از تكلف نيست ، و وجه اخير قريب به همان وجهي است كه ما ذكر كرديم ، ولي عين آن نيست .


ا يحسب الانسان أن يترك سدي در اين آيه به مساله مورد بحث اول سوره بازگشت شده ، كه همان مساله رد بر منكرين قيامت است ، آنجا هم مي‏فرمود : أ يحسب الانسان ان لن نجمع عظامه و استفهام در آن توبيخي است ، و كلمه سدي به معناي مهمل است ، و معناي آيه اين است كه : آيا انسان چنين مي‏پندارد كه ما او را مهمل رها مي‏كنيم و اعتنايي به او نداريم ،


ترجمة الميزان ج : 20ص :184


و چون نداريم بعث و قيامتي هم نيست ، و بعد از مردن ديگر زنده‏اش نمي‏كنيم ، و در نتيجه تكليف و جزايي در كار نيست ؟ ا لم يك نطفة من مني يمني اسم كان ضميري است كه به انسان بر مي‏گردد ، و امناء مني به معناي ريختن آن در رحم است ، مي‏فرمايد : مگر او نطفه‏اي نبود از مني‏اي كه در رحمش مي‏ريزند .


ثم كان علقة فخلق فسوي ( آري او همين نطفه بود ) و سپس آن انسان و يا آن مني قطعه‏اي لخته خون بود كه خداي تعالي با تعديل و تكميل ، اندازه‏گيري و سپس صورتگريش كرد .


فجعل منه الزوجين الذكر و الانثي يعني از انسان دو صنف درست كرد ، يكي نر و ديگري ماده .


ا ليس ذلك بقادر علي ان يحيي الموتي در اين آيه بر مساله بعث كه مورد انكار كفار است ، و آن را بعيد مي‏شمارند استدلال شده ، و دليل آن را عموم قدرت خداي تعالي و ثبوتش در خلقت ابتدايي دانسته ، فرموده خداي تعالي قادر بر خلقت بار دوم انسان است ، به دليل اينكه بر خلقت نخستين او قادر بود ، و خلقت دوم اگر آسان‏تر از خلقت اول نباشد دشوارتر نيست ، كه ما تقريب اين استدلال را در تفسير آياتي كه متعرض آن شده گذرانديم .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه طيالسي ، احمد ، عبد بن حميد ، بخاري ، مسلم ، ترمذي ، نسائي ، ابن جرير ، ابن منذر ، ابن ابي حاتم ، ابن انباري ( در كتاب مصاحف ) ، طبراني ، ابن مردويه ، ابو نعيم ، و بيهقي ( هر دو در كتاب دلائل خود ) از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر بار كه وحي بر او نازل مي‏شد دچار ناراحتي مي‏گشت، و لب و زبان خود را به وحي حركت مي‏داد ، چون مي‏ترسيد در ذهنش نماند ، و مي‏خواست آن را حفظ كند ، لذا خداي تعالي اين آيه را نازل فرمود : لا تحرك به لسانك لتعجل به ان علينا جمعه و قرانه ابن عباس اضافه كرد خداي تعالي مي‏فرمايد : اين به عهده ما است كه قرآن را در سينه تو جمع كنيم ، و سپس قرائت نماييم ، فاذا قرأناه پس همينكه آن را بر تو نازل كرديم ، فاتبع قرانه ، يعني آن را گوش بده و بشنو ، ثم ان علينا بيانه بر ما


ترجمة الميزان ج : 20ص :185


است كه آن را با زبان تو بيان كنيم .


و در عبارتي ديگر آمده برما است كه آن را بر تو بخوانيم ، و لذا رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آن به بعد هر وقت جبرئيل مي‏آمد ، سر به زير مي‏انداخت .


و در روايتي ديگر آمده - هر وقت جبرئيل مي‏رفت طبق وعده‏اي كه خدا داده بود شروع به خواندن مي‏كرد .


و در همان كتاب است كه ابن منذر و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) چنين بود كه هر وقت ( آياتي از ) قرآن بر او نازل مي‏شد ، در خواندنش عجله مي‏كرد ، تا آن را حفظ كند ، پس اين آيه نازل شد كه لا تحرك به لسانك ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نمي‏دانست چه وقت سوره‏اي كه نازل شده تمام مي‏شود ، تا آنكه آيه بسم الله الرحمن الرحيم نازل مي‏شد ، آن وقت مي‏فهميد سوره قبلي تمام ، و سوره بعدي شروع شده است .


مؤلف : در معناي اول حديث در مجمع البيان رواياتي از ابن جبير و در معناي همه روايت رواياتي ديگر وارد شده ، و ما در سابق گفتيم كه انطباق اين معنا با آيات مورد بحث روشن نيست .


و در تفسير قمي در ذيل آيه كلا بل تحبون العاجلة آمده كه معصوم فرمود : عاجله همين دنياي حاضر است و و تذرون الاخرة ، يعني رها مي‏كنيد آخرت را .


و فرموده ناضرة در وجوه يومئذ ناضرة ، يعني نوراني و معناي نظر كردن به وجه الله در الي ربها ناظرة نظر كردن به رحمت و نعمت خداست .


و در عيون در باب آنچه از اخبار توحيد از حضرت رضا رسيده به سندي كه به ابراهيم بن ابي محمود دارد ، روايت كرده كه گفت : علي بن موسي الرضا (عليهماالسلام‏) در معناي آيه وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة فرمود : يعني چهره‏هايي كه در آن روز نوراني است ، و منتظر ثواب پروردگارش است .


مؤلف : اين روايت در كتاب توحيد و احتجاج و مجمع از علي (عليه‏السلام‏) نقل


ترجمة الميزان ج : 20ص :186


شده ، و بعضي به آن اعتراض كرده‏اند كه چطور ناظره را به معناي منتظره گرفته ، با اينكه انتظار هيچ وقت با حرف الي متعدي نمي‏شود ، بلكه خودش به خودي خود متعدي است ؟ و صاحب مجمع پاسخ داده كه : ماده نظر به معناي انتظار مي‏آيد ، و استشهاد كرده به شعر شاعر كه گفته است : و اذا نظرت اليك من ملك و البحر دونك جدتني نعما و به شعري ديگر كه گفته : اني اليك لما وعدت لناظر نظر الفقير الي الغني الموسر و در كشاف استعمال نظر در آيه را در معناي انتظار ، استعمالي كفايي دانسته ، و اين سخن خوبي است .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي شيبه، عبد بن حميد ، ترمذي ، ابن جرير ، ابن منذر ، آجري در كتاب شريعت ، دار قطني در كتاب رؤيت ، حاكم ، ابن مردويه ، لالكائي در كتاب السنة ، و بيهقي ، از ابن عمر روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : پست‏ترين منازل بهشت منزل كسي است كه همه نظرش به بهشت خود و همسران و نعيم و خدمتگزاران و ميز و صندلي‏هاي خويش است ، كه به مسافت هزار سال راه طول دارد ، و گرامي‏ترين اهل بهشت و محترم‏ترين آنان نزد خدا كسي است كه صبح و شام به روي خدا نظر مي‏كند .


آنگاه آيه زير را تلاوت فرمود : وجوه يومئذ ناضرة ، يعني صورت‏هايي كه در آن روز سفيد و با صفا است ، الي ربها ناظرة يعني همه روزه به روي خدا نظر مي‏كند .


مؤلف : اين روايت با بياني كه ما در تفسير آيه آورديم ، قابل انطباق است ، و با صرفنظر از آن بيان ، مي‏توان بر رحمت و فضل و كرم و ساير صفات فعلي خدا حملش كرد ، چون وجه هر چيز آن جهتي است كه رو به غير خودش قرار دارد ، و آن جهتي كه خداي تعالي با آن جهت رو به خلق و خلق رو به او دارند ، صفات كريمه اوست ، پس نظر كردن به رحمت


ترجمة الميزان ج : 20ص :187


خدا و فضل و كرم و ساير صفات كريمه او نظر كردن به وجه كريم او است .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه از انس بن مالك روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در معناي آيه وجوه يومئذ ناضرة الي ربها ناظرة فرمود : به پروردگار خود نظر مي‏كنند ، اما نه با كيفيت و حدي محدود ، و نه صفتي معلوم .


مؤلف : اين روايت بيان گذشته ما در تفسير آيه را تاييد مي‏كند كه گفتيم منظور از آن نظر كردن به قلب و رؤيت قلبي است ، نه رؤيت حسي و با چشم سر و اين روايت مضمون برخي از روايات را كه از طرق اهل سنت آمده ، و از ظاهرش تشبيه خدا به خلق استفاده مي‏شود ، تفسير مي‏كند ، چون در اين روايت آمده رؤيت خدا رؤيتي است كه محدوديت در آن نيست ، و رؤيت حسي بدون محدوديت تصور ندارد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه كلا اذا بلغت التراقي آمده كه امام فرمود : يعني وقتي كه جان به ترقوه برسد ، و قيل من راق ، به او گفته مي‏شود كيست كه تو را با افسون خود نجات دهد ؟ و ظن انه الفراق ، يقين مي‏كند كه فراق از دنيا رسيده است .


در كافي به سند خود از جابر روايت كرده كه گفت از امام باقر (عليه‏السلام‏) معناي آيه و قيل من راق و ظن أنه الفراق را پرسيدم ، فرمود آخر وقتي مرگ آدمي فرا مي‏رسد مي‏گويد : آيا طبيبي نيست كه مرا نجات دهد ؟ لذا خداي تعالي مي‏فرمايد : و قيل من راق و وقتي مي‏فهمد پاي مردن در بين است ظن انه الفراق يقين مي‏كند كه بايد از أحباب خود مفارقت كند و التفت الساق بالساق در آن لحظه آخرين لحظات دنيا و اولين لحظات آخرت درهم مي‏شود الي ربك يومئذ المساق فرمود : يعني مسير در امروز به سوي رب العالمين است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه و التفت الساق بالساق آمده كه امام فرمود : يعني دنيا با آخرت درهم مي‏شود .


و در معناي جمله الي ربك يومئذ المساق فرمود : يعني به سوي خدا رانده مي‏شوند .


و در عيون به سند خود از عبد العظيم حسني روايت كرده كه گفت : از امام جواد محمد بن علي الرضا (عليه‏السلام‏) از معناي آيه أولي لك فاولي ثم أولي لك فاولي پرسش


ترجمة الميزان ج : 20ص :188


نمودم ، فرمود : نفرين خداي تعالي است ، مي‏فرمايد از خير دنيا دور باشي ، و از خير آخرت دور باشي .


مؤلف : ممكن است اين روايت را به همان معنايي كه ما براي دو آيه كرديم ارجاع داد ، همچنان كه ممكن است به بعضي از وجوهي كه ديگران گفته‏اند ارجاع داد .


و در مجمع البيان است كه در روايت آمده : روزي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) دست ابو جهل را گرفت و به او فرمود : أولي لك فاولي ثم أولي لك فاولي ابو جهل پرسيد : به چه چيز تهديدم مي‏كني ؟ نه تو مي‏تواني به من كاري كني و نه پروردگارت ، من عزيزترين فرد اين سرزمينم .


به دنبال گفتار او خداي تعالي همان كلام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را نازل كرد .


مؤلف : در اين معنا صاحب الدر المنثور از عده‏اي از راويان از قتاده روايتي آورده ، و در آن آمده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خودش اين جريان را براي ما نقل كرد .


و در تفسير قمي در ذيل آيه أ يحسب الانسان أن يترك سدي آمدهكه امام فرمود : يعني آيا انسان گمان مي‏كند به حسابش نمي‏رسند و عذاب نمي‏شود و از او بازخواست نمي‏كنند ؟ .


و در علل به سند خود از مسعدة بن زياد روايت آورده كه گفت : مردي به امام صادق عرض كرد : يا ابا عبد الله ( من معتقدم ) كه خلقت عالم تعجب انگيز است .


فرمود : اين چه حرفي است كه مي‏گويي ؟ عرضه داشت : آخر خلقتي كه آخرش فنا است شگفت‏انگيز نيست ؟ فرمود : اي برادر زاده ، ما براي فنا خلق نشده‏ايم ، بلكه باقي هستيم ، و چگونه فاني مي‏شود بهشتي كه فساد نمي‏پذيرد و دوزخي كه خاموشي ندارد ؟ پس مرگ را فنا مخوان ، بلكه بگو از خانه‏اي به خانه‏اي ديگر متحول مي‏شويم .


و در مجمع البيان مي‏گويد : در حديث منقول از براء بن عازب آمده كه گفت : وقتي آيه أ ليس ذلك بقادر علي أن يحيي الموتي نازل شد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : سبحانك اللهم ، بله تو قادري كه مردگان را زنده كني .


و اين مضمون از امام


ترجمة الميزان ج : 20ص :189


باقر و امام صادق (عليه‏السلام‏) نيز نقل شده .


مؤلف : در الدر المنثور از ابو هريره و غير او روايت شده كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وقتي اين آيه را مي‏خواند عرضه مي‏داشت : منزهي تو اي خدا ، بلي قادر هستي .


و همچنين در عيون از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت شده كه وقتي اين سوره را مي‏خواند و فارغ مي‏شد عرضه مي‏داشت : سبحانك اللهم ، بلي تو قادر هستي.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :