امروز:
جمعه 28 مهر 1396
بازدید :
1164
ترجمه الميزان: سوره انسان آيات 31 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :190


( 76 )سوره دهر مدني است و سي و يك آيه دارد ( 31)


سورة الإنسان‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ هَلْ أَتي عَلي الانسنِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شيْئاً مَّذْكُوراً(1) إِنَّا خَلَقْنَا الانسنَ مِن نُّطفَةٍ أَمْشاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَهُ سمِيعَا بَصِيراً(2) إِنَّا هَدَيْنَهُ السبِيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً(3) إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَفِرِينَ سلَسِلا وَ أَغلَلاً وَ سعِيراً(4) إِنَّ الأَبْرَارَ يَشرَبُونَ مِن كَأْسٍ كانَ مِزَاجُهَا كافُوراً(5) عَيْناً يَشرَب بهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونهَا تَفْجِيراً(6) يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَ يخَافُونَ يَوْماً كانَ شرُّهُ مُستَطِيراً(7) وَ يُطعِمُونَ الطعَامَ عَلي حُبِّهِ مِسكِيناً وَ يَتِيماً وَ أَسِيراً(8) إِنمَا نُطعِمُكمْ لِوَجْهِ اللَّهِ لا نُرِيدُ مِنكمْ جَزَاءً وَ لا شكُوراً(9) إِنَّا نخَاف مِن رَّبِّنَا يَوْماً عَبُوساً قَمْطرِيراً(10) فَوَقَاهُمُ اللَّهُ شرَّ ذَلِك الْيَوْمِ وَ لَقَّاهُمْ نَضرَةً وَ سرُوراً(11) وَ جَزَاهُم بِمَا صبرُوا جَنَّةً وَ حَرِيراً(12) مُّتَّكِئِينَ فِيهَا عَلي الأَرَائكِلا يَرَوْنَ فِيهَا شمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً(13) وَ دَانِيَةً عَلَيهِمْ ظِلَلُهَا وَ ذُلِّلَت قُطوفُهَا تَذْلِيلاً(14) وَ يُطاف عَلَيهِم بِئَانِيَةٍ مِّن فِضةٍ وَ أَكْوَابٍ كانَت قَوَارِيرَا(15) قَوَارِيرَا مِن فِضةٍ قَدَّرُوهَا تَقْدِيراً(16) وَ يُسقَوْنَ فِيهَا كَأْساً كانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِيلاً(17) عَيْناً فِيهَا تُسمَّي سلْسبِيلاً(18) × وَ يَطوف عَلَيهِمْ وِلْدَنٌ مخَلَّدُونَ إِذَا رَأَيْتهُمْ حَسِبْتهُمْ لُؤْلُؤاً مَّنثُوراً(19) وَ إِذَا رَأَيْت ثمَّ رَأَيْت نَعِيماً وَ مُلْكاً كَبِيراً(20) عَلِيهُمْ ثِيَاب سندُسٍ خُضرٌ وَ إِستَبرَقٌوَ حُلُّوا أَساوِرَ مِن فِضةٍ وَ سقَاهُمْ رَبهُمْ شرَاباً طهُوراً(21) إِنَّ هَذَا كانَ لَكمْ جَزَاءً وَ كانَ سعْيُكم مَّشكُوراً(22)



ترجمة الميزان ج : 20ص :191


ترجمه آيات


به نام خداي رحمان و رحيم .


آيا بر انسان روزگاراني بگذشت كه چيزي قابل ذكر نبود ؟ ( 1) .


ما او را از آب نطفه مختلط ( بي‏حس و شعور ) خلق كرديم و داراي قواي چشم و گوش ( و مشاعر و عقل و هوش ) گردانيديم ( 2 ) .


ما به حقيقت راه ( حق و باطل ) را به انسان نموديم ( و با تمام حجت بر او رسول فرستاديم ) حالا خواهد هدايت پذيرد و شكر اين نعمت گويد و خواهد آن نعمت را كفران كند ( 3) .


ما براي كيفر كافران غل و زنجيرها و آتش سوزان مهيا ساخته‏ايم ( 4) .


و نيكوكاران عالم ( كه حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين (عليهماالسلام‏) و شيعيانشان به اجماع خاصه و اخبار عامه مقصودند ) در بهشت از شرابي نوشند كه طبعش ( در لطف و رنگ و بوي ) كافور است ( 5 ) .


از سرچشمه گوارايي آن بندگان خاص خدا مي‏نوشند كه به اختيارشان هر كجا خواهند جاري مي‏شود ( 6) .


كه آن بندگان ، نيكو به عهد و نذر خود وفا مي‏كنند و از قهر خدا در روزي كه شر و سختيش همه اهل محشر را فرا گيرد مي‏ترسند ( 7) .


و بر دوستي خدا به فقير و اسير و طفل يتيم طعام مي‏دهند ( 8) .


و ( گويند ) ما فقط براي رضاي خدا به شما طعام مي‏دهيم و از شما هيچ پاداش و سپاسي هم نمي‏طلبيم ( 9) .


ما از قهر پروردگار خود به روزي كه از رنج و سختي آن رخسار خلق درهم و غمگين است مي‏ترسيم ( 10) .


خدا هم از شر و فتنه آن روز آنان را محفوظ داشت و به آنها روي خندان و دل شادمان عطا نمود ( 11) .


و خداوند پاداش آن صبر كامل ( بر ايثار ) شان را باغ بهشت و لباس حرير بهشتي لطف فرمود ( 12) .


كه در آن بهشت بر تختها ( ي عزت ) تكيه زنند و آنجا نه آفتابي ( سوزان ) بينند و نه سرماي زمهرير ( 13) .


و سايه درختان بهشتي بر سر آنها و ميوه‏هايش در دسترس و به اختيار آنهاست ( 14) .


و ( ساقيان زيباي حور و غلمان ) با جامهاي سيمين و كوزه‏هاي بلورين بر آنها دور زنند ( 15) .


كه آن كوزه‏هاي بلورين نقره‏اي به اندازه و تناسب ( اهلش ) اندازه‏گيري شده‏اند ( 16 ) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :192


و آنجا شرابي كه طبعش مانند زنجبيل گرم و عطرآگين است به آنها بنوشانند ( 17) .


در آنجا چشمه‏اي است كه سلسبيلش نامند ( و شرابش از خوبي از حد وصف بيرون است ) ( 18) .


و دور آن بهشتيان ، پسراني زيبا كه تا ابد نوجوانند و خوش سيما به خدمت مي‏گروند كه وقتي در آنها بنگري ( از فرط صفا ) گمان بري كه لؤلؤ پراكنده‏اند ( 19) .


و چون آن جايگاه نيكو را مشاهده كني عالمي پر نعمت و كشوري بي‏نهايت بزرگ خواهي ديد ( 20) .


بر اندام بهشتيان لباسهايي است از حرير نازك سبز رنگ و از ديباي ضخيم ، و با دستبندهايي از نقره تزيين شده‏اند ، و پروردگارشان شراب طهور به آنها مي‏نوشاند ( 21 ) .


اين بهشت بدين نعمت و عظمت به حقيقت پاداش اعمال شماست و سعيتان ( در راه طاعت حق ) مشكور و مقبول است ( 22) .


بيان آيات


اين سوره در آغاز ، خلقت انسان را بعد از آنكه نامي از او در ميان نبود خاطرنشان مي‏سازد ، و سپس مي‏فرمايد كه خداي تعالي او را به راهي كه تنها راه اوست هدايت كرد ، حال يا اين انسان شكر هدايتش را مي‏گزارد ، و يا كفران مي‏كند .


آنگاه مي‏فرمايد براي كافران انواعي از عذاب و براي ابرار الواني از نعمت آماده كرده ، و اوصاف آن نعمت‏ها را در طي هجده آيه شرح مي‏دهد ، و همين دليل است بر اينكه مقصود اصلي هم بيان همين جهت بوده .


و پس از بيان اوصاف آن نعمت ، روي سخن را به رسول گرامي خود نموده مي‏فرمايد : قرآن نازل شده از ناحيه اوست ، و مايه تذكر بشر است ، پس بايد كه در برابر حكم پروردگار خود صابر باشد ، و هوا و هوس‏هاي كفار را پيروي نكند ، و بايد كه پروردگار خود را صبح و شام به ياد بياورد و براي او شبها به سجده بيفتد ، و شبي طولاني تسبيح گويد .


و اين سوره به شهادت سياقي كه دارد يا همه‏اش و يا حداقل اوائل آن كه دوازده آيه است ، در مدينه و نه آيه ذيلش در مكه نازل شده است .


روايات ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) همه متفقند بر اينكه اين سوره در مدينه نازل شده ، روايات اهل سنت هم در اين باره بسيار زياد است .


با اين حال بعضي گفته‏اند : اين سوره تماميش در مكه نازل شده ، و به زودي بحث


ترجمة الميزان ج : 20ص :193


مفصل در اين باره در بحث روايتي آينده ان شاء الله خواهد آمد .


هل اتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا استفهام در اين آيه براي تثبيت مطلب است ، و در نتيجه معنا را به طور سربسته اثبات مي‏كند ، و معناي آن اين است كه به طور مسلم روزگاري بوده كه نام و نشاني از انسان نبوده ، و چه بسا مقصود آن مفسري هم كه گفته كلمه هل در اين آيه به معناي كلمه قد است همين باشد ، نه اينكه خواسته باشد بگويد : يكي از معاني كلمه هل بتحقيق است ، كه بعضي خيال كرده‏اند .


و مراد از انسان در اين آيه جنس بشر است ، و اما اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از آن آدم ابو البشر است ، با آيه بعدي سازگار نيست ، چون آدم ابو البشر از نطفه خلق نشده ، و آيه بعدي در باره همين انسان مي‏فرمايد انا خلقنا الانسان من نطفة .


و كلمه حين به معناي يك قطعه محدود از زمان است ، حال چه كوتاه باشد و چه طولاني ، و كلمه دهر به معناي زماني ممتد و طولاني و بدون حد است ، يعني زماني كه نه اولش مشخص است ، و نه آخرش .


و منظور از جمله شيئا مذكورا اين است كه انسان چيزي نبود كه با ذكر نامش جزو مذكورات باشد مثلا چيزي در مقابل زمين يا آسمان و خشكي و تري و غيره بوده باشد ، و بدين جهت نامي از او در ميان نبود .


هنوز خلق نشده بود تا موجود بشود و مثل ساير موجودات نامش برده شود ، و گفته شود : آسمان ، زمين ، انسان ، درخت و غيره ، پس مذكور بودن انسان كنايه است از موجود بودن بالفعل او ، و نفي آن يعني نفي مذكور بودنش تنها به مذكور بودنش خورده ، نه به اصل شي‏ء بودن انسان ، نمي‏خواهد بفرمايد انسان شي‏ء نبود ، چون مي‏دانيم ، شي‏ء بوده ، ولي شيئي كه مذكور شود نبوده ، شاهدش اين است كه مي‏فرمايد : انا خلقنا الانسان من نطفة ... براي اينكه مي‏فهماند كه ماده انسان موجود بوده ، و ليكن هنوز بالفعل به صورت انسان در نيامده بود .


و زمينه آيه شريفه و آيات بعدش زمينه احتجاج است مي‏خواهد بفهماند انسان موجودي است حادث ، كه در پديد آمدنش نيازمند به صانعي است تا او را بسازد و خالقي كه او را خلق كند ، و همينطور هم بوده است ، پروردگارش او را آفريده و به تدبير ربوبيش به ادوات شعور يعني سمع و بصر مجهزش كرده ، تا با آن ادوات شعور به راه حق هدايت شود ، راهي كه در طول حياتش واجب است طي كند ، حال اگر كفران كند به سوي


ترجمة الميزان ج : 20ص :194


عذابي اليم مي‏رود ، و اگر شكر كند به سوي نعيمي مقيم سير مي‏كند .


و معناي آيه اين است كه : هل اتي - قد أتي : به تحقيق آمد بر آدمي قطعه‏اي محدود از زماني ممتد و غير محدود در حالي كه انسان بالفعل در شمار مذكورات نبود .


انا خلقنا الانسان من نطفة أمشاج نبتليه فجعلناه سميعا بصيرا كلمه نطفه در اصل به معناي آبي اندك بوده ، و سپس استعمالش در آب ذكوريت حيوانات كه منشا توليد مثل است بر معناي اصلي غلبه يافته ، و كلمه أمشاج جمع كلمه مشيج و يا مشج - به دو فتحه - و يا مشج - به فتحه اول و كسره دوم - است ، و اين سه كلمه به معناي مخلوط و ممتزج است ، و اگر نطفه را به اين صفت معرفي كرده ، به اعتبار اجزاي مختلف آن و يا به اعتبار مخلوط شدن آب نر با آب ماده است .


و كلمه ابتلاء كه جمله نبتليه از آن مشتق است ، به معناي نقل چيزي از حالي به حالي و طوري به طور ديگر است ، مثلا طلا را در بوته ابتلا مي‏كنند ، تا ذوب شود و به شكلي كه مي‏خواهند در آيد ، و خداي تعالي انسان را ابتلا مي‏كند ، يعني از نطفه خلقش مي‏كند ، و سپس آن نطفه را علقه و علقه را مضغه مي‏كند ، تا آخر اطواري كه يكي پس از ديگري به او مي‏دهد ، تا در آخر خلقتي ديگرش مي‏كند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ابتلاي انسان ، امتحان او از راه تكليف است ، ليكن اين سخن با تفريع فجعلناه سميعا بصيرا نمي‏سازد ، چون سميع و بصير شدن انسان نمي‏تواند متفرع بر امتحان انسان باشد ، و اگر مراد از آن تكليف بود جا داشت تكليف را متفرع بر سميع و بصير بودن انسان كند ، نه به عكس ، و اگر از اين اشكال جواب بدهند ، و بگويند كلام پس و پيش شده ، و تقدير : خلقناه من نطفة أمشاج فجعلناه سميعا بصيرا لنبتليه است ، قابل اعتنا نيست .


فجعلناه سميعا بصيرا - سياق آيات و مخصوصا آيه انا هديناه السبيل ... مي‏فهماند كه ذكر سميع و بصير كردن بشر ، براي اين بوده كه به وسيله آن تدبير ربوبي را به باد آورده ، بفهماند تدبير ربوبي اقتضا كرد تا براي رساندن انسان به غايت هستيش ، او را سميع و بصير كند ، تا آيات داله بر مبدأ و معاد را ببيند ، و كلمه حق را كه از جانب پروردگارش و از راه ارسال رسل و انزال كتب مي‏رسد بشنود ، و اين ديدن و شنيدن او را به


ترجمة الميزان ج : 20ص :195


سلوك راه حق ، و سير در مسير حيات ايمان و عمل صالح وادار سازد ، اگر وادار شد خداي تعالي او را به نعيم ابدي مي‏رساند و گر نه به عذاب مخلد دچارشان مي‏سازد .


در آيه مورد بحث با اينكه كلمه انسان قبلا ذكر شده بود ، و جا داشت به ضمير آن اكتفا كند ، و بفرمايد انا خلقناه ... اگر دوباره خود كلمه را ذكر كرد ، به حكم اينكه همواره وضع اسم ظاهر درموضع ضمير براي افاده نكته‏اي است ، براي اين بوده كه مسجل كند خداي تعالي خالق و مدبر امر او است .


و معناي آيه اين است كه : ما انسان را از نطفه‏اي خلق كرديم كه اجزايي است مختلط و ممتزج ، در حالي كه ما او را از حالي به حالي ، و از طوري به طوري نقل مي‏دهيم ، و به همين منظور او را سميع و بصير كرديم ، تا دعوت الهي را كه به وي مي‏رسد بشنود ، و آيات الهي و داله بر وحدانيت او و بر نبوت و معاد را ببيند .


انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا كلمه هدايت به معناي ارائه طريق است ، نه رساندن به مطلوب ، و مراد از سبيل ، سبيل به حقيقت معناي كلمه است ، و آن مسيري است كه آدمي را به غايت مطلوب برساند ، و غايت مطلوب همان حق است .


و كلمه شكر به معناي آن است كه نعمت را طوري آشكار به كار ببري كه به همه بفهماني اين نعمت را فلان منعم به من داده ، و ما تفسير اين كلمه را در ذيل آيه و سيجزي الله الشاكرين ايراد نموده ، گفتيم حقيقت شاكر بودن بنده براي خدا اين است كه خالص براي پروردگارش باشد ، و در مقابل ، كفران به معناي استعمال آن به نحوي است كه از خلق بپوشاني كه اين نعمت از منعم است .


و دو جمله اما شاكرا و و اما كفورا دو حال هستند از ضمير در هديناه ، نه از كلمه سبيل - كه بعضي پنداشته‏اند - و كلمه اما - يا تقسيم و تنويع را مي‏رساند ، و آيه را چنين معنا مي‏دهد : مردم در قبال هدايتي كه ما كرديم دو قسم و دو نوعند ، يا شاكرند و يا كفور ، خلاصه چه شاكر باشند و چه كفور ، به هر حال هدايت شده‏اند .


و تعبير به اما شاكرا و اما كفورا بر دو نكته دلالت دارد : نكته اول اينكه : مراد از سبيل ، سنت و طريقه‏اي است كه بر هر انساني واجب است كه در زندگي دنيائيش آن را بپيمايد ، و با پيمودن آن به سعادت دنيا و آخرت برسد ، كه اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :196


سبيل او را به كرامت زلفي ، و قرب پروردگارش سوق مي‏دهد ، كرامتي كه حاصلش دين حق است كه نزد خداي تعالي همان اسلام است .


اين را گفتيم تا روشن گردد اينكه بعضي از مفسرين سبيل را به راه بيرون شدن انسان از رحم تفسير كرده‏اند تفسير صحيحي نيست .


نكته دوم - كه اين تعبير بر آن دلالت دارد - اين است كه : آن سبيلي كه خدا بدان هدايت كرده سبيلي است اختياري ، و شكر و كفري كه مترتب بر اين هدايت است ، در جو اختيار انسان قرار گرفته ، هر فردي به هر يك از آن دو كه بخواهد مي‏تواند متصف شود ، و اكراه و اجباري در كارش نيست ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : ثم السبيل يسره ، و اينكه در آخر سوره فرموده : فمن شاء اتخذ الي ربه سبيلا و ما تشاؤن الا أن يشاء الله مي‏فهماند آنچه از بنده وابسته به اراده خداي تعالي است مشيت بنده است ، نه عمل بنده ، كه مورد مشيت خود بنده است ، پس اين آيه هم نمي‏خواهد تاثير مشيت بنده در عمل او را نفي كند ، كه مكرر در اين كتاب به اين نكته اشاره كرده‏ايم .


و هدايتي كه خود نوعي اعلام از ناحيه خداي تعالي و علامت‏گذاري بر سر راه بشريت است ، دو قسم است : قسم اول هدايت فطري است : و آن عبارت از اين است كه بشر را به نوعي خلقت آفريده ، و هستيش را به الهامي مجهز كرده كه با آن الهام اعتقاد حق و عمل صالح را تشخيص مي‏دهد ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها و از اين آيه شريفه وسيع‏تر و عمومي‏تر آيه زير است كه مي‏فرمايد : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم و فطرت خداي را حاكم بر تمامي خلائق مي‏داند ، نه تنها بر انسان .


قسم دوم هدايت كلامي و زباني است : كه از طريق دعوت انجام مي‏شود ، يعني


ترجمة الميزان ج : 20ص :197


خداي تعالي انبيايي را مبعوث ، و رسلي را ارسال ، و كتبي را انزال ، و شرايعي را تشريع مي‏كند ، و به اين وسيله پيش پاي بشر را در زندگيش روشن ، و سعادت و شقاوتش را بيان مي‏كند ، و اين دعوت به طور مدام در بين بشر جريان داشته ، و به وسيله دعوت فطرت تاييد مي‏شده ، همچنان كه فرمود : انا أوحينا اليك كما أوحينا الي نوح و النبيين من بعده ... رسلا مبشرين و منذرين لئلا يكون للناس علي الله حجة بعد الرسل .


و بين اين دو هدايت فرق‏هايي است ، يكي اين است كه هدايت فطري عمومي است و به همه مي‏رسد ، احدي از انسانها نيست كه ازاين عموميت مستثني باشد ، براي اينكه هدايت فطري لازمه خلقت بشر است ، و در همه افراد در آغاز خلقتشان بالسويه موجود است ، چيزي كه هست بسا مي‏شود به خاطر عواملي ، ضعيف و در بعضي در نهايت بي‏اثر مي‏گردد ، و آن عوامل اموري است كه نمي‏گذارد انسان متوجه شود به اينكه عقل و فطرتش او را به چه مي‏خواند ، و يا اگر چنين شواغل و موانعي در كار نيست ، و دعوت عقل و فطرتش را خوب مي‏فهمد ، ليكن ملكات زشتي كه ( در اثر تكرار گناه ) در دلش رسوخ يافته نمي‏گذارد دعوت فطرت را اجابت كند ، از قبيل ملكه عناد ، لجاجت و نظائر آن ، كه خداي تعالي در آيه زير جامع همه آنها را هواي نفس معرفي نموده ، فرموده : أ فرأيت من اتخذ الهه هويه و اضله الله علي علم و ختم علي سمعه و قلبه و جعل علي بصره غشاوة فمن يهديه من بعد الله و هدايتي كه در اين آيه از هواپرستان نفي شده هدايت به معناي ايصال به مطلوب است ، نه هدايت به معناي ارائه طريق .


خلاصه مي‏خواهد بفرمايد : ما او را به مطلوبش نمي‏رسانيم ، نه اينكه هدايت نمي‏كنيم ، چون دنباله آيه آمده : و اضله الله علي علم .


و اما هدايت زباني كه دعوت ديني متضمن آن است ، چيزي نيست كه خداي تعالي از كسي دريغ بدارد ، اين هدايت بايد به جامعه برسد و در معرض و دسترس عقل‏ها قرار گيرد ، تا هر كس كه حق را بر باطل مقدم مي‏دارد دسترسي به آن هدايت داشته باشد ، و اما اينكه اين هدايت به تك تك افراد جامعه برسد ، چه بسا فراهم نشود ، چون بسا مي‏شود علل و


ترجمة الميزان ج : 20ص :198


اسبابي كه وسيله ابلاغ اين هدايت به تك تك افراد است ، در پاره‏اي جوامع و يا پاره‏اي زمانها و يا پاره‏اي اشخاص مساعدت نكند ، چون معمولا هيچ انساني چيزي را بي‏واسطه يا با واسطه از تمامي افراد بشر نمي‏خواهد ، و اگر بخواهد نمي‏تواند خواسته خود را به تمام افراد بشر برساند .


آيه شريفه و ان من امة الا خلا فيها نذير ، به معناي اول و آيه لتنذر قوما ما انذر اباؤهم فهم غافلون به معناي دوم اشاره دارد .


پس همين كه دعوت انبيا به آدمي برسد ، و به طوري برسد كه حق برايش روشن گردد ، حجت خدا بر او تمام مي‏شود ، و كسي كه اين دعوت به وي نرسد ، و يا اگر رسيد آنطور واضح كه حق برايش منكشف شده باشد نرسيده ، چنين كسي را خداي تعالي مورد فضل خود قرار داده ، او را مستضعف خوانده در باره آنان فرموده : الا المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان لا يستطيعون حيلة و لا يهتدون سبيلا .


و يكي از ادله‏اي كه دلالت مي‏كند بر اينكه دعوت الهي كه همان هدايت به سبيل است حق و واجب الاتباع بر انسان است ، اين است كه فطرت انسان بدان حكم مي‏كند ، و خلقتش مجهز به جهازي است كه آن جهاز نيز آدمي را به سوي آن سبيل كه همان اعتقاد حق و عمل صالح است دعوت مي‏كند ، و علاوه بر اين در خارج هم اين دعوت از طريق نبوت و رسالت صورت گرفته ، و معلوم است كه سعادت هر موجودي و كمال وجودش در آثار و اعمالي است كه مناسب با ذات او و سازگار با ادوات و قوايي باشد كه مجهز به آن است ، انسان هم از اين كليت مستثني نيست ، سعادتو كمال او نيز در پيروي دين الهي است ، كه سنت حيات فطري او است ، سنتي كه هم عقلش بدان حكم مي‏كند و هم انبيا و رسولان (عليهم‏السلام‏) به سوي آن دعوتش كرده‏اند .


انا اعتدنا للكافرين سلاسل و اغلالا و سعيرا كلمه اعتاد به معناي تهيه كردن است ، و كلمه سلاسل جمع سلسله است ، كه به معناي قيدي است كه دست و پاي مجرم را با آن مي‏بندند ، و كلمه اغلال جمع غل


ترجمة الميزان ج : 20ص :199


به ضمه غين - است ، كه به گفته بعضي به معناي قيدي است كه دست و پاي مجرم را به گردنش مي‏بندند .


راغب مي‏گويد : بنا بر اين غل درخصوص چيزي استعمال مي‏شود كه اعضاي مجرم در وسط آن جمع مي‏شود و كلمه سعير به معناي آتش افروخته است ، و معناي آيه روشن است .


و اين آيه شريفه به عاقبت وخيم انسان كفوري كه قبلا در جمله اما شاكرا و اما كفورا نامش به ميان آمده بود اشاره مي‏كند ، و اگر جزاي انسان كفور را بر جزاي انسان شاكر مقدم داشت ، براي اين بود كه در مورد كفور كلام را مختصر نموده ، سپس به طور مفصل به جزاي افراد شاكر بپردازد .


ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا كلمه كاس به معناي ظرف مخصوص نوشيدني‏ها است ، البته در صورتي كه نوشيدني درآن باشد ، و كلمه مزاج به معناي هر چيزي است كه به وسيله آن امتزاج صورت مي‏گيرد ، نظير كلمه حزام كه به معناي چيزي است كه به وسيله آن عمل حزم انجام مي‏شود ، و معناي كلمه كافور معروف است ، و هر چيز خنك و خوشبويي را به آن مثل مي‏زنند .


ولي بعضي گفته‏اند : در اينجا نام چشمه‏اي است در بهشت .


و كلمه ابرار جمع كلمه بر - به فتحه باء - است ، و كلمه بر صفت مشبهه از مصدر بر - به كسره باء - است ، كه به معناي احسان است ، و اين معنا در مورد كسي صادق است كه عمل خود را نيكو بسازد ، و از نيكو ساختن آن هيچ نفعي كه عايد خودش بگردد در نظر نگرفته باشد ، نه جزايي كه در مقابل عملش به او بدهند ، و نه حتي تشكري را .


و خلاصه كلمه بر - به فتحه باء - به معناي كسي است كه خير را بدان جهت كه خير است مي‏خواهد ، نه بدان جهت كه اگر انجام دهد نفعي عايدش مي‏شود ، بلكه حتي در صورتي هم كه خودش آن را دوست نمي‏دارد صرفا به خاطر اينكه خير است انجام مي‏دهد ، و بر تلخي آن كه مخالف با خواهش نفسش است صبر مي‏كند ، و عمل خير را بدان جهت كه في نفسه خير است انجام مي‏دهد ، هر چند به زحمت و ضرر خود تمام شود ، نظير وفاي به نذر .


و يا بدان جهت كه براي ديگران نافع است انجام مي‏دهد مانند اطعام طعام به بندگان مستحق خدا .


و با در نظر گرفتن اينكه هيچ خير و صلاحي در هيچ عملي نيست مگر با ايمان به خدا


ترجمة الميزان ج : 20ص :200


و رسولش ، و ايمان به روز جزا همچنان كه در آيه اولئك لم يؤمنوا فاحبط الله اعمالهم و آياتي ديگر از اين معنا خبر داده ، لذا ابرار كساني هستند كه عمل خير را به خاطر ايمان به خدا و رسول او و روز جزا انجام مي‏دهند ، چون ايمانشان ايمان رشد و بصيرت است ، يعني خود را بنده و مملوك پروردگار خود مي‏دانند ، و معتقدند كه خلق و امرشان به دست اواست ، و خودشان مالك نفع و ضرري براي خود نيستند ، قهرا معتقدند كه نبايد اراده كنند مگر چيزي را كه پروردگارشان اراده كرده ، و انجام ندهند مگر عملي را كه او بپسندد ، در نتيجه اراده او را بر اراده خودشان مقدم مي‏دارند ، و براي خشنودي او عمل مي‏كنند ، هر چند كه به ضرر خودشان تمام شود ، بر آن ضرر و ناسازگاري با ميل دروني خود صبر مي‏كنند ، و زحمت اطاعت او را تحمل نموده ، آنچه مي‏كنند به خاطر خشنودي او مي‏كنند ، و در نتيجه در مرحله عمل عبوديت را خالص براي خدا مي‏سازند .


اين صفات همان صفاتي است كه خداي سبحان أبرار را با آن توصيف كرده ، اينك آيات آن از نظر خواننده مي‏گذرد : انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا ، و جزيهم بما صبروا ، ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من امن بالله ، و ما در تفسير همين آيه در سوره بقره سخني پيرامون معناي بر داشتيم ، در آيه 15 سوره مطففين نيز بحثي خواهيم داشت ان شاء الله .


و از آيه مورد بحث كه مي‏فرمايد : ان الابرار يشربون ... از آنجا كه در مقابل آيه انا اعتدنا للكافرين ... كه بيانگر حال كفار در آخرت است قرار گرفته اين معنا به ذهن مي‏آيد كه مي‏خواهد حال ابرار در آخرت را بيان كند ، و بفهماند كه ايشان در بهشت از شرابي ممزوج به كافور مي‏نوشند ، شرابي خنك و معطر .


عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا كلمه عينا اگر منصوب شده به خاطر حذف حرف جر بوده ، و تقدير آن من عين


ترجمة الميزان ج : 20ص :201


بوده است ، ممكن هم هست به خاطر اختصاص منصوب شده ، و تقدير كلام أخص عينا بوده باشد يعني نوشيدن از كاس را كه گفتيم از هر كاسي نيست ، بلكه آن كاس را اختصاص مي‏دهم به چشمه‏اي كه چنين و چنان است .


و كلمه شرب - به طوري كه گفته شده - هم به خودي خود متعدي مي‏شود ، و مي‏گويي : شربت الماء - آب را نوشيدم ، و هم با حرف باء متعدي مي‏شود ، و مي‏گويي : شربت بالكاس - با كاسه نوشيدم پس هر دو يك معنا را مي‏رساند .


و اگر از نوشندگان آن كاس تعبير به عباد الله كرد ، براي اين بود كه اشاره كند به اينكه اگر از آن كاس مي‏نوشند به خاطر اين است كه به زيور عبوديت آراسته شدند ، و به لوازم آن عمل كردند ، اين معنا از سياق فهميده مي‏شود .


و تفجير عين عبارت است از شكافتن زمين براي جاري ساختن آب‏هاي زير زميني ، و ما ناگزيريم در اينجا تفجير عين را حمل كنيم بر صرف خواستن آن ، چون اين معنا مسلم است كه جاري ساختن چشمه‏هاي بهشتي نيازمند بيل و كلنگ نيست ، آري نعمت‏هاي بهشتي به جز خواست و اراده اهل بهشت هيچ هزينه ديگري لازم ندارد ، همچنان كه فرمود : لهم ما يشاؤن فيها .


و اين دو آيه همانطور كه قبلا اشاره كرديم تنعم ابرار را بيان مي‏كند ، كه چگونه از شراب بهشت و آخرت متنعم مي‏شوند ، ديگران هم دو آيه مورد بحث را به همين معنا تفسير كرده‏اند ، و بعيد نيست كه اين دو آيه در مقام بيان حقيقت عمل صالح آنان بر اساس تجسم اعمال باشد ، و بفهماند وفاي به نذر و اطعام طعام براي رضاي خدا ظاهرش وفا و اطعام طعام است اما باطنش نوشيدن از كاسي است كه مزاجش كافوري است ، آن هم از چشمه‏اي كه به طور مستمر خودشان با اعمال صالح خود مي‏شكافند ، و به زودي حقيقت عملشان در جنة الخلد برايشان ظاهر مي‏شود ، هر چند كه در دنيا به صورت وفا و اطعام طعام است .


در نتيجه دو آيه مورد بحث در مجراي امثال آيه انا جعلنا في أعناقهم اغلالا فهي الي الاذقان فهم مقمحون است .


مؤيد اين معنا ظاهر جمله يشربون و جمله يشرب بها است ، كه مي‏فهماند همين حالا مشغول نوشيدنند ، نه اينكه در قيامت مي‏نوشند ، و گر نه مي‏فرمود سيشربون ، و


ترجمة الميزانج : 20ص :202


سيشربوا بها علاوه بر اين ، نوشيدن ، وفا كردن ، اطعام نمودن و ترسيدن ، همه را در يك سياق آورده و فرموده يشربون ، يوفون ، يخافون ، يطعمون و نيز ذكر تفجير در جمله يفجرونها تفجيرا مؤيد ديگري است ، براي اينكه ظهور دارد در اينكه شكافتن چشمه و جاري ساختن آب آن را با اسباب اين كار انجام مي‏دهند ، كه همان وفا و اطعام و خوف است ، پس حقيقت اين اعمال همان تفجير عين است .


مفسرين در تفسير مفردات اين دو آيه و اعراب آنها سخناني بسيار و مختلف دارند كه در تفاسير مفصل آمده ، هر كس بخواهد از آنها مطلع شودبايد به تفاسير مطول مراجعه كند .


يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا كلمه مستطير اسم فاعل از فعل استطار است ، كه به معناي فاش كردن و منتشر كردن در اقطار است به منتها درجه انتشار ، و بطوري كه گفته‏اند : اين كلمه بليغ‏تر از كلمه طار است ، وقتي مي‏گويند : استطار الحريق معنايش اين است كه دامنه آتش‏سوزي گسترده شد ، و يا وقتي مي‏گويند : استطار الفجر ، معنايش اين است كه روشني صبح گسترده گشت .


و منظور از استطار شر آن روز شر روز قيامت است ، كه روز به نهايت رسيدن شدائد و اهوال و عذابها است .


و مراد از ايفاي به نذر همان معناي معروف آن است .


و اينكه بعضي گفته‏اند : مراد از آن تصميم قلبي بر عمل به واجبات ، و يا پيروي شارع در همه احكام اوست ، خلاف ظاهر لفظ است ، و هيچ دليلي در كلام بر اين سخن دلالت نمي‏كند .


و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و اسيرا ضمير در جمله علي حبه - به طوري كه از ظاهر عبارت بر مي‏آيد - به كلمه طعام بر مي‏گردد ، و منظور از حب طعام اشتياق و اشتهاي زياد به طعام است ، به خاطر شدت احتياج به آن ، مؤيد اين معنا آيه شريفه لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون است .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير به خداي سبحان بر مي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه طعام را به خاطر محبتي كه به خدا دارند به ديگران مي‏خورانند ، نه به خاطر ثوابي كه خدا به ايشان بدهد .


ليكن جمله انما نطعمكم لوجه الله كه حكايت كلام ايشان است


ترجمة الميزان ج : 20ص :203


اين نظريه را دفع مي‏كند ، زيرا با بودن اين جمله ديگر احتياج نبود كه بفرمايد : طعام را به خاطر محبت به خدا انفاق مي‏كنند ، لذا به خاطر اينكه تكرار بدون جهتي در آيات نشده باشد ، ناگزير بايد بگوييم منظور از حبه حب طعام است .


از اين نظريه ضعيف‏تر نظريه آن مفسر ديگر است كه گفته : ضمير در حبه به اطعام كه از جمله يطعمون فهميده مي‏شود بر مي‏گردد .


براي اينكه اگر منظور از حب اطعام حقيقت معناي آن است ، عمل اطعام في نفسه فضيلتي نيست كه خداي تعالي آن را بستايد ، و اگر منظور اين است كه اطعام طعام را با طيب خاطر و بدون تكلف انجام مي‏دهند ، خلاف ظاهر آيه است ، بلكه ظاهر آيه همين است كه ضمير به كلمه طعام برگردد .


و مراد از مسكين و يتيم معلوم است ، و مراد از اسير هم همان معنايي است كه از اين اسم به ذهن مي‏رسد ، يعني كسي كه از اهل دار الحرب گرفتار مسلمين شده باشد .


و اما اينكه بعضي منظور از اسير را مسلمان اسير شده در دست كفار و يا محبوس و يا برده و يا زنان اسير در دست مردان دانسته‏اند ، ادعاهايي است بدون هيچ دليل ، و به خاطر اثبات آن خود را به زحمت انداخته‏اند .


آنچه تنبه بدان لازم است اين است كه سياق اين آيات سياق داستان‏سرائي است ، داستان مردمي از مؤمنين كه قرآن نامشان را ابرار خوانده ، و از پاره‏اي كارهايشان يعني وفاي به نذر و اطعام مسكين و يتيم و اسيرشان خبر داده ، ايشان را مي‏ستايد ، و وعده جميلشان مي‏دهد .


معلوم مي‏شود سبب نزول اين آيات هم همين داستان بوده، و اين داستان در خارج واقع شده نه اينكه بخواهد يك قصه فرضي را جعل كند ، آنگاه آثار خوب آن را بر شمرده ، و كساني را كه آنچنان عمل كنند وعده جميل بدهد .


نكته ديگري كه بايد بدان توجه داشت اين است كه در اين آيات يكي از سه طايفه‏اي كه به وسيله ابرار اطعام شده‏اند اسير دانسته ، و اين خود شاهد بر آن است كه آيات در مدينه نازل شده ، و داستان بعد از هجرت رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و قوت يافتن اسلام ، و غلبه مسلمين بر كفار و مشركين اتفاق افتاده ، نه قبل از آن .


انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء ولا شكورا كلمه وجه به معناي آن روي هر چيز است كه رو به روي تو و يا هر كس ديگر


ترجمة الميزان ج : 20ص :204


باشد ، و وجه خداي تعالي عبارت است از صفات فعلي خداي تعالي ، صفات كريمه‏اي كه افاضه خير بر خلق و خلقت و تدبير و رزق آنها ، و يا به عبارت جامع‏تر رحمت عامه او كه قوام تمامي موجودات بدان است ، از آن صفات نشات مي‏گيرد ، و بنا بر اين معناي اينكه عملي به خاطر وجه الله انجام شود اين است كه در انجام عمل اين نتيجه منظور گردد كه رحمت خداي تعالي و خشنوديش جلب شود ، منظور تنها و تنها اين باشد و ذره‏اي از پاداش‏هايي كه در دست غير خداي تعالي است منظور نباشد ، و به همين جهت خانواده اطعامگر دنبال اين سخن خود كه انما نطعمكم لوجه الله اضافه كردند : لا نريد منكم جزاء و لا شكورا - ما از شما نه پاداشي مي‏خواهيم ، و نه حتي تشكري .


گفتيم وجه خداي تعالي عبارت است از صفات فعلي او ، كه صفات ذاتي خداي تعالي ماوراي آن صفات قرار دارد ، و مبدأ آن و در آخر مبدأ تمامي خيرات عالم است .


و بنا بر اين برگشت اينكه عمل براي وجه الله باشد ، به اين مي‏شود كه عمل انسان به اين انگيزه از انسان سر بزند كه باعث رضاي اوست ، و او محبوب ما و رضايتش منظور ما است ، براي اينكه او جميل علي الاطلاق است ، و به تعبير ديگر : برگشت چنين عملي به اين است كه انسان خداي را تنها به اين جهت عبادت كند كه او اهليت عبادت و استحقاق آن را دارد .


هدف واقع شدن وجه الله ، و آن را غايت و انگيزه اعمال قرار دادن ، در چند جا از كلام مجيدش آمده ، مانند آيات زير : و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشي يريدون وجهه ، و در اين معنا است آيه شريفه و ما أمروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين ، و آيه شريفه و ما تنفقون الا ابتغاء وجه الله ، و آيه شريفه فادعوه مخلصين له الدين ، و آيه ألا لله الدين الخالص .


لا نريد منكم جزاء و لا شكورا - جزاء به معناي آن است كه عمل كسي را به چيزي كه معادل و برابر آن باشد عوض دهي ، حال چه عمل خير باشد ، كه معادلش جزاي خير


ترجمة الميزان ج : 20ص :205


قرار مي‏گيرد ، و چه شر كه معادلش جزاي شر واقع مي‏شود ، جزا ، هم از اين جهت عموميت دارد و هم از جهت اينكه شامل جزاي عملي و زباني هر دو مي‏شود ، چيزي كه هست در خصوص آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل شكور قرار گرفته ( نه جزايي مي‏خواهيم و نه تشكري ) تنها جزاي عملي منظور است ، نه جزا و تلافي زباني .


و كلمه شكر و شكور هر دو به معناي ذكر نعمت ، و يادآوري آن در زبان و قلب و عمل است ، و منظور از آن در آيه شريفه به قرينه اينكه در مقابل جزا قرار گرفته تنها ثناي جميل زباني است ، و آيه شريفه يعني آيه انما نطعمكم لوجه الله ... خطابي است از اين طايفه به كساني كه اطعامشان كردند ، حال يا به زبان قال ، كه در اين صورت اين آيه يا حكايت سخن ايشان است ، و كلمه قالوا در تقدير آن است ، و تقديرش : قالوا انما نطعمكم ... است ، و خواسته‏اند به مسكين و يتيم و اسير اطمينان بدهند كه به احدي نخواهيم گفت ما افطار سه روز خود را به فلان و فلان داديم ، و آبروي شما را نمي‏ريزيم ، و بر شما منت نمي‏گذاريم ، و يا اينكه اطعامگران اصلا چنين سخني به زبان نياورده‏اند ، و جمله مذكور زبان حال ايشان است ، و خداي تعالي مي‏خواهد ايشان را به آن اخلاصي كه از باطن آنان خبر دارد بستايد ، و بفهماند كه اين طايفه چنين مردمي بودند ، و اطعامشان صرفا به خاطر خدا بود .


انا نخاف من ربنا يوما عبوسا قمطريرا اينكه روز قيامت را عبوس شمرده از باب استعاره است ، و مراد از عبوس بودن آن ظهور كمال شدت آن براي مجرمين است ، و كلمه قمطرير - به طوري كه گفته‏اند - به معناي دشوار و سخت است .


اين آيه در مقام بيان علت سخني است كه از ايشان حكايت كرد ، مي‏خواهد بفهماند چرا گفتند : انما نطعمكم لوجه الله ... و اينكه اگر عمل مذكور خود را تنها و تنها به خاطر خدا انجام دادند ، و عبوديت خود را براي خدا خالص كردند ، براي اين بود كه از آن روز سخت و دشوار مي‏ترسيدند ، و براي بيان علت مذكور اكتفا نكردند به اينكه ما از آن روز مي‏ترسيم ، بلكه آن روز را به پروردگار خود نسبت داده ، گفتند : ما از پروردگار خود از روزي مي‏ترسيم كه چنين و چنان است ، تا فهمانده باشند وقتي از اين اطعامشان چيزي غير از پروردگارشان را در نظر ندارند ، پس ترسشان هم از غير او نيست ، همچنان كه اميدي هم به غير او ندارند ،


ترجمة الميزان ج : 20ص :206


پس ترس و اميدشان همه از خدا است ، اگر از روز قيامت هم مي‏ترسند بدان جهت است كه روز پروردگارشان است ، روزي است كه خدا به حساب بندگانش مي‏رسد ، و جزاي اعمال ايشان را مي‏دهد .


و اگر در آيه و يخافون يوما كان شره مستطيرا نسبت ترس آنان را به خود قيامت داد ، براي اين بود كه گوينده اين سخن خود آنان نبودند ، بلكه خداي تعالي است كه قبل از اين آيه شدايد آن روز را به خودش نسبت داده ، و فرموده بود : انا اعتدنا للكافرين سلاسل ... .


و كوتاه سخن اينكه : مساله خوفي كه اين طايفه در گفتار خود آوردند ، خوف در مقام عمل است ، چون حساب عمل بنده با خدا است ، و بندگي لازمه لاينفك انسان است ، انسان به هر درجه از كمال برسد ، و حتي به مقام عصمت و بي‏گناهي هم اگر برسد ، باز هم بنده است ، و بنده ممكن نيست از خوف پروردگارش تهي باشد ، همچنان كه فرمود : ان الينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم .


فوقيهم الله شر ذلك اليوم و لقيهم نضرة و سرورا وقايه به معناي حفظ كردن و از اذيت جلوگيري نمودن است ، و وقتي گفته مي‏شود : فلان لقي فلان بكذا ، معنايش اين است كه با او به چنين وضعي رو به رو شد ، و كلمه نضرة به معناي بهجت و خوش‏رويي ، و كلمه سرور در مقابل اندوه است .


و معناي آيه اين است كه خداي تعالي ايشان را حفظ و شر آن روز را از ايشان منع كرد ، و با بهجت و سرور با ايشان روبرو شد ، پس اين طايفه در آن روز خوشحال و مسرورند ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود وجوه يومئذ ناضرة .


و جزيهم بما صبروا جنة و حريرا منظور از صبر صبرشان در برابر مصيبت ، و در برابر اطاعت ، و از معصيت است ، چون اين طايفه در زندگي دنيا به جز وجه پروردگارشان طلبي نداشتند ، اراده او را بر خواست خود مقدم مي‏داشتند ، در نتيجه در برابر آنچه او براي آنان مقدر كرده بود ، و هر محنت و مصيبتي كه براي آنان خواسته بود صبر مي‏كردند ، و نيز بر امتثال هر فرماني كه به ايشان داده بود ، و بر ترك هر عملي كه ايشان را از آن نهي كرده بود صبر مي‏كردند ، هر چند كه با خواست خودشان مخالف بود ، و لذا خداي تعالي مشقت و زحمتي را كه در راه بندگي او


ترجمة الميزان ج : 20ص :207


تحمل كرده بودند به نعمت و راحت مبدل كرد .


متكئين فيها علي الارائك لا يرون فيها شمسا و لا زمهريرا كلمه أرائك جمع كلمه أريكه است ، كه به معناي هر چيزي است كه به آن تكيه دهند ، و كلمه زمهرير به معناي سرماي شديد است .


و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي مشقت‏هايي را كه تحمل كردند به بهشت و نعمت مبدل كرد ، در حالي كه اينان در آن بهشت بر تكيه‏گاهها تكيه داشتند ، و در بهشت نه آفتابي مي‏بينند تا از گرماي آن متاذي شوند ، و نه زمهريري تا از سرماي آن ناراحت گردند .


و دانية عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا كلمه ظلال جمع ظل ( سايه ) است ، و منظور از نزديكي سايه بر سر آنان اين است كه سايه بر سرآنان گسترده است ، پس كلمه دانيه در خصوص اين مورد هم معناي خود را دارد و هم معناي گستردگي را مي‏دهد .


و كلمه قطوف جمع قطف - به كسره قاف و سكون طاء - است ، و قطف به معناي ميوه چيده شده است .


و تذليل قطوف براي آنان به اين معناست كه خداي تعالي ميوه‏هاي بهشتي را براي ايشان مسخر كرده ، و تحت فرمان و اراده آنان قرار داده ، به هر نحو كه بخواهند بدون هيچ مانع و زحمتي بچينند .


و يطاف عليهم بانية من فضة و اكواب كانت قواريرا كلمه آنيه جمع كلمه اناء به معناي ظرف است ، همانطور كه كلمه اكسية جمع كساء است ، و اكواب جمع كوب ، به معناي ظرف آب است ، البته ظرفي كه مانند ليوان نه دسته داشته باشد و نه لوله ، و مراد از اينكه فرمود با چنين ظرفهاي نقره‏فام دور آنان طواف مي‏كنند ، طواف كردن خدام بهشتي است كه براي اهل بهشت طعام و آب مي‏آورند ، و توضيح بيشترش در ذيل آيه و يطوف عليهم ولدان ... مي‏آيد .


قوارير من فضة قدروها تقديرا كلمه قوارير در اين آيه بدل است از قوارير در آيه قبلي .


و بعضي گفته‏اند : منظور از نقره‏اي بودن قوارير تشبيه ظرفهاي بهشتي است ، كه از نظر صفا و زيبايي مانند ظرف نقره است نه اينكه حقيقتا از جنس نقره باشد .


بعضي هم احتمال داده‏اند كه كلمه‏اي در آيه حذف شده باشد ، و تقدير آن قوارير من صفاء الفضه باشد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :208


و ضمير فاعلي در فعل قدروها به همان طايفه ابرار بر مي‏گردد ، مي‏خواهد بفهماند ظرفهاي غذا و شراب را خود ابرار بر طبق ميل خود اندازه‏گيري مي‏كنند ، از غذا و شراب هر مقداري كه بخواهند استفاده كنند ظرف آن غذا و شراب را هم به اندازه همان مقدار طعام و شراب اندازه‏گيري مي‏كنند ، و خلاصه چيزي از غذا و شرابشان در ظرف زياد و كم نمي‏آيد ، آيه شريفه لهم ما يشاؤن فيها ، و آيه يفجرونها تفجيرا نيز اشاره‏اي به اين معنا دارد .


احتمال هم دارد ضمير به خدمتگزاران طوافگر برگردد ، كه در باره آنان فرموده : يطاف عليهم و مراد اين باشد كه خدمتگزاران ظرفهاي غذا و شراب را به آن مقدار غذا و شرابي كه أبرار احتياج دارند اندازه‏گيري مي‏كنند ، در نتيجه چيزي از غذا و شرابشان در ظرفها نمي‏ماند ، و كم هم نمي‏آيد .


و يسقون فيها كاسا كان مزاجها زنجبيلا بعضي از مفسرين گفته‏اند : در عرب مرسوم بوده كه از زنجبيل استفاده عطر و بوي خوش مي‏كرده‏اند ، و آن را در جام نوشيدنيها مي‏ريختند ، در اين آيه هم به ابرار وعده داده كه زنجبيل بهشتي را كه پاكيزه‏تر و خوشبوتر است در جام شرابشان مي‏ريزند .


عينا فيها تسمي سلسبيلا يعني من عين و يا أعني عينا و يا أخص عينا خلاصه منصوب بودن عين يا به خاطر افتادن حرف جر من است ، و يا فعلي در تقدير است كه كلمه عين را به عنوان مفعول نصب داده ، راغب گفته : كلمه سلسبيل به معناي آبي سبك و لذيذ و برنده است .


و يطوف عليهم ولدان مخلدون اذا رأيتهم حسبتهم لؤلؤا منثورا يعني فرزنداني بهشتي پيرامون ابرار طواف مي‏كنند ، كه هميشه طراوت و خرمي جواني و زيبايي منظر را دارند .


ولي بعضي گفته‏اند : ولدان مخلدون به معناي جواناني است كه گوشواره معروف به خلدة را به گوش دارند .


و منظور از اينكه فرمود : تو گمان مي‏كني كه لؤلؤ منثورند ، اين است كه آن خدمتگزاران آنقدر صفاي لون دارند ، و آنقدر چهره‏هايشان نوراني است كه نور رويشان به روي يكديگر مي‏تابد ، تو گويي در مجالسي كه ايشان خدمت مي‏كنند لؤلؤ نثار


ترجمة الميزان ج : 20ص :209


كرده‏اند .


و اذا رأيت ثم رأيت نعيما و ملكا كبيرا كلمه ثم - با فتحه اول - ظرف مكان است ، و جز در ظرف مكان استعمال نمي‏شود ، و لذا بعضي گفته‏اند : معناي رأيت ي اول ، اين است كه اگر چشم خود را بدانجا يعني به بهشت بيفكني ، در آنجا نعيمي مي‏بيني كه با زبان قابل وصف نيست ، و ملك كبيري مي‏بيني كه با هيچ مقياسي نمي‏توان تقديرش كرد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه ثم صله‏اي است كه موصولش حذف شده ، و تقدير كلام و اذا رأيت ما ثم من النعيم و الملك است ، يعني و اگر ببيني آنچه در آنجا از نعيم و ملك كه هست نعيم و ملكي كبير خواهي ديد ، در نتيجه آيه مورد بحث نظير آيه لقد تقطع بينكم است ، از ميان علماي نحو كوفيان جائز دانسته‏اند كه موصول حذف بشود ، و صله‏اش بماند ، هر چند بصريها آن را جائز ندانسته‏اند .


عاليهم ثياب سندس خضر و استبرق ... ظاهرا كلمه عاليهم حال است از ابرار ، و ضمير هم و ساير ضماير جمع هم به ايشان بر مي‏گردد ، و كلمه ثياب فاعل آن حال است ، و كلمه سندس - همانطوري كه گفته‏اند - به معناي پارچه نازكي است كه از حرير بافته شده باشد ، و كلمه خضر صفت كلمه ثياب است ، و كلمه استبرق به معناي پارچه‏اي است درشت‏باف كه از ابريشم بافته شده باشد ، اين كلمه مانند كلمه سندس در اصل عربي نبوده ، بلكه از غير عرب گرفته شده ، و تغييري بدان داده شده است .


و حلوا اساور من فضة - مصدر تحليه كه فعل حلوا از آنمشتق است به معناي زينت دادن و آراستن است ، و كلمه أساور جمع سوار ( النگو ) است و راغب گفته اين كلمه معرب دستواره است .


و سقيهم ربهم شرابا طهورا - خدايشان شرابي به ايشان نوشانيد كه طهور بود ، يعني در پاكي به حد نهايت بود ، شرابي بود كه هيچ قذارت و پليدي را باقي نمي‏گذاشت ، و يكي


ترجمة الميزان ج : 20ص :210


از قذارتهاي دروني آدمي غفلت از خداي سبحان ، و بي‏توجهي به اوست ، پس ابرار كه اين شراب طهور را نوشيدند محجوب از پروردگارشان نيستند ، و لذا آنان مي‏توانستند خدا را حمد بگويند ، همچنان كه قرآن فرموده : و اخر دعويهم ان الحمد لله رب العالمين ، و ما در تفسير سوره حمد گفتيم : حمد وصفي است كه جز بندگان خالص خدا صلاحيت آن را ندارند ، چون خود خداي تعالي فرموده : سبحان الله عما يصفون الا عباد الله المخلصين .


خداي تعالي در جمله و سقيهم ربهم همه واسطه‏ها را حذف كرده ، و نوشاندن به ايشان را مستقيما به خودش نسبت داده ، و اين از همه نعمت‏هايي كه در بهشت به ايشان داده افضل است ، و چه بسا يكي از نعمت‏هايي باشد كه به حكم آيه لهم ما يشاؤن فيها و لدينا مزيد خواست خود بشر بدان نمي‏رسد .


ان هذا كان لكم جزاء و كان سعيكم مشكورا در اين آيه شريفه دو احتمال هست ، يكي اينكه حكايت خطابي باشد كه از ناحيه خداي تعالي به هنگام پرداخت اجرشان به ايشان مي‏شود .


و احتمال دوم اين است كه جمله يقال لهم - به ايشان گفته مي‏شود در تقدير باشد .


و جمله و كان سعيكم مشكورا خود ، انشاي شكر در برابر مساعي مرضيه و اعمال مقبوله ايشان است ، و خوشا به حالشان كه با چه كلام پاكيزه‏اي خطاب مي‏شوند .


اين را هم بايد دانست كه در آيات مورد بحث نعمت زنان بهشتي يعني حور العين را جزو نعمت‏هاي بهشتي ذكر نكرده با اينكه در كلام مجيد خداي تعالي هر جا سخن از نعيم بهشت شده ، حور العين جزو مهم‏ترين آنها ذكر شده است .


ممكن است از ظاهر جريان چنين فهميده شود كه علت آن اين بوده كه در بين ابرار مورد نظر آيات ، كسي از طايفه زنان بوده ، ( و خداي تعالي براي رعايت حرمت او سخن از حور العين به ميان نياورده است) .


تفسير روح المعاني همين معنا را از لطايف قرآن دانسته و گفته : در صورتي كه آيات در باره اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نازل شده باشد ، ذكر نشدن حور العين از لطيف‏ترين نكات خواهد بود ، آري اگر تصريح به ولدان مخلدون كرده و نامي از حور العين نبرده ، به خاطر


ترجمة الميزان ج : 20ص :211


رعايت احترام بتول و قرة العين رسول بوده .


بحث روايتي


در كتاب اتقان سيوطي از بيهقي روايت كرده كه او در كتاب دلائل النبوة خود به سندي كه به عكرمه و حسين بن ابي الحسن داشته روايت كرده كه گفته‏اند : خداي تعالي از قرآن كريم سوره اقرء باسم ربك ، و سوره ن و سوره مزمل را در مكه نازل كرد - تا آنجا كه گفته‏اند - و سوره‏هايي كه در مدينه نازل شد عبارتند از سوره ويل للمطففين ، بقره ، آل عمران ، انفال ، احزاب ، مائده ، ممتحنه ، نساء ، اذا زلزلت ، حديد ، محمد ، رعد ، الرحمان ، و هل اتي علي الانسان ، - تا آخر حديث .


و در همان كتاب از ابن الضريس روايت آورده كه در كتاب فضائل القرآن به سند خود از عثمان بن عطاء خراساني ، از پدرش از ابن عباس روايت كرده كه گفت : هر وقت آغاز سوره‏اي در مكه نازل مي‏شد ، در همان مكه نوشته مي‏شد ، آنگاه خداي تعالي هر چه را مي‏خواست به آن اضافه مي‏كرد .


و اولين سوره‏اي كه نازل شد ، سوره اقرء باسم ربك ، و بعد از آن سوره ن ، و سپس سوره مزمل بود - تا آنجا كه گفت - و آنگاه در مدينه سوره بقره ، و سپس انفال ، و بعد از آن آل عمران ، آنگاه احزاب ، و سپس ممتحنه ، و بعد از آن نساء ، و آنگاه اذا زلزلت ، و بعد از آن حديد ، قتال ، رعد ، الرحمان ، و انسان ( دهر ) نازل شد - تا آخر حديث .


و در همان كتاب از بيهقي روايت كرده كه وي در كتاب دلائل به سند خود از مجاهد از ابن عباس روايت كرده كه گفت : اولين سوره‏اي كه از قرآن بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شد سوره اقرء باسم ربك بود ، و بقيه حديث همان مطالبي است كه در حديث عكرمه و حسين آمده بود ، و در حديث عكرمه و حسين سه تا از سوره‏هاي مكي را ساقط كرده‏اند ، و آنها عبارتند از سوره فاتحه و اعراف و كهيعص .


و در الدر المنثور است كه ابن الضريس و ابن مردويه و بيهقي ، از ابن عباس روايت


ترجمة الميزان ج : 20ص :212


كرده‏اند كه گفت : سوره انسان در مدينه نازل شده .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده كه در تفسير آيه و يطعمون الطعام علي حبه ... گفته است ، اين آيه در شان علي بن ابي طالب و فاطمه دختر رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نازل شده .


مؤلف : نمي‏توان گفت از سوره مورد بحث تنها آيه مذكور در حق آن دو بزرگوار نازل شده ، زيرا آيات قبل و بعد آن نيز از نظر سياق متصل به آن هستند ، اگر آن آيه در مدينه نازل شده قطعا همه آنها در مدينه نازل شده است .


و در تفسير كشاف است كه از ابن عباس روايت آمده كه حسن و حسين بيمار شدند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) با جمعي از صحابه از ايشان عيادت كرد ، مردم به علي (عليه‏السلام‏) گفتند چه خوب است براي بهبودي فرزندت - فرزندانت - نذري كني ، علي و فاطمه ، و فضه كنيز آن دو نذر كردند كه اگر كودكان بهبودي يافتند سه روز روزه بدارند ، بچه‏ها بهبودي يافتند ، و اثري از آن كسالت باقي نماند .


بعد از بهبودي كودكان ، علي از شمعون خيبري يهودي سه من قرص جو قرض كرد ، و فاطمه يك من آن را دستاس ، و سپس خمير كرد ، و پنج قرص نان به عدد افراد خانواده پخت ، و سهم هر كسي را جلوش گذاشت تا افطار كنند ، در همين بين سائلي ( به در خانه آمده ) گفت : سلام بر شما اهل بيت محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، من مسكيني از مساكين مسلمينم ، مرا طعام دهيد كه خدا شما را از مائده‏هاي بهشتي طعام دهد ، خاندان پيامبر آن سائل را بر خود مقدم شمرده ، افطار خود را به او دادند ، و آن شب را جز آب چيزي نخوردند ، و شكم گرسنه دوباره نيت روزه كردند ، هنگام افطار روز دوم طعام را پيش روي خود نهادند تا افطار كنند ، يتيمي بر در سراي ايستاد ، آن شب هم يتيم را بر خود مقدم و در شب سوم اسيري آمد ، و همان عمل را با او كردند .


صبح روز چهارم كه شد علي دست حسن و حسين را گرفت ، و نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمدند ، پيامبر اكرم وقتي بچه‏ها را ديد كه چون جوجه ضعيف از شدت گرسنگي مي‏لرزند ، فرمود : چقدر بر من دشوار مي‏آيد كه من شما را به چنين حالي ببينم ، آنگاه با علي و كودكان به طرف فاطمه رفت ، و او را در محراب خود يافت ، و ديد كه شكمش از گرسنگي به دنده‏هاي پشت چسبيده ( در نسخه‏اي ديگر آمده كه شكمش به پشتش


ترجمةالميزان ج : 20ص :213


چسبيده ) ، و چشمهايش گود افتاده از مشاهده اين حال ناراحت شد ، در همين بين جبرئيل نازل شد ، و عرضه داشت : اين سوره را بگير ، خدا تو را در داشتن چنين اهل بيتي تهنيت مي‏گويد ، آنگاه سوره را قرائت كرد .


مؤلف : اين روايت به چند طريق از عطاء از ابن عباس نقل شده ، و بحراني آن را در غاية المرام از ابي المؤيد موفق بن احمد صاحب كتاب فضائل امير المؤمنين ، و او به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده ، و نيز از او به سند ديگري از ضحاك از ابن عباس نقل كرده .


و نيز از حمويني صاحب كتاب فرائد السمطين به سند خود از مجاهد از ابن عباس نقل كرده .


و نيز از ثعلبي و او به سند خود از ابي صالح از ابن عباس نقل كرده است .


و صاحب مجمع البيان از تفسير واحدي روايت كرده .


در مجمع البيان به سند خود از حاكم ، و او به سند خود از سعيد بن مسيب ، از علي بن ابي طالب روايت كرده كه فرمود : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از ثواب قرآن پرسيدم ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مرا از ثواب سوره‏هاي قرآن به همان نحوي كه از آسمان نازل شده بود خبر داد .


فرمود : اولين سوره‏اي كه در مكه نازل شد سوره فاتحة الكتاب بود ، بعد از آن سوره اقرء باسم ربك ، و سپس سوره ن نازل شد - تا آنجا كه فرمود - و اولين سوره‏اي كه در مدينه نازل شد ، سوره بقره ، سپس انفال ، بعد از آن آل عمران ، آنگاه احزاب ، سپس ممتحنه ، بعد از آن نساء ، سپس اذا زلزلت ، بعد حديد ، و آنگاه محمد ، رعد ، الرحمان و هل اتي نازل شد - تا آخر حديث .


باز در مجمع البيان از ابو حمزه ثمالي روايت شده كه وي در تفسير خود گفته : حسن بن حسن ابو عبد الله بن حسن برايم حديث كرد كه اين سوره تماميش در مدينه در شان علي و فاطمه (عليهماالسلام‏) نازل شد .


و در تفسيرقمي از پدرش از عبد الله بن ميمون از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : نزد فاطمه (عليهاالسلام‏) مقداري جو بود ، با آن عصيده‏اي درست كرد،


ترجمة الميزان ج : 20ص :214


(غذايي است كه جو را با روغن آغشته نموده و سپس مي‏پزند ) همين كه آن را پختند و پيش روي خود نهادند تا تناول كنند ، مسكيني آمد و گفت خدا رحمتتان كند مسكيني هستم ، علي (عليه‏السلام‏) برخاست و يك سوم آن طعام را به سائل داد .


چيزي نگذشت كه يتيمي آمد و گفت : خدا رحمتتان كند ، باز علي برخاست و يك سوم ديگر را به يتيم داد .


پس از لحظه‏اي اسيري آمد و گفت خدا رحمتتان كند باز علي (عليه‏السلام‏) ثلث آخر را هم به او داد ، و آن شب حتي طعم آن غذا را نچشيدند ، و خداي تعالي اين آيات را در شان ايشان نازل كرد ، و اين آيات در مورد هر مؤمني كه در راه خدا چنين كند جاري است .


مؤلف : اين قصه كه در روايت آمده خلاصه‏اي از داستان است ، و روايت را بحراني هم در غاية المرام از كتاب اختصاص مفيد ، و ابن بابويه در امالي به سند خود از مجاهد از ابن عباس ، و نيز به سند خود از خالد از جعفر بن محمد از پدرش (عليهماالسلام‏) ، و باز به سند خود از محمد بن عباس بن ماهيار ، و او در تفسيرش به سند خود از ابي كثير زبيري از عبد الله بن عباس روايت كرده‏اند ، و در مناقب آمده كه اين حديث از اصبغ بن نباته روايت شده .


و در احتجاج از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در ضمن حديثي كه حكايت گفتار آن جناب با مسلمانان بعد از مرگ عمر بن خطاب است فرمود : شما را به خدا سوگند مي‏دهم آيا در ميان شما غير از من كسي هست كه در باره او و فرزندانش اين آيه نازل شده باشد : ان الابرار يشربون من كاس كان مزاجها كافورا .


تا آخر سوره ؟ گفتند : نه .


و در كتاب خصال در احتجاج علي بر عليه ابو بكرآمده كه فرمود : تو را به خدا سوگند مي‏دهم آيا صاحب آيه يوفون بالنذر و يخافون يوما كان شره مستطيرا منم يا تويي ؟ گفت : بلكه تويي .


و در الدر المنثور است كه طبراني و ابن مردويه و ابن عساكر از پسر عمر روايت كرده‏اند كه گفت : از حبشه مردي نزد رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آمد و عرضه داشت : آيا اجازه هست سؤالي بكنم ؟ فرمود : بپرس ، اما به منظور فهميدن بپرس .


عرضه داشت


ترجمة الميزان ج : 20ص :215


يا رسول الله شما هم از نظر رنگ بر ما حبشي‏ها برتري يافته‏ايد و هم از نظر شكل و هم از نظر نبوت ، حال به نظر شما اگر من بدانچه تو ايمان آورده‏اي ايمان بياورم ، و بدانچه تو عمل مي‏كني عمل كنم ، در بهشت با تو خواهم بود ؟ فرمود : به آن خدايي كه جانم به دست اوست آري ، در بهشت سفيدي روي يك مسلمان سياه از هزار سال راه ديده مي‏شود .


آنگاه فرمود : هر كس بگويد : لا اله الا الله نزد خدا عهدي داشته ، و هر كس بگويد : سبحان الله و بحمده صد و بيست و چهار حسنه برايش نوشته مي‏شود ، و سوره هل اتي علي الانسان حين من الدهر ... ملكا كبيرا درباره او نازل شده است .


مرد حبشي عرضه داشت : آيا ديدگان من هم در بهشت مي‏بيند آنچه را كه ديدگان تو مي‏بيند ؟ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : آري .


پس مرد حبشي ناله‏اي كرد تا جان به جان آفرين تسليم نمود .


پسر عمر سپس اضافه كرد كه خودم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را ديدم كه جنازه او را با دست خود به قبرش سرازير مي‏كرد .


و در همان كتاب است كه احمد در كتاب الزهد از محمد بن مطرف روايت كرده كه گفت : ناقلي موثق برايم حديث كرد كه مردي سياه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از تسبيح و تهليل مي‏پرسيد ، عمر بن خطاب به او گفت : بس كن ديگر چقدر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را اذيت مي‏كني .


رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : عمر ساكت باش .


در اين هنگام سوره هل اتي علي الانسان حين من الدهر بر آن جناب نازل شد ، تا آنجا كه سخن از بهشت دارد ، مرد سياه از شنيدن آن آيات فريادي كرد كه جانش با همان ناله در آمد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اين مرد از شوق بهشت از دنيا رفت .


و باز در همان كتاب است كه ابن وهب از ابن زيد روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) اين سوره را قرائت كرد : هل أتي علي الانسان حين من الدهر ، و اين سوره وقتي بر آن جناب نازل شد كه مردي سياه چهره نزد آن جناب بود ، همين كه رسيد به صفت بهشت ، مرد سياه ناله‏اي سر داد و جانش از كالبدش بيرون آمد ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : شوق به بهشت جان رفيقتان را بيرون كرد .


مؤلف : اين سه روايت بر فرض كه صحيح باشند ( و صرفنظر كنيم از اينكه هيچ تناسبي بين آيات آن با وضع آن مرد سياه ندارد ) بيش از اين دلالت ندارد كه سوره وقتي نازل


ترجمة الميزان ج : 20ص :216


مي‏شد آن مرد سياه هم نزد آن جناب نشسته بوده ، و اما اينكه سبب نزول سوره داستان آن مرد بوده ، آن روايات دلالتي بر آن ندارد ، و اين معنا در روايت آخري روشن‏تر به چشم مي‏خورد .


و كوتاه سخن اينكه منافاتي ميان اين سه روايت با نزول سوره در شان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) وجود ندارد .


علاوه بر اين ، روايت پسر عمر كه از ظاهرش بر مي‏آيد خود او در داستان آن مرد سياه حاضر بوده ، و با در نظر گرفتن اين معنا كه پسر عمر وقتي به مدينه هجرت كرد كودكي يازده ساله بوده ، خود شاهد بر اين است كه اين قصه در مدينه نازل شده .


و نيز در الدر المنثور از نحاس از ابن عباس روايت كرده كه سوره انسان در مكه نازل شده .


مؤلف : اين روايت خلاصه حديث طويلي است كه نحاس آن را در كتاب الناسخ و المنسوخ آورده ، و خود سيوطي آن را در كتاب اتقان نقل كرده و اين حديث معارض با حديثي است كه با طرق بسيار از ابن عباس نقل كرد كه گفت : سوره انسان در مدينه و در شان اهل بيت (عليهم‏السلام‏) نازل شد .


از اين هم كه بگذريم سياق آيات اين سوره و مخصوصا آيه يوفون بالنذر و آيه و يطعمون الطعام ... سياق يك داستان واقعي است ، كه در خارج اتفاق افتاده ، و ذكر اسير در بين كساني كه به دست آن ابرار اطعام شده‏اند ، بهترين شاهد است بر اينكه اين آيات در مدينه نازل شده ، چون مسلمانان همانطور كه قبلا هم اشاره كرديم در مكه قدرتي نداشتند تا اسير داشته باشند .


بعضي از مفسرين در اينجا گفتاري دارند كه خلاصه‏اش از نظر خواننده مي‏گذرد و آن اين است كه : روايات در مكي بودن و يا مدني بودن اين سوره مختلف است ، و رواياتي كه آن را مكي مي‏داند بر آن دسته ديگر مي‏چربد ، بلكه از ظاهر سياق سوره بر مي‏آيد كه از اولين سوره‏هاي قرآني است ، يعني سوره‏هايي كه در اوائل بعثت در مكه نازل شده ، مؤيد اين نظريه آن است كه در اين سوره به طور مفصل نعمت‏هاي بهشتي را تصوير نموده ، صور عذابهاي غليظ قيامت را شرح مي‏دهد ، مؤيد ديگرش اين است كه در اين سوره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر به صبر در برابر حكم پروردگار خود مي‏كند و مي‏فرمايد اطاعت هيچ گنهكار و كفوري از ايشان را نكند ، و در برابر ، آنچه از دستورات حقه كه بر او نازل مي‏شود ثبات قدم


ترجمة الميزان ج : 20ص :217


به خرج دهد ، و با مشركين مداهنه و سازش نكند .


و اين گونه دستورات همان دستوراتي است كه در مكه در هنگام سختي‏ها و اذيت‏هاي مشركين نازل مي‏شده ، نظير اوامري كه در سوره قلم و مزمل و مدثر نازل شده ، پس نبايد به اين احتمال اعتنا كرد كه سوره مورد بحث در مدينه نازل شده باشد .


اين گفتار سراپايش فاسد است ، اما اينكه گفت سوره مشتمل است بر صور نعمت‏هاي حسي و مفصل و طولاني و صور عذابهاي غليظ جوابش اين است كه اينگونه بيان اختصاص به سوره‏هاي مكي ندارد ، تا دليل شود بر اينكه پس سوره مورد بحث هم در مكه نازل شده ، اين سوره الرحمان و سوره حج است كه به شهادت رواياتي كه ترتيب نزول سوره‏هاي قرآني را ذكر مي‏كنند هر دو در مدينه نازل شده‏اند ، و هر دو مشتملند بر صور نعمت‏هاي حسي و مفصل و طويل ، و بر صور عذابهاي غليظ ، و بلكه در آن دو سورهاين معاني بيشتر از سوره مورد بحث آمده است .


و اما اينكه گفت در اين سوره رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را امر به صبر كرده ، و از اطاعت آثم و كفور ، و مداهنه با آنان نهي كرده ، و دستور داده در برابر آنچه بر او نازل مي‏شود ثبات قدم به خرج دهد ، در پاسخ مي‏گوييم : اين اوامر در فصل دوم از سوره مورد بحث آمده كه از آيه انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا شروع ، و تا آخر سوره ادامه مي‏يابد ، و ما هم به طور جدي احتمال مي‏دهيم كه اين فصل از آيات كه سياقي مستقل و تام دارند ، در مكه نازل شده باشند ، و مؤيد اين احتمال مطلبي است كه در بسياري از روايات گذشته آمده بود كه مي‏فرمود آنچه در باره اهل بيت نازل شده ، همان فصل اول از آيات است ، و بنا بر اين بايد گفت اول سوره در مدينه و آخر آن در مكه نازل شده .


و بر فرض هم كه قبول كنيم كه سوره مورد بحث يك دفعه نازل شده ، مي‏گوييم امر به صبر هم اختصاص به سوره‏هاي مكي ندارد ، به شهادت اينكه مي‏بينيم همين گونه دستورات در سوره كهف آمده ، مي‏فرمايد : و اصبر نفسك مع الذين يدعون ربهم بالغدوة و العشي يريدون وجهه و لا تعد عيناك عنهم تريد زينة الحيوة الدنيا و لا تطع من اغفلنا قلبه عنذكرنا و اتبع هويه و كان أمره فرطا و اين آيه به حكم روايات در مدينه نازل شده ، و درست همان معنايي را خاطرنشان مي‏سازد كه آيه فاصبر لحكم ربك ... در مقام بيان آن است ، و سياقش بسيار


ترجمة الميزان ج : 20ص :218


شبيه به آيات اين سوره است ، كه با مراجعه به سوره كهف و تامل در مضمون آن آيه و آيات آخر اين سوره مطلب روشن مي‏شود .


علاوه بر اين ، مگر رنج و محنت و آزاري كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در مدينه از منافقين و بيماردلان و جفاكاران سست ايمان ديد ، كمتر و آسانتر از محنت‏هايي بود كه در مكه از مشركين ديد ، مراجعه به اخبار راجع به زندگي آن جناب ثابت مي‏كند كه اگر دشوارتر نبوده كمتر هم نبوده است .


عنوان آثم و كفور هم تنها شامل كفار مكه نيست ، در مدينه هم كفار و آثم بودند ، و اصولا قرآن كريم در آياتي چند آثم را براي جمعي از مسلمانان اثبات كرده ، نظير آيه لكل امري‏ء منهم ما اكتسب من الاثم ، و آيه و من يكسب خطيئة أو اثما ثم يرم به بريئا فقد احتمل بهتانا و اثما مبينا .


و در مجمع البيان است كه عياشي به سند خود از عبد الله بن بكير از زراره روايت كرده كه گفت : از امام باقر (عليه‏السلام‏) از معناي آيه لم يكن شيئا مذكورا پرسيدم ، فرمود : يعني چيزي بود ولي مذكور نبود .


مؤلف : در آن كتاب از عبد الاعلي مولاي آل سام هم روايت كرده كه وي نظير اين معنا را از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل كرده .


باز در همان كتاب از عياشي نقل كرده كه او به سند خود از سعيد حذاء از امام باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه فرمود : يعني در علم خدا مذكور بود ، ولي در خلق مذكور نبود .


مؤلف : يعني انسان قبل از خلقتش در علم خدا ثبوتي داشت ، و سپس مخلوقي بالفعل شد و جزو خلائق مذكور شد .


و در كافي به سند خود از مالك جهني از امام صادق(عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير اين جمله فرمود : مقدر بود ولي مذكور نبود .


مؤلف : اين معنا همان معناي حديث سابق است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه مذكور آمده : يعني نه در علم بود و نه در ذكر .


و در حديثي ديگر


ترجمة الميزان ج : 20ص :219


آمده كه در علم بود ، ولي در ذكر نبود .


مؤلف : معناي حديث اول اين است كه نه در علم مردم بود ، و نه در بين آنان مذكور مي‏شد ، و معناي حديث دوم اين است كه در علم خدا بود ، ولي نزد مردم مذكور نبود .


و نيز در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در معناي جمله أمشاج نبتليه فرمود : نطفه مرد و نطفه زن هر دو با هم مخلوط مي‏شوند .


و در كافي به سند خود از حمران بن اعين روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) از اين كلام خداي عز و جل پرسيدم كه مي‏فرمايد : انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا فرمود يعني ما راه را به او نشان داديم يا اين است كه هدايت ما را مي‏گيرد كه در اين صورت شاكر است ، و يا تارك آن است ، كه آن را كفران نموده .


مؤلف : مثل اين روايت را قمي در تفسيرش به اسناد خود از ابي عمير از حضرت باقر (عليه‏السلام‏) روايت كرده .


و در توحيد به اسناد خود تا حمزة بن طيار از حضرت صادق (عليه‏السلام‏) قريب به اين روايت را ذكر كرده كه عبارتش چنين است : ما ( راه را ) به او شناسانديم مي‏خواهد بگيرد و مي‏خواهد ترك كند .


و در الدر المنثور است كه احمد و ابن منذر ، از جابر بن عبد الله روايت كرده‏اند كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : هر مولودي بر فطرت متولد مي‏شود ، و اين فطرتش همچنان محفوظ هست ، تا زماني كه زبانش بخواهد از آن تعبير كند ، كه در هنگام تعبير كردن يا شاكر است ، ( و بر طبق فطرت حكم مي‏كند ) و يا كفوراست ( و فطرت خود را انكار مي‏نمايد ) ، و خداي تعالي داناتر است .


و در امالي صدوق به سند خود از امام صادق از پدر بزرگوارش (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي در تفسير آيه عينا يشرب بها عباد الله يفجرونها تفجيرا فرمود : اين چشمه در خانه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، كه از آنجا به سوي خانه‏هاي انبيا و مؤمنين جاري مي‏شود ، يوفون بالنذر يعني علي و فاطمه و حسن و حسين و كنيزشان ، به نذر خود وفا كردند ، و يخافون يوما كان شره مستطيرا امام باقر مي‏فرمود : يعني


ترجمة الميزان ج : 20ص :220


روزي كه صورتها عبوس مي‏شود ، و يطعمون الطعام علي حبه ، يعني با اينكه اشتهاي آن طعام را داشتند ولي ايثار كردند ، مسكينا به مسكينان مسلمين ، و يتيما به ايتام مسلمين ، و اسيرا به اسراي مشركين .


و وقتي داشتند اطعام مي‏كردند مي‏گفتند : انما نطعمكم لوجه الله لا نريد منكم جزاء و لا شكورا امام فرمود : به خدا سوگند اين سخن را به زبان نگفتند ، بلكه اين زبان دل و ضمير ايشان بود ، و خدا از باطن آنان خبر داده كه در باطن چشمداشت تلافي ندارند و حتي انتظار تشكر و ثنا هم ندارند ، و تنها هدفشان وجه الله و رضاي او و به دست آوردن ثواب او است .


و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور ، ابن ابي شيبه ، ابن منذر و ابن مردويه ، از حسن روايت آورده‏اند كه گفت : روزي كه آيه و يطعمون الطعام علي حبه مسكينا و يتيما و أسيرا نازل شد اسيراني از مشركين در مدينه بودند .


مؤلف : از مدلول روايت استفاده مي‏شود كه آيه مذكور در مدينه نازل شده ، و نظير اين روايت ، روايت ديگري است كه در همان كتاب از عبد بن حميد از قتاده آورده ، و روايت ديگري كه از ابن منذر از ابن جريح آورده ، و روايت ديگري كه از عبد الرزاق و ابن منذر از ابن عباس آورده .


و در همان كتاب است كه ابن مردويه ، از انس بن مالك از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه در تفسير جمله يوما عبوسا قمطريرا فرمود : يعني ما بين چشم‏ها را در هم مي‏كند .


و كليني در روضه كافي به سند خود از محمد بن اسحاق مدني از امام أبي جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در صفت بهشت فرمود : و ميوه‏هاي آن دانيه است ، يعني در دسترس اهل بهشت است ، چنانكه فرمود : و دانية عليهم ظلالها و ذللت قطوفها تذليلا ، و تذليل بودن آن همان رام بودن ، و در دسترس بودن آن است ، مؤمن از هر يك آنها كه اشتها داشته باشد ، ميوه خودش از درخت خم شده در دهان او قرار مي‏گيرد ، در حالي كه او همچنان تكيه داده است ، و نيز انواع ميوه‏ها به مؤمن و ولي خدا مي‏گويند : اي ولي خدا مرا اول بخور قبل از آنكه آن ديگري را بخوري .



ترجمة الميزان ج : 20ص :221


و در تفسير قمي در ذيل كلمه مخلدون فرموده : يعني خدمتگزاراني كه دستبند به دست دارند .


و در كتاب معاني به سند خود از عباس بن يزيد روايت كرده كه به امام صادق (عليه‏السلام‏) در روزي كه در حضورش بودم عرضه داشتم ، مرا از معناي كلام خدا كه مي‏فرمايد : و اذا رأيت ثم رأيت نعيما و ملكا كبيرا خبر بده و بفرما اين ملكي كه خداي تعالي بزرگش دانسته تا آنجا كه ملك كبيرش خوانده چه ملكي است ؟ فرمود وقتي خداي تعالي اهل بهشت را داخل بهشت مي‏كند ، اگر فرستاده‏اي را پيش يكي از آن اولياي خود بفرستد ، رسول مي‏بيند پرده‏داران جلو در ايستاده مي‏گويند بايست تا برايت اذن بگيريم ، آنقدر ملك ولي خدا كبير است كه حتي فرستاده خدا بدون اجازه او بر او وارد نمي‏شود ، اين است معناي اينكه فرمود : و اذا رأيت ثم رأيت نعيما و ملكا كبيرا .


و در مجمع البيان در ذيل همين آيه آمده كه آن ملك ، ملكي است زوال و فنا ناپذير ( نقل از امام صادق (عليه‏السلام‏) ، و در ذيل آيه عاليهم ثياب سندس خضر مي‏گويد : از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه در معناي آن فرمود : جامه بهشتي خودش بالاي سر اولياي خدا قرار مي‏گيرد پس آن را در تن خود مي‏كنند .


گفتاري در اينكه قرآن كريم چه هويتي براي انسان قائل است


شكي نيست در اينكه در داخل اين هيكل محسوس كه ما آن را انسان مي‏ناميم .


مبدئي براي حيات است كه شعور و اراده آدمي مستند بدان است ، و خداي تعالي در آنجا كه سخن از خلقت انسان - به عنوان آدم - دارد ، از اين مبدأ تعبير به روح ، و در بعضي موارد تعبير به نفس نموده ، نظير آيه فاذا سويته و نفخت فيه من روحي فقعوا له ساجدين ، و آيه ثم سويه


ترجمة الميزان ج : 20ص :222


و نفخ فيه من روحه .


و آنچه در بدو نظر از دو آيه به ذهن مي‏رسد ، اين است كه روح و بدن دو حقيقت قرين يكديگرند ، نظير خميري كه مركب از آرد و آب است ، و انسان مجموع هر دو حقيقت است ، وقتي روح قرين جسد قرار گرفت ، آن انسان زنده است و وقتي از هم جدا شد همين جدا شدن مرگ است .


و ليكن آيه قل يتوفيكم ملك الموت الذي و كل بكم اين معنا را تفسير مي‏كند ، چون مي‏فهماند آن روحي كه در هنگام مرگ و به حكم اين آيه قابض الارواح آن را مي‏گيرد ، عبارت است از آن حقيقتي كه يك عمر به او مي‏گفتيم تو ، شما ، جناب عالي و امثال اينها ، و آن عبارت است از انسان به تمام حقيقتش ، نه يك جزء از مجموعش ، پس مراد از نفخ روح در جسد اين است كه جسد را بعينه انسان كند ، نه اينكه واحدي را ضميمه واحد ديگري سازد كه هم ذاتش غير آن باشد و هم آثار ذاتش غير آثار ذات آن باشد ، پس انسان بعد از آنكه روح به بدنش تعلق مي‏گيرد ، و بعد از آنكه روحش از بدنش مفارقت مي‏كند ، در هر دو حال يك حقيقت است ، و از آيه شريفه زير هم همين معنا استفاده مي‏شود : و لقد خلقنا الانسان من سلالة من طين ثم جعلناه نطفة في قرار مكين ثم خلقنا النطفة علقة فخلقنا العلقة مضغة فخلقنا المضغة عظاما فكسونا العظام لحما ثم انشاناه خلقا اخر ، پس آن چيزي كه خلقتي ديگر مي‏شود عينا همان نطفه‏اي است كه مراحل علقه و مضغه و استخواني بودن را پيموده است .


و در معناي اين آيه شريفه است آيه زير كه مي‏فرمايد : هل أتي علي الانسان حين من الدهر لم يكن شيئا مذكورا كه شي‏ء نبودن انسان را مقيد مي‏كند به قيد مذكور ، و مي‏فهماند انسان چيز بوده ، ليكن چيز مذكور نبوده ، و همينطور هم هست ، چون انسان زمين بوده ، نطفه بوده ، ليكن در آن مراحل قبلي انسان به شمار نمي‏رفته ، و نمي‏گفتند فلان مواد عينا


ترجمة الميزان ج : 20ص :223


فلان شخص است ، پس مفاد كلام خداي تعالي اين است كه انسان يك واحد حقيقي است ، كه همان واحد حقيقي يگانه مبدأ است براي تمامي آثار بدني طبيعي ، و آثار روحي ، همچنان كه همين واحد حقيقي في نفسه مجرد از ماده است ، به شهادت اينكه به حكم آيه قل يتوفيكم ملك الموت ، و آيه الله يتوفي الانفس حين موتها ، و آيه ثم انشاناه خلقا اخر كه گذشت ، در دم مرگ انسان مجرد از بدن مادي رها مي‏شود وخدا انسان را مي‏گيرد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :224


إِنَّا نحْنُ نَزَّلْنَا عَلَيْك الْقُرْءَانَ تَنزِيلاً(23) فَاصبرْ لِحُكمِ رَبِّك وَ لا تُطِعْ مِنهُمْ ءَاثِماً أَوْ كَفُوراً(24) وَ اذْكُرِ اسمَ رَبِّك بُكْرَةً وَ أَصِيلاً(25) وَ مِنَ الَّيْلِ فَاسجُدْ لَهُ وَ سبِّحْهُ لَيْلاً طوِيلاً(26) إِنَّ هَؤُلاءِ يحِبُّونَ الْعَاجِلَةَ وَ يَذَرُونَ وَرَاءَهُمْ يَوْماً ثَقِيلاً(27) نحْنُ خَلَقْنَهُمْ وَ شدَدْنَا أَسرَهُمْوَ إِذَا شِئْنَا بَدَّلْنَا أَمْثَلَهُمْ تَبْدِيلاً(28) إِنَّ هَذِهِ تَذْكِرَةٌفَمَن شاءَ اتخَذَ إِلي رَبِّهِ سبِيلاً(29) وَ مَا تَشاءُونَ إِلا أَن يَشاءَ اللَّهُإِنَّ اللَّهَ كانَ عَلِيماً حَكِيماً(30) يُدْخِلُ مَن يَشاءُ في رَحْمَتِهِوَ الظلِمِينَ أَعَدَّ لهَُمْ عَذَاباً أَلِيمَا(31)


ترجمه آيات


(اي رسول ! ) محققا ما اين قرآن عظيم الشان را بر تو فرستاديم ( 23) .


به شكرانه آن بر اطاعت حكم پروردگار صبور و شكيبا باش و هيچ از مردم بدكار و كفر پيشه از آنان اطاعت مكن ( 24) .


و نام خدا را صبح و شام ( به عظمت ) ياد كن ( 25) .


و در شبانگاه به سجده خدا پرداز و مقداري طولاني از شب را به تسبيح و ستايش او صبح گردان ( 26 ) .


اين مردم ( كافر غافل ) زندگي زودگذر دنيا را دوست مي‏دارند و آن روز ( قيامت ) سخت سنگين را به كلي از ياد مي‏برند ( 27) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :225


ما اينان را آفريديم و محكم بنيان ساختيم و هرگاه بخواهيم همه را فاني ساخته و مانندشان قومي ديگر خلق مي‏كنيم ( 28) .


اين آيات ، پند و تذكري است تا هر كه بخواهد راهي به سوي خداي خود پيش گيرد ( 29) .


و شما ( اولياي حق ) چيزي جز آنچه خدا بخواهد نمي‏خواهيد ( و كار را به او تفويض مي‏كنيد كه ) البته خدا به احوال خلق دانا و به صلاح بندگان آگاهست ( 30 ) .


خدا هر كه را بخواهد در ( بهشت ) رحمت خود داخل مي‏كند ، و براي ستمكاران عالم عذابي دردناك مهيا ساخته است ( 31) .


بيان آيات


بعد از آنكه خداي سبحان جزاي أبرار را بيان كرد و فرمود كه در برابر صبري كه در راه خدا كردند چه پاداشها از نعيم مقيم ابدي و ملك عظيم برايشان تهيه ديده ، اينك در اين فصل از سوره خطاب را متوجه رسول گرامي خود نموده .


او را امر مي‏كند به اينكه باز هم در برابر حكم پروردگارش صبر كند ، و اين گنهكاران كافر و علاقه‏مندان به زندگي زودگذر دنيا را كه از آخرت روي گردانده به دنيا چسبيده‏اند اطاعت نكند ، نه مشركين را ، و نه ساير كفار را ، و نه منافقين و هواپرستان را ، و اينكه همواره به ياد نام پروردگارش باشد و براي او سجده كند و مستمرا او را تسبيح گويد ، آنگاه همين فرمان را براي همه امت عموميت داده ، مي‏فرمايد : ان هذه تذكرة فمن شاء اتخذ الي ربه سبيلا .


با اين بيان اتصال اين فصل از آيات سوره با فصل قبلش روشن شد ، و در عين حال سياق اين آيات بي‏شباهت به سياق آيات مكي نيست ، و بر فرض كه در مكه نازل شده باشد ، بايد بگوييم صدر آن در مدينه و ذيلش در مكه نازل شده است .


انا نحن نزلنا عليك القران تنزيلا در اين آيه مطلب از چند راه تاكيد شده : اول اينكه در آغاز كلام حرف ان آمده .


دوم اينكه ضمير متكلم مع الغير در آن تكرار شده انا ، نحن سوم اينكه مفعول مطلق نزلنا را در كلام آورده و فرموده : تنزيلا تا هم مطلب را تاكيد كند و هم مسجل نمايد كه اگر قرآن به تدريج نازل شده ، احتمال مداخله شيطان و هواهاي نفساني در آن نمي‏رود ، چون نازل كننده آن خداي تعالي است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :226


فاصبر لحكم ربك و لا تطع منهم اثما او كفورا حرف فاء در اول آيه مي‏فهماند كه مطلب آن نتيجه‏گيري از مضمون آيه قبلي است ، و همينطور هم هست ، چون لازمه اينكه نازل كننده قرآن خدا باشد اين است كه آنچه از احكام و فرامين كه در قرآن است حكم خداي تعالي باشد ، و بر پيامبر واجب باشد آن را اطاعت كند ، در نتيجه معناي آيه چنين مي‏شود : حال كه معلوم شد نازل كردن قرآن از ناحيه ماست ، پس احكامي هم كه در آن است حكم پروردگار تو است ، پس بر تو واجب است در برابر آن حكم صبر كني .


و اينكه در جمله و لا تطع منهم اثما او كفورا كه سياق نهي است ترديد آمده ، خود دليل بر اين است كه حكم نهي عموميت دارد، و از اطاعت آثم و كفور در هر حال نهي مي‏كند ، چه آن موردي كه طرف هم آثم است و هم كفور ، و چه آنجايي كه طرف آثم هست ولي كفور نيست ، و چه به عكسش ، و ظاهرا مراد از آثم مسلمان متصف به معصيت باشد ، و مراد از كفور افرادي از كفار باشد كه در كفر مبالغه مي‏كنند ، پس آيه شريفه هم شامل كفار است و هم فساق .


و از اينكه قبل از نهي از اطاعت اين دو طايفه امر به صبر در برابر حكم خدا را آورده فهميده مي‏شود كه نهي مذكور تفسير همان امر است ، و مفاد نهي اين است كه وقتي آثم تو را به اثم خود دعوت مي‏كند اطاعتش مكن ، كفور هم وقتي تو را به كفر خود مي‏خواند اجابتش مكن ، چون اثم آثم از مسلمانان ، و كفر كافر ، هر دو مخالف حكم پروردگار تو است .


اين معنا از سياق نهي كه بعد از امر واقع شده استفاده مي‏شود ، نه از تعليق حكم بر وصف كه مشعر بر عليت است ، چون تعليق حكم نهي بر دو وصف آثم و كفور مشعر بر عليت اثم و كفر براي نهي از هر اطاعت است ، نه عليت براي نهي از خصوص اثمي كه آثم و كفري كه كافر بدان دعوت مي‏كند .


و اذكر اسم ربك بكرة و اصيلا يعني مداومت كن بر ذكر پروردگارت ، كه همان نماز در بكره و اصيل يعني صبح و عصر باشد .


و من الليل فاسجد له و سبحه ليلا طويلا كلمه من براي تبعيض است ، و مراد از سجود براي خدا نماز خواندن است ، و مضمون اين دو آيه كه همان ذكر نام خدا در بكره و اصيل و سجده براي او در پاسي از شب باشد ، با نماز صبح و عصر و مغرب و عشا تطبيق مي‏شود ، و همين مؤيد آن احتمال است كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :227


گفتيم اين آيات در مكه يعني قبل از واجب شدن نمازهاي پنجگانه نازل شده باشد ، چون آيه‏اي كه مشتمل بر نمازهاي پنجگانه است آيه أقم الصلوة لدلوك الشمس الي غسق الليل و قران الفجر است .


پس در حقيقت دو آيه مورد بحث نظير آيه وأقم الصلوة طرفي النهار و زلفا من الليل ، و آيه و سبح بحمد ربك قبل طلوع الشمس و قبل غروبها و من اناء الليل فسبح و اطراف النهار است .


بعضي ها گفته‏اند كه : كلمه اصيل به بعد از ظهر اطلاق مي‏شود ، در نتيجه شامل وقت نماز ظهر و عصر هر دو مي‏گردد .


و اين سخن بدي نيست .


و سبحه ليلا طويلا - يعني در شب طولاني ، و توصيف ليل به طويل توضيحي است ، نه احترازي ، نمي‏خواهد بفرمايد در شبهاي كوتاه خدا را تسبيح مكن ، و منظور از تسبيح همان نماز شب است .


احتمال هم دارد كه كلمه طويل صفت باشد براي مفعول مطلقي كه حذف شده، و تقدير كلام و سبحه في الليل تسبيحا طويلا باشد ، يعني در شب خدا را تسبيح كن تسبيحي طولاني .


ان هؤلاء يحبون العاجلة و يذرون ورائهم يوما ثقيلا اين آيه علت امر و نهي قبل را بيان مي‏كند ، و اشاره با هؤلاء اشاره به جمعيت آثم و كفور است ، چون اين دو كلمه در سياق نهي بدون الف و لام آمده بودند ، و نكره در سياق نهي جمعيت و عموميت را مي‏رساند .


و مراد از كلمه عاجله زندگي نقد دنيا است ، و اگر خود روز را روز ثقيل خوانده ، از باب استعاره است ، گويا شدت آن روز بار بسيار سنگيني است كه نمي‏توان به دوشش كشيد ، و منظور از يوم ثقيل همان روز قيامت است .


و اما اينكه چرا روز قيامت را وراء آثمين و كفار خواند ، با اينكه تحقق آن در پيش رو و آينده ايشان است ، يا به خاطر اين است كه كلمه وراء معناي احاطه را مي‏رساند و شامل همه جهات مي‏شود ، و يا به خاطر اين است كه هر چند قيامت در پيش روي آنان است ، ولي


ترجمة الميزان ج : 20ص :228


ايشان آن را پشت سر مي‏اندازند ، چون كلمه تذرون معناي اعراض مي‏دهد .


و معناي آيه اين است كه : در برابر حكم پروردگارت صبر كن و نماز به پا دار و آثمين و كفار از ايشان را اطاعت مكن ، براي اينكه اينآثمين و كفار زندگي دنيا را دوست مي‏دارند ، و جز براي آن عمل نمي‏كنند ، و روز شديدي را كه در پيش دارند رها مي‏سازند ، و يا از آن روز كه حتما ديدارش خواهند كرد اعراض نموده ، پشت سر خود مي‏اندازند .


نحن خلقناهم و شددنا أسرهم و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا كلمه شد - بستن - بر خلاف كلمه فك - باز كردن - است .


و كلمه أسر در اصل به معناي بستن و طناب پيچ كردن است ، و بر خود طناب و زنجير و امثال آن نيز اطلاق مي‏شود ، پس معناي اينكه فرمود : شددنا أسرهم اين است كه ما مفاصل آنان را با رشته‏هاي اعصاب و بافت‏هاي عضلاني محكم به هم پيوستيم .


و ممكن هم هست كلمه أسر به معناي ماسور و معناي آيه اين باشد كه : ما پيوند اعضاي مختلف و به هم پيوسته آنان را محكم كرديم ، به طوري كه از شدت به هم پيوستگي انسان واحدي شدند .


و اذا شئنا بدلنا امثالهم تبديلا - يعني هر گاه بخواهيم امثال آنان را مبدل مي‏كنيم ، يعني آنان را از بين مي‏بريم و امثال آنان را بجاي آنان مي‏آوريم ، و اين همان منقرض كردن يك نسل و پديد آوردن نسلي ديگر است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد تبديل نشاه دنيايي آنان ، به نشاه آخرتي ايشان است ، ولي اين معنا از سياق به دور است .


و آيه شريفه در معناي دفع توهمي است كه ممكن است به ذهن كسي بيايد و توهم كند كه آثمين و كفرانگران با دنيا دوستي و اعراضشان از آخرت مي‏توانند خدا را به ستوه آورند و نگذارند اراده او در عالم به كرسي بنشيند ، او اراده كرده كه اينان ايمان بياورند و اطاعتش كنند ، ولي چنين نمي‏كنند .


براي دفع اين توهم جواب داده كه آنها هر چه باشند مخلوق خدايند ، و اين خداي تعالي است كه با سلسله اعصاب و عضلات ، اعضايشان را به هم پيوسته ، و هر وقت بخواهد اين پيوند را از هم مي‏گسلد و از بينشان مي‏برد و مردمي ديگر بجايآنان مي‏آورد ، پس چگونه اينان مي‏توانند خدا را عاجز كنند ، با اينكه خلقت و تدبير امرشان و زندگي و مرگشان به دست اوست ؟ ان هذه تذكرة فمن شاء اتخذ الي ربه سبيلا تفسير اين آيه در سوره مزمل گذشت ، و كلمه هذه اشاره به مطالبي است كه در


ترجمة الميزان ج : 20ص :229


سوره آمده .


و ما تشاؤن الا أن يشاء الله ان الله كان عليما حكيما در اين آيه استثنايي آمده كه از آن به دست مي‏آيد كه تحقق يافتن مشيت بنده موقوف برخواست خداي تعالي است ، معلوم مي‏شود مشيت خداي تعالي در مشيت و عمل بنده اثر دارد ، به اين معنا كه اگر خدا بخواهد عملي از بنده سر بزند نخست در او مشيت و خواست ايجاد مي‏كند ، پس مشيت خدا به مشيت عبد تعلق مي‏گيرد نه به فعل عبد .


و به عبارت ديگر مستقلا و بدون واسطه به مشيت عبد تعلق مي‏گيرد و با واسطه به فعل او تعلق مي‏گيرد ، پس تاثير مشيت خدا طوري نيست كه مستلزم جبر در بنده بشود ، و چنان هم نيست كه بنده در اراده خود مستقل باشد و هر كاري خواست بكند هر چند كه خدا نخواسته باشد .


پس فعل بنده اختياري است ، چون مستند به اختيار و اراده خود او است ، و اما اختيار بنده ، مستند به اختيار ديگري نيست ، كه توضيح اين بحث در چند مورد در سابق گذشت .


و اين آيه در مقام دفع توهمي است ، و آن اين است كه كفار توهم كرده بودند كه در مشيت خود مستقلند و خواستشان وابسته به خواست پروردگارشان نيست ، و شايد توجه دادن آنان به اين حقيقت باعث شد كه در آيه شريفه از غيبت فمن شاء ... به خطاب التفات نموده بفرمايد : و ما تشاؤن ... همچنان كه علت التفات از تكلم مع الغير ، در آيه نحن خلقناهم ... كه خداي تعالي گوينده فرض شده بود ، به غيبت در جمله يشاء الله ... كه خداي تعالي غايب فرض شده ، اشاره به علت حكم بوده ، خواسته است بفهماند آن كسي كه به نامجليل الله ناميده مي‏شود ، كسي است كه هر موجودي از ساحت او صادر مي‏شود ، و هر چيزي به سوي او منتهي مي‏گردد ، پس هيچ مشيتي بدون مشيت او نخواهد بود ، و بدون خواست او مؤثر واقع نمي‏شود ، و جمله ان الله كان عليما حكيما زمينه‏چيني است براي مضمون آيه بعدي .


يدخل من يشاء في رحمته و الظالمين أعد لهم عذابا اليما مفعول فعل يشاء حذف شده ، چون گفتار آيه مي‏فهماند كه آن چيست ، و تقدير آيه چنين است : يدخل في رحمته من يشاء دخوله في رحمته ، داخل در رحمت خود مي‏كند هر كسي را كه بخواهد داخل آن كند ، و نمي‏خواهد مگر داخل كردن كسي را كه ايمان آورد و تقوي پيشه كند .


و اما غير اينان يعني اهل اثم و كفر را در جمله و الظالمين اعد لهم عذابا اليما وضعشان را بيان فرمود .


و اين آيه سنت خداي تعالي را كه در بندگانش از حيث سعادت و شقاوت جاري است


ترجمة الميزان ج : 20ص :230


بيان نموده ، و اين بيان را با ذيل آيه قبلي كه گفتيم زمينه‏چيني براي اين آيه است تعليل مي‏كند ، در نتيجه مي‏فهماند كه سنت خداي تعالي در بندگانش يك سنت بي‏حساب و ناشي از جهالت نيست ، بلكه او با هر يك از دو طايفه طوري عمل مي‏كند كه شايسته آن هستند ، و به زودي هر دو طايفه را به حقيقت آنچه مي‏كردند آگاه مي‏سازد .


بحث روايتي


در الدر المنثور آمده كه عبد بن حميد ، ابن جرير و ابن ابي حاتم ، از قتاده روايت كرده‏اند كه در باره آيه و لا تطع منهم اثما أو كفورا گفته است : براي ما حديث كرده‏اند كه اين آيه در باره دشمن خدا يعني ابو جهل نازل شده است .


مؤلف : ليكن اين روايت به تطبيق شباهت بيشتري دارد تا تفسير .


و در مجمع البيان در ذيل جمله و سبحه ليلا طويلا گفته : از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) روايت شده كه احمد بن محمد از آن جناب از اين آيه پرسيد كه منظور از اين تسبيح چيست ؟ فرمود : منظور نماز شب است .


و در كتاب خرائج و جرائح از امام قائم (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در حديثي به كامل بن ابراهيم مدني فرمود : آمده‏اي تا از اعتقاد مفوضه سؤال كني .


آنان دروغ گفته‏اند ، بلكه قلوب ما ظرفهايي است براي مشيت خداي عز و جل ، وقتي او بخواهد ما مي‏خواهيم ، و خود خداي تعالي فرموده : و ما تشاؤن الا أن يشاء الله .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه ، از طريق ابن شهاب ، از سالم ، از ابو هريره روايت كرده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بارها در خطبه خود مي‏فرمود : آنچهآمدني است نزديك است ، چيزي كه بناست بيايد دور نيست ، و خداي تعالي به خاطر عجله كسي عجله نمي‏كند ، آري آنچه خدا بخواهد مي‏شود ، نه آنچه مردم بخواهند ، مردم چيزي را مي‏خواهند و خداي تعالي چيزي ديگر را ، آنچه خدا خواسته ، مي‏شود ، هر چند كه مردم كراهت داشته باشند ، و احدي نيست كه آنچه خدا نزديك كرده دور ، و آنچه او دور


ترجمة الميزان ج : 20ص :231


كرده نزديك سازد ، هيچ حادثه‏اي رخ نمي‏دهد مگر به اذن خدا .


مؤلف : در بعضي از روايات از طرق اهلبيت (عليهم‏السلام‏) حكم در آيه فاصبر لحكم ربك و نيز رحمت در جمله يدخل من يشاء في رحمته بر ولايت امامان (عليهم‏السلام‏) تطبيق شده .


و اين همان تطبيق آيات بر مصاديق روشن است ، و يا از باب بيان باطن قرآن است ، و به هيچ وجه نمي‏تواند تفسير باشد.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :