امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
989
ترجمه الميزان: سوره نازعات آيات 46 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :288


( 79 )سوره نازعات مكي است و چهل و شش آيه دارد ( 46)


سورة النازعات‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ النَّزِعَتِ غَرْقاً(1) وَ النَّشِطتِ نَشطاً(2) وَ السبِحَتِ سبْحاً(3) فَالسبِقَتِ سبْقاً(4) فَالْمُدَبِّرَتِ أَمْراً(5) يَوْمَ تَرْجُف الرَّاجِفَةُ(6) تَتْبَعُهَا الرَّادِفَةُ(7) قُلُوبٌ يَوْمَئذٍ وَاجِفَةٌ(8) أَبْصرُهَا خَشِعَةٌ(9) يَقُولُونَ أَ ءِنَّا لَمَرْدُودُونَ في الحَْافِرَةِ(10) أَ ءِذَا كُنَّا عِظماً نخِرَةً(11) قَالُوا تِلْك إِذاً كَرَّةٌ خَاسِرَةٌ(12) فَإِنمَا هِي زَجْرَةٌ وَحِدَةٌ(13) فَإِذَا هُم بِالساهِرَةِ(14) هَلْ أَتَاك حَدِيث مُوسي‏(15) إِذْ نَادَاهُ رَبُّهُ بِالْوَادِ المُْقَدَّسِ طوي‏(16) اذْهَب إِلي فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طغَي‏(17) فَقُلْ هَل لَّك إِلي أَن تَزَكي‏(18) وَ أَهْدِيَك إِلي رَبِّك فَتَخْشي‏(19) فَأَرَاهُ الاَيَةَ الْكُبرَي‏(20) فَكَذَّب وَ عَصي‏(21) ثمَّ أَدْبَرَ يَسعَي‏(22) فَحَشرَ فَنَادَي‏(23) فَقَالَ أَنَا رَبُّكُمُ الأَعْلي‏(24) فَأَخَذَهُ اللَّهُ نَكالَ الاَخِرَةِ وَ الأُولي‏(25) إِنَّ في ذَلِك لَعِبرَةً لِّمَن يخْشي‏(26) ءَ أَنتُمْ أَشدُّ خَلْقاً أَمِ السمَاءُبَنَاهَا(27) رَفَعَ سمْكَهَا فَسوَّاهَا(28) وَ أَغْطش لَيْلَهَا وَ أَخْرَجَ ضحَاهَا(29) وَ الأَرْض بَعْدَ ذَلِك دَحَاهَا(30) أَخْرَجَ مِنهَا مَاءَهَا وَ مَرْعَاهَا(31) وَ الجِْبَالَ أَرْساهَا(32) مَتَعاً لَّكمْ وَ لأَنْعَمِكمْ‏(33) فَإِذَا جَاءَتِ الطامَّةُ الْكُبرَي‏(34) يَوْمَ يَتَذَكَّرُ الانسنُ مَا سعَي‏(35) وَ بُرِّزَتِ الجَْحِيمُ لِمَن يَرَي‏(36) فَأَمَّا مَن طغَي‏(37) وَ ءَاثَرَ الحَْيَوةَ الدُّنْيَا(38) فَإِنَّ الجَْحِيمَ هِي الْمَأْوَي‏(39) وَ أَمَّا مَنْ خَاف مَقَامَ رَبِّهِ وَ نَهَي النَّفْس عَنِ الهَْوَي‏(40) فَإِنَّ الجَْنَّةَ هِي الْمَأْوَي‏(41)



ترجمة الميزان ج : 20ص :289


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان .


به فرشتگاني سوگند كه ارواح مجرمان را به شدت از بدنهايشان بر مي‏كشند ( 1) .


و فرشتگاني كه ارواح مؤمنان را با مدارا و نشاط جدا مي‏سازند ( 2) .


و سوگند به فرشتگاني كه در سراسر عالم شناورند ( 3) .


پس به خاطر زودتر به ماموريت رسيدن از يكديگر سبقت مي‏گيرند ( 4) .


و سپس به آنهايي سوگند كه امور را تدبير مي‏كنند ( 5) .


(كه به طور يقين مبعوث خواهيد شد ) در آن روزي كه زلزله‏هاي وحشتناك همه چيز را به لرزه درمي‏آورد ( 6 ) .


و از پس آن حادثه دومين ( صيحه عظيم ) رخ مي‏دهد ( 7) .


دلهايي در آن روز سخت هراسان است ( 8) .


ديدگان صاحب آن دلها از شرم افتاده باشد ( 9) .


گويند چگونه ما را به حال اول با زمان مي‏آورند ؟ ( 10) .


بعد از آنكه استخوانهايي پوسيده شديم ( 11) .


و نيز گويند حقا اين بازگشتي زيان‏آميز است ( 12) .


آري اين بازگشت تنها با يك صيحه عظيم واقع مي‏شود ( 13) .


كه ناگهان همه مردگان ، روي زمين قرار مي‏گيرند ( 14) .


آيا داستان موسي به تو رسيد؟ ( 15) .


وقتي پروردگارش از وادي مقدس طوي ندايش داد و گفت : ( 16) .


به سوي فرعون برو كه طغيان كرده است ( 17) .


بگو آيا مي‏خواهي پاك شوي ؟ ( 18) .


و من تو را به سوي پروردگارت هدايت كنم تا از او بترسي ( 19) .


موسي معجزه بزرگتر را نشانش داد ( 20) .


ولي او تكذيب و سرپيچي كرد ( 21) .


و سپس برگشت تا عليه موسي تلاش كند ( 22) .


منادي فرستاد تا همه جمع شدند ( 23) .


آنگاه گفت من پروردگار بزرگ شما هستم ( 24) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :290


در نتيجه اين بلندپروازي ، خداي تعالي او رابه عذاب دنيا و آخرت بگرفت ( 25) .


و در اين سرگذشت عبرتي است براي مال‏انديشي كه از سوء عاقبت ترسان است ( 26) .


آيا خلقت شما سخت‏تر است يا آفرينش آسمان كه خدا بنايش كرده ؟ ! ( 27) .


و سقف آن را بالا برده و آن را منظم ساخته ؟ ( 28) .


شبش را تاريك و روزش را روشن كرده ( 29) .


و زمين را بعد از آن گسترده ( 30) .


آب و چراگاه در آن بيرون كرده ( 31) .


و كوهها را ريشه‏دار ساخته ( 32) .


كه همه اينها مايه برخورداري شما و حيوانات شما است ( 33) .


پس وقتي آن حادثه بزرگ رخ دهد ( 34) .


در آن روزي كه انسان هر چه كرده به ياد مي‏آورد ( 35 ) .


و جهنم براي هر صاحب چشمي ظاهر مي‏شود ( چه خواهيد كرد ) ( 36) .


(در آن روز مردم دو طايفه‏اند ) اما كسي كه طغيان كرده ( 37) .


و زندگي دنيا را ترجيح داد ( 38) .


دوزخ جايش است ( 39) .


و اما كسي كه از موقعيت پروردگارش ترسيده و از هواي نفس جلوگيري كرده ( 40) .


بهشت جايگاه او است ( 41) .


بيان آيات


در اين سوره خبرهاي مؤكدي از وقوع قيامت آمده ، و از طريق تدبير ربوبي كه نتيجه‏اش تقسيم شدن مردم به دو طايفه بهشتي و دوزخي است ، بر وقوع آن استدلال كرده ، و در آخر با اشاره به اينكه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏پرسيدند كه قيامت چه وقت است ؟ و با پاسخ به اين سؤال سوره را ختم مي‏كند ، و از سياق اين سوره بر مي‏آيد كه در مكه نازل شده است .


و النازعات غرقا و الناشطات نشطا و السابحات سبحا فالسابقات سبقا فالمدبرات امرا مفسرين در تفسير اين آيات پنجگانه اختلاف عجيبي به راه انداخته‏اند ، ولي همه آنان


ترجمة الميزان ج : 20ص :291


اتفاق دارند بر اينكه پنج سوگند است از خداي تعالي ، و بيشترشان گفته‏اند جواب قسم حذف شده ، و تقدير كلام اقسم بالنازعات و اقسم بالناشطات ... است ، و معنايش اين است كه من به اين نامبرده‏ها سوگند مي‏خورم كه شما بطور يقين مبعوث خواهيد شد .


و النازعات غرقا - بعضي گفته‏اند : مراد از نازعات فرشتگاني هستند كه جان مردم را هنگام مردن نزع مي‏كنند و از اجساد بيرون مي‏كشند ، و كلمه غرقا مصدري است كه چون زوايدش حذف شده مطلب را بيشتر تاكيد مي‏كند ، و تقدير آن و النازعات اغراقا و تشديدا في النزع است ، يعني سوگند مي‏خورم به فرشتگاني كه در كندن جانها از بدنها اغراق مي‏كنند ، و به سختي آن را مي‏كنند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن، ملائكه‏اي هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان با شدت مي‏كنند .


بعضي ديگر گفته‏اند : اصلا منظور از نازعات خود مرگ است ، چون مرگ است كه ارواح را از بدنها بطور كامل بيرون مي‏كشد .


بعضي هم گفته‏اند : مراد از نازعات ، ستارگان سياري هستند كه از افقي كنده مي‏شوند و در افقي ديگر طلوع مي‏كنند ، و معنايش اين است كه سوگند مي‏خورم به سيارگان كه از مطلع خود طلوع نموده ، در مغربهاي خود غروب مي‏كنند .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن ، كمان‏ها است كه تير را با كشيدن زه تا آنجا كه جا دارد از جاي خود كنده ، به طرف دشمن پرتاب مي‏كند .


و بنا بر اين سوگند به تير و كمان مجاهدين در راه خدا ، و يا به خود مجاهدين است .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از آن ، وحشي‏ها هستند كه بسوي دشت‏هاي سبز مي‏روند .


و الناشطات نشطا - كلمه نشط به معناي جذب ، و نيز خروج و اخراج به ملايمت و سهولت است ، و نيز به معناي گره‏گشايي است .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از ناشطات ملائكه‏اي هستند كه ارواح را از اجساد بيرون مي‏كشند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ملائكه مخصوص هستند كه مامور گرفتن جانهاي مؤمنين از اجسادشان به رفق و سهولتند ، همچنان كه مراد از جمله قبلي ملائكه‏اي هستند كه جانهاي كفار را با شدت از اجساد آنان


ترجمة الميزان ج : 20ص :292


بيرون مي‏كشند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد ملائكه‏اي است كه ارواح كفار را از اجساد آنان نشط مي‏كنند و مي‏برند .


و بعضي گفته‏اند : مراد از ناشطات ، ارواح خود مؤمنين است .


و بعضي گفته‏اند : ستارگانند ، كه از افقي به افق ديگر نشط مي‏كنند و مي‏روند .


و بعضي گفته‏اند تيرها هستند كه در جنگها از كمان بيرون مي‏روند .


و بعضي گفته‏اند : مرگ است ، كه ارواح را از اجساد بيرون مي‏برد .


و بعضي گفته‏اند : وحشيانند كه از ناحيه‏اي به ناحيه ديگر كوچ مي‏كنند .


و السابحات سبحا - در معناي اين جمله نيز أقوالي است : بعضي گفته‏اند : ملائكه‏اند ، كه ارواح را قبض نموده روح مؤمن را به سرعت بسوي بهشت ، و روح كافر را به سوي آتش مي‏برند ، چون كلمه سبح به معناي سرعت در حركت است ، همچنان كه به اسب وقتي به سرعت مي‏دود سابح مي‏گويند .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور تنها آن فرشتگاني هستند كه ارواح مؤمنين را قبض نموده و به ملايمت و مدارا از بدن‏ها بيرون كشيده ، رهايشان مي‏كنند تا استراحت كنند ، مثل كسي كه چيزي را در آب شنا مي‏دهد بعد كنارش مي‏گذارد ، ملائكه هم يك عمر جان را در بدن شنا مي‏دهند و بعد از مرگ رهايش مي‏كنند تا به استراحت بپردازد .


بعضي گفته‏اند : فرشتگانيند كه بسرعت از آسمان نازل مي‏شوند ، و بعضي گفته‏اند : ستارگاني هستند كه به حكم آيه : كل في فلك يسبحون هر يك در مدار خود شناورند .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد اسبان مجاهدين است ، كه در ميدان جنگ مي‏دوند .


بعضي هم آن را عبارت دانسته‏اند از مرگ‏ها كه در نفوس جانداران شناورند .


و بعضي عبارت دانسته‏اند از : كشتي‏هاي شناور در درياها .


و بعضي گفته‏اند : ابرها هستند .


و بعضي گفته‏اند : حيوانات دريايند .


فالسابقات سبقا - بعضي گفته‏اند : مراد از آن مطلق ملائكه است ، چون ملائكه


ترجمة الميزان ج : 20ص :293


در عمل خير و ايمان و اعمال صالح از آدميان پيشي مي‏گيرند .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن ملائكه موت است ، كه روح مؤمن را قبل از آنكه روح كافر به آتش برسد به بهشت مي‏رسانند .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن تنها ملائكه مامور قبض روح مؤمن است كه آن را قبل از هر كار به بهشت مي‏رساند .


و بعضي گفته‏اند : ملائكه وحي است ، كه در رساندن وحي به انبياء از شياطين سبقت مي‏گيرند .


و بعضي گفته‏اند : ارواح مؤمنين است كه از ملائكه پيشي مي‏گيرند ، و قبل از آنكه ايشان روحشان را قبض كنند ، از شدت علاقه به لقاي خدا ، خود از كالبد بيرون مي‏شوند .


و بعضي گفته‏اند ستارگانند كه در سير ، از يكديگر پيشي مي‏گيرند .


و بعضي گفته‏اند اسبان جنگجويان است ، كه در جنگ از يكديگر پيشي مي‏گيرند .


و بعضي ديگر گفته‏اند : مرگ و ميرها است ، كه از آرزوها پيشي مي‏گيرند .


فالمدبرات امرا - در اين باره نيز اقوالي است : بعضي گفته‏اند : مراد از آن مطلق ملائكه‏اند ، كه امور را تدبير مي‏كنند ، و اين نظريهبيشتر مفسران است ، حتي بعضي ادعاء كرده‏اند كه اين قول همه مفسرين است .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن چهار فرشته مامور تدبير امر دنيا ، يعني جبرئيل و ميكائيل و عزرائيل و اسرافيل است ، كه جبرئيل امر بادها و لشكريان و وحي را ، و ميكائيل امر باران و گياهان را به عهده دارد ، و عزرائيل موكل به قبض ارواح است ، و اسرافيل مامور رساندن دستورات الهي به آن سه فرشته و نيز مامور دميدن در صور است .


و بعضي گفته‏اند : مدبرات أمر ، أفلاكند ، كه امر خدا در آنها واقع گشته ، و به وسيله آن افلاك قضاي الهي در دنيا جاري مي‏شود .


البته قول ديگري در اينجا هست كه مي‏گويد : در همه اين سوگندها مضافي در تقدير است و تقدير آن : رب النازعات ، و رب الناشطات ، و رب السابحات ، و رب السابقات ، و رب المدبرات است .


ولي خواننده محترم توجه دارد كه سياق آيات پنجگانه سياق واحدي متصل و شبيه به هم است ، و با بيشتر اقوالي كه از نظر شما گذشت نمي‏سازد ، چون اقوال مذكور معناي سوگند را در اين پنج مورد ، مختلف دانسته سوگند اول را مربوط به ملائكه قبض روح كفار ، و دومي را


ترجمة الميزان ج : 20ص :294


مربوط به وحشيان ، و سومي را راجع به كشتي‏هاي شناور ، و چهارمي را مربوط به مرگ و ميري كه از آرزوها سبقت مي‏گيرند ، و پنجمي را مربوط به افلاك مي‏دانند .


علاوه بر اين بيشتر آنها دليلي بر اثبات قول خود ندارند ، نه از متن آيه ، و نه از سياق ، دليلشان تنها اين است كه لفظ آيه از نظر لغت با فلان معنا مي‏سازد ، و در آن استعمال شده ، حال يا بطور حقيقت و يا بطور مجاز .


از اين هم كه بگذريم بيشتر آن اقوال ، با سياق آيات سوره كه سخن از روز قيامت دارد ، و بر وقوع آن استدلال مي‏كند ، مناسبت ندارد ، با اينكه در سوره مرسلات ديديم كه همه سوگندهايش با مفاد سوره كه آن نيز در باره قيامت بود سازگاري داشت ، و درست سوگند با جوابش مناسب بود .


حال آنچه به نظر خود ما مي‏رسد و ممكن است درباره آن اظهار بداريم - و خدا داناتر است - اين است كه آنچه در اين آيات بدان سوگند ياد شده با صفاتي كه ملائكه در امتثالشان نسبت به اوامر صادره از ساحت مقدس الهي كه مربوط به تدبير امور عالم ماده نسبت به ايشان مي‏باشد ، و سپس قيامشان به تدبير امور به اذن خداي تعالي ، قابل انطباق است .


و آيات مذكور از نظر سياق شديدا شبيه به آيات آغاز سوره صافات است ، كه مي‏فرمايد : و الصافات صفا فالزاجرات زجرا فالتاليات ذكرا ، و نيز بسيار شباهت دارد به آيات اول سوره مرسلات كه مي‏فرمايد : و المرسلات عرفا فالعاصفات عصفا و الناشرات نشرا فالفارقات فرقا فالملقيات ذكرا ، كه ملائكه را در امتثال اوامر الهي توصيف مي‏كند ، چيزي كه هست آن آيات تنها ملائكه وحي را توصيف مي‏كرد ، و آيات ابتداي اين سوره مطلق ملائكه را در تدبير امور عالم توصيف مي‏نمايد .


از اينكه بگذريم در بين اين آيات پنجگانه آن صفتي كه در انطباقش با ملائكه روشن‏تر از ديگران است صفت فالمدبرات أمرا است ، كه در آن مساله تدبير بدون قيد و بطور مطلق آمده است ، پس مراد از آن تدبير همه عالم است ، و كلمه أمرا يا تميز است و يا مفعول به براي كلمه مدبرات ، و از سوي ديگر مطلق تدبير هم كار مطلق ملائكه است ، پس


ترجمة الميزان ج : 20ص :295


قهرا مراد از مدبرات ، مطلق ملائكه خواهد بود .


و از آنجايي كه در آغاز آيه فالمدبرات امرا فاء تفريع در آمده مي‏رساند كه مضمون اين آيه نتيجه آيه فالسابقات سبقا است ، و از آنجا كه آيه فالسابقات ... هم با فاء تفريع آغاز شده ، مي‏رساند كه مضمون آن نتيجه‏اي است از آيه و السابحات سبحا ، لذا نتيجه گرفته مي‏شود كه تدبير ، فرع بر سبق ، و سبق فرع بر سبح است ، و اين به ما مي‏فهماند كه سنخيتي در معاني منظور نظر آيات سه‏گانه است ، پس مدلول اين سه آيه اين است كه ملائكه تدبير أمر مي‏كنند ، اما بعد از آنكه بسوي آن سبقت جسته باشند ، و به سوي آن سبقت مي‏جويند ، اما بعد از آنكه هنگام نزول به سوي آن سرعت گرفته باشند .


پس نتيجه مي‏گيريم مراد از سابحات و سابقات و مدبرات ، همان ملائكه هستند به اعتبار نزولشان بسوي تدبيري كه بدان مامور شده‏اند .


پس آيات سه‏گانه همان معنايي را مي‏رساند كه آيه زير در مقام افاده آن مي‏فرمايد : له معقبات من بين يديه و من خلفه يحفظونه من امر الله كه توضيح معنايش در سوره رعد گذشت ، پس ملائكه با همه اشياء سر و كار دارند ، با اينكه همه اشياء در احاطه اسباب است ، و اسباب در وجود و عدم و بقاء و زوال اشياء و در اختلاف احوال آنها با يكديگر نزاع دارند ، پس آنچه خداي تعالي در باره آن موجود حكم كرده ، و آن قضائي را كه خداوند در باره آن موجود مقرر داشته ، همان قضائي است كه فرشته مامور به تدبير آن موجود ، بسوي آن مي‏شتابد ، و به مسؤوليتي كه به عهده‏اش واگذار شده مي‏پردازد ، و در پرداختن به آن از ديگران سبقت مي‏گيرد و سببي را كه مطابق قضاي الهي است تمام نموده ، در نتيجه آنچه را خدا اراده كرده واقع مي‏شود ، ( دقت فرماييد ) .


و اما وقتي منظور از آيات سه‏گانه اشاره به سرعت گرفتن ملائكه باشد در نازل شدن براي انجام آنچه بدان مامور شده‏اند ، و سبقت گرفتن به آن ، و تدبير امر آن ، بناچار بايد دو آيه ديگر يعني و النازعات غرقا و الناشطات نشطا را هم حمل كنيم بر انتزاع و خروجشان از موقف و مرتبه خطاب به موقف و مرتبه انجام ماموريت ، پس نزع ملائكه بطور غرق ، عبارت است از اينكه شروع به نزول به طرف هدف كنند ، آن هم نزول به شدت و جديت ، و نشط ملائكه عبارت است از خروجشان از موقفي كه دارند به طرف آن هدف ، همچنان كه سبح


ترجمة الميزان ج : 20ص :296


آنان عبارت است از شتافتن و سرعت گرفتن بعد از خروج ، و به دنبال آن سبقت گرفته و امر آن موجود را به اذن خدا تدبير مي‏كنند .


بنا بر بياني كه گذشت آيات پنجگانه ، سوگند به وظيفه‏اي است كه ملائكه دارند ، و وضعي كه در هنگام انجام ماموريت به خود مي‏گيرند .


از آن لحظه‏اي كه شروع به نزول نموده تا آخرين وضعي كه در تدبير امري از امور عالم ماده به خود مي‏گيرند .


و در اين آيات اشاره است به نظمي كه تدبير ملكوتي در هنگام حدوث حوادث دارد ، همچنان كه آيات بعدي مي‏فرمايد : هل اتيك ... اشاره است به تدبير ربوبي كه در اين عالم ظاهر مي‏شود .


و در تدبير ملكوتي حجتي است بر مساله جزاء و بعث ، همچنان كه تدبير امور دنياي مشهود نيز حجتي است بر آن ، كه ان شاء الله بيانش از نظرتان خواهد گذشت .


اين بود آنچه با تدبر در سياق آيات كريمه به دست مي‏آيد ، و رواياتي هم كه در بحث روايتي آينده ان شاء الله از نظر خواننده مي‏گذرد ، تا حدودي آن را تاييد مي‏كند .


گفتاري پيرامون واسطه بودن ملائكه در تدبير


بطوري كه از آيات قرآن كريم استفاده مي‏شودفرشتگان در ابداء موجودات از ناحيه خداي تعالي ، و برگشتن آنها به سوي او ، بين خدا و خلق واسطه هستند ، به اين معنا كه اسبابي هستند براي حدوث حوادث ، مافوق اسباب مادي و جاري در عالم ماده كه البته كاربردشان تا وقتي است كه مرگ نرسيده و موجود به نشاه ديگر منتقل نشده است ، چون بعد از مرگ و انتقال ، ديگر اسباب مادي سببيتي ندارند .


اما وساطت ملائكه در مساله عود ، يعني حال ظهور نشانه‏هاي مرگ و قبض روح و اجراء سؤال و ثواب و عذاب قبر ، و سپس ميراندن تمام انسانها در نفخه صور ، و زنده كردن آنان در نفخه دوم ، و محشور كردن آنان ، و دادن نامه اعمال ، و وضع ميزانها ، و رسيدگي به حساب ، و سوق به سوي بهشت و دوزخ ، كه بسيار واضح است ، و آيات دال بر اين وساطت بسيار زياد است ، و احتياجي به ايراد آنها نيست ، روايات وارده در اين مسائل از ناحيه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) هم بيش از آن است كه به شمار آيد .


و همچنين وساطت ملائكه در مرحله تشريع دين يعني نازل شدن ، و آوردن وحي ، و دفع شيطانها از مداخله در آن ، و پشت گرمي و ياري دادن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و نيز تاييد مؤمنين، و پاك كردن آنان از راه استغفار ، و طلب مغفرت كردن از خدا


ترجمة الميزان ج : 20ص :297


براي آنان ، جاي ترديد و بحث نيست .


و اما دليل وساطت آنان در تدبير امور اين عالم ، با اينكه هر امري براي خود سببي مادي دارد ، همين آيات اول سوره مورد بحث است ، كه بطور مطلق ملائكه را نازعات و ناشطات و سابحات و سابقات و مدبرات خوانده كه بيانش گذشت .


و همچنين دليل ديگرش آيه زير است ، كه مي‏فرمايد : جاعل الملائكة رسلا اولي اجنحة مثني و ثلاث و رباع ، كه از آن به خاطر مطلق بودنش فهميده مي‏شود كه ملائكه خلق شده‏اند براي اينكه واسطه باشند ميان خدا و خلق ، و براي انفاذ امر او فرستاده مي‏شوند ، همان امري كه در آيه بل عباد مكرمون لا يسبقونه بالقول و هم بامره يعملون ، و آيه يخافون ربهم من فوقهم و يفعلون ما يؤمرون ، از آن سخن گفته است كه توضيح بيشترش در تفسير آيه سوره فاطر گذشت ، و گفتيم كه بال قرار دادن براي ملائكه اشاره به همين وساطت است .


پس ملائكه جز وساطت بين خداي تعالي و بين خلق او ، و انفاذ دستورات او در بين خلق ، وظيفه و كاري ندارند ، و اين بر اساس تصادف و اتفاق نيست ، كه مثلا خداي تعالي گاهي اوامر خود را به دست ايشان جاري سازد ، و گاهي مثل همان امر را بدون وساطت ملائكه خودش انجام دهد ، چون در سنت خداي تعالي نه اختلافي هست ، و نه تخلفي ، همچنان كه فرمود : ان ربي علي صراط مستقيم ، و نيز فرموده : فلن تجد لسنت الله تبديلا و لن تجد لسنت الله تحويلا .


از جمله وساطت‏هاي ملائكه يكي اين است كه بعضي از آنان مقام بلندتري دارند ، و امر خداي تعالي را گرفته به پائين‏تر خود مي‏رسانند و در تدبير بعضي امور پائين‏تر خود را مامور مي‏كنند ، و اين در حقيقت توسطي است كه متبوع و دارنده مقام بلندتر بين خدا و بين تابع و دارنده مقام پائين‏تر آن دارد ، مثل توسطي كه ملك الموت در مساله قبض ارواح دارد ، و


ترجمة الميزان ج : 20ص :298


پائين‏تر خود را مامور به آن مي‏كند ، و خداي تعالي از خود آنان حكايت كرده كه گفته‏اند : و ما منا الا له مقام معلوم ، و نيز فرموده مطاع ثم امين ، و نيز فرموده : حتي اذا فزع عن قلوبهم قالوا ما ذا قال ربكم قالوا الحق .


و اينكه خداي تعالي ملائكه را واسطه بين خدا و حوادث دانسته ، و يا به عبارتي ملائكه را اسبابي معرفي كرده كه حوادث مستند به آنها است ، منافات با اين معنا ندارد كه حوادث مستند به اسباب قريب و مادي نيزباشد ، براي اينكه اين دو استناد و اين دو جور سببيت در طول همند ، نه در عرض هم ، به اين معنا كه سبب قريب علت پيدايش حادثه است و سبب بعيد علت پيدايش سبب قريب است .


همچنان كه منافات ندارد كه در عين اينكه حوادث را به آنان مستند مي‏كنيم به خداي تعالي هم مستند بسازيم ، و بگوييم تنها سبب در عالم خداي تعالي است چون تنها رب عالم او است ، براي اينكه گفتيم سببيت طولي است نه عرضي ، و استناد حوادث به ملائكه چيزي زائد بر استناد آنها به اسباب طبيعي و قريبه‏اش ندارد ، و خداي تعالي استناد حوادث به اسباب طبيعي و ظاهريش راتصديق كرده ، همانطور كه استناد آن به ملائكه را قبول دارد .


و هيچ يك از اسباب در قبال خداي تعالي استقلال ندارند ، تا رابطه خداي تعالي با مسبب آن سبب قطع باشد ، و باعث شود كه نتوانيم آن مسبب را مسبب خداي تعالي بدانيم ، همانطور كه وثنيت پنداشته و گفته‏اند : خداي تعالي تدبير امور عالم را به ملائكه مقرب واگذار كرده .


آري توحيد قرآني استقلال از هر چيز را از هر جهت نفي كرده ، هيچ موجودي نه مالك خودش است ، و نه مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و نشور خود .


بنا بر اين مثل موجودات در استنادشان به اسباب مترتب يكي برديگري ، از سبب قريب گرفته تا بعيد ، و در انتها استنادشان به خداي سبحان تا حدودي و به وجهي بعيد مثل كتابت است ، كه انسان آن را با دست خود ، و با قلم انجام مي‏دهد ، و اين عمل يك استنادي به قلم ، و استناد ديگري به دست ، و استناد ديگري به انسان دارد ، كه با دست و قلم كتابت را انجام داده ، و هر چند سبب مستقل و فاعل حقيقي اين عمل خود آدمي است ، و ليكن اين باعث نمي‏شود كه ما نتوانيم آن را به دست و قلم نيز استناد دهيم ، هم مي‏گوييم فلاني چقدر


ترجمة الميزان ج : 20ص :299


خوب مي‏نويسد ، و هم مي‏گوييم دست او چنين هنري از خود نشان مي‏دهد ، و هم خود او مي‏گويد : اين قلم خوب مي‏نويسد .


و نيز منافات ندارد كه بنا به بيان گذشته ما ، ملائكه واسطه در تدبير باشند ، و از سوي ديگر چنانچه از كلام خداي تعالي استفاده مي‏شود بعضي از ملائكه و يا همه آنان دائما در حال عبادت و تسبيح و سجده باشند ، مانند آيه و من عنده لا يستكبرون عن عبادته و لا يستحسرون يسبحون الليل و النهار لا يفترون ، و آيه ان الذين عند ربك لا يستكبرون عن عبادته و يسبحونه و له يسجدون .


براي اينكه ممكن است ملائكه در حين انجام ماموريت خداي تعالي و تدبير امور دنيا سجده و تسبيح را هم انجام بدهند ، همچنان كه چه بسا اين عدم منافات از آيه زير استشمام مي‏شود و لله يسجد ما في السموات و ما في الأرض من دابة و الملائكة و هم لا يستكبرون .


يوم ترجف الراجفة تتبعها الرادفة كلمه راجفه به صيحه‏هاي عظيمي تفسير شده كه در آن تردد و اضطرابي باشد ، و كلمه رادفه به صيحه متاخر تابع تفسير شده ، در نتيجه بنا بر اين تفسير ، دو آيه مورد بحث با دو نفخه صور تطبيق مي‏شود ، كه آيه زير هم بر آنها دلالت دارد ، مي‏فرمايد : و نفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الأرض الا من شاء الله ثم نفخفيه اخري فاذا هم قيام ينظرون .


ولي بعضي گفته‏اند : راجفه به معناي هر محركي است كه متحرك را به شدت تكان


ترجمة الميزان ج : 20ص :300


دهد ، چون كلمه رجف هم لازم و بدون مفعول استعمال مي‏شود ، و معناي تحرك شديد را مي‏دهد ، و هم متعدي استعمال شده معناي تحريك شديد را مي‏دهد ، و مراد از راجفه نيز همان نفخه اولي است ، كه زمين و كوهها را تكان مي‏دهد ، و مراد از رادفه نفخه دوم است ، كه متاخر و بعد از نفخه اول صورت مي‏گيرد .


و بعضي گفته‏اند : مراد از راجفه ، زمين و از رادفه ، آسمانها و ستارگان است ، كه آنها نيز به حركت در آمده آسمان را مي‏شكافند ، و ستارگان مضطرب و متلاشي مي‏شوند .


ولي اين دو وجه و مخصوصا وجه اخير خالي از بعد نيست .


و آنچه با سياق مناسب‏تر است ، به هر حال اين است كه جمله يوم ترجف ... ظرف باشد ، براي جواب قسم كه در كلام نيامده ، تا بر فخامت و عظمت آن دلالت كند ، و بفهماند آنقدر شديد است كه ناگفتني است ، و آن جواب عبارت است از جمله لتبعثن - حتما مبعوث خواهيد شد .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه يوم از اين جهت منصوب شده كه در معناي آيه قلوب يومئذ واجفة يوم ترجف الراجفة مي‏باشد ، ولي اين وجه هم خالي از بعد نيست .


قلوب يومئذ واجفة ابصارها خاشعة نكره و بدون الف و لام آوردن كلمه قلوب براي افاده تنويع است ، و اين كلمه مبتدا و خبرش كلمه واجفة است ، و وجيف به معناي اضطراب است ، و كلمه يومئذ ظرفي است متعلق به واجفه ، و جمله مورد بحث استينافي و بيانگر صفت آن روز است .


و ضمير ها در كلمه ابصارها به قلوب بر مي‏گردد ، و نسبت ابصار به قلوب و اضافه‏اش بر آن ، به خاطر اين بوده كه مراد از قلوب در امثال اين موارد كه صفات ادراكي از قبيل علم و خوف و رجاء و نظائر آن بدان نسبت داده مي‏شود ، نفوس بشري است كه قبلا هم به آن اشاره شد .


و اگر خشوع را به ابصار نسبت داده با اينكه خشوع از احوال قلب است ، بخاطر آن بوده كه اثر ظاهري خشوع در چشمها قوي‏تر از ساير اعضاء است .


يقولون ء انا لمردودون في الحافرة اين آيه اخبار و حكايت گفتار آنان در دنيا است ، كه از در استبعاد مي‏گفتند : مگر ممكن است كه ما دوباره برگرديم ، مي‏خواهد اشاره كند به اينكه اينها كه در قيامت


ترجمة الميزان ج : 20ص :301


قلوبشان اضطراب و ديدگانشان خشوع دارد ، همانهايند كه در دنيا بعث را منكر بودند ، و تا در دنيا بودند چنين و چنان مي‏گفتند .


و كلمه حافره - بطوري كه گفته‏اند - : به معناي اول و ابتداي هر چيز است ، و استفهام در آيه انكاري است ، و منشا آن استبعاد است و معنايش اين است كه اين طايفه مي‏گويند : آيا ما راستي راستي بعد از مرگ به حالت اولمان كه همان حالت زندگي است بر مي‏گرديم ؟ و بعضي گفته‏اند : حافره به معناي محفوره است ، و محفوره زمين قبر است ، و معناي جمله اين است كه : آيا ما بعد از مردن از قبورمان بر مي‏گرديم و زنده مي‏شويم ؟ ! .


بعضي هم گفته‏اند : اين آيه از اعتراف كفار به مساله مبعوث شدن در قيامت خبر مي‏دهد ، و كلام كلام كفار بعد از زنده شدن است ، و استفهامشان از روي تعجب است ، گويا وقتي زنده مي‏شوند و مي‏بينند آنچه را كه مي‏بينند ، تعجب نموده صحنه را عجيب و غريب دانسته ، مي‏پرسند راستي اين مائيم كه بعد از مردن زنده شده‏ايم ، و اين معناي خوبي است اگر با ظاهر سياق مخالف نباشد .


ء اذا كنا عظاما نخرة اين جمله تكرار همان استفهام و تاكيد آن است ، وقتي زنده شدن بعد از مرگ عجيب باشد ، با پوسيده شدن استخوانها و تفرق اجزاء عجيب‏تر است ، و كلمه نخر - به دو فتحه - به معناي پوسيده شدن و متلاشي گشتن است ، گفته مي‏شود : نحر العظم - ينخر - نخرا و اسمفاعل آن ، هم ناخر مي‏آيد و هم نخر .


قالوا تلك اذا كرة خاسرة كلمه تلك اشاره است به معناي رجعتي كه از جمله لمردودون في الحافرة استفاده مي‏شود ، و كلمه كرة هم به معناي رجعت و برگشتن است ، و اگر برگشتن را خاسره خوانده ، يا از باب مجازگويي است و خاسر حقيقي صاحب كره و برگشت است ، و يا اينكه كلمه خاسرة به معناي صاحب خسران است ، و به هر حال معناي عبارت ، اين است كه گفتند : اين رجعت - يعني برگشتن بعد از مرگ بسوي زندگي - رجعتي است كه براي صاحبش خسران‏آور است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :302


اين گفتاري است از كفار ، البته در صورتي كه جمله ء انا لمردودون ... از سخناني باشد كه كفار در دنيا آن را به منظور استهزاء گفته باشند و بهمين جهت بوده كه قرآن كريم سياق را تغيير داده ، فرمود : قالوا تلك اذا ... ، چون قبلا فرموده بود : مي‏گويند : ء انا لمردودون ... ، و اما بنا بر اينكه جمله مزبور حكايت گفتاري باشد كه كفار در روز قيامت آن را مي‏گويند ، در آن صورت انگيزه‏شان اظهار حسرت و نفرت است .


فانما هي زجرة واحدة فاذا هم بالساهرة ضمير هي به كلمه كرة بر مي‏گردد .


و بعضي گفته‏اند : به كلمه رادفة كه منظور از آن نفخه دوم است بر مي‏گردد ، و كلمه زجر به معناي طرد كردن كسي با آواز و نهيب است ، و اگر نفخه دوم را زجره خوانده ، از اين جهت بوده كه انسان با اين نهيب از نشاه مرگ به نشاه حيات ، و از باطن زمين به روي زمين منتقل مي‏شود ، و كلمه اذا فجائيه است ، يعني معناي ناگاه و ناگهان را مي‏دهد ، و كلمه ساهرة به معناي زمين هموار ، و يا زمين خالي از گياه است .


و اين دو آيه در مقام جواب از استبعادي است كه از جمله ء انا لمردودون ... نسبت به قيامت استفاده مي‏شود ، و معناي آن اين است كه براي ما دشوار نيست كه ايشان را بعد از مردن زنده كنيم ، و دوباره به زندگي برگردانيم ، براي اينكه برگشتن آنان - و يا به قول آن مفسر ديگر نفخه دوم - بيش از زجرة واحدة مؤونه ندارد ، به محضي كه آن زجره محقق شود ، ناگهان همه زنده گشته و روي زميني تخت و يا بي‏آب و علف قرار خواهند گرفت ، با اينكه لحظه قبل از آن مرده و در شكم زمين بودند .


پس دو آيه مورد بحث در معناي آيه زير است كه مي‏فرمايد : و ما امر الساعة الا كلمح البصر او هو اقرب .


هل اتيك حديث موسي ... اين آيه تا پايان دوازده آيه اشاره‏اي است به خلاصه‏اي از داستان موسي (عليه‏السلام‏) ، و فرستاده شدنش به سويفرعون ، و اينكه فرعون دعوت آن جناب را رد نموده ، و خداي تعالي او را به عذاب دنيا و آخرت گرفتار ساخت .


اين آيات در عين حال مشركين را كه منكر قيامتند و با اين انكار خود دعوت ديني


ترجمة الميزان ج : 20ص :303


اسلام را رد كردند - چون بدون معاد ، تشريع دين معنا ندارد - اندرز مي‏دهد ، و موعظه مي‏كند ، و اين آيات در عين حال تسليتي براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و تهديدي براي كفار نيز هست ، مؤيد اين معنا اين است كه در اين آيات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را مورد خطاب قرار مي‏دهد ، و مي‏فرمايد : هل اتيك .


و در اين داستان علاوه بر همه نكات گذشته استدلال بر وقوع قيامت و جزاء نيز هست ، چون هلاكت فرعون و لشكريانش با آن وضع هراسناك دليل روشني است بر حقانيت رسالت موسي از جانب خداي تعالي بسوي مردم ، و اين رسالت از جانب خدا تمام نمي‏شود مگر با ربوبيت خداي تعالي نسبت به مردم ، و اين بر خلاف پندار غلطي است كه مشركين دارند ، و معتقدند خداي تعالي تنها خالق است و ربوبيتي براي مردم ندارد ، و ارباب مردم كساني ديگرند و خدا رب آن ارباب است .


پس اينكه فرمود : هل اتيك حديث موسي هر چند استفهام است ، اما منظور از آن ترغيب شنونده است به اينكه اين داستان را خوب گوش بدهد ، ( مثل اينكه خود ما وقتي مي‏خواهيم خبر مهمي به طرف مقابل خود بدهيم و او خوب گوش بدهد ، در آغاز مي‏گوييم : هيچ خبر داري ؟ ) و اين خطاب به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) تسليت خاطر آن جناب و انذار منكرين است ، چون در آن ، سخن از عذاب هم رفته ، و نيز اتمام حجت است ، به آن بياني كه گذشت .


و اين نوع از استفهام منافاتي با اطلاع قبلي شنونده از داستان ندارد ، براي اينكه منظور اين نيست كه به راستي و حقيقتا داستان را به اطلاع شنونده برساند ، بلكه منظور اين است كه او را متوجه آن بسازد و به يادش بيندازد ، پس ممكن است اولا آيات اين سوره اولين نوبتي باشد كه قرآن كريم داستان موسي را شرح داده و شنونده هيچ اطلاعي قبلي از آن نداشته باشد ، و در ثاني ممكن است اگر هم اطلاع داشته ، و مثلا سوره مزمل را و داستان موسي را در آن سوره كه قبل از نازعات نازل شده شنيده باشد ولي بطور اجمال شنيده ، چون در مزمل تنها اجمالي از آن آمده ، همچنان كه در سوره اعراف و طه و غير آن دو به تفصيل آمده .


اذ ناديه ربه بالواد المقدس طوي كلمه اذ ظرف است براي قصه و اين نداء مربوط به اولين باري است كه خداي تعالي به موسي وحي نموده ، و مسؤوليت رسالت را به عهده‏اش انداخته ، و كلمه طوي اسمي است براي وادي مقدس .



ترجمة الميزان ج : 20ص :304


اذهب الي فرعون انه طغي اين جمله نداي در آيه قبل را تفسير مي‏كند ، كه آن نداء چه بوده .


و بعضي گفته‏اند : در اين كلام قولي در تقدير است ، و تقدير كلام قائلا اذهب ... بوده ، و يا كلمه أن تفسيري در تقدير است ، و تقدير آن : ان اذهب ... است ، و اشكالي كه به اين دو قول وارد است اين است كه هيچ احتياجي به اين تقديرها نيست ، و جمله انه طغي دستور اذهب را تعليل مي‏كند .


فقل هل لك الي ان تزكي كلمه الي متعلق به محذوف است ، و تقدير كلام : هل لك ميل الي ان تزكي - آيا ميل به اين داري كه پاك شوي ؟ و يا چيزي مثل اين است ، و مراد از تزكي پاك شدن از قذارت طغيان است .


و اهديك الي ربك فتخشي عطف است بر جمله تزكي ، و منظورش از هدايت وي به سوي پروردگارش - بطوري كه گفته‏اند - معرفي خداي تعالي براي او ، و ارشاد او به معرفت خداست ، كه ترس از خدا نتيجه اين معرفت و دست برداري از طغيان و تعدي از طور و حقيقت عبوديت نتيجه آن ترس است ، همچنان كه فرمود : انما يخشي الله من عبادهالعلماء .


حال ببينيم مراد از تزكي چيست ؟ اگر مراد پاك شدن از طغيان از راه توبه و برگشت به خداي تعالي باشد ، آن وقت خشيت اثر مترتب بر آن است ، و مراد از خشيت همان ترسي است كه هميشه ملازم با ايمان به خداست ، و انسان مؤمن را وادار مي‏كند به اطاعت از او و ترك معصيتش ، و اگر مراد از آن پاك شدن بوسيله اطاعت و ترك معصيت باشد ، جمله و اهديك الي ربك فتخشي مفسر ما قبل خود ، و عطفش به ما قبل عطف تفسيري خواهد بود .


فاريه الاية الكبري فاء در اين جمله فصيحه است ، و مي‏فهماند چيزهايي در وسط كلام حذف شده ، چون احتياج به ذكر آنها نبوده ، و تقدير كلام فاتاه و دعاه فاراه ... ، بوده يعني پس موسي به نزد فرعون رفت ، و او را دعوت كرد ، و آيت كبرايي نشانش داد .


و مراد از آيت كبري بطوري كه از تفصيل قصه بر مي‏آيد ، معجزه عصاء بوده .


ولي


ترجمة الميزان ج : 20ص :305


بعضي گفته‏اند : منظور تمام معجزاتي است كه به فرعون و درباريانش نشان داده .


ولي اين احتمال بعيد است .


فكذب و عصي يعني فرعون موسي و رسالت او را تكذيب نموده ، ساحرش خواند و نافرمانيش كرد .


ثم ادبر يسعي كلمه ادبار به معناي پشت كردن ، و كلمه سعي به معناي جدو كوشش است ، مي‏فرمايد فرعون پشت كرد در حالي كه تصميم گرفته بود دعوت موسي را باطل نموده ، با او به معارضه برخيزد .


فحشر فنادي حشر به معناي جمع كردن مردم به زور و جبر است ، مي‏فرمايد به همين منظور مردم را از اطراف مملكت جمع كرد ، دليل اينكه از همه جا جمع كرد ، جمله بعدي از كلام او است ، كه به مردم گفت : پروردگار بزرگتر شما منم .


چون فرعون در مصر ادعاي ربوبيت داشت ، و معلوم است كه خود را رب تمام مردم مملكت مي‏دانسته ، نه يك طائفه خاصي از ايشان .


بعضي گفته‏اند مراد از حشر ، جمع كردن همه مردم نيست ، بلكهتنها جمع‏آوري ساحران است ، چون در جاي ديگر آمده : فارسل فرعون في المدائن حاشرين ، و نيز در جاي ديگر فرموده : فتولي فرعون فجمع كيده ثم اتي ، ولي اين ، دليل نمي‏شود كه مراد از حشر در سوره شعراء عين حشر در سوره مورد بحث است ، و مراد در هر دو آيه يك چيز است .


فقال أنا ربكم الاعلي فرعون در اين جمله ادعاي ربوبيت مي‏كند ، و ظاهرش اين است كه خود را رب اعلا مي‏پنداشته يعني از ساير ارباب كه مورد پرستش مصريان بودند بلند مرتبه‏تر مي‏دانسته .


و بعيد نيست منظورش از اين برتري با اينكه خودش هم بت‏پرست بوده ، و به حكايت قرآن درباريانش براي تحريكش مي‏گفتند : آيا موسي را آزاد مي‏گذاري تا در زمين فساد نموده ، تو را و خدايانت را تباه كند ، اين بوده كه بگويد : من از همه خدايان به شما


ترجمة الميزان ج : 20ص :306


نزديك‏ترم ، براي اينكه ارزاق شما به دست من تامين مي‏شود ، و شؤون زندگي و شرافت و آقائيتان به همت من حفظ مي‏شود ، ولي ساير خدايان داراي اين صفت نيستند .


بعضي گفته‏اند : مرادش اين بوده كه خود را بر همه كساني كه متولي امور مردمند برتري بدهد ، نه اينكه ادعاي خدايي كند ، و حاصل دعوتش اين است كه من سلطان شما ، و مافوق ساير اولياي امور مملكت شمايم ، مافوق حكام و عمال مملكتم .


پس آيه مورد بحث در معناي آيه ديگري است كه در آن كلام فرعون را حكايت نموده ، مي‏فرمايد : و نادي فرعون في قومه قال : يا قوم أ ليس لي ملك مصر ... .


ليكن اين قول با ظاهر كلام مخالف است ، چون فرعون در ضمن سخنانش با قوم تصريح به الهيت خود كرده ، مي‏گويد : يا ايها الملأ ما علمت لكم من اله غيري ، و نيز به موسي گفت : لئن اتخذت الها غيري لاجعلنك من المسجونين .


فاخذه الله نكال الاخرة و الاولي كلمه اخذ كنايه است از تعذيب ، همچنان كه كلمه نكال هم به معناي تعذيبي است كه هر كس آن را ببيند ، و يا بشنود از ارتكاب مثل آن خودداري مي‏كند ، و عذاب آخرت از اين جهت نكال خوانده شده كه يكي از آثارش اين است كه هر كس آن را بشنود از هر عملي كه وي را بدان گرفتار سازد خودداري مي‏كند ، همچنان كه عذاب استيصال و انقراض در دنيا هم به همين جهت نكال خوانده مي‏شود .


و معناي آيه اين است كه : خدا فرعون را بگرفت ، يعني به عذاب دنيا و آخرت بگرفت ، در دنيا او و لشكرش را غرق كرد ، و در آخرت بعد از مردن به آتش دوزخ گرفتارش ساخت ، پس مراد از اولي و آخرة دنيا و آخرت است .


ولي بعضي گفته‏اند : مراد از آخرت و اولي دو گفتاري است كه فرعون گفته بود ، كلمه اولش اين بود كه گفته بود : ما علمت لكم من اله غيري ، و كلمه آخرش اين بود كه گفته بود : انا ربكم الاعلي ، و خدا او را به خاطر اين دو كلمه اخذ و عذاب كرد ، ليكن اين معنا خالي از بعد نيست .



ترجمة الميزان ج : 20ص :307


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از اولي تكذيب آيات خدا و نافرماني او است ، كه در اول قصه نقل شده ، و مراد از آخرت جمله انا ربكم الاعلي است ، كه در آخر قصه نقل شده ، اين وجه هم مثل قبلي‏اش بعيد است .


بعضي ديگر گفته‏اند اولي اولين معصيت ، و آخرة آخرين معصيت او است ، و معناي آيه اين است كه : خداي تعالي او را به جرم همه گناهانش بگرفت .


اين وجه هم خالي از خفاء نيست .


ان في ذلك لعبرة لمن يخشي كلمه ذلك اشاره است به داستان موسي (عليه‏السلام‏) و ظاهرا مفعول يخشي به فراموشي سپرده شده ، يعني عمدا از ذكرش خودداري شده ، و معناي عبارت اين است كه در اين حديث - يعني داستان موسي - عبرتي است براي هر كس كه خشيت داشته باشد ، يعني داراي غريزه ترس از شقاوت و عذاب باشد ، و انسان سالم چنين غريزه‏اي دارد ، پس در داستان موسي عبرتي است براي هر كس كه انسان باشد و فطرت انسانيش را از دست نداده باشد .


بعضي هم گفته‏اند : مفعول حذف شده ، و تقدير كلام لمن يخشي الله است .


ولي وجه قبلي بليغ‏تر است .


ء انتم اشد خلقا ام السماء بنيها ... و لانعامكم اين خطاب ، خطابي است توبيخي به مشركين ، كه منكر قيامت بوده و آن را مسخره مي‏كردند ، خطابي است هم بر سبيل عتاب ، و هم متضمن جواب استبعاد آنان بر بعث كه گفتند : ء انا لمردودون في الحافرة ء اذا كنا عظاما نخرة ، مي‏فرمايد خداي تعالي چيزهايي خلق كرده كه خيلي بزرگتر از شما است ، پس او مي‏تواند دوباره شما را در نشاه ديگر زنده كند ، و ايجاد نمايد .


و نيز متضمن اشاره‏اي است به دليل وقوع قيامت ، چون در اين آيه تدبير عام عالمي و ارتباط آن به عالم انساني را خاطر نشان مي‏سازد ، و لازمه اين تدبير ، ربوبيت خداي تعالي است ، و لازمه ربوبيت او صحت نبوت و تكليف است ، و لازمه آن نيز اين است كه روز جزايي باشد ، و آن همان روز بعث و حشر است ، و به همين جهت مساله بعث را بر اين آيه متفرع نموده ، فرمود : فاذا جاءت الطامة الكبري ... .


پس جمله ء انتم اشد خلقا ام السماء استفهامي است توبيخي به داعي رفع استبعاد


ترجمة الميزان ج : 20ص :308


منكرين بعث بعد از مرگ ، و نيز اشاره به تفصيل خلقت آسمان با جمله بناها ... ، دليلي است بر اينكه مراد تثبيت و مسجل نمودن اين معنا است كه خلقت آسمان شديدتر است .


و جمله بناها استينافي و بياني تفصيلي است براي خلقت آسمان .


رفع سمكها فسويها - يعني سقف آسمان و نقطه مرتفع آن را بلند كرد ، و منظور از تسويه آسمان ، ترتيب اجزاي آن ، و تركيب آن است ، تا هر جزئي در موضعي كه حكمت اقتضاء دارد قرار گيرد ، همچنان كه در باره آدم فرمود : فاذا سويته و نفخت فيه من روحي .


و اغطش ليلها و اخرج ضحيها - يعني شبش را تاريك و روزش را روشن كرد ، و اصل در معناي كلمه ضحي گسترده شدن نور خورشيد ، و امتداد يافتن روز است ، ولي در اينجا منظور مطلق روز است ، به قرينه اينكه در مقابل شب قرار گرفته ، و اگر شب و روز را به آسمان نسبت داده ، بدين جهت بوده كه سبب اصلي پيدايش آن دو آسماني است ، و آن پيدا شدن اجرام تاريك و ناپيدا بوسيله انوار آسماني از قبيل نور خورشيد و غيره است ، و همينكه اين نورها غروب مي‏كنند ، دوباره اجرام مستور مي‏شوند ، و مساله شب و روز اختصاص به كره زمين كه ما روي آنيم ندارد بلكه ساير اجرام آسماني هم تاريكي و روشني و شب و روز دارند .


و الأرض بعد ذلك دحيها - يعني بعد از آنكه آسمان را بنا كرد و سقفش را بلند نمود ، و هر جزئش را در جاي خود قرار داد ، و شبش را تاريك و روزش را روشن ساخت ، زمين را بگسترانيد .


بعضي گفته‏اند : معنايش اين است كه زمين را با اين حال بگسترد ، ( و خلاصه كلمه بعد ذلك به معناي مع ذلك است ) ، همچنان كه در جمله عتل بعد ذلك زنيم كلمه بعد به معناي مع آمده ، و ما در تفسير سوره الم سجده گفتاري پيرامون اينكه از كلام خدا در باره خلقت آسمان و زمين چه استفاده مي‏شود داشتيم .


و بعضي گفته‏اند : كلمه دحو كه فعل دحيها از آن مشتق است ، به معناي دحرجة يعني غلتاندن است .


اخرج منها ماءها و مرعيها - بعضي گفته‏اند : كلمه مرعي در معناي رعي


ترجمة الميزان ج : 20ص :309


- به كسره راء و سكون عين - يعني گياه نيز اطلاق مي‏شود ، همانطور كه به معناي مصدر ميمي و اسم زمان و مكان مي‏آيد ، و مراد از بيرون كردن آب زمين از زمين ، شكافتن چشمه‏ها و جاري ساختن نهرها است ، و مراد از اخراج مرعاي زمين ، روياندن نبات بر روي زمين است ، نباتاتي كه حيوانات و انسانها از آنها تغذيه مي‏كنند .


پس ، از ظاهر اين آيه بر مي‏آيد كه مراد از مرعي مطلق گياهاني باشد كه حيوان و انسان از آن تغذيه مي‏كند ، همچنان كه آيه متاعا لكم و لانعامكم هم بدان اشعار دارد ، نه تنها گياهاني كه مختص حيوان است ، هر چند كه كلمه مرعي بيشتر در آن خصوص استعمال مي‏شود .


و الجبال أرسيها - يعني كوهها را بر زمين استوار كرد تا زمين نوسان و اضطراب نكند ، و بتواند آبها و معدنها را در جوف خود ذخيره كند ، همچنان كه ساير آيات قرآني از اين جريان خبر داده .


متاعا لكم و لانعامكم - يعني آنچه از آسمان و زمين كه گفته شد خلق كرديم و امر آن را تدبير نموديم تا متاعي باشد براي شما و چارپايان شما ، چارپاياني كه خداوند براي شما مسخر كرد ، تا در زندگيتان از آنها بهره‏مند شويد ، پس اين خلقت و تدبير كه بهره‏مندي شما در آن است بر شما واجب مي‏سازد ، در پي معرفت پروردگارتان باشيد و از مقام او بترسيد و نعمتش را شكر گزاريد چون در اين ميان روزي هست كه در آن بدانچه كرده‏ايد جزاء داده مي‏شويد ، خير باشد خير و شر باشد شر ، همچنان كه اين خلقت و تدبير از خلقت شما شديدتر است ، پس شما ديگر نبايد از خلقت بار دوم خود استبعاد و تعجب كنيد و آن را بر خدا دشوار بپنداريد .


فاذا جاءت الطامة الكبري در مجمع البيان مي‏گويد كلمه طامة به معناي عاليه و غالبه است ، وقتي گفته مي‏شود : اين اطم از آن است ، معنايش اين است كه از آن عالي‏تر است و طم الطائر الشجرة ، به اين معنا است كه طائر به بالاي درخت پرواز كرد ، و هر داهيه و بلايي را كه انسانها از دفع آن عاجز باشند طامه مي‏گويند .


و بنا به گفته وي طامه كبري همان قيامت است ، چون قيامت داهيه‏اي است كه از هر داهيه ديگري عالي‏تر است ، و بر هر داهيه‏اي غالب است ، اين است معناي كبري بودن طامه قيامت ، و چون نفرموده قيامت از هر داهيه‏اي بزرگتر است ، بطور مطلق فرموده داهيه بزرگتر، معلوم مي‏شود هيچ داهيه و واقعه‏اي بزرگتر از آن نيست .



ترجمة الميزان ج : 20ص :310


و اگر در اول جمله فاء تفريع آورده ، براي اشاره به اين معنا بوده كه مضمون آيه يعني آمدن قيامت از لوازم خلقت آسمان و زمين و تدبير جاري در آن دو است ، كه قبلا هم به اين معنا اشاره شد .


يوم يتذكر الانسان ما سعي كلمه يوم ظرف است براي آمدن طامه كبري ، و سعي به معناي عمل جدي است .


و برزت الجحيم لمن يري كلمه برزت ماضي مجهول از مصدر تبريز است ، كه به معناي اظهار است ، و از آوردن مفعول كلمه يري عمدا اعراض شده ، و مراد از كلمه من هر كسي است كه چشم دارد و مي‏تواند ببيند ، و معناي آيه اين است كه : در آن روز ، دوزخ ظاهر مي‏شود ، و پرده از روي آن بر مي‏دارند ، تا هر صاحب چشم و بينايي آن را به عيان ببيند .


پس آيه شريفه در معناي آيه زير است كه مي‏فرمايد : لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد چيزي كه هست آيه سوره ق مفصل‏تر است ، مي‏فرمايد تو از اين در غفلت بودي ، پس ما پرده‏ات را كنار زديم ، اينك امروز چشمت تيزبين شده است .


و از ظاهر آيه مورد بحث بر مي‏آيد كه جهنم قبل از روز قيامت خلق شده ، تنها در روز قيامت با كشف غطاء ظاهر مي‏شود ، و مردم آن را مي‏بينند .


فاما من طغي و اثر الحيوة الدنيا فان الجحيم هي الماوي و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنة هي الماوي در اين آيات حال مردم در آن روز به تفصيل بيان شده ، مي‏فرمايد مردم دو قسم مي‏شوند ، و اين تفصيل بجاي جواب اجمالي كلمه فاذا جاءت ... نشسته ، و تقدير كلام فاذا جاءت الطامة الكبري ، انقسم الناس قسمين فاما من طغي ... است ، يعني وقتي طامه كبري بيايد مردم دو دسته مي‏شوند ، طاغيان ، ترسندگان از خداوند .


خداي تعالي در اين آيات سه‏گانه ، مردم را به دو دسته تقسيم فرموده ، اهل جهنم و اهل بهشت ، - و اگر صفت اهل جهنم را جلوتر ذكر كرد براي اين بود كه روي سخن با مشركين


ترجمة الميزان ج : 20ص :311


بود - و اهل جهنم را به همان اوصافي توصيف كرد كه در آيه من طغي و اثر الحيوة الدنيا به آن توصيف كرده ، و تعريف آنان را مقابل تعريف اهل بهشت قرار داده ، كه در آن فرموده : من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي ، و به هر حال توصيفي كه از دو طائفه كرده جنبه بيان ضابطه دارد .


و چون اين دو طائفه به حسب حالي كه دارند مقابل يكديگر قرار دارند ، قهرا وصفي كه براي هريك آورده مقابل وصفي است كه براي ديگري آورده ، پس اينكه اهل بهشت را توصيف كرده به ترس از مقام پروردگارش ، - با در نظر گرفتن اينكه ترس ، نوعي تاثر است از ضعيف و مقهور در برابر شخصي قوي و قاهر ، و خشوع و خضوعش در برابر او - اقتضا دارد كه طغيان اهل جهنم - با در نظر گرفتن اينكه طغيان به معناي تعدي از حد است - عبارت باشد از عدم تاثر طاغيان از مقام پروردگارشان ، و استكبار ورزيدن و خروجشان از حد عبوديت ، و در نتيجه خاشع و خاضع نشدن ، و طبق اراده او عمل نكردن ، و بر وفق اختيار او - كه همان سعادت جاودانه ايشان است - اختيار نكردن ، و بر عكس به پيروي هواي نفس دنبال زينت حيات دنيا رفتن .


پس از لوازم طغيان اين طائفه يكي همين است كه زندگي دنيا را اختيار كنند ، و اين همان است كه بعد از توصيف آنان به طغيان با جمله و اثر الحيوة الدنيا توصيفشان كرده .


و چون از لوازم طغيان رها كردن آخرت و ايثار حيات دنيا يعني پيروي هواي نفس در آنچه مي‏خواهد ، و اطاعتش در آنچه دوست دارد ، و نيز از آثار ديگرش مخالفت خدا است در آنچه مي‏خواهد مي‏باشد قهرا مقابل اين طغيان يعني خوف هم اثري مخالف اثر طغيان دارد اثر طغيان ايثار حيات دنيا بود و اثر خوف خلاف آن است ، و آن ردع و پرهيز از دنياپرستي و نهي نفس از پيروي هواي نفس است ، و لذا دنبال جمله من خاف مقام ربه اثر آن را ذكر كرد و فرمود : و نهي النفس عن الهوي .


و اگر در بيان اين حالت فرمود : نفس را از هوي نهي مي‏كند ، و نفرمود : پيروي نفس را ترك مي‏كند براي اين بود كه بفهماند انسان ضعيف است ، و چه بسا كه ناداني او را وادار به معصيت كند ، بدون اينكه نسبت به خداي تعالي استكبار داشته باشد ، پس او نمي‏تواند بكلي پيروي هواي نفس را ترك كند ، همينكه در مقام نهي خود از آن باشد خدا هم واسع المغفرة است ، همچنان كه فرمود : و لله ما في السموات و ما في الأرض ليجزي الذين اساؤا بما عملوا و يجزي الذين احسنوا بالحسني الذين يجتنبون كبائر الاثم و الفواحش الا


ترجمة الميزان ج : 20ص :312


اللمم ان ربك واسع المغفرة ، و نيز فرموده : ان تجتنبوا كبائر ما تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما .


و معناي آيات سه‏گانه در دادن ضابطه كلي براي صفت اهل دوزخ و اهل بهشت در اين خلاصه مي‏شود كه : اهل جهنم اهل كفر و فسوق ، و اهل بهشت اهل ايمان و تقوايند ، و در اين ميان طوائف ديگري غير آن دو طائفه هستند كه از مستضعفين مي‏باشند ، كساني كه به گناهان خود اعتراف داشته ، اعمالي صالح را با اعمالي زشت مخلوط مي‏كنند ، و نيز طوائف ديگري كه امرشان به دست خداي سبحان است ، و چه بسا با شفاعت و وسائل ديگر مشمول مغفرت خدا بشوند .


پس معناي جمله هي الماوي در آيه فاما من طغي ... هي الماوي هي ماؤاه است ، يعني جهنم ماواي او است ، و الف و لام كه در اول كلمه است به جاي ضمير آمده ، ممكن هم هست ضمير حذف شده و تقدير كلام هي الماوي له باشد .


و در آيه و اما من خاف مقام ربه ... ، كلمه مقام اسم مكان است ، و منظور مكاني است كه در آن جسمي از اجسام بايستد ، اين اصل در معناي كلمه مقام است ، همچنان كه اسم زمان و مصدر ميمي نيز معناي اصلي آن است ، و ليكن بسا مي‏شود كه صفات و احوال چيزي به نوعي عنايت محل و قرارگاه آن چيز اعتبار مي‏شود ، و به آن صفات و احوال ، مقام و منزلت اطلاق مي‏شود ، مثل آن آيه‏اي كه در مورد شهادت مي‏فرمايد : فاخران يقومان مقامهما ، و قول نوح كه به حكايت قرآن به قوم خود گفت : ان كان كبر عليكم مقامي و تذكيري بايات الله ، و قول ملائكه كه بنا به حكايت خداي تعالي گفتند : و ما منا الا له مقام معلوم ، كه در اين چند مورد كلمه مقام نه اسم مكان واقعي است ، و نه اسم


ترجمة الميزان ج : 20ص :313


زمان و نه مصدر ميمي ، بلكه همانطور كه گفتيم صفات ، به نوعي عنايت محل استقرار و مكان فرض شده است .


در آيه مورد بحث هم مقام خداي تعالي به همين معنا است ، يعني صفت ربوبيت و ساير صفات كريمه او چون علم و قدرت مطلقه‏اش و قهر و غلبه‏اش و رحمت و غضبش كه از لوازم ربوبيت او است ، مقام او است ، كه در آيه و لا تطغوا فيه فيحل عليكم غضبي و من يحلل عليه غضبي فقد هوي و اني لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدي ، و آيه نبي‏ء عبادي اني انا الغفور الرحيم و ان عذابيهو العذاب الاليم ، مقام خود را به بندگانش اعلام مي‏دارد .


پس مقام خداي تعالي كه بندگان خود را از آن مي‏ترساند همان مرحله ربوبيت او است كه مبدأ رحمت و مغفرت او نسبت به كساني است كه ايمان آورده تقوي پيشه كنند ، و نيز مبدأ عذاب سخت و عقاب شديد او است ، نسبت به كساني كه آيات او را تكذيب نموده و نافرمانيش كنند .


بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از مقام رب ، مقام پروردگار در قيامت است ، آن هنگامي كه از اعمال او سؤال مي‏كند ، ولي اين نظريه بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد درست نيست ، چون در آن جا نيز خداي تعالي مكان قيام ندارد .


و بعضي ديگر گفته‏اند : معناي اينكه فرمود : از مقام پروردگارش مي‏ترسد ترس بطريق ديدن عظمت است همچنان كه همين سخن را در معناي جمله اكرمي مثواه بعضي گفته‏اند منظور از مثوا اطاق زندگي نيست بلكه مقام و منزلت است .


بحث روايتي


در كتاب فقيه آمده كه علي بن مهزيار گفته به امام جواد (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم


ترجمة الميزان ج : 20ص :314


سوگند و الليل اذا يغشي و النهار اذا تجلي و و النجم اذا هوي و نظائر آن چه معنا دارد ؟ فرمود : خداي تعالي مي‏تواند به هر يك از مخلوقاتش كه بخواهد سوگند ياد كند ولي خلق او جز به خود او نمي‏توانند سوگند بخورند .


مؤلف : روايتي در همين معنا از كافي از محمد بن مسلم از امام باقر (عليه‏السلام‏) در تفسير اول سوره نجم گذشت .


و در الدر المنثور است كه سعيد بن منصور ، و ابن منذر ، از علي (عليه‏السلام‏) روايت كرده‏اند كه در تفسير آيه و النازعات غرقا فرموده : نازعات ملائكه هستند كه ارواح كفار را از بدنهايشان به شدت مي‏كنند ، و ناشطات نيز ملائكه هستند كه ارواح كفار را تا مابين ناخن‏ها و پوست جذب نموده ، سپس بيرون مي‏كشند ، و سابحات نيز ملائكه‏اند كه ارواح مؤمنين را در بين آسمان و زمين شناور مي‏سازند ، و سابقات نيز ملائكه‏اند ، كه بعضي براي بردن روح مؤمن بسوي خدا از بعضي ديگر سبقت مي‏گيرند ، و مدبرات هم ملائكه‏اند ، كه امور بندگان را از اين سال تا سال ديگر تدبير مي‏كنند .


مؤلف : بنا بر اينكه روايت صحيح باشد بايد آن را حمل كنيم بر اينكه امام خواسته‏اند بعضي از مصاديق اين عناوين را ذكر كنند ، و اينكه فرمود : ارواح كفار را تا ما بين ناخن‏ها و پوست جذب نموده ، سپس بيرون مي‏كشند نوعي از تمثيل است ، كه شدت عذاب را مي‏رساند .


و نيز در همان كتاب آمده كه ابن ابي حاتم از علي بن ابي طالب (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه ابن الكوا از آن جناب از آيه فالمدبرات امرا پرسيد ، فرمود : ملائكه‏اند ، كه ذكر رحمان و امر او را تدبير مي‏كنند .


و در تفسير قمي در ذيل آيه يوم ترجف الراجفة تتبعها الرادفة آمده كه امام فرمود : يعني زمين زير پاي اهلش شكافته مي‏شود ، و رادفه به معناي صيحه است .


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه ء انا لمردودون في الحافرة آمده كه امام در معناي آن فرمود : قريش مي‏پرسيدند آيا بعد از مرگ دوباره بر مي‏گرديم ؟ .



ترجمة الميزان ج : 20ص :315


و نيز در همان كتاب در ذيل آيه تلك اذا كرة خاسرة امام فرمود : كفار اين سخن را از در استهزاء زدند .


و باز در همان كتاب در روايت ابي الجارود امام باقر (عليه‏السلام‏) در معناي ء انا لمردودون في الحافرة فرمود : يعني در خلقتي جديد و در معناي فاذا هم بالساهرة فرمود : ساهره يعني زمين ، چون كفار در قبرها قرار دارند ، همينكه زجره و صيحه را مي‏شنوند از قبرشان در مي‏آيند ، و با خلقتي تمام عيار روي زمين قرار مي‏گيرند .


و در اصول كافي به سندي كه به داوود رقي دارد از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در تفسير آيه و لمن خاف مقام ربه جنتان فرموده : كسي كه بداند كه خدا او را مي‏بيند ، و آنچه مي‏گويد مي‏شنود ، و آنچه از اعمال خوب و بد مي‏كند خبر دارد چنين علمي او را از اعمال زشت باز مي‏دارد ، اين همان كسي است كه از مقام پروردگارش مي‏ترسد ، و نفس خود را از پيروي هوا نهي مي‏كند .


مؤلف : مؤيد اين حديث معنايي است كه ما براي خوف از مقام خداي تعالي كرديم .


و نيز در اصول كافي به سند خود از يحيي بن عقيل روايت كرده كه گفت : امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) فرمود : من تنها از دو چيز بر شما مي‏ترسم ، يكي پيروي هوا ، و يكي آرزوي دراز ، چون پيروي هوا آدمي را از حق باز مي‏دارد ، و آرزوي دراز آخرت را از ياد مي‏برد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :316


يَسئَلُونَك عَنِ الساعَةِ أَيَّانَ مُرْساهَا(42) فِيمَ أَنت مِن ذِكْرَاهَا(43) إِلي رَبِّك مُنتهَاهَا(44) إِنَّمَا أَنت مُنذِرُ مَن يخْشاهَا(45) كَأَنهُمْ يَوْمَ يَرَوْنهَا لَمْ يَلْبَثُوا إِلا عَشِيَّةً أَوْ ضحَاهَا(46)


ترجمه آيات


از تو از رستاخيز مي‏پرسند كه وقت وقوع آن كي است ؟ ( 42) .


تو از بسيار سخن گفتن از آن چه به دست مي‏آوري ؟ ( 43) .


هيچ ، براي اينكه انتهاي آن - وقت معينش - نزد پروردگار تو است ( 44) .


اصلا وظيفه تو تنها انذار كسي است كه از آن روز دلواپسي دارد ( 45) .


روزي كه وقتي آن را مي‏بينند چنين به نظر مي‏رسد كه گويا بيش از شبي يا بامدادي با زندگي دنيا فاصله نداشته‏اند ( 46) .


بيان آيات


در اين چهار آيه متعرض سؤال مشركين از زمان قيام قيامت شده ، آن را رد مي‏كند ، به اينكه علم به آن نزد احدي نيست ، و كسي به جز خداي تعالي از آن خبر ندارد ، و خداي تعالي علم به آن را به خود اختصاص داده .



ترجمة الميزان ج : 20ص :317


يسئلونك عن الساعة ايان مرسيها ظاهرا تعبير به اينكه مي‏پرسند و نفرمودهپرسيدند ، براي اين بوده كه بفهماند اين سؤالي است كه هميشه مي‏كنند ، چون مشركين بعد از شنيدن داستان قيامت مرتب به آنجناب مراجعه نموده ، درخواست مي‏كردند تاريخ دقيق وقوع قيامت را برايشان معين كند ، و در اين درخواست اصرار هم مي‏ورزيدند ، و قرآن كريم مكرر به اين درخواست اشاره نموده .


كلمه مرسي مصدر ميمي است ، و به معناي اثبات و برقرار كردن است ، و جمله ايان مرسيها بياني است براي كلمه يسئلونك ، و مي‏فهماند سؤال منكرين قيامت و مسخره‏كنندگان قيامت اين بود كه چه زماني اثبات و برقرار مي‏شود ، و خلاصه چه زماني قيامت بپا مي‏شود .


فيم انت من ذكريها اين جمله استفهام انكاري است ، و جمله فيم انت مركب است از مبتدا و خبر ، و كلمه من براي ابتداء غايت است ، و كلمه ذكري بنا بر آنچه راغب گفته به معناي كثرت ذكر است ، كه در حقيقت مبالغه در ذكر است .


و معناي جمله اين است كه : تو از يادآوري بسيار قيامت در چه هستي ؟ يعني از اينكه بوسيله كثرت ذكر از تاريخ آن آگاه شوي چه چيز بدست مي‏آوري ؟ و خلاصه تو با كثرت ذكر قيامت علم به تاريخ آن نمي‏يابي .


ممكن هم هست كلمه ذكري در مورد قيامت به معناي حضور حقيقت معناي قيامت در قلب باشد ، و معنا بنا بر اينكه استفهام انكاري باشد اين است كه تو علمي به حقيقت قيامت و خصوصيات آن پيدا نمي‏كني ، مگر وقتي كه به زمان آن احاطه يابي و اين از معناي قبلي مناسب‏تر است .


بعضي گفته‏اند : معناي آيه اين است كه : ذكراي قيامت ، از مسائل مربوط به بعثت تو نيست ، تو تنها مبعوث شده‏اي كه افراد ترسنده از قيامت را انذار كني .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه فيم انكاري است از سؤال سائلين ، و جمله انت من ذكريها هم جمله‏اي است استينافي و هم تعليلي است براي نادرست بودن سؤال آنان ، و معناي آيه اين است كه : اين سؤال در چيست ؟(خلاصه چه سؤال بيهوده‏اي است ) ، وظيفه تو


ترجمة الميزان ج : 20ص :318


اي پيامبر تنها ذكراي ساعت است ، چون بعثت تو متصل به آن است ، و تو خاتم انبيايي ، و همين مقدار علم از مساله قيامت براي ايشان كافي است ، در نتيجه اين آيه همان را مي‏گويد كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به روايتي فرمود : بعثت انا و الساعة كهاتين ان كادت لتسبقني - بعثت من با قيامت مثل اين دو انگشت پشت سر همند ، به هيچ وجه ممكن نبود قيامت جلوتر از بعثت من بيايد .


بعضي ديگر گفته‏اند : اين آيه تتمه سؤال مشركين است ، كه در آن به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خطاب مي‏كنند ، و معناي آن اين است كه : از علم به قيامت و به وقت آن نزد تو چه مقدار هست ؟ و يا اين است كه : تو كه اين همه بياد قيامت هستي خودت از آن چه فهميده‏اي ؟ و خواننده محترم مي‏داند كه سياق آيات با هيچ يك از اين معاني آنطور كه بايد نمي‏سازد ، علاوه بر اين هيچ يك از آنها خالي از تكلف نيست .


الي ربك منتهيها اين جمله در مقام تعليل جمله فيم انت من ذكريها است ، و معنايش اين است كه : تو از وقت آن نمي‏تواني با خبر شوي ، براي اينكه انتهاي آن به سوي پروردگار تو است ، پس حقيقت آن و صفاتش و از آن جمله تعين وقتش را جز پروردگار تو نمي‏داند ، پس مردم نبايد از وقت آن بپرسند ، و در وسع تو هم نيست كه پاسخ دهي .


و بعيد نيست - و خدا داناتر است - اين آيه در مقام تعليل باشد ، اما به معناي ديگري از تعليل ، و آن اين است كه بفرمايد ساعت قيام نمي‏كند مگر با فناي اشياء و سقوط اسباب ، و ظهور اين حقيقت كه هيچ ملكي جز براي خداي واحد قهار نيست ، پس آن روز جز به خداي تعالي مستند و منسوب نيست ، و هيچ سببي فرض نمي‏شود كه بطور حقيقت بين خدا و پديد آمدن قيامت واسطه باشد ، در نتيجه زمان هم كه در اين عالم براي خود سببي است نمي‏تواند واسطه باشد ، پس روز قيامت در حقيقت توقيت‏بردار نيست ، ( نه اينكه ممكن باشد ولي خداي تعالي وقتش را معين نكرده ) .


و به همين جهت است كه مي‏بينيم در كلام خداي تعالي هيچگونه تحديدي براي آن روز نيامده ، تنها اين تحديد ذكر شده كه روز قيامت با انقراض نشاه دنيا بپا مي‏شود ، و در اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :319


باره فرموده : و نفخ في الصور فصعق من في السموات و من في الأرض ، و در اين معنا آيات ديگري است كه از خراب شدن دنيا خبر مي‏دهد ، و يا خبر مي‏دهد از اينكه زمين و آسمان به زمين و آسماني ديگر مبدل مي‏گردد ، و ستارگان فرو مي‏ريزند ، و آياتي ديگر از اين قبيل .


و اگر تحديدي هم آمده به نوعي تشبيه و تمثيل آمده ، نظير آيه زير كه مي‏فرمايد : كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحيها - وضعشان چنين است كه وقتي قيامت را مي‏بينند گويي جز شبي و يا شبي و پاسي از روز آن درنگ نكردند .


و يا مي‏فرمايد : و يوم تقوم الساعة يقسم المجرمون ما لبثوا غير ساعة ، آنگاه حق مطلب را در آيه زير بيان نموده مي‏فرمايد : و قال الذين اوتوا العلم و الايمان لقد لبثتم في كتاب الله الي يوم البعث فهذا يوم البعث .


در كلام خداي تعالي در مواضعي به آنچه گفته شد اشاره شده ، و آن مواضعي است كه خبر مي‏دهد قيامت جز به ناگهاني و بدون خبر قبلي نمي‏آيد ، مانند آيه زير كه مي‏فرمايد : ثقلت في السموات و الأرض لا تاتيكم الا بغتة يسئلونك كانك حفي عنها ، قل انما علمها عند الله و لكن اكثر الناس لا يعلمون ، و آياتي ديگر .


و اين وجه ، وجه عميق و دقيقي است ، كه درك بيشتر آن احتياج به تدبري كافي دارد تا به وسيله آن اشكالي كه ممكن است به ذهن برسد حل گردد ، و آن اشكال اين است كه : اين وجه با ظواهر عده‏اي از آيات قيامت نمي‏سازد ، لذا سفارش مي‏كنم كه در آيه زير نيز به دقت نظر كنيد .


لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطاءك فبصرك اليوم حديد و همچنين آيات ديگري كه در اين معنا هست ، و ياري كننده ، خدا است .


انما انت منذر من يخشيها يعني ما تنها اين تكليف را به عهده تو گذاشته‏ايم كه افرادي را كه دلواپس قيامتند از


ترجمة الميزان ج : 20ص :320


عذاب آن انذار كني ، نه اينكه از وقت قيام آن خبر دهي تا وقتي از تو از وقت آن مي‏پرسند جواب دهي ، پس انحصاري كه از آيه استفاده مي‏شود ، به اصطلاح اهل ادب قصر افراد است ، يعني شان رسول خدا(صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و مسؤوليت او را منحصر در انذار مي‏كند و علم به وقت قيامت و تعيين آن را براي هر كس كه از آن سؤال كند از آن جناب نفي فرموده .


و مراد از خشيت بطوري كه مناسب با مقام باشد همان دلواپسي است ، چون هستند افرادي كه از شنيدن خبر قيامت هيچ متاثر نمي‏شوند ، و بعضي اين زمينه را دارند كه اگر بشنوند دچار ترس بشوند ، همين زمينه عبارت است از خشيت ، نه ترس فعلي ، چون قبل از انذار ترس معنا ندارد .


كانهم يوم يرونها لم يلبثوا الا عشية او ضحيها اين جمله نزديكي قيامت را در قالب يك تمثيل و تشبيه بيان نموده ، مي‏فرمايد : نزديكي قيامت به زندگي دنيايشان طوري است كه مثل آنان در هنگام ديدن قيامت مثل خود آنان است در آن فرض كه بعد از گذشتن يك شب و يا يك نصف روز از مردنشان دوباره زنده شوند ، در آن صورت چه مي‏گويند ؟ مي‏گويند : بعد از مردن بيش از يك شب نگذشت كه دوباره زنده شديم ، و خلاصه فاصله بين مردن و قيامت را مدت زماني احساس مي‏كنند ، كه نسبتش با روز و شب‏هاي گذشته عمرشان نسبت يك شب و يا يك ظهر را دارد .


از آنچه گذشت روشن شد كه مراد از كلمه لبث درنگ در مدت زماني است كه بين زندگي دنيا و روز بعث فاصله شده، و در اين مدت در قبرها آرميده بودند چون حساب بر مجموع زندگي دنيا واقع مي‏شود .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از كلمه لبث مدت زماني است كه بين سؤال از وقت قيامت و خود قيامت فاصله شده .


ليكن اين نظريه درست نيست ، براي اينكه گويندگان اين حرف وضع خود را در هنگام بعث اينطور مي‏بينند ، و بعث در مقابل مرگ قبل از آن است ، نه مرگ و مقداري از حيات قبل از مرگ .


علاوه بر اين ، اين وجه با ظواهر ساير آيات كه متعرض بعث و درنگ اهل محشر است نمي‏سازد ، مانند آيه قال كم لبثتم في الأرض عدد سنين ، كه ملاحظه مي‏كنيد لبث را عبارت دانسته‏اند از مدت زماني كه در قبر بودند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :321


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد از لبث مدتي است كه در دنيا بودند .


و اين وجه بسيار سخيف و بي‏پايه است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و اما من خاف مقام ربه و نهي النفس عن الهوي فان الجنة هي الماوي ، آمده كه اين در باره بنده خدا است ، كه وقتي در برابر معصيت خدا قرار مي‏گيرد با اينكه مي‏تواند مرتكب شود ، از ترس خدا مرتكب نمي‏شود ، و بخاطر نهي خدا نفس خود را از ارتكاب آن نهي مي‏كند ، و تلافي اين عملش همان جنت است ، و در تفسير آيه يسئلونك عن الساعة ايان مرسيها فرمود : يعني چه وقت بپا مي‏شود ؟ و خداي تعالي در پاسخش فرمود : الي ربك منتهيها يعني علم آن نزد پروردگار تو است ، و در معناي جمله الا عشية او ضحيها فرمود : يعني بعضي از يك روز .


و در الدر المنثور است كه ابن ابي حاتم و ابن مردويه به سندي ضعيف از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : مشركين مكه از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏پرسيدند متي تقوم الساعة و منظورشان از اين سؤال مسخره كردن اعتقاد به قيامت بود ، و لذا در اين باره اين آيه نازل شد : يسئلونك عن الساعة ايان مرسيها ... .


و در همان كتاب آمده كه بزار ، ابن جرير ، ابن منذر ، حاكم ، ( وي حديث را صحيح دانسته ) و ابن مردويه از عايشه روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همواره از مساله قيامت سؤال مي‏شد تا آنكه آيه فيم انت من ذكريها الي ربك منتهيها نازل شد بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) آن وقت ديگر سؤال نشد .


مؤلف : اين روايت را از عده‏اي از كتب حديث بدون ذكر سند از عروه نيز روايت كرده ، و نيز نظير آن را از عده‏اي ديگر از آن كتب از شهاب بن طارق هم نقل كرده ، و ليكن سياق آيه با اين روايات نمي‏سازد ، چون حاصل از همه اين روايات اين است كه آيه پاسخ از سؤال مردم باشد ، در حالي كه سياق آيه چنين چيزي را نمي‏رساند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :322


و در بعضي از روايات آمده كه رسم اعراب چنين بود كه وقتي به نزد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مي‏رفتند از قيامت مي‏پرسيدند ، و حضرت رو مي‏كرد به جوانتر آنان و مي‏فرمود : اگر اين بچه يك قرن زندگي كند قيامت شما بپا مي‏شود ، اين حديث را صاحب الدر المنثور از ابن مردويه از عايشه نقل كرده است .


اين روايت وقت قيام قيامت را معين مي‏كند ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بزرگتر از آن است كه چنين كاري بكند ، چگونه ممكن است با اينكه در بسياري از سوره‏هاي قرآني به او وحي شده كه علم به قيامت از مختصات خداي تعالي است و كسي جز او آن را نمي‏داند ، و دستور داده هر كس از او از اين مساله پرسيد بگويد كه من به اين مطلب علمي ندارم .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :