امروز:
سه شنبه 28 شهريور 1396
بازدید :
942
ترجمه الميزان: سوره عبس آيات 42 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :323


( 80 )سوره عبس مكي است و چهل و دو آيه دارد ( 42)


سورة عبس‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ عَبَس وَ تَوَلي‏(1) أَن جَاءَهُ الأَعْمَي‏(2) وَ مَا يُدْرِيك لَعَلَّهُ يَزَّكي‏(3) أَوْ يَذَّكَّرُ فَتَنفَعَهُ الذِّكْرَي‏(4) أَمَّا مَنِ استَغْني‏(5) فَأَنت لَهُ تَصدَّي‏(6) وَ مَا عَلَيْك أَلا يَزَّكي‏(7) وَ أَمَّا مَن جَاءَك يَسعَي‏(8) وَ هُوَ يخْشي‏(9) فَأَنت عَنْهُ تَلَهَّي‏(10) َكلا إِنهَا تَذْكِرَةٌ(11) فَمَن شاءَ ذَكَرَهُ‏(12) في صحُفٍ مُّكَرَّمَةٍ(13) مَّرْفُوعَةٍ مُّطهَّرَةِ(14) بِأَيْدِي سفَرَةٍ(15) كِرَامِ بَرَرَةٍ(16)


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان چهره درهم كشيد و روي بگردانيد ( 1) .


كه چرا آن كور نزد وي آمد ( 2) .


تو چه داني شايد او در پي پاك شدن باشد ( 3 ) .


و يا در برخورد ناگهان متذكر شده در پي پاك شدن بيفتد ( 4) .


اما آنكه توانگري را به رخ مردم مي‏كشد ( 5) .


تو به او روي خوش نشان مي‏دهي ( 6) .


فكر مي‏كني اگر هم پاك نشود مسؤول نيستي ( 7) .


و اما آنكه شتابان نزد تو آمده ( 8) .


در حالي كه از خدا مي‏ترسد ( 9) .


تو از او تغافل مي‏كني ( 10) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :324


چنين مكن كه اين قرآن يك تذكر و يادآوري است ( 11) .


هر كس بخواهد از آن پند گيرد ( 12) .


تذكاري است در صحيفه‏هايي ارجمند ( 13) .


والا و پاكيزه است ( 14 ) .


كه بدست سفيراني نوشته شده ( 15) .


گرامي و نيكو ( 16) .


بيان آيات


رواياتي از طرق اهل سنت وارد شده كه اين آيات درباره داستان ابن ام مكتوم نابينا نازل شد ، كه روزي بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شد در حالي كه جمعي از مستكبرين قريش نزد آن جناب بودند و با ايشان در باره اسلام سخنان سري داشتند ، رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از آمدن ابن ام مكتوم چهره در هم كشيد ، و خداي تعالي او را مورد عتاب قرار داد كه چرا از يك مردي تهي‏دست چهره در هم كردي ؟ .


از طرق شيعه هم رواياتي به اين معنا اشاره دارد .


ولي در بعضي ديگر از روايات شيعه آمده كه مردي از بني اميه نزد آن جناب بوده ، و او از آمدن ابن ام مكتوم چهره درهم كشيد ، و آيات ، در عتاب او نازل شد ، كه - ان شاء الله - بحث مفصل اين معنا در بحث روايتي آينده از نظرتان خواهد گذشت .


و به هر حال غرض سوره ، عتاب هر كسي است كه ثروتمندان را بر ضعفاء و مساكين از مؤمنين مقدم مي‏دارد ، اهل دنيا را احترام مي‏كند و اهل آخرت را خوار مي‏شمارد ، بعد از اين عتاب رشته كلام به اشاره به خواري و بي‏مقداري انسان در خلقتش و اينكه در تدبير امورش سراپا حاجت است و با اين حال به نعمت پروردگار و تدبير عظيم او كفران مي‏كند كشيده شده ، و در آخر سخن را با ذكر قيامت و جزاء و تهديد مردم خاتمه مي‏دهد ، و اين سوره بدون هيچ ترديدي در مكه نازل شده است .



ترجمة الميزان ج : 20ص :325


عبس و تولي يعني چهره در هم كشيد و روي بگردانيد .


ان جاءه الاعمي اين جمله علت عبوس شدن را بيان مي‏كند ، و لام تعليل در تقدير است و تقدير آن لان جاءه الاعمي است .


و ما يدريك لعله يزكي او يذكر فتنفعه الذكري اين آيه حال از فاعل فعل عبس و تولي است ، و كلمه تزكي به معناي در پي پاك شدن از راه عمل صالح است .


كه بعد از تذكر يعني پندپذيري و بيداري و پذيرفتن عقائد حقه دست مي‏دهد ، چون نفع ذكري همين است كه آدمي را به تزكي دعوت مي‏كند ، يعني به ايمان و عمل صالح مي‏خواند .


و حاصل معنا اين است كه آن شخص چهره در هم كشيد ، و از آن شخص نابينا كه نزدش آمده بود روي بگردانيد ، با اينكه او خبر نداشت آيا مرد نابينا مردي صالح بود ، و با اعمال صالح ناشي از ايمان خود را پاكيزه كرده بود يا نه ، شايد كرده بود ، و يا آمده تا با تذكر و اتعاظش به مواعظ رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بهره‏مند شده ، در نتيجه به تطهير خود موفق گردد .


در اين آيات چهارگانه عتاب شديدي بكار رفته ، و اين شدت از اين جهت بيشتر مي‏شود كه دو آيه اول در سياق غيبت آمده ، كه مي‏فهماند خدا از او روي گردانيده ، رو در رو با او سخن نگفته ، و دو آيه اخير را در سياق خطاب آورده ، چون توبيخ در مخاطبه حضوري بيشتر است ، و حجت و استدلال هم وقتي رو در رو گفته شود الزام‏آورتر است ، آن هم بعد از روي‏گرداني ، و مخصوصا با سركوبي خود خدا و بدون واسطه غير .


و در اينكه از آن شخص تعبير به اعمي - كور - كرد توبيخي بيشتر استفاده مي‏شود ، براي اينكه محتاجي كه به انسان مراجعه مي‏كند اگر نابينا باشد و حاجتش هم حاجتي ديني باشد ، و خلاصه ترس از خدا او را وادار كرده باشد كه با نداشتن چشم به ما مراجعه كند ، ما بيش از ساير مراجعه كنندگان بايد به او ترحم كنيم ، و بيشتر به او روي آورده مورد عطوفتش قرار دهيم ، نه اينكه چهره در هم بكشيم و روي از او برتابيم .


بعضي گفته‏اند : بنا بر اينكه شخص مورد عتاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏)


ترجمة الميزان ج : 20ص :326


باشد تعبير از آن جناب به ضمير غايب براي اين بوده كه به قداست ساحت آن جناب اشاره كند ، و بطوركنايه بفهماند گويا آن كسي كه چنين عملي كرده رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبوده ، چون مثل چنين عملي از مثل آن جناب سر نمي‏زند ، و در نوبت دوم كه از آن جناب به ضمير خطاب تعبير كرده نيز قداست ساحت آن حضرت منظور بوده ، چون هميشه اقبال بعد از اعراض ، اجلال و احترامي از طرف است .


و ليكن اين حرف درست نيست ، چون با خطاب و اما من استغني فانت له تصدي ... نمي‏سازد ، و توبيخ در آن از توبيخ در آيه عبس و تولي بيشتر است ، و بطور قطع هيچ ايناسي هم در آن نيست .


اما من استغني فانت له تصدي و ما عليك الا يزكي كلمات غني و استغناء و تغني و تغاني بطوري كه راغب گفته به يك معني مي‏باشند .


پس مراد از من استغني كسي است كه خود را توانگر نشان دهد ، و ثروت خود را به رخ مردم بكشد .


و لازمه اين عمل اين است كه بخواهد از سايرين سر و گردني بلندتر باشد ، و رياست و عظمتي در چشم مردم داشته باشد ، و از پيروي حق عارش بيايد ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : ان الانسان ليطغي ان راه استغني و كلمه تصدي به معناي متعرض شدن و روي آوردن به چيزي و اهتمام در امر آن است .


در اين آيه و شش آيه بعدش اشاره مفصلي است به اينكه ملاك در آن عبوس شدن وپشت كردن چه بوده ، كه به خاطر آن مستوجب عتاب شده ، حاصل آن اين است كه : تو خيلي به وضع مستكبران و اعراض كنندگان از پيروي حق مي‏پردازي ، و زياد به وضع آنها اعتناء مي‏كني ، در حالي كه اگر او نخواهد خود را پاك كند بر تو تكليفي نيست ، و بر عكس از وضع آن كس كه خود را پاك كرده و از خدا مي‏ترسد بي‏اعتنايي مي‏كني .


و ما عليك الا يزكي - بعضي گفته‏اند : كلمه ما نافيه است ، و معنايش اين است كه : اگر او نخواست خود را تزكيه كند حرج و مسؤوليتي بر تو نيست ، تا رهايي از آن مسؤوليت تو را حريص كند به مسلمان شدن او ، و غفلت ورزيدن از آنهايي كه قبلا به طيب خاطر مسلمان شده‏اند .


بعضي گفته‏اند : كلمه ما استفهام انكاري است ، و به آيه چنين معنا مي‏دهد :


ترجمة الميزان ج : 20ص :327


چه چيز و چه مسؤوليت و ضرري متوجه تو مي‏شود اگر او نخواهد خود را از كفر و فجور پاك كند ؟ تو يك رسول بيشتر نيستي ، و جز ابلاغ رسالت مسؤوليتي نداري .


بعضي ديگر گفته‏اند : كلمه ما به معناي لا ي نافيه است ، و معنايش اين است كه : از عدم تزكيه او از كفر و فجور باكي به خود راه نمي‏دهي ، و اين معنا با سياق عتابي كه قبل از اين آيه و قبل از قبل اين آيهبود سازگارتر است .


و اما من جاءك يسعي و هو يخشي فانت عنه تلهي كلمه سعي به معناي سرعت در دويدن است ، پس معناي آيه به حسب آنچه مقام دست مي‏دهد اين است كه : آن كس كه به شتاب نزدت مي‏آيد تا بوسيله معارف دين و مواعظي كه از تو مي‏شنود خود را پاك كند ، و هو يخشي در حالي كه از خدا مي‏ترسد ، و خشيت خود آيت و نشانه آن است كه او بوسيله قرآن متذكر شده است ، همچنان كه فرمود : ما انزلنا عليك القران لتشقي الا تذكرة لمن يخشي ، و نيز فرموده : سيذكر من يخشي .


فانت عنه تلهي - اصل كلمه تلهي تتلهي بوده ، يعني خود را بكار ديگر مي‏زني ، و از چنين مردي كه آمده كه به راستي خود را اصلاح كند غافل مي‏ماني ، و اگر ضمير انت را در اين آيه و در آيه فانت له تصدي و ضمير له و عنه را در آن دو مقدم بر فعل آورده ، همه براي تاكيد در عتاب و تنبيه است .


كلا انها تذكرة فمن شاء ذكره كلمه كلا باز داشتن از همان عملي است كه به خاطر آن عتابش فرمود يعني عبوس كردن قيافه و روي‏گرداني از كسي كه از خدا مي‏ترسد ، و مشغول شدن و پرداختن به كسي است كه خود را بي‏نياز مي‏داند .


و ضمير در جمله انها تذكرة به آيات قرآني و يا به قرآن بر مي‏گردد ، و اگر آن را مؤنث آورده براي اين بود كه خبر آن تذكرة مؤنث بوده ، و معناي آن اين است كه : آيات قرآني - و يا قرآن - تذكره است ، يعني موعظه‏اي است كه هر پند پذيري از آن متعظ مي‏شود ، و يا تذكر دهنده‏اي است كه اعتقاد حق و عمل حق را تذكر مي‏دهد .


فمن شاء ذكره - اين قسمت ، جمله‏اي معترضه است ، و ضمير به قرآن و يا آنچه كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :328


قرآن تذكر مي‏دهد بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : هر كس خواست مي‏تواند بياد قرآن و يا معارفي كه قرآن تذكر مي‏دهد بوده باشد ، و قرآن اين را تذكر مي‏دهد كه مردم بدانچه فطرتبه سوي آن هدايت مي‏كند منتقل شوند ، و آن ، عقائد و اعمال حقه‏اي است كه در لوح فطرت محفوظ است .


و در اينكه تعبير فرمود به فمن شاء ذكره اشاره است به اينكه در دعوت قرآن به تذكر ، هيچ اكراه و اجباري نيست ، و داعي اسلام كه اين دعوت را مي‏كند براي اين نيست كه نفعي عايد خودش شود ، تنها و تنها نفع آن عايد خود متذكر مي‏شود ، حال اختيار با خود او است .


في صحف مكرمة مرفوعة مطهرة در مجمع البيان گفته : كلمه صحف جمع صحيفه است ، و عرب هر چيزي را كه در آن مطلبي نوشته شده باشد صحيفه مي‏نامد ، همچنان كه كتابش هم مي‏خواند ، حال چه اينكه ورقه و كاغذي باشد و يا چيز ديگري .


و جمله في صحف خبري است بعد از خبر براي كلمه ان ، و ظاهر آن اين است كه : قرآن به دست ملائكه در صحفي متعدد نوشته شده بوده .


و اين ظاهر ، سخن آن مفسر را كه گفته : مراد از صحف لوح محفوظ است ضعيف مي‏سازد ، چون در كلام خداي تعالي در هيچ موردي از لوح محفوظ به صيغه جمع از قبيل صحف و كتب و الواح تعبير نشده .


نظير اين قول در بي‏اعتباري سخن آن مفسر ديگر است كه گفته : مراد از صحف ، كتب انبياي گذشته است .


چون اين معنا با تعبير بايدي سفرة ... نمي‏سازد ، زيرا ظاهر اين تعبير اين است كه صفت صحف باشد .


مكرمة يعني معظم ، مرفوعة يعني رفيع القدر نزد خدا ، مطهرة يعني پاكيزه از قذارت باطل و سخن بيهوده و شك و تناقض ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : لا ياتيه الباطل من بين يديه و لا من خلفه ، و نيز در اينكه مشتمل بر سخن بيهوده نيست فرموده : انه لقول فصل و ما هو بالهزل ، و در اينكه مشتمل بر مطلب مورد شكي نيست ، فرموده : ذلك


ترجمة الميزان ج : 20ص :329


الكتاب لا ريب فيه و در اينكه مشتمل بر مطالب متناقض نيست فرموده : و لو كان من عند غير الله لوجدوا فيه اختلافا كثيرا .


بايدي سفرة كرام بررة اين دو جمله دو صفت بعد از صفت هستند براي صحف ، و كلمه سفرة جمع سفير است ، و سفير به معناي رسول است ، و كلمه كرام صفت آن رسولان است ، به اعتبار ذاتشان و بررة صفت ايشان است به اعتبار عملشان ، مي‏فرمايد : ذاتا افرادي بزرگوارند ، و از نظر عمل داراي احسانند .


و معناي اين چند آيه اين است كه : قرآن تذكره‏اي است كه در صحف متعددي نوشته شده بود صحفي معظم و رفيع القدر ، و پاكيزه از هر پليدي و از هر باطل و لغو و شك و تناقض ، و به دست سفيراني نوشته شده كه ذاتا نزد پروردگارشان بزرگوار ، و در عمل همنيكوكارند .


و از اين آيات بر مي‏آيد كه براي وحي ، ملائكه مخصوصي است ، كه متصدي حمل صحف آن و نيز رساندن آن به پيامبرانند ، پس مي‏توان گفت اين ملائكه اعوان و ياران جبرئيلند ، و تحت أمر او كار مي‏كنند ، و اگر نسبت القاي وحي را به ايشان داده ، منافات ندارد با اينكه در جاي ديگر آن را به جبرئيل نسبت دهد ، و بفرمايد : نزل به الروح الامين علي قلبك ، و در جاي ديگر در تعريف جبرئيل بفرمايد : انه لقول رسول كريم ذي قوة عند ذي العرش مكين مطاع ثم امين ، بلكه همين آيه مؤيد مطلب ما است ، كه مي‏فرمايد دستوراتش مطاع است ، معلوم مي‏شود جبرئيل براي رساندن وحي به انبياء ، كاركناني از ملائكه تحت فرمان دارد ، پس وحي رساندن آن ملائكه هم وحي رساندن جبرئيل است ، همچنان كه عمل جبرئيل و اعوانش روي هم فعل خداي تعالي نيز هست ، و اين انتساب وحي به چند مقام نظير مساله توفي و قبض ارواح است ، كه يك جا به اعوان ملك الموت نسبت داده ، و يك جا به خود او ، و يك جا به خود خداي تعالي كه بحث آن مكرر گذشت .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : مراد از كلمه سفرة نويسندگان از ملائكه‏اند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :330


ليكن ، معنايي كه گذشت روشن‏تر است .


و بعضي ديگر گفته‏اند : قاريان قرآنند ، كه آن را مي‏نويسند و مي‏خوانند ، كه خواننده محترم به نادرستي آن واقف است .


بحث روايتي


در مجمع البيان است كه بعضي گفته‏اند : اين آيات در باره عبد الله ابن ام مكتوم فرزند شريح بن مالك بن ربيعه فهري يكي از بني عامر بن لوي نازل شده .


و جريان چنين بوده كه : وي روزي بر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) وارد شد ، در حالي كه آن جناب با عتبة بن ربيعه و ابو جهل بن هشام و عباس بن عبد المطلب و ابي و امية بن خلف جلسه كرده بود ، و ايشان را به دين توحيد دعوت مي‏كرد، به اميد اينكه اسلام بياورند ، ابن ام مكتوم عرضه داشت : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) از قرآن برايم بخوان تا حفظ كنم ، و ( چون نابينا بود ) مكرر آن جناب را صدا مي‏زد ، و متوجه نبود كه آن جناب با آن چند نفر مشغول صحبت است ، و تكرار او باعث شد كه كراهت و ناراحتي در سيماي آن جناب هويدا گرديد ، چون ابن ام مكتوم مرتب كلام آن جناب را قطع مي‏كرد ، و رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) در دل خود فكر مي‏كرد كه حالا اين چند نفر كه از بزرگان قريشند ، مي‏گويند پيروان او همه از قبيل ابن ام مكتوم يا كورند ويا برده‏اند ، لذا از او روي بگردانيد ، و رو به آن صناديد كرد ، در اينجا بود كه اين آيات در عتاب و سرزنش آن جناب نازل شد .


و از آن به بعد رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) همواره ابن ام مكتوم را احترام مي‏كرد ، هر وقت به او بر مي‏خورد مي‏فرمود : مرحبا به كسي كه خداي تعالي به خاطر او مرا عتاب فرمود ، و آنگاه مي‏پرسيد : آيا كار و حاجتي داري ؟ و دو نوبت او را در مدينه جانشين خود كرد و خود به جنگ رفت .


مؤلف : سيوطي در تفسير الدر المنثور اين قصه را از عايشه و انس و ابن عباس - البته با مختصر اختلافي - نقل كرده ، و آنچه صاحب مجمع البيان نقل كرده خلاصه‏اي از آن روايات


ترجمة الميزان ج : 20ص :331


مختلف است .


ليكن آيات سوره مورد بحث دلالت روشني ندارد بر اينكه مراد از شخص مورد عتاب رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، بلكه صرفا خبري مي‏دهد و انگشت روي صاحب خبر نمي‏گذارد ، از اين بالاتر اينكه در اين آيات شواهدي هست كه دلالت دارد بر اينكه منظور ، غير رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، چون همه مي‏دانيم كه صفت عبوس از صفات رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبوده ، و آن جناب حتي با كفار عبوسنمي‏كرده ، تا چه رسد به مؤمنين رشد يافته ، از اين كه بگذريم اشكال سيد مرتضي رحمة الله عليه بر اين روايات وارد است ، كه مي‏گويد اصولا از اخلاق رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نبوده ، و در طول حيات شريفش سابقه نداشته كه دل اغنياء را به دست آورد و از فقراء روبگرداند .


و با اينكه خود خداي تعالي خلق آن جناب را عظيم شمرده ، و قبل از نزول سوره مورد بحث ، در سوره نون كه به اتفاق روايات وارده در ترتيب نزول سوره‏هاي قرآن ، بعد از سوره اقرء باسم ربك نازل شده فرموده : و انك لعلي خلق عظيم ، چطور تصور دارد كه در اول بعثتش خلقي عظيم ( آن هم بطور مطلق ) داشته باشد ، و خداي تعالي به اين صفت او را بطور مطلق بستايد ، بعدا برگردد و بخاطر پاره‏اي اعمال خلقي ، او را مذمت كند ، و چنين خلق نكوهيده‏اي را به او نسبت دهد كه تو به اغنياء متمايل هستي ، هر چند كافر باشند ، و براي به دست آوردن دل آنان از فقراء روي مي‏گرداني ، هر چند كه مؤمن و رشد يافته باشند ؟ علاوه بر همه اينها مگر خداي تعالي در يكي از سوره‏هاي مكي يعني در سوره شعراء به آنجناب نفرموده بود : و انذر عشيرتك الاقربين و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤمنين ، و اتفاقا اين آيه در سياق آيه و انذر عشيرتك الاقربين است ، كه در اوائل دعوت نازل شده .


از اين هم كه بگذريم مگر به آنجناب نفرموده بود : لا تمدن عينيك الي ما متعنا به ازواجا منهم و لا تحزن عليهم و اخفض جناحك للمؤمنين ، پس چطور ممكن است در سوره حجر كه در اول دعوت علني اسلام نازل شده به آنجناب دستور دهد اعتنايي به زرق و برق


ترجمة الميزان ج : 20ص :332


زندگي دنياداران نكند ، و در عوض در مقابل مؤمنين تواضع كند ، و در همين سوره و در همين سياق او را مامور سازد كه از مشركين اعراض كند ، و بفرمايد : فاصدع بما تؤمر و اعرض عن المشركين آن وقت خبر دهد كه آن جناب بجاي اعراض از مشركين ، از مؤمنين اعراض نموده ، و به جاي تواضع در برابر مؤمنين در برابر مشركين تواضع كرده است ! علاوه بر اين زشتي عمل مذكور چيزي است كه عقل به زشتي آن حكم مي‏كند ، و هر عاقلي از آن متنفر است ، تا چه رسد به خاتم انبياء (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) ، و چنين قبيح عقلي احتياج به نهي لفظي ندارد ، چون هر عاقلي تشخيص مي‏دهد كه دارايي و ثروت به هيچ وجه ملاك فضيلت نيست ، و ترجيح دادن جانب يك ثروتمند بخاطر ثروتش بر جانب فقير ، و دل او را به دست آوردن ، و به اين رو ترش كردن رفتاري زشت و ناستوده است .


با در نظر گرفتن اين اشكالها جواب از گفتار بعضي از مفسرين روشن مي‏شود كه گفته‏اند : خداي تعالي آن جناب را از اين رفتار نهي نكرده مگر در اين مورد ، پس اين كار معصيت نبوده مگر بعد از نهي اما قبل از آن ، آن جناب مي‏توانسته چنين رفتاري داشته باشد .


وجه نادرستي اين سخن اين است كه : اولا به چه دليل آن جناب نهي نشده مگر در آن هنگام ، نه بعدش و نه قبلش ؟ و ثانيا گفتيم اين رفتار به حكم عقل ناستوده است ، و صدورش از شخصي كريم الخلق كه خدايش قبلا او را به خلق عظيم ستوده محال است ، آن هم با بياني مطلق و بدون قيد وي را ستوده و فرموده : و انك لعلي خلق عظيم ، علاوه بر اين كلمه خلق به معناي ملكه راسخه در دل است ، و كسي كه داراي چنين ملكه‏اي است عملي منافي با آن انجام نمي‏دهد .


و در مجمع البيان ، از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرموده است اين آيات در باره مردي از بني اميه نازل شده كه در حضور رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نشسته بود ، ابن ام مكتوم آمد ، مرد اموي وقتي او را ديد قيافه‏اش را در هم كشيد ، و او را كثيف پنداشته ، دامن خود را از او جمع كرد ، و چهره خود را عبوس نموده رويش را از او گردانيد ، و خداي تعالي داستانش را در اين آيات حكايت نموده عملش را توبيخ نمود .


و نيز در مجمع البيان است كه از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرموده : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هر وقت ابن ام مكتوم را ملاقات مي‏كرد مي‏فرمود :


ترجمة الميزان ج : 20ص :333


مرحبا مرحبا ، به خدا سوگند خداي تعالي ابدا مرا در مورد تو عتاب نخواهد كرد ، و اين سخن را از در لطف به او مي‏گفت ، و او از اين همه لطف شرمنده مي‏شد ، حتي كان يكف النبي (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) مما يفعل به - حتي بسيار مي‏شد كه به همين خاطر از آمدن به خدمت آن جناب خودداري مي‏كرد .


مؤلف : اشكالي كه به اين حديث وارد است همان اشكالي است كه به حديث قبل وارد بود ، و معناي اينكه فرمود : حتي انه كان يكف ... اين است كه : ابن ام مكتوم از حضور در نزد آن جناب خودداري مي‏كرد ، چون آن حضرت اين سخن را بسيار مي‏گفت ، و او سخت شرمنده مي‏شد و خجالت مي‏كشيد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :334


قُتِلَ الانسنُ مَا أَكْفَرَهُ‏(17) مِنْ أَي شي‏ءٍ خَلَقَهُ‏(18) مِن نُّطفَةٍ خَلَقَهُ فَقَدَّرَهُ‏(19) ثُمَّ السبِيلَ يَسرَهُ‏(20) ثمَّ أَمَاتَهُ فَأَقْبرَهُ‏(21) ثمَّ إِذَا شاءَ أَنشرَهُ‏(22) َكلا لَمَّا يَقْضِ مَا أَمَرَهُ‏(23) فَلْيَنظرِ الانسنُ إِلي طعَامِهِ‏(24) أَنَّا صبَبْنَا الْمَاءَ صبًّا(25) ثمَّ شقَقْنَا الأَرْض شقًّا(26) فَأَنبَتْنَا فِيهَا حَبًّا(27) وَ عِنَباً وَ قَضباً(28) وَ زَيْتُوناً وَ نخْلاً(29) وَ حَدَائقَ غُلْباً(30) وَ فَكِهَةً وَ أَبًّا(31) مَّتَعاً لَّكمْ وَ لأَنْعَمِكمْ‏(32) فَإِذَا جَاءَتِ الصاخَّةُ(33) يَوْمَ يَفِرُّ المَْرْءُ مِنْ أَخِيهِ‏(34) وَ أُمِّهِ وَ أَبِيهِ‏(35) وَ صحِبَتِهِ وَ بَنِيهِ‏(36) لِكلّ‏ِ امْرِي مِّنهُمْ يَوْمَئذٍ شأْنٌ يُغْنِيهِ‏(37) وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ مُّسفِرَةٌ(38) ضاحِكَةٌ مُّستَبْشِرَةٌ(39) وَ وُجُوهٌ يَوْمَئذٍ عَلَيهَا غَبرَةٌ(40) تَرْهَقُهَا قَترَةٌ(41) أُولَئك هُمُ الْكَفَرَةُ الْفَجَرَةُ(42)


ترجمه آيات


خدا بكشد انسان را كه چقدر كفرانگر است ( 17) .


مگر خدا او را از چه خلق كرده كه به خود اجازه كفران مي‏دهد ( 18) .


مبدأ خلقتش نطفه‏اي بوده كه بعدا او را در ذات و صفات و افعال تقدير نمود ( 19) .


و سپس راه سعادتش را آسان و فراهم كرد ( 20) .


آنگاه دچار مرگ و سپس داخل قبرش ساخت ( 21 ) .


و سپس هر وقت بخواهد دوباره زنده‏اش مي‏كند ( 22) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :335


آيا انساني كه خلقت و تدبير و هدايت و مردن و زنده شدنش به دست خدا است شكر او را به جاي آورد ؟ نه هرگز بلكه كفر و عصيان ورزيد ( 23) .


پس انسان بايد به غذاي خود بنگرد ( 24) .


اين ما بوديم كه آب را به كيفيتي كه انسانها خبر ندارند از آسمان فرستاديم ( 25) .


و سپس زمين را باز به كيفيتي ناگفتني و به وسيله دانه‏ها شكافتيم ( 26) .


و در آن دانه‏ها رويانديم ( 27) .


و انگور و سبزيجاتي ( 28) .


و زيتون و نخلي( 29 ) .


و باغهاي پر درخت سر به هم كرده‏اي ( 30) .


و ميوه و چراگاه ( 31) .


تا وسيله زندگي شما و حيوانات شما باشد ( 32).


پس وقتي آن صيحه شديد آسماني بيايد ( 33) .


و روزي رسد كه هر كس از برادرش هم فرار مي‏كند ( 34) .


و از مادر و پدرش ( 35) .


و از همسر و فرزندانش ( 36) .


در آن روز هر كس آنقدر گرفتار است كه به ياد غير خودش نمي‏افتد ( 37) .


در آن روز چهره‏ها دو جورند چهره‏هايي نوراني ( 38) .


خندان و خوشحال ( 39) .


و چهره‏هايي غبارآلود و اندوهبار ( 40) .


كه ظلمت و كدورت از آن مي‏بارد ( 41 ) .


آنان همين كافران فاجرند ( 42) .


بيان آيات


در اين فصل نخست انسان را نفرين مي‏كند ، و از اينكه در كفر به ربوبيت رب خود اصرار و مبالغه مي‏ورزد تعجب مي‏كند ، و آنگاه به حدوث و بقاي او اشاره نموده مي‏فهماند كه انسان نه مالك چيزي از آفرينش خويش است ، و نه مالك چيزي از تدبير امورش ، بلكه خداي سبحان است كه او را از نطفه‏اي بي‏مقدار آفريده و سپس اندازه‏گيري‏اش كرد ، و آنگاه راه


ترجمة الميزان ج : 20ص :336


را برايش آسان ساخت ، و در آخر هم او است كه وي را مي‏ميراند ، و به قبر داخلش مي‏كند ، و هر وقت كه بخواهد دوباره زنده‏اش مي‏سازد .


پس خداي سبحان يگانه رب و خالق و مدبر امر او است ، آن هم نه تنها در حدوثش بلكه در بقايش ، و تا آخرين لحظه هستي‏اش مدبر او است ، ولي اين انسان كفرانگر ، فرمان او را نمي‏برد ، و به هدايت او مهتدي نمي‏شود .


و اگر انسان تنها و تنها به طعامي كه مي‏خورد نگاه كند ، كه يكي از مظاهر تدبير خدا ، و مشتي از درياي رحمت او است ، آن وقت به تدبير وسيع پروردگارش و لطيف صنع او پي مي‏برد ، آنچنانكه عقلش مبهوت شود ، و هوشش از سر بدر رود ، در حالي كه نعمت‏هاي خدا تنها طعام نيست ، و در اين ميان نعمت‏هاي ديگري است كه از حيطه شمار بيرون است و ان تعدوا نعمت الله لا تحصوها .


با اين حال اين عجب است كه انسان تدبير پروردگار خود را نديده مي‏گيرد ، و شكر نعمتش را بجا نمي‏آورد ، و راستي انسان ظلوم و كفار است ، و به زودي آثار خوب و بد شكر و كفران خود را مي‏بيند ، كه يا سرور و بشارت است ، و يا روسياهي و عذاب .


و اين آيات بطوري كه ملاحظه مي‏كنيد بيگانه از آيات گذشته نيست ، هر چند بعضي‏ها گفته‏اند : علت نزول اين فصل چيز ديگري بوده ، ولي با بياني كه خواهد آمد اثبات خواهيم كرد كه هر دو دسته سياقي واحد دارند .


قتل الانسان ما اكفره اين جمله نفريني است بر انسان كه طبعش طبع دلدادن به شهوات ، و پيروي هواي نفس ، و فراموش كردن پروردگار خود ، و استكبار ورزيدن از پيروي اوامر او است .


و جمله ما اكفره شگفت‏انگيزي از اصرار انسان در كفران ، و پوشاندن حق صريح است ، با اينكه او خودش مي‏بيند و احساس مي‏كند كه مدبر خود نيست ، و كسي جز خداي سبحان مالك تدبير امر او نمي‏باشد .


پس مراد از كفر در اين جمله مطلق حق‏پوشي است ، كه دو مصداق دارد : يكي انكار ربوبيت خدا ، و يكي ترك عبادت او است ، و مؤيد اين سخن ذيل آيه است كه به جهات تدبير ربوبي اشاره مي‏كند البته آن جهاتي كه با حق‏پوشي و ترك عبادت تناسب دارد .


ولي بعضي از مفسرين ، كفر در اين آيه را به ترك شكر و كفران نعمت معنا كرده‏اند .


و


ترجمة الميزان ج : 20ص :337


اين توجيه هر چند در جاي خود صحيح است ولي مناسب‏تر از نظر سياق همان معنايي است كه ما براي كفر كرديم .


در كشاف گفته جمله قتل الانسان نفريني است بر انسان و اين نفرين در اصطلاح عرب از هر نفرين ديگر شنيع‏تر است چون كشته شدن ، بزرگترين شدائد دنيايي و رسوايي‏هاي آن است و جمله ما اكفره شگفت‏انگيزي از افراط انسان در كفران نعمت خداي تعالي است .


و آنگاه گفته اين دو جمله با همه كوتاهيش خشن‏ترين نفريني است كه به گوش عرب مي‏خورد و غليظترين اسلوب و پردلالت‏ترين كلام بر سخط و خشم گوينده است و از اين دو جمله با همه تقاربي كه در دو طرف آن است هيچ كلامي در مذمت دامنه‏دارتر از آن ديده نشده و هيچ كلامي جامع‏تر از آن در ملامت يافت نمي‏شود .


بعضي هم گفته‏اند كه : جمله ما اكفره استفهاميه است ، و مي‏پرسد كه چه چيز انسان را كافر كرده .


ولي وجه قبلي بليغ‏تر است .


من اي شي‏ء خلقه معناي اين جمله با كمكي كه مقاممي‏دهد اين است كه : خداي تعالي انسان را از چه چيز خلق كرده كه به خود اجازه طغيان و استكبار را مي‏دهد استكبار از ايمان و اطاعت ، و اگر فاعل در فعل خلقه را در اين جمله و در جملات بعدي حذف كرده براي اين بوده كه اشاره كند به اينكه فطرت هر كسي مي‏داند كه فاعل فعل خلقت و تقدير سبيل كسي به جز خداي تعالي نيست حتي مشركين هم به اين معنا اعتراف دارند .


و اگر مطلب را در قالب استفهام آورد به اين انگيزه بود كه عجيب بودن مفاد ما اكفره را تاكيد كند - و چون معمولا از چيزي تعجب مي‏شود كه علت و سبب روشني نداشته باشد - استفهام مذكور قهرا مي‏فهماند كه اولا اين اصرار بشر در كفرش امري عجيب است و سپس مي‏پرسد آيا در اين خلقت عجيب علتي بوده كه باعث شده اينطور در كفرش افراط كند ؟ آنگاه خودش پاسخ مي‏دهد به اينكه انسان هيچ دليل و عذري ندارد كه كفرانگري خود را مستند بدان كند چون او كسي است كه از آبي پست خلق شده و چيزي از خلقت و تدبير امور زندگي و مرگ و بعث خود را مالك نيست .


و كوتاه سخن اينكه : استفهام مذكور زمينه‏چيني است براي پاسخي كه در جمله من نطفة خلقه ... مي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :338


من نطفة خلقه فقدره نكره آمدن كلمه نطفة به منظور تحقير آن است ، يعني از نطفه‏اي خوار و بي‏مقدارش آفريده ، پس كسي كه اصل و نسبش آبي چنين پشيز است ، حق ندارد با كفر خود طغيان كند ، و از اطاعت ، استكبار بورزد .


فقدره - يعني به او در ذات و صفات و افعالش قدرت و توانايي داد ، پس او نبايد از آن حدي كه برايش مقدر شده تجاوز كند ، چون تدبير ربوبي از هر سو به وي احاطه دارد ، و او نمي‏تواند خودش مستقلا بخواسته خود برسد ، اگر خدا برايش مقدر نكرده باشد .


ثم السبيل يسره ظاهر سياق اين آيات كه سياقي نفي عذر از بشر در برابر كفر و استكبارش است ، اين است كه مراد از سبيل - آن هم بطور مطلق - راه اطاعت خدا و امتثال اوامر او باشد ، و يا به عبارت ديگر راه خير و سعادت باشد .


در نتيجه آيه شريفه در معناي دفع دخل است ، چون وقتي گفته مي‏شود من نطفة خلقه فقدره ممكن است شنونده پيش خود خيال كند كه وقتي خلقت و تقدير از هر جهت به انسان احاطه دارد ، ديگر انسان در افعال ذات و صفاتش اختياري از خود ندارد ، زيرا همه آنها مقدر و از پيش معين شده است ، چون با تقدير ، ضروري الوجود و واجب التحقق مي‏شود ، و ديگر اختياري براي انسان باقي نمي‏ماند ، پس انسان در كفر و فسقش هيچ دخالتي ندارد اگر فاسق مي‏شود به تقدير الهي است ، و اگر كافر مي‏شود به تقدير او است ، و انسان آنچه را كه خدا خواسته و امر كرده به كرسي مي‏نشاند ، و همين به كرسي نشاندنش نيز به تقدير الهي است ، پس ديگر نبايد او را در مورد هيچ عملي ملامت كرد ، و دعوت ديني براي او كاري بيهوده است ، چون دعوت فرع داشتن اختيار است ، وقتي او از خودش اختياري ندارد ، ديگر انبياء به چه منظوري او را دعوت كنند .


به همين جهت اين شبهه را با جمله ثم السبيل يسره دفع نموده و فرمود : خلقت و تقدير هر چند كه خاص خدا است ، ولي اين منافات ندارد با اينكه خود انسان هم اختيار داشته باشد ، و به همين خاطر صحيح باشد كه خدا هم در آنچه به او امر نموده از ايمان و اطاعت را كه راه رسيدن يك انسان به سعادت خويش است به او ياد دهد ، و از او بخواهد كه به اراده و اختيار خودش چنين و چنان كند ، پس فعلي كه از انسان سر مي‏زند به اختيار خودش سر مي‏زند ، ولي در عين حال همين عمل متعلق تقدير الهي نيز هست ، پس انسان در آنچه مي‏كند هم مختار است و هم مسؤول ، هر چند كه آنچه مي‏كند متعلق قدر هم هست ، و ما پيرامون جبر


ترجمة الميزان ج : 20ص :339


و اختيار مكرر در ذيل آياتي كه با اين مساله تناسبي داشت بحث كرديم .


بعضي گفته‏اند مراد از تيسير سبيل اين است كه خداي تعالي خروج انسان از شكم مادرش را آسان كرده ، و معناي عبارت : سهل للانسان سبيل الخروج من بطن امه است ، يعني راه بيرون شدن انسان مخلوق از نطفه را كه در شكم مادر جنين شده بود از شكم مادر آسان ساخت .


بعضي ديگر گفته‏اند : مراد هدايت بسوي دين و روشنگري راه خير و شر است ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : و هديناه النجدين .


ولي وجه قبلي بهتر است .


ثم أماته فاقبره كلمه اماته به معناي تحقق دادن به مرگ انسان است ، و مراد از إقبار دفن كردن مرده آدمي و پوشاندنش در شكم زمين است ، البته اين بر اساس غالب است ، كه عادت مردم بر آن جاري شده ، و به همين جهت نسبت در گور كردن را به خداي تعالي داده ، چون او ( بوسيله كلاغ در داستان هابيل ) هدايتشان كرده و يا به دلها الهام كرد كه مردگان خود را دفن كنند پس اين عمل با خداي تعالي نسبتي دارد ، همانطور كه به خود مردم هم نسبتي دارد .


بعضي گفته‏اند : منظور از اقبار اين است كه خداي تعالي او را صاحب قبر كرد ، يعني دستور داد زنده‏ها ، او را دفن كنند ، و با اين عمل مرده او را احترام نموده ، از اينكه جيفه‏اش متعفن شود ، و مردم از بوي آن متنفر و متاذي گردند جلوگيري نموده .


ليكن وجه قبلي با سياق آيات مناسب‏تر است ، چون آيات در اين زمينه سخن دارند كه تدبير تكويني خداي تعالي را گوشزد كنند ، نه تدبير تشريعي او را ، كه يكي از آن تشريع حكم غسل و كفن و دفن اموات است .


ثم اذا شاء انشره در مجمع البيان گفته : كلمه انشار به معناي زنده كردن بعد از مرگ به منظور تصرف است ، همچنان كه جامه را بعد از تا كردن و پيچيدن دوباره باز مي‏كنند ، ( تا در آن


ترجمة الميزان ج : 20ص :340


تصرفي كنند ) پس مراد از اين جمله اين است كه خداي تعالي هر وقت بخواهد مردگان در قبر را مبعوث مي‏كند ، و در اين تعبير اشاره‏اي هم به اين معنا است كه روز بعث را جز خداي تعالي كسي نمي‏داند .


كلا لما يقض ما امره آنچه از سياق به دست مي‏آيد اين است كه كلمه كلا از سؤالي كه از سياق بر مي‏خيزد ردع و جلوگيري كند ، سؤالي كه جمله لما يقض ما امره به آن اشاره دارد ، گويا بعد از آنكه اشاره شد به اينكه انسان مخلوقي است كه از اولين لحظه وجودش تا به آخر تحت تدبير خداي تعالي است ، او است كه وي را خلق مي‏كند و تقدير مي‏نمايد ، و راه را برايش هموار مي‏سازد، مي‏ميراند و در قبر مي‏كند ، و مجددا از قبر بيرونش مي‏آورد ، همه اينها نعمت‏هايي است از خداي تعالي ، شخص مي‏پرسد : حال كه جريان بدين قرار است پس انسان چه بايد بكند و چه كرد ، آيا در برابر مقام ربوبيت خاضع گرديد يا نه ؟ و آيا شكر نعمت را بجاي آورد يا نه ؟ در پاسخ فرموده : كلا ، نه انسان چنين نكرد ، آنگاه مطلب را چنين توضيح داد كه : لما يقض ما امره هرگز آنچه را خداي تعالي دستور داد به انجام نرساند بلكه كفران و نافرماني كرد .


پس ، از آنچه گذشت روشن شد كه ضمير در يقض به انسان بر مي‏گردد ، و مراد از قضاء نكردن انسان ، به انجام نرساندن دستورات الهي است .


و بعضي گفته‏اند : ضمير به خداي تعالي بر مي‏گردد ، و معناي عبارت اين است كه : خداي تعالي اين قضاء را براي كفار نرانده كه امر او را به انجام برسانند و ايمان آورده اطاعتش كنند ، بلكه اگر هم به ظاهر به ايشان امر فرموده از باب اتمام حجت بوده است .


ولي اين وجه بعيد به نظر مي‏رسد .


و نيز اين معنا روشن شد كه مذمت و ملامتي كه در آيه آمده متوجه انسان طبيعي است يعني مي‏خواهد بفرمايد طبع انسان چنين است كه اگر به خودش واگذار شود در كفر افراط مي‏كند ، و اين همان مطلبي است كه آيه زير افاده‏اش مي‏كند ان الانسان لظلوم كفار ، كه قهرا با انسانهايي منطبق مي‏شود كه فعلا مبتلا به كفر و افراط در آن هستند ، و با حق دشمني مي‏ورزند .


و از اين معنا روشن مي‏شود اينكه از بعضي نقل شده كه گفته‏اند : عموميتي كه در آيه است منظور نظر است ، چون هيچ انساني چه كافر و چه مؤمن آنطور كه بايد


ترجمة الميزان ج : 20ص :341


خدا را عبادت نكرده ، و دستورات او را به انجام نرسانيده ، درست نيست .


و وجه نادرستيش اين است كه : ضمير ( به حسب قواعد عربي ) به انسان بر مي‏گردد كه در صدر آيات آمده بود، و عموميت آن هم بر حسب طبع انسان منظور است ، كه طبعا افراطگر در كفر است ، و اما بر حسب فعليت قهرا به انسانهايي تطبيق مي‏كند كه فعلا داراي كفر هستند .


فلينظر الانسان الي طعامه اين جمله به شهادت حرف فاء كه در اولش آمده ، متفرع بر جملات قبل است ، البته تفرع تفصيل بر اجمال مي‏باشد ، پس در اين صورت ، نظر و مطالعه انسان را پيرامون طعامي كه مي‏خورد و با آن سد رمق مي‏كند و بقاي خود را تضمين مي‏نمايد لازم مي‏داند - با اينكه نعمت طعام يكي از ميليونها نعمتي است كه تدبير ربوبي آنها را براي رفع حوايج بشر در زندگيش فراهم كرده - و دستور مي‏دهد اگر در همين يك نعمت مطالعه كند ، سعه تدبير ربوبي را مشاهده خواهد كرد ، تدبيري كه عقلش را متحير و مبهوت خواهد كرد ، آن وقت خواهد فهميد كه خداي تعالي چقدر نسبت به صلاح حال انسان و استقامت امر او عنايت دارد ، آن هم چه عنايتي دقيق و محيط .


و مراد از انسان - بطوري كه گفته شده - غير آن انساني است كه نامش در اول اين فصل از آيات ذكر شد ، چون مراد از آن انسان ، خصوص افرادي است كه در كفر ورزيدن مبالغه مي‏كنند ، به خلاف انسان در آيه مورد بحث ، كه مامور شده به طعام خود نظر كند ، چون منظور ازآن عموم انسانها است ، و همين جهت بود كه دوباره كلمه انسان را ذكر كرد ، و گر نه اگر منظور همان انسان مي‏بود مي‏فرمود : فلينظر الي طعامه يعني همان انسان كه نامش را برديم بايد به طعام خود نظر كند .


انا صببنا الماء صبا ... و لانعامكم قرائتي كه فعلا دائر در بين مسلمين است كلمه أنا را با فتحه همزه مي‏خوانند ، كه بنابر آن جمله مورد بحث بياني تفصيلي براي تدبير خداي تعالي مي‏شود ، كه چگونه طعام انسان را مي‏آفريند ، بله البته اين مرحله ابتدايي از آن تدبير تفصيلي است ، و گرنه بيان مستوفا و كامل آن خصوصيات كه در نظام آفرينش طعام برقرار است ، و نظام وسيعي كه در همه اين امور و روابط كوني كه بين هر يك از آن امور و بين انسان برقرار است ، چيزي نيست كه بتوان


ترجمة الميزان ج : 20ص :342


در چند آيه بيانش كرد ، و عادتا از وسع و طاقت بيان بشري بيرون است .


و كوتاه سخن اينكه : كلمه صب در جمله مورد بحث به معناي ريختن آب از بلندي است ، و منظور در اينجا فرو فرستادن بارانها بر زمين براي روياندن گياهان است ، و بعيد نيست كه شامل جاري ساختن چشمه‏ها و نهرها نيز بشود ، چون آبهاي زير زميني هم از ذخائري است كه بوسيله باران پديد مي‏آيد .


ثم شققنا الأرض شقا - ظاهر اين آيه اين است كه منظور از شق شكافتن زمين بوسيله جوانه گياهاني است كه از زمين سر در مي‏آورند ، و به همين جهت اين جمله را با كلمه ثم و جمله بعدي را با حرف فاء به جمله انا صببنا الماء عطف كرد .


فانبتنا فيها حبا - ضمير در فيها به كلمه ارض بر مي‏گردد ، و مراد از حب جنس حبوباتي است كه به مصرف غذاي انسان مي‏رسد ، مانند گندم و جو و نخود و عدس و امثال اينها ، و همچنين منظور از كلمه عنب در جمله بعدي جنس آن است ، و همچنين قضب و غير اينها .


و عنبا و قضبا - عنب به معناي انگور است، ولي به درخت آن نيز عنب گفته مي‏شود ، و شايد در اينجا منظور همين درخت انگور باشد ، نظير زيتون كه هم به ميوه درخت گفته مي‏شود ، و هم به درخت آن و كلمه قضب به معناي سبزيجات تر و تازه است ، كه انسان آن را مي‏خورد .


و اين كلمه در اصل به معناي قطع است ، و سبزيجات را اگر قضب خوانده‏اند بخاطر اين است كه پي در پي قطع مي‏شود .


بعضي هم گفته‏اند : منظور همه گياهاني است كه از زمين قطع مي‏شود ، حتي علف حيوانات را هم شامل مي‏شود .


و زيتونا و نخلا - معناي اين دو كلمه معروف است .


و حدائق غلبا - كلمه حدائق جمع حديقه است ، كه به معناي بوستاني تفسير شده كه اطرافش ديوار كشيده باشند ، و كلمه غلب جمع غلباء است ، گفته مي‏شود شجرة غلباء يعني درختي بزرگ و كلفت ، پس حدائق غلب به معناي بوستاني است كه درختانش عظيم و كلفت باشد .


و فاكهة و ابا - بعضي گفته‏اند : كلمه فاكهة به معناي مطلق ميوه‏ها است .


و بعضي گفته‏اند : همه ميوه‏ها را شامل مي‏شود ، الا انگور و انار را .


بعضي ديگر گفته‏اند : اگر در بين مصاديق فاكهه ، خصوص زيتون و نخل را آورد ، براي اين بود كه نسبت به آن دو اعتناي


ترجمة الميزان ج : 20ص :343


بيشتري داشته ، و كلمه أب - با تشديد باء - به معناي گياه و چراگاه است .


متاعا لكم و لانعامكم - كلمه متاعا مفعول له است ، مي‏فرمايد : ما آنچه از خوردنيها كه رويانديم براي اين بود كه شما را و چهار پايان را كه شما به خود اختصاص داده‏ايد ، بهره‏مند و سير كنيم ، و اگر در اين جمله از سياق غيبت فلينظر الانسان به خطاب كم التفات شده ، براي آن بوده كه منت تدبير خود و انعام نعمتش را تاكيد كرده باشد .


فاذا جاءت الصاخة اين جمله اشاره است به سرانجام آن تدبيري كه در اين آيات ذكر شده بود ، تدبير عام ربوبي و تدبير خصوصيش در رابطه با انسان ، و اينكه اين تدبير سرانجامش به كجا منتهي مي‏شود ، و امري كه خداي تعالي به انسانها كرد تا او را بندگي كنند ، آيا انسان اين امر را به انجام رسانيد يا خير ؟ و آن سرانجام همان روز صاخه ( قيامت ) است ، كه انسان جزاي اعمال خود را دريافت مي‏كند .


كلمه صاخه به معناي صيحه شديدي است كه از شدتش گوشها كر شود ، و منظور از آن نفخه صور است .


يوم يفر المرء من اخيه و امه و ابيه و صاحبته و بنيه اين آيه به شدت روز قيامت اشاره مي‏كند ، شدت آن روز به حدي است كه أقرباي انسان و نزديكانش كه يك روز طاقت فراقشان را نداشت و آنها را ياور و بازوي خود در زندگي مي‏پنداشت ، و همواره به آنان پناه مي‏برد ، امروز از همه آنان مي‏گريزد ، براي اينكه شدت آنچنان احاطه مي‏كند كه نمي‏گذارد آدمي به ياد چيزي و كسي بيفتد ، و اعتنايي بغير خود كند ، حال غير خودش هر كه مي‏خواهد باشد ، آري بلا و مصيبت وقتي عظيم باشد و شدت يابد ، و بر آدمي چيره گردد ، آنچنان آدمي را به خود جذب مي‏كند كه از هر فكر و تلاشي منصرفش مي‏سازد .


دليل بر اين معنا آيه بعدي است كه مي‏فرمايد : لكل امري‏ء منهم يومئذ شان يغنيه يعني براي هر فردي از ايشان ، بقدر كفايت كه نگذارد به چيز ديگري بينديشد گرفتاري هست .


و بعضي در سبب فرار انسان از اقرباء و بستگان نزديك خود در آن روز ، وجوه ديگري آورده‏اند كه چون دليلي بر آن نبود از ايرادش صرفنظر كرديم .


وجوه يومئذ مسفرة ضاحكة مستبشرة اين آيه بيان مي‏كند كه در آن روز مردم به دو قسم منقسم مي‏شوند ، قسمي اهل سعادت ، و قسمي ديگر اهل شقاوت ، و اشاره مي‏كند به اينكه هر يك از اين دو طايفه با سيما


ترجمة الميزان ج : 20ص :344


و قيافه‏اش شناخته مي‏شود ، اهل سعادت چهره‏هايي نوراني و درخشنده دارند ، كه فرح و سرور و انتظار آينده‏اي خوش از آن چهره‏ها هويداست ، پس معناي مستبشره همين است كه از ديدن منزلگاه خود كه به زودي بدانجا منتقل مي‏شوند خوشحالند .


و وجوه يومئذ عليها غبرة كلمه غبرة به معناي غبار و كدورت است ، كه منظور از آن سيما و نشانه‏هاي غم و اندوه است .


ترهقها قترة يعني سياهي و تاريكي بر آن چهره‏ها نشسته .


در اين چهار آيه حال دو طايفه را ، با بيان حال چهره‏هايشان بيان كرده ، چون چهره و قيافه آينه دل است ، هم مسرت دروني در آن جلوه مي‏كند و هم اندوه و گرفتاري .


اولئك هم الكفرة الفجرة يعني اين طايفه جامع بين دو صفت كفر و فجورند، كفر كه كار قلب ، و فجور كه كار بدني و به معناي گناهان شنيع است ، و ممكن هم هست منظور از كفر ، كفران نعمت‏ها ، و منظور از فجور همان گناهان باشد ، و اين جمله تعريف طايفه دوم است ، كه اهل شقاوتند ، چيزي كه هست در اين آيات طايفه اول يعني اهل سعادت را به مثل چنين تعريفي توصيف نكرده ، و اين بدان جهت بوده كه سياق كلام و غرض اصلي ، بيان حال طايفه دوم بوده ، و مي‏خواسته آن طايفه را انذار و از سرانجام وخيمي كه در پيش دارند بيم دهد .


بحث روايتي


در الدر المنثور است كه ابن منذر از عكرمه روايت كرده كه در تفسير آيه قتل الانسان ما اكفره گفته : اين آيه در شان عتبة بن ابي لهب نازل شده ، كه وقتي آيه و النجم اذا هوي را شنيد ، گفت : من كفر مي‏ورزم به پروردگار نجم وقتي كه فرو مي‏ريزد ، ناگزير رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) او را نفرين كرد ، و در سفري كه به شام مي‏رفت شير او را پاره كرد .


و در احتجاج از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديثي طولاني در


ترجمة الميزان ج : 20ص :345


معناي قتل الانسان ما اكفره فرمود : يعني انسان لعنت شده است .


و در تفسير قمي در ذيل آيه ثم السبيل يسره آمده كه خداوندراه خير را براي بشر آسان كرده است .


مؤلف : مراد از اين حديث اين است كه : خداي تعالي انسان را در عملش مختار كرده ، بطوري كه راه سعادت و رسيدن به كمالش را آسان ساخته ، همان كمالي كه براي رسيدن به آن آفريده شده .


پس اين خبر با آن معنايي كه ما در تفسير آيه آورديم منطبق است .


و نيز در معناي كلمه و قضبا در همان كتاب آمده كه قضب به معناي قت است ( گياهي است كه حيوانات علفخوار آن را مي‏چرند) .


و نيز در معناي جمله و فاكهة و ابا فرموده : أب به معناي علف خشكي است كه علفخواران مي‏خورند .


و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب فضائل خود از ابراهيم تيمي روايت كرده كه گفت : شخصي از ابو بكر صديق پرسيد : و أبا يعني چه ؟ در پاسخ گفت به زير كدام آسمان و روي كدام زمين پناهنده شوم ، وقتي در باره كتاب خدا چيزي بگويم كه نمي‏دانم .


و نيز در همان كتاب آمده كه سعيد بن منصور ، ابن جرير ، ابن سعد ، عبد بن حميد ، ابن منذر ، ابن مردويه ، بيهقي ( در كتاب شعب الايمان ) ، خطيب و حاكم ( وي حديث را صحيح دانسته ) ، از انس روايت كرده‏اند كه روزي عمر آيات فانبتنا فيها حبا و عنبا و قضبا را تا كلمه و أبا قرائت كرد ، آنگاه گفت : همه اينها را مي‏شناسيم ، اما بايد ديد كلمه أب به چه معنا است ، آنگاه چوب دستي‏اي كه در دست داشت از دست انداخت و گفت : عمر بيهوده خودت را به اين در و آن در نزن ، اگر تو معناي كلمه اب را نداني چه گناهي داري ، اي مردم برويد به دنبال كسي كه از خود قرآن شما را به معناي آن هدايت كند ، آنگاه عمل كنيد ، و وقتي چيزي از كتاب خدا را نفهميديد آن را به پروردگار كتاب واگذاريد .


و نيز در آن كتاب آمده كه عبد بن حميد ، از عبد الرحمان بن يزيد روايت كرده كه گفت : مردي از عمر پرسيد : معناي كلمه و أبا چيست ؟ همين كه ديد حضار مجلسبه دادن جواب پرداختند ، شلاق خود را گرفته به آنان حمله‏ور شد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :346


مؤلف : اين حديث مي‏خواهد بگويد عمر مردم را از بحث پيرامون معارف قرآن و حتي تفسير الفاظ آن ، منع مي‏كرد .


و در ارشاد مفيد آمده كه روايت شده شخصي از ابو بكر از كلام خداي عز و جل كه فرموده : و فاكهة و ابا پرسيد : ابو بكر معناي كلمه أب از قرآن را ندانست ، در پاسخ گفت كدام آسمان و كدام زمين مرا پناه مي‏دهد و يا چه خاكي به سر كنم اگر در باره قرآن چيزي بگويم كه بدان علم ندارم ، اما كلمه فاكهة كه معنايش را همه مي‏دانيم ، و اما كلمه أب را من نمي‏دانم خدا داناتر است .


اين سخن به امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) رسيد فرمود : سبحان الله چطور نمي‏داند كه كلمه أب به معناي علف و چريدنيها است ؟ و اينكه خداي تعالي در اين آيه مي‏خواهد نعمت‏هايي را كه به خلقش داده ، و از آن جمله آنچه غذاي آنان و غذاي چهار پايان ايشان است كه بوسيله آن هم جانشان زنده مي‏ماند ، و هم جسمشان نيرو مي‏گيرد ، به رخ آنان بكشد .


و در مجمع البيان است كه از عطاء بن يسار از سوده همسر رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت شده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : مردم پا برهنه و لخت .


و ختنه نشده محشور مي‏شوند و عرق آنچنان از ايشان مي‏ريزد كه حتي تا نرمه گوشها مي‏رسد ، مي‏گويد عرضه داشتم : يا رسول الله (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) خاك بر سرم آيا در آن روز مردم لخت و عريان به يكديگر نگاه مي‏كنند ؟ فرمود : در آن روز مردم به هيچ چيز جز گرفتاري خود نمي‏انديشند و نمي‏پردازند ، آنگاه اين آيه را تلاوت فرمود : لكل امري‏ء منهم يومئذ شان يغنيه .


و در تفسير قمي در ذيل آيه لكل امري‏ء منهم يومئذ شان يغنيه فرموده : يعني شغلي است كه از هر شغل ديگري بازش مي‏دارد .

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :