امروز:
پنج شنبه 26 مرداد 1396
بازدید :
893
ترجمه الميزان: سوره فجر آيات 30 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :464


( 89 )سوره فجر مكي است و سي آيه دارد ( 30 )


سورة الفجر


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ الْفَجْرِ(1) وَ لَيَالٍ عَشرٍ(2) وَ الشفْع وَ الْوَتْرِ(3) وَ الَّيْلِ إِذَا يَسرِ(4) هَلْ في ذَلِك قَسمٌ لِّذِي حِجْرٍ(5) أَ لَمْ تَرَ كَيْف فَعَلَ رَبُّك بِعَادٍ(6) إِرَمَ ذَاتِ الْعِمَادِ(7) الَّتي لَمْ يخْلَقْ مِثْلُهَا في الْبِلَدِ(8) وَ ثَمُودَ الَّذِينَ جَابُوا الصخْرَ بِالْوَادِ(9) وَ فِرْعَوْنَ ذِي الأَوْتَادِ(10) الَّذِينَ طغَوْا في الْبِلَدِ(11) فَأَكْثَرُوا فِيهَا الْفَسادَ(12) فَصب عَلَيْهِمْ رَبُّك سوْط عَذَابٍ‏(13) إِنَّ رَبَّك لَبِالْمِرْصادِ(14) فَأَمَّا الانسنُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَ نَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبي أَكْرَمَنِ‏(15) وَ أَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبي أَهَنَنِ‏(16) َكلابَل لا تُكْرِمُونَ الْيَتِيمَ‏(17) وَ لا تحَضونَ عَلي طعَامِ الْمِسكِينِ‏(18) وَ تَأْكلُونَ الترَاث أَكلاً لَّمًّا(19) وَ تحِبُّونَ الْمَالَ حُبًّا جَمًّا(20) َكلا إِذَا دُكَّتِ الأَرْض دَكًّا دَكًّا(21) وَ جَاءَ رَبُّك وَ الْمَلَك صفًّا صفًّا(22) وَ جِاي‏ءَ يَوْمَئذِ بجَهَنَّمَيَوْمَئذٍ يَتَذَكرُ الانسنُ وَ أَني لَهُ الذِّكْرَي‏(23) يَقُولُ يَلَيْتَني قَدَّمْت لحَِيَاتي‏(24) فَيَوْمَئذٍ لا يُعَذِّب عَذَابَهُ أَحَدٌ(25) وَ لا يُوثِقُ وَثَاقَهُ أَحَدٌ(26) يَأَيَّتهَا النَّفْس الْمُطمَئنَّةُ(27) ارْجِعِي إِلي رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّةً(28) فَادْخُلي في عِبَدِي‏(29) وَ ادْخُلي جَنَّتي‏(30)



ترجمة الميزان ج : 20ص :465


ترجمه آيات


به نام خداوند بخشنده مهربان .


سوگند به صبحدم ( 1) .


و به شب‏هاي دهگانه ( 2) .


و به زوج و فرد ( 3) .


و به شب وقتي كه پشت مي‏كند( 4 ) .


آيا اين سوگندها براي يك خردمند كافي نيست ؟ ( 5) .


آيا نديدي كه رفتار پروردگارت با قوم عاد چگونه بود ؟ ( 6) .


همان قوم ارم ، شهري كه بناهاي ستوندار داشت ( 7) .


و نظيرش در هيچ سرزميني ساخته نشده بود ( 8) .


و با قوم ثمود كه صخره‏هاي بيابان را مي‏بريدند ( 9) .


و با فرعون كه مردم را چار ميخ مي‏كرد ( 10) .


اينها اقوامي بودند كه در بلاد طغيان كردند ( 11) .


و در نتيجه طغيان خود ، فساد را در بلاد بگستردند ( 12) .


پس پروردگارت تازيانه عذاب را بر سر آنها فرود آورد ( 13) .


آري پروردگار تو همواره در كمين است ( 14 ) .


اما انسان چنين طبعي دارد كه وقتي پروردگارش امتحانش كند و در محيط زندگيش ارجمندش كند و نعمتش بدهد گويد : پروردگارم ارجمندم كرده است ( 15) .


و اما چون امتحانش كند و روزي او را تنگ بسازد گويد : پروردگارم خوارم كرده است ( 16) .


هرگز چنين نيست ، ( نه ارجمند نشانه گرامي بودن آدمي نزد خداست و نه فقر نشانه خواري است ، بلكه هر دو امتحان است تا معلوم شود چقدر مال را دوست مي‏داريد و معلوم شد آنقدر دوست مي‏داريد كه ) شما براي يتيم حرمتي قائل نيستيد ! ( 17) .


و يكديگر را بر اطعام مسكين تشويق نمي‏كنيد ( 18 ) .


و ارث يتيم را مي‏بلعيد ( 19) .


و مال را به مقدار افراط دوست مي‏داريد ( 20) .


نه ، در روزي كه زمين متلاشي شود ( 21) .


و ملائكه صف به صف امر پروردگارت را بياورند ( 22) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :466


و جهنم را حاضر سازند ( مال ) دردي از شما را دوا نمي‏كند ، در آن روز انسان همه چيز را مي‏فهمد اما چه وقت فهميدن است ؟ ! ( 23) .


مي‏گويد اي كاش براي امروز چيزي از پيش فرستاده بودم ( 24) .


آري عذاب آن روز آنچنان سخت است كه هيچ كس دشمن خود را به چنان عذابيشكنجه نكرده ( 25) .


و كنده و زنجير آن را به پاي كسي نبسته ( 26) .


تو اي جان با ايمان ( 27) .


خشنود و پسنديده به سوي پروردگارت باز گرد ( 28) .


و به صف بندگان من درآي ( 29) .


و به بهشت من در آي ( 30) .


بيان آيات


در اين سوره تعلق به دنيا بدان جهت كه طغيان و كفران به دنبال دارد ، مذمت شده ، و اهل دنيا را به شديدترين عذاب دنيا و آخرت تهديد نموده ، روشن مي‏سازد كه انسان به خاطر كوتاه فكريش خيال مي‏كند اگر خدا به او نعمتي داده به خاطر آن است كه نزد خدا كرامت و احترامي دارد ، و آنكه مبتلا به فقر و فقدان است ، به خاطر اين است كه در درگاه خدا خوار و بي‏مقدار است ، ولي به خاطر پندار غلطش هر فساد و طغياني را مرتكب مي‏شود ، و آن پندار غلط را روپوش و رفوي خطاهاي خود مي‏كند ، و دومي هم به خاطر آن پندار غلطش كفر مي‏گويد ( و به هر ذلتي تن مي‏دهد ) و حال آنكه امر بر او مشتبه شده ، بلكه اگر قدرت و ثروت دارد و اگر مبتلا به فقر و تنگي معاش است ، همه به منظور امتحان الهي است ، تا روشن كند چه چيز از دنيايش براي آخرتش از پيش مي‏فرستد .


پس قضيه به آن صورت كه انسان توهم مي‏كند و به زبان هم جاري مي‏سازد نيست ، بلكه به صورتي است كه به زودي در قيامت كه حساب و جزا به پا مي‏شود ، روشن مي‏سازد كه آنچه به او رسيد چه فقر و ناتواني و چه ثروت و قدرت همه امتحان بود ، كه او مي‏توانست از دنيايش براي آخرتش گرفته ، از پيش بفرستد ، ولي نفرستاد ، و عذاب آخرت را بر ثوابش ترجيح داد ، پس از ميان همه مردم دنيا كسي به سعادت زندگي آخرت نمي‏رسد ، مگر نفس مطمئنه و كسي كه دلش به پروردگارش گرم است و تسليم امر او است ، و در نتيجه


ترجمة الميزان ج : 20ص :467


بادهاي كننده گرفتاريها ، او را از جاي نمي‏كند ، و در او تغيير حالت پديد نمي‏آورد ، و اگر ثروتمند شد طغيان نمي‏كند و اگر فقير شد كفران نمي‏ورزد ، و سوره مورد بحث به شهادت سياق آياتش در مكه نازل شده .


و الفجر و ليال عشر و الشفع و الوتر و الليل اذا يسر هل في ذلك قسم لذي حجر فجر به معناي صبح ، و شفع به معناي جفت است .


راغب مي‏گويد : شفع به معناي ضميمه كردن چيزي به مثل آن است ، و به اين دو مثل هم شفع مي‏گويند .


و در جمله و الليل اذا يسر كلمه يسر مضارع از مصدر سري است ، كه به معناي رفتن شب ، و پشت كردن آن است ، و كلمه حجر به معناي عقل است ، پس در اين آيه به صبح ، و شبهاي دهگانه و شفع و وتر و شب ، وقتي پشت مي‏كند ، سوگند ياد شده .


و چه بسا بتوان ادعا كرد كه ظاهر سوگند به فجر قسم به همه صبح‏ها باشد ، و بعيد هم نيست كه منظور از آن تنها صبح روز عيد قربان دهم ذي الحجه باشد .


و بعضي گفته‏اند : مراد صبح ذي الحجه است .


بعضي ديگر گفته‏اند : صبح محرم ، يعني اول سال قمري است .


و بعضي گفته‏اند : صبح روز جمعه است .


بعضي ديگر گفته‏اند : فجر شب مزدلفه است .


و بعضي مراد از آن را نماز صبح دانسته‏اند .


بعضي منظور از آن را همه روز يعني از صبح تا شام دانسته‏اند و بعضي گفته‏اند : منظور شكافته شدن و جوشيدن چشمه‏سارها از لاي سنگ‏ها است ، و از اين قبيل سخنان كه هيچ مدركي بر آن دلالت ندارد زياد گفته‏اند .


و ليال عشر - چه بسا مراد از آن از اول تا دهم ذي الحجه باشد ، و اگر كلمه ليال را نكره آورده خواسته است به عظمت آن اشاره كند ، نه اينكه عموميت آن را برساند .


بعضي گفته‏اند : منظور دهه آخر ماه رمضان است .


يكي ديگر گفته : دهه اول رمضان است .


سومي گفته دهه اول محرم است .


چهارمي گفته : اگر مراد از فجر نماز صبح باشد مراد از شب‏هاي دهگانه هم عبادت در آنها است .


و الشفع و الوتر - اين جمله باروز ترويه - هشتم ذي الحجه - و روز عرفه قابل انطباق


ترجمة الميزان ج : 20ص :468


هست ، مخصوصا اين تطبيق در صورتي كه مراد از فجر و ليالي دهگانه فجر ذي الحجه و شب‏هاي دهه اول آن باشد مناسب‏تر است .


ولي بعضي گفته‏اند : مراد دو ركعت نماز معروف به شفع و يك ركعت نماز معروف به وتر است ، كه در آخر شب خوانده مي‏شود .


بعضي ديگر گفته‏اند مراد مطلق نمازها است ، كه بعضي شفع - دو ركعتي و چهار ركعتي - و بعضي ديگر وتر - يك ركعتي و سه ركعتي - است .


بعضي ديگر گفته‏اند : شفع ، روز قربان و وتر ، روز عرفه نهم ذي الحجه است .


و بعضي گفته‏اند : شفع تمام انسانها است ، به دليل اينكه فرموده : و خلقناكم ازواجا ، و وتر خداي تعالي است ، كه تك است ، و بر طبق هر يك از اين اقوال رواياتي هم رسيده ، كه به زودي در بحث روايتي آينده از نظر خواننده خواهد گذشت ان شاء الله .


بعضي ديگر گفته‏اند : منظور جفت و طاق از هر عددي است ، و اگر به شفع و وتر سوگند ياد كرده در حقيقت به عدد قسم خورده ، چون هر اندازه و مقداري به وسيله عدد حساب و ضبط مي‏شود ، و اين نعمت عدد خود از بزرگترين نعمت‏هاي خداست .


بعضي هم گفته‏اند : شفع و وتر همه مخلوقاتاست ، براي اينكه هر چيزي كه تصور كني يا طاق است و يا جفت .


بعضي ديگر گفته‏اند : وتر آدم و شفع همسر او است .


بعضي گفته‏اند شفع شبها و روزها است ، و وتر تنها آن روزي است كه دنبالش شب نيايد ، و آن روز قيامت است .


بعضي ديگر گفته‏اند : شفع صفا و مروه ، و وتر بيت الحرام است .


بعضي گفته‏اند : مراد از كلمه شفع روزهاي قوم عاد ، و منظور از وتر شب‏هاي آن است .


و بعضي گفته‏اند : شفع درهاي بهشت است ، كه جفت است ، چون هشت در است ، و وتر درهاي دوزخ است كه هفت در است ، و از اين قبيل اقوال بسياري كه بعضي از مفسرين تا سي و شش قول شمرده‏اند و اكثر آنها بدون دليل است .


و الليل اذا يسر - يعني شب در هنگامي كه مي‏گذرد و اين جمله در معناي آيه و


ترجمة الميزان ج : 20ص :469


الليل اذ ادبر است ، و ظاهرش اين است كه لام در آن براي جنس باشد ، پس مراد از الليل مطلق و همه آخر شبها است .


و بعضي گفته‏اند : مراد از آن شب مزدلفه است ، كه همان شب عيد قربان است ، كه حاجيان از عرفات وارد مزدلفه مي‏شوند ، و در آنجا همگي به عبادت خدا مي‏پردازند ، تا صبح شود ، آنگاه از آنجا به مني كوچ مي‏كنند .


ولي اين وجه صحيح نيست ، و مخصوصابنا بر اينكه مراد از شب‏هاي ده‏گانه ، دهه اول ذي الحجه باشد درست در نمي‏آيد ، چون شب مزدلفه هم جزو آن ده شب است ، كه بدان سوگند ياد شده ، ديگر معني ندارد به آن سوگند خورده باشد .


هل في ذلك قسم لذي حجر - آيا اين سوگندها براي هر صاحب خرد كافي نيست ؟ يعني كافي است ، و صاحب عقل كه معناي سخن را مي‏فهمد ، و حق را از باطل تميز مي‏دهد ، كه وقتي خداي تعالي به چيزي سوگند خورد با در نظر داشتن اينكه سوگند را به چيزي مي‏خورند كه داراي شرافت و منزلتي باشد ، يقين مي‏كند كه آنچه به خاطرش سوگند خورده حق است ، آن هم حقي مؤكد ، كه جاي هيچ ترديدي در درستي آن نيست .


جواب قسمهاي مذكور حذف شده ، چون آيات بعدي كه از عذاب اهل طغيان و كفران در دنيا و آخرت و ثواب نفوس مطمئنه خبر مي‏دهد ، بر آن دلالت داشته مي‏رساند كه : سوگندها براي اثبات اين معنا بوده كه خداي تعالي به بعضي از خلائق نعمت مي‏دهد ، و از بعضي ديگر دريغ مي‏دارد ، همه براي امتحان است ، و حذف اين جواب و اشاره به آن هم به طور كنايه رساتر است ، و هم در باب تهديد و انذار و بشارت مؤكدتر است .


ا لم تر كيف فعل ربك بعاد منظور از عاد قوم عاد اولي است ، كه امت هود پيامبر بودند و داستانشان در قرآن كريم مكرر آمده ، و اشاره شده به اينكه آنان در احقاف مي‏زيستند ، و ما در تفسير سوره هود آنچه را كه از آيات كريمه قرآن در باره آنان استفاده مي‏شود ذكر كرديم .


ارم ذات العماد التي لم يخلق مثلها في البلاد كلمه عماد كه جمعش عمد مي‏آيد به معناي پايه‏اي است كه ساختمان بدان تكيه دارد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :470


و ظاهر دو آيه مورد بحث اين است كه : ارم نام شهري براي قوم عاد بوده شهري آباد و بي‏نظير و داراي قصرهاي بلند و ستونهاي كشيده و در زمان نزول اين آيات اثري از آنان باقي نمانده، آثارشان به كلي از بين رفته بود ، و هيچ دسترسي بر جزئيات تاريخ آنها نمانده بود ، البته ممكن است چيزي از تاريخ آنان در افسانه‏ها آمده باشد ، ولي مدرك قابل اعتمادي ندارد ، تنها خاطره قابل اعتمادي كه از آنها بر جاي مانده همين مقداري است كه قرآن كريم نقل كرده و به طور اجمال مي‏فهماند كه قوم عاد بعد از قوم نوح بودند و در احقاف زندگي مي‏كردند ، و مردمي درشت هيكل و نيرومند ، و در عهد خود از ساير اقوام متمدن‏تر بودند ، شهرهايي آباد و خرم و زمين‏هايي حاصلخيز و باغهايي از خرما و انواع زراعت‏ها داشتند ، و در بين اقوامديگر مقامي ارجمند داشتند ، كه شرح داستانشان در تفسير سوره هود گذشت .


ولي بعضي گفته‏اند : مراد از ارم همان قوم عاد است ، و اگر قوم عاد را ارم خوانده بدان جهت بوده كه چون كلمه ارم نام پدر بزرگ اين قوم بوده لذا خود قوم را هم ارم گفتند ، همانطور كه تيره‏اي از اهل مكه را قريش مي‏نامند و معنايش قريشيان است ، و يا يهوديان را اسرائيل مي‏نامند ، با اينكه منظور بني اسرائيل است ، و مراد از ذات عماد بودن آنان ، نيرومندي و سطوت ايشان است .


و معناي آيه اين است كه : آيا نديدي كه پروردگارت به قوم عاد كه همان قوم ارم باشند چه كرد ؟ قوم ارم كه مردمي نيرومند و قهرمان بودند ، و نظيرشان در هيچ سرزميني خلق نشده بود كه مانند آنان درشت هيكل و نيرومند باشند ، و تسمه از پشت همه بلاد و يا همه اقطار زمين كشيده باشند ، و ليكن اين معنا از ظاهر لفظ آيه بعيد است .


و از آن دورتر معنايي است كه بعضي ديگر كرده و گفته‏اند كه : مراد از ذات العماد بودن آنان ، اين است كه تا هوا مساعد بوده در شهر خود بودند و در فصول ديگر به نقاط خوش آب و هوا رفته سپس مجددا به منزل خود بر مي‏گشتند .


و داستان بهشت ارم يكي از افسانه‏هاي معروف قديمي است ، كه ازوهب بن منبه و كعب الاحبار روايت شده .


و ثمود الذين جابوا الصخر بالواد ماده جوب به معناي قطع كردن است ، مي‏فرمايد مردم عاد صخره‏هاي عظيم دامنه


ترجمة الميزان ج : 20ص :471


كوه‏ها را قطع كردند و به صورت خانه در آوردند ، پس اين جمله در معناي آيه و تنحتون من الجبال بيوتا است .


و فرعون ذي الاوتاد منظور از اين فرعون ، فرعون زمان موسي (عليه‏السلام‏) است ، و اگر او را ذي الاوتاد خوانده براي اين بوده كه - بنابر آنچه در روايات آمده - هرگاه مي‏خواسته كسي را شكنجه كند ، روي زمين مي‏خوابانده ، و با چهار ميخ چهار دست و پايش را به زمين ميخكوب مي‏كرده ، و چه بسا روي چوب مي‏خوابانده ، و او را ميخكوب مي‏كرده ، مؤيد اين روايات ، رفتاري است كه قرآن از فرعون نسبت به ساحراني حكايت نموده كه به موسي ايمان آوردند كه به ايشان گفت : و لاصلبنكم في جذوع النخل ، معلوم مي‏شود هر كس را مي‏خواستند دار بزنند دو دست و دو پايش را بر چوبه صليب ميخكوب مي‏كردند .


الذين طغوا في البلاد فاكثروا فيها الفساد اين دو آيه صفت نامبردگان از عاد و ثمود و فرعون است ، مي‏فرمايد اينها اقوام و اشخاصي بودند كه در بلاد طغيان نموده ، فساد را در آنها گسترده كردند .


فصب عليهم ربك سوط عذاب كلمه صب در مورد آب ، به معناي ريختن آن است ، و اما در مورد شلاق عذاب ، كنايه است از عذاب پشت سرهم و شديد ، و نكره آوردن كلمه عذاب به منظور بزرگ جلوه دادن آن است، .


و معناي آيه اين است كه : پروردگارت به خاطر طغيان و گسترش دادن فساد ، عذاب شديدي بر اين طاغيان نازل كرد ، عذابي پشت سر هم و غير قابل وصف .


ان ربك لبالمرصاد كلمه مرصاد به معناي آن محلي است كه در آنجا به كمين بنشينند و منتظر رسيدن شكار و يا دشمن باشند ، و بر مرصاد بودن خداي تعالي با اينكه او منزه است از نشستن در مكان ، كنايه‏اي است تمثيلي ، كه مي‏خواهد بفهماند خداي تعالي مراقب اعمال بندگانش است ، همانطور كه انسان در كمين نشسته مراقب حركات و سكنات دشمن خويش است ، و منتظر است تا او را دستگير كند و يا به قتل برساند ، و خود او هيچ خبر ندارد از اينكه دشمنش


ترجمة الميزان ج : 20ص :472


در صدد دستگيري و يا كشتن او است ، خداي سبحان هم مراقب اعمال بندگان خويش است ، همينكه طغيان كردند و فساد را گسترش دادند ايشان را به شديدترين وجهي عذاب مي‏كند .


در آيه مورد بحث داستان عذاب كردن طاغيان و فساد انگيزان امت‏هاي گذشته را تعليل مي‏كند و مي‏فهماند كه اگر آنان را عذاب كرد به خاطر اين است كه او رب است ، و سنت او بر همين معنا جاري است ، و كلمه رب را به كاف خطاب اضافه نموده فرمود : پروردگار تو ايشان را عذاب كرد پس عذابش منحصر در امت‏هاي گذشته نيست ، بلكه در امت تو نيز جريان دارد .


فاما الانسان اذا ما ابتليه ربه فاكرمه و نعمه فيقول ربي اكرمن اين آيه به دليل اينكه حرف فاء در آغاز آن آمده نتيجه‏گيري از آيات قبل است ، و در آن حال آدمي را در صورتي كه نعمتش زياد شود و صورتي كه از نعمت محروم باشد بيان مي‏كند ، گويا فرموده : گفتيم انسان زير نظر خداي تعالي است ، و خداي تعالي در كمين او است تا ببيند به صلاح مي‏گرايد و يا به فساد ، و او را مي‏آزمايد ، و در بوته امتحان قرارش مي‏دهد ، يا با دادن نعمت ، و يا با محروم كردنش از آن ، اين از نظر واقع امر و اما انسان اين واقعيت را آنطور كه بايد در نظر نمي‏گيرد ، او وقتي مورد انعام خداي تعالي قرار مي‏گيرد خيال مي‏كند نزد خدا احترام و كرامتي داشته ، كه اين نعمت را به او داده ، پس او هر كاري دلش بخواهد مي‏تواند بكند ، در نتيجه طغيان مي‏كند و فساد را گسترش مي‏دهد ، و اگر مورد انعام قرارش ندهد و زندگيش را تنگ بگيرد ، او خيال مي‏كند كه خداي تعالي با او دشمني دارد و به وي اهانت مي‏كند ، در نتيجه به كفر و جزع مي‏پردازد .


پس مراد از جمله فاما الانسان اين است كه : نوع انسان بحسب طبع اولي اينطور است ، نه اينكه فرد فرد همه انسانها اينطورند ، بنابر اين ، الف و لام الانسان براي جنس است ، نه براي استغراق .


اذا ما ابتليه ربه - يعني وقتي او را مورد امتحان قرار دهد ، و عامل در كلمه اذا حذف شده ، تقديرش كائنا اذا ما ابتليه ... است .


بعضي گفته‏اند : عامل در آن كلمه فيقول است ، كه بعد از كلمه اذا آمده و تقديرش : فاما الانسان فيقول ربي اكرمن اذا ما ابتليه ربه است ، يعني انسان مي‏گويد :


ترجمة الميزان ج : 20ص :473


پروردگارم احترامم كرده ، و اين را وقتي مي‏گويد كه خدا مورد امتحانش قرار داده باشد .


و جمله فاكرمه و نعمه تفسير كلمه ابتلاء است ، و مراد از اكرام و تنعيم ، اكرام و تنعيم صوري است ، و به عبارت ديگر مراد اكرام و تنعيم حدوثي است ، نه بقايي ، و مي‏خواهد بفرمايد خداي تعالي او را اكرام كرده و نعمت داده تا شكرش را بجاي آرند و بندگيش كنند ، و ليكن انسان همان را مايه درد سر خود كرد و در راهي مصرف كرد كه مستحق عذاب گرديد .


فيقول ربي اكرمن - يعني مي‏گويد خداي تعالي مرا مورد كرامت و نعمتي از خود قرار داد ، به دليل اينكه به من نعمتهايي داده كه به ديگران نداده ، و يا به عبارتي خيال مي‏كند كه اين قدرت و دارايي كه به او داده‏اند هم اكرام و تنعيم حدوثي است و هم بقايي ، و به همين جهت به خود اجازه مي‏دهد هر كاري كه خواست بكند ، چون وقتي انسان پنداشت بقاي نعمت و قدرتش تضمين شده ، هر كاري بخواهد مي‏كند .


در اينجا سؤالي است و آن اينكه اين جمله كه مورد بحث ما است حكايت زبان حال انسان است ، و از ديدگاه يك انسان طبيعي خبر مي‏دهد ، و از اينكه مي‏گويد : رب من مرا اكرام كرده و خداي تعالي را رب خود معرفي مي‏كند ، بر مي‏آيد كه گوينده اين سخن ، خدا و ربوبيتش را قبول دارد ، با اينكه وثني مذهبان كه منكر ربوبيت صانعند معتقد به چنين چيزي نيستند ؟ پاسخ اين سؤال اين است كه : همانطور كه در سؤال آمده بود سخن مذكور زبان حال فطرت است ، و وثني مذهبان هم به حسب فطرتشان اعتراف به اين معنا دارند ، هر چند كه به زبان نمي‏گويند و از اقرار بدان استنكاف مي‏ورزند ، علاوه بر اين قرآن كريم خواسته است رعايت مقابله با جمله اذا ما ابتليه ربه را كرده باشد .


و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه فيقول ربي اهانن يعني وقتي خداي تعالي او را مورد آزمايش قرار مي‏دهد و به اين منظور رزقش را تنگ مي‏گيرد ، مي‏گويد پروردگار من مرا خوار كرد ، و به هيچم نگرفت .


از مجموع دو آيه ، سه نكته استفاده مي‏شود : اول اينكه : از تكرار كلمه ابتلاء ، هم در نعمت و هم در محروم كردن استفاده مي‏شود كه هم نعمت دادن خدا امتحان است ، و هم نعمت ندادنش ، همچنان كه آيه زير هم همين معنا را تذكر داده مي‏فرمايد : و نبلوكم بالشر و الخير فتنة ، پس اين آيه انسان را در طرز تفكرش تخطئه مي‏كند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :474


دوم اينكه : نعمت دادن خدا را بدان جهت كه نعمت او فضل و رحمت است اكرام و احترام خدا نسبت به انسان است ، ( چون با نعمت دنيا است كه مي‏توان بهترين آخرت را تحصيل كرد ) ، و معلوم است كه اين نعمت تا زماني احترام از ناحيه خدا است كه خود انسان آن را وسيله عذاب دوزخ قرار ندهد .


سوم اينكه : اين دو آيه با هم مي‏فهمانند كه انسان سعادت در زندگي را عبارت مي‏داند از تنعم در دنيا و داشتن نعمت‏هاي فراوان ، و ملاك داشتن كرامت در درگاه الهي را همين داشتن نعمت فراوان مي‏داند ، و بر عكس ملاك نداشتن قدر و منزلت در درگاه خدا را نداشتن پول و ثروت مي‏پندارد ، در حالي كه نه اولي ملاك احترام است و نه دومي ملاك نداشتن حرمت است ، بلكه ملاك در داشتن قدر و منزلت نزد خدا تقرب به خداي تعالي از راه ايمان و عمل صالح است ، حال چه اينكه آدمي دارا باشد و چه فقير ، پس داشتن و نداشتن مال هر دو امتحان است ، مفسرين در معناي اين دو آيه وجوهي ديگر ذكر كرده‏اند كه چون فايده‏اي نداشت متعرضش نشديم .


كلا بل لا تكرمون اليتيم و لا تحاضون علي طعام المسكين اصل تحاضون تتحاضون است ، كه به معناي تحريك و تشويق كردن يكديگر است ، مي‏فرمايد : شما نه يتيم را احترام مي‏كنيد ، و نه يكديگر را بدادن صدقه بر مساكين تهي دست سفارش و تشويق مي‏كنيد ، و منشا اين رفتارتان مال دوستي است ، كه در دو آيه بعد مي‏فرمايد : و تحبون المال حبا جما .


و تاكلون التراث اكلا لما كلمه لم - با تشديد ميم - به معناي اين است كه : انسان سهم خودش و ديگران را به خود اختصاص دهد ، و خلاصه هر چه به دستش بيايد بخورد ، چه پاك و مال حلال باشد و چه خبيث ، و آيه مورد بحث جمله بل لا تكرمون اليتيم را تفسير مي‏كند ، مي‏فرمايد دليل آن اين است كه مال يتيم هم اگر به دستتان برسد مي‏خوريد .


و تحبون المال حبا جما كلمه جم - با تشديد جيم - به معناي بسيار و بزرگ از هر چيز است ، و اين جمله آيه قبلي را كه مي‏فرمود : و لا تحاضون ... تفسير مي‏كند ، مي‏فرمايد علت آن اين است كه مال را به مقدار بسيار زياد دوست مي‏داريد .


كلا اذا دكت الارض دكا دكا كلمه دك با تشديد كاف به معناي دق و كوبيدن سخت است ، و مراد از ظرف


ترجمة الميزان ج : 20ص :475


اذا - زماني كه حضور روز قيامت است .


در اين جمله براي بار دوم كلمه كلا را مي‏آورد ، و براي بار دوم پندار آدميان در حال دارايي و نداري رارد مي‏كند ، و جمله اذا دكت الارض ... در مقام تعليل رد مذكور است ، و حاصل معنا چنين است كه آنطور كه انسانها به حسب طبع مي‏پندارند نيست ، به علت اينكه به زودي در وقتي كه قيامت بپا شود متوجه مي‏شوند كه زندگي دنيا و آنچه در آن از فقر و غنا و امثال آن بود مقصود بالذات نبود ، و او آن را مقصود بالذات و يا ساده‏تر بگويم هدف پنداشت ، و چون دنيا را هدف پنداشت چيزي براي آخرتش نفرستاد ، آن وقت آرزو مي‏كند اي كاش قدمت لحياتي براي زندگي واقعيم چيزي از پيش فرستاده بودم ، با اينكه آرزو ، نه خيري به او مي‏رساند ، و نه عذابي را از او رفع مي‏كند .


و جاء ربك و الملك صفا صفا در اين جمله نسبت آمدن به خداي تعالي داده ، و اين تعبير از متشابهات است كه آيه ليس كمثله شي‏ء ، و آياتي كه خواص قيامت را ذكر مي‏كند ، و مثلا مي‏فرمايد آن روز همه سبب‏ها از كار مي‏افتد ، و همه حجابها كنار مي‏رود ، و بر همه مكشوف مي‏شود كه خدا حق مبين است ، اين متشابه را تفسير مي‏كند ، و تشابه آن را بر طرف مي‏سازند .


رواياتي هم كه مي‏گويد منظور از آمدن خدا آمدن امر خدا است ، و قرآن هم مي‏فرمايد : و الامر يومئذ لله همه در مقام رفع اين تشابه است .


و به وجهي، مؤيد اينكه گفتيم منظور از آمدن خدا اين است كه در آن روز با از كار افتادن اسباب ، همه‏كاره خود خدا بدون هيچ واسطه است ، آيه زير است كه مي‏فرمايد : هل ينظرون الا ان ياتيهم الله في ظلل من الغمام و الملئكة و قضي الامر چون اگر اين آيه ضميمه شود به آيه زير كه مي‏فرمايد : هل ينظرون الا ان تاتيهم الملئكة او ياتي امر ربك چنين به دست مي‏آيد كه منظور از آمدن خدا در آيه سوره بقره آمدن امر خدا است ، كه در آيه سوره نحل آمده .


پس معلوم شد در آيه مورد بحث مضافي حذف شده ، و تقدير آيه جاء امر


ترجمة الميزان ج : 20ص :476


ربك است ، و يا نسبت آمدن به خدا دادن در آيه شريفه از باب مجاز عقلي است ، و اما بحث در باره آمدن ملائكه و اينكه آمدنشان صف به صف است ، نظير بحثي است كه در سابق گذشت .


و جي‏ء يومئذ بجهنم ... بعيد نيست كه مراد از آوردن جهنم ، پرده برداري از روي آن باشد ، همچنان كه در آيه زير همين تعبير آمده فرموده : و برزت الجحيم لمن يري و نيز آيه زير كه مي‏فرمايد : و برزت الجحيم للغاوين و آيه زير كه مي‏فرمايد : لقد كنت في غفلة من هذا فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد .


يومئذ يتذكر الانسان - يعني در آن روز انسان به روشن‏ترين وجه متذكر مي‏شود ، كه آنچه در دنيا به او دادند چه خيرش و چه شرش همه از باب امتحان بوده و او در كار خود كوتاهي كرده اين آن معنايي است كه سياق آيه مي‏دهد .


و اني له الذكري - يعني از كجا مي‏تواند متذكر شود ، و اين كنايه است از اينكه تذكرش در آن روز هيچ سودي به حالش ندارد ، چون وقتي تذكر سودمند است كه بتواند به وسيله توبه با عمل صالح آنچه را فوت شده جبران كند ، و روز جزا جاي توبه و عمل نيست .


يقول يا ليتني قدمت لحياتي يعني اي كاش در دنيا براي اين زندگيم كه زندگي آخرت است توشه‏اي فرستاده بودم ، ممكن هم هست معنايش اين باشد كه اي كاش در دنيا براي اين زندگيم كه حقيقت زندگي است توشه‏اي فرستاده بودم ، چون قرآن كريم زندگي دنيا را لهو و بازي يعني سرگرمي بيهوده خوانده و فرموده : و ان الدار الاخرة لهي الحيوان لو كانوا يعلمون .


و مراد از تقديم در جمله قدمت از پيش فرستادن عمل صالح است براي زندگي آخرت ، و مضمون آيه آرزويي است كه انسان در هنگام رسيدن به قيامت و متذكر شدن از ديدن حقايق آن از خود سر مي‏دهد ، و به راي العين مي‏بيند كه تلاشش در دنيا سودي به حالش نمي‏دهد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :477


فيومئذ لا يعذب عذابه احد و لا يوثق وثاقه احد ضمير در عذابه و در وثاقه به خداي تعالي بر مي‏گردد ، و معناي آيه اين است كه در امروز عذاب خدا آنچنان سخت است كه احدي از خلق كسي را آنطور عذاب نكرده ، و در بند كردنش آنچنان سخت است كه احدي از خلق كسي را آنطور در بند نكرده ، و اين تعبير كنايه است از شدت در تهديد .


بعضي از قاريان دو كلمه لا يعذب و لا يوثق را به فتحه ذال و فتحه ثاء قرائت كرده‏اند و آن دو را صيغه مجهول دانسته‏اند كه بنابر اين قرائت دو ضمير در عذابه و وثاقه به انسان بر مي‏گردد و معناي آيه چنين مي‏شود هيچكس در امروز عذاب اين انسان و گرفتاري او را ندارد .


يا ايتها النفس المطمئنة آنچه از سياق آيه يعني مقابل قرار گرفتن اين نفس با اوصافي كه براي آن ذكر شده با انساني كه قبل از اين آيه مورد سخن بود و اوصافش از جمله دلبستگي‏اش به دنيا و طغيان و فساد و كفرانش و سوء عاقبتش ذكر مي‏شد استفاده مي‏شود اين است كه نفس مطمئنه ، نفسي است كه با علاقمندي و ياد پروردگارش سكونت يافته بدانچه او راضي است رضايت مي‏دهد و در نتيجه خود را بنده‏اي مي‏بيند كه مالك هيچ خير و شري و نفع و ضرري براي خود نيست و نيز دنيا را يك زندگي مجازيو داشتن و نداشتن و نفع و ضرر آن را امتحاني الهي مي‏داند و در نتيجه اگر غرق در نعمت دنيايي شود ، به طغيان و گسترش دادن به فساد و به علو و استكبار ، وادار نمي‏شود ، و اگر دچار فقر و فقدان گردد اين تهي دستي و ناملايمات او را به كفر و ترك شكر وانمي‏دارد ، بلكه همچنان در عبوديت پاي‏برجا است و از صراط مستقيم منحرف نمي‏شود ، نه به افراط و نه به تفريط .


ارجعي الي ربك راضية مرضية بعضي پنداشته‏اند كه اين خطاب بعد از حسابرسي نفوس مطمئنه به ايشان مي‏شود .


و ليكن به نظر ما ظرف اين خطاب از اول تا به آخر روز قيامت است ، يعني از همان لحظه‏اي كه نفوس مطمئنه زنده مي‏شوند ، تا لحظه‏اي كه داخل بهشت مي‏شوند بلكه از لحظه‏اي كه مرگشان مي‏رسد مورد اين خطاب هستند تا وقتي كه به جنت الخلد در مي‏آيند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :478


و اگر نفوس مطمئنه را به وصف راضيه و مرضية توصيف كرده ، براي آن است كه اطمينان و سكونت يافتن دل به پروردگار مستلزم آن است كه از او راضي هم باشد ، و هر قضا و قدري كه او برايش پيش مي‏آورد كمترين چون و چرايي نكند ، حال چه آن قضا و قدر تكويني باشد ، و چه حكمي باشد كه او تشريع كرده باشد ، پس هيچ سانحه به خشم آورنده‏اي او را به خشم نمي‏آورد ، و هيچ معصيتي دل او را منحرف نمي‏كند ، و وقتي بنده خدا از خدا راضي باشد ، قهرا خداي تعالي هم از او راضي خواهد بود ، چون هيچ عاملي به جز خروج بنده از زي بندگي خدا را به خشم نمي‏آورد ، و بنده خدا وقتي ملازم طريق عبوديت باشد مستوجب رضاي خدا خواهد بود ، و به همين جهت دنبال جمله راضية جمله مرضية را آورد .


فادخلي في عبادي و ادخلي جنتي اين آيه به دليل اينكه حرف فاء در اولش درآمده نتيجه‏گيري از جمله ارجعي الي ربك است ، مي‏فرمايد : چون راضي و مرضي به سوي پروردگارت بر مي‏گرديپس در زمره بندگانم در آي و در بهشتم داخل شو ، و اين فرمان دلالت دارد بر اينكه صاحب نفس مطمئنه در زمره بندگان خدا است ، و حائز مقام عبوديت است .


و بايد هم همينطور باشد ، چون وقتي كسي مطمئن به پروردگار خود شد ، و از ادعاي استقلال منقطع گرديد ، و بدانچه از ناحيه پروردگارش مي‏رسد به دليل اينكه حق است راضي شد ، قهرا ذات و صفات و افعال خود را ملك طلق پروردگارش مي‏داند ، پس در آنچه او مقدر مي‏كند و قضايي كه او مي‏راند و امر و نهيي كه او مي‏كند هيچ خواستي از خود نشان نمي‏دهد ، مگر آنچه را كه پروردگارش خواسته باشد ، و اين همان ظهور عبوديت تامه در بنده است ، پس اينكه فرمود : فادخلي في عبادي در حقيقت امضاي عبوديت وي است و جمله و ادخلي جنتي منزلگاه او را معين مي‏كند ، و منظور از اينكه كلمه جنت را بر ضمير تكلم اضافه كرد و فرمود : داخل جنت من شو اين بوده است كه او را به تشريف خاصي مشرف كند ، و در كلام خداي تعالي هيچ جا غير اين آيه جنت را به خود نسبت نداده است .


بحث روايتي


در مجمع البيان در تفسير آيه و الشفع و الوتر آمده كه بعضي گفته‏اند منظور از شفع ، خلق است ، چون فرموده : و خلقناكم ازواجا ، و منظور از كلمه وتر، خداي تعالي است ، نقل از ابن عباس و عطيه عوفي و ابي صالح و مجاهد و اين تفسير روايت ابي


ترجمة الميزان ج : 20ص :479


سعيد خدري است ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


بعضي ديگر گفته‏اند شفع و وتر هر دو نمازند ، بعضي شفع و بعضي وترند ، و اين روايت ابن حصين است ، از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) .


بعضي ديگر گفته‏اند : شفع ، روز عيد قربان ، و وتر ، روز عرفه است ، نقل از ابن عباس و عكرمه و ضحاك و ( روايت جابر از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) هم همين را مي‏گويد ) و علت اينكه روز عيد را شفع خوانده‏اند اين است كه روز عرفه در حكم نظير ندارد ، چون هيچ روزي ديگر مثل آن روز وقوف در عرفات واجب نيست ، ولي روز عيد در حكم ، كه همان كوچ كردن است نظير دارد .


بعضي ديگر گفته‏اند شفع روز هشتم ذي الحجه يعني روز ترويه است ، و وتر روز عرفه است ، و اين معنا از امام باقر و از امام صادق ( عليهما السلام ) نقل شده .


مؤلف : سه روايت اول را كه صاحب مجمع البيان از طرق اهل سنت نقل كرده مي‏توان جمع كرد ، و گفت منافاتي بين آنها نيست ، چون هر سه در مقام يادآوري بعضي از مصاديق شفع و وتر بوده‏اند .


و در تفسير قمي در باره ليال عشر آمده كه دهه ذي الحجه است ، و در باره و الشفع و الوتر آمده كه دو ركعت شفع و يك ركعت وتر در نماز شب است ، و در حديثي آمده كه شفع ، حسن و حسين ، و وتر امير المؤمنين است ، و در باره و الليل اذا يسر آمده كه منظور شب جمع است ( يعني شب عيد قربان كه از عرفات به مشعر كوچ مي‏كنند ) .


و در همان كتاب در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) در معناي لذي حجر آمده : يعني صاحب عقل .


و در كتاب علل به سند خود از أبان احمر روايت كرده كه گفت : از امام صادق (عليه‏السلام‏) معناي آيه و فرعون ذيالاوتاد را پرسيدم ، عرضه داشتم به چه مناسبت فرعون را صاحب ميخها خواندند ؟ فرمود به اين جهت كه او هر گاه مي‏خواست مردي را شكنجه كند روي زمين مي‏خوابانيد و دست و پايش را از دو طرف مي‏كشيد و با چهار ميخ به زمين ميخكوب مي‏كرد ، و بسا مي‏شد كه اين كار را روي تخته خوابيده انجام مي‏داد و دست و پاي محكوم را با چهار ميخ بدان مي‏كوبيد و سپس به همان حال رهايش مي‏كرد تا بميرد ، و بدين جهت خداي تعالي او را صاحب ميخ‏ها خواند .



ترجمة الميزان ج : 20ص :480


و در مجمع البيان در ذيل آيه ان ربك لبالمرصاد آمده كه از علي (عليه‏السلام‏) روايت شده كه فرمود : معنايش اين است كه پروردگار تو قادر است جزاي مردم نافرمان را بدهد .


مؤلف : بناي روايت بر اين است كه عبارت آيه را استعاره تمثيلي بگيرد ، و نيز در همان كتاب است كه از امام صادق (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : مرصاد پلي است بر صراط كه هيچ بنده‏اي نمي‏تواند با داشتن مظلمه‏اي از ديگري از آن پل بگذرد .


و از غوالي از امام صادق (عليه‏السلام‏) حكايت شده كه در تفسير آيه و ذا النون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فرمود : يونس يقين داشت بر اينكه خدا رزقش را تنگ نمي‏گيرد ، و كلمه ظن در اين آيه به معناي يقين است ، و قدر به معناي تنگ گرفتن رزق است ، مگر نشنيدي كلام خدا را كه فرمود : و اما اذا ما ابتليه فقدر عليه رزقه ، كه در اينجا نيز معناي قدر تنگ گرفتن معيشت است .


و در تفسير قمي در روايت ابي الجارود از امام باقر (عليه‏السلام‏) آمده كه در تفسير آيه كلا اذا دكت الارض دكا دكا ، فرمود يعني وقتي كه زمين زلزله شود .


و در الدر المنثور است كه ابن مردويه از علي بن ابي طالب روايت آورده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : آيا تفسير اين آيه را كه مي‏فرمايد : كلا اذادكت الارض ... و جي‏ء يومئذ بجهنم را مي‏دانيد ؟ آنگاه فرمود : چون روز قيامت شود جهنم به وسيله هفتاد هزار زمام ، به دست هفتاد هزار ملك رانده مي‏شود ، و او سركشي مي‏كند ، و اگر خداي سبحان او را كنترل نكند آسمانها و زمين را مي‏سوزاند .


مؤلف : اين حديث از ابي سعيد خدري و ابن مسعود ، و از طرق شيعه در امالي شيخ به سندش از داوود بن سليمان از حضرت رضا از آباي گرامش از علي (عليه‏السلام‏) از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) نيز روايت شده .


و در كتاب عيون در روايات وارده از حضرت رضا در باب توحيد به سند خود از علي بن فضال از پدرش ، نقل شده كه گفت : از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) پرسيدم : معناي


ترجمة الميزان ج : 20ص :481


آيه و جاء ربك و الملك صفا صفا چيست ؟ فرمود : خداي تعالي به صفت آمدن و رفتن توصيف نمي‏شود ، چون خدا منزه است از انتقال ، منظور آيه از آمدن خدا آمدن امر خدا است .


و در كافي به سند خود از سدير صيرفي روايت آورده كه گفت : به امام صادق (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : فدايت شوم ، يا بن رسول الله آيا مؤمن از مرگ و قبض روح خود كراهت مي‏دارد ؟ فرمود : نه به خدا سوگند ، وقتي فرشته مرگ نزدش مي‏آيد تا روحش را قبض كند ، مؤمن به جزع در مي‏آيد ، و ملك الموت به او مي‏گويد : جزع مكن ، اي ولي خدا ، به آن خدايي كه محمد (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) را به نبوت مبعوث كرده من نسبت به تو دلسوزتر و مهربانتر از پدري مهربان هستم ، اگر پدرت اينجا بود بيش از من به تو مهر نمي‏ورزيد ، چشم خودت را باز كن و ببين .


آنگاه فرمود : در آن هنگام رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) و امير المؤمنين و فاطمه و حسن و حسين و امامان از ذريه او در برابرش ممثل مي‏شوند ، و به وي گفته مي‏شود : اين رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) است ، و اين امير المؤمنين و اين فاطمه ، و اين حسن و اين حسين و اينان امامان از ذريه اويند ، كه همه رفقاي تو هستند .


فرمود : پس مؤمن چشم خود باز نموده حضرات را تماشا مي‏كند ، در اين هنگام ندا كننده‏اي از طرف رب العزة روح او را ندا مي‏كند و مي‏گويد : يا ايتها النفس المطمئنة ... ، اي نفسي كه با ديدن محمد و اهل‏بيتش ( عليهم السلام ) اطمينان يافتي ، به سوي پروردگارت برگرد ، در حالي كه به ولايت راضي و به ثواب مرضي هستي ، پس داخل در بندگان من شو ، يعني در زمره محمد و اهل‏بيتش در آي ، و داخل جنت شو ، پس در آن هنگام هيچ چيزي در نظرش محبوب‏تر از مرگ و ملحق شدن به منادي نيست .


مؤلف : اين معنا را قمي هم در تفسيرش و برقي نيز در محاسنش نقل كرده.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :