امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
بازدید :
976
ترجمه الميزان: سوره شمس آيات 15 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :495


( 91 )سوره شمس مكي است و پانزده آيه دارد ( 15)


سورة الشمس‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ وَ الشمْسِ وَ ضحَاهَا(1) وَ الْقَمَرِ إِذَا تَلَاهَا(2) وَ النهَارِ إِذَا جَلَّاهَا(3) وَ الَّيْلِ إِذَا يَغْشاهَا(4) وَ السمَاءِ وَ مَا بَنَاهَا(5) وَ الأَرْضِ وَ مَا طحَاهَا(6) وَ نَفْسٍ وَ مَا سوَّاهَا(7) فَأَلهَْمَهَا فجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا(8) قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا(9) وَ قَدْ خَاب مَن دَساهَا(10) كَذَّبَت ثَمُودُ بِطغْوَاهَا(11) إِذِانبَعَث أَشقَاهَا(12) فَقَالَ لهَُمْ رَسولُ اللَّهِ نَاقَةَ اللَّهِ وَ سقْيَهَا(13) فَكَذَّبُوهُ فَعَقَرُوهَا فَدَمْدَمَ عَلَيْهِمْ رَبُّهُم بِذَنبِهِمْ فَسوَّاهَا(14) وَ لا يخَاف عُقْبَهَا(15)


ترجمه آيات


بنام خداي رحمان و رحيم سوگند به خورشيد و گسترش نور آن ( 1) .


سوگند به ماه وقتي كه دنبال خورشيد مي‏رود ( 2) .


و به روز سوگند وقتي كه همه جا را روشن مي‏سازد ( 3) .


و به شب سوگند وقتي كه روي روز را مي‏پوشاند ( 4) .


و سوگند به آسمان و كسي كه آن را بنا كرده ( 5) .


و سوگند به زمين و آنكه آن را بگسترد ( 6 ) .


و سوگند به جان آدمي و آن كس كه آن را با چنان نظام كامل بيافريد ( 7) .


و در اثر داشتن چنان نظامي خير و شر آن را به آن الهام كرد ( 8) .



ترجمة الميزان ج : 20ص :496


(سوگند به اين آيات ) كه هر كس جان خود را از گناه پاك سازد رستگار مي‏شود ( 9) .


و هر كس آلوده‏اش سازد زيانكار خواهد گشت ( 10) .


طايفه ثمود از غرور و سركشي دعوت پيامبر خود صالح را تكذيب كردند ( 11) .


هنگامي كه شقي‏ترين آنها برانگيخته شد ( 12) .


و رسول خدا ( صالح ) گفت : اين ناقه آيت خداست از خدا بترسيد و آن را سيراب كنيد ( 13 ) .


آن قوم رسول را تكذيب و ناقه را پي كردند ( 14) .


خدا هم آنان را به كيفر ظلم و گناهشان هلاك ساخت و شهرشان را با خاك يكسان نمود ( 15) .


و از عاقبت هلاكتشان پروايي نكرد ( 16) .


بيان آيات


حاصل مضمون اين سوره اين است كه : انسان - كه با الهام خدايي تقوا را از فجور و كار نيك را از كار زشت تميز مي‏دهد - ، اگر بخواهد رستگار شود بايد باطن خود را تزكيه كند ، و آن را با پرورشي صالح بپروراند و رشد دهد ، با تقوا بيارايد ، و از زشتي‏ها پاك كند ، و گر نه از سعادت و رستگاري محروم مي‏ماند ، هر قدر بيشتر آلوده‏اش كند ، و كمتر بيارايد محروميتش بيشتر مي‏شود ، و آنگاه به عنوان شاهد داستان ثمود را ذكر مي‏كند كه به جرم اينكه پيامبرشان حضرت صالح را تكذيب كرده ، ناقه‏اي را كه مامور به حمايت از آن بودند بكشتند ، به عذاب استيصال و انقراض مبتلا شدند ، و با نقل اين داستان به اهل مكه تعريض و توبيخ مي‏كند ، و سوره مورد بحث به شهادت زمينه‏اي كه دارد در مكه نازل شده .


و الشمس و ضحيها راغب در مفردات گفته : كلمه ضحي به معناي گستردگي نور آفتاب است ، ولي بعدها به معناي آن هنگامي استعمال شد كه آفتاب بعد ازطلوع خورشيد گسترده مي‏شود ، و روز بالا مي‏آيد .


و ضمير در ضحيها به كلمه شمس بر مي‏گردد ، در اين آيه به خورشيد و گستردگي نورش در زمين سوگند ياد شده .


و القمر اذا تليها كلمه قمر عطف است به كلمه الشمس ، و ضمير در اين آيه نيز به شمس بر


ترجمة الميزان ج : 20ص :497


مي‏گردد ، و در اين آيه به قمر سوگند ياد شده ، در حالي كه دنبال شمس در حركت است ، و مراد از دنبال روي قمر دو چيز مي‏تواند باشد : يكي اينكه از خورشيد كسب نور مي‏كند ، كه در اين صورت حال اذا تليها حالي دائمي است ، چون قمر دائما از شمس كسب نورمي‏كند ، و يكي اينكه طلوع قمر بعد از غروب خورشيد باشد ، كه در اين صورت سوگند دائمي نيست ، بلكه در دو حال قمر است ، يكي ايامي كه قمر به صورت هلال در مي‏آيد ، و يكي ايامي كه تمام قرص آن روشن مي‏شود .


و النهار اذا جليها كلمه جلي از مصدر تجليه است ، كه به معناي اظهار و بر ملا كردن است ، و ضمير مؤنث ها به ارض بر مي‏گردد ( البته كلمه ارض قبلا ذكر نشده بود ، ولي از فحواي كلام معلوم است كه روز زمين را ظاهر و آشكار مي‏كند) .


ولي بعضي از مفسرين گفته‏اند : ضمير فاعل در جلي به كلمه نهار و ضمير مفعول ها به كلمه شمس برمي‏گردد ، و معنايش اين است كه : سوگند مي‏خورم به روز كه خورشيد را نمايان مي‏كند ، چون با بر آمدن روز خورشيد نمايان مي‏شود .


ولي اين سخن با آيه قبل نمي‏سازد ، چون در آيه قبل مي‏فرمود : خورشيد روز را روشن مي‏كند ، و واقع هم همين است ، نه اينكه روز خورشيد را روشن كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير ها به دنيا بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : قسم به خورشيد كه دنيا را روشن مي‏كند .


بعضي ديگر گفته‏اند : به ظلمت بر مي‏گردد .


بعضي ديگر گفته‏اند : فاعل فعل جلي خداي سبحان و ضمير ها به كلمه شمس بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : سوگند مي‏خورم به روز ، آن هنگامي كه خدا خورشيد را ظاهر مي‏سازد ، و ليكن همه اين وجوه بعيد است .


و الليل اذا يغشيها يعني به شب سوگند در آن هنگام كه زمين را فرا مي‏گيرد ، پس ضمير ها به ارض بر مي‏گردد ، همچنان كه در جليها نيز گفتيم به آن بر مي‏گردد .


و بعضي گفته‏اند به كلمه شمس بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه : به شب سوگند كه بر خورشيد احاطه مي‏يابد ، و اين معنا بعيد است ، چون شب به خورشيد احاطه


ترجمة الميزان ج : 20ص :498


ندارد ، بلكه زمين و موجودات روي آن را فرا مي‏گيرد .


در اينجا سؤالي پيش مي‏آيد ، كه چرا در آيه قبل روشن شدن زمين را با صيغه ماضي تعبير كرد ، و فرمود : حليها و در اين آيه مساله فرا گرفتن شب در روي زمين را با صيغه مضارع تعبير كرده ، آنجا فرموده : و النهار اذا جليها ، و اينجا مي‏فرمايد : و الليل اذا يغشيها ، با اينكه ممكن بود بفرمايد و الليل اذا غشيها ، و يا در آنجا بفرمايد : و النهار اذا يجليها ؟ .


پاسخ اين سؤال اين است كه : با اين تعبير خواست بر حال حاضر دلالت كند ، و اشاره كند به اينكه در ايام نزول آيه كه آغاز ظهور دعوت اسلامي بوده ، تاريكي فجور زمين را پوشانده بود ، قبلا هم گفتيم كه بايد بين قسم و مطلبي كه برايش قسم مي‏خورند نوعي تناسب و ارتباط باشد ، و اگر فرموده بود : و الليل اذا غشيها سخن از تاريكي رانده بود ، ولي به تاريكي جهل و فسق حال حاضر اشاره نشده بود ، جواب ديگري كه مي‏توان داد اين است كه به منظور رعايت فواصل فرمود : يغشيها .


و السماء و ما بنيها و الارض و ما طحيها كلمه طحو كه مصدر فعل طحي است به معناي گستردن است ، و كلمه ما در جمله و ما بنيها ، و در جمله و ما طحيها موصوله است ، و فاعل بنيها و طحيها خداي سبحان است ، و اگر از حضرتش تعبير به ما - چيزي كه كرد با اينكه بايد تعبير به من - كسي كه كرده باشد ، براي اين بود كه نكته‏اي مهم‏تر را افاده كند ، و آن بزرگ جلوه دادن و شگفتي انگيختن است ، و معنايش اين است كه سوگند مي‏خورم به آسمان و آن چيز قوي عجيبي كه آن را بنا كرده و سوگند مي‏خورم به زمين و آن چيز نيرومند و شگفت‏آور كه آن را گسترده .


ولي بعضي از مفسرين كلمه ما را مصدريه گرفته ، آيه را چنين معنا كرده‏اند .


سوگند به آسمان و بناي آن ، و سوگند به زمين و گستردگيش .


ليكن سياق آيات - با در نظر گرفتن اينكه آيه و نفس و ما سويها فالهمها در آن قرار دارد - با اين نظريه سازگار نيست .


و نفس و ما سويها يعني سوگند مي‏خورم به نفس ، و آن چيز نيرومند و دانا و حكيمي كه آن را اين چنين


ترجمة الميزان ج : 20ص :499


مرتب خلق كرد و اعضايش را منظم و قوايش را تعديل كرد ، و اگر كلمه نفس را نكره آورد به نظر بعضي براي اين بود كه به نفس شخص معيني نظر نداشت ، و به قول بعضي ديگر براي بزرگ جلوه دادن آن بود ، ولي به نظر ما بعيد نيست براي اين بوده باشد كه اشاره كند به اينكه آنقدر اين خلقت اهميت دارد كه قابل تعريف و توصيف نيست ، و اينكه اين خلقت را خبري هست .


و مراد از نفس ، نفس انسانيت و جان همه انسانها است .


ولي بعضي گفته‏اند : مراد از آن جان آدم ابو البشر (عليه‏السلام‏) است ، ولي اين سخن با سياق آيات و مخصوصا با آيات قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها نمي‏سازد ، چون معنا ندارد كه كسي نفس آدم ابو البشر را تزكيه كند و يا آلوده سازد ، مگر آنكه بگوييم در دو آيه مذكور استخدام شده علاوه بر اين ، هيچ علتي تصور نمي‏شود كه ما را وادار سازد كلمه نفس را به نفس آدم (عليه‏السلام‏) اختصاص دهيم .


فالهمها فجورها و تقويها كلمه فجور - به طوري كه راغب گفته - به معناي دريدن پرده حرمت دين است .


در حقيقت وقتي شريعت الهي از عمل و يا از ترك عملي نهي مي‏كند ، اين نهي پرده‏اي است كه بين آن عمل و ترك عمل و بين انسان زده شده ، و ارتكاب آن عمل و ترك اين عمل دريدن آن پرده است .


و كلمه تقوي - به طوري كه راغب گفته - به معناي آن است كه انسان خود را از آنچه مي‏ترسد در محفظه‏اي قرار دهد .


و منظور از اين محفظه و تقوا به قرينه اينكه در مقابل فجور قرار گرفته اجتناب از فجور و دوري از هر عملي است كه با كمال نفس منافات داشته باشد ، و در روايت هم تفسير شده به ورع و پرهيز از محرمات الهي .


كلمه الهامكه مصدر الهم است ، به معناي آن است كه تصميم و آگهي و علمي از خبري در دل آدمي بيفتد ، و اين خود افاضه‏اي است الهي ، و صور علميه‏اي است يا تصوري و يا تصديقي كه خداي تعالي به دل هر كس كه بخواهد مي‏اندازد ، و اگر در آيه شريفه هم تقواي نفس را الهام خوانده ، و هم فجور آن را ، براي اين بود كه بفهماند مراد از اين الهام


ترجمة الميزان ج : 20ص :500


اين است كه خداي تعالي صفات عمل انسان را به انسان شناسانده ، و به او فهمانده عملي كه انجام مي‏دهد تقوي است و يا فجور است ، علاوه بر تعريفي كه نسبت به متن عمل و عنوان اولي آن كرده ، عنواني كه مشترك بين تقوا و فجور است ، مثلا تصرف مال را كه مشترك بين تصرف در مال يتيم و تصرف در مال خويش است ، و همخوابگي را كه مشترك بين زنا و نكاح است ، به او شناسانده ، علاوه بر آن اين را هم به او الهام كرده كه تصرف در مال يتيم و همخوابگي با زن اجنبي فجور است ، و آن دوي ديگر تقوا است ، و خلاصه كلام اينكه منظور از الهام اين است كه خداي تعالي به انسانها شناسانده كه فعلي كه انجام مي‏دهند فجور است يا تقوا ، و برايش مشخص كرده كه تقوا چگونه اعمالي ، و فجور چگونه اعمالي است .


در آيه شريفه با آوردن حرف فاء بر سر آن ، مساله الهام را نتيجه تسويه قرار داده ، و فرموده : و نفس و ما سويها ، و چون نفس را تسويه كرد فالهمها ... پس به او الهام كرد ... ، و اين براي آن بود كه اشاره كند به اينكه الهام فجور و تقوا همان عقل عملي است ، كه از نتايج تسويه نفس است ، پس الهام مذكور از صفات و خصوصيات خلقت آدمي است ، همچنان كه در جاي ديگر فرمود : فاقم وجهك للدين حنيفا فطرت الله التي فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله ذلك الدين القيم .


و اضافه فجور و تقوا به ضميري كه به نفس بر مي‏گردد ، براي آن بوده كه اشاره كند به اينكه مراد از فجور و تقواي الهام شده ، فجور و تقواي مختص به نفسي است كه در آيه آمده ، يعني نفس انساني و نفس جن ، چون بر اساس آنچه از كتاب عزيز استفاده مي‏شود طايفه جن نيز مكلف به ايمان و عمل صالح هستند .


قد افلح من زكيها و قد خاب من دسيها كلمه فلاح كه مصدر ثلاثي مجرد افلح است ، و افلح ماضي از باب افعال آن است ، به معناي ظفر يافتن به مطلوب و رسيدن به هدف است ، بر خلاف خيبت كه به معناي ظفر نيافتن و نرسيدن به هدف است ، و كلمه زكاة كه مصدر ثلاثي مجرد زكي است و فعل زكي ماضي از باب تفعيل آن است ، به معناي روييدن و رشد گياه است به رشدي صالح و پربركت و ثمربخش ، و كلمه تزكيه كه مصدر باب تفعيل آن است به معناي روياندن آن است به همان روش و كلمه دسي از ماده دس بوده است چيزي كه هست


ترجمة الميزان ج : 20ص :501


يكي از دو سين آن قلب به ياء شده ، و به صورت دسي در آمده ، كه ماضي باب تفعيلش دسي مي‏شود ، و اين ماده به معناي آن است كه چيزي را پنهاني داخل در چيز ديگر كنيم ، و مراد از اين كلمه در آيه مورد بحث به قرينه اينكه در مقابل تزكيه ذكر شده ، اين است كه انسان نفس خود را به غير آن جهتي كه طبع نفس مقتضي آن است سوق دهد، و آن را بغير آن تربيتي كه مايه كمال نفس است تربيت و نمو دهد .


و آيه شريفه يعني قد افلح جواب هشت سوگندي است كه قبلا ياد شد ، و جمله و قد خاب ... عطف بر آن و جواب دوم است .


و تعبير از اصلاح نفس و افساد آن به تزكيه و تدسي مبتني بر نكته‏اي است كه آيه فالهمها فجورها و تقويها بر آن دلالت دارد ، و آن اين است كه : كمال نفس انساني در اين است كه به حسب فطرت تشخيص دهنده فجور از تقوي باشد ، و خلاصه آيه شريفه مي‏فهماند كه دين ، يعني تسليم خدا شدن در آنچه از ما مي‏خواهد كه فطري نفس خود ما است ، پس آراستن نفس به تقوا ، تزكيه نفس و تربيت آن به تربيتي صالح است ، كه مايه زيادتر شدن آن ، و بقاي آن است ، همچنان كه در جاي ديگر به اين نكته تصريح نموده مي‏فرمايد : و تزودوا فان خير الزاد التقوي و اتقون يا اولي الالباب و وضع نفس در فسق و فجور بر خلاف وضعي است كه در صورت تقوا دارد .


كذبت ثمود بطغويها كلمه طغوي مانند كلمه طغيان مصدر است ، و حرف باء كه بر سر آن در آمده باي سببيت است ، و آيه شريفه و آيات بعدش تا آخر سوره جنبه استشهاد دارد ، و مي‏خواهد براي آيه قد افلح من زكيها ... نمونه‏اي ذكر كند .


اذ انبعث اشقيها كلمه اذ ظرف است براي جمله كذبت ، و يا براي جمله بطغويها ، و مراد از اشقاي ثمود آن كسي است كه ناقه را پي كرد ، و به طوري كه در روايات آمده نامش قدار بن سالف بوده ، كه مردم ثمود او را به اين كار واداشتند ، چون در آيات بعدي همه ضميرها را ضمير جمع آورده ، و همه مردم ثمود را مذمت مي‏كند .


فقال لهم رسول الله ناقة الله و سقيها مراد از رسول الله حضرت صالح پيغمبر است ، كه پيامبر قوم ثمود بود ، و كلمه


ترجمة الميزان ج : 20ص :502


ناقه در جمله ناقة الله با فعلي از قبيل احذركم به صداي بالا قرائت شده ، تا مفعول آن باشد ، وكلمه سقيها عطف بر ناقه است .


و معناي آيه اين است كه : صالح پيغمبر با رسالتي از ناحيه خدا به ايشان گفت : از ناقه خدا و نيز از آبشخور آن پروا كنيد و متعرض او نشويد ، نه به قتلش اقدام كنيد و نه نوبت آب او را از او بگيريد ، و خداي تعالي داستان اين ناقه را در سوره هود و سوره‏هاي ديگر به طور مفصل آورده .


فكذبوه فعقروها فدمدم عليهم ربهم بذنبهم فسويها كلمه عقر به معناي ريشه كن كردن چيزي است كه به سر بريدن شتر و مطلق كشتن نيز اطلاق مي‏شود ، و كلمه دمدمه به معناي خراب كردن بنا بر روي كسي است ، وقتي مي‏گويند : دمدم عليه القبر ، معنايش اين است كه خاك قبر را بر سرش فرو ريخت ، و منظور از اين عبارت اين است كه عذاب الهي به خاطر گناهاني كه كردند همه آنان را فرا گرفت ، و نسلشان را قطع و آثارشان را محو و نابود كرد .


و در جمله فسويها ظاهرا ضمير به ثمود بر مي‏گردد و مؤنث بودنش به اعتبار قبيله بودن اين قوم است ، و قبيله مؤنث است .


و معناي جمله اين است كه خداي تعالي اين قبيله را با خاك يكسان كرد ، ممكن هم هست ضمير مذكور به كلمه ارض كه از مفاد استفاده مي‏شود بر گردد ، و تسويه ارض به معناي تسطيح آن و از بين بردن پستي و بلنديهاي آن است .


بعضي ضمير را به دمدمه برگردانده‏اند ، دمدمه‏اي كه از فعل فدمدم استفاده مي‏شود ، و معناي جمله اين است كه دمدمه آنان را تسويه كرد ، يعني همه را دمدمه كرد ، و هيچ صغير و كبيري را استثناء نكرد .


و لا يخاف عقبيها ضمير در اين آيه يا به دمدمه بر مي‏گردد ، و يا به تسويه و واو براي استيناف است ، و يا واو حاليه است ، و معنايش اين است كه : پروردگار ثمود از عاقبت دمدمه آنان و يا تسويه ايشان پروايي نكرد ، آنچنان كه پادشاهان و مستكبرين از عاقبت وخيم عقاب دشمنان خود و آثار سوء آن پروا و دلواپسي مي‏كنند ، براي اينكه پادشاهان نمي‏دانند عاقبت اين عقابشان چيست ، و چه آثاري بجاي مي‏گذارد ، ولي خداي تعالي مي‏داند عاقبت عقابش چيست ، همان است كه خودش اراده كرده ، و مطابق با فرمان و اذن خود او است ، بنا بر اين


ترجمة الميزان ج : 20ص :503


آيه مورد بحث قريب المعناي با آيه زير است كه مي‏فرمايد : لا يسئل عما يفعل و هم يسئلون .


بعضي گفته‏اند : ضمير در لا يخاف - نمي‏ترسد به همان فرد اشقاي ثمود - قدار بن سالف - بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه كشنده ناقه از عاقبت وخيم عمل خود نمي‏ترسد .


بعضي ديگر گفته‏اند : ضمير در لا يخاف به صالح (عليه‏السلام‏) و ضمير در عقبيها به دمدمه بر مي‏گردد ، و معنايش اين است كه صالح از عاقبت دمدمه آن قوم نمي‏ترسيد ، براي اينكه به نجات خود اطمينان داشت ، و وجه ضعف اين دو قول روشن است .


بحث روايتي


در تفسير قمي در ذيل آيه و نفس و ما سويها آمده كه : يعني آن را بيافريد و صورتگري كرد .


و در مجمع البيان آمده : از زراره و محمد بن مسلم و حمران روايت شده كه از امام باقر و امام صادق ( عليهما السلام ) نقل كرده‏اند كه در تفسير آيه فالهمها فجورها و تقويها فرموده‏اند : يعني براي او بيان كرده كهچه كارهايي مي‏كند و چه كارهايي نمي‏كند ، و در تفسير آيه قد افلح من زكيها فرمودند : يعني رستگار شد هر كس اطاعت كرد و قد خاب من دسيها ، و نوميد و زيانكار شد هر كس كه معصيت كرد .


و در الدر المنثور است كه احمد ، مسلم ، ابن جرير ، ابن منذر ، و ابن مردويه از عمران بن حصين روايت كرده‏اند كه گفت : مردي به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) عرضه داشت : يا رسول الله آيا به نظر شما آنچه امروز مردم مي‏كنند و در باره آن رنج مي‏كشند چيزي است كه خداي تعالي قبلا قضايش را رانده ، و از پيش مقدرش كرده ؟ و همچنين آنچه بعدا براي مردم پيش مي‏آيد و رفتاري كه با پيامبر خود مي‏كنند ، و با همان رفتار حجت بر آنان تمام مي‏شود ، همه اينها از پيش مقدر شده ؟ فرمود : بله سرنوشتي است كه از پيش تعيين شده .


مرد


ترجمة الميزان ج : 20ص :504


پرسيد پس حال كه وضع چنين است ديگر اين همه تلاش براي چيست ؟ فرمود خداي تعالي وقتي كسي را براي يكي از دو سرنوشت فجور و تقوا خلق كرده ، راه رسيدن به آن را هم برايش فراهم مي‏سازد و او را آماده مي‏كند تا براي رسيدن به آن هدف عمل كند ، و اين معنا را قرآن كريم تصديق نموده ، مي‏فرمايد : و نفس و ما سويها فالهمها فجورها و تقويها .


مؤلف : اينكه سائل پرسيد : و همچنين آنچه بعدا براي مردم پيش مي‏آيد ... ، معنايش اين است كه : وجوب صدور فعل چه حسنه و چه سيئه از نظر قضاء و قدري كه قبلا رانده شده منافات ندارد ، با اينكه از نظر صدورش از انسان اختياري و ممكن باشد و ما اين معنا را مكرر در بحثهاي گذشته اين كتاب ذكر نموده و توضيح داديم .


و در همان كتاب است كه ابن ابي حاتم ، ابو الشيخ ، ابن مردويه ، و ديلمي ، از جويبر از ضحاك از ابن عباس روايت كرده‏اند كه گفت : از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم مي‏خواند : قد افلح من زكيها ... و مي‏فرمود : رستگار شد نفسي كه خدا آن را تزكيه كرده باشد ، و زيانكار شد آن نفسي كه خدا از هر چيزي محرومش كرده باشد .


مؤلف : اينكه در اين حديث تزكيه و محروم كردن را به خداي تعالي نسبت داده به وجهي درست است ، و با انتساب اولي به اطاعت خود انسان ، و دومي به معصيت خود آدمي منافات ندارد ، چون مكرر خاطرنشان كرده‏ايم كه محروميت از هدايت ، و به عبارت ديگر اضلال تنها به عنوان مجازات منسوب به خدا مي‏شود ، و خداي تعالي هرگز ابتداء كسي را اضلال نمي‏كند ، همچنان كه خودش فرمود : و ما يضل به الا الفاسقين .


و در مجمع البيان آمده كه روايت صحيح از عثمان بن صهيب از پدرش رسيده كه گفت : رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) به علي بن ابي طالب فرمود : شقي‏ترين اولين چه كسي بود ؟ عرضه داشت كشنده ناقه صالح .


فرمود درست گفتي ، حال بگو ببينم شقي‏ترين آخرين كيست ؟ علي (عليه‏السلام‏) مي‏گويد : عرضه داشتم نمي‏دانم يا رسول الله ، فرمود آن كسي است كه تو را بر اينجايت ( اشاره كرد به فرق سرش ) ضربت مي‏زند .


مؤلف : اين معنا را از عمار ياسر نيز روايت كرده .


و در تفسير برهان است كه ثعلبي و واحدي ، هر دو به سند خود از عمار و از عثمان بن


ترجمة الميزان ج : 20ص :505


صهيب ، و از ضحاك و ابن مردويه به سند خود از جابر بن سمرة ، و از عمار و از ابن عدي و يا از ضحاك ، و خطيب بغدادي در تاريخ خود از جابر بن سمرة ، و طبراني و موصلي و احمد از ضحاك از عمار ، روايت كرده‏اند كه رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) فرمود : اي علي اشقاي اولين كشنده ناقه صالح بود ، و اشقاي آخرين قاتل تو است .


و در روايتي آمده كه اشقاي آخرين كسي است كه اين - محاسنت - را با اين - خون سرت - خضاب مي‏كند.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :