امروز:
شنبه 28 مرداد 1396
بازدید :
1332
ترجمه الميزان: سوره اخلاص آيات 4 - 1


ترجمة الميزان ج : 20ص :669


( 112 )سوره اخلاص مكي است و چهار آيه دارد ( 4)


سورة الإخلاص‏


بِسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ(1) اللَّهُ الصمَدُ(2) لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ(3) وَ لَمْ يَكُن لَّهُ كفُواً أَحَدُ(4)


ترجمه آيات


به نام الله كه رحمان و رحيم است ، بگو او الله يگانه است ( 1) .


كه همه نيازمندان قصد او مي‏كنند ( 2) .


نزاده و زاييده نشده ( 3) .


و هيچ كس همتاي او نيست ( 4) .


بيان آيات


اين سوره خداي تعالي را به احديت ذات و بازگشت ما سوي الله در تمامي حوائج وجوديش به سوي او و نيز به اينكه احدي نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شريك او نيست مي‏ستايد ، و اين توحيد قرآني ، توحيدي است كه مختص به خود قرآن كريم است ، و تمامي معارف ( اصولي و فروعي و اخلاقي ) اسلام بر اين اساس پي‏ريزي شده است .


و روايات وارده از طرق شيعه و سني در فضيلت اين سوره بسيار زياد است ، حتي از هر دو طريق رسيده كه اين سوره معادل با يك ثلث قرآن است ، كه ان شاء الله رواياتش به زودي از نظر خواننده مي‏گذرد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :670


و اين سوره هم مي‏تواند در مكه نازل شده باشد و هم در مدينه ، و آنچه از بعضي از روايات وارده در سبب نزول آن ظاهر است اين است كه در مكه نازل شده .


قل هو الله احد كلمه هو ضمير شان و ضمير قصه است ، و معمولا در جايي بكار مي‏رود كه گوينده اهتمام زيادي به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد ، و اما كلمه الله مورد اختلاف واقع شده ، حق آن است كه علم به غلبه براي خداي تعالي است ، يعني قبلا در زبان عرب اسم خاص براي حق تعالي نبود ، ولي از آنجايي كه استعمالش در اين مورد بيش از ساير موارد شد ، به خاطر همين غلبه استعمال ، تدريجا اسم خاص خدا گرديد ، همچنان كه اهل هر زباني ديگر براي خداي تعالي نام خاصي دارند ، و ما در تفسير سوره فاتحه ( اولين سوره قرآن ) در باره اين كلمه بحث كرديم .


و كلمه احد صفتي است كه از ماده وحدت گرفته شده ، همچنان كه كلمه واحد نيز وصفي از اين ماده است ، چيزي كه هست ، بين احد و واحد فرق است ، كلمه احد در مورد چيزي و كسي بكار مي‏رود كه قابل كثرت و تعدد نباشد ، نه در خارج و نه در ذهن ، و اصولا داخل اعداد نشود ، به خلاف كلمه واحد كه هر واحدي يك ثاني و ثالثي دارد يا در خارج و يا در توهم و يا به فرض عقل ، كه با انضمام به ثاني و ثالث و رابع كثير مي‏شود ، و اما احد اگر هم برايش دومي فرض شود ، باز خود همان است و چيزي بر او اضافه نشده .


مثالي كه بتواند تا اندازه‏اي اين فرق را روشن سازد اين است كه : وقتي مي‏گويي احدي از قوم نزد من نيامده ، در حقيقت ، هم آمدن يك نفر را نفي كرده‏اي و هم دو نفر و سه نفر به بالا را ، اما اگر بگويي : واحدي از قوم نزد من نيامده تنها و تنها آمدن يك نفر را نفي كرده‏اي ، و منافات ندارد كه چند نفرشان نزدت آمده باشند ، و به خاطر همين تفاوت كه بين دو كلمه هست ، و به خاطر همين معنا و خاصيتي كه در كلمه احد هست ، مي‏بينيم اين كلمه در هيچ كلام ايجابي به جز در باره خداي تعالي استعمال نمي‏شود ، ( و هيچ وقت گفته نمي‏شود : جاءني احد من القوم - احدي از قوم نزد من آمد ) بلكه هر جا كه استعمال شده است كلامي است منفي ، تنها در مورد خداي تعالي است كه در كلام ايجابي استعمال مي‏شود .


يكي از بيانات لطيف مولانا امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) در همين باب است كه در بعضي از خطبه‏هايش كه در باره توحيد خداي عز و جل ايراد فرموده چنين آمده : كل مسمي


ترجمة الميزان ج : 20ص :671


بالوحدة غيره قليل يعني - و خدا داناتر است - هر چيزي غير خداي تعالي ، وقتي به صفت وحدت توصيف شود ، همين توصيف بر قلت و كمي آن دلالت دارد ، به خلاف خداي تعالي كه يكي بودنش از كمي و اندكي نيست .


و ما در بحثي كه پيرامون توحيد قرآني در جلد ششم اين كتاب داشتيم ، پاره‏اي از كلمات آن جناب را كه در باره توحيد صادر شده نقل نموديم .


الله الصمد اصل در معناي كلمه صمد قصد كردن و يا قصد كردن با اعتماد است ، وقتي گفته مي‏شود : صمده ، يصمده ، صمدا از باب نصر ، ينصر معنايش اين است كه فلاني قصد فلان كس يا فلان چيز را كرد ، در حالي كه بر او اعتماد كرده بود .


بعضي از مفسرين اين كلمه را - كه صفت است - به معاني متعددي تفسير كرده‏اند كه برگشت بيشتر آنها به معناي زير است : سيد و بزرگي كه از هر سو به جانبش قصد مي‏كنند تا حوايجشان را برآورد و چون در آيه مورد بحث مطلق آمده همين معنا را مي‏دهد ، پس خداي تعالي سيد و بزرگي است كه تمامي موجودات عالم در تمامي حوائجشان او را قصد مي‏كنند .


آري وقتي خداي تعالي پديد آورنده همه عالم است ، و هر چيزي كه داراي هستي است هستي را خدا به او داده ، پس هر چيزي كه نام چيز صادق بر آن باشد ، در ذات و صفاتو آثارش محتاج به خدا است ، و در رفع حاجتش او را قصد مي‏كند ، همچنان كه خودش فرموده : الا له الخلق و الامر ، و نيز به طور مطلق فرموده : و ان الي ربك المنتهي ، پس خداي تعالي در هر حاجتي كه در عالم وجود تصور شود صمد است ، يعني هيچ چيز قصد هيچ چيز ديگر نمي‏كند مگر آنكه منتهاي مقصدش او است و بر آمدن حاجتش به وسيله او است .


از اينجا روشن مي‏شود كه اگر الف و لام بر سر كلمه صمد در آمده ، منظور افاده حصر است ، مي‏فهماند تنها خداي تعالي صمد علي الاطلاق است ، به خلاف كلمه احد كه الف و لام بر سرش در نيامده ، براي اينكه اين كلمه با معناي مخصوصي كه افاده مي‏كند در جمله اثباتي بر احدي غير خداي تعالي اطلاق نمي‏شود ، پس حاجت نبود كه با آوردن الف و


ترجمة الميزان ج : 20ص :672


لام حصر احديت را در جناب حق تعالي افاده كند ، و يا احديت معهودي از بين احديت‏ها را برساند .


و اما اينكه چرا دوباره كلمه الله ذكر شد ، با اينكه ممكن بود بفرمايد : قل هو الله احد و صمد ؟ ظاهرا اين تكرار براي اشاره به اين معنا بوده كه هر يك از دو جمله هو الله احد و الله الصمد مستقلا كافي در تعريف خداي تعالي است ، چون مقام ، مقام معرفي خدا به وسيله صفتي است كه خاص خود او باشد ، پس معنا چنين است كه معرفت به خداي تعالي حاصل مي‏گردد چه از شنيدن جمله هو الله احد و چه از شنيدن الله الصمد چه آنجور توصيف و تعريف شود و چه اينجور .


و اين دو آيه شريفه در عين حال هم به وسيله صفات ذات ، خداي تعالي را معرفي كرده ، و هم به وسيله صفات فعل .


جمله الله احد خدا را به صفت احديت توصيف كرده ، كه احديت عين ذات است .


و جمله الله الصمد او را به صفت صمديت توصيف كرده كه صفت فعل است ، چون گفتيم صمديت عبارت از اين است كه هر چيزي به سوي او منتهي مي‏شود .


بعضي از مفسرينگفته‏اند : كلمه صمد به معناي هر چيز توپري است كه جوفش خالي نباشد ، و در نتيجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بياورد و نه از كسي متولد شود .


كه بنابر اين تفسير ، جمله لم يلد و لم يولد تفسير كلمه صمد خواهد بود .


لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد اين دو آيه كريمه از خداي تعالي اين معنا را نفي مي‏كند كه چيزي را بزايد .


و يا به - عبارت ديگر ذاتش متجزي شود ، و جزئي از سنخ خودش از او جدا گردد .


چه به آن معنايي كه نصاري در باره خداي تعالي و مسيح مي‏گويند ، و چه به آن معنايي كه وثني مذهبان بعضي از آلهه خود را فرزندان خداي سبحان مي‏پندارند .


و نيز اين دو آيه از خداي تعالي اين معنا را نفي مي‏كنند كه خود او از چيزي متولد و مشتق شده باشد ، حال اين تولد و اشتقاق به هر معنايي كه اراده شود ، چه به آن نحوي كه وثنيت در باره خدايان خود گفته‏اند ، كه بعضي اله پدر و بعضي ديگر اله مادر و بعضي ديگر اله فرزند است ، و چه به نحوي ديگر .



ترجمة الميزان ج : 20ص :673


و نيز اين معنا را نفي مي‏كنند كه براي خداي تعالي كفوي باشد كه برابر او در ذات و يا در فعل باشد ، يعني مانند خداي تعالي بيافريند و تدبير نمايد ، و احدي از صاحبان اديان و غير ايشان قائل به وجود كفوي در ذات خدا نيست ، يعني احدي از دين‏داران و بي‏دينان نگفته كه واجب الوجود ( عز اسمه ) متعدد است ، و اما در فعل يعني تدبير ، بعضي قائل به آن شده‏اند ، مانند وثني‏ها كه براي خدايان خود الوهيت و تدبير قائل شدند ، حال چه خداي بشري مانند فرعون و نمرود كه ادعاي الوهيت كردند ، و چه غير بشري .


و ملاك در كفو بودن در نظر آنان اين است كه براي اله و معبود خود استقلال در تدبير قائلند و مي‏گويند : الله تعالي تدبير فلان ناحيه عالم را به فلان معبود واگذار نموده و او فعلا مستقل در تدبير آن ناحيه است ، همانطور كه خود خداي تعالي مستقل در تدبير آن ارباب و آلهه است ، و او رب الارباب و اله الالهه است .


و اگر برابري در صفات را نشمرديم ، براي آن بود كه صفت ، يا صفت ذات است يا صفت فعل ، صفت ذات كه عين ذات است و صفت فعل هم از فعل انتزاع مي‏شود .


و اين معناي از كفو بودن در غير آلهه مشركين نيز تصور دارد ، نظير استقلالي كه بعضي براي موجودي از موجودات ممكن بپندارند ، اين نيز مصداقي است براي كفو بودن ، چون برگشت اين فرض نيز به اين است كه انسان بپندارد مثلا فلان گياه خودش مستقلا بيماري ما را شفا مي‏دهد و در بهبودي از بيماريمان احتياجي به خداي تعالي نداريم ، با اينكه گياه مذكور از هر جهتي محتاج به خداي تعالي است ، و آيه مورد بحث اين را نيز نفي مي‏كند .


و صفات سه‏گانه‏اي كه در اين سوره نفي شده ، يعني متولد شدن چيزي از خدا ، و تولد خداي تعالي از چيز ديگر ، و داشتن كفو ، هر چند ممكن است نفي آنها را متفرع بر صفت احديت خداي تعالي كرد ، و به وجهي گفت فرض احديت خداي تعالي كافي است در اينكه او هيچ يك از اين سه صفت را نداشته باشد ، و ليكن اين معنا زودتر به نظر مي‏رسد كه متفرع بر صمديت خدا باشند .


اما اينكه متولد نشدن چيزي از خدا فرع صمديت او است ، بيانش اين است كه ولادت كه خود نوعي تجزي و قسمت پذيري است به هر معنايي كه تفسير شود ، بدون تركيب تصور ندارد ، كسي كه مي‏زايد و چيزي از او جدا مي‏شود بايد خودش داراي اجزايي باشد ، و چيزي كه جزء دارد محتاج به جزء خويش است ، چون بديهي است موجود مركب از چند چيز وقتي آن موجود است كه آن چند جزء را داشته باشد ، و خداي سبحان صمد است هر محتاجي در حاجتش به او منتهي مي‏گردد ، و چنين كسي احتياج در او تصور ندارد .


و اما اينكه زاييده نشدنش از چيزي فرع صمديتاو است بيانش اين است كه تولد


ترجمة الميزان ج : 20ص :674


چيزي از چيز ديگر فرض ندارد مگر با احتياج متولد به موجودي كه از او متولد شود ، و خداي تعالي صمد است ، و كسي كه صمد باشد احتياج در او تصور ندارد .


و اما اينكه كفو نداشتنش متفرع بر صمديت او است ، بيانش اين است كه كفو چه اينكه كفو در ذات خداي تعالي فرض شود و چه كفو در فعل او ، وقتي تصور دارد كه كفو فرضي در عملي كه در آن عمل كفو شده مستقل در ذات خود و بي‏نياز از خداي تعالي باشد ، و گفتيم كه خداي تعالي صمد است و صمد علي الاطلاق هم هست ، يعني همانكفو فرضي در آن عمل كه كفو فرض شده محتاج او است و بي‏نياز از او نيست ، پس كفو هم نيست .


بنابر اين روشن شد كه نفي در دو آيه ، متفرع بر صمديت خداي تعالي است ، و مال صمديت خداي تعالي و فروعات آن به اثبات يگانگي خدا در ذات و صفات و افعال او است ، به اين معنا كه خداي تعالي در ذاتش واحد است و چيزي شبيه به او نيست ، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش ، پس ذات خداي تعالي به ذات خود او و براي ذات خود او است ، بدون اينكه مستند بغير خودش باشد و بدون اينكه محتاج بغير باشد ، به خلاف غير خداي تعالي كه در ذات و صفات و افعال خود محتاج خداي تعالايند ، و او است كه به مقتضا و لياقت ساحت كبريايي و عظمتش موجودي را با صفات و افعال معين خلق مي‏كند ، پس حاصل مفاد سوره اين است كه ، خداي تعالي را به صفت احديت و واحديت توصيف مي‏كند .


و از جمله سخناني كه در باره اين آيه گفته شده ، اين است كه مراد از كفو ، همسر است ، چون همسر هر كسي كفو او است .


و بنا به اين گفتار آيه شريفه همان را افاده مي‏كند كه آيه تعالي جد ربنا ما اتخذ صاحبة افاده مي‏كند .


و ليكن اين حرف صحيح نيست .


بحث روايتي


در كافي به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :675


فرمود : يهوديان از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) پرسيدند : مشخصات و حسب و نسب پروردگارت را براي ما بيان كن .


آن جناب تا سه روز پاسخ نداد ، تا آنكه سوره قل هو الله احد نازل شد .


مؤلف : و در كتاب احتجاج از امام عسكري (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : سؤال كننده عبد الله بن صورياي يهودي بوده ، و در بعضي روايات اهل سنت آمده كه سائل عبد الله بن سلام بوده ، و اين سؤال را در مكه كرد ، و بعد از شنيدن پاسخ ايمان آورد ، ولي ايمان خود را پنهان مي‏داشت ، و در بعضي ديگر آمده جمعيتي از يهود بودند كه اين سؤال را از آن جناب كردند ، و در روايات بسياري از طرق اهل سنت آمده كه اصلا سؤال از ناحيه يهوديان نبوده ، بلكه از ناحيه مشركين مكه بوده ، و به هر حال هر چه بوده مراد از حسب و نسب ، صفات و مشخصات خداي تعالي است .


و در كتاب معاني به سند خود از اصبغ بن نباته از علي (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه در ضمن حديثي فرمود : نسبت خداي عز و جل همان سوره : قل هو الله ... است و در كتاب علل به سند خود از امام صادق (عليه‏السلام‏) روايت كرده كه در حديث معراج فرمود : خداي تعالي به آن جناب - يعني به رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) - فرمود : قل هو الله احد ، را همانطور كه نازل شده بخوان ، كه اين سوره نسبت و معرف من است .


مؤلف : و نيز به سند خود از موسي بن جعفر روايتي در معناي اين روايت آورده .


و در الدر المنثور است كه ابو عبيد در كتاب فضائل خود از ابن عباس از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده كه فرمود : سوره قل هو الله احد ثلث قرآن است .


مؤلف : روايات از طرق اهل سنت در اين معنا بسيار زياد است ، و آن را از عده‏اي از صحابه از قبيل ابن عباس ( كه روايتش گذشت ) ، و ابي الدرداء ، ابن عمر ، جابر ، ابن مسعود ، ابي سعيد خدري ، معاذ بن انس ، ابي ايوب ، ابي امامه ، و غير نامبردگان از رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) روايت كرده‏اند ، و نيز در عده‏اي از روايات وارده از امامان اهل بيت


ترجمة الميزان ج : 20ص :676


(عليهم‏السلام‏) آمده ، و مفسرين در توجيه آن وجوهي مختلف ذكر كرده‏اند ، كه معتدل‏ترين آن اين است كه تمامي معارف قرآني به سه اصل بر مي‏گردد ، توحيد و نبوت و معاد ، و سوره مورد بحث از اين سه اصل يك اصل را متعرض شده ، از اول تا به آخرش در باره آن سخن گفته ، و آن اصل توحيد است .


و در كتاب توحيد از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود در عالم رؤيا خضر (عليه‏السلام‏) را ديدم ، و اين رؤيا يك شب قبل از جنگ بدر بود ، به آن جناب گفتم : از آنچه داري چيزي به من تعليم بده كه بر دشمنان پيروز شوم .


خضر گفت : بگو : يا هو يا من لا هو الا هو ، همينكه صبح شد ، رؤياي خود را براي رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) بازگو كردم ، به من فرمود : اي علي اسم اعظم را ياد گرفتي ، و اين كلام در جنگ بدر همچنان بر زبانم بود .


و نيز در آن كتاب آمده كه امير المؤمنين علي (عليه‏السلام‏) سوره قل هو الله احد را خواند ، و وقتي فارغ شد گفت : يا هو يا من لا هو إلا هو اغفر لي و انصرني علي القوم الكافرين - اي كسي كه نيست او مگر او ، مرا بيامرز و مرا بر قوم كافر ياري فرما .


و در نهج البلاغه در باره خداي تعالي آمده : الاحد لا بتاويل عدد - احد است ، اما نه به تاويل عدد .


مؤلف : اين روايت را در توحيد هم از حضرت رضا (عليه‏السلام‏) نقل كرده به اين عبارت : احد لا بتاويل عدد .


و در اصول كافي به سند خود از داوود بن قاسم جعفري روايت آورده كه گفت : به امام ابي جعفر دوم جواد الائمه (عليه‏السلام‏) عرضه داشتم : كلمه صمد چه معنايي دارد ، فرمود به معناي سيد مصمود اليه است ، يعني بزرگي كه تمام موجودات عالم در حوائج كوچك و بزرگ به او مراجعه ميكنند و محتاج اويند .


مؤلف : و در تفسير كلمه صمد معاني ديگري از ائمه اهل بيت (عليهم‏السلام‏) روايت شده ، از آن جمله امام باقر (عليه‏السلام‏) فرمود : صمد به معناي سيد و بزرگي است كه


ترجمة الميزان ج : 20ص :677


سايرين او را اطاعت كنند ، سيدي كه مافوق او هيچ آمر و ناهي نباشد .


و از حسين بن علي (عليهماالسلام‏) روايت شده كه فرموده است : صمد كسي و چيزي را گويند كه جوف ندارد ، و نيز به كسي گويند كه نمي‏خوابد ، و همچنين به كسي گفته مي‏شود كه لم يزل بوده و لا يزال خواهد بود .


و از امام سجاد (عليه‏السلام‏) نقل شده كه فرمود : صمد كسي است كه هر گاه بخواهد چيزي را ايجاد كند تنها بگويد : باش آن چيز موجود شود .


و باز صمد به معناي كسي است كه موجودات را بدون الگوي قبلي خلق كرده ، آنها را اضداد و به اشكال مختلف و ازواج خلق كرده ، كسي است كه در يكتايي و ضد نداشتن يگانه است ، و نيز در نداشتن شكل و مثل و شريك يكتا است .


و اصل در معناي صمد همان معنايي است كه از ابي جعفر دوم (عليه‏السلام‏) نقل كرديم ، چون در معناي آن لغتي از مفهوم قصد گرفته شده بود ، و بنا بر اين ، معاني ديگر و مختلفه‏اي كه از ساير ائمه (عليهم‏السلام‏) نقل شد تفسير به لازمه معناي اصلي است ، چون همه آنها از لوازم مقصود بودن خداي تعالي است ، آري خداي تعالي مقصودي است كه هر موجودي در هر حاجتي كه دارد به سوي او رجوع دارد ، و خود او دچار هيچ حاجتي نمي‏شود .


و در كتاب توحيد از وهب بن وهب قرشي از امام صادق (عليه‏السلام‏) از آباي گرامي‏اش (عليهم‏السلام‏) روايت آورده كه اهل بصره به حسين بن علي (عليهماالسلام‏) نامه‏اي نوشته ، و در آن از كلمه صمد پرسيدند ، حضرت در پاسخشان اين نامه را به ايشان نوشت : بسم الله الرحمن الرحيم ، اما بعد ، مبادا در قرآن كريم خوض كنيد .


و در آن جدال راه نيندازيد ، و بدون علم و از روي مظنه و سليقه در باره آن چيزي مگوييد ، كه از جدم رسول خدا (صلي‏الله‏عليه‏وآله‏وسلّم‏) شنيدم كه مي‏فرمود : كسي كه بدون علم در باره قرآن سخن بگويد ، نشيمنگاه او پر از آتش خواهد بود ، و خداي سبحان خودش كلمه صمد را تفسير كرده ، بعد از آنكه فرمود : الله احد الله الصمد ، آن را با دو آيه بعد تفسير نموده ، فرمود : لم يلد و لم يولد و لم يكن له كفوا احد .


و نيز در آن كتاب به سند خود از ابن ابي عمير از موسي بن جعفر (عليه‏السلام‏) روايت آورده كه فرمود : و بدانكه خداي تعالي واحد و احد ، و صمد است ، نه فرزنددار مي‏شود تا فرزندش از او ارث ببرد ، و نه خود از كسي متولد شده تا پدرش با او شريك باشد .



ترجمة الميزان ج : 20ص :678


و باز در آن كتاب در خطبه ديگر از امير المؤمنين (عليه‏السلام‏) آمده كه فرمود : خداي عز و جل كسي است كه از كسي متولد نشده تا در عزت شريكي داشته باشد ، و خود فرزنددار نمي‏شودتا موروثي از بين رفتني باشد .


و در همان كتاب در ضمن خطبه‏اي از آن جناب آمده كه فرمود : خداي تعالي بزرگتر از آن است كه كفوي داشته باشد تا به آن كفو تشبيه شود .


مؤلف : در اين معاني كه تاكنون از روايات نقل كرديم روايات ديگري نيز هست.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :