امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1142
بزرگواري و عظمت علي (ع)
ابن ابي الحديد گويد: روزي از روزهاي صفين كه معاويه سخت خويش را در تنگناي جنگ گرفتار ديد به عمرو عاص گفت:«من به علي نامه‌اي مي‌نويسم باشد كه به وسيله اين نامه، علي را در كار پيكار به ترديد اندازم و خود را از اين مخمصه نجات دهم.»
عمروعاص پوزخندي زد و گفت: «اي معاويه! تو كيستي كه بتواني مردي چون علي را بفريبي؟ بي جهت خود را اذيت مكن. علي هرگز فريب تو را نخواهد خورد.» معاويه به حرف عمروعاص گوش نكرد و نامه‌اي براي حضرت نگاشت كه خلاص‌اش چنين است: «اگر ما مي‌دانستيم، اين جنگ چه بر سرمان خواهد آورد، هرگز داخلش نمي‌شديم و اكنون هر دو پشيمان هستيم. تو مي‌داني كه لشگر عرب از هر دو سو(هم بواسطه من و هم بواسطه تو) رو به نابودي است. من و تو، هر دو فرزندان عبدمناف و در نَسَب با هم برابريم. اگر حكومت شام را به من واگذاري، من فرمانت را گردن خواهم نهاد.»[1]
هنگامي كه حضرت آن نامه را ملاحظه كرد چنين پاسخ داد:
«اما اينكه فرمانروايي شام را از من مي‌خواستي، بدان كه چيزي را كه من ديروز به تو ندادم البته امروز نيز نخواهم داد. ديگر آنكه گفتي جنگ موجب از بين بردن عرب شد و از لشكريان من و تو جز اندكي باقي نمانده است، بدان كه هر صاحب حقي كه بدست باطل كشته شود زندة جاويدانه و روانه بهشت است و هر باطلي كه توسط حق از بين برود، مخلّد در آتش دوزخ است.
ديگر آنكه گفتي ما و تو در سپاهيان و جنگ و نابود شدن برابريم، پس بدان كه سخت در اشتباهي. زيرا نه تو در شك و ترديدت پايدارتر از من بر يقين مي‌باشي و نه شاميان بر دنيا حريص‌تر از عراقيان در امر آخرت مي‌باشند. (من و اهل عراق از روي ايمان و يقين و براي پايداري حق مي‌جنگيم، اما تو و اهل شام از روي شك و ترديد و براي دنيا مي‌جنگيد).
ديگر اين كه گفتي ما هر دو فرزندان عبدمنافيم. آري، لكن حرف اينجاست كه نه اميّه مانند هاشم و نه ابوسفيان مانند عبدالمطلب و نه مهاجر(يعني من) مانند اسير و آزاد كرده شده(يعني تو و پدرت ابوسفيان در فتح مكه) مي‌باشد.
اي معاويه! كسي كه نسبش روشن است مانند كسي كه نسبش آلوده و ناپاك است نيست آنكه كمك كار حق است با دنبال كننده باطل يكسان نيست و مؤمن و منافق يكسان نيستند و چه ناخلف فرزندي است، فرزندي كه پيروي كند پدري را كه در آتش نگون سار است.
حالا از تمام اينها كه بگذريم، در دست‌هاي ماست فضيلت نبوت و پيغمبري و تنها ما هستيم كه منتسب به رسول اكرم ـ صلي‌الله عليه و آله ـ هستيم و بوسيله اين منصب هر گردنكشي را خوار و هر ضعيف مسلماني را سر بلند ساختيم.اين را هم بدان كه در آن هنگام كه خداوند عرب را گروه گروه به دينش در آورد و اين امّت خواه ناخواه دين اسلام را پذيرفتند، شما بني اميّه از جمله كساني بوديد كه دخولتان در اسلام بيرون از اين دو راه نبود: يا از روي دنيا پرستي تا با تظاهر به اسلام به قدرت برسيد و يا از ترس شمشير اسلاميان.»گويند كه چون اين پاسخ دندان شكن به معاويه رسيد، تا چند روزي آن را از عمروعاص پنهان مي‌داشت تا اينكه بالاخره عمروعاص از جريان مطلع شد و معاويه را به ريشخند گرفت.
معاويه گفت: «تو خجالت نمي‌كشي كه مرا بواسطه اين كارم سرزنش و مسخره مي‌كني در حاليكه از ترس علي بن ابيطالب عورت خود را نمايان ساختي؟!»
عمروعاص لبخندي زد و گفت: «بزرگواري و عظمت علي چيزي است كه تو خود آن را بهتر از من مي‌داني. اما در مورد رسوائي من بايد بداني كه در جنگ با علي، رسوا شدن رسوائي نيست.»
[1] . شرح نهج‌البلاغه: ابن ابي الحديد معتزلي،ج3،ص224.
اميرالمؤمنين(ع) با معاويه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :