امروز:
يکشنبه 3 بهمن 1395
بازدید :
915
فعاليت ها و مبارزات امام حسين(ع)
حسين بن علي - عليه السلام - از دوران نوجواني كه شاهد انحراف دستگاه حكومت اسلامي از مسير اصلي خود بود، از موضعگيريهاي سياسي پدر خود پيروي و حمايت مي‏كرد؛ چنانكه در زمان خلافت عمر بن خطاب، روزي وارد مسجد شد و ديد عمر بر فراز منبر نشسته است، با ديدن اين صحنه، بالاي منبر رفت و به عمر گفت: از منبر پدرم پايين بيا و بالاي منبر پدرت برو! [1]
در جبهه‏هاي نبرد با ناكثين و قاسطين
حسين بن علي - عليه السلام - در دوران خلافت پدرش، اميرمومنان ع،در صحنه‏هاي سياسي و نظامي در كنار آن حضرت قرار داشت. او در هر سه جنگي كه در اين دوران براي پدر ارجمندش پيش آمد، شركت فعال داشت.[2]
در جنگ جمل فرماندهي جناح چپ سپاه امير مومنان - عليه السلام - به عهده وي بود[3] و در جنگ صفين، چه از راه سخنرانيهاي پرشور و تشويق ياران علي - عليه السلام - جهت شركت در جنگ، و چه از رهگذر پيكار با قاسطين، نقشي فعال داشت [4]در جريان حكميت نيز يكي از شهود اين ماجرا از طرف علي - عليه السلام - بود.[5]
حسين بن علي - عليه السلام - پس از شهادت علي - عليه السلام - در كنار برادر خويش، رهبر و پيشواي وقت، حسن بن علي ع قرار گرفت، و هنگام حركت نيروهاي امام مجتبي ع به سمت شام، همراه آن حضرت در صحنه نظامي و پيشروي به سوي سپاه شام حضور داشت، و هنگامي كه معاويه به امام حسن - عليه السلام - پيشنهاد صلح كرد، امام حسن، او و عبدالله بن جعفر را فراخواند و درباره اين پيشنهاد، با آن دو به گفتگو پرداخت [6]و بالاخره پس از متاركه جنگ و انعقاد پيمان صلح، همراه برادرش به شهر مدينه بازگشت و همانجا اقامت گزيد.[7]
مبارزات امام حسين - عليه السلام - با حكومت معاويه
اما هيچ يك از اين موانع باعث نمي‏شد كه امام حسين - عليه السلام - در برابر بدعتها و بيدادگريهاي بي شمار معاويه سكوت كند، بلكه او در آن شرائط پرخفقان كه كسي جرات اعتراض نداشت، تا آنجا كه در توان داشت، در برابر مظالم معاويه به مبارزه و مخالفت برخاست. در اينجا سه مورد از مبارزات امام حسين - عليه السلام - با حكومت معاويه را به عنوان نمونه مورد بررسي قرار مي‏دهيم:
1 - سخنرانيها و نامه‏هاي اعتراض آميز
در دوران ده ساله امامت امام حسين - عليه السلام -، كه آن حضرت در صحنه سياسي با معاويه روبرو بود، نامه‏هاي متعددي بين او و معاويه رد و بدل شده است كه نشانه موضعگيري سخت و انقلابي امام حسين - عليه السلام - در برابر معاويه است.
امام بدنبال هر جنايت و اقدام ضد اسلامي معاويه او را بشدت مورد انتقاد و اعتراض قرار مي‏داد. يكي از مهمترين اين موارد، موضوع وليعهدي يزيد بود.
مخالفت با وليعهدي يزيد
معاويه به دنبال فعاليتهاي دامنه دار خود به منظور تثبيت وليعهدي يزيد، سفري به مدينه كرد تا از مردم مدينه، بويژه شخصيتهاي بزرگ اين شهر كه در رأس آنان امام حسين - عليه السلام - قرار داشت، بيعت بگيرد. او پس از ورود به اين شهر، با «حسين بن علي - عليه السلام - » و «عبدالله بن عباس» ديدار كرد و طي سخناني موضوع وليعهدي يزيد را پيش كشيده و كوشش كرد كه موافقت آنان را با اين موضوع جلب كند. حسين بن علي - عليه السلام - در پاسخ سخنان وي با ذكر مقدمه‏اي چنين گفت:...تو در برتري و فضيليت كه براي خود قائلي، دچار لغزش و افراط شده‏اي و با تصاحب اموال عمومي مرتكب ظلم و اجحاف گشته‏اي. تو از پس دادن اموال مردم به صاحبانش خودداري و بخل ورزيدي، و آنقدر آزادانه به تاخت و تاز پرداختي كه از حد خود تجاوز نمودي، و چون حقوق حقداران را به آنان نپرداختي، شيطان به بهره كامل و نصيب اعلاي خود (در اغواي تو) رسيد.
آنچه درباره كمالات يزيد و لياقت وي براي اداره امور امت اسلامي گفتي فهميدم. تو يزيد را چنان توصيف كردي كه گويا شخصي را مي‏خواهي معرفي كني كه زندگي با او بر مردم پوشيده است و يا از غايبي خبر مي‏دهي كه مردم او را نديده‏اند! و يا در اين مورد فقط تو علم و اطلاع به دست آورده‏اي! نه، يزيد آنچنانكه بايد خود را نشان داده و باطن خود را آشكار ساخته است. يزيد را آنچنانكه هست معرفي كن! يزيد جوان سگباز و كبوتر باز و بوالهوسي است كه عمرش باساز و آواز و خوشگذراني سپري مي‏شود. يزيد را اين گونه معرفي كن و اين تلاشهاي بي ثمر را كنار بگذار! گناهاني كه تاكنون درباره اين امت بر دوش خود بار كرده‏اي بس است، كاري نكن كه هنگام ملاقات پروردگار، بار گناهانت از اين سنگينتر باشد. تو آنقدر به روش باطل و ستمگرانه خود ادامه دادي و با بيخردي مرتكب ظلم شدي كه كاسه صبر مردم را لبريز نمودي، اينك ديگر مابين مرگ و تو بيش از يك چشم بر هم زدن باقي نمانده است، بدان كه اعمال تو نزد پروردگار محفوظ است و بايد روز رستاخيز پاسخگوي آنها باشي...![8]
نگراني معاويه از قيام امام حسين - عليه السلام -
در همان ايام يك سال «مروان بن حكم» كه از طرف معاويه حاكم مدينه بود، به وي نوشت: عمرو بن عثمان گزارش كرده است كه، «گروهي از رجال و شخصيتهاي عراق و حجاز نزد حسين بن علي - عليه السلام - رفت و آمد مي‏كنند» و اظهار كرده است كه، «اطمينان ندارد حسين قيام نكند.»
مروان در نامه خود اضافه مي‏كرد كه: من در اين باره تحقيق كرده‏ام، طبق اطلاعات رسيده او فعلا قصد قيام و مخالفت ندارد، ولي اطمينان ندارم كه در آينده نيز چنين باشد، اينك نظر خود را در اين باره بنويسيد.
معاويه، پس از دريافت اين گزارش، علاوه بر پاسخ نامه مروان، نامه‏اي نيز به اين مضمون به حسين بن علي - عليه السلام - نوشت:
«گزارش پاره‏اي از كارهاي تو به من رسيده است كه اگر صحت داشته باشد من آنها را شايسته تو نمي‏دانم. سوگند به خدا هر كس پيمان و معاهده‏اي ببندد، بايد به آن وفادار باشد و اگر اين گزارش صحت نداشته باشد، تو سزاوارترين شخص براي چنين وضعي هستي. اينك مواظب خود باش و به عهد و پيمان خود وفا كن. اگر با من مخالفت كني با مخالفت روبرو مي‏شوي و اگر بدي كني بدي مي‏بيني، از ايجاد اختلاف ميان امت بپرهيز...»[9]
پاسخ تاريخي امام حسين - عليه السلام - به معاويه
امام حسين - عليه السلام - در پاسخ او چنين نوشت:
اما بعد، نامه تو بدستم رسيد، نوشته‏اي كه خبرهايي از من به گوش تو رسيده است كه به گمان تو هيچ وقت زيبنده من نبوده و تو آنها را در خور شأن من نمي‏دانسته‏اي! بايد بگويم تنها خدا است كه انسان را به كارهاي نيك هدايت مي‏كند و توفيق اعمال خير را به انسان مي‏دهد.
اما آنچه در باب من به گوش تو رسيده، يك مشت سخنان بي اساس است كه چاپلوسان و سخن چينان تفرقه انداز و دورغ پرداز، از پيش خود ساخته و پرداخته‏اند. اين گمراهان بيدين دروغ گفته‏اند من نه تدارك جنگي بر ضد تو ديده‏ام و نه قصد خروج بر ضد تو داشته‏ام، ولي از اينكه بر ضد تو و بر ضد دوستان ستمگر و بي دين تو، كه حزب ستمگران و برادران شيطانند، قيام نكرده‏ام از خدا مي‏ترسم.
آيا تو قاتل «حجربن عدي» و يارانش نبودي؟ قاتل كساني كه همه، از نمازگزاران و پرستندگان خداوند بودند؛ كساني كه بدعتها را ناروا شمرده و با آن سخت مبارزه مي‏كردند، و كارشان امر به معروف ونهي از منكر بود. تو پس از آنكه به آنان امان دادي و سوگندهاي اكيد ياد كردي كه به خاطر حوادث گذشته آزارشان نكني، برخلاف امان و سوگند خود، آنان را ظالمانه كشتي، و با اين كار، بر خدا گستاخي نموه، عهد و پيمان او را سبك شمردي.
آيا تو قاتل «عمرو بن حمق»، آن مسلمان پارسا كه از كثرت عبادت چهره و بدنش تكيده و فرسوده شده بود، نيستي كه پس از دادن امان و بستن پيمان - پيماني كه اگر به آهوان بيابان مي‏دادي، از قله‏هاي كوهها پايين مي‏آمدند - او را كشتي؟!
آيا تو نبودي كه «زياد» (پسر سميه) را برادر خود خواندي و او را پسر ابوسفيان قلمداد كردي، در حالي كه پيامبر فرموده است:«نوزاد به پدر ملحق مي‏گردد و زناكار بايد سنگسار گردد»؟!
اي كاش جريان به همينجا خاتمه مي‏يافت، اما چنين نبود، بلكه پسر سميه را پس از برادر خواندگي، بر ملت مسلمان مسلط ساختي و او نيز با اتكا به قدرت تو مسلمانها را كشت، دستها و پاهايشان را قطع كرد، و بر شاخه‏هاي نخل به دار آويخت! اي معاويه تو عرصه را چنان بر مسلمانان تنگ ساختي كه گويي تو از اين امت، و اين امت از تو نبوده‏اند!
آيا تو قاتل «حضرمي» نيستي كه جرم او اين بود كه همين زياد به تو اطلاع داد كه «وي پيرو دين علي است»، در حالي كه دين علي همان دين پسر عمويش پيامبر (ص) است و بنام همان دين است كه اكنون تو براريكه حكومت و قدرت تكيه زده‏اي! و اگر اين دين نبود، تو و پدرانت هنوز در جاهليت به سر مي‏برديد و بزرگترين شرف و فضيلت شما، رنج و مشقت دو سفر زمستاني و تابستاني به يمن و شام بود، ولي خداوند در پرتو رهبري ما خاندان، شما را زا اين زندگي نكبتبار نجات بخشيد.
اي معاويه! يكي از سخنان تو اين بود كه در ميان اين امت ايجاد اختلاف و فتنه نكنم. من هيچ فتنه‏اي بزرگتر و مهمتر از حكومت تو بر اين امت سراغ ندارم! ديگر از سخنان تو اين بود كه مواظب رفتار و دين خود، و امت محمد (ص) باشم. من (وقتي به وظيفه خود مي‏انديشم و به دين خود و امت محمد (ص) نظر مي‏افكنم) وظيفه‏اي بزرگتر از اين نمي‏دانم كه با تو بجنگم، و اين جنگ، جهاد در راه خدا خواهد بود، و اگر (به خاطر يك رشته عذرها) از قيام بر ضد تو خودداري كنم از خدا طلب آمرزش مي‏كنم (چون ممكن است آن عذرها در پيشگاه خدا پذيرفته نباشد) و از خدا مي‏خواهم مرا به آنچه موجب رضا و خشنودي اوست، ارشاد و هدايت كند.
اي معاويه! ديگر از سخنان تو اين بود كه: اگر من به تو بدي كنم، با من بدي خواهي كرد و اگر با تو دشمني كنم دشمني خواهي نمود. بايد بگويم: در اين جهان نيكان و صالحان همواره با دشمني بدكاران روبرو بوده‏اند، و من اميدوارم دشمني تو زياني به من نرساند و زيان بدانديشيهاي تو بيش از همه متوجه خودت گردد و اعمال تو را نابود سازد، پس هر قدر مي‏تواني دشمني كن!.
اي معاويه! از خدا بترس و بدان كه گناهان كوچك و بزرگت همه در پرونده خدايي ثبت شده است. اين را نيز بدان كه خدا جنايات تو را كه به صرف ظن و گمان مردم را مي‏كشي، و به محض اتهام، آنان را به حكومت رسانده‏اي، هرگز به دست فراموشي نخواهد سپرد.
تو با اين كار، خود را به هلاكت افكندي، دين خود را تباه ساختي، و حقوق ملت را پايمال كردي، والسلام.[10]
2 - سخنراني كوبنده و افشاگرانه در كنگره عظيم حج
يك (يا دو سال) پيش از مرگ معاويه كه فشار و تضييقات نسبت به شيعيان از طرف حكومت وي به اوج شدت رسيده بود، امام حسين - عليه السلام - به حج مشرف شد و در حالي كه «عبدالله بن عباس» و«عبدالله بن جعفر» آن حضرت را همراهي مي‏كردند، از «صحابه» و «تابعين» و بزرگان آن روز جامعه اسلامي كه به پاكي و صلاح شهرت داشتند، و نيز عموم بني هاشم خواست كه در چادر او واقع در «مني» اجتماع كنند. بالغ بر هفتصد نفر از تابعين و دويست نفر از صحابه در چادر آن حضرت گرد آمدند. آنگاه امام بپاخاست و سخناني به اين شرخ ايراد كرد:
«ديديد كه اين مرد زورگو و ستمگر با ما و شيعيان ما چه كرد؟ من در اينجا مطالبي را با شما در ميان مي‏گذارم، اگر درست بود، تصديق، و اگر دروغ بود، تكذيب كنيد. سخنان مرا بشنويد و گفتار مرا بنويسيد؛ وقتي كه به شهرها و ميان قبائل خود برگشتيد، با افراد مورد اعتماد و اطمينان در ميان بگذاريد و آنان را به رهبري ما دعوت كنيد، زيرا مي‏ترسم اين موضوع (رهبري امت توسط اهل بيت) به دست فراموشي سپرده شود و حق نابود و مغلوب گردد.»
امام سپس فضيلتها و سوابق درخشان پدرش امير مومنان - عليه السلام - و خاندان امامت را برشمرد و بدعتها و جنايتها و اعمال ضد اسلامي معاويه را تشريح كرد [11]و بدين وسيله يك حركت عظيم تبليغي را بر ضد حكومت پليد معاويه پديد آورد و زمينه را براي قيام فراهم ساخت.
«حسن بن علي بن شعبه»، از دانشمندان بزرگ قرن چهارم، در كتاب «تحف العقول» خطبه‏اي را از امام حسين - عليه السلام - نقل كرده كه محل و تاريخ ايراد آن روشن نيست، ولي قرائن و شواهد و محتواي خطبه نشان مي‏دهد كه اين همان خطبه است كه حضرت در «مني» ايراد نموده است. ما به مناسبت بحث، ترجمه بخشهايي از اين خطبه را در زير مي‏آوريم:اي رجال مقتدر! شما گروهي هستيد كه به دانش و نيكي و خيرخواهي شهرت يافته‏ايد، در پرتو دين خوا در دلهاي مردم، عظمت و مهابت يافته‏ايد، شرافتمند از شما حساب مي‏برد و ضعيف وناتوان شما راگرامي مي‏دارد، و كساني كه با شما هم پايه و در جه‏اند بر آنها حق نعمتي نداريد شما را بر خود مقدم مي‏دارند...من بر شما، كه (به سبب سوابق و ايمانتان) برگردن خدا منت مي‏نهيد! مي‏ترسم كه از طرف خدا بر شما عذاب و گرفتاري فرود آيد، زيرا شما به مقام بزرگي رسيده‏ايد كه ديگران دارا نيستند و بر ديگران برتري يافته‏ايد، نيكان و پاكان را احترام نمي‏كنيد، در صورتي كه شما به خاطر خدا در ميان مردم مورد احترام هستيد.
شما به چشم خود مي‏بينيد كه پيمانهاي الهي را مي‏شكنند و با قوانين خدا مخالفت مي‏كنند، ولي بيم و هراسي به خود راه نمي‏دهيد. از نقض عهد و پيمان پدرتان به هراس مي‏افتيد، ولي به اينكه پيمانهاي رسول خدا شكسته يا خوار و بي مقدار گشته است هيچ اهميت نمي‏دهيد. افراد كور و لال و زمينگير در كشور اسلامي بدون سرپرست و مراقبت مانده‏اند و بر آنها رحم نمي‏شود، اما شما در خور موقعيت و منزلت خويش كاري نمي‏كنيد، و با كسي هم كه وظيفه خود را در اين مورد انجام مي‏دهد ياري و همكاري نمي‏كنيد، و با سازش و همكاري و مسامحه با ستمگران، خود را آسوده مي‏داريد. خداوند فرمان جلوگيري از منكرات و بازداشتن مردم از آنها را داده است، ولي شما از آن غافليد. مصيبت شما عالمان امت از همه بيشتر است، زيرا موقعيت و منزلت عالمان دين مورد تعرض قرار گرفته است، و اي كاش اين را مي‏دانستيد.
زمام امور بايد در دست كساني باشد كه عالم به احكام خدا و امين بر حلال و حرام او هستند و شما داراي اين مقام بوديد و از دستتان گرفتند، و هنگامي اين مقام را از دست شما گرفتند كه پيرامون حق پراكنده شديد، و با وجود دليل روشن، در سنت پيامبر اختلاف ورزيديد. اگر در راه خدا مشكلات را تحمل كرده در برابر آزارها و فشارها شكيبايي از خود نشان مي‏داديد، زمام امور در قبضه شما قرار مي‏گرفت و همه امور زير نظر شما اداره مي‏شد، ولي شما ستمگران را بر مقدرات خود مسلط ساختيد و امور خدا (حكومت) را به آن‏ها تسليم كرديد تا حلال و حرام را در هم آميزند و در شهوات و هوسرانيهاي خود غوطه خورند. آنان را بر اين مقام مسلط نساخت مگر گريز شما از مرگ و دلبستگيتان به زندگي چند روزه دنيا. شما با اين كوتاهي در انجام وظيفه، ناتوان را زير دست آنها قرار داديد تا گروهي را برده و مقهور خويش، و گروه ديگر را براي زندگي توام با شكست، بيچاره سازند، و به پيروي از اشرار، و در اثر گستاخي در پيشگاه خداوند جبار، در اداره حكومت، به ميل و هواي خود رفتار كنند و دل به رسوايي و هوسراني بسپارند.
در هر شهري از شهرها، گوينده‏اي (مزدور را براي تبليغ اهدافشان) برفراز منبر مي‏فرستند، و همه كشور اسلامي در قبضه آنهاست، و دستشان در همه جا باز است و مردم برده آنان و در اختيار آنان هستند، هر ستمي كه بر اين مردم بي پناه كنند، مردم نمي‏توانند از خود دفاع كنند. دسته‏اي از اين قوم، زورگو و معاندند كه بر هر ناتوان و ضعيفي فشار مي‏آورند، و برخي ديگر فرمانرواياني هستند كه به خداي زنده كننده و ميراننده عقيده‏اي ندارند.
شگفتا از اين وضع! و چرا در شگفت نباشم در حالي كه زمين در تصرف فردي ستمگر و دغلكار، و باجگيري نابكار است كه بر مومنان بي هيچ ترحم و دلسوزي حكمراني مي‏كند! خدا در كشمكش ميان ما حاكم، و او به حكم خود، بين ما داور است.
پروردگارا! اين حركت ما نه به خاطر رقابت بر سر حكومت و قدرت، و نه به منظور به دست آوردن مال دنياست؛ بلكه به خاطر آن است كه نشانه‏هاي دين تو را به مردم نشان دهيم و اصلاحات را در كشور اسلامي اجرا كنيم تا بندگان ستمديده‏ات از چنگ ظالمان در امان باشند و واجبات و احكام و سنتهاي تو اجرا گردد.
اينك (شما بزرگان امت) اگر مرا ياري نكنيد ستمگران بر شما چيره مي‏گردند و در پي خاموش ساختن نور پيامبرتان مي‏كوشند....[12]
3 - ضبط اموال دولتي
در همان ايام كارواني از يمن كه حامل مقداري از بيت المال بود، از طريق مدينه، رهسپار دمشق بود. امام حسين - عليه السلام - با اطلاع از اين موضوع، آن را ضبط كرد و در ميان مستمندان بني هاشم و ديگران تقسيم كرد و نامه‏اي بدين شرح به معاويه نوشت: «كارواني از يمن از اينجا عبور مي‏كرد كه حامل اموال و پارچه‏ها و عطرياتي براي تو بود تا آنها را به خزانه دمشت سرازير كني و به خويشانت كه تاكنون شكمها و جيبهاي خود را از بيت المال پر كرده‏اند، ببخشي، من نياز به آن اموال داشتم، و آنها را ضبط كردم، والسلام»! معاويه از اين اقدام سخت ناراحت شد و نامه تندي به امام نوشت.[13]
بي شك اين اقدام امام حسين - عليه السلام - يك گام آشكار در جهت نامشروع معرفي نمودن حكومت معاويه و مخالفت صريح با وي به شمار مي‏رفت، و در آن شرائط هيچ كس جز آن حضرت، جرات چنين كاري را نداشت.

[1]. ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، ط1، بيروت، دارحيأ التراث - العربى، 1328 ه.ق، ج 1، ص -333 حافظ ابن عساكر، تاريخ دمشق، (جلد مربوط به شرح حال حسين بن على)، تحقيق: شيخ محمد باقر محمودى، ط 1، موسسه المحمودى للطباعه و النشر، 1398 ه.ق، ص 141.
[2]. ابن حجر، همان كتاب، ص 333.
[3]. حافظ ابن عساكر، همان كتاب، ص 164.
[4].نصر بن مزاحم، وقعه صفين، ط 2، قم، مكتبه بصيرتى، صفحات: 114 و 249 و 530.
[5]. نصر بن مزاحم، همان كتاب، ص 507.
[6]. ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 405.
[7]. ابن حجر، همان كتاب، ص 333.
[8] . - ابن قتيبه دينورى، الامامه و السياسه، ط 3، قاهره، مكتبه مصطفى البابى الحلبى، 1382 ه.ق، ج 1، ص 184.
[9] . طوسى، اختيار معرفه الرجال )، تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، ص 48.
[10] . -ابن قتيبه دينورى، همان كتاب، ج 1، ص .180 اين نامه با اختلاف در الفاظ، در بحارالانوار (تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 ه.ق) ج 44، ص 212 به بعد - احتجاج طبرسى (نجف، المطبعه المرتضويه)ج 2، ص 161 - اختيار معرفه الرجال (تصحيح و تعليق: حسن المصطفوى، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348 ه.ق) ص 48 آمده است، ولى ما در ترجمه، عبارت الامامه و السياسه را در نظر گرفتيم.
[11] . -كتاب سليم بن قيس الكوفى، قم، داراكتب الاسلاميه، ص 206 - طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضويه، ص 161 - علامه امينى، عبدالحسين، الغدير، ط 4، بيروت، درالكتاب العربى، 1397 ه.ق، ج 1، ص 198.
[12]. تحف العقول، قم، دفتر انتشارات جامعه مدرسين، 1363 ه.ش، ص 237-239.
[13] . -شريف القرشى،باقر، حياه الامام الحسين بن على، قم، مكتبه الداورى، ج 2، ص 231 (به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد.)
مهدي پيشوايي - سيره پيشوايان، ص144 و ص 151
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :