امروز:
دوشنبه 9 اسفند 1395
بازدید :
990
سيره‌ عملي امام حسين(ع)
حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ نيز مانند ساير پيشوايان معصوم - عليهم السّلام ـ داراي آداب و رفتار پسنديده اي بود كه به برخي از آن ها اشاره مي شود:
يك روز امام حسين ـ عليه السّلام ـ بر عده‌اي فقير و مسكين كه سفره‌ خود را پهن كرده بودند گذر كرد. آنها گفتند اي پسر رسول خدا بفرماييد كنار سفره‌ ما فقيران! امام ـ عليه السّلام ـ فوراً دعوت آنها را اجابت كرد و نشست و با آنها هم غذا شد و فرمود:خداوند متكبرين را دوست نمي‌دارد.
سپس فرمود: من دعوت شما را پذيرفتم پس شما نيز دعوت مرا بپذيريد. گفتند با كمال ميل اي فرزند رسول خدا. با امام ـ عليه السّلام ـ به منزل آن حضرت آمدند. امام ـ عليه السّلام ـ به اهل خانه فرمود: هر چه در خانه هست براي پذيرايي ميهمانان بياوريد.[1]
حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ به عيادت أسامة بن زيد رفت أسامه تا چشمش به امام حسين ـ عليه السّلام ـ افتاد گفت «وا غَمّاه» واي از غم و اندوه. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: برادر غم تو از چيست؟ عرض كرد قرض سنگيني كه به گردن دارم و آن شصت هزار درهم است. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: (نگران نباش) من آن را مي‌پردازم. أسامه گفت مي‌ترسم أجل مهلتم ندهد، فرمود: مطمئن باش كه تو زنده هستي و من قرض تو را خواهم داد.
راوي مي‌گويد: امام ـ عليه السّلام ـ قبل از مرگ أسامه تمام قرض او را ردّ كرد.[2]
مردي از صحرا نشينان عرب وارد مدينه شد و سراغ بهترين شخص را از نظر جود و كرم گرفت. به او گفتند گمشده‌ات حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ است. داخل مسجد شد و حضرت را در حال نماز مشاهده كرد، در كنار امام ـ عليه السّلام ـ قرار گرفت و نياز خود را در چند بيت شعر بيان كرد.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ از مسجد به خانه آمد و به قنبر فرمود: آيا از مال حجاز چيزي باقي مانده؟ عرض كرد بله چهار هزار دينار، امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: همه را بياور كسي هست كه از ما سزاوارتر است و به آن محتاج مي‌باشد. حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ درب خانه را نيمه باز كرد و پول‌ها را به اعرابي داد و بي‌شك منظور آن بزرگوار از اين عمل آن بود كه چشم اعرابي به چشم او نيفتد و خجالت بكشد، اعرابي پول‌ها را گرفت و گريه كرد و گفت: مگر كم عطا كردي كه چنين مي‌كني، مي‌گريم كه چگونه اين دستهاي پر بركت و بخشنده زير خاك خواهد رفت.[3]
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد: از پدرم حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ شنيدم كه مي‌فرمود: اگر كسي از سمت راست به من ناسزا بگويد و در سمت چپ برگردد و از من عذرخواهي كند من عذر او را مي‌پذيرم و او را عفو مي‌كنم چرا كه امير المؤمنين علي بن ابي طالب ـ عليه السّلام ـ برايم حديث كرد كه از جدّم رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ شنيده كه فرمود: از حوض كوثر نياشامد كسي كه عذر معذرت خواه را نمي‌پذيرد.[4]
امام حسين ـ عليه السّلام ـ با مساكين و مستمندان مي‌نشست و مي‌گفت: خداوند اهل كبر و مستكبرين را دوست نمي‌دارد، يك روز بر چند كودك گذر كرد كه مشغول خوردن يك قطعه نان بودند، بچه‌ها از امام ـ عليه السّلام ـ خواستند كه با آنها هم غذا شود، امام ـ عليه السّلام ـ در كمال لطف و مهرباني دعوت اطفال را پذيرفت و با آنها هم غذا شد. آنگاه بچه‌ها را با خود به خانه برد و آنها را از غذا سير كرد و بر آنها لباس پوشانيد و سپس فرمود:
«إنَّهم أسْخي مِنِّي لِأنَّهُم بَذَلُوا جَميعُ ما قَدَرُوا عَلَيْهِ وَ أنَا بَذَلْتُ بَعْضُ ما أقْدِرُ عَلَيْهِ»[5]
اين كودكان از من سخاوتمندترند زيرا كه آنها هر چه داشتند بذل كردند ولي من بخشي از مال خويش را بذل نمودم.
يكي از غلامان حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ مرتكب لغزشي شده بود كه مي‌بايد ادب شود امام ـ عليه السّلام ـ دستور داد او را تأديب نمايند. غلام گفت: اي مولاي من خداوند تبارك و تعالي مي‌فرمايد: «وَ الْكاظِمِينَ الْغَيْظَ» كساني كه غيظ خود را فرو مي‌برند، امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: او را رها كنيد كه غيظ خود را فرو بردم. غلام گفت: «وَ الْعافِينَ عَنِ النَّاسِ» كساني كه از لغزش مردم صرف نظر مي‌كنند و مي‌بخشند، امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: ترا بخشيدم، غلام گفت: «وَ اللَّهُ يُحِبُّ الُْمحْسِنِينَ» خدا نيكوكاران را دوست مي‌دارد. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: «اَنْتَ حُرُّ لِوَجْهِ اللهِ تَعالي وَ أمَرَ لَهُ بِجائزةٍ حَسَنَة» ترا در راه خدا آزاد كردم و بعد دستور داد كه به او يك جايزه‌ي شايسته هم عنايت كنند![6]
حرّ بن يزيد رياحي عليه الرّحمه با هزار نيروي نظامي خود به سپاه حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ نزديك شدند و در شدت گرما در برابر امام حسين ـ عليه السّلام ـ و يارانش صف كشيدند تا مانع ادامه‌ي راه آن حضرت و اصحابش شوند. امام ـ عليه السّلام ـ هم با سپاه خود شمشيرها را آماده كردند و در مقابل آنها ايستادند. در اين هنگام حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ ملاحظه فرمود كه سپاه دشمن از تشنگي سخت در عذاب است، فوراً به جوانان خود امر كرد:
«إسْقُوا الْقَوْمَ وَ‌أوْرِهِمْ مِنَ الْماءِ وَ رَشِفُوا الخَيْلَ تَرْشِيفاً»
اينها را با اسب‌هايشان آب دهيد تا حدّي كه سيراب شوند، آنها به امر امام ظروف و طشت‌ها را پر از آب كردند و سپاه حرّ و اسب‌هايشان را آب دادند.
علي بن طعمان محاربي مي‌گويد: من آخرين نفر از سپاه حرّ بودم كه به آنجا رسيدم، تشنگي بر من و مركب من بسيار غلبه كرده بود چون حضرت سيد الشهداء ـ عليه السّلام ـ حال عطش من و مركب مرا ملاحظه فرمود: به من أمر كرد تا شتر خود را بخوابانم، شتر را آب دادم و شخص حسين ـ عليه السّلام ـ با دست مبارك مشك آب را به دهان من گذاشت و سيرابم كرد!! [7]
مردي به حضور امام حسين ـ عليه السّلام ـ شرفياب شد و عرض سلام كرد و سپس مشكل خود را با امام ـ عليه السّلام ـ درميان گذاشت و بعد گفت حسين جان از جدّ بزرگوارت شنيدم كه فرمود: اگر حاجتي داشتي از چهار شخص طلب كن، عرب شريف، مولاي كريم، حامل قرآن، خوب روي. اما عرب شرافت يافت به جدّت رسول الله ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ و اما كرامت كه در سيره و سرشت شماست. قرآن هم كه در خانه‌ي شما نازل شد. چهره‌ي خوب كه از آن توست. خودم از رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ شنيدم كه فرمود: هرگاه خواستيد به چهره‌ي من نظر كنيد به حسن و حسين من نظر نماييد.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ پس از استماع گفته‌هاي آن مرد فرمود: حاجت خود را بازگو، آن مرد حاجت خود را با انگشت روي خاك نوشت، امام ـ عليه السّلام ـ به او فرمود: از پدرم علي ـ عليه السّلام ـ شنيدم كه فرمود: ارزش هر كس به آن چيزي است كه به آن اهميت و ارزش مي‌دهد و از جدم رسول خدا شنيدم كه فرمود: نيكي و محبت به هر كسي به اندازه‌ي درك و معرفت اوست، من سه سئوال از تو دارم كه براي پاسخ صحيح هر سئوال ثلث مالم را به تو خواهم داد و اگر هر سه سئوال را درست جواب دادي تمام مال خود را به تو مي‌دهم. آن مرد عرض كرد بپرسيد اگر توانستم كه پاسخ مي‌دهم والاّ از محضر شما خواهم آموخت چرا كه تو اهل علم و شرف هستي ولاحول ولا قوّةِ اِلاّ باللهِ العلي العظيم.
أيُّ الأعْمالِ أفْضَل؟ قالَ الأيمانُ بِاللهِ و التّصدِيقِ بِرَسُولِهِ، قالَ: فَما نَجاةُ الْعَبْد مِنَ الهَلَكَةِ؟ فَقالَ: الثّقة بِاللهِ قالَ: فَما يُزَيِّنَ الْمَرْءِ؟ قالَ: عِلْمٌ مَعَهُ الْحِلْم، قالَ: فَإن أخْطأهُ ذالِكَ؟ قالَ: فَمالَ مَعَهُ كَرَمٌ قالَ: فَإنْ أخطَأه ذالِكَ؟ قالَ فَقْرٌ مَعَهُ صَبْرٌ، قالَ: فَإنْ أخْطأه ذلِكَ؟ قالَ فَصاعِقَةٌ تَنْزِلُ عَلَيْهِ مِنَ السَّماءِ فَتحرقُه».
امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرمود: كدام عمل بهترين است؟ عرض كرد ايمان به خدا و تصديق رسول خدا. فرمود: راه نجات از هلاكت براي بنده چيست؟ عرض كرد: اعتماد و اتكال به خدا. امام ـ عليه السّلام ـ پرسيد چه چيز انسان را زينت مي‌دهد؟ عرض كرد علم كه همراهش حلم باشد. فرمود: اگر عالم نبود. گفت: ثروتي كه همراهش كرم و جود باشد، فرمود: اگر ثروت نداشت؟ گفت: فقري كه همراهش صبر باشد. فرمود: اگر صبر نداشت؟ گفت: آتشي از آسمان بيايد و او را بسوزاند!
«فَضَحِكَ الْحُسَيْنُ ـ عليه السّلام ـ وَ رَمي لَهُ بِالصِرَّةِ وَ فِيها اَلْف ديْنارٍ»
حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ خنديد و كيسه پول را كه در او هزار دينار طلا بود در اختيارش گذاشت و بعد انگشتر خود را كه دو درهم قيمت داشت به او داد و بعد فرمود: هزار دينار طلا را به غرامتي خرج كن كه به گردن داري و انگشتر را نفقه خانواده‌ات قرار بده.
مرد هداياي حسين ـ عليه السّلام ـ را گرفت و گفت:
«اَللهُ أعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ.»[8]
امام حسن مجتبي ـ عليه السّلام ـ عزم سفر نمود و در بين راه به خاطر تاريكي شب راه را گم كرد. به چوپاني برخورد نمود و ميهمان او شد او هم از امام حسن ـ عليه السّلام ـ پذيرايي خوبي كرد تا صبح شد. در هنگام صبح چوپان راه را به امام نشان داد. امام حسن ـ عليه السّلام ـ فرمود: به مدينه بيا تا جبران محبت‌هاي ترا بنمايم. جوان چوپان كه غلام ديگري بود با گوسفندان و مولاي خود به مدينه آمد، موقعي به شهر رسيد كه امام حسن ـ عليه السّلام ـ بيرون شهر مشغول كار بود: چوپان به خدمت امام حسين ـ عليه السّلام ـ شرفياب شد به خيال آنكه اين آقا همان مهمان آن شب است عرض كرد من همان كسي هستم كه شب كذايي مهمان من بودي به من وعده دادي كه به مدينه آيم تا تلافي كني. امام حسين ـ عليه السّلام ـ متوجه اشتباه او شد ولي اصلاً بازگو نكرد، پرسيد غلام كه هستي؟ عرض كرد فلان شخص، فرمود: چند گوسفند داري؟ عرض كرد: سيصد رأس امام ـ عليه السّلام ـ فرستاد به دنبال مولاي او تا وي را تشويق به فروش گوسفندان و غلام كنند. او هم پذيرفت، آنگاه امام حسين ـ عليه السّلام ـ غلام را آزاد كرد و بعد گوسفندان را به او بخشيد و فرمود: اين به تلافي محبّتي كه آن شب به برادرم امام حسن ـ عليه السّلام ـ نمودي.[9]
حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ با عده‌اي از ياران به باغي كه اطراف مدينه بود و متعلق به حضرت بود وارد شدند. نگهبان و باغبان باغ غلامي به نام صاف بود. وقتي داخل باغ گرديدند حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ مشاهده فرمود كه غلام به خوردن نان مشغول است. امام ـ عليه السّلام ـ پشت يك درخت پنهان شد و رفتار غلام را زير نظر گرفت، غلام يك لقمه خودش مي‌خورد و يك لقمه به سگي كه كنارش بود مي‌داد. امام ـ عليه السّلام ـ از عمل غلام شگفت زده شده بود. هيمن كه غلام دست از غذا كشيد گفت:
«اَلْحَمْدُ لِلهِ رَبِّ العالَمينَ، اَللّهُمَّ اغْفِرْلي، وَ اغْفِرْ لِسَيّدِي وَ بارِكْ لَهُ كَما بارَكْتَ عَلي أبَويْهِ بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ».
حمد خداي دو جهان را، خداوندا مرا ببخش، مولايم را مشغول غفرانت قرار بده و بركتت را بر او نازل فرما همان طور كه بر پدر و مادرش نازل فرمودي بِرَحْمَتِكَ يا أرْحَمَ الرّاحِمينَ.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ از جا برخواست و خود را به غلام رساند و او را صدا زد:
«فَقامَ الْغُلامُ فَزَعاً وَ قالَ: يا سَيّدِي وَ سّيّد المُؤمِنين إنِّي مارَ أيتُكَ فَاعْفُ عَنِّي، فَقالَ الحُسَيْنُ: إجْعَلْنيِ فِي حِلٍّ يا صافِي لأِنِّي دَخَفْتُ بُسْتانَكَ بِغَيْرِ أذْنِكَ».
غلام از جا برخاست و وحشت زده گفت اي آقاي من و آقاي همه مؤمنين ببخشيد من شما را نديدم. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: اي صافي تو مرا حلال كن كه بدون اجازه‌ات به باغ تو داخل شدم.
غلام گفت: شما با فضل و بزرگواريتان چنين مي‌فرماييد. امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: ديدم كه لقمه‌هايت را دو نيم مي‌كردي نصف خود مي‌خوردي و نصف به سگ مي‌دادي اين كار تو چه معني داشت؟ غلام گفت: اين سگ در هنگام خوردن به من نگاه مي‌كرد بنابراين حيا كردم كه او را غذا ندهم. حسين جان اين سگ پاسبان باغ توست من هم عبد و غلام تو هر دو با هم از رزق و كرم تو مي‌خوريم.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ از سخنان غلام به گريه افتاد و فرمود تو را در راه خدا آزاد كردم و از صميم قلب هزار دينار به تو بخشيدم. غلام گف: اگر مرا آزاد كني از در خانه‌ات نخواهم رفت و همچنان خدمتگذار آستانت خواهم بود.
امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: سزاوار است مرد آنچه مي‌گويد به آن عمل كند، هنگامي كه وارد باغ شدم به تو گفتم بدون اذن تو به باغ تو قدم گذاشتم پس قول و عمل من بايد يكي باشد يعني باغ متعلق به توست فقط با اين شرط كه اين اصحاب و ياران من كه مشاهده مي‌كني اجازه داشته باشند گاهي از ميوه‌هاي آن استفاده كنند و تو آنها را به خاطر من كرامت كن تا خداوند در روز قيامت به تو كرم نمايد.
«و بارِكَ لَكَ فِي حُسْنِ خلقِكَ وَ أدَبِكَ»
خداوند اين حسن خلق و ادب تو را مبارك گرداند.
«فَقالَ الْغُلامُ: أنْ وَهَبْتَ لي بُسْتانَكَ فَأنَا قَدْ سَبَلْتُهُ لِأصْحابِكَ وَ شِيعتِكَ.»[10]
غلام گفت: حال كه باغ خويش را به من بخشيدي من هم استفاده‌ي از آن را براي اصحاب و شيعيانت رايگان قرار دادم.
«وُجِدَ عَلي ظَهْرِ الحُسَيْنِ بْنِ عَلّيٍ يَوْمَ الطَّفِ اَثَرٌ فَسْألُوا زَيْن الْعابِدينَ عَنْ ذلِكَ فَقالَ: هذا مِمّا كانَ يَنْقِلُ الجَرابَ عَلي ظَهْرِهِ ألي مَنْزِلِ الْأرامِلِ وَ الْيَتامي وَ الْمَساكِينَ»[11]
در روز عاشورا اثري بر روي كتف امام حسين ـ عليه السّلام ـ مشاهده شد از امام سجاد زين العابدين ـ عليه السّلام ـ سئوال شد كه اين چه اثري بر بدن امام حسين ـ عليه السّلام ـ است؟ فرمود: اين جاي وسيله‌اي است كه پدرم حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ خوراك و غذاي بيوه زنان و يتامي و مساكين را حمل مي‌كرد.
عبدالرحمن سلمي به فرزند حضرت سيد الشهداء سوره‌ي مباركه‌ي حمد را آموخت وقتي فرزند حضرت سوره را براي پدر خواند امام ـ عليه السّلام ـ هزار دينار با هزار حلّه به معلم او عطا فرمود و دهانش را از درّ پر كرد بعضي گفتند چرا اين همه عطا مي‌كني؟ امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: كجا اين هدايا مي‌تواند جبران تعليم او را بنمايد.[12]
عصام بن مصطلق شامي گفت وارد مدينه شدم چشمم به جمال زيباي حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ افتاد، منظر پاكيزه و با شوكت و جلالت او مرا به حسد واداشت و حسد هم سبب شد كه بغض و دشمني را كه در سينه از پدر او داشتم ظاهر كنم. به او نزديك شده و از روي تحقيير و توهين گفتم اي پسر ابو تراب؟ امام ـ عليه السّلام ـ فرمود:
«نِعَمْ قالَ فَبالَغْتُ فِي شَتْمٍ و شَتَمَهُ أبِيهِ» بلي. عصام گفت: هر چه توانستم به آن حضرت و پدرش ناسزا گفتم.
«فَنظَرَ إليَّ نَظْرَةُ عاطِفٍ رَؤفٍ»
پس از روي عطوفت و مهرباني نگاهي بر من كرد و فرمود: «أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيم بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلِينَ»
اين آيه اشاره به مكارم اخلاق رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله و سلّم ـ است و بعد فرمود: با من آهسته و آرام برخورد كن و كار را بر خود و بر من آسان كن و از خداوند تبارك و تعالي طلب آمرزش بنما و سپس فرمود: اگر تو از ما طلب ياري كني ترا ياري خواهيم كرد و اگر چيزي بخواني به تو خواهيم داد و اگر طلب ارشاد و هدايت داري هدايتت مي‌نماييم.
عصام گفت من از گفته و حرف‌هاي غلط خود پشيمان شدم و آن بزرگوار با فراست فهميد كه من پشيمانم فرمود: آنچه را كه يوسف به برادران خطاكار خويش فرمود من نيز مي‌گويم: لاتَثْرَيْبَ عَلَيكُم الْيُومَ يَغْفِرُ اللهُ لَكُمْ وَ هُوَ أرْحَمُ الرّاحِمينَ» عتاب و ملامتي نيست بر شما، خداوند بيامرزد شما را و اوست ارحم الرّاحمين. عصام گفت: از اين اخلاق شريف آن حضرت در مقابل آن جسارت‌ها و ناسزاها كه از من سر زد چنان زمين بر من تنگ شد كه دوست داشتم به زمين فرو بروم. ناچار آرام از مجلس حضرت بيرون آمدم و نبود نزد من شخصي محبوب‌تر از حضرت امام حسين و پدرش علي بن ابي‌طالب ـ عليهم السّلام ـ.[13]

[1] . تفسير عياشي، ج2، ص257.
[2] . بحار، ج44، ص189.
[3] . بحار، ج44، ص190.
[4] . احقاق الحق، ج11، ص431.
[5] . احقاق الحق، ج11، ص430.
[6] . احقاق الحق، ج11، ص431.
[7] . احقاق الحق، ج11، ص436.
[8] . احقاق الحق، ج11، ص411.
[9] . مقتل خوارزمي، ج1، ص153.
[10] . احقاق الحق، ج11، ص446.
[11] . بحار، ج44، ص190.
[12] . بحار، ج44، ص191.
[13] . منتهي الآمال، ص350.
سيدكاظم ارفع - سيره عملي اهل بيت(ع)، ج5، ص14
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :