امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1312
ورود به كربلا
شيخ مفيد گويد:
چون صبح شد، امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرود آمد و نماز صبح خواند. دوباره سوار شد و با ياران خود سمت راست را پيش گرفت. مي‌خواست ياران خود را از سپاه حر جدا كند، حر نيز مي‌آمد و امام و يارانش را مانع مي‌شد و مي‌خواست آنان را به سمت كوفه برگرداند، آنان هم امتناع مي‌كردند. چنين ادامه يافت تا به نينوا رسيدند، جايي كه حسين ـ عليه السّلام ـ آنجا فرود آمد. ناگهان اسب سواري را ديدند. سلاح بر تن و كمان بر دوش كه از كوفه مي‌آمد. همه به انتظار ايستادند. چون به آنان رسيد، به حر و يارانش سلام كرد، اما به حسين و اصحاب او سلام نداد. نامه‌اي از ابن زياد براي حر آورده بود، با اين مضمون:
اما بعد، چون نامه‌ام به تو رسيد و فرستاده‌ام آمد، بر حسين ـ عليه السّلام ـ تنگ بگير و جز در سرزمين بي‌آب و خشك، فرود نياورد. به فرستاده‌ام دستور داده‌ام همواره همراه تو باشد تا خبر اجراي فرمان به من برسد. والسلام.
چون حر نامه را خواند، گفت: اين نامة امير عبيدالله است. دستور داده هر جا نامه رسيد، بر شما سخت بگيرم. اين هم فرستادة اوست و مأمور است كه از من جدا نشود تا آنكه فرمان امير را دربارة شما اجرا كنم. يزيد بن مهاجر، از همراهان امام به فرستادة ابن زياد نگريست، او را شناخت و گفت: مادرت به عزايت بنشيند! چه فرماني آورده‌اي؟ گفت: مطيع پيشوايم بودم و وفادار به بيعتم. گفت: بلكه پروردگارت را نافرماني كرده و در هلاك ساختن خويش و كسب ننگ و دوزخ از پيشواي خود اطاعت كرده‌اي. چه بد پيشوايي داري!
خداوند مي‌فرمايد:« ما آنان را پيشواياني قرار داديم كه به دوزخ فرا مي‌خوانند، روز قيامت هم ياري نمي‌شوند.»[1] پيشواي تو از آنان است. حر از آنان خواست در همان جاي خشك و بي‌آبادي فرود آيند. امام به او فرمود: واي بر تو! بگذار در اين آبادي نينوا و غاضريه يا شفيه فرود آييم. گفت: به خدا نمي‌توانم بگذارم. اين مرد را بر من جاسوس فرستاده‌اند. زهير بن قين گفت: اي پسر پيامبر! من چنين مي‌بينم كه كار بعداً سخت‌تر خواهد شد. اكنون جنگيدن با اين گروه براي ما آسانتر از جنگ با كساني است كه پس از اينان مي‌آيند و ما توان نبرد با آنان كه مي‌آيند را نداريم. امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرمود: من آغازگر جنگ نخواهم شد. [2]
سپس فرود آمد. آن روز، پنجشنبه دوم محرم سال 61 هجري بود.
نامهاي كربلا
دينوري گويد:
زهير به امام حسين ـ عليه السّلام ـ گفت: نزديكي ما، كنار رود فرات، روستايي است در دل يك قطعة محكم كه فرات آن را احاطه كرده است، مگر از يك طرف. امام پرسيد: نامش چيست؟ گفت: عقُر. فرمود: پناه مي‌بريم به خدا از عقر (آتش گداخته). امام حسين ـ عليه السلام ـ به حر گفت: كمي هم برويم آنگاه فرود آييم. با او رفت تا آنكه به كربلا رسيدند. حر و يارانش در مقابل امام حسين ـ عليه السلام ـ ايستادند و از رفتن بازداشتند و حر گفت: همين جا فرود آي. فرات هم به تو نزديك است. امام پرسيد: اسم اينجا چيست؟ گفت: كربلا. فرمود: صاحب رنج و بلا. پدرم هنگام عزيمت به صفين، از اينجا گذشت. من با او بودم. ايستاد و از نامش پرسيد نامش را گفتند. فرمود: «اينجا محل فرود آمدنشان و اينجاست محل ريخته شدن خونهايشان». پرسيدند: چه كساني؟ فرمود: گروهي بزرگ از خاندان محمد اينجا فرود مي‌آيند.[3]
بهبهاني به نقل از ابي مخنف نقل مي‌كند:
همه حركت كردند تا به سرزمين كربلا رسيدند. روز چهارشنبه بود. اسب امام از حركت باز ايستاد. امام فرود آمد و بر اسب ديگري سوار شد. آن نيز حتي يك گام جلو نرفت. امام، پيوسته اسب عوض كرد، تا هفت اسب همه اين گونه بودند. امام با ديدن اين امر شگفت، پرسيد: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: غاضريه. پرسيد: نام ديگري دارد؟ گفتند: نينوا. فرمود: نام ديگر چه؟ گفتند: ساحل فرات. پرسيدم: اسم ديگر هم دارد؟ گفتند: كربلا. آنگاه بود كه نفس عميقي كشيد و فرمود: سرزمين محنت و رنج! فرمود: بايستيد و پيش نرويد. به خدا كه محل فرود آمدنمان و سرزمين ريخته شدن خونمان همين جاست. اينجاست كه حرمت ما را مي‌شكنند، مردانمان و كودكانمان را مي‌كشند. قبور ما در همينجا زيارتگاه خواهد شد. جدم رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ همين خاك را به من وعده داده و وعدة او خلاف نيست. از اسب فرود آمد...[4]
ابن جوزي گويد:
امام پرسيد: نام اين سرزمين چيست؟ گفتند: كربلا؛ به آن نينوا هم مي‌گويند. حضرت گريست و فرمود: رنج و محنت! ام سلمه به من خبر داد كه روزي جبرئيل نزد رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ بود. تو هم با من بودي. گريه كردي، پيامبر فرمود: فرزندم را رها كن. تو را رها كردم. پيامبر تو را بر دامن خود نشاند. جبرئيل گفت: آيا دوستش داري؟ فرمود: آري. گفت: امت تو او را خواهند كشت. اگر بخواهي سرزمين شهادتش را نشانت دهم. فرمود: آري. جبرئيل بال خود را بر كربلا گشود و آن را به پيامبر نشان داد. چون به حسين ـ عليه السلام ـ گفتند كه نام اينجا كربلاست، آن را بوييد و گفت: به خدا اين همان سرزميني است كه جبرئيل به پيامبر خدا خبر داد كه من اينجا كشته خواهم شد. [5]
در روايتي است كه مشتي از خاك آن بر گرفت و بوييد...
ابن سعد نقل مي‌كند: چون علي ـ عليه اسلام ـ در مسير صفين از كربلا گذشت و رو به روي روستاي نينوا بر كرانة فرات قرار گرفت، ايستاد و خدمتكار خود را گفت كه به ابا عبدالله خبر دهد به اين سرزمين چه مي‌گويند؟ گفت: كربلا. حضرت گريست تا آنكه زمين از اشكهايش‌تر شد. فرمود: روزي خدمت پيامبر رسيدم كه مي‌گريست. سبب گريه را پرسيدم، فرمود: جبرئيل پيش من بود. مرا خبر داد كه فرزندم حسين ـ عليه السلام ـ در كنار فرات در جايي به نام كربلا كشته مي‌شود. مشتي از خاك آن را برداشت و داد تا بويش كنم. چشمانم پر از اشك شد.[6]
امام حسين ـ عليه السلام ـ در كربلا
خوارزمي گويد:
امام حسين ـ عليه السلام ـ روز چهارشنبه يا پنج شنبه دوم محرم سال 61 وارد كربلا شد، براي ياران خود خطبه‌اي خواند و فرمود:
اما بعد، مردم بردة دنيايند، دين بر زبانشان است و در پي آنند، تا وقتي زندگي‌شان بگذرد. هرگاه با بلا آموزده شوند، دينداران اندك مي‌شوند. سپس پرسيد: آيا اينجا كربلاست؟ گفتند: آري. فرمود: اينجا جاي محنت و رنج است؛ اينجاست محل فرود آمدن ما و مركبهايمان و ريخته شدن خونهايمان.
همه فرود آمدند، بارها را كنار فرات گشودند، خيمه‌اي براي حسين ـ عليه السلام ـ و خانواده و فرزندان او افراشته شد. خيمة برادران و عموزادگان را اطراف خيمة او زدند. حسين ـ عليه السلام ـ در خيمه‌اش نشست و به اصلاح شمشيرش پرداخت. چون غلام ابوذر نيز با او بود، حضرت، اشعار «يا دَهرُ افًّ لكِ من خليلٍ...» را مي‌خواند.[7]

[1] . وَ جَعلنا هُم أئمة يَدعونَ الي النار ... (سورة قصص، آية 41).
[2] . ارشاد، ص226.
[3] . الاخبار الطوال، ص 252.
[4] . المعة الساكبة، ج 4، ص 254.
[5] . تذكرة الخواص، ص 225.
[6] . طبقات، ج 47، ص 274.
[7] . مقتل الحسين، خوارزمي، ج 1، ص 237.
مقتل امام حسين(ع)-ترجمه جواد محدثي، ج2، ص101
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :