امروز:
دوشنبه 4 بهمن 1395
بازدید :
1130
حوادث روز عاشورا
برخي از حوادث روز عاشورا عبارتند از:
خواب ديدن امام قاتل خود را
ابن اعثم گويد:
سحرگاهان امام حسين ـ عليه السلام ـ‌ را خوابي مختصر ربود. چون بيدار شد فرمود: مي‌دانيد هم اينك در خواب چه ديدم؟ سگهايي را ديدم كه بر من حمله آورده‌اند و مرا مي‌درند. در ميان آنها سگ خال خالي بود كه بر من بيشتر حمله مي‌آورد. فكر مي‌كنم آنكه قاتل من است، مردي لك و پيس‌دار از اين گروه است. پس از آن جدم رسول خدا را ديدم كه با گروهي از اصحاب خود بود و به من مي‌فرمود: پسرم! تو شهيد آل محمدي. آسمانيان و ملكوتيان مژدة آمدنت را مي‌دهند. شبانگاه امشب مهمان ما خواهي بود. بشتاب و تأخير مكن. اينك اين فرشتة توست كه از آسمان فرود آمده تا خون تو را در شيشه‌اي سبز بگيرد. اين خوابي بود كه ديدم. آن لحظه فرا رسيده و زمان كوچ از اين دنيا نزديك شده است و شكي در آن نيست. [1]
توصية ياران به صبر و تقوا
ابن قولويه با سند خود از امام صادق ـ عليه السلام ـ نقل مي‌كند:
حسين بن علي ـ عليه السلام ـ صبح روز شهادتش با ياران خود نماز خواند و فرمود: گواهي مي‌دهم كه به شهادت شما اجازه داده شد. پس اي گروه! تقوا داشته باشيد و مقاومت كنيد. [2]
دعاي امام در روز عاشورا
ابن عساكر با سند خود از ابو مخّف از ابو خالد كاهلي چنين نقل مي‌كند:
چون سپاه امام صبح كردند، امام حسين ـ عليه السلام ـ دست به دعا برداشت و چنين گفت: خداوندا! تو در هر گرفتاري تكيه گاه من و در هر سختي اميد مني؛ در هر حادثه كه بر من پيش آيد، تو پناه و توان مني. چه بسيار اندوهي كه دل در آن ناتوان مي‌شود، چاره كم مي‌گردد و دوست تنها مي‌گذارد و دشمن شماتت مي‌كند، كه اين غصه و دردها را نزد تو آورده و با تو در ميان گذاشته‌ام. دل به تو بسته و از ديگران بريده‌ام و تو آن اندوه را زدوده‌اي. تو صاحب هر نعمت و نيكي و سرانجام هر پاياني.[3]
ابن اثير گويد: امام حسين ـ عليه السلام ـ سوار برمركب خود شد و قرآني خواست. آن را در مقابل خود گذاشت، يارانش پيش روي وي به جهاد پرداختند، دستان خود را به دعا بلند كرد و گفت: خداوندا تو در هر گرفتاري تكيه گاه مني..... [4]
نصيحت برير به كوفيان
خوارزمي گويد:
حسين ـ عليه السلام ـ صبح نماز را با ياران خود خواند. اسب او را آوردند. سوار شد و همراه جمعي از ياران به سوي آن گروه رفت. پيشاپيش آنان برير بن خضير بود. امام فرمود: اي برير! با اينان حرف بزن و نصيحتشان كن. برير جلو رفت تا نزديك آنان قرار گرفت. آنان اطراف وي را گرفتند. برير به آنان گفت: اي گروه‌ از خدا پروا كنيد! فرزند بزرگوار پيامبر ميان شماست. اينان فرزندان و خاندان پيامبرند. چه مي‌گوييد و چه مي‌خواهيد و مي‌خواهيد با آنان چه مي‌كنيد؟ گفتند: مي‌خواهيم آنان را نزد ابن زياد ببريم تا او تصميم بگيرد. برير گفت: آيا راضي نمي‌شويد به همان جايي بروند كه آمده‌اند؟ واي بر شما اي كوفيان! آيا نامه‌ها و پيمانهاي خود را فراموش كرديد؛ آن پيماني كه براي فداكاري بستيد و خدا را بر آن شاهد گرفتيد، و خدا براي شهادت كافي است. واي بر شما! اهل بيت پيامبرتان را دعوت كرديد و خيال كرديد خودتان را فداي آنان مي‌كنيد؟ تا اينكه نزد شما آمدند، آنان را به عبيدالله زياد تسليم كرديد و بين آنان و آب فرات كه جاري بود و يهود و نصارا و مجوس از آن مي‌خوردند و سگها و خوكها وارد آن مي‌شدند، فاصله انداختيد!؟ پس از محمد ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ چه بد رفتاري با خاندانش كرديد!؟ شما را چه مي‌شود؟ خدا روز قيامت سيرابتان نكند. چه بد گروهي هستيد.
عده‌اي به او گفتند: فلاني! اما نمي‌فهميم چه مي‌گويي. برير گفت: خدا را سپاس كه بصيرت مرا نسبت به شما افزود. خدايا! من از كارهاي اين گروه نزد تو بيزاري مي‌جويم. خدايا آنان را با تير خودت هدف قرار بده، تا تو را در حالي ديدار كنند كه از ايشان خشمگيني. آن گروه شروع كردند به تيراندازي كردن به طرف او برير به عقب برگشت. [5]
آمادگي عمومي در دو لشگر
دينوري نقل مي‌كند:
چون عمر سعد نماز صبح را خواند، سربازانش را آماده ساخت. عمرو بن حجاج را بر جناح راست و شمر را بر جناح چپ فرماندهي داد؛ عزرة بن قيس را فرمانده سواره‌ها و شبث بن ربعي را فرمانده پياده‌ها قرار داد. پرچم را هم به دست غلامش زيد سپرد. به زيد دستور داد كه پرچم را جلو ببرد. آن را جلو برد و جنگ آغاز شد. [6]
نيزگويد:
امام حسين ـ عليه السلام ـ ياران خود را كه 34 سواره و 40 پياده بودند، آراست. زهير بن قين را بر ميمنه و حبيب بن مظاهر را بر مسيره گماشت. پرچم را به برادرش عباس سپرد، سپس خود ايستاد و آنان هم همره او در مقابل خيمه‌ها ايستادند.[7]
بلاذري گويد:
امام حسين ـ عليه السلام ـ دستور داد ني و هيزم در گودي پشت خيمه‌ها ريختند كه مثل نهر بود و شبانه آن را حفر كرده بودند و مثل خندق شده بود. در آن نيها و هيزمها ريختند و گفتند: صبح كه شود و با ما جنگ آغاز كنند، در آنها آتش مي‌افكنيم تا از پشت سر به ما حمله نكنند و چنان كردند. [8]
صدوق با اسناد خود از امام صادق ـ عليه السلام ـ چنين روايت مي‌كند:
امام آنان را براي جنگ آرايش داد و دستور داد در گودال پشت لشكرگاه خود آتش افروختند تا از يك سو با آنان بجنگد. سواره‌اي از سپاه عمر سعد به نام ابن جوريه چون نگاهش به آتشهاي برافروخته افتاد، دست و كف زد و ندا داد: اي حسين و ياران حسين! بشارتتان باد به آتش در دنيا به سوي آتش شتاب كرديد. امام پرسيد: اين مرد كيست؟ گفتند: ابن ابي جوريه. امام نفرين كرد: خدايا در دنيا عذاب آتش به او بچشان. اسب او رميد و او را در آن آتش افكند و سوخت. مرد ديگري از سپاه عمر سعد بيرون آمد، به نام حصين بن تميم[9] و صدا زد: اي حسين و اي ياران حسين! اين آب فرات را نمي‌بينيد كه همچون شكم ماهي مي‌درخشد؟ به خدا يك قطره از آن نخواهيد نوشيد تا از تشنگي بميريد. امام پرسيد: او كيست؟ گفتند: حصين بن تميم. امام فرمود: او و پدرش اهل دوزخند. خدايا او را امروز از تشنگي بميران. گويد: تشنگي نفس او را بريد، از اسبش بر زمين افتاد و زير سم اسب ماند و مُرد. مرد ديگري از سپاه عمر سعد به نام محمد بن اشعث بيرون آمد گفت: اي حسين پسر فاطمه! تو نسبت به پيامبر خدا چه حرمتي داري كه ديگران ندارند؟ امام فرمود: اين آيه « ان اللهَ اصطفي آدم....»[10] سپس فرمود: به خدا قسم محمد از آل ابراهيم است و عترت پيامبر هم از آل محمد است. اين مرد كيست؟ گفتند: محمد اشعث. امام دست به آسمان برد و فرمود: خدايا امروز ذلت و خواري را به محمد بن اشعث نشان بده، ذلتي كه پس از امروز هرگز روز عزت نبيند. نياز به قضاي حاجت پيدا كرد، از لشكرگاه بيرون آمد، عقربي او را گزيد، در حالي كه عورت او آشكار بود از دنيا رفت.[11]
بي ميلي امام به آغاز جنگ
شيخ مفيد از امام زين العابدين ـ عليه السلام ـ روايت مي‌كند:
دشمنان آمدند و اطراف خيمه‌گاه امام به جولان پرداختند. خندق پر از آتش مشتعل را ديدند. شمر با صداي بلند فرياد زد: اي حسين قبل از قيامت دچار آتش شده‌اي. امام پرسيد: او كيست؟ گويا شمر بن ذي الجوشن است؟ گفتند: آري. امام فرمود: اي پسر بزچران! تو بر آتش شايسته‌تري. مسلم بن عوسجه خواست با تير او را هدف قرار دهد، امام حسين ـ عليه السلام ـ نگذاشت. مسلم گفت: بگذار او را با تير بزنم، او فاسقي از دشمنان خدا و از گردنكشان بزرگ است و خدا اين گونه فرصت پيش آورده است. امام فرمود: تيرنينداز؛ دوست ندارم كه آغاز‌گر جنگ باشم. [12]
خطبة امام هنگام رويارويي با آنان
نيز گويد:
امام اسب خود را خواست. سوار شد و با صداي بلند فرياد زد (در حالي كه بيشترشان مي‌شنيدند) : اي اهل عراق، اي مردم! سخنم را بشنويد و شتاب نكنيد تا موعظه‌اي شايسته كنم و عذر آمدنم را بگويم. اگر انصاف به خرج داديد، بدين وسيله كاميابتريد، و گرنه «تصميم خود را بگيريد و كارتان بر شما پوشيده نماند. سپس مرا از بين ببريد و مهلتم ندهيد. سرپرست من خدايي است كه قرآن فرو فرستاد و او عهده‌دار كارصالحان است.[13]» سپس حمد وثناي الهي كرد و بر پيامبر خدا و فرشتگان و انبياي الهي درود فرستاد، به سختي كه نه پيش از آن و نه پس از آن سخنوري شنيده نشده بود. سپس فرمود:
اما بعد، نسب مرا بنگريد و ببنيد من كيستم؟ آنگاه به وجدان خويش برگرديد و آن را ملامت كنيد. بنگريد آيا كشتن من و هتك حرمتم براي شما شايسته است؟ آيا من پسر دختر پيامبر شما و پسر وصي او و پسر عموي او و پسر اولين مسلمانِ تصديق كننده و نبوت پيامبر نيستم؟ آيا حمزة سيدالشهدا عمومي من نيست؟ آيا جعفر طيار عموي من نيست؟ آيا سخن پيامبر كه دربارة من و برادرم فرمود كه اين دو سرور جوانان بهشتند به شما نرسيده است؟ اگر حرفم را قبول داريد و آن حق است و به خدا قسم از آن دم كه دانستم خداوند دروغگويان را دشمن مي‌دارد، دروغي نگفته‌ام و اگر مي‌پنداريد دروغ مي‌گويم، در ميان شما كساني هستند كه اگر از ايشان بپرسيد شما را خبر مي‌دهند. از جابر بن عبدالله انصاري، از ابوسعيد حذري، سهل ساعدي، زيد بن ارقم و انس بن مالك بپرسيد تا خبر دهند كه اين سخن را از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ دربارة من و برادرم شنيده‌اند. آيا اين شما را از ريختن خونم باز نمي‌دارد؟ شمر گفت: او خدا را بر يك حرف مي‌پرستد، اگر بداند چه مي‌گويد. حبيب بن مظاهر گفت: به خدا! مي‌بينمت كه تو خدا را بر هفتاد حرف مي‌پرستي. گواهي مي‌دهم كه راست مي‌گويي كه (نمي‌داني چه مي‌گويي)، خداوند بر دلت مهر زده است.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ به آنان فرمود: اگر در اين شك داريد، كه من پسر دختر پيامبر شمايم؟ به خدا بين مشرق و مغرب، پسر دختر پيامبري جز من در ميان شما و غير شما نيست. واي بر شما! آيا از شما كسي كشته‌ام كه به خونخواهي آمده‌ايد؟ مالي به يغمار برده‌ام يا زخمي زده‌ام كه مي‌خواهيد قصاص كنيد؟ (آنان هيچ نگفتند.) امام صدا زد: اي شبث بن ربعي، اي حجار بن ابجر، قيس بن اشعث، يزيد بن حارث! مگر شما براي من ننوشتيد كه ميوه‌ها دسيده و درختها و باغها سرسبر است و اگر بيايي، بر سپاهي سازمان يافته وارد خواهي شد؟ قيس بن اشعت گفت: نمي‌دانيم چه مي‌گويي، ولي به اطاعت فرمان پسر عمويمان درآي. از آنان جز آنچه دوست داري نخواهي ديد. امام حسين ـ عليه السّلام ـ فرمود: نه، به خدا قسم هرگز دست ذلت به شما نمي‌دهم و مثل بردگان نمي‌گريزيم.
سپس ندا داد: اي بندگان خدا! من به پروردگار خود و پروردگار شما پناه مي‌برم كه مرا سنگسار كنيد. به پروردگار خودم و شما پناه مي‌برم از هر متكبري كه به روز حساب ايمان ندارد. آنگاه شتر خود را خواباند و به عقبة بن سمعان دستور داد آن را ببندد. سپاه دشمن به طرف او حمله آوردند. [14]
خطبة امام براي اهل كوفه
خوارزمي با سند خويش از عبدالله بن حسن نقل مي‌كند:
چون عمر سعد سپاه خود را براي جنگ با حسين ـ عليه السّلام ـ سامان داد و هر كس را در جايگاه خود قرار داد و پرچمها را در جايگاههاي خود برافراشت و حسين ـ عليه السّلام ـ هم ياران خود را آراست و آنان را در جناح چپ و راست قرار داد، از هر سو حسين ـ عليه السّلام ـ را احاطه كردند و دور او حلقه زدند. امام از جمع ياران خود نزد آنان آمد و خواست كه سكوت كنند، اما گوش نكردند. فرمود: واي بر شما! چرا ساكت نمي‌شويد و به سخنم گوش نمي‌دهيد؟ من شما را به راه راست فرا مي‌خوانم. هر كه اطاعتم كند راه يافته است و هر كه نافرماني كند از هالكان است. همة شما از دستور من سر پيچي مي‌كنيد و به حرفم گوش نمي‌دهيد. عطاياي شما از حرام است، شكمهايتان نيز از حرام انباشته است و خدا بر دلهايتان مهر زده است. واي بر شما! چرا ساكت نمي‌شويد و گوش نمي‌دهيد؟
اصحاب عمر سعد يكديگر را سرزنش كردند و گفتند گوش دهيد. حسين ـ عليه السّلام ـ فرمود: هلاكت بر شما باد اي گروه! آيا آن هنگام كه سرگشته و حيران ما را به فرياد رسي خوانديد و ما شتابان و آماده به ياري‌تان آمديم، شمشير بر گردن ما كشيديد و آتش فتنه را كه عليه دشمنان شما و ما افروخته بوديم، عليه ما برافروختيد و به سود دشمن با دوستان خود دشمني كرديد، بي آنكه دشمنان براي شما عدالتي آشكار كرده باشند يا آرزويي از شما برآورده باشند، مگر دنياي حرام كه به شما داده‌اند و زندگي پستي كه طمع داشتيد، بي آنكه از ما گناهي سرزده باشد يا انديشه‌اي از ما به سستي گراييده باشد.
واي بر شما! اگر ما را نمي‌خواستيد، به حال خود مي‌گذاشتيد. پس چرا در حالي كه شمشيرها در نيام است و سينه‌ها آرام و افكار پانگرفته، بر ما فتنه فراهم كرديد و همچون ملخهاي شتابان بر ما تاختيد و مثل همخواني پروانه‌ها، يكديگر را عليه ما فرا خوانديد؟ بدا بر شما! شما از طاغوتهاي امت و نابابهاي گروهها و دور افكنان قرآن و بارور شدگان شيطان و هواداران گناهيد و تحريفگران قرآن و خاموش سازان سنتها و كشندگان فرزندان انبيا و نابود كنندگان اولاد اوصيا و نسب سازان براي حرامزادگان و آزار دهندگان اهل ايمان و فريادرس پيشوايان استهزا كننده‌ايد، آنان كه قرآن را پاره پاره كردند. شما بر ابوسفيان و هوادارانش تكيه داريد و ما را تنها مي‌گذاريد. آري به خدا قسم، ياري نكردن شما معروف است و ريشه‌هايتان به آن آميخته و شاخ و برگ شما از ريشه‌هايتان ارث برده و دلهايتان از آن آكنده است. شما بر پادارندة پليدترين نهال و غصب‌خوران روزگاريد. لعنت خدا بر پيمان‌شكناني كه پس از عهدهاي استوار، پيمانها مي‌شكنند. شما خدا را ضامن پيمان خود گرفتيد. به خدا شما همانهاييد. آگاه باشيد كه ناپاكِ ناپاك زاده، مرا بين دو چيز ميخكوب كرده است، بين كشته شدن و ذلت. هيهات كه ما به پستي تن دهيم! خدا و پيامبر و نياكان پاك و دامنهاي مطهر و غيوران دلاور و جانهاي سرفراز، آن را بر ما نمي‌پذيرند. اطاعت از فرومايگان را بر شهادت پر افتخار ترجيح نمي‌دهيم. آگاه باشيد كه من عذر آمدن آورم و بيم دادم. من با همين خاندان و با همين كمي ساز و برگ و ياري نكردن اصحاب، با شما مي‌جنگم.
سپس اين اشعار را خواند:
« اگر پيروز شويم و دشمن را بشكنيم، از دير باز دشمن شكن بوده‌ايم و اگر مغلوب شويم، شكست نخورده‌ايم. ما را از مرگ، باكي نيست، ولي اين مرگها و اجلهاي ماست و دولت ديگران.»
آگاه باشيد! پس از كشتن ما جز به اندازه‌اي كه پياده‌اي بر اسب سوار شود مهلت نخواهيد داشت، تا آنكه چرخش آسياب مرگ بر سر شما باشد. وعده‌اي است كه پدرم به نقل از جدم به من داده است:« پس كار و نيرنگ شريكان خود را گرد آوريد و همه بر من نيرنگ بزنيد و مهلتم ندهيد. من بر خداوند، پروردگار من و شما تكيه كرده‌ام. هيچ جنبنده‌اي نيست مگر آنكه اختيارش دست اوست. پروردگارم بر راه راست است.»[15]
پروردگارا! رحمت آسمان را از ايشان باز دار و سالهاي قطحي را همچون قطحي دوران يوسف بر آنان بگمار و غلام ثقيف [16] را بر آنان مسلط كن كه جام تلخ مرگ بر آنان بنوشاند و كسي از آنان را باقي نگذارد، و هر كشته‌اي را به كشته‌اي و هر ضربتي را به ضربتي انتقام گيرد و انتقام من و دوستان و خاندان و پيروان را از آنان بگيرد. اينان ما را فريب دادند و دروغ گفتند و ياري‌مان نكردند. تو پروردگار و تكيه‌گاه مايي؛ به سوي تو باز مي‌گرديم و سر انجام كار به سوي توست.
آنگاه فرمود: عمر سعد كجاست؟ صدايش كنيد. او را صدا كردند. خوش نداشت كه با امام رو به رو شود. امام فرمود: اي عمر! تو مرا با اين خيال مي‌كشي كه ابن زياد ناپاك، تو را به ولايت ري و گرگان خواهد گماشت. به خدا كه هرگز به اين مراد خود نمي‌رسي؛ عهدي است حتمي. پس هر چه مي‌خواهي بكن، پس از من نه در دنيا و نه در آخرت شادماني نخواهي داشت. گويا سر تو را در كوفه بر سر ني مي‌بينم كه كودكان آن را هدف سنگ اندازي خود قرار داده‌اند. عمر سعد از سخن حضرت برآشفت و از او روي برگرداند و با ياران خود خطاب كرد: منتظر چه هستيد؟ همگي حمله كنيد، اين يك لقمه بيشتر نيست!
امام حسين ـ عليه السّلام ـ سوار بر اسب رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شد، ياران خود را آماده ساخت. عمر سعد حمله كرد و به غلامش دريد گفت: پرچم خود را جلو ببر. آنگاه تير در كمان نهاد و به سوي امام پرتاب كرد و گفت: نزد امير گواهي دهيد كه من اولين تير انداز بودم. در پي او سربازانش يكباره باران تير به سوي ياران امام رها كردند. هيچ يك از ياران امام نبود مگر اينكه تيري از آنان به او اصابت كرد. [17]
گفتگوي امام با كوفيان
صدوق گويد:
امام برخاست و تكيه به شمشير خود داد و با صدايي رسا ندا داد: شما را به خدا آيا مرا مي‌شناسيد؟ گفتند: آري. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد مادرم فاطمه دختر پيامبر است؟ گفتند: آري مي‌دانيم. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد پدرم علي بن ابي طالب است؟ گفتند: آري. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد جدة من خديجة كبري، اولين زن مسلمان از اين امت است؟ گفتند: آري. پرسيد: شما را به خدا آيا مي‌دانيد كه حمزة سيد الشهدا عموي پدر من است؟ گفتند: آري. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد جعفر طيار عموي من است؟ گفتند: آري مي‌دانيم. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد اين شمشير رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ است كه در دست من است؟ گفتند: آري. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد اين عمامة پيامبر است كه بر سر من است؟ گفتند: آري. فرمود: شما را به خدا آيا مي‌دانيد كه علي، اولين مسلمان و از همة آنان داناتر و بردبارتر بود و او ولي و سرپرست هر زن و مرد با ايمان است؟ گفتند: آري. فرمود: پس چرا ريختن خونم را روا مي‌دانيد، در حالي كه پدرم فرداي قيامت، حامي كوثر است و افرادي را از كنار حوض كوثر عقب مي‌راند، آن گونه كه شتران بازگشته از آبشخور را مي‌رانند، و روز قيامت لواي حمد در دست جد من است؟ گفتند: آري همة اينها را مي‌دانيم، ولي از تو دست بر نمي‌داريم تا از تشنگي بميري.
امام حسين ـ عليه السّلام ـ كه آن روز 57 ساله بود، با دست، محاسن خود را گرفت و فرمود: خشم خدا بر يهود آنگاه فزوني يافت كه گفتند: عزي پسر خداست و خشم الهي بر نصارا وقتي شدت گرفت كه گفتند: مسيح پسر خداست و غضب خدا بر مجوس آن دم زياد شد كه غير از خدا آتش پرست شدند و خشم الهي بر قومي آن زمان شدت يافت كه پيامبرشان را كشتند و غضب الهي بر اين گروه نيز شدت يافته كه مي‌خواهند، پسر پيامبرشان را بكشند. [18]
سيد بن طاووس افزوده است: چون امام اين خطبه را خواند و دخترانش و خواهرش سخن او را شنيدند، گريه و شيون كردند و صداي ناله‌هايشان بلند شد. امام، برادرش عباس و پسرش علي اكبر را فرستاد كه آنان را آرام كنيد. به جانم سوگند گرية آنان بسيار خواهد بود. [19]
نزول نصرت الهي
نيز از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت مي‌كند كه فرمود:
از پدرم شنيدم چون حسين ـ عليه السّلام ـ و عمر سعد روياروي شدند و جنگ در گرفت، خداوند نصرت و ياري خود را فرستاد، آن چنان كه بالاي سر امام بال و پر گشود. آنگاه امام مخيرشد كه بر دشمنانش پيروز شود يا به ديدار خدا رود. امام، ديدار خدا را برگزيد. [20]
طبري گويد:
چون امام حسين ـ عليه السّلام ـ در ميدان كربلا قرار گرفت، گروههايي از جن، پروازكنان آمدند و گفتند: ما ياوران توييم، هر دستوري داري بده. اگر فرمان دهي دشمنت را بكشيم، چنين مي‌كنيم. امام دعاي خيرشان كرد و فرمود: من با سخن جدم رسول خدا مخالفت نمي‌كنم كه دستور داد هر چه زودتر نزد او روم. هم اينك خوابم برده بود. جدم پيامبر خدا را ديدم كه مرا به سينه‌اش فشرد و ميان دو چشمم را بوسيد و فرمود: حسين جان! خداوند خواسته است تو را كشته و آغشته به خون ببيند كه از پشت سر، سر بريده‌ باشي و خدا خواسته كه خانواده‌ات را بر پشت شترها اسير ببيند. به خدا من صبر مي‌كنم تا خدا داوري كند و او بهترين داوران است.[21]
وامدار، همراهم كشته نشود
بغدادي به سند خود از موسي بن عمير نقل مي‌كندكه پدرم مي‌گويد:
حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ مرا دستور داد: ندا بده «كسي كه بدهكار است، همراه من كشته نشود». اين را ميان غلامان هم اعلام كن. چون از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شنيدم كه مي‌فرمود: هر كس بميرد در حالي كه بدهكار باشد، روز قيامت از حسنات او بر مي‌دارند. [22]
و در نقل ديگر آمده است: كسي كه بدهكار است همراه من پيكار نكند، چرا كه هيچ بدهكاري نيست كه بميرد و قرض خود را ادا نكرده باشد مگر آنكه وارد آتش مي‌شود. مردي برخاست و گفت: همسرم عهده‌دار آن شده است. فرمود: عهده‌داري زن چيست؟ آيا زن ادا مي‌كند؟ [23]
مژده به ياران در روز عاشورا
راوندي با سند خويش از امام باقر ـ عليه السّلام ـ روايت مي‌كند:
امام حسين ـ عليه السّلام ـ پيش از شهادت به اصحاب خويش فرمود: پسرم! تو به سرزمين عراق كشانده مي‌شوي. سرزميني كه ميعادگاه پيامبران و اوصياي انبياست و« عمورا» خوانده مي‌شود و آنجا به شهادت مي‌رسي. گروهي از ياران تو نيز شهيد مي‌شوند كه سوزش برخورد آهن و سلاح را حس نمي‌كنند. آنگاه اين آيه را خواند: «قلنا يا نارُ...؛ گفتيم: اي آتش! بر ابراهيم سرد و ايمن باش.» [24] جنگ هم بر آنان و بر تو سرد و سلامت خواهد بود. پس شما را مژده باد! به خدا كه اگر ما را بكشند، به محضر پيامبرمان مي‌رسيم. [25]
ويژگيهاي امام و اصحاب او
شيخ صدوق روايت مي‌كند:
امام سجاد ـ عليه السّلام ـ فرمود: چون كار بر حسين بن علي ـ عليه السّلام ـ دشوار شد همراهانش به آن حضرت نگاه كردند. وي بر خلاف آنان بود. هرچه كار سخت مي‌شد، آنان رنگ مي‌باختند و دلهاشان هراسان مي‌شد، ولي حسين ـ عليه السّلام ـ و برخي همراهان ويژة آن حضرت رنگ چهره‌هاشان تابانتر و اعضايشان آرامتر و دلهايشان استوارتر مي‌شد. بعضي به يكديگر مي‌گفتند: ببينيد! باكي از مرگ ندارد. حسين ـ عليه السّلام ـ به آنان فرمود: صبر كنيد اي بزرگ زادگان! مرگ جز پلي نيست كه شما را از رنج و سختي به بهشتهاي گسترده و نعمتهاي هميشگي عبور مي‌دهد. كدام يك از شما دوست نداريد از زندان به كاخ منتقل شويد؟ و براي دشمنان شما وضع آن گونه است كه گويا از قصري به زندان و عذاب منتقل مي‌شوند. پدرم از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ روايت كرد كه فرمود: دنيا زندان مؤمن و بهشت كافر است و مرگ، پل اينان است به سوي بهشتهايشان و پل آنان است به سوي دوزخشان، نه دروغ مي‌گويم و نه به من دروغ گفته‌اند.[26]
همچنين با سند خويش از امام صادق ـ عليه السّلام ـ روايت مي‌كند كه:
در پاسخ سؤال عماره دربارة اصحاب امام حسين ـ عليه السّلام ـ و شهادت طلبي‌شان، فرمود: پرده از برابر ديدگانشان كنار رفت، جايگاه خود را در بهشت ديدند، هر كدام به سوي مرگ مي‌شتافتند تا به حوري بهشتي برسند و جايگاه خود در بهشت را دريابند. [27]

[1] . الفتوح، ج 5، ص 111.
[2] . كامل الزيارات، ص 153.
[3] . تاريخ ابن عساكر (شرح حال امام حسين)، ص 213.
[4] . كامل، ج 2، ص ن516.
[5] . مقتل الحسين، ج 1، ص 252.
[6] . الاخبار الطوال، ص 256.
[7] . همان.
[8] . انساب الاشراف، ج 3، ص 187.
[9] . در برخي منابع حصين بن نمير است و آن درست تر است.
[10] . سورة آل عمران، آيه 33.
[11] . امالي، ص 134.
[12] . ارشاد، ص 233.
[13] . مضمون آية 71 سورة يونس و 196 سورة اعراف.
[14] . ارشاد، ص234.
[15] . مضمون آية 71 سورة يونس، و آية 55 و 56 سورة هود.
[16] . شايد منظور حضرت، مختار بن ابي عبيدة ثقفي باشد.
[17] . مقتل الحسين، ج2، ص5.
[18] . امالي، ص135.
[19] . لهوف. ص147.
[20] . همان، ص 158.
[21] . المنتخب، ص450.
[22] . احقاق الحق، ج19، ص 429.
[23] . همان.
[24] . سورة انبياء، آية 69.
[25] . الخرائج و الجرائح، ج2، ص848.
[26] . معاني الاخبار، ص288.
[27] . علل الشرايع، ج1، ص229.
کتاب مقتل چهارده معصوم(ع)(با اندكي تصرف)- ترجمه جواد محدثي، ج2، ص122
مطالب مرتبط :
نام ونام خانوادگی:
جنسیت :
سن :
تحصیلات :
مذهب :
کشور :
استان :
شهر :
پست الکترونیک :
متن سوال :