امروز:
يکشنبه 6 فروردين 1396
بازدید :
1053
شهادت امام حسين(ع)
به ميدان رفتن امام ـ عليه السلام ـ
خوارزمي گويد: امام حسين ـ عليه السلام ـ برخاست و بر اسب خويش سوار شد و در مقابل آن گروه ايستاد. شمشيرش را در دست گرفته بود، از خود نا اميد شده و آهنگ شهادت داشت، در حالي كه مي‌فرمود:
من فرزند علي نيك رفتارم، از دودمان هاشم و آنگاه كه فخر كنم، همين افتخار مرا بس.
جدم رسول خداست، بهترين انسان از گذشتگان و ما چراغ فروزان خدا در زمينيم.
مادرم فاطمه، دختر پيامبر پاك است و عمويم را جعفر طيار گويند.
كتاب خدا در خاندان ما آشكارا نازل شده است و در خاندان ما از هدايت و وحي به نيكي ياد مي‌شود.
ماييم پيشوايان خدايي بر همة مردم و اين حقيقت را پنهان و آشكار، در ميان مردم باز مي‌گوييم.
ماييم سرپرستان حوض كوثر كه به دوستدارانمان جام مي‌دهيم و آن حوض، كوثري براي سيراب ساختن است.
در رستاخيز، دوستداران ما سعادتمندند و روز قيامت، دشمنان ما زيان مي‌كنند.
سپس (آن گونه كه گفته‌اند) چنين خواند:
اين قوم كافر شدند و از ديرباز از پاداش خدا كه پروردگار جن و انس است، رويگردان بودند.
پيش از اين علي ـ عليه السلام ـ و فرزندش امام حسن نيكورفتار ـ عليه السلام ـ را به شهادت رساندند و اينك به جنگ حسين آمده‌اند.
پدرم پس از جدم بهترين انسانها بود. پس من فرزند دو بهترينم.
سلامي در تاريخ خود آورده است كه حسين ـ عليه السلام ـ اين اشعار بي نظير را سروده است:
اگر در دنيا ارزشمند به شمار آيد، سراي پاداش الهي والاتر و ارجمندتر است.
اگر پيكرها براي مرگ پديد آمده‌اند، پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا برتر است.
اگر روزي‌ها تقسيم شده و مقدر است، پس كم آري انسان در راه كسب، زيبا‌تر است.
اگر گردآوري اموال براي وانهادن و رفتن است، پس انسان چرا نسبت به اين واگذاشتني بخل ورزد؟
خواهم رفت و مرگ براي جوانمرد، ننگ و عار نيست، آنگاه كه رفتن و شهادتش در راه خدا باشد.
سپس آن حضرت مردم را به مبارزه طلبيد. پيوسته هركس از چهره‌هاي سرشناس به او نزديك مي‌شد، از دم تيغ مي‌گذراند تا آنكه گروه عظيمي از آنان را به هلاكت رساند.[1]
حملة اول
ابن شهرآشوب گويد:
سپس به جناح راست دشمن حمله كرد و گفت:
مرگ بهتر از ننگ است و ننگ بهتر از ورود به دوزخ است.
سپس به جناح چپ دشمن تاخت و گفت:
منم حسين بن علي. از خاندان پدرم حمايت مي‌كنم.
سوگند خورده‌ام كه تسليم نشوم و براي دين پيامبر جان مي‌دهم.
و همچنان مي‌جنگيد تا آنكه 1950 نفر را بجز زخميان به هلاكت رساند. عمر سعد به گروه خود گفت: واي بر شما! مي‌دانيد با چه كسي مي‌جنگيد؟... اين، فرزند كشندة عرب است. از هر سو براو حمله كنيد 180 نفر نيزه‌دار و 4000 نفر تيرانداز به طرف حضرت حمله كردند. [2]
هجوم به خيمه‌هاي امام حسين ـ عليه السلام ـ‌
خوارزمي گويد:
ميان او و خيمه‌گاه فاصله انداختند. بر سر آنان فرياد كشيد: واي بر شما اي پيروان آل ابي سفيان! اگر دين نداريد و از قيامت نمي‌ترسيد پس در اين دنياي خود آزاده باشيد و اگر عرب هستيد ـ آن گونه كه مي‌پنداريد ـ به شرافت خانوادگي خود برگرديد. شمر ندا داد: اي حسين! چه مي‌گويي؟ فرمود: اين منم كه با شما مي‌جنگم و شما با من مي‌جنگيد، زنان را گناهي نيست. سركشان و طغيانگران و جاهلان خود را تا من زنده‌ام، از تعرض به خانواده‌ام باز داريد. شمر گفت: باشد اي پسر فاطمه! سپس شمر به همراهان خويش داد زد: از حريم خانوادة اين مرد دور شويد و سراغ خودش برويد. به جانم سوگند كه هماورد بزرگواري است! مردم از هر سو به نبرد پرداختند. امام بر آنان مي‌تاخت و آنان بر امام حمله مي‌آوردند و او در همين حال آب مي‌طلبيد تا جرعه‌اي از آن بنوشد. هر بار كه با اسب خويش به سوي فرات مي‌تاخت. بر او حمله مي‌كردند و امام را از آب دور مي‌ساختند.[3]
تسلط امام ـ عليه اسلام ـ بر آب
ابن شهر آشوب گويد:
ابو مخنف از جلّودي روايت كرده است كه حسين ـ عليه السلام ـ بر اعور سلمي و عمرو بن حجاج كه با چهار هزار نفر مأمور شريعه بودند حمله كرد و اسب را وارد فرات كرد. چون اسب سر فرود آورد كه آب بنوشد، امام ـ عليه السلام ـ فرمود: تو تشنه‌اي، من هم تشنه‌ام. به خدا قسم آب نخواهم خورد تا تو بنوشي. اسب چون سخن امام حسين ـ عليه السلام ـ را شنيد، سرش را بلند كرد و آب ننوشيد گويا سخن امام را فهميد. حسين ـ عليه السلام ـ فرمود: بنوش، من هم خواهم نوشيد. حسين ـ عليه السلام ـ دست دراز كرد ومشتي از آب برداشت. سواره‌اي گفت: يا ابا عبدالله! با نوشيدن آب لذت مي‌بري در حالي كه به حريم تو تاختند. آب را از دستش ريخت و بر آن گروه حمله كرد و آنان را كنار زد، اما خيمه سالم بود. [4]
طبري گويد:
هشام به نقل از عمرو بن شمر، از جابر جعفي روايت كرده است كه: امام حسين ـ عليه السلام ـ تشنه ‌شد و تشنگي‌اش شدت يافت. نزديك شد تا آب بنوشد، حصين بن نمير تيري فكند كه بر دهان امام نشست. امام شروع كرد به گرفتن خون از دهانش و آن را به آسمان مي‌پاشيد. سپس خدا را حمد و ثنا گفت: و دستان خود را جمع كردو گفت: خداوندا! آنان را نابود كن و بر روي زمين كسي از آنان باقي نگذار.
هشام از پدرش محمد بن سائب، از قاسم پسر اصبغ بن نباته، از كسي كه شاهد امام حسين ـ‌ عليه السلام ـ در ميان لشكرش بوده روايت كرده است كه: چون سپاه حسين ـ عليه السلام ـ شكست خورد، بر اسب سوار شد و به سمت فرات رفت. مردي از بني‌ابان بن دارم گفت: واي بر شما! ميان او و آب فاصله بيندازيد تا پيروانش به سوي او نيايند گويند: بر اسب خويش زد و تاخت. مردم هم در پي او آمدند و بين امام و فرات فاصله افكندند. امام ـ عليه السلام ـ فرمود: خداوندا! تشنه‌اش گردان. در حالي كه آن مرد تيري از تيردان خود جدا مي‌كرد، آن را بر دهان حسين ـ عليه السلام ـ زد امام، تير را بيرون آورد، آنگاه مشتهاي خود را گرفت و پر از خون شد، امام حسين ـ عليه السلام ـ گفت: خدايا! به درگاهت شكايت مي‌كنم از آنچه با پسردختر پيامبرت مي‌كنند.
گويد: به خدا سوگند چيزي نگذشت مگر آنكه خداوند، عطش را در جان آن مرد ريخت؛ هر چه مي‌نوشيد سيراب نمي‌شد.[5]
اصابت تير بر پيشاني امام ـ عليه السلام ـ
ابن اعثم گويد:
سپس مردي از آنان به نام ابوجنوب جعفي تيري افكند كه بر پيشاني امام فرود آمد. حسين‌ ‌ـ عليه السلام ـ تير را درآورد و كنار انداخت. خونها بر صورت و محاسن حضرت جاري شد. حسين ـ عليه السلام ـ گفت: خدايا! مي‌بيني كه از دست اين بندگان نافرمان و طغيانگر تو در چه حالي هستم. خدايا! نابود و ريشه كنشان كن و روي زمين احدي از آنان باقي نگذار و هرگز آنان را نيامرز.
گويد: سپس همچون شيري خشمگين بر آنان حمله كرد. به هر يك مي‌رسيد، شمشيري حواله‌اش مي‌كرد و او را بر زمين مي‌انداخت تيرها از هر سو مي‌آمد و حضرت با سينه‌اش از تيرها استقبال مي‌كرد، در حالي كه مي‌گفت: اي امت بد! با امت و عترت محمد ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ چه بد رفتار كرديد! آگاه باشيد كه پس از كشتن من، كشتن هر يك از بندگان خدا برايتان آسان خواهد بود. به خدا سوگند اميد آن دارم كه خداوند با خواري شما مرا كرامت بخشد و از جايي كه نفهميد، انتقام مرا از شما بگيرد.
حصين بن نمير فرياد زد: اي پسر فاطمه! خدا چگونه از ما انتقام مي‌گيرد؟
فرمود: قدرت شما را به جان خودتان مي‌افكند و اين گونه خونهايتان را مي‌ريزد؛ سپس عذابي دردناك برشما فرو مي‌ريزد. [6]
طبري گويد:
ابو مخنف از صقعب بن زهير از حُميد بن مسلم نقل مي‌كند:
امام حسين ـ عليه السلام ـ جبه‌اي از خز داشت، عمامه بر سر نهاده بود و خضاب بر موهاي خويش زده بود و شنيدم پيش از كشته شدن، در حالي كه بر روي دو پا مثل سواره‌اي شجاع مي‌جنگيد و مواظب تيراندازان بود و در پي فرصت براي حمله بود، بر سپاه حمله كرد، در حالي كه مي‌گفت: آيا به كشتن من يكديگر را تحريك مي‌كنيد؟ پس از من هرگز بنده‌اي از بندگان خدا را نمي‌كشيد كه به اندازة‌ كشتنم خشم خدا را برانگيزد. به خدا قسم اميدوارم با خواري شما خدا به من كرامت بخشد، سپس از آنجا كه نفهميد، انتقام مرا از شما بگيرد. به خدا قسم اگر مرا بكشيد، خداوند نيرويتان را در ميان خودتان خواهد افكند و خونهايتان را خواهد ريخت. سپس هرگز از شما راضي نخواهد شد تا آنكه عذابي درد ناك برايتان دهد. [7]
عريان ساختن جسم مطهر امام ـ عليه السلام ـ
سيد بن طاووس گويد:
راوي گفته است، امام حسين ـ عليه السلام ـ فرمود: جامه‌اي برايم بياوريد كه كسي در آن رغبتي نكند تا آن را زير جامه‌هايم بپوشم تا مرا عريان نكنند. شلواري كوچك[8] آوردند. فرمود: نه، اين جامة ذليلان است. پيراهن كهنه‌اي گرفت، آن را از چند جا پاره كرد و زير لباسهايش پوشيد. چون به شهادت رسيد، آن را هم از بدنش درآوردند. سپس شلواري از برد يماني در خواست كرد، آن را پاره كرد و پوشيد. از اين رو پاره كرد كه از پيكرش بيرون نياورند. چون شهيد شد، بحر بن كعب ملعون آن را درآورد و حسين ـ عليه السلام ـ را عريان گذاشت. از آن پس دستان بحر بن كعب در تابستان مثل دو تكه چوب خشك، خشك مي‌شد و در زمستان مرطوب مي‌گشت و چرك و خون از آن ترشح مي‌كرد تا آنكه خداي متعال او را هلاك كرد. [9]
چون حسين بن علي ـ عليه السلام ـ احساس كرد كه شهيد خواهد شد، فرمود: جامه‌اي براي من بياوريد تا كسي در آن رغبت نكند؛ آن را زير لباسهايم بپوشم تا عريانم نكنند. گفتند: شلوارك، فرمود: آن لباس اهل ذلت است. جامه‌اي ديگر گرفت و آن را پاره كرد و از زير جامه‌اش پوشيد. چون كشته شد، عريانش كردند. صلوات و رضوان خدا بر او باد![10]
ابن شهر آشوب گفته است: سپس فرمود: جامه‌اي برايم آوريد كه كسي رغبتي در آن نكنند تا زير جامه‌هايم بپوشم كه عريانم نكنند، چرا كه من كشته مي‌شوم و غارت مي‌گردم. شلواركي آوردند. آن را نپوشيد و گفت: اين جامة اهل ذلت است. سپس چيزي آوردند گشادتر از آن و كوتاهتر از شلوار و بلند‌تر از شلوارك. آن را پوشيد. سپس با زنان خداحافظي كرد.[11]
وداع امام حسين ـ عليه السلام ـ
علامه مجلسي گفته است:
در بعضي كتابها آمده است كه امام حسين ـ عليه السلام ـ چون به هفتاد و دو شهيد از اهل بيت خويش نگاه كرد، رو به خيمه آمد و صدا زد: اي سكينه! اي فاطمه! اي زينب! اي ام كلثوم! خداحافظ! سكينه صدا زد: پدر! آمادة مرگ شده‌اي؟ فرمود: چگونه آماده نشود كسي كه يارو ياوري ندارد؟
گفت: پدرجان! ما را به حرم جدمان برگردان. فرمود: هيهات! اگر مرغ «قطا» را مي‌گذشتند، مي‌خوابيد. زنان صيحه كشيدند. امام حسين ـ عليه السلام ـ آنان را ساكت كرد و بر آن قوم حمله كرد.[12]
قندوزي گفته است:
حسين ـ‌كه رضوان خدا بر او باد! ـ مي‌گفت: خدايا تو بر اين گروه نفرين شده شاهدي كه تصميم گرفته‌اند از نسل پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ كسي را باقي نگذارند؛ و بشدت مي‌گريست و چنين مي‌خواند:
خدايا! تنهايم مگذار. اينان فسق و انكار را آشكار كردند.
ما را ميان خودشان مثل بردگان ساخته‌اند و در كارهايشان يزيد را راضي مي‌كنند.
اما برادرم به شهادت رسيد، در حالي كه با صلابت و استوار و تنها بود،
و تو اي خداي مجيد در كمين هستي.
سپس صدا زد: اي ام‌كلثوم، سكينه، رقيه، عاتكه، زينب از خاندان من، خداحافظ! چون صداي او را شنيدند، صدايشان را به گريه‌ بلند كردند. حضرت، دخترش سكينه را به سينه‌اش چسباند، بين دو چشم او را بوسيد، اشكهاي او را پاك كرد. سكينه را بسيار دوست مي‌داشت. به آرام كردن او پرداخت، در حالي كه مي‌گفت:
اي سكينه! بدان كه پس از من گريه‌ات بسيار خواهد بود.
تا جان در بدن دارم با اشكهايت دلم را مسوزان.
اگر كشته شوم اي بهترين بانوان! تو شايسته‌ترين فرد براي اشك ريختني.[13]
اسفرايني گفته است:
امام حسين ـ عليه السلام ـ خواست از زنان خداحافظي كند، در حالي كه نااميد از زندگي بود و گريان. خواهرش زينب او را ديد و گفت: چشمت گريان مباد! فرمود: چگونه نگريم كه بزودي شما را ميان دشمنان به عنوان اسيري خواهند برد. صدا زد: ام‌كلثوم، رقيه، عاتكه، سكينه، خدا حافظ! ام‌كلثوم گفت: برادرجان! آيا تسليم مرگ شده‌اي؟ فرمود: چگونه تسليم نشوم كه جانم در ميان ديگران است! چون سكينه‌ اين سخن را شنيد، صدايش به گريه و شيون برخاست. آنگاه بود كه امام حسين ـ عليه السلام‌ ـ‌ گريست و خطاب به دخترش فرمود: اي سكينه... (تا‌ آخر آن اشعار)
سپس اين ابيات را افزود:
گريه كن و بگو: اي كشته‌اي كه كنار شط فرات، لب تشنه جان داد.
گريه كن و بگو: ستونم شكست پس از آنكه آن ستون، ستونها را مي‌لرزاند.
آرزو داشتم كه همواره تحت رعايت و محبت او به سربرم.
سكينه جانم! زودتر بيا نزديك تا با تو آخرين وداع را انجام دهم.
تو را نسبت به كودك خردسال و به خانواده و يتميان و همسايگان سفارش مي‌كنم.
آنگاه كه كشته شدم، معجر و گريبان چاك نده و ناله‌هاي ذليلانه سر مده.
سكينه جان! بر تقدير الهي صبر كن؛ ما خاندان صبر و احسانيم.
من به پدر و جد و برادرانم اقتدا كرده‌ام كه فرزندان طاغيان، حقوق آنان را غصب كردند.[14]
حملة دوم
سيد بن طاووس گويد:
بعضي از راويان گفته‌اند: هرگز هيچ مغلوبي را كه فرزندان، خاندان و يارانش كشته شده باشند، قويدلتر از اونديده‌ام. هرگاه مردان به او حمله ور مي‌شدند، او با شمشيرش بر‌آنان حمله مي‌كرد و آنان همچون فرار گلة بزها از حملة گرگ، از برابر او مي‌گريختند. به آنان كه به سي هزار نفر مي‌رسيدند حمله مي‌كرد و آنان همچون ملخهاي پراكنده مي‌گريختند. سپس به جايگاه خود بر نمي‌گشت، در حالي كه مي‌گفت: لا حول ولا قوة الا بالله العلي العظيم.[15]
خوارزمي گويد:
سپس به نبرد پرداخت تا آنكه هفتاد و دو زخم بر پيكرش نشست. ايستاد تا بياسايد، در حالي كه از پيكار، ناتوان شده بود. در حالي كه ايستاده بود، سنگي آمد و به پيشاني او خورد و خونها از پيشاني‌اش جاري گشت. جامه برگرفت تا خون از پيشاني‌اش پاك كند كه تير سه شعبة زهر آگيني آمد و در قلب آن حضرت نشست. حسين ـ عليه السلام ـ فرمود: بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله. سر به آسمان گرفت و گفت: خداوندا! تو مي‌داني كه اينان كسي را مي‌كشند كه در روي زمين، جز او پسر پيغمبري نيست. سپس تير را گرفت و از پشت بيرون كشيد و خون همچون ناودان جاري شد. دست خود را روي زخم گذاشت. چون مشتش پر از خون شد، به طرف آسمان پاشيد و از آن خون يك قطره هم به زمين برنگشت. سرخي آسمان پيش از آن نبود تا آنكه حسين ـ عليه السلام ـ خون خويش را به آسمان پاشيد. سپس دوباره دست روي زخم گذاشت. چون پر از خون شد، آن را به سر و صورت خود كشيد و گفت: به خدا سوگند اين گونه خون آلود خواهم بود تا جدم محمد‌ ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ را ديدار كنم و بگويم: يا رسول الله! فلاني و فلاني مرا كشتند. [16]
عبدالله بن حسن ـ عليه السلام ـ
شيخ مفيد گفته‌ است:
سپس عبدالله، پسر امام حسن ـ عليه السلام ـ كه نوجواني نابالغ بود، از پيش زنان بيرون آمد و آمد تا كنار عمويش حسين ـ عليه السلام ـ ايستاد. زينب، دختر علي ـ عليه السلام ـ خود را به او رساند تا او را نگه دارد. حسين ـ عليه السلام ـ به خواهرش فرمود: خواهرم او را نگهدار عبدالله نپذيرفت و بشدت مقاومت كرد و گفت: به خدا از عمويم جدا نمي‌شوم! ابجر بن كعب به طرف امام حسين ـ عليه السلام ـ حمله كرد. آن نوجوان گفت: اي ناپاك زاده! عمويم را مي‌كشي؟ ابجر با شمشير بر دست آن نوجوان زد و دستش جدا گرديد و از پوست آويزان شد. عبدالله صدا زد: اي مادر! حسين ـ عليه السلام ـ او را در آغوش كشيد و فرمود: برادرزاده! بر آنچه پيش آمد صبر كن و اميد خير از سوي خدا داشته باش. خداوند تو را به پدران شايسته‌ات ملحق مي‌كند.[17]
سيد بن طاووس گويد:
حرملة معلون تيري افكند و او را در دامن عمويش حسين ـ عليه السلام ـ به شهادت رساند. [18]
شيخ مفيد گفته است:
سپس امام حسين ـ عليه السلام ـ دست خود را به آستان الهي بلند كرد و گفت: خداوندا! اگر آنان را تا مدت معيني بهرمند خواهي كرد، پس آنان را دچار تفرقه و تشتت ساز. واليان را هرگز از آنان خشنود مكن. آنان دعوتمان كردند تا ياري مان كنند، سپس تجاوز كرده و ما را كشتند. سپاه دشمن از چپ و راست به باقيماندة ياران حسين ـ عليه السلام ـ حمله‌ور شدند و همه را كشتند و جز سه يا چهار نفر كسي باقي نماند.[19]
امام حسين ـ‌ عليه السلام ـ و مسلم بن رباح
ابن عساكر، با سند خويش از مسلم بن رباح، غلام حضرت علي ـ عليه السلام ـ نقل كرده است كه:
من با حسين ـ عليه السلام ـ در روز شهادتش بودم. تيري به صورت آن حضرت خورد. به من فرمود: اي مسلم! دستانت را به خون نزديك كن. چنان كردم. چون دو دستم پر از خون شد، فرمود: آن را در دستانم بريز و چنان كردم. آن حضرت خونها را به آسمان پاشيد و فرمود: خدايا! خونخواه خون پسر دختر پيامبرت باش.
مسلم گويد: حتي يك قطره هم از آن خون به زمين باز نگشت.[20]
هجوم بر امام ـ عليه السلام ـ
خوارزمي گويد:
سپس آن حضرت از جنگ ناتوان شد و سر جاي خود ايستاد. هر يك از مردم كه به طرف او مي‌آمد (و او را در آن حال مي‌ديد) بر مي‌گشت و خوش نداشت كه دستش به خون او آغشته شود تا آنكه مردي از طايفه‌ي كنده به نام مالك بن نسر آمد و با شمشير بر سر مبارك او زد. حضرت خودي بر سر داشت. شمشير، آن خود را شكافت و سرش پر ازخون شد. حسين ـ عليه السلام ـ به وي گفت: هرگز مباد كه با دست راستت آب و غذا بخوري! خدا تو را با ستمگران محشور كند! كلاهخود را كنار انداخت وكلاهي پوشيد و پارچه‌اي روي آن بست.[21]
خوارزمي گويد:
سپس شمر فرياد زد: دربارة او منتظر چه هستيد؟ تيرها، نيزه‌ها و شمشيرها از هر سو آن حضرت را در ميان گرفت. مردي به نام زرعة بن شريك، ضربت سختي بر حضرت زد. سنان بن انس هم تيري بر گلوي حضرت زد. صالح بن وهب نيز با نيزه، ضربت محكمي بر تهيگاه امام وارد كرد. حسين ـ عليه السلام ـ با گونة راست از روي اسب خود بر زمين افتاد. سپس برخاست و نشست و تير را از گلويش بيرون كشيد. آنگاه عمر سعد نزديك حسين‌ ـ عليه السلام ـ آمد تا او را بنگرد.[22]
بيرون ‌آمدن زينب ـ‌عليها السلام‌ ـ‌ از خيمه
سيد بن طاووس گويد:
راوي گويد: زينب از در خيمه بيرون آمد، در حالي كه صدا مي‌زد: واي برادرم! واي سرورم! واي خاندانم! كاش آسمان بر زمين فرود مي‌آمد! كاش كوهها از هم متلاشي مي‌شدند.
شمر فرياد زد: دربارة اين مرد منتظر چه هستيد؟ از هر طرف بر امام حسين ـ عليه السلام ـ حمله ور شدند. رزعة بن شريك، ضربتي بر كتف او زد. امام هم ضربتي بر او وارد كرد و او را نقش زمين ساخت. مرد ديگري با شميشر بر گردن مقدس او ضربت زد كه حضرت با صورت به زمين غلتيد و ديگر ناتوان شده بود. روي زانوها نشست. سنان بن انس نيزه‌اي بر گلوگاهش زد. نيزه را بيرون كشيد و دوباره بر سينة آن حضرت زد. سنان دوباره تيري در كمان نهاد و بر حنجرة حضرت زد. امام ـ عليه السلام‌ ـ‌ افتاد. دوباره نشست و تير را از گلو بيرون كشيد. دو دست خود را كنار هم زير گلو گرفت. چون پر از خون شد، سر و صورت خويش را به خون رنگين كرد، در حالي كه مي‌فرمود: خدا را اين گونه آغشته به خونم ديدار خواهم كرد، در حالي كه حق مرا غصب كرده‌اند.[23]
دعاي امام ـ عليه السلام ـ در واپسين لحظات زندگي
شيخ طوسي روايت كرده است:
آن حضرت گفت: « خدايا! اي بلند مرتبه! اي بزرگ شوكت! اي سخت انتقام گيرنده! اي بي‌نياز از آفريده‌ها! اي گسترده كبرياء! اي كه به هر چيز كه بخواهي توانايي! رحمتت نزديك، وعده‌ات راست، نعمتت فراوان، آزمايشت نيكوست. آنگاه كه بخوانندت نزديكي، به آنچه آفريده‌اي احاطه داري، توبة توبه كنندگان را مي‌پذيري، بر آنچه اراده كني تواناني و در پي هر چه باشي به آن مي‌رسي. اگر شكرت كنند، شكرپذيري، اگر يادت كنند ياد مي‌كني. تو را از روي نياز مي‌خوانم و با تهيدستي به درگاهت مشتاقم و خائفانه به آستانت روي مي‌آورم و با اندوه، به درگاهت مي‌گريم و از روي ناتواني از تو ياري مي‌خواهم و بسنده كنان بر تو تكيه مي‌كنم. بين ما و اين گروه داوري كن. اينان ما را فريب دادند و ياري‌مان نكردند. با ما از در نيرنگ در آمدند و ما را كشتند. ما عترت پيامبر تو و فرزندان حبيب تو محمد بن عبدالله ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ هستيم؛ آنكه او را به رسالت برگزيدي و او را امين وحي خويش قرار دادي. پس براي ما از كارمان گشايش و رهايشي قرار بده، به رحمت خودت، اي مهربانترين مهربانان.»[24]
فاجعة بزرگ
سيد بن طاوس گويد:
هلال بن نافع گويد: من با اصحاب عمر سعد ايستاده بودم كه فريادگري صدا زد: اي امير! مژده بده. اين شمر است كه حسين ـ عليه السلام ـ را كشت. من از ميان دو صف بيرون آمده، كنار حسين ـ عليه السلام ـ آمدم، در حالي كه جان مي‌داد. به خدا سوگند هرگز مغلوب به خون آغشته‌اي زيباتر و روشن چهره‌تر از او نديده‌ام. فروغ رخسارش و شكوه هيبتش مرا از انديشيدن دربارة شهادتش بازداشت. در آن حالت آب خواست. شنيدم مردي مي‌گفت: هرگز آب نخواهي نوشيد تا به دوزخ درآيي و از چركابه‌هاي آن بنوشي! شنيدم كه آن حضرت مي‌گفت: من به دوزخ نخواهم رفت و از چركابه‌هاي دوزخ نخواهم نوشيد. من بر جدم رسول خدا ـ صلي الله عليه واله وسلم ـ وارد مي‌شوم و در خانة‌ او در جايگاه صدق و راستي و در جوار پروردگار توانا ساكن مي‌شوم و از آب خوشگواري كه هرگز بدبو نمي‌شود خواهم نوشيد. به جدم رسول خدا ـ‌ صلي الله عليه و اله و سلم ـ از دست شما و كاري كه با من كرديد، شكايت خواهم كرد.
گويد: همه خشمگين شدند، آنچنان كه گويي خداوند در دل هيچ يك از آنان هيچ رحمي قرار نداده است. سر آن حضرت را در حالي كه با آنان مشغول گفتگو بود از پيكرش بريدند و من از بي رحمي آنان بسيار تعجب كردم و گفتم: به خدا قسم كه هرگز با شما همراه و همكار نخواهم شد. [25]
محمد بن سعد گويد:
مدتي دراز از روز درنگ كردم و مردم نسبت به او وقت گذراني مي‌كردند و خوش نداشتند كه عليه او اقدام كنند. شمر بن ذي الجوشن بر آنان فرياد كشيد: ماردرتان به غزايتان بنشيند! منتظر چه هستيد؟ كار او را بسازيد. نخسين كسي كه سراغ آن حضرت رفت زرعة بن شريك تميمي بود كه بر كتف چپ او ضربه‌اي زد. حصين هم بر شانة او زد و حضرت را بر زمين افكند. سنان بن انس بر گلوگاهش ضربه‌اي زد. آنگاه نيزه بر او زد و حسين ـ عليه السلام ـ فرو افتاد. آنگاه فرود آمد تا سر آن حضرت را جدا كند. همراه او خولي بن يزيد نيز فرود آمد؛ سر او را جدا كرد و نزد عبيدالله بن زياد برد.[26]
طبري گويد:
عمر سعد نزديك حسين ـ عليه السلام ـ آمد. زينب ـ عليها السلام ـ به او گفت: اي پسر سعد! آيا ابا عبدالله را مي‌كشند و تو به او نگاه مي‌كني؟ گويد: گويا اشكهاي عمر سعد را مي‌بينيم كه بر صورت و محاسنتش جاري است. آنگاه عمر سعد روي خود را از زينب برگرداند...
زماني طولاني از روز گذشت كه اگر مردم مي‌خواستند آن حضرت را بكشند، چنان مي‌كردند ولي گويا از يكديگر پروا داشتند و هر گروه دوست داشتند كه ديگران كار حضرت را به پايان برسانند. شمر در ميان مردم ندا داد: واي بر شما! منتظر چه هستيد؟ او را بكشيد. مادرنتان به عزايتان بنشينند! از هر طرف بر او حمله كردند. زرعة بن شريك ضربتي بر كتف (كف) چپ او زد، ضربتي نيز بر شانه‌اش، سپس برگشتند، در حالي كه امام مي‌نشست و بر مي‌خاست. در آن حال سنان بر او حمله كرد و نيزه‌اي بر حضرت زد و او افتاد. آنگاه به خولي گفت: سرش را جدا كن. خواست چنان كند ولي لرزيد و نتوانست. سنان به او گفت: دستانت شكسته باد! آنگاه خودش فرود آمد و امام را سر بريد و سرش را جدا كرد و نزد خولي بن يزيد آوردند، در حالي كه پيش از سر بريدن، با شمشيرها ضربت خورده بود.[27]
قاتل تبهكار
ابن شهر آشوب گويد:
عمر سعد نزديك آمد و گفت: سرش را جدا كنيد. نصر بن خرشه جلو آمد. همچنان با شمشيرش بر آن حضرت مي‌زد. عمر سعد خشمگين شد و به خولي گفت: فرود آي و سرش را جدا كن. فرود آمد و سر مطهر حضرت را جدا كرد. [28]
دينوري گويد:
سنان بر آن حضرت حمله كرد و نيزه‌اي بر وي زد. حضرت افتاد. خولي فرود آمد تا سر او را جدا كند، دستانش لرزيد. برادرش شبل بن يزيد فرود آمد و سر او را جدا كرد و نزد برادرش حولي [29] آورد.[30]
بلاذري گويد:
در آن حال، سنان بن انس بر او حمله كرد و با نيزه‌ بر او ضربتي زد و او افتاد. به خولي گفت: سرش را جدا كن. خولي خواست چنان كند، ناتوان شد و لرزيد. سنان به او گفت: دست و بازويت شكسته باد! خودش فرود آمد و سر او را جدا كرد و نزد خولي آورد.
در نقل ديگري است كه خولي به اذن سنان سر او را جدا كرد.[31]
خوارزمي گويد:
در آن حال سنان بر او حمله كرد و نيزه‌اي زد و او را به خاك افكند و به خولي گفت: سرش را جدا كن. او نتوانست و دستانش لرزيد. سنان به او گفت: دست و بازويت شكسته باد! نصر بن خرشه يا شمر (كه پيسي داشت) فرود آمد و با پايش بر او زد و به پشت افكند. آنگاه محاسن او را گرفت. حسين ـ عليه السلام ـ به او فرمود: تو همان سگِ لك و پيس‌داري كه در خواب ديدم؟ شمر گفت: اي پسر فاطمه! مرا به سگها تشبيه مي‌كني؟ آنگاه با شمشيرش بر گلوگاه حسين ـ عليه السلام ـ مي‌زد و اين گونه مي‌خواند:
امروز تو را مي‌كشم و يقين دارم و هيچ مجالي براي پرده پوشي نيست كه پدرت بهترين سخنور بود.
ابوالحسن احمد بن علي عاصمي با سند خويش نقل كرده است از عمرو بن حسن كه گويد: با حسين ـ عليه السلام ـ در نهر كربلا بوديم. آن حضرت به شمر نگاه كرد و فرمود: الله اكبر! الله اكبر! خدا و رسولش راست گفته‌‌اند. رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ فرمود: گويا سگي لك و پيس دار را مي‌بينم كه خون خاندان مرا مي‌ليسد. عمر سعد خشمگين شد و به آنكه سمت راست او بود گفت: واي بر تو! فرود آي و حسين را راحت كن. گفته‌اند كه خولي بود. فرود آمد و سرش را جدا ساخت. گفته‌اند: او شمر بود.
نقل شده كه شمر و سنان در آخرين رمقهاي امام حسين ـ عليه السلام ـ كه از تشنگي زبانش را بيرون آورده بود، نزد حسين ـ عليه السلام ـ آمدند. شمر لگدي بر آن حضرت زد و گفت: اي پسر ابوتراب! آيا تو نمي‌گفتي كه پدرت كنار حوض كوثر، هر كه را بخواهد سيراب مي‌كند؟ پس صبر كن تا از دست او آب بنوشي.
آنگاه به سنان گفت: سرش را از پشت جدا كن. گفت: به خدا چنين نمي‌كنم كه جدش محمد، خصم من گردد. شمر از او عصباني شد. خودش روي سينة حسين ـ عليه السلام ـ نشست و محاسن حضرت را گرفت و خواست او را بكشد. حسين ـ عليه السلام ـ خنديد و گفت: آيا مرا مي‌كشي؟ آيا نمي‌داني من كيستم؟ گفت: تو را خوب مي‌شناسم مادرت فاطمة زهرا و پدرت علي مرتضي و جدت محمد مصطفي و كين خواهت خداي علي اعلاست. تو را مي‌كشم و باكي ندارم. با شمشيرش دوازده ضربت بر حضرت زد. سپس سر او را جدا كرد. آنگاه اسود بن حنظله جلو آمد و شمشير او را برداشت. جعونة حضر مي‌آمد و پيراهن حضرت را برداشت و پوشيد و در نتيجه، پيس شد و موهايش ريخت.[32]
ابن نما گويد:
چون زخمهاي حضرت افزون گشت و حركتي در او نماند، شمر دستور داد تا او را تير باران كنند. عمر سعد هم ندا داد: منتظر چه هستيد؟ و به سنان دستور داد سرش را جدا كند. سنان فرود آمد، در حالي كه به سوي آن حضرت مي‌رفت و مي‌گفت: پيش تو مي‌آيم و مي‌دانم كه تو سرور گروه و از نظر پدر و مادر، بهترين مردمي. سر او را جدا كرد و نزد عمر سعد برد. او هم گرفت و سر ار از گردن اسبش آويخت.[33]
شيخ مفيد گويد:
شمر فرود آمد و سر او را بريد و سرش را نزد خولي برد. او هم گفت: نزد امير، عمر بن سعد ببر.[34]
سبط بن جوزي گويد:
در قاتل او اختلاف كرده‌اند. يك قول آن است كه قاتلش سنان است (گفتة هشام بن محمد). قول ديگر آنكه حصين بن نمير است كه ابتدا به او تير زد، سپس فرود آمد و سرش را جدا كرد و سر را از گردن اسبش آويخت تا بدين وسيله نزد ابن زياد، تقرب جويد. مهاجر بن اوس، كثير بن عبدالله و شمر بن ذي الجوشن را هم گفته‌اند، ولي درست‌تر آن است كه قاتلش سنان بود با مشاركت شمر.[35]
دفاع اسب از آن حضرت
ابن شهر آشوب به نقل از ابي مخنف گويد:
حسين ـ عليه السلام ـ بر زمين افتاد. اسبش از او دفاع مي‌كرد و بر سواران دشمن مي‌جهيد و آنان را از زين بر زمين مي‌افكند و لگدكوب مي‌كرد. چهل نفر از دشمن را كشت، سپس خود را به خون حسين ـ عليه السلام ـ آغشته كرد و به طرف خيمة امام روان شد، در حالي كه با صداي بلند شهيه مي‌كشيد و سُم بر زمين مي‌كوبيد.[36]
طبري از ابي مخنف نقل كرده است كه:
وقتي حسين ـ عليه السلام ـ كشته شد، 33 ضربة نيزه و 34 ضربت شمشير بر بدنش يافت شد.[37]
ابن شهر آشوب از قول امام باقر ـ عليه السلام ـ‌ روايت مي‌كند كه:
حضرت، سيصد و بيست و چند ضربة نيزه يا شمشير و تير بر بدن داشت. نيز 360 جراحت هم روايت شده است. نيز 33ضربت، غير از تيرها. نيز 1900 زخم هم گفته‌‌اند. تيرها در زره حضرت مثل تيرها در پشت خارپشت بود و گفته‌اند: همة آن تيرها در جلو بدن بود.[38]
طبري شيعي گفته است:
امام صادق ـ عليه السلام ـ فرمود: حسين ـ عليه السلام ـ را چنان يافتند كه 33 ضربت نيزه و 44 ضربت شمشير خورده بود و در جبة آن حضرت بيش از 110 پارگي يافتند كه اثر ضربت نيزه و تير بود. و 120 هم روايت شده است.[39]

[1] . مقتل الحسين(ع)، ج 2، ص 32.
[2] . مناقب، ج 4، 110.
[3] . مقتل الحسين(ع)، ج 2، ص 33.
[4] . مناقب، ج 4، ص 58.
[5] . مقتل الحسين، مقرم، ص 275.
[6] . الفتوح، ج 5، ص 135.
[7] . تاريخ طبري، ج3، ص334.
[8] . در منابع، كلمة تبّان است كه به معناي شلوار كوتاه و كوچك است، مثل شورت.
[9] . لهوف، ص174.
[10] . تاريخ ابن عساكر ( زندگاني امام حسين ـ عليه السّلام ـ) ص 221.
[11] . مناقب ج4، ص 109.
[12] . بحار الانوار، ج45، ص 47.
[13] . ينابيع الموده، ص 416 (در «مناقب» است: سپس با زنان خداحافظي كرد، سكينه را كه نالان بود، به سينه چسباند و فرمود....)
[14] . نور العين في مشهد الحسين، ص 58.
[15] . لهوف، ص 171.
[16] . مقتل الحسين،ج 2، ص 34.
[17] . ارشاد: ص 241.
[18] . لهوف، ص 173.
[19] . ارشاد، ص 241.
[20] . تاريخ ابن عساكر (شرح حال امام حسين ـ عليه السلام ـ)، ص 326.
[21] . مقتل الحسين، ج 2، ص 35.
[22] . مقتل الحسين، ج2، ص35.
[23] . لهوف، ص 175.
[24] . مصباح المتهجد، ص 827.
[25] . لهوف، ص 177.
[26] . طبقات، بخش زندگينامة امام حسين ـ عليه السلام ـ، ص 75.
[27] . تاريخ طبري، ج 3، ص 33.
[28] . مناقب، ج 4، ص 111.
[29] . در همة منابع ديگر (خولي) آمده است.
[30] . الاخبار الطوال، ص 258.
[31] . انساب الاشراف، ج 3، ص 203.
[32] . مقتل الحسين، ج 2، ص 35.
[33] . مثيرالاحزان، ص 75.
[34] . ارشاد، ص 242.
[35] . تذكرة الخواص، ص 227.
[36] . مناقب، ج 4، ص 58.
[37] . تاريخ طبري، ج3، ص 334.
[38] . مناقب، ج4، ص 110.
[39] . دلائل الامامه، ص 178.
مقتل امام حسين(ع)، پژوهشكده باقر العلوم، ج2، ص177
مطالب مرتبط :
نام و نام خانوادگی :
پست الکترونیک :
متن نظر :