امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
640
چرا امام حسين ـ عليه السّلام ـ در روز عاشورا به كمك پادشاه هندوستان رفت ولي وقتي حضرت رقيه جلوي اسب حضرت را گرفتند متوجه دخترش نشدند و چرا امام فاصله هندوستان تا كربلا را متوجه شدند ولي در يك قدمي خود متوجه دخترش نشدند؟

در صحت و سقم يك مطلب تاريخي بايد به منابع معتبر رجوع كنيم وموارد مطرح شده در سؤال در كتب معتبر نقل نشده است و هيچكدام سند معتبري ندارد.
جريان سلطان قيس هندي در برخي كتب كه حدود 200 سال پيش تاليف شده اند بدون ذکر سند و مدرک بيان شده و خلاصه آن جريان اين است كه سلطان قيس در ممكلتي از ممالك هندوستان سلطنت داشت روز عاشورا دلش گرفت و غمگين شد براي رفع غم به شكار رفت، آهويي ديد دنبال آهو رفت و تنها شد و آهو غيب شد و شيري به او حمله كرد او متوسل به امام حسين ـ عليه السّلام ـ شد. امام ـ عليه السّلام ـ از كربلا با حال تشنگي و بدن زخمي به كمك او آمد شير صورت بر قدم حضرت گذاشت و گريه كرد و رفت. سلطان قيس چون حال حضرت را ديد پيشنهاد ياري حضرت را كردند. حضرت فرمودند: «انا قتيل العبرات »و قبول نكردند و خاكي به او داد و فرمود:« هر وقت اين خاك به خون تبديل شد براي من عزاداري كن». اين جريان به طور مفصل در كتاب مرقاة الايقان مرحوم گنجوي[1] آمده است و كاتب اين كتاب را در سال 1352 قمري به اتمام رسانده و سال 1372 قمري چاپ شده است.
و در كتاب طوفان البكاء جوهري كه در سال 1250 قمري تاليف شده اين جريان به طور خلاصه ذكر شده ايشان هم سند اين مطلب را نقل نكرده و مي نويسد از كتب معتبره وارد شده است.[2] و در كتاب مجالس المتقين محمد تقي بن محمد البرغاني القزويني اشاره اي به اين جريان شده است و سند ذكر نشده است. كه اين كتاب هم در سال 1285 قمري تاليف شده و هم چنين در برخي كتب ديگر از اين قبيل نقل شده است.
جريان سلطان قيس به دو دليل مردود است يكي اينكه مدرك معتبري ندارد چون اين كتاب ها حدود 200 سال پيش نوشته شده و مدرك را نقل نكرده اند و فاصله آن با اصل واقعه خيلي زياد است. دوم اينكه كشور هندوستان در زمان حكومت وليد بن عبدالملك فتح شده[3] و وليد بن عبدالملك در سال 86 هجري به حكومت رسيده[4] چگونه در سال 61 هجري يكي از حاكمان هندوستان شيعه بودند در حالي كه حتي در آن زمان غالب مردم ايران هم سني بودند.
البته اين احتمال وجود دارد که اين جريان مكاشفه اي باشد كه در روز عاشورا غير از روز عاشوراي سال 61 و در قرون اخير اتفاق افتاده باشد.
اما داستان حضرت رقيه ـ سلام الله عليها ـ بايد گفت چنين جرياني كه امام حسين ـ عليه السّلام ـ هنگام وداع متوجه حضرت رقيه نباشند و ايشان را نبينند و بعدا متوجه شوند در هيچ جا نقل نشده ما برخي از اين مطالب را كه هنگام وداع در برخي كتب نقل شده را با صرف نظر از معتبر بودن يا نبودن مدرك آن نقل مي كنيم. با توجه به اينكه در وداع با حضرت سكينه هم چنين مطلبي نيامده است.
الف ـ «فجائت سكينه ابنته حاسرة...» سكينه آمد دامن پدر را گرفت... «اما توقف حتي ازود من نظري اليك» صبر كن تا توشه از جمالت بردارم... دست و پاي پدر را بوسيد... و حضرت از اسب پياده شد و ايشان را در آغوش گرفت.[5]
ب ـ رياض القدس نقل مي كند حضرت دختر سه ساله داشت درب خيمه نشسته بود و تماشاي وداع حضرت مي كرد.... دامن پدر را گرفت و خواهر خود سكينه را به كمك خواست... حضرت او را برداشت و بغل گرفت و صورتش را بوسيد.[6]
ج ـ صدا زد «يا ابتاه اصبر حتي اودعك» ديد دخترش سكينه است كه پيش آمده عنان اسب را گرفته و مي گويد پدر صبر كن.[7]
د ـ فاطمة‌ صغري از خيمه گاه بيرون دويد عنان ذوالجناح را گرفت «و هي تبكي...» حضرت از شنيدن اين كلام گريست.[8]
ه ـ «ودعها (حضرت زينب) و مضي و اذا يسمع من خلفه صوتا ضعيفا و منادياً ينادي فالتفت فاذا بسكينه... وقتي امام ـ عليه السّلام ـ با حضرت زينب وداع كرد و حركت كرد صداي ضعيفي از پشت سر شنيد و نگاه كرد ديد سكينه است.[9]
البته از علم و كرامت امام بدور نيست كه هر جا كسي از او ياري خواست به ياريش برود چنانچه درباره امام زمان ـ عليه السّلام ـ اين مطلب وجود دارد اما اثبات اين ماجرا دليل تاريخي مي خواهد كه ما به سند معتبري دست نيافتيم.

معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:
1. لهوف، نويسنده:سيد بن طاووس.
2. نفس المهموم، نويسنده:شيخ عباس قمي.

پي نوشت ها:
[1] . مجتهد زادة گنجوي، سيدمحمدباقر، مرقاة اليقان، چاپ 1372 قمري، ج اول، مجلس هفدهم، ص 82،.
[2] . جوهري، طوفان البكاء، تهران، چاپ دارالخلاقة، سال 1304 قمري.
[3] . ياقوت حموي ، معجم البلدان، ناشر داراحياء التراث العربي، ج 5، ص 228.
[4] . قمي، عباس، تتمه المنتهي، قم، ناشر انتشارات داوري، چاپخانة علمية‌، چاپ چهارم،1417، ص105،.
[5] . رياض القدس، چاپ رمضان مبارك، 1323، ج 2، ص 142، به اعانت ميرزا عباس خان معاون السلطان.
[6] . رياض القدس، ص 156.
[7] . ملبوبي، الوقايع و الحوادث، نشر دين و دانش، چاپ علمية  قم، ج 3، ص 191،
[8] . روضه خان تبريزي، ملاجعفر، بحر المصائب، تاليف 1382، ج3، ص77.
[9] . بحر المصائب، ج 3، ص 78، همان.

مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :