امروز:
جمعه 2 تير 1396
بازدید :
1229
اخلاقيات خليفه ‌دوم
شخصيت روحي خليفه كه در كار فكري و سياسي و اجرايي او نيز تأثير شديدي داشت، شخصيتي تند مزاج[1] و از نظر فكري افراطي بود.[2] او مديريت را عبارت از نوعي سختگيري مي ديد و مي كوشيد تا با سخت گيري، اعراب بدوي را تحت كنترل درآورد. تبلور اين امر، در افكار و رفتار او، در همان حيات رسول خدا - صلّي الله عليه و آله وسلّم - آشكار بود. به ياد داريم كه او در بدر اصرار داشت تا رسول خدا - صلّي الله عليه و آله وسلّم - تمامي اسراي بدر را به قتل برساند. شدت و حِدَّت او، در برخورد با سهيل بن عمرو، در جريان صلح حديبيه، در منابع تاريخي گزارش شده است. او حتي نسبت به صلح حديبيه موضع تندي داشت.
ما در اين باره، در جلد نخست (سيره رسول خدا - صلي الله عليه و آله و سلم - توضيحاتي آورده ايم. عمر در همان روز نخست خلافت گفت:‌ خدايا من تند خو هستم، مرا نرم گردان![3] او دريافت كه بدون شلاق نمي تواند با اين مردم به سر برد.، لذا گفته اند: او نخستين كسي بود كه شلاق «درّه» به دست گرفت.[4] درباره‌ چوبدستي او گفته شده است كه، ترسناكتر از شمشير حجاج بوده است.[5] گذشت كه طلحه به دليل خلق تند عمر به ابوبكر اعتراض كرد كه چرا وي را بر آنان مي گمارد.[6] به نقل ابن شَبَّه شخصي به عمر گفت:‌ مردم از تو خشمگين اند، مردم از تو متنفرند! عمر پرسيد براي چه؟ آن مرد گفت:‌ از زبان و عصاي تو![7] يك بار غلام زبير بعد از نماز عصر به نماز ايستاد، در همان آن متوجه شد كه عمر با درّه خود به سوي او مي آيد. بلا فاصله از آنجا فرار كرد. عمر در پي او رفت تا او را يافت. غلام گفت:‌ ديگر چنين نخواهم كرد![8] زماني كه عمر همسر يزيد بن ابي سفيان را بعد از در گذشت شوهرش خواستگاري كرد،‌او نپذيرفت، دليل او اين بود كه عمر وقت ورود و خروجش از خانه عبوس و گرفته است.[9] حتي عايشه نيز كه مناسبات نزديكي با خليفه داشت، به دليل همين اخلاق خليفه، حاضر نشد خواهر خود را به عقد او در آورد.[10] به گزارش عبد الرزاق صنعاني،‌ ابراهيم نَخعَي مي گويد:‌ عمر در صفوف زنان مي گشت،‌ ناگهان بوي عطري از آنان به مشامش رسيد، درآن حال گفت: اگر مي دانستم اين بو از كيست با او چه و چه مي كردم، زنان بايد براي شوهرانشان خود را معطر كنند. ابراهيم مي افزايد:‌ زني كه در آنجا خود را معطر كرده بود از ترس بول كرد.[11]
چنانكه زني ديگر با ديدن او سقط كرد[12] معمولاً كسي كه قصد سؤالي از عمر داشت، جرأت اين كار را نمي يافت، بلكه از طريق عثمان يا شخص ديگري سؤال خود را مطرح مي كرد.[13] اين اخلاق سبب شده بود تا او در انتخابات فرمانداران خود نيز معيار خشونت را معياري اساسي تلقي كند. [14] در برخورد با افراد خاطي از هر طايفه اي بودند گذشت نمي داشت و اسلام را تنها از زاويه سختگيري مي شناخت،‌ همين رفتار او سبب شد تا جبلة بن ايهم غسّاني از شاهزادگان شام كه مرتكب خطايي شده بود از مكه به شام بگريزد و از اسلام روي برتابد.[15] فرمانداران و فرزندان خليفه نيز از اين سختگيري در امان نماندند. زماني كه يكي از فرزندان او لباس زيبايي پوشيده بود، از خليفه كتك مفصلي خورد تا اندازه اي كه فرزند او به گريه افتاد. وقتي حفصه به عمر اعتراض كرد عمر گفت: او خود را گرفته بود، من او را زدم تا تحقيرش كرده باشم.[16] او فرزند ديگرش را كه مشروب خواري كرده بود، آن اندازه زد كه وي درگذشت[17]. گويا عمرو بن عاص او را به همين دليل در مصر حد زده بود، اما وقتي به مدينه آمد پدرش نيز او را زد و همين سبب مرگ او شد. زماني كه فرزند خليفه در بستر مرگ افتاده بود به پدرش گفت: تو مرا كشتي ! عمر گفت: اگر خدا را ملاقات كردي به او بگو كه ما حد را جاري مي كنيم![18] شدت اين برخوردها اعتراض مردم را برانگيخت، آنان از عبدالرحمان بن عوف خواستند تا در اين باره با عمر سخن گفته و به او بگويد كه دختران در خانه نيز از او هراس دارند. عمر در برابر اين اعتراض گفت: مردم جز با اين روش اصلاح پذير نيستند، در غير اين صورت لباس مرا نيز از تنم بيرون خواهند آورد.[19] او خودش تأييد مي كرد كه مردم از تندي او ترسيده و وحشت كرده اند.[20] در اصل همين برخوردها مي توانسته مانعي بر سر راه اعتراضات مردم به عملكرد او باشد. [21] پيش از آن، زماني كه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ فرمود تا مردها همسرانشان را نزنند، عمر از آن حضرت خواست تا اجازه دهد تا مردان همسران خود را بزنند اما آن حضرت نپذيرفت.[22]
اشاره كرديم كه برداشت ديني او نيز متأثر از اين روحيه بوده و از او شخصيتي افراطي ساخته بود. اصرار در زدن فرزندش براي خوردن شراب تا سر حد مرگ همين امر را نشان مي دهد. او درباره زنان نيز سختگير بود و اجازه حضور در نماز صبح و عشا را به آنان نمي داد. قطع سهم مؤلف قلوبهم نيز از همين منش او سرچشمه مي گرفت. حتي در ميان احكام اسلام نيز به رغم آن كه شجاعت نظامي محسوسي نداشت به جهاد بيش از همه چيز اهميت مي داد.[23] به همين دليل بود كه جمله حي علي خير العمل از اذان حذف شد، تنها به اين بهانه كه ممكن است با بودن آن مردم به ميدان جهاد نروند. البته جمله‌ي ديگري در اذان صبح افزوده شد و آن اين بود « نماز بهتر از خواب است » ! اين در حالي است كه امام سجاد - عليه السّلام - و عبدالله بن عمر «حيّ علي خير العمل» را جزو اذان مي دانستند[24] كما اين كه ابوحنيفه معتقد بود كه جمله الصلاة خير من النوم بايد بعد از پايان اذان گفته شود ؛ زيرا جزو اذان نيست.[25]
به هر روي عمر در برخورد با مردم، تند برخورد مي كرد، اين علي رغم آن بود كه مي كوشيد تا در دايره‌ي خلافت و نه سلطنت عمل كند. مناسب است قسمتي از سخنراني عتبة بن غزوان را كه تنها شش ماه در عهد عمر حاكم بصره و در واقع فرمانده نيروهاي بصري بود نقل كنيم. او با اشاره به مشكلات اقتصادي زمان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ و فقر صحابه در قياس با وضعيت زمان عمر كه هر كدام از صحابه، اميري از امراي شهرها شده اند گفت: هيچ نبوّتي نيست جز آنكه «مُلك» آن را نسخ مي كند. من از آن زمان به خدا پناه مي برم كه نبوت در آن، به «مَلِك» تبديل شود و به خدا پناه مي برم كه براي خود فردي بزرگ و در درون مردم، حقير به نظر آيم ؛ شما به زودي اميران پس از ما را تجربه خواهيد كرد و آنان را خواهيد شناخت و نسبت به آنان موضع انكار خواهيد داشت.[26] در واقع تصور عمومي تبديل شدن «خلافت» به «ملوكيت» را بسياري داشتند. عمر خود مي گفت: نمي داند خليفه است يا مَلِك. كعب الاحبار به او اطمينان مي داد كه خليفه است و او، نام وي را در كتاب هاي آسماني گذشته يافته است![27] گويا ابوبكر نيز تصور ملك از خود داشته است.[28] با وجود برخورد تند عمر، بودند كساني كه جرأت انتقاد از او را داشتند. وقتي بلال اذان مي گفت و عمر به او اعتراض كرد كه وقت نشده، بلال به او پاسخ داد: زماني كه تو از الاغ قوم خودت گمراه تر بودي من وقت را مي شناختم.[29] عمر خود مي گفت: اگر كسي در من كجي ديد آن را راست كند. يك نفر اعرابي گفت: اگر در تو كجي پديدار شود با شمشير راستش مي كنيم ؛ عمر شكر كرد كه در امت كسي هست كه با شمشير او را راست مي كند.[30] با وجود اين، عايشه فرزند عثمان بر اين اعتقاد بود كه تندي عمر ديگران را از انتقاد كردن از او باز داشته است[31] (در برابرِ پدرش بود كه گفته مي شد، سستي اش در برابر دشمنانش، سبب بالا گرفتن انتقادات از او شده بود). عمر خود معتقد بود كه راه اصلاح امت محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آن است كه با قدرت اما بدون زور، نرم اما بدون سستي، بخشش اما بدون اسراف و امساك اما بدون بخل، عمل شود.[32] بايد پذيرفت كه برخورد با جامعه بَدَوي كار آساني نبوده است.
خلق سختگيرانه‌ي عمر، از نظر اقتصادي نيز نمود خاص خود را داشت. او زندگي ساده را براي خود و كارگزاران و خانواده خود مي پسنديد، در اين باره الگوي زندگي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلّم ـ هنوز در ميان مردم جاري بود گر چه به مرور كساني از حاكمان، راه و رسم ديگري را پيشه كرده بودند. عمر علاوه بر آن كه به هر حال تحت تأثير آن الگو قرار داشت شخصاً نيز برداشت زهدگرايانه‌ي افراطي از دين داشت. نشانه‌ي آن، برداشت وي از آيه‌ي اذهبتم طيّباتكم في حياتكم الدنيا[33] است كه آن را درباره مسلمانان روا مي شمرد. البته در اين باره مورد اعتراض قرار گرفت و زماني كه معلوم شد آيه‌ي مزبور درباره‌ي كفار است آن را قبول كرد.[34]
زندگي زهدگونه او به اين معنا نبود كه او در دوره خلافت ثروتي نداشت بلكه در مصادر آمده است كه عمر از ثروتمندان قريش بود.[35] كسي از نافع پرسيد: آيا عمر بدهكار بود ؟ نافع گفت: چگونه عمر بدهي داشت در حالي كه تنها يكي از ورثه‌ي او ميراثش را به يك صد هزار (درهم يا دينار) فروخت.[36] او مهريه زنش را نيز چهل هزار درهم قرار داد.[37] زماني نيز دهها هزار درهم از اصل مالش به دامادش بخشيد.[38] زاهدتر از عمر سلمان بود كه عمر را از تجمل گرايي نهي مي كرد.[39]

[1]. ابن ابي الحديد مي نويسد: و كان في اخلاق عمر و الفاظه جفاء و عنجهيّة ظاهرة. شرح نهج البلاغه ج1 ص 183.
[2]. از نظر ظاهري خليفه از قدي بلند، و چهره اي گندم گون برخوردار بود، چنانكه موهاي جلو سر او نيز ريخته بود « اصلع ». به نوشته محمد‌ بن حبيب چشمان وي احول بوده است. المحبر ص 303 المنمق ص 405.
[3]. طبقات الكبرى ج 3 ص 274 ؛ ‌السنه، ابوبكر خلال، ص 318 « اللهم إنّي غليظٌ فليِّني ».
[4]. تاريخ الطبري ج 4 ص 209 تاريخ الخلفاء ص137 ؛ حياة الحيوان، ج 1 ص 346 ؛ طبقات الكبرى، ج 3 ص 282؛ اولين كسي كه از اين درّه كتك خورد امّ فروه خواهر ابو بكر بود،‌آن هم زماني كه پس از در گذشت ابوبكر براي او گريه مي كرد و عمر هم گريه كردن براي مرده را نادرست مي دانست. نكـ: شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج1 ص181.
[5]. ربيع الابرار ج3 ص188؛ حياة الحيوان ج1 ص51؛‌شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ج2 ص188؛ التراتيب الاداريه ج2 ص 376 ؛ و نكـ:‌ طبقات الكبرى ج 3 ص 281.
[6]. شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد ج 6 ص 343 ج 1 ص 164 ؛ ‌حياة الصحابه ج 2 ص 128، 130.
[7]. تاريخ المدينة المنورة ج2 ص858.
[8]. المعرفة و التاريخ ج1 ص364ـ365.
[9]. نثر الدرج4 ص61 «يدخل عابساً و يخرج عابساً.
[10]. الاغاني ج16 ص93؛ الاستيعاب ج4 ص273.
[11]. المصنف عبد الرزاق ج4 ص373ـ 374.
[12]. جامع بيان العلم، ج 2، ص 103؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 174.
[13]. الفخري ص106 (ترجمه فارسي).
[14]. العقد الفريد ج1 ص15.
[15]. نكـ، طبقات الكبري ج 1 ص 265 ؛ الفتوح ج 2 صص 304 ـ 302 ؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد ج 1 ص 183 ؛ درباره او داستان متفاوتي نقل شده كه آن نيز به نحوي مربوط به برخورد عمر و ندامت او درباره روش برخورد با اوست. نكـ، تاريخ اليعقوبي ج 2 ص 147.
[16]. المصنف ج 1 ص 416.
[17]. حياة الحيوان ج 1 ص 49 ؛ نسب قريش مصعب زبيري ص 356.
[18]. تاريخ المدينة المنوره ج 2 ص 841.
[19]. نثر الدرر ج 2 ص 35 ؛ عيون الاخبار ج 1 ص 12.
[20]. حياة الحيوان ج 1 ص 49.
[21]. نكـ: نثر الدرر ج 4 صص 35 ـ 34.
[22]. طبقات الكبري ج 8 ص 205.
[23]. الاغاني ج 6 ص 279.
[24]. هوية التشيع ص 47 از: سنن بيهقي، ابن ابي شيبه، احكام الاحكام محب طبري شافعي و ابن حزم.
[25]. همان، ص 46 از: تيسير الاصول.
[26]. طبقات الكبري ج 7 صص 7 ـ 6.
[27]. حياة الصحابه ج 2 ص 36 ؛ التراتيب الاداريه ج 1 ص 13 ؛ تاريخ الطبري ج 4 ص 211 ( در اين منبع نام سلمان آمده ) ؛ طبقات الكبري ج 3 ص 306.
[28]. حياة الصحابه ج 3 صص 476 ـ 475.
[29]. مختصر تاريخ دمشق ج 5 ص 267.
[30]. تفسير المنار ج 11 ص 266.
[31]. نثر الدرر ج 4 ص 34.
[32]. تاريخ المدينة المنوره ج 2 ص 879 ؛ و نكـ: طبقات الكبري ج 3 صص 345 ـ 344.
[33]. احقاف، 19.
[34]. شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد ج 1 ص 182.
[35]. كشف الاستار ج 2 ص 303 ؛ حياة الصحابه ج 1 ص 347 ( عمر من اكثر قريش مالاً ).
[36]. تاريخ المدينة المنوره ج 2 ص 935 ؛ جامع بيان العلم ج 2 ص 17.
[37]. طبقات الكبري ج 8 ص 464 ؛ التراتيب الاداريه ج 2 ص 405 ؛ البحر الزخار ج 3 ص 101 ؛ انساب الاشراف ج 2 ص 190 ؛ المصنف ابن ابي شيبه ج 4 ص 190.
[38]. تاريخ الخلفاء ص 120 ؛ كنز العمال ج 2 ص 317 ؛ حياة الصحابه ج 2 ص 356.
[39]. تاريخ مختصر دمشق ج 10 ص 46.
رسول جعفريان - تاريخ سياسي اسلام (تاريخ خلفا)، ص70
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :