امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1151
حساب دقيق خلقت و عبادت
علامه مجلسي از فضل بن ربيع روايت مي‎كند[1] كه:
هارون‎الرشيد به قصد حج از بغداد حركت كرد و صد هزار نفر قشون آراست تا صولت خود را به علوييّن نشان دهد واين سفر رسمي خليفه عباسي بود. هيچ كس حق نداشت بر خليفه تقدم و پيشي گيرد، تا رسيد به مكه و داخل مسجدالحرام شد، خواست شروع به طواف كند. ملتزمين براي او راه باز مي‎كردند و نمي‎گذاشتند كسي بر او سبقت گيرد.
در اين ميان يك نفر اعرابي بر خليفه سبقت گرفت وهر كجا هارون طواف مي‎كرد، اعرابي پيش از خليفه در محل ركن مي‎ايستاد، در محل لمس حجرالاسود قبل از خليفه حجَر را مي‎بوسيد وادعية وارده را مي‎خواند.
حاجب و دربان كعبه با خشونت گفت: «اي عرابي از پيش روي خليفه كنار برو.»
گفت: «خداوند در اين موضع، مساوات و برابري را براي تمام بشر قرار داده و فرموده:
«سواءً العاكِفُ فيه و البادِ»[2]
هارون به مقام ابراهيم آمد، اعرابي بر او سبقت گرفت و به نماز ايستاد و خلاصه در تمام اعمال و افعال بر خليفه سبقت مي‎گرفت.
خليفه چون جسارت و شهامت عرب را ديد، پس از فراغت از طواف، او را خواست.
حاجب نزد آن مرد عرب آمد وگفت: «اي اعرابي اميرالمؤمنين ترا مي‎خواهد.»
اعرابي گفت من با او حاجتي ندارم، اگر بامن كار دارد نزد من بيايد.
حاجب، سخن مرد عرب را به خليفه رساند، هارون گفت: «راست مي‎گويد» و لذا برخاست و به نزد مرد عرب رفت، سلام كرد و جواب سلام شنيد.
گفت: «آيا اجازه مي‎دهي بنشينم؟»
مرد عرب گفت: «خانه نه از من است و نه از تو، مي‎خواهي بنشين و مي‎خواهي برو.»
هارون نشست، آنگاه گفت «اي اعرابي، واي بر تو، چه چيز ترا بر امير جسور كرده كه مزاحم سلاطين مي‎شوي؟ آيا مثل تو بر خليفه سبقت مي‎گيرد؟»
مرد عرب گفت: «آري، چرا كه من و خليفه در اينجا يكسانيم.»
هارون در غضب شد وگفت: «از تو سؤالي مي‎كنم، اگر جواب ندادي ترا عقاب مي‎كنم.»
اعرابي گفت: «سؤال تو سؤال متعلّم است يا سؤال متعنّت و متكبّر؟»
گفت: «سؤال متعلّم.»
اعرابي گفت: «در اينصورت مانند شاگردي بنشين كه از استادش دانش مي‎آموزد و هر چه دلت خواست بپرس.»
هارون گفت: «واجبات تو كدام است؟»
اعرابي گفت: «1ـ 5ـ 17ـ 34‎ـ 89 ‎ـ 135ـ از 17ـ از 12ـ 1، از 40ـ 1، از 205ـ 1، از همه عمر يك و يك به يك!»
هارون بلند بلند خنديد وگفت: «من از واجبات مي‎پرسم، تو از اعداد مي‎شماري؟» اعرابي گفت: «اي خليفه، مگر نمي‎داني بناي جهان روي حساب است و دين بر اساس حساب استوار شده است؟ اگر حسابي نبود، در قرآن نمي‎فرمود:
«و إنْ كانَ مثقالَ حبَّةٍ مِن‎ْ خرْدَلٍ أتَيْنابِها وَ كَفي بِنا حاسِبينَ.»[3]
يعني: «و اگر (ظلم ظالمان) به اندازة دانة خردلي باشد، آنرا حاضر مي‎كنيم و ما خود كافي هستيم در حاليكه حسابگريم.»
آنگاه لبخندي زد و گفت: «اي خليفه اگر حساب نبود، خداوند، دنيا را خلق نمي‎كرد؛ اگر حساب نبود روز قيامت را وعده نمي‎داد و براي جزا وسزا، پاداش و كيفر معين نمي‎فرمود، اگر حسابي نبود، قانونگذاري لغو و بي جهت بود. آري حساب است كه نظام عالم را در سير طبيعي خود حفظ مي‎كند، حساب است كه روز و شب و ماه و سال و فصول را به وجود مي‎آورد و آشفتگي اوضاع از بي‎ حسابي است.
بي حسابي است كه اعتدال زندگي را از دست مي‎دهد، بي حسابي است كه سبب هرج و مرج مي‎شود، بي حسابي است كه جنايت و جنگ‎هاي خونين به وجود مي‎آورد، بي حسابي است كه عدالت اجتماعي را مختل مي‎كند و جمعي همه چيز دارا شدند و گروهي فاقد همه چيز هستند، بي حسابي است كه رشته الفت و داد افراد را در جامعه گسيخته و همه را به هم بدبين كرده است.
اگر حساب در كار باشد و هر كس حساب شخصي خود را برسد همة اين ناملايمات پايان خواهد يافت و شالودة زندگي بر اساس لذت بخشي و سعادت آميزي گذشته خواهد شد؛ بي حسابي است كه خرج و دخل كشور را نامنظم كرده است و صادرات و واردات با ميزان احتياجات مطابقت نمي‎كند.»
باري هارون كه امپراطور چهل و چهار كشور اسلامي بود و بيش از هشتصد ميليون نفوس بشر در فرمان او بودند و به ابر خطاب مي‎كرد: «ببار كه هر كجا بباري به سرزمين‎هاي تحت سلطة من باريده‎اي»، از اين عرب با شهامت سخت در شگفت شد. هارون گفت: «خوب، بگو بدانم اين اعداد كه شمردي بيانگر چيست؟ و اگر نتوانستي بيان كني امر مي‎كنم، بين صفا و مروه ترا گردن بزنند.»
حاجب گفت: «اي خليفه، از اين مقام بترس. مبادا او را در حرم امن الهي گردن بزني.»
اعرابي خنديد.
هارون گفت: «چرا خنديدي؟» مرد عرب گفت: «تعجب مي‎كنم از آنكه،‌ از ميان شما دو نفر كداميك جاهل‎تر و نادان‎تر هستيد، آنكه اجل نيامده را مي‎بخشد يا آنكه تعجيل در سرنوشت ديگري مي‎كند با اينكه از سرنوشت افراد بي خبر است؟»
هارون كه از شدت غضب نمي‎دانست چه كند گفت: «اكنون شرح اعداد را بگو.»
مرد عرب گفت: «اما اين كه گفتم يك، آن دين اسلام است و در دين پنج فريضه (پنج نماز) در 5 وقت (صبح، ظهر، عصر، مغرب، شام) وارد شده كه 17 ركعت است؛ 34 سجده دارد و 94 تكبير و 135 تسبيح.
اما اين كه گفتم: از 12 يكي مراد، روزة ماه رمضان است كه از 12 ماه فقط يك ماه از آن جهت صيام لازم است.
اما اينكه گفتم از 40 يكي مراد اين است كه از چهل دينار واجب است يك دينار بعنوان زكات داده شود و از 205 درهم واجب است پنج درهم به مستحقين پرداخت.
اما اينكه گفتم از تمام عمر يكي مراد حَجَّةُ الاسلام است كه چون مسلمان مستطيع شد، در عمر يك بار بايد حج خانة خدا كند.
اما اينكه گفتم يكي به يكي مراد اين است كه اگر يكي، ديگري را كشت، بايد خون او را به قصاص ريخت و در قرآن فرموده است: «النَّفسُ بالنَّفس»[4] يعني: يك نفر فقط در مقابل يك نفر كشته مي‎شود.»
هارون كه مبهوت جواب‎‎هاي مرد عرب شده بود گفت: «به خدا قسم خوب فهميدم و درك كردم،» آنگاه دستور داد كيسه‎اي زر به مرد عرب بدهند.
مرد عرب گفت: «اي خليفه اين كيسة درهم و دينار را براي چه به من مي‎بخشي؟ براي آن كه خوب صحبت كردم يا براي آن كه جواب مسئلة تو را دادم؟»
هارون گفت: «براي شيريني كلام تو»
مرد عرب گفت: «اكنون من هم از تو سؤالي مي‎كنم، اگر جواب دادي كيسة زر از براي خودت باشد و اگر جواب ندادي بگو كيسة زر ديگري هم به من بدهند.»
هارون گفت: «قبول مي‎كنم، بپرس.»
اعرابي پرسيد: «اي خليفه، بگو بدانم «خُنَفْساء» (سوسك)، با پستان، شير به بچة خود مي‎دهد يا دانه به دهن او مي‎گذارد؟
هارون متحير ماند و گفت: «اي اعرابي از مثل من خليفه چنين سؤال مي‎كنند؟»
اعرابي گفت: «من از كساني شنيدم كه آنها از پيغمبر خدا ـ صلي‎الله عليه و آله ـ شنيدند كه آن حضرت فرمود: «كسي كه امير و پيشوا و خليفة قومي مي‎شود، بايد عقل او به اندازة عقل تمام مردم بوده باشد» و تو پيشوا و خليفة اين قوم هستي، لازم است هر چه از تو مي‎پرسند جواب بدهي.»
هارون كه خجل شده بود گفت: «نه والله نمي‎دانم، آيا خودت جواب آن را مي‎داني؟ اگر گفتي، اين دو كيسة زر از آن تو خواهد بود.»
مرد عرب گفت: «پروردگار عالميان برخي حيوانات زمين را نه از راه پستان و نه از راه دانه‎هاي حبوبات رزق مي‎دهد، بلكه رزق آن حيوانات را در خودشان قرار داده كه چون از جنين مادر خارج مي‎شوند، از درون خود قوت و غذا مي‎گيرند و نشو ونما مي‎كنند و زندگي آنها از خاك تأمين مي‎شود مانند «خنفساء» كه از پستان خود تغذيه مي‎‎‎‎كند.»
هارون گفت: «والله، اينگونه مسأله‎اي را تاكنون از كسي نشنيده بودم.»
پس مرد عرب دو كيسة زر را گرفت و برخاست و در كنار ديوار كعبه بين فقراء مكه تقسيم نمود.
هارون به اطرافيان خود گفت: «در مورد اين مرد عرب تحقيق كنيد واز اسم او بپرسيد.»
پس چون از مردم در مورد آن مرد عرب پرسيدند،‌ گفتند: « اين شخص موسي بن جعفر بن محمد ـ عليهم‎السّلام ـ است.»
هارون گفت: «به خدا قسم من مي‎دانستم چنين شخصي، بايد ميوة شجرة طيّبه باشد.»
[1] . بحار الانوار ج11، ص202.
[2] . سوره حج، آية26 .
[3] . سورة انبياء: آيه47.
[4] . سورة مائده آيه 45.
امام كاظم(ع) با هارون الرشيد
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :