امروز:
جمعه 31 شهريور 1396
بازدید :
1292
بي توجهي حكيم سبزواري به شاه
ناصر الدين شاه در سفر خراسان به هر شهري که وارد مي شد طبق معمول تمام طبقات به استقبال و ديدنش مي رفتند و موقع حرکت از آن شهر نيز او را مشايعت مي کردند تا اين که وارد سبزوار شد در سبزوار نيزعموم طبقات از او استقبال و ديدن کردند.
تنها کسي که از استقبال و ديدن امتناع کرد حکيم و فيلسوف عارف حاج ملّا هادي سبزواري بود و از قضا تنها شخصيتي که شاه در نظر گرفته بود در طول مسافرت راه خراسان او را از نزديک ببيند همين مرد بود که شهرت علمي و زهد و تقواي او در همه ايران طنين انداز و بوجود آورنده حوزه علميه با عظمتي در سبزوار بود.
شاه تصميم گرفت خودش به ديدن اين مرد بزرگ برود به شاه گفتند: حکيم حاج ملاّ هادي شاه و وزير نمي شناسد شاه گفت: ولي شاه حکيم را مي شناسد.
جريان را به حکيم اطلاع دادند و يک روز در حدود ظهر شاه فقط به اتفاق يک نفر پيشخدمت به خانه حکيم رفت خانه اي بود محقّر با اسباب و لوازم بسيار ساده شاه ضمن صحبت ها گفت: هر نعمتي شکري دارد، شکر نعمت علم تدريس و ارشاد است، شکر نعمت مال اعانت و دستگيري است، شکر نعمت سلطنت هم البتّه انجام حوائج است لهذا ميل دارم شما از من چيزي بخواهيد تا توفيق انجام دادن آن را پيدا کنم.
حکيم در جواب گفت: من حاجتي ندارم، چيزي نمي خواهم.
شاه گفت: شنيده ام يک زمين زراعي داريد اجازه بدهيد دستور دهم آن زمين از ماليات معاف باشد که اقلاً به اين اندازه خدمت جزئي موفق بوده باشم.
حکيم گفت: دفتر ماليات دولتي هر ايالتي مضبوط و معين است که از هر شهري چقدر ماليات بگيرند اينک اگر من (هادي) ماليات ندهم ناچار مقدار آن به ساير آحاد رعيت از طرف اولياي امور سرشکن شده و ممکن است يک قسمت از آن به فلان بيوه زن و يا فلان يتيم و يا فلان کم بضاعت تحميل شود و شاه راضي نشوند که تخفيف يا معافيت من سلب تحميل بر يتيمان و بيوه زنان باشد. بعلاوه دولت که وظيفه حفظ جان و مال مردم را دارد هزينه هم دارد و بايد تأمين شود و ما با رضا و رغبت خودمان اين ماليات را مي دهيم.
شاه گفت: ميل دارم امروز در خدمت شما غذا صرف کنم و از همان غذاي هر روز شما بخورم دستور فرمائيد نهار شما را بياورند.
حکيم حاج ملاّ هادي بدون اين که از جا حرکت کند به خادم خود گفت: ناهار بياوريد فوراً طبقي چوبين را که بر روي آن چند قرص نان و چند قاشق و يک ظرف دوغ و مقداري نمک ديده مي شد، جلو شاه و حکيم گذاشتند.
حکيم نخست آن قرص ها را با کمال ادب بوسيده و بر روي و پيشاني خود گذاشته و شکرهاي بسياري بجا آورد و پس از آن ها ريز و خرد کرد و توي دوغ ريخته و يک قاشق نيز جلو شاه گذاشت و گفت: بخور که ناني حلال است. زراعت و خفت کاري آن دست رنج خودم است. شاه يک قاشق خورد امّا ديد به چنين غذائي عادت ندارد و از نظر او قابل خوردن نيست از حکيم اجازه خواست که مقداري از آن نان ها را به دستمال ببندد و تيمّناً و تبرّکاً همراه خود ببرد شاه پس از چند لحظه با يک دنيا حيرت خانه حکيم را ترک کرد.[1]

[1] . داستان راستان، ج2، ص68ـ71، داستان شماره 94؛ ريحانة الادب، ج2، ص424ـ425.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 551
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :