امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1345
رضاشاه و انديشه قتل مدرس
در اين چند سالي که مدرس با رضا شاه هم عصر بود و در جريان هاي سياسي و مملکتي با هم مواجه بودند در هر موقعي که رضا شاه ـ که دست نشانده انگليس استعمارگر بود ـ قدم کجي بر مي داشت و پيشنهادي مي کرد که بر خلاف مصالح بود، مدرس مانند سدّي محکم در برابر او مي ايستاد و با شجاعت و قاطعيتي که داشت شاه را شکست مي داد و هدف خود را پيش مي برد.
مدرس همان شخصي است که اساساً با خلع سلطنت از احمد شاه و انتقال سلطنت به رضاشاه مخالف بود و چون در اقليت واقع بود نظر او پيشرفت نکرد. و لذا اکنون که رضاشاه به قدرت رسيده است:
1. با وجود مدرس، سردار سپه (لقب رضاشاه سردار سپه بود) نمي تواند هر کاري که مي خواهد بکند و تصميم بر انجام خيلي از کارها دارد ولي مدرس رشيد و پهلوان ميدان سياست و ديانت، قطعاً جلو او سخت خواهد ايستاد و مانع بزرگي خواهد گرديد؛ لذا مدرس بايد نابود گردد.
2. نکته ديگري که براي نابودي کمک مي کرد مخالفت انگليس ها با امثال مدرس بود؛ زيرا انگليس ها در چند مورد از جامعه روحانيت شکست سختي خورده بودند.
يکي از آن موارد. مخالفت مرجع عالي مقام شيعه، ميرزاي شيرازي با امتياز رژي (تنباکو) بود که بر اثر فتواي ميرزاي شيرازي و تبعيت مردم از اين فتوا تمام ملت ايران قيام نمود و دولت ناچار امتياز را الغاء کرد.
مورد ديگر که انگليس ها از روحانيت شکست خورده بودند پس از خاتمه جنگ جهاني اول بود که انگليس ها، عراق عرب را ـ که تا آن موقع در تصرف دولت عثماني بود ـ متصرف شدند و روحانيون که در رأس آنها علماي بزرگي مانند: محمد تقي شيرازي و شريعت اصفهاني بود فتواي جهاد عليه انگليس ها را دادند و انگليس ها ناچار از عراق صرف نظر کردند.
از اين جهت که ذکر شد رضاخان به دستور اربابش بايد مدرس را از ميان بردارد.
3. براي ايجاد حکومت ديکتاتوري و تمرکز قدرت مي بايست تمام مؤثرين و متنفذين و هر کس که ممکن بود در آتيه مخالف سياست انگليس ها باشد از بين بروند تا سياست حکومت (تمرکز قدرت) عملي گردد و با وجود مدرس رشيد و بي پروا و مورد قبول عامه نمي توانستند در ايران هر چه بخواهند به دست آورند و مثلاً قرارداد امتياز نفت را تجديد نمايند.
بنابراين رضاخان هم از لحاظ دشمني خودش با مدرس و هم از لحاظ انگليس ها که در برنامه کارش گذارده بودند که بايستي روحانيت کوبيده شود و مدرس ها نابود شوند بزرگترين سدّ راه را با برکناري و حبس و تبعيد و بالاخره قتل او از پيش پاي خود برداشت.
بر سيه دل چه سود خاندن وعظ
امروز به شاه گفتم:
«مردم راجع به تهيه ملک و جمع پول، پشت سرِ شما خوب نمي گويند، شما پول مي خواهيد چه کنيد؟ ملک به چه کارتان مي خورد؟ اگر شما پادشاه مقتدر و محبوبي باشيد، ايران مال شماست، هر چه بخواهيد مجلس و ملت به شما مي دهد، ولي اگر به پولداري و ملک گيري و حرص جمع مال شهرت کنيد، برايتان خوب نيست، مردم که پشت سر احمد شاه بد گفتند براي اين بود که گندم ملک (موروثي) خود را يک سال گران فروخت و شهرت داشت که پول جمع مي کند و چون مردم فقيرند بالطّبع از کسي که پول زياد دارد بدشان مي آيد شما کاري نکنيد که مردم از شما بدشان بيايد.
طوري کنيد که اين حرف ها گفته نشود، قدري پول به بهانه هاي مختلف خرج کنيد، جايي بسازيد، مدرسه اي، مريض خانه اي، کاري کنيد که بگويند: اگر پولي هم داشت براي اين کارها بود و بعد از اين مخصوصاً به املاک مردم کار نداشته باشيد ملک داري حواس شما را پرت مي کند».[1]
بر سيه دل چه سود خواندن وعظ نـــرود ميـخ آهنين بر سنـــگ
شاه از اين حرف مدرس بدش آمد و چندي نگذشت، به سفر مازندران عزيمت نمود و شاه در سفر بود، روزي اطرافيان شاه او را متغيّر ديدند معلوم شد تلگرافي از تهران رسيده است که مدرس را تير زده اند جان سالم به در برده است.[2]
رضا خان و نقشه ترور مدرس
رضا شاه بعد از شنيدن اين کلام از مدرس و با توجه به اين که او هميشه با رضاخان مبارزه مي کرد و جلو مقاصد ظالمانه او را مي گرفت و مخصوصاً پس از اينکه مجلس مؤسسان تشکيل شد و سلطنت را از قاجار به خاندان پهلوي منتقل و مورثي اعلام نمود کسي از مدرس پرسيد که آيا از اين پس در مبارزه خود اميد موفقيّت داريد؟ او در پاسخ گفت: «من در اين کشمکش چشم از زندگاني پوشيده، از مرگ باک ندارم، آرزو دارم اگر خونم بريزد فايده اي در حصول آزادي داشته باشد».
شاه دستور ترور مدرس را داد و بعد از طرح نقشه ترور عمداً به مازندران مسافران کرد تا آن که گفته شود ترور مدرس طبيعي بوده است و موجب سوء ظن نشود[3] و براي سرکشي به املاک خويش به شمال رفت فرداي آن روز که روز 7 آبان 1305 شمسي بود مدرس چون هميشه سحرگاه برخاسته نماز گذارد و براي تدريس عازم مدرسه سپهسالار شد هنوز هوا روشن نبود مدرس آرام، قدم بر مي داشت، از پيچ و خم چند کوچه گذشت، مقابل خانه داور در «کوچه سرداري» از بام يک ساختمان و از خم کوچه مقابل و از پشت ديوار عقب سر باران گلوله باريدن گرفت، مدرس که ملاحظه نمود سر و سينه اش هدف تير است رو به جانب ديوار نموده بر زانو نشست، عمامه خود را با عصا بالا برد و دستها را زير عبا به صورت سينه قرار داد، تير بر عمامه و عبا و فضاي خالي بين بازوان او فرو مي رفت در اين بين چند تير يکي به کتف يکي به ساعد و يکي به بازوي او اصابت کرد.
و بالاخره در اثر زخم هايي که بر شانه و دست هاي او رسيده بود بر روي زمين افتاد مردي از خانه مقابل در نتيجه سر و صدايي که به وجود آمده و شنيد بيرون دويد که با گلوله يکي از مأموران کشته شد و پاسباني که در آن نزديکي پاس مي داد و از جريان بي اطلاع بود خود را به آن محل رسانيد او هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت و به خون خود غلتيد، ضاربين متواري شدند، صداي تيراندازي و صداي فرياد و شيون خانواده مردي که از خانه بيرون آمده و کشته شده بود اهالي آن محل را جمع کرد و رفته رفته خبر واقعه به همه شهر رسيد.
قدرت روحي و فراست اين عالم مجاهد و شجاع
در کتاب مدرس قهرمان آزادي در نقل جريان ترور مدرس مي نويسد: مدرس در بين اين همه تيرها که از اطراف به طرف او سرازير مي شد راهي را که شايد فقط باهوش ترين و کارآزموده ترين کارآگاهان «اسکاتلنديارد» ممکن بود پيدا کنند در يک لحظه پيدا کرد و در همان لحظه به موقع اجراء گذاشت.
مدرس فوري رو به ديوار کرد و عبا را با دو دست به طرف سر خود بلند نمود و زانوان خود را خم کرد به طوري که بدن نحيفش در پايين عبا قرار گرفت و آنجايي که قاتلين از پشت عبا محل قلب و سينه تصور مي کردند جز دو بازوي مدرس و عباي خالي چيز ديگري نبود، نتيجه اين عمل ماهرانه و عجيب اين شد که از شليک مفصّل جانيان، چندين تير به ساعد و بازوان او اصابت نمود و يکي هم به کتفش خورد و هيچ يک خطرناک نشد. مدرس افتاد و قاتلين مأموريت خود را انجام يافته تصور کردند.[4] و در همان حال که در خون مي غلطيد قسمتي از عمامه ژوليده اش را پاره کرد و جلو فوران خون بازويش را گرفت و گفت: «انگليس ها مي خواستند با قتل من به مقصود شوم خود برسند ولي خدا نخواست».[5]
تلگراف مدرس به شاه:
به کوري چشم دشمنان مدرس نمرده است
عده اي از مأمورين شهرباني که آنها را قبلاً آماده کرده بودند مدرس را به مريض خانه نظميه بردند جريان ترور مدرس در شهر تهران مثل توپ صدا کرد. مردم مسلمان مثل مورچه اي که آب در لانه شان ريخته باشند بيرون آمده و به جُنب و جوش افتاده فوج فوج، دسته دسته از تمام طبقات با حال انکسار و قلب شکسته در بيمارستان حاضر شدند و حقيقتاً مثل روز عاشورا[6] بود که مردم مسلمان يک دفعه ديگر علاقه خود را به يک عالم خدمتگزار رباني به نمايش گذاشتند.
عده اي به طرف منزل علما از جمله حاج امام جمعه خويي ريختند، حاج امام جمعه در جلو، و بازاريان در عقب به طرف مريض خانه رهسپار شدند وقتي رسيدند که عليم الدّوله دکتر مريض خانه مي خواست به اصرار سوزن انژکسيون براي تقويت به بدن مدرس فرو کند.
در اينجا بايد بدانيم که دکتر عليم الدّوله همان رئيس بيمارستان شهرباني است که غالب کساني که بايد معدوم شوند به وسيله آمپول او هلاک مي شدند و در بين زندانيان معروف بود که هر کس را مي خواستند بگويند: کشته اند، مي گفتند: فلان... از دَرِ عليم الدّوله خارج شد، يعني جنازه او را از آن در بردند که اموات را مي بردند، و چون بسياري از مردم به اين وضع اين مريض خانه آشنا بودند تصميم گرفتند که مدرس را به بيمارستان ديگري انتقاد بدهند ولي رئيس نظميه به بهانه اينکه شايد اين حرکت براي مزاج آقا بد باشد اصرار مي کرد که مجروح را حرکت ندهند اما امام جمعه فرمان حرکت داد و مردم تخت مدرس را سر دست بلند کرده و همان طور او را به مريض خانه احمدي در خيابان سپه بردند.
سيل ازدحام جمعيت تمام مريض خانه و اطراف را پر کرده بود و مردم در نگراني شديد ايستاده بودند که مدرس مردم را مخاطب قرار داد و گفت: مطمئن باشيد من از اين تير نخواهم مرد؛ زيرا مرگ من هنوز نرسيده است. به جاي اينکه ديگران به او قوّت قلب بدهند او با بازوان سوراخ سوراخش به ديگران قوّت قلب مي داد و بعد مي گفت: «انگليس ها اشتباه مي کنند، آنان نمي دانند جنايت سبب فتح و موفقيت نمي شود».
دکتر محمد خان خلعت بري در مريض خانه احمدي در اطاق مدرس مشغول پانسمان زخم هاي وي بود و بازوي چپ مدرس سخت مجروح و استخوان هايش خرد شده بود که سرتيپ محمد درگاهي رئيس نظميه معروف به چاقو وارد شد و اظهار داشت، اعليحضرت همايوني هم اکنون از مازندران تلگراف کرده و از شما احوال پرسي نموده است مدرس جواب تلگراف شاه را با اين عبارت نوشت: «به کوري چشم دشمن مدرس نمرده است».[7]
شهرباني به دستور رضاخان يکي از ضاربين مدرس را که دستگير شده بود مخفيانه آزاد کرد و به مطبوعات هم دستور داده شد که جريان ترور مدرس را دنبال نکنند. مجلس نيز اين جريان را مسکوت بگذارد و بالاخره طناب خفقان بر گلوي ملت فشرده شد و مدرس مدت دو ماه در بستر بود تا اينکه روز 11 دي ماه 1305 شمسي در جلسه مجلس شرکت نمود.[8]
و در آبان ماه 1306 حاج آقا نور الله همراه عده اي از روحانيون از اصفهان به قم مهاجرت نموده و از همه روحانيون خواست با وي همصدا شوند و خواسته هاي او از دولت ـ که در مورد آزادي و رفاه مردم بود ـ را مورد حمايت قرار دهند. رضا خان از اين قيام هراسان شده مخبر السلطنه هدايت، رئيس الوزراء را نزد حاج آقا نور الله فرستاد و حاج آقا نور الله خواهان تصويب موادّ مورد تقاضاي خويش در مجلس شد و چون ايستادگي نمود او را مسموم نموده به قتل رساندند.[9]

[1] . مدرس قهرمان آزادي، ج2، ص776ـ777.
[2] . همان.
[3] . همان، ص726.
[4] . همان، ج2، ص724.
[5] . همان، ص869.
[6] . همان، ج1، ص100.
[7] . علي مدرسي، مدرس، ج1، ص95ـ120؛ مدرس قهرمان آزادي، ج2، ص723ـ726.
[8] . علي مدرسي، مدرس، ج1، ص101.
[9] . علي مدرسي، مدرس، ج1، ص102.
آيت الله نوري همداني - اسلام مجسم، ص 251
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :