امروز:
شنبه 1 مهر 1396
بازدید :
1568
خليل فراهيدي

طليعه
تولد وي را يکصد سال بعد از هجرت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ و نام پدرش را «احمد» نگاشته اند.
مبرد نحوي بزرگ مي گويد:
تحقيق کاوشگران علوم بر آن است که اول کسي که بعد از پيامبر احمد نام گرفت همو بود و اين خود کرامتي همچون تولد خليل (آن هم در آن حد از هوش، علم و زهد) را در پي داشت. [1]
خليل بن احمد، برترين مردم در دانش هاي ادبي و فضل و زهدش مشهورتر از آن است که بر کسي مخفي ماند. او امامي و شيعه مذهب بوده است. [2]
دوم: سخناني است که خليل در مقام و منزلت علي ـ عليه السلام ـ بيان نموده:
1. از وي سوال شد که به چه دليل علي ـ عليه السلام ـ امام همگان است؟
خليل پاسخ داد: احتياج الکل اليه و عناه عن الکل؛ به علت احتياج همه مردم به آن حضرت و بي نيازي آن بزرگوار از ديگران. [3]
2. در مورد فضيلت علي ـ عليه السلام ـ از وي سوال شد. خليل پاسخ داد:
چه مي توان گفت در حق کسي که دوستان و دشمنان فضائل وي را مخفي کردند. دوستان از ترس و دشمنان از حسادت. و با همه اين ها فضائل و مناقبش شرق و غرب عالم را فرا گرفته است. [4]
علامه مامقاني، پس از ذکر اين مطلب مي گويد:
سوگند به جان خودم که اين سخن را بايد با نور بر رخ حور نوشت. [5]
3. يونس بن حبيب مي گويد:
از خليل بن احمد سوال کردم: چرا اصحاب پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ گويا همگي فرزند يک مادر هستند و علي ـ عليه السلام ـ فرزند مادري ديگر؟ خليل پاسخ داد: زيرا آن حضرت را تقدم در اسلام و برتري در عمل و شرف و علاقه به جهاد، از سايرين ممتاز ساخته است. [6]
4. ابوزيد نحوي انصاري مي گويد:
از ابن احمد سوال کردم که چرا مردم علي را رها کردند در حالي که آن حضرت در پيشگاه پيامبر ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ و مسلمانان جايگاهي بلند داشت و خدماتش به اسلام بسيار زياد بود؟
خليل (در پاسخ گفت): زيرا خداوند او را از ديگران جدا کرده و مردم به اشباه و نظاير خود، تمايل هستند. آيا اين شعر را شنيده اي:
و کل شکل لشکله آلف
أما تري الفيل يألف الفيلا. [7]
هر گروهي به مانند و شبيه خود متمايل است؛ آيا نديدي فيل را که با فيل الفت و تمايل دارد.
ويژگي هاي
خليل بن احمد فراهيدي داراي خصوصياتي بود که موجب تحسين همگان گرديد و آنان در مدح او، لب به سخن گشودند:
نضر بن شميل (از شاگردان خليل) مي گويد:
هيچ کس مثل خليل را نديد حتي خودش. [8]
سفيان بن ثوري يا عيينه، (طبق اختلاف در نقل) اظهار مي دارد:
کسي که دوست دارد نگاه کند به مردي که از طلا و مشک آفريده شده، به خليل بن احمد نظر کند. [9]
ابو طيب لغوي (متوفاي 351 هـ . ق) بيان داشته است:
مانند خليل، يافت نشد؛ نه قبل از او و نه بعد از او. [10]
مجموع ويژگي هايي که در مورد دانشور مورد سخن بدان ها دست يافتيم بدين ترتيب است:
1. تقوا
جلال الدين سيوطي (متوفاي 911 هـ . ق) اديب نامي جهان عرب و اسلام مي گويد:
خليل بن احمد ضرب المثل تقوا در زمان خود بود؛ چرا که همه مردم بر اين باور بودند که بعد از صحابه رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله وسلم ـ با تقواتر از وي وجود ندارد. او خير خواه، متواضع و با عفت بود. [11]
2. زهد
با آن که خليل بصري مي توانست اموال زيادي گردآوري نمايد در بعضي مواقع حتي يک فلس (پول رايج آن زمان) در بساط نداشت. او با تمام مشقت در نيستان هاي بصره روزگار مي گذراند و اين در حالي بود که شاگردانش به وسيله علومي که از وي آموخته بودند توانستند ثروت زيادي جمع آوري نمايند. [12]
او در خانه اي که از چوب يا ني ساخته شده بود، زندگي مي کرد و تنها راه درآمدش باغي بود که از پدر به ارث برده بود. [13]
نکته ديگر در اين مورد آن است که پادشاهان و قدرتمندان آرزوي جذب وي را به دستگاه حکومتي خود داشتند تا بر اعتبارشان بيفزايند؛ ولي خليل، بي اعتنا به همه زخارف دنيوي، زهد و قناعت را پيشه خود کرد. [14]
3. جهاد
خليل بن احمد، در فراسوي تعليم و تعلم به مبارزه با خصم درون و برون نيز اشتغال داشت به گونه اي که يک سال به حج مشرف مي شد و پروانه وار در حريم دوست طواف مي کرد و سال بعد به جبهه هاي جنگ مي شتافت و به دفاع از سرزمين هاي اسلامي مي پرداخت. [15]
4. درايت
آورده اند که خليل بن احمد و عبدالله بن مقنع،[16] علاقه بسيار به ملاقات يکديگر داشتند تا آن که «عباد بن عباد مهلبي» زمينه اين ملاقات را فراهم کرد و آن دو، سه شبانه روز به گفت و گو پرداختند و سپس از يکديگر جدا شدند. آن گاه از خليل سوال شد: ابن مقفع را چگونه يافتي؟ گفت: مثل او هرگز نديدم؛ ولي علمش از عقلش بيشتر است. و از ابن مقفع سوال شد: خليل را چگونه ديدي؟ گفت: مثل او را هرگز نديدم و عقلش از علمش بيشتر است. و هر دو راست گفتند؛ چرا که عقل خليل سبب شد بميرد در حالي که زاهد ترين مردم بود و جهل ابن مقفع او را به سرنوشت شومي دچار کرد. [17]
5. دقت
نضر بن شميل مي گويد: نزد يونس (از اديبان عرب) نشسته بوديم که يکي از شاگردانش نزد وي آمد و مسأله اي طرح کرد. وقتي او رفت ما در حالي که از سوالش تعجب کرده بوديم بر وي ايراد علمي گرفتيم. خليل که در مجلس حاضر و تا آن زمان ساکت بود ما را مخاطب قرار داد و گفت: اگر او اين ايراد را بر شما مي گرفت چه مي گفتيد؟ گفتيم: چنين پاسخ مي داديم. و دوباره خليل چنين گفت: اگر او چنين جواب مي داد چه مي گفتيد؟ گفتيم: چنان پاسخ مي داديم. پيوسته خليل بر ما اشکال گرفت تا از جواب عاجز مانديم و همه محکوم شديم. پس در فکر فرو رفتيم.
آن گاه خليل گفت: براي پاسخ دهنده سزاوار نيست که بعد از پاسخ شروع به فکر کردن نمايد و سپس اظهار داشت:
من هرگز پاسخ ندادم مگر بعد از آن که تمام جوانب و ايرادات و اعتراضاتي را که ممکن است تصور شود نيز ملاحظه کردم. [18]
6. نبوغ
هم زمان با خليل طبيبي مي زيست که مبتلايان به نوعي از کم بيني چشم را مداوا مي کرد. پس از مدتي آن طبيب از دنيا رفت و دردمندان را با مرض خود، تنها گذارد. خليل بن احمد که وضع را چنان ديد سوال کرد: آيا نسخه اي از وي به جاي مانده؟
گفتند: نه.
گفت: آيا ظرفي که در آن، دارو را تهيه مي کرده وجود دارد؟
گفتند: آري.
خليل درخواست نمود آن ظرف را آوردند و با بوييدن آن ظرف، داروهاي به کار برده شده و مقدار آن ها را يکي پس از ديگري نام برد تا پانزده نوع. آن گاه با اين پانزده نوع، دارويي تهيه کرد و مبتلايان به آن مرض را معالج نمود. پس از مدتي نسخه اي از آن طبابت پيدا شد و ملاحظه کردند مجموع موجود در نسخه، شانزده مورد بوده و خليل تنها به يک مورد پي نبرده بود. [19]
7. حفظ آبروي مسلمان
وقتي خليل وارد بصره شد تصميم گرفت با ابوعمرو بن علا (اديب بصره) مناظره نمايد؛ ولي بعد از ورود در مجلس درس او، سکوت کرد و سپس از آن جا خارج شد. از وي سوال شد: چه چيز تو را از مناظره منع کرد؟
پاسخ داد:
نگاه کردم و ديدم ابوعمرو مدت پنجاه سال است که رياست حوزه درسي بصره را عهده دار است. ترسيدم او از پاسخ گفتن به من عاجز شود و آبروي چندين ساله اش در اين شهر از بين برود، بدين جهت سکوت کردم. [20]
8. گذشت
خليل بن احمد از کنار گروهي رد شد و شنيد در مذمت وي سخن مي گويند؛ اما بدون آن که کدورتي از آنان در دل گيرد اشعاري را زير لب سرود که مضمون آن ها اين است:
نفس خود را وادار مي نمايم تا از خطاي ديگران بگذرد هر چند خطايشان زياد باشد؛ چرا که تمام مردم يکي از سه گروه هستند: گروه برتر از من، که در اين صورت رعايت حق آنان و ادب بر من لازم است. گروه مساوي با من، پس بخشش لغزش آنان موجب برتري من خواهد شد. گروه پايين تر از من که بخشيدن جرم آنان و خوداري از پاسخ، موجب حفظ آبروي من خواهد گرديد، هر چند سرزنش کنندگان ملامتم نمايند. [21]
9. تواضع
شمس الدين ذهبي (متوفاي 748 هـ . ق) مي گويد: خليل بن احمد، متدين، با تقوا، قانع، متواضع و داراي همتي بلند بود. [22]
ايوب بن متوکل (استاد خليل) اظهار مي دارد:
هرگاه خليل، مطلبي را به کسي تعليم مي نمود هرگز چنين وانمود نمي کرد؛ ولي اگر از کسي چيزي مي آموخت، مي نماياند که از او استفاده کرده است. [23]
و در موردي ديگر، خليل را مي يابيم که به نظام (از ادباي عرب) در حالي که طفلي خردسال ولي آثار بزرگي از وي نمايان بود مي گويد: احتياج ما به فراگيري از تو بيشتر است. [24]
در تواضع خليل، همان بس که با تمام عظمتش چنانچه از وي در مورد مطلبي سوال مي شد و او جوابش را نمي دانست، با صراحت تمام مي گفت: نمي دانم! علامه طبرسي در «مجمع البيان» نقل مي کند:
از خليل بن احمد سوال شد چرا در آيه «حتي إذا جاء أحدهم الموت قال رب ارجعون» با اين که خطاب به خداوند است ولي صيغه جمع آورده شده؟ گفت: نمي دانم. و مردم از اين پاسخ لذت بردند.
علوم و فنون
پنجمين سرفصل در زندگي خليل همانا دانشهايي است که وي به آن ها دست يافت. يکي از بديهي ترين مسائل در زنگي علمي وي جامع بودن در دانش هاي گوناگون است که ارباب تاريخ و يا خودش به آن ها تصريح کرده اند.
او خود مي گويد:
آن قدر علوم در اختيار من است که اگر آن ها را در اختيار همه بگذارم همه مردم در علم يکسان خواهند شد؛ ولي مي خواهم که عالمان، مؤونه اي داشته باشند. [25]
دومين دليل که ما را بر جامعيت علمي او رهنمون مي گردد آن است که وي در علم و دانش ضرب المثل بوده است. اين مطلب از بسياري از اشعار عرب و از جمله شعر اسحاق بن ابراهيم موصلي در هجو اصمعي[26] و خالد نجار در هجوتوزي[27] بر مي آيد.
و سخن ديگر آن که توجي (از اديبان عرب) مي گويد:
اديبان تمام نواحي، در مکه گرد آمده بوديم و در مورد دانشمندان جهان عرب سخن مي رانديم و هر کس در برتري اديب شهر خود بر سايرين تکلم مي کرد؛ تا آن که ذکر خليل به ميان آمد. آن گاه ملاحظه کرديم تمام اديبان و دانشمندان حاضر در مجلس، او را با تقواترين مردم و کليد دانش ها و به وجود آورنده تحول و دگرگوني در علوم دانستند. [28]
علوم و فنوني که خليل بن احمد در آن ها تبحر يافت بدين شرح است:
1. نحو
کتابي در ادبيات تازي نمي توان يافت که دست به دامن نظريات خليل فراهيدي نشده باشد. او استادي بزرگ و سخنش در اين فن حجت قلمداد مي گردد.
ابن معتز (متوفاي 318 هـ . ق) مي گويد:
خليل ابن احمد، داناترين مردم در نحو و ديگر علوم و دقتش از همگان بيشتر است. وي استاد همه مردم زمان خود و بدون رقيب محسوب مي گردد. [29]
سيرافي، بزرگ اديب عرب (متوفاي 368 هت. ق) بيان مي دارد:
تخصص خليل در نحو و استخراج مسائل آن به نهايت رسيده بود. [30]
در مهارت خليل در علم نحو همان بس که او استاد سيبويه، اديب نامي جهان عرب و اسلام است. جلال الدين سيوطي (متوفاي 911 هـ . ق) در اين مورد مي گويد:
هرگاه سيبويه در کتاب خود ـ الکتاب، که دانشوران، آن را قرآن نحو لقب داده اند ـ اظهار مي دارد: «وسألته» يا «قال» بدون آن که گوينده را مشخص نمايد مقصودش خليل بن احمد است. [31]
2. لغت
نه تنها مهارت خليل در الفاظ عربي بر همگان آشکار است و او را امام اهل لغت مي دانند و کتاب «العين» را در همين مورد تأليف کرد، بلکه لغت فارسي را نيز پس از آن که در آستانه اضمحلال و ضايع شدن قرار داشت، مرتب و منظم ساخت و بدين وسيله افتخار عرب بر عجم ـ که مي گفتند الفاظ عربي به صورت قانونمند جمع آوري شده ولي لغت عجم بدون ضابطه است ـ را از بين برد. [32]
4. جدال احسن
دفاع از مرزهاي اعتقادي و باورهاي ديني بر عهده عالمان و نگهبانان حوزه دين است. خليل مي گويد:
در يکي از سفرها در حالي که باران به شدت مي باريد و من بيمناک از صحرا بودم به صومعه راهبي پناه بردم و در زدم. راهب سوال کرد:
کيستي؟
خليل بن احمد هستم.
تو همان کسي هستي که مردم او را يگانه در علوم عرب مي دانند؟
چنين مي گويند. ولي من خود را در اين نمي بينم!
اگر پاسخ سه سوال مرا دادي در را به رويت مي گشايم و از تو پذيرايي مي کنم.
آن ها چيست؟
آيا چنين نيست که آن چه در عالم غيب وجود دارد، نمونه اي از آن در اين دنيا موجود است و ما به همين وسيله بر عالم غيب استدلال مي کنيم؟
آري، (همين طور است).
تو معتقد هستي که خداوند جسم و ماده ندارد، در حالي که در اين دنيا چيزي را بدين نمونه نمي يابيم. و تو اعتقاد داري بهشتيان مي خوردند و مي آشامند و چيزي از خود دفع نمي کنند و اين امر در اين دنيا وجود ندارد. و تو بر اين باور هستي که نعمت هاي بهشت پايان نمي يابد در حالي که آن چه در اين دنياست فناپذير است.
تمام اين موارد، نمونه هايي در عالم دنيا دارد و ما بدين وسيله بر جهان غيب استدلال مي کنيم؛ اما در مورد خداوند، هر چند نظيري براي او يافت نمي شود ولي نمونه آن، روح است که با تمام وجود آن را حس مي کنيم، ولي نمي دانيم کجاست و چگونه است و داراي چه خصوصياتي است و در هنگام مرگ، خروج روح براي ديگران قابل حس نيست و در عين حال به وسيله افعال و حرکات و تصرفاتمان به وجود روح پي مي بريم. و اما آن چه در مورد خوردن و آشاميدن اهل بهشت بيان کردي پاسخ آن اين است که جنين در رحم مادر غذا مي خورد در حالي که دفع نمي کند.
و اما پايان نيافتن نعمت هاي خداوند در بهشت، نمونه آن در اين دنيا عدد «يک» است که هر چه (تا بي نهايت) بشمريم از يک استفاده مي شود و در عين حال زوال ناپذير است.
خليل بن احمد در پايان اين ماجرا مي گويد: پس از اين جواب ها راهب در را به روي من گشود و از من پذيرايي نيکويي به عمل آورد. [33]
6. فلسفه
دانشمند معروف، حمزه بن حسن اصفهاني (متوفاي 460 هـ . ق) مي گويد:
احمد بن طيب که فيلسوف زمان خود بود خليل بن احمد را جزء فلاسفه اسلام مي شمرد. [34]
7. حساب
تسلط او در اين دانش از آن جا معلوم مي گردد که وي تصميم گرفت اين علم را به صورتي آسان به مردم ارائه دهد که حتي اگر کنيزي در دادگاه حاضر شد مغبون نگردد. روزي در حالي که عميقا در اين فکر بود با مرکبي برخورد کرد و همين سبب فوتش گرديد. [35]
کتاب ها
بعضي از مورخان، براي خليل هفتاد و چند اثر برشمرده اند؛ ولي نامي از آن ها به ميان نياورده اند. [36] اما علامه سيد محسن امين، کتاب هاي خليل بن احمد را بدين ترتيب بر مي شمرد:
زبده العروض، العين، فائت العين، الامامه، الايقاع، النغم، الجمل، الشواهد، النقط و الشکل، معاني اسماء الحروف. [37]
کتاب العين
اين مجموعه که در مورد لغت تأليف شده داراي دو ويژگي است و به همين سبب از ساير کتابهايش ممتاز گرديده:
نخست آن که اين تصنيف مشهور ترين اثر خليل است و دوم آن که اين مجموعه از آفات محفوظ ماند و اينک در زمان ما هم موجود است و مانند ساير آثارش از بين نرفت. هنگامي که او تصميم گرفت براي اولين بار کتابي در لغت بر طبق حروف الفبا بنويسد، ملاحظه نمود که «الف»، حرف عليه (اصطلاحي خاص نزد اهل صرف) و شروع از «باء» هم بدون دليل است. آن گاه بدين مطلب توجه نمود که تمام حروف از حلق ادا مي گردند. بنابر اين معيار خود را بر اين قرار داد که ارتباط کدام يک از حروف با حلق شديدتر است و در اين ميان حرف «عين» را داراي اين ويژگي دانست و لغاتي را که با حرف عين شروع مي شوند نخست مورد بحث قرار داد و کتاب خود را به همين نام (العين) ناميد؛ چرا که اين گونه نامگذاري روش بعضي از اديبان در زمان گذشته بوده است مانند کتاب «جيم» هروي.
بر اين اساس، خليل در کتاب لغت خود بدين ترتيب از الفاظ عرب بحث مي کند؛
ع، ح، ه، خ، غ، ق، ک، ج، ش، ض، ص، س، ز، ط، د، ت، ظ، ذ، ث، ر، ل، ن، ف، ب، م، و، ا، ي. [38]
جلال الدين سيوطي مي گويد:
مجموع لغات به کار برده شده در کتاب العين، اعم از مهمل و مستعمل دوازده ميليون و سيصد و پانزده هزار و چهار صد و دوازده عدد بوده است. [39]
و اما در مورد اعتبار و صحت انتساب اين کتاب به خليل بن احمد، علامه شيخ آقا بزرگ تهراني سخني جامع بيان داشته است:
اين کتاب قابل اعتماد و نزد اهل فن مورد قبول است. و بدين جهت روش استادان و بزرگان بر اين واقع شده (که از ميان کتب لغت) تنها از اين مجموعه لغوي روايت کنند و براي روايت و ذکر سند اجازه دريافت نمايند.
از جمله اين بزرگان، ابوالفرج محمد بن اسحاق النديم است که سند خود را در فهرستش ذکر نموده و همچنين دانشوران ديگر شيعه و سني تصريح مي کند که اين کتاب (العين) از آن خليل بن احمد فراهيدي است. و از جمله کساني که تصريح به اين مطلب کرده ابن دريد در خطبه و مقدمه کتاب «الجمهره» و جلال الدين سيوطي در «المزهر» است. پس بعد از اين همه، مجالي نيست براي توجه نمودن به احتمال بعضي که عقيده دارند اين کتاب مربوط به ليث بن مظفر است و فخر رازي آن را در کتاب «المحصول» ذکر نموده يا احتمال اين خصوص حرف عين از خليل است و بقيه از ليث و غير اين احتمالات به ادعاي اين که غلط هايي در اين کتاب هست ـ که از مثل خليل به دور است؛ زيرا اين ادعا از اصل مردود است. ما مي بينيم عبدالواحد بن علي لغوي در کتاب «مراتب النحويين» مي گويد: بيشتر ايراداتي که ابوطالب مفضل بر اين کتاب گرفته وارد نيست و ابوبکر زبيدي که مجموعه اي را در رد بر «العين» تصنيف کرده، تصريح نموده است که اشتباهات موجود در العين در بيشتر موارد ناشي از اشتقاق است (نه اصل لغت) ؛ مثل آن که کلمه سه حرفي در ضمن الفاظ چهار حرفي ذکر شده يا به عکس. و اين نيز گاه مربوط به نسخه بردار است نه مؤلف. بر فرض که اين گونه خلاف ترتيب ها از خود مؤلف سرزده باشد نيز بعيد نيست؛ زيرا کسي که براي اولين بار به ابتکار خود، دست به چنين ترتيب بندي مي زند، بدون آن که احدي در اين امر بر وي سبقت گرفته باشد ممکن است در مواردي دچار خطا بشود چرا که بشر، هر چند به مقام والايي برسد باز محصولات فکري او بي نياز از بازنگري و نقد و نظر نيست. [40]
بعضي از مورخان، در عدم انتساب کتاب العين به خليل بن احمد اين داستان را ثبت کرده اند:
روزي خليل نزد ليث بن رافع (از ادبيان عرب که در پيشگاه برامکه جايگاهي خاص داشت) رفت و ليث پس از آشنايي با مقام علمي و ادبي خليل، هداياي زيادي به وي عنايت کرد و او را بي نياز نمود. خليل در بازگشت از اين ملاقات به فکر تحفه اي لايق برآمد و کتاب العين را با خط و جلدي زيبا نزد ليث فرستاد. ليث با مطالعه اين کتاب، شيفته آن گرديد و صدهزار درهم جايزه براي خليل فرستاد و شب و روزه خود را صرف مطالعه آن نمود تا آن که نيمي از اين مجموعه را حفظ کرد.
در همين ميان، ليث دور از چشم همسرش (که از اشراف بود) کنيزي خريداري نمود؛ ولي پس از مدتي اين ماجرا افشا شد و همسر ليث براي انتقام گرفتن از او کتاب «العين» را سوزانيد. ليث پس از آگاهي از اين امر در حالي که سراسر وجودش را غم فراگرفته بود، نصف اين کتاب را که حفظ کرده بود نوشت و دستور داد نصف ديگر آن را عالمان و اديبان عرب بنويسند. ولي آنان هرگز نتوانستند مانند آن کتاب را تصنيف نمايند. از اين رو نيمه اول و آخر اين مجموعه تمايزي آشکار دارد. [41]
علامه سيد حسن صدر (1354 ـ 1272 هـ . ق) در مورد اين داستان چنين اظهار مي دارد:
هيچ ترديدي ندارم که اين، افسانه اي مجعول است و سازنده آن کسي جز ابن معتز نيست و سپس سخن چند تن از دانشوران و اديبان عرب را در تأييد اين که تمام کتاب العين و حتي ترتيب بندي آن از خليل بن احمد است ذکر مي نمايد.[42]
شرح حال هر يکي از استادان و شاگردان خليل خارج از حوصله مقاله و موجب اطاله آن است از اين جهت فقط به ذکر نام آنان بسنده مي نماييم.
استادان
1. ايوب السختياني.
2. عاصم الاحول.
3. عوام بن حوشب.
4. غالب القطان.
شاگردان
1. سيبويه.
2. نضر بن شميل.
3. هارون بن موسي نحوي.
4. وهب بن جرير.
5. اصمعي. [43]
وفات
بيشتر اديبان و تاريخ نگاران، غروب اين خورشيد جهان ادب را سال (170 هـ . ق) دانسته اند. علي بن نصر مي گويد:
خليل را پس از مرگش در عالم رؤيا ديدم و در همان حال با خود گفتم: هيچ يک از گذشتگان مان را در خواب به مانند خليل با اين علم و دانش نديده بودم. آن گاه از وي سوال کردم: خداوند با تو چگونه رفتار کرد؟ خليل پاسخ داد: خداي متعال مرا بخشيد و مورد ترحم قرار داد و سپس ادامه داد:
آن چه اندوختم هيچ يک سودمند واقع نگرديد و تنها چيزي که مفيد به حال من بود ذکر «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر» بود. [44]
خليل مي گفت:
دوست دارم در پيشگاه خداوند، برترين و نزد مردم متوسط ترين و نزد خود، پست ترين مردم باشم. و پيوسته براي اين سه امر، دعا مي کرد. [45]
و ما نيز از خداوند چنين مي خواهيم.




[1]. معجم رجال الحديث، آيه الله خويي، ج7، ص 79، چاپ اول.
گويا آن چه در مستطرفات سرائر آمده که خليل را ابن ابراهيم معرفي کرده سهو قلم از مصنف ياناسخ باشد (مستطرفات سرائر، ابن ادريس، ص 494، انتشارات المعارف الاسلاميه) لازم به ذکر است که اين اشتباه در چاپ هاي جديد اصلاح شده.
[2]. رجال العلامه الحلي، حسن بن يوسف بن علي بن مطهر حلي، ص 67، نشر رضي.
[3]. روضات الجنات، ج3، ص 300؛ سفينه البحار، شيخ عباس قمي، ج1، ص 426، نشر فراهاني.
[4]. همان.
[5]. تنقيح المقال، ج1، ص 403.
[6]. کشف الغمه في معرفه الائمه، علي بن عيسي اربلي، ج1، ص 411، مکتبه بني هاشمي.
[7]. الامالي، شيخ صدوق، ص 190.
[8]. الاعلام، زرکلي، ج2، ص 314.
[9]. معجم الاباء، ياقوت حموي، ج3، ص 1271.
[10]. مراتب النحويين، ابوالطيب عبد الواحد بن علي اللغوي الحلبي، ص 27.
[11]. بغيه الوعاه في طبقات اللغوبين و النحاه، جلال الدين عبدالرحمان السيوطي، ج1، ص 558.
[12]. معجم الادباء، ج3، ص 1271.
[13]. همان.
[14]. همان.
[15]. معجم الادباء، ج3، ص 1263.
[16]. ابوالحسن عبدالله بن مقفع، مشهور در انشاء و ادب فارسي و عربي است. او در اصل، مجوسي بود ولي به وسيله عيسي بن علي، عموي منصور، ظاهرا مسلمان شد و در واقع بر کفر خود باقي ماند. وي ترجمه کننده کتاب «کليله و دمنه» به عربي و نويسنده کتاب «الدره البهيمه» است.
[17]. معجم الادباء، ج3، ص 1268.
[18]. مرآه الجنان و عبره اليقظان، ابي محمد عبدالله بن اسعد يافعي مالکي (متوفاي 768 هـ. ق)، ج1، ص 364.
[19]. معجم الادباء، ج3، ص 1263؛ بغيه الوعاه، ج1، ص 559.
[20]. مرآه الجنان، ج1، ص 367.
[21]. نورالقبس، ص 57.
[22]. سير اعلام النبلاء، شمس الدين ذهبي، ج7، ص430.
[23]. همان، ص 431.
[24]. سرح العيون في شرح رساله ابن زيدون، جمال الدين بن نباته المصري (متولد 686 ـ متوفاي 768 هـ. ق) ص 226.
[25]. همان، ص 270.
[26]. نور القبس، ص 57.
[27]. همان.
[28]. مراتب النحويين، ص 29.
[29]. طبقات الشعراء، ابن معتز، ص 95.
[30]. اخبار التنحويين و البصريين، قاضي ابو سعيد حسن بن عبدالله السيرافي، ص 30.
[31]. بغيه الوعاه، ج1، ص 558.
[32]. معجم الادباء، ج3، ص 1261.
[33]. معجم الادباء، ج3، ص 1270.
[34]. التنبيه علي حدوث التصحيف، حمزه بن حسن اصفهاني، ص 195.
[35]. بغيه الوعاه، ج1، ص 560.
[36]. روضات الجنات، ج3، ص 295.
[37]. اعيان الشيعه، ج6، ص 341.
[38]. رياض العماء، و حياض الفضلاء، ميرزا عبدالله افندي اصفهاني (از علماي قرن 12 هجري) ج2، ص 254.
[39]. بغيه الوعاه، ج1، ص 559.
[40]. الذريعه الي تصانيف الشيعه، شيخ اقا بزرگ تهراني، ج15، ص 365.
[41]. اين داستان در بعضي از کتاب ها و از جمله مجالس المومنين ذکر شده ر. ک: مجالس المومنين، قاضي نورالله تستري (شهيد 1019 هـ. ق) ج1، ص 552.
[42]. تأسيس الشيعه لعلوم الاسلام، سيد حسن صدر، ص 153.
[43]. سير اعلام النبلاء، ص 430.
[44]. نور القبس، ص 72.
[45]. نوالقبس، ص 56.

سيد جعفر رباني - تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 5، ص 9
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :