امروز:
سه شنبه 4 مهر 1396
بازدید :
1197
ملا علي كني
تولد
در يكي از روزهاي سال 1220 هجري قمري در محله «كَن» واقع در شمال غرب تهران ملاعلي كني ديده به جهان گشود. پدر او، ميرزا قربانعلي آملي نامش را «علي» نهاد تا ميراث امام خواهي و علي دوستي را با گوشت و پوست نسل خويش درآميزد.[1]
در حوزه تحصيل
او پس از سعي و تلاش در مكتب، در انديشه حضور در حوزه علوم ديني بود، ليكن با مخالفت خانواده‌اش روبرو گرديد و در آغاز به صورت مخفيانه به درس مشغول شد و سپس با كسب رضايت آنان راهي حوزه تهران گرديد و از آنجا به اصفهان رفت و در آن شهر از محفل درس استادي چون سيد اسدالله اصفهاني (متوفي 1290 ق.) استفاده كرد.[2]
سپس آماده سفر به نجف اشرف شد و از ذخاير گران سنگ آن حوزه بهره برد. اساتيد بنام و معماران علمي و معنوي «كني» در حوزه نجف عبارت بودند از: شيخ محمد حسن نجفي معروف به صاحب جواهر (متوفي 1266 ق.)، شيخ حسن كاشف الغطاء (متوفي 1262 ق.) شيخ مشكور حولاوي نجفي (متوفي 1273 ق.).[3]
در كنار حوزه نجف، حوزه علميه كربلا نيز جايگاه پرورش دانش طلبان بود. شيخ علي كني در جوار آستان مقدس حضرت امام حسين ـ عليه السّلام ـ از محضر دو استاد برجسته‌اي چون شريف العلماء مازندراني (متوفي 1245 ق.) و سيد ابراهيم قزويني معروف به صاحب ضوابط (متوفي 1262 ق.) كسب فيض كرد و دوره عالي فقه و اصول را گذراند.[4]
ياران محفل انس
«كني» در مدت تحصيل از نعمت دوستان فاضل و كوشايي برخوردار بود كه در تمام فراز و نشيبهاي تحصيل و زندگي غمخوار هم بوده، از كمك به يكديگر دريغ نمي‌ورزيدند و با جمع خود محفل انس علمي پرباري را تشكيل داده بودند. دوستان هم حجره‌اي او درحوزه علميه نجف عبارت بودند از ملا علي خليلي (متوفي 1297 ق.)، شيخ عبدالحسين تهراني (متوفي 1286 ق.) و سيد زين العابدين طباطبايي حائري (متوفي 1292 ق.).
آقاي طباطبايي حائري از دوران سخت تحصيل چنين ياد مي‌كند: «در ايام طلبگي كه به نجف اشرف آمده بودم من و آقاي شيخ عبدالحسين شيخ العراقين و آخوند ملا علي كني در يك حجره از مدارس حوزه علميه در نهايت فقر و فاقه به سر مي‌برديم و فقيرتر از همه حاجي كني بود كه هرهفته يك شب به مسجد سهله مي‌رفت و از گوشه و كنار مسجد ـ‌‌ بدون اينكه كسي بفهمد ـ نان خشك جمع مي‌كرد و به مدرسه مي‌آورد و گذران هفته را از آنها مي‌كرد!»[5]
حاج شيخ علي كني در سفري كه به مكه مكرمه و مدينه منوره انجام داد در راه بازگشت، به همراه ميرزا محمد حسن شيرازي (ميرزاي بزرگ) به سوي شام آمده، تا بارگاه حضرت زينب ـ عليها السّلام ـ را زيارت كند و آن دو وقتي به حرم مطهر وارد شده از غربت آن مكان بسيار متأثر گرديدند زيرا گرد و غبار زيادي بر آستان مبارك و اطراف ضريح نشسته بود. بسرعت دست به كار شده، به نظافت آنجا پرداختند و با گوشة عباي خويش خاك و خاشاك را از حرم و ضريح مطهر زدودند و آنجا را تميز كردند.[6] شيخ انصاري (متوفي 1281 ق.) نيز از دوستان نزديك كني بود. او پيرامون زهد و دوري از زخارف و دلبستگي‌هاي دنيا كه در زندگي شيخ انصاري به چشم مي‌خورد، چنين مي‌گويد: «حدود بيست سال در كربلا با او دوست و معاصر بودم. اثاثيه‌اي جز يك عمامه نداشت كه آن را شبهاي تابستان فرش خويش قرار مي‌داد و هنگامي كه از محل سكونت بيرون مي‌رفت آن را عمامه سر خويش مي‌كرد.»[7]
بر بلنداي آفتاب
مدت زماني پس از اقامت حاجي مراجعات پي در پي مردم و پرسشهاي كتبي و شفاهي آنان در قالب استفتاءات شرعي آغاز شد و روز به روز افزايش مي‌يافت و ايشان يگانه محور پاسخگويي به سؤالات ديني و تنها ملجأ رسيدگي به مشكلات مردم به شمار مي‌رفت.[8] به دليل فزوني مقلدان و بنا به درخواست آنان سرانجام در سال 1271 ق. رساله عمليه آن فقيه خداترس به چاپ رسيد[9] تا مردم مؤمن احكام ديني خود را بر اساس فتاواي مجتهد و مرجع تقليد خويش انجام دهند.
آيت الله كني همچنين توليت مدرسه مروي را عهده‌دار شد و با نظارت و حسن تدبير او، نظم شايان تحسيني بر برنامه‌هاي آن محيط معنوي و روحاني حكمفرما گشت.[10]
آن فقيه برجسته، تربيت شاگردان را يكي از اهداف اساسي خود قرار داد و به برپايي درس فقه و اصول و ديگر رشته‌هاي علوم اسلامي اقدام ورزيد. برخي از شاگردان او از اين قرارند: شيخ موسي شراره عاملي (متوفي 1306 ق.)، شيخ محمد باقر نجم آبادي (متوفي 1347 ق.)، شيخ اسدالله تهراني (متوفي 1352 ق.)، سيد محمود حياطشاهي، سيد محمد لواساني، سيد محمد مرعشي، مولا محمد علي خوانساري، ملا محمد تقي سنجابي، ميرزا حسين نايب الصدر، شيخ محمد حسين گرگاني (متوفي 1353 ق.) و شيخ حسين بافقي (متوفي 1313 ق.).[11]
مقتداي همگان
آيت الله كني در قلب همه جاي داشت. علاقه و محبت دروني مردم به اين پيشواي سترگ در تمام حالات هويدا بود. ساموئل گرين ويلر بنجامين ـ نخستين سفير آمريكا در ايران ـ در خاطرات خود چنين مي‌نويسد: « ... بزرگترين مجتهدهاي حاليه كه به منزلة رئيس عدالت خانه حالية ممالك فرنگ است حاجي ملا علي كني است. حاجي ملا علي شخص مسنّي است و ظاهراً مايل به تجمل نيست بلكه ميل به سادگي زياد دارد. اگر چه املاك او زياد است مع هذا نمي‌خواهد جلال و ظاهر سازي به خرج دهد. وقتي در كوچه‌اي راه مي‌رود بر قاطر سفيدي سوار مي‌شود و فقط يك نفر نوكر دارد، اما جمعيت از هر طرف كوچه به جلوِ او ازدحام مي‌كنند مثل اينكه وجودي ملكوتي است. اگر يك كلمه بگويد مي‌تواند اعليحضرت را از سلطنت خلع كند. سربازهايي كه در سفارت ممالك متحده آمريكا قراول مي‌كشيدند به من گفتند كه اگرچه ما براي حفظ وجود شما اينجا فرستاده شده‌ايم، اما اگر حاجي ملا علي امر كند همه شما را مي‌كشيم!»[12]
رسيدگي به ضعيفان، دستگيري از مستمندان و تلاش در پي رفع گرفتاري نيازمندان از صفات بارز ملاعلي كني بود. او چون پدري دلسوز، بسياري از يتيمان درمانده را تحت تكفل قرار داده و براي گذران زندگي آنان مقرري مناسبي در نظر گرفته بود و همچنين براي حل مشكل بيماراني كه بنيه مالي ضعيفي داشتند، مكانهايي را به منظور پرداخت پول داروها در نظر گرفته بود تا آنان با دريافت مبلغ آن، به درمان خود اقدام كنند.[13]
ساخت آب انبار و كاروانسرا به منظور رفاه و آسايش قافله‌ها ـ چون كاروانسرايي در خاتون آباد ـ نيز از خدمات عمومي و عام المنفعه حاجي بود.[14]
مُهر آيت الله كني سند اعتبار اسناد به شمار مي‌رفت. معامله كنندگان براي معتبر ساختن كاغذ و سند معامله خويش به در خانه او رفته، سند خود را با مُهر مباركش اعتبار مي‌بخشيدند.[15]
آثار ماندگار
گنجينة پربار حاجي كني به قرار زير است:
ارشاد الأمّه، ايضاح المشتبهات، تحقيق الدلائل في شرح تلخيص المسائل (شامل مباحث مستقلي چون كتاب البيع، كتاب الخيارات، كتاب القضاء و كتاب الشهادات،[16] كتاب الطهارة و كتاب الصلاة)، تلخيص المسائل، توضيح المقال في علم الدراية و الرجال، حاشيه بر قواعد، رساله‌اي در استصحاب، رساله‌اي در اوامر و نواهي، رساله‌اي در مفاهيم و مواعظ حسنه.[17]
دژي در برابر دژخيم
بسياري از مورّخان تاريخ معاصر ايران بر اين نكته اعتراف دارند كه ناصر الدين شاه قاجار از عظمت و نفوذ آيت الله كني فوق العاده بيم و ملاحظه داشت و اين امر حاكي از قدرت معنوي، نفوذ كلام، پيوند با مردم و شجاعت آن مرجع ديني است. عالمي كه با تحقير و شكستن قدرت پوشالي كارگزاران ظالم، سايه حمايت خويش را بر مردم ضعيف گسترده بود. در اين مقال به نمونه هاي درخشاني از شجاعت و غيرت ديني او اشاره مي‌كنيم:
ميرزا محمد مهدي لكهنوي مي‌نويسد:
«اينك حكم محكم ايشان مشابهت دارد. از سلطان و شاهزادگان و امرا كسي را جرأت آن نيست كه بي‌اذن ايشان اقدام بر تكلم نمايد و يا بي‌مشورت ايشان اجراي مطلبي بنمايد. امراي عصر حتي ناصرالدين شاه قاجار از وي خائف مي‌بودند و شاه مذكور مكرر به خانه‌اش به جهت ملاقات مي‌آمد.»[18]
نوشته‌اند: «روزي ناصرالدين شاه به منظور شكار، به همراه اطرافيانش از دروازه شهر خارج شد. هنوز مسافتي را طي نكرده بود كه از دور نگاهي به پايتخت كرد و در فكر فرو رفت. پس از آن بي‌درنگ از شكار منصرف شد و به تهران بازگشت. يكي از درباريان سبب انصراف شاه را از شكار جويا شد. شاه در پاسخ گفت: چون از دروازه بيرون رفتم، نگاهم به شهر و دروازه افتاد، اين فكر در نظرم آمد كه اگر حاجي ملا علي كني امر نمايد درِ اين دروازه را بر روي من ببندند و باز نكنند، من چه خواهم كرد! از اين رو ترس و وحشت مرا فرا گرفت و گفتم برگشتن بهتر است.»[19]
كردار مغاير با دين و همكاري ذلت آور با بيگانگاني چون روس و انگليس از شاه چهره كريه و خائني ساخته بود؛ بدان حد كه حاجي درباره او مي‌گفت: «او ناصرالدين شاه (ياري كننده دين) نيست، بلكه ناصر الكفر است.»[20]
روزي شاه از ملاعلي مي‌پرسد بر اساس حديث «علماء امتي افضل من انبياء بني اسرائيل» «علماي امت من از پيامبران بني اسرائيل برترند) شما بايد لااقل همان كارهايي را بكنيد كه آن پيامبران مي‌كردند. مثلاً آيا شما مي‌توانيد مانند حضرت موسي عصايي را اژدها كنيد؟!
حاجي بدون تأمل و درنگ در پاسخ مي‌گويد: آري، اگر شما ادعاي خدايي كنيد ما هم عصا را اژدها خواهيم كرد؟![21]
روزي نايب السلطنه، كامران ميرزا پسر ناصرالدين شاه و وزير جنگ و حاكم تهران براي انجام كاري در منزل حاج ملا علي كني حضور يافت. در ضمن صحبت، حاجي با عذرخواهي فرمود: «خيلي ببخشيد، من پايم درد مي‌كند و ناچارم آن را دراز كنم!» كامران ميرزا كه مردي خودخواه و خودپسند بود، احساس كرد ملاعلي كني قصد بي‌احترامي به او را دارد و براي اينكه تلافي كرده باشد، گفت: اتفاقاً بنده هم پايم درد مي‌كند و اجازه مي‌خواهم آن را دراز كنم!
آيت الله كني بافراست و هوشياري تمام متوجه منظور نايب السلطنه شد و براي آنكه او را خوب ادب كرده باشد فرمود: «من اگر ناچارم پايم را دراز كنم، علتش اين است كه دستم را كوتاه كرده‌ام، ولي فكر نمي‌كنم شما در وضعي باشيد كه لازم باشد پايتان را دراز كنيد.»[22]
مبارزه با امتياز رويتر
در هيجدهم جمادي الثاني 1289 ق. قراردادي ميان ناصر الدين شاه و نماينده بارون ژوليوس دورويتر ـ سرمايه دار انگليسي ـ به امضا رسيد كه در صورت اجرا تسلط كامل اقتصادي و به دنبال آن تسلط سياسي انگلستان بر سرتاسر ايران برقرار مي‌شد. اين امتياز كه كشور را در اندك زماني تحت استعمار بريتانيا قرار مي‌داد، از نمونه‌هاي فوق العاده‌اي بود كه مي‌توان آن را كودتاي اقتصادي ناميد.[23]
كارگردان اصلي و بانيان پشت پرده در اعطاي امتياز، دو روشنفكر بي‌خردي بودند كه به موجب غرب باوري و مطامع شخصي خويش، كشور را به سراشيبي هلاكت و سقوط كشاندند. اين دو خائن ميرزا حسن خان سپهسالار (مشيرالدوله) و ميرزا ملكم خان ناظم الدوله بودند كه با اخذ رشوة كلان، زمينة اعطاي تمام ثروت و منابع طبيعي و اقتصادي كشور را به يك سرمايه‌دار خارجي فراهم كردند.[24]
به موجب اين قرارداد امضا شده، تأسيس راه آهن از درياي خزر تا خليج فارس علاوه بر حق تصرّف كليه زمينهاي واقع در مسير، داير كردن راه آهن شهري، بهره‌برداري از همه معادن، از جمله زغال سنگ، نفت و آهن و سُرب، بهره‌برداري از جنلگهاي ملي در سراسر مملكت و وصول انحصاري حقوق گمركي و به طور خلاصه كليه منابع ثروت ملي ايران به رويتر واگذار شد.[25]
«لرد كرزن» اين امتياز را چنين توصيف مي‌كند « ... موقعي كه متن اين قرارداد منتشر گرديد، نفس اروپا از حيرت بند آمد، زيرا تا آخر تاريخ در صحنه معاملات بين المللي چنين امري سابقه نداشت كه پادشاهي تمام ثروتهاي زميني، زيرزميني و كليه منابع طبيعي و پولي و اقتصادي كشورش را بدين سان مفت و دربست در اختيار يك سرمايه‌دار خارجي گذاشته باشد.»[26]
«لس ير» سياستمدار فرانسوي مي‌نويسد: «براي شاه جز هوا چيزي باقي نگذاشته‌اند!»[27]
از سويي ديگر، سران روسيه تزاري با خشم و نفرت از امضاي اين قرارداد، از اينكه از قافله امتيازگيران عقب مانده بودند بشدت اعتراض كردند.
حاج ملا علي كني با رهبري مبارزه عليه امتياز رويتر، افكار عمومي مردم را در جهت لغو امتياز هدايت كرد. نامه اعتراض آميز و كوبنده او به شاه، سند زنده تيزبيني و آگاهي آن مرجع شيعه بوده و قدرت تشخيص و توانايي درك مسائل پيچيدة سياسي او را بر همگان روشن مي‌سازد.[28]
نفوذ كلام و اقتدار مردمي حاجي كني، خيزش و حركت مردم پايتخت را به دنبال داشت. سيل خروشان ملت، آماده عمل به دستور مرجع شجاع خويش شدند و براي انجام تكليف از هيچ گونه جانفشاني و مجاهدت دريغ نورزيدند. لغو امتياز و بركناري محمد حسين خان سپهسالار از صدر اعظمي دو خواسته‌اي بود كه علما و مردم بر آن اصرار داشتند؛ بدان حد كه پس از بازگشت ناصرالدين شاه از سفر اروپا و به محض پياده شدن ازكشتي و ورود به بندر انزلي، استقبال كنندگان درباري، بيداري و خيزش مردم به رهبري روحانيون را گزارش داده، به او فهماندند كه اگر صدراعظم همراه شما وارد تهران شود، شورش عظيمي در پايتخت برپا خواهد شد. به اين سبب شاه در مرحله نخست سپهسالار را از مقام صدراعظمي عزل كرد و او را در رشت قرار داد و خود رهسپار تهران گرديد[29] و سپس در دهه آخر رمضان 1290 ق. بطلان قرارداد به طور رسمي اعلان شد[30] و سرانجام تلاش عالماني چون ملا علي كني و حمايت و حضور مردم وظيفه شناس جامه عمل پوشيد و ورقي زرّين بر تاريخ پرافتخار مرجعيت شيعه و پيوند امت با روحانيت افزوده شد و اقتدار علماي متعهد را عيان ساخت.
وفات
اين مرجع وارسته، فقيه دلير و همراز محرومان در بامداد روز پنجشنبه 27 محرم 1306 ق. به ديار باقي شتافت و دنياي فاني را وداع گفت.[31] تهرانيهاي مؤمن در روز يكشنبه اول صفر 1306 پيكر مطهر او را تشييع نمودند و تابوت پرنور او را تا مدفنش در حرم حضرت عبدالعظيم ـ واقع در شهر ري ـ بر دوش گذاشته، با او وداع كردند. پس از آن نيز مردم مسلمان ايران بخصوص اهالي تهران در غم رحلت پيشواي خويش سه روز به عزاداري و نوحه سرايي پرداختند. جايگاهش فردوس باد.[32]

[1] . علماء معاصرين، ملاعلي واعظ خياباني، ص 26؛ گنجينة دانشمندان، محمد شريف رازي، ج 4، ص 63.
[2] . مكارم الاثار در احوال رجال دوره قاجار، ميرزا محمد علي معلم حبيب آبادي، ج 3، ص 696؛ اختران فروزان ري و تهران، محمد شريف رازي، ص 114؛ مجله پيام انقلاب، ش 71، ص 42؛ معارف الرجال، محمد حرز الدين، ج 2، ص 113.
[3] . نقباء البشر، آقا بزرگ تهراني، ج 3، ص 1504؛ معارف الرجال، ج 2، ص 113، اعيان الشيعه، محسن امين عاملي، ج 10، ص 126.
[4] . معارف الرجال، ج 2، ص 113؛ مكارم الاثار، ج 3، ص 696.
[5] . مجله مشكوة، ش 40، ص 81.
[6] . گنجينة دانشمندان، ج 4، ص 634.
[7] . معارف الرجال، ج 2، ص 112.
[8] . احسن الوديعه، محمد مهدي كاظمي موسوي، ج 1، ص 82.
[9] . الاجازة الكبيرة، آية الله مرعشي نجفي، ص 416.
[10] . كتاب «روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه»، ص 145.
[11] . مجله پيام انقلاب، ش 71، ص 43؛ مكارم الاثار، ج 3، ص 696؛ مجله مشكوة، ش 40، ص 83؛ نقباء البشر، ج 2، ص 508.
[12] . ايران و ايرانيان، ساموئل گرين بنجامين، ص 499.
[13] . معارف الرجال، ج 2، ص 112، مجله پيام انقلاب، ش 71، ص 44.
[14] . نامه‌هاي سياسي دهخدا، ص 103 ؛ نخبه سيفيّه، محمد علي قورخانچي صولت نظام، ص 65.
[15] . تاريخ بيگدلي، دكتر غلامحسين بيگدلي، ص 914؛ مجله پيام انقلاب، ش 71، ص 44.
[16] . آقا بزرگ تهراني درباره چهار كتاب فوق مي‌نويسد: «اين كتابها به اتفاق تمام فقها و علما، دقيقتر و متين تر از جواهر الكلام و آكنده از تحقيقات است و در سراسر آن ريزه‌كاريها و موشكافيهايي كه انديشه هيچ فقيهي به سوي آن راه نمي‌پويد، به چشم مي‌خورد». ر. ك: نقباء البشر، ج 4، ص 1506.
[17] . الذريعه، آقا بزرگ تهراني، ج 11، ص 57، ج 3، ص 392، ج 4، ص 427، 498؛ ريحانة الادب، محمد علي مدرس خياباني، ج 3، ص 392؛ طرائف المقال، جابلقي، ج 2، ص 375، نشريه كتابخانه مركزي دانشگاه تهران، ش 5، ص 188.
[18] . تكملة نجوم السماء، ميرزا محمد مهدي لكنهوي، ج 2، ص 21، 23.
[19] . مجله مشكوة، ش 40، ص 81.
[20] . مجله پيام انقلاب، ش 71، ص 44.
[21] . حكايات برگزيده از زندگي علما با سلاطين، ناصر باقري بيدهندي، ص 116.
[22] . مجله خانواده، ش 52، ص 9.
[23] . مقاله امتياز استعماري رويتر (قتل اتابك)، ص 69.
[24] . همان، ص 71؛ عصر بي‌خبري، ص 38.
[25] . تاريخ روابط خارجي ايران، عبدالرضا هوشنگ مهدوي، ج 1، ص 289؛ مقدمه فكري نهضت مشروطيت، علي اكبر ولايتي، ص 88؛ ار گاتها تا مشروطيت، محمد رضا فشاهي، ص 441 و 442.
[26] . مقاله امتياز استعماري رويتر (قتل اتابك)، ص 69.
[27] . انگليسيان در ايران، دنيس رايت، ترجمه غلامحسين صدري، ص 101.
[28] . ر. ك: عصر بي‌خبري، ص 124.
[29] . نقش روحانيت پيشرو در جنبش مشروطيت، حامد الگار، ص 248.
[30] . مقاله امتياز استعماري رويتر (قتل اتابكي)، ص 83.
[31] . گنجينه دانشمندان، ج 4، ص 635.
[32] . نقباء البشر، ج 3، ص 1506؛ كتاب «روزنامه خاطرات اعتماد السلطنه»، ص 681.
محمد باقر پوراميني تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 1، ص 366
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :