امروز:
دوشنبه 3 مهر 1396
بازدید :
1206
سيد محمد طباطبايي فشارکي
اجداد و نياکان
گروه هايي از سادات طباطبايي در قرون گذشته به ايران مهاجرت نمودند، احمد فرزند سوم «ابراهيم طباطبا» در زمره اين دسته مهاجران مي باشد. معاصر نامبرده در اصفهان، احمد بن محمد بن رستم مطيار قرشي است که در اوايل قرن چهارم سمت امارت و حکمراني اصفهان و توابع آنرا عهده دار بود. فاطمه دختر احمد رستمي به عقد ازدواج علي ملقب به «شهاب الدين» در مي آيد که ثمره اين ازدواج «طاهر» نام دارد.
ابو علي احمد رستمي رقبات متعدد املاک خود را در سرزمين پهناور اصفهان ضمن وقف نامه اي در تاريخ 316 هجري بر اولاد ذکور و سپس بر اولاد اناث خود، نسلا بعد از نسل وقف نمود. چون بخشي از اين موقوفات در «زواره» بود و اين شهر جاذبه هاي ديگري براي سادات داشت، کثيري از نسل طباطبايي شاعر به آن جا کوچيدند و تعداد آنان در اين شهر به حدي رسيد که زواره به «مدينه السادات» نامگذاري شد. اين گروه از سادات که در شر زواره توطن اختيار کرده اند به شاخه هاي مهمي تقسيم مي شوند که برخي در اين شهر اقامت نموده و عده اي در سنوات بعد به شهر هاي ديگر مهاجرت کرده اند.[1]
امير شرف طباطبايي در زمره ساداتي است که در زواره اقامت داشت، اما دو فرزندش به نام هاي امير شريف و امير مشرف از زواره هجرت نمودند و به منطقه کوهپايه ـ از توابع اصفهان ـ آمدند؛ امير شرف در آبادي فشارک سونت اختيار کرد.[2] البته در برخي منابع نام وي را که جد اعلاي سيد محمد طباطبايي فشارکي مي باشد، مير شرف طباطبايي هم ذکر کرده اند.[3]
ميلادي سبز
«امير مشرف» صاحب فرزندي به نام «ابوالقاسم» گرديد. وي در آبادي «فشارک» تشکيل خانواده داد، در يکي از روزهاي سال 1253 ق شعف و شادماني خانه حاج ميرزا ابوالقاسم را در حاله اي از آرامش فرو برد چرا که او در اين زمان شاهد ولادت کودکش بود. سرود سبز توحيد (اذان و اقامه) نخستين نغمه هايي بود که گوش جان اين طفل را تحت تأثير قرار داد و روح و روانش را با يکتاپرستي مأنوس ساخت.
حاج ميرزا ابوالقاسم که با فرهنگ قرآن عترت آشنايي داشت و با اهل علم و فضلا مراوده داشت، کوشيد تا وجود فرزندش به گونه اي رشد يابد که در مسير فضيلت و معرفت گام نهد و ضمن آراستن خويشتن به دانش و تقوا، جامعه را از نور معنويت و معارف قرآني و روايي برخوردار سازد. مادر نيز که زني پاکدامن بود و با عشق به خاندان عصمت و طهارت تربيت شده بود و خود از اين خاندان نسب داشت، با چنين آرزويي به تربيت فرزندش همت ورزيد.
تحصيل
شش بهار گذشت، سيد محمد به سني رسيده بود که مي توانست قرآن بخواند و در مجالس و محافل ديني شرکت کند. اشتياق وصف ناپذيري براي فراگيري حقايق ناب در اعماق ذهن اين کودک موج مي زد، از همان سنين کودکي استعداد خارق العاده اي داشت و در ياد گرفتن مطالب و به حافظه سپردن آن چه برايش مي گفتند، سريع الانتقال بود.
پدر و مادرش مي خواستند اين طفل چون ستاره اي در آسمان علم و معرفت تشيع بدرخشد و چشمه اي از فضايل و مکارم را در کوهسار وجود خويش جاري سازد و تشنگان انديشه و فضيلت را با جرعه هاي آن سيراب سازد؛ محمد نيز بر آن شد که روان خويش را با بوستان معنوي عطر آگين سازد؛ بدين جهت در محضر آموزگاران فاضل و زبده، زانوي ادب بر زمين زد.
حاج ميرزا ابوالقاسم از اين که کودکش با شوق ويژه اي به مکتب مي رود و لحظه اي ازآموختن دريغ نمي کند، شادمان و مسرور بود اما به ناگاه بيماري سختي به سراغش آمد و روح پاکش به سوي قدسيان اوج گرفت.
اين ضايعه اسفناک براي محمد بسيار ناگوار بود. ابري از اندوه بر صفحه ذهن و دلش پرده افکند و گوهر اشک از ديدگانش جاري شد. با اين وجود، از قرار گرفتن در مسير علم و دانش باز نماند بلکه از اين رويداد هاي رنج آور درس مقاومت، صلابت و استواري آموخت و از همان اوان زندگي با سختي ها و ناملايمت ها انس گرفت. سيد محمد تا حدود يازده سالگي در وطن به فراگيري مقدمات علوم و ادبيات فارسي و عربي مشغول بود و مادرش نيز بر مسايل تربيتي و دانش اندوزي او نظارت جدي داشت.
برکات کربلا
مادرش علاقه داشت که به زيارت بارگاه مطهر امام حسين ـ عليه السلام ـ برود و با توسل به پيشگاه آن امام، راه تحصيل و طي نمودن مراحل کمال را براي نوجوان خود هموار سازد. وي همراه گروهي از زائران حسيني، «فشارک» را به قصد اقامت در کربلا ترک کرد و در اين شهر پس ازا نجام آداب زيارت، زمينه هاي ادامه تحصيل سيد محمد را فراهم ساخت و فرزند بزرگترش؛ يعني سيد ابراهيم کبير را موظف ساخت که متکفل امور وي گردد. سيد محمد در کربلا تحصيلات عربي، منطق و برخي مقدمات ديگر را طي کرد و از محضر حاج آقا حسن بن سيد محمد مجاهد (متوفاي 1242 ق) بهره مند شد.[4]
در اين زمان، حسين بن محمد اسماعيل معروف به فاضل ادرکاني (متوفاي 1302 ق) که سالها از محضر صاحب ضوابط، صاحب جواهر و ديگر بزرگان استفاده نموده و به مقام اجتهاد و اجازه روايت نائل آمده بود، در حوزه کربلا به تدريس اشتغال داشت. سيد محمد فشارکي به همراه مجتهديني چون ميرزا محمد تقي شيرازي، سيد محمد کشميري و ميرزا مهدي شيرازي به حوزه درسي او رفت و ضمن فراگيري فقه و اصول، وارستگي، بي اعتنايي به دنيا و ساير مکارم اخلاقي را از وي آموخت.[5] آيه الله العظمي اراکي خاطر نشان نموده است:
ايشان (سيد محمد فشارکي) با مرحوم محمد تقي شيرازي هم بحث بودند؛ از اصفهان به کربلا مي آيند و در درس فاضل اردکاني شرکت مي کنند؛ فاضل اردکاني آن وقت خيلي معنون بود ميرزا حسن شيرازي آن زمان، در نجف و فاضل اردکاني در کربلا بوده؛ يک روزي در اوقات زيارتي، زوار عرب از اطراف کربلا به عنوان زيارت حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ مشرف مي شوند، آمد و رفت اين ها به صورت هروله و با لباس مخصوص بود. سيد محمد فشارکي در زمان مراجعت آن ها خودش را داخل اين جمع مي نمايد با اين که لباس متفاوت با آنان داشت. در اين بين که به حالت هروله بين زوار عرب مي رفته است در مراجعه به کجاوه پايش به پاي آقا ميرزا حسن شيرازي برخورد مي کند. ميرزا حسن شيرازي از داخل جمعيت دستش را دراز مي کند و مي گويد: با من بيا! از همان ساعت اول، آقا سيد محمد فشارکي به آقاي ميرزاي شيرازي ملحق گرديد و از خواص ايشان گشت. از او مي پرسند: شما مدتي در کربلا و در درس فاضل اردکاني بوديد، چه تفاوتي ديدي بين او و بين ميرزاي شيرازي جواب داده بود: ميرزاي شيرازي در هوش و توانايي هاي فکري بر فاضل اردکاني برتري دارد.[6]
همان گونه که آيه الله مصلحي از پدر بزرگوار خود آيه الله اراکي و ايشان از مرحوم آيه الله حاج شيخ عبد الکريم حائري نقل کرده است، مرحوم سيد محمد فشارکي براي اين که در يادگيري دروس توفيق افزون تري به دست آورد و درجات علمي را بهتر طي کند، تصميم گرفت روز عاشورا همراه طايفه طويرجي ها عزاداري کند.[7] و چون با اخلاص و نيتي عالي و به منظور والايي به سوگواري پرداخت، حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ به او توفيق بزرگي داد. و چه اجري بهتر از اين که سيد محمد فشارکي با ميرزاي شيرازي آشنا شود؛ آشنايي مهمي که تحول بزرگي در مسير زندگي علمي و اجتماعي آن فقه فرزانه ايجاد کرد و زمينه هايي را برايش چنان مهيا ساخت که جمع کثيري از معاريف و مشاهير، حوزه درسي او را غنيمت شمردند.
در محضر ميرزاي شيرازي
ميرزاي شيرازي (قهرمان مبارزه با استعمار) به چهره هر کسي مي نگريست او را به لحاظ توانايي ها و لياقت ها مي شناخت و با فراست و تيزبيني خاصي، افراد را شناسايي مي کرد و سيد محمد را با اين ويژگي شناخت و اين گونه نبود که در برخوردي تصادفي او را به شاگردي خويش بپذيرد.
سيد محمد فشارکي در سال 1286 ق. به نجف هجرت کرد و در محفل علمي ميرزاي شيرازي حضور يافت.[8] و چون ميرزا درس خود را به سامرا انتقال داد، سيد محمد نيز به اين شهر آمد و به درس استادش اکتفا کرد.
ميرزاي شيرازي براي شاگرداني که شايستگي و استعداد عالي داشتند همچون پدري مهربان و با عاطفه بود؛ شاگرد را در راه تحصيل کار آزموده مي ساخت و بر حسب استعدادش به وي تمرين مي داد. وي هنگامي که آثار جوشش معرفت و معنويت را در وجود سيد محمد مشاهده کرد مقامش را محترم شمرد و او را از خواص خويش قرار داد. و به دليل قبول رياست عامه و زعامت تامه، امور تدريس و تربيت طلاب را به سيد محمد فشارکي واگذار کرد و سيد محمد نيز با جديت به تربيت و آموزش شاگردان رهبر قيام تنباکو پرداخت و به نيکوترين وجهي اين مهم را انجام داد، چنان چه تحسين مشاهير علماي شيعه را برانگيخت[9] و اين روند بيست سال ادامه يافت. ارتباط اين استاد و شاگرد به نحوي از نظر علمي، عاطفي و آموزشي ارتقا يافت که ميرزاي شيرازي در مصالح اجتماعي و حل مشکلات جامعه با وي مشورت مي کرد.[10]
سيد حسين حائري فشارکي نقل کرده است که در ماجراي تنباکو و فتواي ميرزاي شيرازي که منجر به قطع استعمار انگليس در ايران گرديد، ـ ميرزا شاگردان برجسته و فاضل خود را شب ها نزد خود فرا مي خواند و با آنان در خصوص فتوا به حرمت تنباکو و عوارض اين حرکت شرعي و سياسي، بحث مي کرد. سپس گفت و گو ها به صورت مکتوبي در مي آمد؛ مرحوم ميرزا آن ها را مورد مطالعه قرار مي داد و گاهي حاشيه اي بر آن مکتوب مي نوشت. زماني سخن به اين جا رسيد که: بيم آن مي رود که ميرزا به تحريم تنباکو فتوا دهد، جانش به خطر بيفتد؛ در اين صورت چه جوابي در پيشگاه خداوند خواهيم داشت؟
آيه الله سيد محمد فشارکي بر اين باور بود که در مقابل اين فتوا ـ که موجب حفظ اقتدار و عزت مسلمانان است و مصلحت ديني در آن نهفته است ـ اگر ميرزا هم به شهادت رسيد، ضرر نکرده است. از اين رو، روزي با اجازه استادش به حياط اندروني او وارد شد و خطاب به ميرزا گفت:
شما حق استادي، تعليم و تربيت و ساير حقوق بر من داريد؛ ولي خواهش مي کنم به اندازه چند دقيق اجازه دهيد تا من آزادانه نظر خود را بيان کنم.
ميرزا از پيشنهاد او استقبال مي کند و مي فرمايد: بگوييد؛ سيد محمد فشارکي مي گويد:
سيد! چرا معطلي؟ فکر نکنم از اين که جانت به خطر مي افتد هراسي به دل راه دهي، پس چه بهتر که بعد از خدمت به اسلام و تربيت علمي عده اي، به سعادت شهادت برسي که موجب رستگاري شما و افتخار ماست.
ميرزاي شيرازي جواب مي دهد:
«من نيز چنين عقيده اي دارم ولي مي خواستم به دست ديگري نوشته شود و امروز به سرداب مطهر (که امام عصر ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ در آن جا غايب شده) رفتم و اين حالت دست داد و نوشتم و فرستادم. ولله المستعان و له الشکر علي وضوح الحجه»[11]
حوزه درس و بحث
سيد محمد طباطبايي فشارکي که از بزگران علما و مجتهدان بود، به جهت موقعيت ممتاز علمي در زمان حيات استادش رياست حوزه درس و بحث به او منحصر مي شد[12] اما با رحلت آيه الله ميرزاي شيرازي در سال 1312 ق همراه خانواده اش به نجف مهاجرت کرد و کرسي درس خود را به اين شهر مقدس انتقال داد.
وي نخست در خانه، سپس در جوار مقبره استادش ميرزاي شيرازي و بعد از چندي در جامع هندي به تدريس پرداخت هم زمان مجلس درسي نيز در منزل براي برخي از خواص بنا نهاد.[13]
تلاش هاي علمي وي براي تربيت طلاب در نجف تا زمان رحلتش ادامه يافت و حدود چهار سال طول کشيد.[14] تعداد علما و فضلايي که در درس او شرکت مي نمودند تا سيصد نفر نوشته شده است که برخي از آنان شاگردان ميرزاي شيرازي بودند.[15] تحقيقات فقهي و اصولي او مورد توجه پرورش يافتگان مکتبش قرار گرفت و اعتبار علمي و مراتب فضل و کمالش را زبانزد خاص و عام ساخت.[16]
آيه الله فشارکي به درس و بحث و ملا شدن اهميت فراوان مي داد؛ روش او به گونه اي بود که طلبه ها ضمن تهذيب اخلاق و تزکيه، به تحصيل و ترقي علمي هم اهميت دهند. مرحوم سيد حسين حائري ـ برادر زاده آيه الله فشارکي نقل مي کند:
خدمت آخوند ملا فتحعلي سلطان آبادي که اهل سير و سلوک و مقامات عرفاني بود، رفتم؛ ايشان دستور رياضت اربعين دادند. بعد به محضر عمويم رسيدم، پرسيد: کجا بود؟ ماجرا را براي ايشان بازگفتم: فرمود: اين جوان ديگر دنبال تحصيل و ترقي نخواهد رفت! آن گاه خطاب به من فرمود:
... پسر جان! هنگامي که مي خواهي به بستر خواب روي يک تسبيح به دست بگير و گناهاني که از اول صبح تا آن هنگام مرتکب شده اي، شمارش کن؛ پس از آن اگر خلافي کرده اي از اعماق دل توبه کن. تا چهل شب اين روش را ادامه بده، در شب چهلم اگر هر چه فکر کردي و مشاهده نمودي، چيزي در مورد خلاف هايت به ذهنت نيامد، با تمام وجود خداي را سپاس گوي و پس از آن بکوش که اعمال و رفتارت را فقط براي خدا انجام دهي، ميرزاي بزرگ ـ استاد ما ـ هميشه مشغول اين نوع رياضت بود.[17]
مريد و مراد
آيه الله حاج شيخ عبدالکريم حائري سال ها در سامرا و نجف با تحمل مشقات و رنج هاي زياد به تحصيل علم پرداخت؛ در اين مدت، استادان پرمايه اي در شکل گيري شخصيت علمي و معنوي او نقش اساسي را ايفا مي کردند. برجسته ترين اين دانشوران که بر آيه الله حائري تأثير گذاشت و او را به عنوان فقيهي وارسته، اهل خلاقيت و صاحب نظر تربيت کرد، آيه الله سيد محمد فشارکي مي باشد. اين انسان والا که در حوزه سامرا و نجف شهرت علمي و آوازه بلندي داشت و زهد و اخلاص و عظمت روحي اش زبانزد همگان بود، هيچ گاه از بذل عنايت در خصوص شيخ عبد الکريم حائري دريغ نمي کرد و بدين خاطر، آيه الله حائري از ارادتمندان قلبي مرحوم فشارکي به شمار مي رفت و بسياري از موفقيت هاي خود را مرهون توجه ويژه آيه الله فشارکي به او مي دانست.[18]
هنگامي که ميرزاي مجدد رحلت کرد، شيخ عبدالکريم حائري در معيشت استادش آيه الله فشارکي به نجف آمد و در آن جا ضمن يک ارتباط عاطفي، از نظرات فقهي و انديشه هاي اصولي آيه الله فشارکي استفاده مي کرد.[19] آيه الله شيخ مرتضي حائري مي نويسد:
مرحوم والد در درس خارج بيشتر از محضر آيه الله فشارکي استفاده کرده اند و همراه استادش مرحوم فشارکي در درس ميرزاي شيرازي شرکت مي نمودند. مرحوم والد مي فرمودند: در آن زمان مرحوم ميرزاي شيرازي در طول سال، بيش از دو يا سه ماه درس نمي گفتند و حوزه سامرا را بيشتر از لحاظ قدرت فکري، مرحوم فشارکي اداره مي کردند. بدين ترتيب مي توان گفت بزرگترين استاد درس خارج آيه الله حائري، آيه الله فشارکي بوده و نامبرده نزد وي حدود ده سال ـ چه در سامرا و چه در نجف ـ درس خارج فقه و اصول خوانده اند.[20]
بين آيه الله حائري و استادش علاقه خاص متقابلي وجود داشت؛ آيه الله فشارکي با باطن پاک و آينده درخشان شاگردش پي برده و از اين رو شاگردانش به مرحوم حائري عنايت ويژه اي داشت. آيه الله اراکي به نقل از استادش آيه الله حائري گفته است:
با عده اي در اطراف آقا سيد محمد فشارکي بوديم و شايد از من هم فاضل تر در ميان آنان بود ولي يک عنايت ويژه به من داشت که اسرار خود را به من مي گفت؛ از جمله فرمود: من سعي مي کنم اين درسي که مي گويم از اول تا آخر براي خدا باشد و بحمدالله موفق هستم مگر وقتي که يکي از شاگردان ايرادي مي گيرد که من در صدد دفاع برآيم، ديگر اين مراقبت نيست.
آري اگر آيه الله حائري داراي آن همه توفيق شده و حوزه علميه قم را تأسيس مي کند و شاگردان برجسته اي ـ که عده اي از آنان در زمره مراجع تقليد به شمار مي آيند ـ تحويل جامع مي دهد، يک جهتش اين است که استاد، مربي و مرشد او، شخصي به نام «آيه الله فشارکي است که در اوج معنويت و اخلاص زندگي مي کرد و رادمرد علم و عمل، مرد ميدان تقوا و عرصه تزکيه بود.[21]
آيه الله فشارکي با بصيرتي معنوي و ملکوتي، گوهر گرانبهايي چون آيه الله حائري را شناسايي کرد و به مقام علم، تقوا و فضيلت هاي او پي برد و از اين جهت وي را بر همه مقدم دانست و آيه الله حائري نيز اين استادش را بر ديگران ترجيح داد و برايش امتياز ويژه اي قائل گرديد و همواره ملازم او بود و چون پروانه در اطراف شمع وجودش طواف مي کرد.[22]
هر گاه افرادي به آيه الله حائري مبلغي مي دادند، ايشان در زندگي خود قناعت مي کرد و تا آن جا که برايش مقدور بود، آن پول ها را به آيه الله فشارکي مي رساند. و اين رفتار، بيانگر نهايت گذشت و سخاوت آيه الله حائري است؛ با توجه به اين که وضع استادش به گونه اي بود که چنين اعانت هايي در زندگي توأم با تنگناهاي اقتصادي او مؤثر بوده است.[23] در برخي منابع آمده است که آيه الله حائري چندين سال متوالي، تکفل مرحوم فشارکي را عهده دار شد و پس از رحلت استادش با اين که خود نيازمند بود، لطف خويش را از خانواده آن فقيه زاهد قطع ننمود.[24] مرحوم آيه الله شيخ مرتضي حائري مي نويسد:
مرحوم والد مي فرمود: من در کسالت سيد استاد براي پرستاري ايشان شب ها نزدش مي خوابيدم؛ چون فرزندان ايشان کوچک بودند و خودم متکفل لگن آوردن و بردن بودم تا ايشان رحلت کردند. و تا موقعي که در نجف اشرف بودم خدمت خانه ايشان را عهده دار بودم و از بيرون، نان و گوشت و لوازم براي اهل منزل مي خريدم و مي آوردم. در همان موقع، سيد فشارکي را در رؤياي راستين ديدم که در کرياس منزل خود بودند دستشان را بوسيدم و گفتم: آقا! نجات در چيست؟ فرمود: در تزکيه نفس و توجه به بچه هاي من.[25]
ارتباط علمي اين دو عالم شيعي در اوج بود؛ يک بار آيه الله حاج شيخ عبدالکريم يزدي رساله اي نگاشت و آن را به استادش مرحوم فشارکي تحويل داد؛ ايشان آن نوشته را که تقرير درس خودشان بود، مطالعه کرد و به شاگردش برگردانيد و خاطر نشان ساخت:
«مطالب خوب ضبط شده و تدوين گرديده بود اما دوست داشتم اشکالات و نارسايي هاي آن را مشخص مي کردي»[26]
و جالب است که اين موضوع را حضرت امام خميني براي شاگردانش نقل کرده است.
آيه الله اراکي خاطر نشان نموده است يک روز آيه الله حائري فرمود:
در نماز به مرحوم آقا سيد محمد فشارکي اقتدا کرده بودم؛ عبايي به دوش داشتم که تا چهار انگشت حاشيه اش زردوزي شده بود؛ رفتم، گفتم: آقا! اين عبايم اين گونه است آيا اشکال دارد؟ مرا مورد انتقاد قرار داد و فرمود: تو هنوز اين مطلب مسلم را نمي داني که به اندازه چهار انگشت معاف است؟ اگر چه طلا، نماز را باطل مي کند ولي اين مقدار زردوزي مستثني است.
همين انتقاد توأم با دلسوزي و شفقت موجب شد که من کتاب «صلوه» را به نگارش درآورم. کتابي که آيه الله بروجردي بسيار از آن تعريف مي کرد و مي گفت: «من کتابي به اين پرمغزي و کم لفظي نديدم!» آيه الله اراکي مي افزايد: خود آيه الله حائري براي بنده نقل فرمود:
يک روز آن وقت هايي که در نجف بودم، مرحوم آيه الله آخوند خراساني به منزل بنده تشريف آورد؛ ديد نوشته هايي در طاقچه است، پرسيد: اين ها چيست؟ گفتم: يادداشت هايي درباره نماز است. يک قدري آن ها را ملاحظه کرد و هي تعريف کرد و گفت: به به! عجب حرف خوشي است! خيلي خوشش آمد، اين رساله صلوه با آن محتواي علمي، اثر آن تغير آيه الله فشارکي است. و اين گونه بر ذهن آيه الله حائري اثري ماندگار مي گذارد.[27]
مرحوم آيه الله حائري فرموده بود:
مي خواستم تا آخر فقه را به همين منوال ادامه دهم و پيش خود فکر کردم در خانه را به روي همه مي بندم و فارغ الباب آن را دنبال مي کنم اما ديدم اگر بتوانم شبهه هاي ديني مردم را بر طرف کنم، اهميتش بر اين کار فزوني دارد و چنين امري مرا از آن کار علمي بازداشت.[28]
يکي از موارد تأثير پذيري ايشان از سيره و روش دو استاد بزرگش: مرحوم سيد فشارکي و مجدد شيرازي، احتياط در نگارش کتاب و رساله بوده و به همين دليل، داراي قلت تأليف بوده اند و از اين مرد بزرگ جز چند رساله مختصر آثار مهم در اختيار نداريم. البته اين رساله ها ضمن آن که موجز و مختصر تأليف شده اند، پربار و حاوي نکته ها و دقت هاي علمي و موشکافي هاي ارزشمند مي باشند.[29]
آيه الله حائري علاوه بر جنبه علمي، از نظر معنوي و اخلاقي بسيار تحت تأثير اين استادش بود و روش و منش او را براي خود الگو قرار داد؛ رابطه اين دو بسيار معنوي، عميق و عاطفي بود.[30] حضرت آيه الله العظمي اراکي نقل کرده است که:
مرحوم شيخ محمد رضا مسجد شاهي صاحب وقايه الاذهان، عالمي بسيار خوش بيان و علاوه بر مقامات علمي، مهارتي تام در جمله سازي و عبارت پردازي داشت و با مرحوم آيه الله حائري رفاقت و يگانگي داشت و اين دو عالم نسبت به هم علاقه مند بودند. آقاي حاج شيخ هنگام نوشتن کتاب «درر الاصول» فرمودند: «تصميم دارم نامه اي به آقاي حاج شيخ محمد رضا بنويسم و از ايشان بخواهم که مقدمه اي بر اين کتاب بنويسند و در آن تذکر دهند هر مطلب دقيق علمي که در اين کتاب است، از سيد استاد آقا سيد محمد فشارکي است.»
البته اين موضوع انجام نشد و عملي نگرديد.[31]
در اين کتاب، آيه الله حائري از سيد فشارکي تعبير به «سيدنا الاستاد» مي فرمايد.[32]
شاگردان پرآوازه
1. شهيد آيه الله سيد حسن مدرس؛
2. آيه الله شيخ محمد رضا مسجد شاهي (1362 ـ 1287 ق.) ؛
3. آيه الله ميرزا محمد حسين نائيني (1355 ـ 1277ق.) ؛
4. آيه الله آقا ضياء الدين عراقي (1361 ـ 1287 ق.) ؛
5. آيه الله حاج شيخ حسنعلي اصفهاني؛
6. علامه شيخ محمد جواد بلاغي (1352 ـ 1282 ق.) ؛
7. شيخ حسن بن علي شوشتري معروف به شيخ حسن کربلايي؛
8. علامه حاج سيد محمد رضا يثربي (متوفاي 1307 ش) ؛
9. آيه الله سيد علي نجف آبادي (1362 ـ 1287ق.) ؛
10. آيه الله حاج ميرزا محمد تهراني عسکري؛
11. آيه الله حاج ميرزا سيد علي مدرس کوچک (1364 ـ 1284 ق.) ؛
12. آيه الله آقاي حاج ميرزا فخر الدين (فرزند سيد ابوالقاسم شيخ الاسلام) ؛
از ديدگاه شرح حال نگاران
آيه الله سيد محمد فشارکي با لقب هايي چون استاد اکبر و سيد استاد معرفي شده است.
مدرس تبريزي او را چنين معرفي مي کند:
سيد محمد بن ميرقاسم طباطبايي فشارکي اصفهاني، از اکابر علماي اماميه اوايل قرن حاضر (چهاردهم هجري) و از تلامذه حاج ميرزا محمد حسن شيرازي مي باشد. در حال حيات استاد مذکورش در سامرا مرجع تدريس بود. در نجف نيز بعد از وفات سيد مجدد شيرازي حوزه درسش مرجع استفاده اکابر وقت گرديد. در کلمات بعضي از بزرگان به استاد کبير موصوف مي باشد؛ با وجود فراهم بودن امکانات و شرايط لازم، به امور رياست شرعي اعتنايي نکرد و تنها به تدريس و تکميل نفس پرداخت.[33]
قله فرزانگي و چشمه عطوفت
آيه الله فشارکي انسان وارسته اي بود که با کوهي از معرفت و دانش، عزت و اقتدار معنوي بسيار فروتن بود، از نشانه هاي تواضع او اين بود که با تمام افرادي که با وي در تمام بودند برخوردي عاطفي داشت. در هنگام بحث و گفتگوهاي علمي با وسعت نظر و سعه صدر و ظرفيت روحي، قدرت پذيرش نظرات ديگران و توانايي تحمل انتقاد ها را داشت. و از جدال و بيهوده گويي پرهيز مي کرد.
سيماي پرصلابت او گشاده و غالبا توأم با تبسم بود، و تنها موقعي غم بر چهره اش مي نشست که به او خبر مي دادند خانواده اي در تأمين معاش خود مشکل دارد و فقيري زندگي خويش را به سختي اداره مي کند. البه زندگي خانوادگي او به اوضاع انسان هاي مستضعف شباهت بيشتري داشت و به همين دليل برخي شاگردانش که با وي رابطه اي نزديک تر داشتند، از طريق صرفه جويي در زندگي شخصي و مانند آن، مبالغي را فراهم مي نمودند و به استاد خويش تحويل مي دادند. وضع زندگي سيد محمد فشارکي به نحوي بوده که اين گونه اعانت ها در زندگي آن استاد پرهيزگار بسيار مؤثر بود.[34]
کثرت زهد و پارسايي و اعراض از مقام مرجعيت و اکتفا به زندگي عادي موجب شد که سيد محمد فشارکي اين گونه زندگي نمايد و خود در جهت تدارک لوازم منزل و امرار معاش شخصا اقدام کند و روزگار خويش را در نهايت وارستگي به پايان برد.[35] از خصوصيات ديگر آيه الله فشارکي اين بود که شاگردان جوري تربيت شوند که علاوه بر تهذيب درون و اعراض از معاصي باطن، به ترقي علمي و ژرف نگري روي آوردند و به معارف و کمالات اهميت دهند و بي سواد نمانند. به اعتقاد وي، طلبه اي که مدام در فکر تحصيل و ياد گرفتن مطالب و دانش اندوزي است، از ذکر، دعا، نماز شب و حالات معنوي ناشي از اين برنامه ها غافل مي ماند و اگر چه ذهني روشن و مزين به دانش و انديشه دارد اما قلبش غبار آلوده است و بايد مراتب اعتدال را مراعات کند. همچنين شاگردي که در پي آن است تا دستورات سير و سلوک صوفيان و آداب رياضت هاي پرمشقت را به اجرا درآورد، از تحصيل دانش غافل مي ماند. در صورتي که توأم با تحصيل مي توان اهل تزکيه بود و درون را به نور حق آراست و از رذائل و سيئات دوري کرد.[36]
آيه الله فشارکي عقيده داشت بايد به موازات چشمه هاي حکمت و معرفت، جويبار مهرباني، عطوفت و نشاط نيز جاري باشد که صفاي آن طالبان را براي دانش اندوزي راغب تر مي نمايد و خستگي روحي ناشي از بحث هاي علمي را بر طرف مي کند. به همين دليل برخورد صميمي با شاگردان داشته و سعي مي کرد با شوخ طبعي و بذله گويي، محفل خويش را با نشاط نمايد. آيه الله شيخ مرتضي حائري فرزند آيه الله حائري نقل کرده است: آقاي سيد جعفر مرعشي که از دوستان صميمي و مرد درستي است، مي گفت:
مرحوم آيه الله شيخ محمد حسن مامقاني که يکي از مراجع بعد از ميرزاي شيرازي و معروف به تقوا، صلاح و سداد بود، در هر ماه مبلغي توسط شخصي ناشناس ... به سيد بزرگوار مرحوم فشارکي مي رسانده است. مرحوم سيد در عين تقوا و توجه کامل به عالم ديگر، خيلي بذله گو بوده است موقعي که پي مي برد وجه مذکور از طرف آيه الله مامقاني بوده است، مي گويد: خداوند که روزي ما را به اين ترک حواله کرده است، خودش بدهد!
وي مي افزايد: مرحوم والد (آيه الله حائري) مي فرمود: در سامرا يکي از طلاب يزدي که ايشان اسم بردند، از شاگردان مرحوم سيد فشارکي بود که مي خواست به کربلا مشرف شود؛ ما عده اي از طلاب و رفقا و حضرت استاد از ايشان تا لب دجله ظاهرا بدرقه کرديم. همه به او متوسل شديم که در روضه مطهر حضرت سيد الشهداء برايمان دعا کند؛ مرحوم فشارکي هم تقاضايي از او کرد. او مي گفت: وقتي بالاي سر مطهر مي رفتم فقط آقا سيد محمد، استادم، يادم مي آمد چون التماس دعاي ايشان جالب بود.[37]
اجتناب از مرجعيت
سيد محمد فشارکي بارها به شاگردانش مي گفت: دوست ندارم که وقتي باد به بيرق کسي مي خورد، من هم خودم را جلو بياندازم و بگويم: انا رجل و در عرصه عمل هم به اين موضوع توجه داشت يعني بعد از فوت استادش مرحوم آيه الله حاج ميرزا حسن شيرازي ـ که رياست امور مسلمين به عهده ايشان بود و سيد فشارکي هم از خواص شاگردانش بود ـ بسياري از علما و فقها بر اين واقعيت اصرار داشتند که سيد فشارکي، مجتهد اعلم است و چندين بار تا در منزل ايشان براي طلب تصدي مرجعيت مسلمين به ايشان رجوع کردند اما سيد فشارکي قبول نکرده و گفته بود: «و الله خود را از معاصرين اعلم مي دانم ولي مرجعيت را قبول نمي کنم.» عذرش اين بود که از عهده ام ساخته نيست و نمي توانم فتوا دهم؛ با اين که اعلميت به معناي قوه استنباط است اما از پذيرش اين مقام اجتناب مي کند.[38]
برخي منابع ديگر يادآور شده اند وقتي به ايشان براي منظور فوق مراجعه مي کردند، مي گفت:
«شايسته مرجعيت نيستم، زيرا رياست ديني و مرجعيت اسلامي به غير از علم فقه، امور ديگري لازم دارد ...».
در واقع او با بلند نظري و تقوايي که داشت شديداً از پذيرش اين پيشنهاد امتناع ورزيد و با قاطعيت گفت:
شايسته چنين مقامي نمي باشم زيرا فردي محتاط مي باشم و در مسايل و موضوعات خيلي احتياط مي کنم و چنين روحيه اي با مرجعيت تقليد و رياست امور مسلمين نمي سازد. من به تدريس و تربيت طلاب راغب ترم و جناب آيه الله ميرزا محمد تقي شيرازي براي اين امر لياقت دارد؛ به سراغ او برويد.[39]
آن عالم بصير به خوبي مي دانست که براي تصدي مقامات ديني غير از فقه کتابي ذهني، فقه خارجي عيني و عملي بسياري از آگاهي هاي ديگر لازم است. از اين رو، مردم را به ميرزا محمد تقي شيرازي ارجاع مي دهد.[40]
شهيد آيه الله قدوسي مي گويد: مرحوم حاج سيد محمد فشارکي براي شاگرد خود آيه الله حائري نقل کرده است که:
هنگام ارتحال ميرزاي شيرازي به منزل رفتم؛ ديدم مثل اين که در دلم يک نشاطي هست، هر چه فکر کردم، ملاحظه نمودم زمان شادماني نيست؛ استادم، مربيم و کسي که از نظر علم، تقوا و ذکاوت شگفت بوده، در گذشته است. پس اين ضايعه، افسردگي و غم به دنبال مي آورد نه نشاط! مدتي نشستم ببينم کجا خراب شده؟ اين نشاط مال چيست؟ آخرش ديدم نکند چون همين روزها بايد مرجع شوم، حالت مذکور به من دست داده است. بلند شدم ... مشرف شدم حرم و از حضرت خواستم تا اين خطر را از من رفع کند؛ دارم حس مي کنم که تمايل به رياست دارم.
آري تمام نتيجه يک عمرش را مي دهد و پايمال مي کند و از بين مي برد براي اين که خطر لغزش را از بين ببرد؛ اين گذشت است که ملکات اخلاقي آن را درست مي کند.[41]
با وجود آن که با ارتحال ميرزا از ديدگاه فقها و مراجع، اعلميت و زعامت سيد فشارکي محرز بود و همه مردم در انتظار وي بودند که به پيکر ميرزاي شيرازي نماز بخواند اما پس از ساعت ها انتظار، او را نيافتند ناگزير ديگري به جنازه مجدد شيرازي نماز خواند. و آن گاه که پيشنهاد زعامت به وي گرديد آيه شريفه: «تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين»[42] را تلاوت نمود و به داخل خانه رفت و درب را به روي خويش بست.[43]
آقاي محمد الرضي الرضوي به نقل از سيد عباس طباطبايي فشارکي ـ فرزند آن مرحوم ـ از قول جماعتي از اهل علم گفته است که وقتي عده اي براي تصدي مقام مرجعيت از سيد محمد فشارکي دعوت کردند، به آنان گفت:
«من به سرداب، محل غيبت امام عصر ـ عجل الله تعالي و فرجه الشريف ـ رفتم و بعد از غسل و زيارت و نماز و توسل از آن حضرت خواستم که خداوند محبت رياست را از دلم بيرون کند و اين دعا به اجابت رسيد.»[44]
مواهب معنوي
آيه الله فشارکي با بصيرت، معرفت و مجاهدت فراوان، دل خويش را مستعد توجه به درگاه الهي نمود و بدين گونه خويش را از قيد هواي نفس و اميال فناپذير رهانيد و با چنين وارستگي و اخلاصي به آستان الهي اتصال پيدا کرد. و از اين رهگذر، به انبساطي روحاني و درجاتي از مشاهدات ملکوتي و کرامت هاي شگفت رسيد؛ لذا نمونه هايي از کرامات وي بسنده مي کنيم:
آيه الله شيخ عبدالکريم حائري، آقا ميرزا علي آقا شيرازي (فرزند ميرزاي شيرازي) و سيد محمد سنگلجي در سامرا در پشت بام در محضر آيه الله ميرزا محمد تقي شيرازي (ميرزاي دوم) درس مي خواندند، و اين زمان، مقارن با موقعي بود که بيماري «وبا» اهالي سامرا را مبتلا کرده و عده اي از شيعيان بر اثر اين بيماري فوت کرده بودند. در اين ميان، آيه الله سيد محمد فشارکي در حالي که ناراحت و پريشان بود، به نزد عالمان مذکور آمد و بين ايشان و آيه الله ميرزاي شيرازي دوم صحبت از بيماري وبا و عوارض مرگبار آن شد. سيد محمد فشارکي از آن جمع پرسيد: آيا مرا مجتهد مي دانيد؟ جواب دادند: بلي. افزود: آيا مرا عادل مي دانيد؟ پاسخ مثبت داده شد، پس آيه الله فشارکي گفت:
«من به تمامي شيعيان سامرا از زن و مرد، حکم مي کنم از امروز تا مدت ده روز همه مشغول خواندن «زيارت عاشورا» شوند و ثواب آن را به روح نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجه بن الحسن ـ عليها السلام ـ هديه نمايند تا آن حضرت در پيشگاه خداوند شفاعت کند که خداوند، شيعيان اين سامان را از بيماري مهلک وبا نجات دهد و من ضامن مي شوم هر کس اين عمل را انجام دهد، مبتلي به عارضه وبا نگردد».
اين حکم که صادر گرديد، اهل مجلس آن را به تمام شيعيان ابلاغ کردند. و مردمي که در شرايط آشفته اي به سر مي بردند و تلفات ناشي از بيماري وبا، آنان را در هاله اي از بيم و نگراني فرو برده بود، زيارت عاشور را خواندند از فرداي آن روز هيچ کس از شيعيان به دليل بيماري وبا، تلف نگرديد و همه روزه تنها عده اي از اهل تسنن مي مردند به طوري که بر همه آشکار گرديد و آنان از شدت شرم و خجالت، مرده هاي خود را شبانه دفن مي کردند و مي آمدند رو به روي بارگاه امام هادي و امام حسن عسگري ـ عليهما السلام ـ مي ايستادند و مي گفتند: «انا نسلم عليک مثل ما يسلم عليک الشيعه» و بنا به نقلي ديگر، برخي از سني ها از آشنايان شيعه خود پرسيدند: سبب اين که ديگر کسي از شما بر اثر مرض وبا نمي ميرد چيست؟ جواب داده بودند: زيارت عاشورا مي خوانيم ... آن ها نيز به خواندن آن مشغول شدند و بلا از سني ها هم برطرف شد.[45]
البته شأن مرحوم فشارکي بالاتر از آن است که با آن مراقبت اخلاص و شدت احتباطش از پيش خود چيزي بگويد و احتمال مي رود آن بزرگوار از طرق مکاشفه يا رؤياي صادقه و احياناً مشاهده يکي از ائمه ـ عليهم السلام ـ چنين دستوري را دريافت کرده و به مطرح نمودن آن ملزوم گرديده و مؤثر هم واقع شده است. و اين موضوع از دلايل محکم بر حقانيت مذهب شيعه و صحت شفاعت و اعتبار زيارت عاشورا مي باشد و کرامت سيد فشارکي را به وضوح نشان مي دهد؛ چون ضمانت، دليل بر اطلاع ايشان بر مسئله اي غيبي مي باشد.[46]
نگارش و پژوهش
آيه الله سيد محمد فشارکي از کثرت تقوا، مجتهدي بسيار محتاط بود و هر قدر علما، اهل فضل و شاگردانش پيشنهاد نوشتن رساله و تقريرات فقهي مي کردند، نمي پذيرفت. از شبهه ريا خود را برحذر مي داشت و مي گفت:
نگارش کتاب و رساله و حاشيه نويسي بر آثار علما، منجر به اظهار وجود مي شود. و از همين شهرت اجتماعي مشروع هم نفرت داشت.[47]
با اين حال، مقداري ياد داشت و رساله هايي مختصر از وي به يادگار مانده است که مشخصات آن ها به شرح ذيل است:
1. رساله الخلل.
2. دماء الثلاثه.
3. رساله اصاله البرائه:
4. الاغسال.
5. شرح اوائل البرائه.
6. الفروع المحمديه.
7. الخيارات.
بيماري و رحلت
آيه الله فشارکي در اواخر عمر زخمي در دستش پيدا شد که عوارض ناشي از عفونت آن، وي را بر بستر بيماري افکند به نحوي که از درس و بحث و تلاش هاي علمي باز ماند و کاملا خانه نشين گرديد و اين روند چند ماهي استمرار داشت.
در اين مدت عده اي از شاگردان اين فقيه فرزانه به پرستاري نامبرده مبادرت ورزيدند و تا آن جا که برايشان امکان داشت، مراقبت هاي لازم را به عمل آوردند. در اين دوران مرارت بار، حضرت آيه الله حائري به مدت شش ماه براي آيه الله فشارکي پرستاري مي نمود و چنان چه خودش گفته است بدين عمل افتخار مي نمود و بنابر آن چه فرزندش حاج شيخ مرتضي حائري نقل کرده، توفيقاتي که در زندگي آيه الله حائري نصيب وي گرديد و در پرتو آن ها توانست حوزه علميه قم را تشکيل دهد، همه مرهون خدماتي است که به استادش مرحوم فشارکي ارائه نموده است.
همچنين با توجه به اين که آيه الله فشارکي از نظر اقتصادي مشکلاتي داشت، عده اي از تربيت يافتگان مکتبش کوشيدند در اين زمينه به گونه اي عمل کنند که خانواده اش رنج و زجر ناشي از محروميت اقتصادي و بيماري آيه الله فشارکي را کمتر حس کنند.
سرانجام آن مجتهد وارسته در سوم ذي قعده 1316 ق. اسفند (1277 هـ. ش) در نجف به سوي سراي باقي شتافت. پيکر پاکش پس از تشييعي باشکوه از سوي مراجع عظام، مشاهير شيعه، شاگردان و طبقات گوناگون مردم، در يکي از حجره هاي صحن مقدس علوي ـ در طرف چپ آن که داخل مي شود ـ دفن گرديد. در آن هنگام، فرزندانش دوران کودکي را سپري مي کردند.

[1]. آتشکده اردستان، ابوالقاسم رفيعي مهرآبادي، ج1، ص 173 - 170، تطور حکومت در ايران بعد از اسلام، محيط طباطبايي، ص 141 و 142، جرعه هاي جانبخش، از نگارنده، ص 35.
[2]. مکارم الآثار، معلم حبيب آبادي، ج4، ص 1436.
[3]. آيينه دانشوران، سيد علي رضا ريحان يزدي، ص 349.
[4]. مکارم الآثار، ج4، ص 1158، ميرزاي شيرازي، شيخ آقا بزرگ تهراني، ص 185.
[5]. علماي بزرگ شيعه از کليني تا خميني، م. جرفادقاني، ص 282.
[6]. مصاحبه با آيه الله اراکي، حوزه، ش 12، ص 37.
[7]. يادنامه آيه الله العظمي اراکي، رضا استادي، ص 5 - 6.
[8]. ميرزاي شيرازي، ص 185.
[9]. مکارم الآثار، ج4، ص 1159.
[10]. فوائد الرضويه، ص 594.
[11]. خورشيد حوزه هاي علميه، محمدي اشتهاردي، ص 34، سر دلبران، مرتضي حائري، ص 101 ـ 100.
[12]. تذکره، ص 165.
[13]. مکارم الآثار، ج4، ص 143.
[14]. البته بر اساس مدارک متعدد و قرائن موجود اين که صاحب گنجينه دانشمندان يادآور شده فشارکي به نجف نرفته و در سامرا تا آخر عمر اقامت داشته صحت ندارد.
[15]. گنجينه دانشمندان، ج1، ص 283 و کتاب سر دلبران، ص 39.
[16]. خورشيد حوزه هاي علميه، ص 300 و 31.
[17]. سر دلبران، ص 10 - 104، خورشيد حوزه هاي علميه، ص 34.
[18]. ديدار با ابرار، ج46، ص 31 و 32.
[19]. نقباء البشر، شخي آقا بزرگ تهراني، ج2، ص 111.
[20]. مجله نور علم، ش11، ص 106 و 111.
[21]. خورشيد حوزه هاي علميه، ص 32 و 37.
[22]. آيه الله مؤسس، علي کريمي جهرمي، ص 118.
[23]. سر دلبران، ص 118 و 119.
[24]. مجله نور علم، شماره 11، ص 111.
[25]. آيه الله موسس، ص 42.
[26]. پا به پاي آفتاب، امير رضا ستوده، ج4، ص 96.
[27]. مجله حوزه، ش12، ص 34.
[28]. يادنامه آيه الله اراکي، ص 327.
[29]. آيه الله موسس، ص 99.
[30]. خورشيد حوزه هاي علميه، ص 165.
[31]. آيه الله موسس، ص 43.
[32]. همان، ص 40.
[33]. ريحانه الأدب، ج4، ص 342.
[34]. سر دلبران، ص 118 و 119، آيه الله موسس، ص 41،.
[35]. از کليني تا خميني، ص 318.
[36]. سر دلبران، ص 104.
[37]. همان، ص 122 ـ 120.
[38]. يادنامه آيه الله اراکي، ص 636.
[39]. فوائد الرضويه، ج2، ص 594.
[40]. بيدارگران اقاليم قبله، محمد رضا حکيمي، ص 126.
[41]. سيماي فرزانگان، رضا مختاري، ص 141.
[42]. سوره قصص، آيه 81.
[43]. از کليني تا خميني، ص 318.
[44]. مردگان با ما سخن مي گويند، محمد رضا رضوي، ص 30.
[45]. البته اين کرامت را به ميرزاي دوم هم نسبت داده اند.
[46]. سر دلبران، ص 90 ـ 89، الکلام يجر الکلام، ج1، ص 54 ـ 53، يادنامه آيه الله اراکي، ص 601.
[47]. از کليني تا خميني، ص 318.
غلامرضا گلي زواره - تلخيص از كتاب گلشن ابرار، ج 4، ص 256
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :