امروز:
چهار شنبه 7 تير 1396
بازدید :
1480
حقيقت شفاعت
هر پديده‌اي براي خود، علت ويژه اي دارد كه سرچشمه وجود معلول خود مي باشد، قانون عليت و معلوليت از اصول مسلمي است، كه هر فرد واقع بين و به اصطلاح هر «رئاليستي» به آن ايمان راسخ دارد روي اين اصل، جهان آفرينش توده بيشماري است از اسباب و مسببات كه پديده هاي جهان را مانند حلقه هاي زنجير به هم پيوند داده است.
در كنار باغچه مصفا و دلنوازي نشسته ايم، ناگهان وزش نسيم ملايمي را لمس مي كنيم مي بينيم كه نسيم، برگ گياهان و گلها را نوازش مي دهد، و آنها را به آرامي به حركت در مي آورد، يك فرد سطحي چنين فكر مي كند كه نسيمي وزيد، گل و گياهي را به حركت درآورد، اما از نظر يك فيلسوف واقع بين، يك دانشمند جهان شناس، وزش اين نسيم با تمام پديده هاي جهان، كه در همان لحظه و يا پيش از آن وجود داشته و دارند، كاملاً مرتبط مي باشد. و ميلياردها علت، از نخستين روز آفرينش دست به دست هم داده اند، تا چنين پديده اي بوجود آمده است.
با اعتراف به اين كه جهان خلقت توده اي از اسباب و مسببات و علل و معلولاتي است كه به هم پيوسته اند، به طوري كه پديده هاي امروز، معلول پديده هاي ديروز، و حوادث ديروز مسبب از حوادث پريروز است ... .
با اعتراف به اين حقيقت، از نظر يك فرد خداشناس مجموع «سلسله علل» به عله العللي به نام «خدا» مي رسد كه سرچشمه جهان هستي، و پديد آورنده نظام آفرينش، و آفريدگار تمام سلسله علل و معلولات است، و اگر بر فرض محال وجود او از ميان برداشته شود، كاخ جهان با عظمت خلقت، فرو مي ريزد، و از غلغله علل و معلولات اثري به چشم نمي خورد، زيرا تمام اسباب و علل در جهان آفرينش از او سرچشمه گرفته، و قائم به وجود او است و هر چه دارند از او دارند.
او است كه به خورشيد فروزندگي، و به آتش سوزندگي، و به ماه درخشندگي، عطا نموده كه هر كدام مبداء پيدايش ميليونها پديده در جهان مي باشند، و هر پديده در نوبه خود نيز مصدر يك رشته حوادث ديگر مي باشد.
درست است كه در جهان آفرينش هر پديده اي علتي دارد، و اراده حكيمانه الهي بر اين تعلق گرفته است كه هر پديده اي از علت ويژه خود سر بزند، ولي در عين حال، آفريننده سبب، و دهنده سببيت به آتش، و گيرنده همين صفت از آن او است، او است خداي سبب ساز، كه به آتش صفت سوزندگي داده است، و او است خداي سبب سوز كه آتش را براي ابراهيم بي اثر ساخت.
بنابر اين در نظام آفرينش هيچ علتي بدون مشيت و اراده حكيمانه او مبداء اثري نمي گردد، و تأثيري از خود نشان نمي دهد.
يكي از معاني شفاعت در قرآن اين است كه هيچ علت و سببي بدون اذن خداوند، موثرنمي گردد، و تاثير آنها در گرو خواست و اذن الـهي است، علـت اين كه به اين نحوه از تأثير «شفـاعت » و به خود علل طبيعي «شفيع » مي گويند اين است كه در گذشتـه گفته شد كه شفـاعت به معني «جفت » در برابر «تاق» است و چون تأثير علل طبيعي متوقف بر اذن خدا و اراده حكيمانه او است، در اين صورت با ضميمه گشتن علل طبيعي به اراده و اذن الهي، معلول تحقق يافته و در صحنه هستي وجود پيدا مي كند.
در تمام قرآن تنها در يك مورد به اين نحوه از شفاعت اشاره شده است آنجا كه مي فرمايد:
«اِنّ ربّكم اللهُ الّذي خَلق السّماواتِ و الارضِ في سِتّهِ ايّام ثُمّ اسًتوي علَي العرشِ يْدبّرْ الامرُ ما من شفيعٍ الاّ من بعدِ اِذنِهِ ذلكم اللهُ رُبّكُم فَاعًبدوهْ اَفلا تَذَكّرون»[1]
«پروردگار شما خدائي است كه آسمانها و زمين را در شش دوره آفريده، سپس بر عرض قدرت مستولي گرديد، امور جهان آفرينش را تدبير مي كند، بدون اذن او شفيعي وجود ندارد، اين است خداوند كه پروردگار شما است او را بپرستيد چرا متذكر نمي شويد »؟
مقصود از لفظ «شفيع » در آيه همان علل و اسباب طبيعي است كه در پرتو اراده و اذن الهي اثراتي از خود نشان مي دهند، و هرگز بدون اراده حكيمانه و بدون استمداد از قدرت بي پايان وي، هيچ سببي و علتي نمي تواند مبداء اثري گردد.
گواه بر اين كه: مقصود از «شفيع» در آيه همان نظام علل و اسباب است، همان لفظ «يدبرالامر » است كه بلافاصله پس از آن مي فرمايد: «ما مِن شفيعٍ اِلا مِن بُعدِ اِذْنِه ».
و در نتيجه معني آيه اين مي شود كه تدبير جهان خلقت و رهبري مجموع جهان به سوي كمال با او است، و هرگز در تدبير جهان براي او شريكي و انبازي نيست.
اين كه مي گوئيم جهان آفرينش بر اساس عليت و معلوليت آفريده شده و هر پديده اي براي خود علتي دارد، نه به آن معني است كه علل طبيعي در انجام وظايف خود مستقل بوده، و بدون استمداد از قدرت مطلقه خدا، و بدون اذن و مشيت او، كار نمي كنند، و اثر نمي بخشند، بلكه تاثير اين علل و اسباب، به اداره و اذن و استمداد از قدرت بي پايان او بستگي دارد.
با توجه به معنائي كه براي آيه نموديم، آيه مورد بحث از ادله شفاعت به معني معروف خارج مي گردد و لذا در گذشته يادآور شديم كه ممكن است بگوييم اين آيه مربوط به شفاعت اصطلاحي نيست.
چيزي كه ما را به انتخاب اين معني كه كمتر مفسري به آن توجه نموده، وادار ساخته است جمله هايي است كه در آيه وجود دارد:
در مرتبه اول در آغاز آيه، از خلقت زمين و آسمانها در شش دوره سخن به ميان آمده است، و به عبارت روشنتر موضوع سخن، آفرينش آسمانها و زمين است و چنين موضوعي با مساله شفاعت كه مربوط به تكاليف الهي و وظايف بندگان ونحوه فرمانبرداري آنها است، چندان تناسبي ندارد.
هر گاه در آيه سخن از تشريع و تكليف و موافقت و مخالفت بندگان در ميان بود و سپس مي فرمود: «ما من شفيع الا من بعد اذنه » در اين صورت با سابقه اي كه ذهن انسان از مساله شفاعت دارد، حدس مي زد كه مقصود ، شفاعت اولياء الهي در روز رستاخيز است.
ولي اگر محور سخن امور تكويني و مسائل مربوط به آفرينش جهان شد، در چنين زمينه اي فرمود: هيچ شفيعي كاري بدون اذن او انجام نمي دهد بايد گفت مقصود «شفاعت تكويني » و تاثير علل طبيعي است كه بدون اراده حكيمانه و خواست او منشاء اثر نمي گردند.
در مرتبه دوم موضوع، گسترش تسلط خدا بر عرش قدرت، مطرح شده است. تا تصور نشود كه با خلقت زمين و آسمانهاي پهناور، زمام قدرت از دست خدا بيرون رفته است، بلكه هر چه آفرينش زمين و آسمانها عظيم تر باشد قدرت خدا بالاتر و وسيع تر مي باشد، و وسعت جهان مانع از تسلط و احاطه تدبير او نمي گردد چنانكه مي فرمايد: «ثم استوي علي العرش » .
در درجه سوم موضوع تدبير جهان آفرينش به ميان آمده، و خدا تدبير نظام خلقت را از آن خود دانسته است. با توجه به اين سه جمله كه محور بحث در هر سه، نظام خلقت و مسائل تكويني آفرينش است ناچار بايد جمله «ما مِن شفيعٍ اِلا مِن بُعدِ اِذْنِه »، را طوري معني كرد كه با جمله هاي پيشين متناسب باشد و معناي مناسب اين است كه بگوئيم اينكه كاخ آفرينش بر اساس علل و اسباب برافراشته شده است، مانع از آن نيست كه تدبير جهان آفرينش مختص خدا و از آن او باشد، زيرا تاثير هر يك از علل موقوف به اذن و اراده حكيمانه خدا است و همگي مظهر اراده او و مجريان فرمان و دستورهاي او مي باشند، و اعتقاد به چنين اسباب و علل مانع از آن نيست كه بگوئيم تعبير جهان خلقت از آن خدا است زيرا همه جهان با تمام محتويات خود ، با تمام علل و اسباب مادي و مجردش، زير نظر يك مدبر مي گردند و مي چرخند و اگر هر علتي در رتبه خود مشغول كار و انجام وظيفه اي مي باشد، آن نيز به اداره حكيمانه و خواست ازلي خداوند است از جهت مدبري جز او نيست. اوست كه مدبر جهان است «يدبر الامر ».
پس تدبيرهاي طبيعي و تكويني به اذن و خواست اوست يعني «ما مِن شفيعٍ اِلا مِن بُعدِ اِذْنِه » و اگر بنا باشد براي شفاعت تكويني موردي نشان بدهيم يكي از آنها همين مورد است.
بياني از علامه طباطبائي
استاد عاليقدر حضرت علامه «طباطبائي » با بيان بس دقيقي خواسته اند كه تاثير شفاعت شافعان را بسان تاثير علل تكويني معرفي كنند، و در حقيقت در خواست شفيع، خود جز عللي است كه سبب مي گردد تا عوامل موثر در رفع كيفر، بر عوامل ايجاب كننده آن مقدم گردد.
خلاصه بيان ايشان چنين است: «شفيع بايد به چيزي متوسل گردد كه در كسي كه نزد او شفاعت مي كند، موثر افتد ».
بنابراين هرگز شفيع، در خواست نمي كند كه خدا از مقام مولويت خود و بندگي بنده خويش صرف نظر كند، و يا اين كه از حكم و تكليف خود دست برداشته آن را به طور كلي يا در خصوص شخص مورد شفاعت منسوخ سازد، و يا اين كه قانون مجازات خود را در همه جا يا خصوص اين مورد ابطال كند.
خلاصه اين كه شفاعت كننده نه تاثيري در مقام مولويت و عبوديت دارد و نه در حكم، و نه جزاي حكم، بلكه او با قبول اين جهان سه گانه، متوسل به يكي از جهات زير شده و مقصود خود را به كمك آن عملي مي سازد.
يا به صفاتي كه در شخص مولا وجود دارد و مستوجب عفو و اغماض است مانند بزرگي و كرم و بخشش و شرافت او، يا به اوصافي كه بنده است و مقتضي ترحم بر او و تاثير عوامل آمرزش در حق او مي باشد مانند: مذلت و فقر و كوچكي و پريشان حالي او، يا به اوصافي كه در خود شفيع است مانند: نزديكي او به مولا و داشتن شخصيت و مقام در نزد او در واقع تقاضاي شفيع چنين است كه مي گويد: من از تو تقاضا نمي كنم كه از مقام مولويت و آقائي خود نسبت به بنده ات صرف نظر كرده يا حكم و يا قانون مجازات خود را ابطال كني بلكه استدعا دارم از اين بنده در گذري چه اين كه بزرگ و مهربان و كريمي، نه از عقاب او سودي مي بري و نه گذشت از گناه او، تو را زياني مي رساند. يا اين كه بنده ايست كوچك و نادان، و بيچاره و پريشان و مثل توبكار او وقعي نمي نهد، يا به واسطه اين كه من آبرو و حيثيت و مقام نزد تودارم و آن ايجاب مي كند تقاضاي مرا پذيرفته و از خطاي او در گذري و او را ببخشي.
از اين بيانات روشن مي شود كه كار شفاعت اين است كه يك رشته عوامل موثر در رفع عقاب را بر عوامل ايجاب كننده آن حكومت مي دهد ( منظور ما از حكومت اين است كه موضوعي را از مورد حكمي خارج ساخته و داخل در مورد حكم ديگري كند به طوري كه حكم اول شامل آن نشود، نه اين كه حكم شامل آن بشود ولي به وسيله ايجاد ضد، آنرا از كار بيندازد آنچنان كه در عالم طبيعت بعض از عوامل، آثار عوامل ديگري را بر اثر مبارزه و غالب شدن از كار مي اندازند) در حقيقت شفاعت عبارت است از: «واسطه شدن در رساندن نفع يا دفع ضرر از كسي به عنوان حكومت نه به عنوان مبارزه و تضاد ».
ضمناً معلوم شد كه شفاعت از انواع «سبب » است زيرا آن عبارت است از وساطت سبب قريب در ميان سبب بعيد و مسبب آن. اين بود خلاصه مطلبي كه از تحليل معناي شفاعت به دست مي آيد.[2]
در صحت و استواري تجزيه و تحليل حضرت استاد ـ قدس سره ـ سخني نيست و هرگز مانعي ندارد كه در خواست شافعان جزء علل واقعي شمرده شوند زيرا نه تنها در مورد شفاعت: دعا و در خواست شفيع جزء علل حقيقي و تكويني مي باشد بلكه مي توان دعا را به طور كلي جزء علل و اسباب دانست كه به ضميمه چيزهاي ديگر مايه تحقيق معلول گردد.
مثلاً اگر دعاي شخصي مستجاب مي گردد، و يا اين كه دعاي مومنان در نماز «استسقاء » سبب نزول باران مي گردد، و يا موجب «بداء » ( البته به معني صحيح ) در مقام ربوبي مي شود، همگي براي اين است كه دعاء و در خواست افراد با ايمان، با شرائط صحيح، از اجزاي علتي است كه معلول را به دنبال مي آورد.
حالا تاثير دعا در جهان آفرينش و يا نحوه ضميمه گشتن اين جزء ( دعاء ) به اجزاي ديگر علت، چگونه است براي ما كه هنوز در زندان ماده به سر مي بريم مخفي و پنهان است اجمالاً مي دانيم دعا در سلك علل اشياء قرار گرفته است.[3]
ولي نكته اي كه بايد به آن توجه نمود اين است كه هرگز نمي توان موضوع شفاعت خواهي را از قبيل «حكومت» و تقدم دليلي بر دليل ديگري دانست.
زيرا اگر دليلي بر دليل ديگر به عنوان حكومت مقدم مي شود، براي اين است كه موضوع دليل دوم هيچ گاه محكوم به حكم دليل نخست نبوده است و اگر كسي فكر مي كرد كه موضوع دليل دوم مشمول حكم دليل نخست نيز مي باشد انديشه اي بيش نبوده و اساسي نداشته است.
مثلاً: قرآن مي فرمايد:
«كُتِبُ عليكُم الصِّيامْ».
«روزه بر شما نوشته شده است».
در بدو نظر انسان فكر مي كند كه روزه بر تمام افراد اعم از روزه اي كه مايه مشقت توانفرسا باشد يا نباشد، واجب است.
ولي آيه ديگر كه نفي كننده تشريع و تقنين هر نوع حكم «حرجي » در اسلام است، حاكم بر آيه نخست مي باشد، و افرادي را كه روزه براي آنان مايه حرج و مشقت فوق العاده است به لسان شرح دليل وجوب روزه، بيرون كرده و مي رساند كه چنين افرادي از روز نخست مشمول حكم وجوب نبوده اند آنجا كه مي فرمايد:
«ما جُعلَ عُليكُمً في الدّينِ مِنً حُرجٍ»[4].
«براي شما حكم پر زحمت، تقنين و تشريع نكرده ايم».
با ضميمه كردن اين آيه به آيه نخست، مي فهميم كه افرادي كه روزه براي آنان، توأم با مشقت فوق العاده است، از نخست داخل در حكم اول نبوده اند و اگر در وهله اول ما چنين توهمي نموده و خيال مي كرديم كه براي اين گروه روزه واجب است، پنداري بيش نبوده است.
در حالي كه در مسأله شفاعت جريان از اين قرار نيست بلكه فرد گنهكار از روز نخست مشمول كيفر الهي بوده است و پس از شفاعت شفيع، مي خواهد از چنگال قانون مجازات رهايي پيدا كند.
اكنون اين رهائي چگونه است و چگونه موجب تغيير و دگرگوني اراده الهي نيست، مشروح اين قسمت را در فصل اشكالات شفاعت خواهيد خواند.
حقيقت شفاعت چيست؟
حقيقت شفاعت، جز اين نيست كه رحمت گسترده خدا و مغفرت آمرزش او از طريق اولياء الهي كه حاملان فيض و وسائل رحمت هستند، به افراد گنهكار كه لياقت بخشايشگري او را دارند برسد.
هر چند اين فيض مي توانست بدون توسط كسي به آنان برسد اما اراده حكيمانه خداوند بر اين تعلق گرفته است كه فيض معنوي وي در آن سرا مانند اين سرا، و بسان ديگر فيض هاي مادي و معنوي او، از طريق اسباب خاصي و علل معيني به دست افراد برسد از اين نظر اراده خداوند اين است كه گروهي به فرمان و اذن صريح او، در روز رستاخيز با دعا و در خواست خويش كه نحوه تأثير تكويني دعاي آنها در محو گناهان و جلب مغفرت خدا براي ما روشن نيست، رحمت گسترده او را شامل گروهي از بندگان نمايند و آنان را از چنگال كيفرها و مجازاتهاي سنگين برهانند.
علت اين كه فيض بخشودگي به طور مستقيم شامل حال بندگان نمي گردد علاوه بر اين كه اراده حكيمانه خدا بر اين تعلق گرفته است كه فيض هاي مادي و معنوي وي در هر دو جهان پيرو نظام خاصي باشند، اين است كه پذيرفتن دعاء و درخواست اولياء خود يك نوع تكريم و احترام نسبت به آنان است.
اولياء خدا و رجال صالح و فرشتگان آسمانها و حاملان عرش، كه عمري خدا را اطاعت نموده و گام از دائره عبوديت بيرون ننهاده اند شايسته تكريم و احترام مي باشند چه احترامي بالاتر از اين كه دعاي آنان درباره بندگان شايسته رحمت و مغفرت، مستجاب گردد.
زمام كار در روز رستاخيز در دست خدا است
زمام كار در روز رستاخيز در دست او است. ما هر روز او را با جمله زير ياد مي كنيم:
«مالك يوم الدّين» مجازاتها و كيفرها مربوط به او است و او حق دارد كه از مجازات گروهي روي مصالحي در گذرد و ناديده بگيرد.
قرآن مجيد با صراحت هر چه كاملتر به حكومت مطلق و بدون منازع خدا، درباره پاداش ها و كيفرها اعتراف مي نمايد و او را با جمله هاي زير توصيف مي كند:
او خدايي است كه روي مصالحي گناهان افراد را به حسنات تبديل مي كند چنانكه مي فرمايد:
«فاولئك يْبدّلُ الله سُيّئاتهم حُسناتٍ »[5].
«خداوند گناهان آنان را به حسنه تبديل مي كند».
او خدائي است كه اعمال نيك افرادي را روي عللي معدوم و نابود مي سازد و آنها، ديگر از آن بهره اي نمي برند چنانكه مي فرمايد:
«و قدمنا الي ما عملوا من عملٍ فجعلناهْ هباءً منثوراً »[6].
«ما به اعمال گروه كافر توجه نموده آنها را همچون غبار پراكنده در هوا ساختيم ».
و اين كار همان «حبط » اعمال است كه در آيات ديگر نيز به آن اشاره شده است.[7]
او خدائي است كه پرهيز از گناهان بزرگ را مايه مغفرت گناهان ديگر مي داند آنجا كه مي فرمايد:
«اِنً تَجًتَنِبْوا كَبائِرُ ماتُنْهُونُ عنه نكفر عنكم سيئاتكم »[8].
«هر گاه از گناهان بزرگ بپرهيزيد، گناهان كوچك شما را جبران مي كنيم».
او خدائي است كه نويد مي دهد كه همه گناهان جز شرك و كفر، قابل مغفرت و آمرزش است آنجا كه مي فرمايد:
«اِنّ اللهَ لا يُغْفرْ اَن يْشركُ به و يُغْفِرْ ما دونُ ذلكُ لِمُنً يُشاءُ»[9].
«خداوند شرك را نمي بخشد، ولي ساير گناهان را براي هر كس كه بخواهد مي بخشد».
او خدائي است كه گاهي براي يك كردار نيك دو برابر و گاهي ده برابر پاداش مي دهد آنجا كه مي فرمايد:
«اولئك يُوْتونَ اَجًرُهم مُرّتَينِ ».[10]
«آنان كساني هستند كه پاداش خود را دو برابر دريافت مي كنند ».
و نيز مي فرمايد:
«مُنً جاءَ بالحسنَهِ فَلهْ عُشرْ اَمثالِها».[11]
«هر كس كه كار نيك انجام دهد براي او ده برابر عوض است».
بالاخره او خدائي است كه گاهي عمل معدوم را موجود مي سازد و كاري را كه كسي انجام نداده است پاداش مي دهد چنان كه مي فرمايد:
«والّذين آمنوا وُاتّبعتهم ذُرّيّتهم بايمانٍ اَلْحُقّتا بهم ذُرّيّتهم و ما اَلَتْناهْم من عُملهم من شيءٍ كلّ امريءٍ بما كَسب رُهين».[12]
«كساني كه ايمان آورده اند و فرزنـدان آنها هم از آنان پيروي كرده اند فرزندان آنها را هم به ايشان ملحق مي سازيم و از عمل آنها هيچ كم نمي كنيم هر كسي در گرو عمل خود مي باشد».
خلاصه زمام كار در جهان ديگر در دست او است و او مالك مطلق، و فرمانروائي بدون منازع است، هر كاري را بخواهد انجام مي دهد هر حكمي را بخواهد صادر مي نمايد.
البته هر كاري را بكند از روي مصلحت و علتي است كه آن كار را ايجاب مي كند. و يكي از اين كارها، شفاعت انبياء و اولياء و بندگان مقرب او است آنهم تحت شرائطي ... .
شفاعت يك نوع تطهير و پالايش است
از نظر قرآن، مرگ پايان زندگي نيست، بلكه روزنه اي است به جهان ديگر به نام «جهان برزخ» كه شيوه زندگي در آنجا با شيوه زندگي در اين جهان كاملاً متفاوت مي باشد. گروهي در آنجا معذب و گروهي ديگر متنعم مي باشند افرادي كه رابطه ايماني خود را با خدا قطع ننموده و پيوند معنوي خود را با شفيعان درگاه او حفظ كرده اند در برزخ تا حدّي به كيفر اعمال خود مي رسند، و همين كيفرها، مقدمه تصفيه و پالايش قسمتي از عوارض بد گناه مي باشد. اين افراد، هنگامي كه گام به محشر مي نهند، به خاطر تصفيه و پالايشي كه در جهان برزخ درباره آنها انجام گرفته است آمادگي بيشتري براي مغفرت و آمرزش پروردگار جهان دارند.
مغفرت و آمرزش خدا كه از طريق شفيعان درگاه وي متوجه آنان مي گردد جز تطهير و شستشوي اساسي و محو عوارض بد گناه و پاك گردانيدن روح و روان چيزي نيست.
«تو گوئي اولياء خدا، روي ولايت و قدرتي كه بر تصرف در روح و روان افراد دارند، به فرمان پروردگار جهان به تطهير و تصفيه اين گروه پرداخته آنان را پاك مي سازند».
از اين جهت در گذشته گفتيم كه شفاعت جز كمك كردن افراد توانا به افراد ناتوان، چيز ديگري نيست.
شفاعت تفضّلي
نام اين گونه شفاعت را شايسته است شفاعت مغفرت و يا شفاعت تفضّلي بگذاريم زيرا بخشودگي گناهان و پذيرفتن شفاعت اولياء، تفضّلي است از جانب خداوند نسبت به بندگان.
از ميان معاني سه گانه شفاعت اين معني متين است و آيات مثبت شفاعت جز اين معني هدفي را تعقيب نمي كنند. اين فقط در زمان نزول قرآن و پيش از آن و نيز بعد از آن، در ميان مردم عرب استعمال مي شد و هنگامي كه شخص مجرم به كسي متوسل مي شد كه براي او نزد حاكم و يا مجري حاكم، وساطت كند، نام او را شفاعت مي خواندند.
لغت شناس بزرگ عرب «ابن فارس » در فرهنگ ارزنده خود مي نويسد:
«شفع فلان لفلان: اذا جاء ثانيه ملتمساً مطلبه و معيناً له ».[13]
«مي گويند: فلاني براي فلاني شفاعت كرد، يعني شخص دوم به كمك شخص اول برخاست و با درخواست خود او را كمك كرد».
«سواد بن عازب » كه يكي از ياران رسول خدا است حضور پيامبر گرامي رسيد و از او درخواست كرد كه روز رستاخيز شفيع او باشد و اشعاري در اين زمينه سرود كه يك بيت از آنها اين است:
و كن لي شفيعاً يوم لا ذوشفاعه
بمغن سواك عن سواد بن عازب
«اي رسول گرامي روزي كه شفاعت غير تو، انسان را بي نياز نمي سازد تو شفيع من يعني (سواد بن عازب) باش ».
اين شاعر سخن ساز با همان صرافت طبع، و قريحه دست نخورده عربي خود، شفاعت را در همان وساطت پيامبر براي نجات خويش به كار برده بدون اين كه معناي ديگري به قلب او خطور كند.
قرآن مجيد فرمود: فرشتگان و حاملان عرش شفيع هستند و يا مي فرمايد: روز رستاخيز گروهي با اذن وي درباره افرادي كه خدا بخواهد و رضايت بدهند، شفاعت مي كنند. جامعه عرب كه زبان عربي، زبان ملي و مادري آنها بود از اين آيات جز همان معناي مرتكز در اذهان، چيز ديگري نفهميدند، و دانستند كه: شفاعت در آخرت همان صورت تعديل شده شفاعت در نزد مردم اين جهان است چيزي كه هست در شفاعت هاي رايج در ميان مردم، ميزان صحيحي براي پذيرفتن و يا رد وجود ندارد، بلكه هر موقع احتياج حاكم به شفيع بيش از نيازش به مجازات مجرم شد، در اين صورت شفاعت او را پذيرفته و در غير اين صورت آن را رد مي كند.

[1] . سوره يونس، آيه 3 .
[2] . تفسير الميزان ، ج 1 ، ص 162 _ 160 .
[3] . نگارنده تا حدودي در كتاب سرنوشت از ديدگاه علم و فلسفه، به گونه اي مشروح پيرامون اين موضوع سخن گفته است لطفاً به صفحات 215 _ 197 مراجعه فرماييد..
[4] . سوره حج ، آيه 78 .
[5] . سوره فرقان، آيه هاي 23 و 70 .
[6] . سوره فرقان، آيه هاي 23 و 70 .
[7] . << فَاحبطَ اَعْمالَهُم >> سوره محمد، آيه 9 .
[8] . سوره نساء ، آيه 31 .
[9] . سوره نساء ، آيه 48 .
[10] . سوره قصص، آيه 54 .
[11] . سوره انعام ، آيه 160 .
[12] . سوره طور ، آيه 21 .
[13] . گويا مرحوم علامه در شرح تجريد، ص 262 ط صيدا به كلام اين دانشمند اشاره نموده است.
آيت الله سبحاني، منشور جاويد، ج 8 ، ص58
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :