امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
953
امام زاده آقاعلي عباس(ع)
بسياري از فرزندان موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ و همچنين فرزند زادگان و بني اعمام آن ها با حضرت احمد بن موسي شاه چراغ همراه بودند كه بسياري از آن ها به قم و كاشان و حوالي اين دو شهر آمدند كه در حدود دويست (200) بقعه يا زيادتر در كاشان و نطنز بنام فرزندان و فرزندزادگان موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ يا منسوبين به آن حضرت بچشم مي خورد كه هر يك داراي كرامات و خوارق عادات و بقاع متبركه آن ها محل استجابت دعوات مي باشد.
شيخ مفيد ـ قدس سره ـ در كتاب ارشاد مي فرمايد: هر يك از فرزندان حضرت ابي الحسن موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ داراي فضيلت و منقبت مشهوري است و فرزند بزرگوارش امام رضا ـ عليه السلام ـ از نظر فضل و برتري مقدم بر همه ايشان است.
اما دو امام زاده عالي مقام حضرت علي عباس و هم جوارش امام زاده محمد برادرش جهت ملاقات حضرت علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ به اتفاق حضرت شاه چراغ به ايران آمدند به طوري كه در بعض مخطوطات قديمه به چشم مي خورد اين دو امام زاده به اتفاق جمعي از سادات و مواليان به هوالي كاشان وارد شدند اتفاقاً عبدالجبار طبرسي‌نامي در اين نواحي فرمانروائي داشت كه در زمره دوستان اهل بيت عصمت و طهارت شمرده مي شد، چون از ورود ايشان اطلاع يافت، فوراً بخدمتشان رسيده همه آن ها را به منزل خود برد، مدت هفده (17) شبانه روز از آن ها پذيرائي كرد، و اظهار داشت كه رفتن به طوس براي شما صلاح نيست زيرا خليفه عباسي مأمون در گفتارش اعتباري نيست اقوال و كردارش روي حساب سياست سلطنتي خود است، فعلاً بمانيد تا خبر صحيح برسد، لاجرم مدتي در حوالي كاشان و فين ماندند سپس حركت كرده تا يزدلان و از آنجا بقريه بادافشان حكمران اين نواحي نيز شرفياب حضور امام زادگان شده خدمت شايسته معمول داشت شاه زادگان چند روزي نيز در اين نواحي توقف كرده جمعي كثير با ايشان ملحق شدند.
روز چهار شنبه هفتم ماه ربيع الاول خبر شهادت حضرت علي بن موسي الرضا ـ عليه السلام ـ به ايشان رسيد از اين خبر وحشت انگيز عمامه هاي خود را از سر برداشته و گريبان هاي خود را چاك زدند و به عزاداري قيام نمودند و مردمان آن نواحي خدمت امام زادگان رسيده عرض تسليت نمودند تا مدت چهل روز پس آن ها را به حمام برده از لباس عزا بيرون آمدند پس از چندي توقف در قلعه باد افشان تصميم به برگشت به سوي وطن خود را گرفتند كه منافقين به گوش مأمون رسانيدند كه برادران حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ اراده خروج دارند و جمع كثيري هم تابع آن ها شده تا به طوس آمده و انتقام خون برادرشان را بگيرند مأمون از شنيدن چنين امري به وحشت افتاده، فرمان داد تا لشگر راه را بر آن ها گرفته و در هر كجا سادات علوي خصوصاً اولاد حضرت موسي بن جعفر ـ عليه السلام ـ را بيابند بقتل برسانند.
به طوري كه نقل شده روز چهاردهم جمادي الاولي بود كه امام زادگان از قريه بادافشان در حال كوچ كردن بودند كه لشگر شقاوت كيش مأمون ملعون رسيدند راه را بر آن ها گرفته ايشان را محاصره كردند چندين شبانه روز آن بزرگواران را در محاصره داشتند آب و نان را از ايشان و اصحابشان منع كرده تيغ هاي آتش بار از نيام كشيده در برابر آن شاهزادگان و اصحابشان صف آرائي كرده آستين ستم بالا زدند، اصحاب يك يك اذن جدال گرفته به درجه شهادت رسيدند.
نقل شده كه آن دو امام زاده عالي مقام در نيمه شب به طور فرار از قريه بادافشان بيرون آمدند بلكه بتوانند خود را از شر لشگر مأمون نجات داده به وطن خود باز گردند چون مقداري راه را پيمودند راه را گم كردند چون صبح دميد و عالم روشن گرديد خود را پشت حصار قلعه باد افشان ديدند آن دو بزرگوار فرمودند: انا لله و انا اليه راجعون.
تقدير پروردگار عالم چنين است كه بايد با شكم گرسنه ولب تشنه (مانند جدشان حضرت امام حسين ـ عليه السلام ـ ) به شهادت فائز گرديم، دست در گردن يكديگر كرده با هم وداع كردند آن جماعت شقي و بد نفس، از خدا و رسول حيا نكرده دور آن شاهزادگان را گرفتند آن دو شير بچه حيدر كرار را گرفته و آن ها را به شهادت رساندند.
به طوري كه نقل شده جسد مطهر اين دو بزرگوار چند شبانه روز در آن بيابان روي ريگ افتاده بود كسي جرئت نمي كرد آن ها را دفن نمايد پس زن هاي خالد آباد به تجهيز آن اجساد مطهره پرداختند مردان چون چنين ديدند تعصب نموده به كمك آن ها شتافتند آن دو بزرگوار عالي مقام را در يك بقعه بخاك سپردند.
يكي از روحانيون نطنز اظهار مي داشت من در سن جواني و در سنواتي كه وسائل نقليه مناسب براي مسافرت نبود در يكي از سال ها به تهران سفر كردم در تهران به عده اي از دوستان كه عازم سفر به مشهد و زيارت حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ بودند برخورد نمودم به من پيشنهاد كردند كه با آن ها همسفر شوم پاسخ دادم چون خانواده ام خبر ندارند نمي توانم با شما بيايم در هر حال با اصرار دوستان مواجه شدم و بالاجبار با آنها همسفر شدم پس از رسيدن به مشهد و زيارت حضرت امام رضا ـ عليه السلام‍ـ و مدتي اقامت در مشهد مرض سختي بر من عارض شد به نحوي كه دوستان از زنده ماندنم نا اميد شدند يك روز همه دوستان به زيارت رفتند و من تنها در اطاق محل اقامتمان بستري بودم لحظه اي بخود آمدم و رو به طرف حرم حضرت امام رضا ـ عليه السلام ـ نموده عرض كردم يا امام رضاي غريب من زائر و ميهمان تو هستم راضي نباش در غريبي و دور از خانواده ام بميرم هنوز حرفم تمام نشده بود ديدم درب اطاق باز شد و يك سيد جليل القدري با يك پسر بچه وارد شدند و بلا فاصله با اسم مرا صدا زد و فرمود بلند شو عرض كردم آقا مريضم نمي توانم بلند شوم مجدداً فرمود تو حالت خوب است بلند شو من حركتي بخود دادم و بلند شدم باز فرمود چيزي نمي خواهي عرض كردم مقداري آب مي خواهم به پسر بچة همراهش امر كرد آب به او بده آن پسر بچه مقداري آب به من داد نوشيدم آقا فرمود: چرا بخود سختي مي دهي و اين همه راه به اينجا مي آيي هر وقت خواستي مرا زيارت كني برو به زيارت امام زاده آقا علي عباس ـ عليه السلام ـ اين جمله را فرمود و از پيش چشمانم ناپديد شدند پس از آن حالم خوب شد و مرضي احساس نكردم.
از كرامات امام زاده آقا علي عباس و شاهزاده محمد ـ عليه السلام ـ از حضرت آيه الله العظمي مرحوم يثربي سؤال گرديده بود ايشان در پاسخ فرموده بودند از كراماتشان همين بس كه در دل اين كوير خشك خود را به مردم نشان داده اند.
عزيزالله حسيني- برگرفته از کتاب آستان مقدس امامزاده آقا علي، ص8
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :