امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1545
در بدرقه ابوذر
ابوذر غفاري از ياران مخصوص پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ و از دلاور مردان راست گوي امت اسلامي بود، که هرگز در راه آرمان مقدّس دين خويش از ملامت ملامت کنندگان نهراسيد، پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ درباره او فرمود: «ما اقلّت العبراء و ما اظلّت الخضراء علي ذي لهجة اصدق من ابي ذر؛ زمين به پشت نگرفت، و آسمان سايه نيفکند بر کسي که راستگو تر از ابوذر باشد».[1]
ابوذر در اوجي از قداست بود، که پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ فرمود: «خداوند مرا به دوستي و عشق به چهار نفر، فرمان داد، و به من خبر داد که آنان را دوست دارد، که عبارتند از: علي ـ عليه السلام ـ، ابوذر، مقداد و سلمان».[2]
در زمان خلافت عثمان، نظر به اين که عثمان، بيت المال را به دلخواه خود به افراد مي داد، به خصوص به بستگان خود چندين برابر مي داد و همان ها را از فرمانداران و استانداران بلاد مسلمين کرده بود، ابوذر با لحن و زباني تند از عثمان انتقاد مي کرد، و با خواندن آيه 34 سوره توبه، او را آماج پياپي تيرهاي سرزنش خود قرار مي داد که:
«و الّذين يکنزون الذّهب و الفضّة و لا ينفقونها في سبيل الله فبشرّهم بعذاب اليم؛ و آناني را که طلا و نقره، ذخيره مي کنند، و آن را در راه خدا، انفاق نمي کنند، به عذاب سخت، بشارت بده»
تا روزي به مردمي که در حضورش بودند، گفت: «آيا براي امام و رهبر، روا است، مالي را (از بيت المال) براي خود بردارد، تا آن گاه که برايش ممکن شد، قرض خود را ادا کند؟!».
کعب الاحبار (که در خانواده يهودي بزرگ شده بود و به ظاهر در صف مسلمين بود و از ياران مخصوص عثمان به شمار مي آمد) گفت: «اشکالي ندارد».
ابوذر که در مجلس حضور داشت، سخت بر آشفت، و کعب الاحبار را مخاطب قرار داده و گفت: «اي يهودي زاده، آيا تو دين ما را به ما مي آموزي؟!»
عثمان ناراحت شد و گفت: اي ابوذر، چقدر آزارت به من، و زخم زبانت به ياران من زياد شده است؟! از اين پس حق نداري در مدينه بماني، برو به شام.[3]
ابوذر غفاري به جرم حق گوئي، به شام تبعيد شد، و تحت نظر استاندار شام يعني معاويه قرار گرفت.
ابوذر در شام نيز در فرصت هاي مختلف بر ضد روش هاي طاغوتي معاويه، سخن مي گفت و به افشاگري مي پرداخت. سرانجام معاويه احساس خطر کرد، و نامه اي براي عثمان نوشت و از وي خواست که ابوذر را به مدينه باز گرداند.
وقتي نامه به عثمان رسيد، عثمان در جواب نامه نوشت ابوذر را به مدينه باز گردان، و پس از رسيدن جواب نامه، معاويه ابوذر را با دشوار ترين وضعي به مدينه باز گرداند، به گونه اي که گوشت ران هايش از بدنش جدا شد.
مورّخ معروف، واقدي نقل مي کند: وقتي که ابوذر (پس از مراجعت از شام) بر عثمان وارد شد، عثمان گفت: لا انعم الله بقين عينا: «خدا چشم «قين» را روشن نگرداند» (يا هيچ چشمي با ديدار قين، روشن نگردد).
ابوذر گفت: هرگز نام من «قين» نيست.
عثمان گفت: لا انعم الله بک عينا يا جنيدب: «اي جنيدب خدا هيچ چشمي را بوسيله تو روشن نگرداند».
ابوذر گفت: نام من «جندب» است، و رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ مرا عبد الله (بنده خدا) ناميد، و من براي خود، همين نام را بر گزيدم.
عثمان گفت: «تو مي پنداري که ما مي گوئيم دست خدا بسته شده، خدا فقير است و ما ثروتمند؟!»
ابوذر گفت: اگر اين را نمي گوئيد، مي بايست مال خدا (بيت المال) را، در راه خدا انفاق مي کرديد و به دست بندگان خدا مي رسانديد، ولي من گواهي مي دهم که از رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ شنيدم که فرمود:
«اذا بلغ بنوابي العاص ثلاثين رجلاً جعلوا مال الله دولاً و عباده خولاً و دينه دخلاً؛ وقتي که دودمان عاص، به سي تن برسند، مال خدا را از آن خود بدانند، و بندگان خدا را غلام خود خوانند، و دين خدا را مايه دخل خود گيرند».
عثمان را حاضران سوال کرد: آيا شما اين سخن را از رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ شنيده ايد؟
حاضران گفتند: «نه».
عثمان گفت: «واي بر تو اي ابوذر، آيا نسبت دروغ به رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ مي دهي؟!».
ابوذر از حاضران پرسيد: «آيا نمي دانيد که من راستگو هستم».
گفتند: نه، نمي دانيم.
عثمان گفت: به سراغ علي ـ عليه السلام ـ برويد و او را به اين جا بياوريد، رفتند و پيام عثمان را به علي ـ عليه السلام ـ گفتند و علي ـ عليه السلام ـ در مجلس حاضر شد.
عثمان به ابوذر گفت: حديثي را که خواندي، براي علي ـ عليه السلام ـ نيز بخوان.
ابوذر، همان حديث را (که اگر فرزندان عاص به سي نفر برسند ....) خواند.
عثمان به علي ـ عليه السلام ـ گفت: «آيا اين حديث را تو از پيامبر ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ شنيده اي؟»
علي ـ عليه السلام ـ فرمود: نه، نشنيده ام، ولي ابوذر راست مي گويد.
عثمان گفت: «از کجا راستگوئي ابوذر را شناخته اي؟»
علي ـ عليه السلام ـ فرمود: از رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ شنيدم فرمود:
«ما اظلّت الخضراء ولا اقلّت الغبراء علي ذي لهجة اصدق من ابي ذر؛ آسمان سايه نيفکند، و زمين به پشت نگرفت، صاحب زباني را که راستگوتر از ابوذر باشد».
حاضران همه گفتند: «ما نيز اين مطلب را از رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ شنيده ايم».
ابوذر رو به حاضران کرده و گفت: «من اين خبر را در مورد دودمان عاص، از خود رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ شنيدم که شما مرا در صدق اين خبر متهم کرديد، هرگز گمان نمي بردم که از اصحاب محمد ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ چنين بشنوم که اينک شنيدم».[4]
به اين طريق ابوذر، هم چنان اعتراض مي کرد، و مطالب را آشکارا بيان مي نمود.
سرانجام عثمان بعد از بگو مگو با ابوذر، او را از مدينه به ربذه، (يکفرسخي مدينه) اخراج و تبعيد کرد.
ابوذر به همراه همسر و دو فرزندش که يکي دختر و ديگري پسر بنام «ذرّ» بود، با برداشتن اندک وسيله زندگي به سوي ربذه رفت، در حالي که در سن و سال پيري بود، و در همان دشت سوزان ربذه پس از مدتي به شهادت رسيد، در حالي که همسر و پسرش قبل از او در آن دشت، مظلومانه به لقاء خدا پيوسته بودند، و تنها يک دخترش به يادگار مانده بود... .
اينک باز مي گرديم به اصل مطلب در رابطه با نهج البلاغه:
هنگام تبعيد ابوذر، عثمان دستور داد که اعلام کنند که هيچ کس حق ندارد با ابوذر سخن بگويد، و او را بدرقه کند، و به «مروان بن حکم» (پسر عمويش) گفت: مراقب باش که هيچ کس ابوذر را بدرقه نکند.
ولي اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ و حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ و عقيل برادر علي ـ عليه السلام ـ و عمّار ياسر، به بدرقه ابوذر شتافتند.
امام حسن ـ عليه السلام ـ با ابوذر سخن مي گفت، مروان فرياد زد: اي حسن خاموش باش! مگر فرمان خليفه را نشنيده اي که کسي با ابوذر سخن نگويد، اگر نشنيده اي اينک بشنو.
امام علي ـ عليه السلام ـ به مروان حمله کرد، و تازيانه اش را بين دو گوش مرکب مروان زد و فرمود: «دور شو، خدا تو را به آتش هلاکت افکند» او نزد عثمان رفت و جريان را بازگو کرد.[5]
ابوذر در بدرقه کنندگان ايستاد تا با آن ها وداع کند، هر يک از بدرقه کنندگان سخني گفتند:
نخستين شخص، امام امير مؤمنان بود که فرمود:
«يا اباذر انّک غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوک علي دنياهم و خفتهم علي دينک...؛ اي ابوذر، تو براي خدا خشم کردي، پس به او اميدوار باش، مردم به خاطر دنياي خود از تو ترسيدند، و تو به خاطر دينت از آن ها ترسيدي، پس آن چه را که آن ها برايش در وحشتند (يعني دنيا) به خودشان واگذار، و از آن چه ترس داري که آن ها گرفتارش شوند (کيفر خدا) فرار کن، چقدر آن ها محتاجند به آن چه از آن منعشان مي کردي؟ و چقدر تو بي نياز هستي از آن چه تو را منع مي کردند، و بزودي در مي يابي که پيروزي از آن کيست؟ اگر درهاي آسمان ها و زمين را بر روي بنده اي ببندند، ولي آن بنده از خدا بترسد، خداوند راهي را براي او خواهد گشود... .[6]
به اين ترتيب، امام علي ـ عليه السلام ـ از يار راستين رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ دفاع کرد، و به ما آموخت، که همواره يار و مدافع مظلوم باشيم و از حق، طرفداري کنيم.

[1] . الغدير، ج 8، ص 312 و 313.
[2] . مدرک قبل، ص 314 به نقل از 9 کتاب معتبر اهل تسنّن.
[3] . الغدير، ج 8، ص 292 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ج 8، ص 256.
[4] . شرح نهج حديدي، ج 8، ص 257 ـ 259.
[5] . شرح نهج حديدي، ج 8، ص 253.
[6] . نگاه کنيد به نهج البلاغه، خطبه 130.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :