امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1041
جانشيني بعد از پيامبر (صلّي الله عليه و آله) اعتراف خلفاي ثلاث به عدم لياقتشان
ابوالهُذَيل، دانشمند معروف اهل تسنن عراق مي‌گويد: در سفري وارد شهر «رقّه» (يكي از شهرهاي سوريّه كنوني) شدم، در آن‌جا شنيدم كه مردي ديوانه ولي خوش‌كلام در «معبد زكي» زندگي مي‌كند[1] براي ديدار او به آن معبد رفتم، ديدم در آن‌جا يك پيرمرد با جمال و خوش قامتي بر روي زيراندازي نشسته و موي سر و روي خود را شانه مي‌زند، بر او سلام كردم، جواب سلامم را داد، آن‌گاه بين من و او چنين گفتگو شد:
ناشناس هوشمند: اهل كجا هستي؟
ابوالهُذَيل: اهل عراق هستم.
ناشناس هوشمند: آري، پس اهل تجربه‌ها و هنرهاي زندگي و آداب هستي، بگو بدانم در كدام نقطة عراق زندگي مي‌كني؟
ابوالهُذَيل: در بصره.
ناشناس هوشمند: پس اهل تجربه‌ها و علم هستي، چه نام داري؟
ابوالهُذَيل: من «ابوالهُذَيل علّاف» هستم.
هوشمند ناشناس: همان متكّلم معروف!
ابوالهُذَيل: آري.
در اين هنگام آن ناشناس هوشمند برخاست و مرا در كنارش روي فرش، نشاند، و پس از گفتگوئي به من گفت:
نظر تو دربارة امامت چيست؟
ابوالهُذَيل: منظورت كدام امامت است؟
ناشناس هوشمند: منظورم اين است كه شما چه كسي را بعد از رحلت رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ (به‌عنوان جانشين آن حضرت) مقدّم داشتيد؟
ابوالهُذَيل: همان را كه پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مقدّم داشت.
ناشناس هوشمند: او كيست؟
ابوالهُذَيل: او ابوبكر است.
ناشناس هوشمند: چرا او را مقدّم داشتيد؟
ابوالهُذَيل: زيرا پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين فرد خود را مقدّم بداريد و رهبر خود كنيد»، همة مردم به مقدّم داشتن ابوبكر راضي شدند.
ناشناس هوشمند: «اي ابوالهُذَيل! در اين‌جا خطا نمودي»
امّا اين‌كه گفتي، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ فرمود: «بهترين و برترين خود را مقدّم بداريد و رهبر خود كنيد»، انتقاد من به تو اين است كه خود ابوبكر، بالاي منبر گفت:
وَلَّيْتُكُمْ وَلَسْتُ بِخَيْرِكُمْ: «رهبري شما را به‌عهده گرفتم با اين‌كه بهترين فرد شما نيستم»[2]
اگر مردم به دروغ ابوبكر را برتر دانسته و او را رهبر خود كردند، با سخن پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ مخالفت نموده‌اند، و اگر خود ابوبكر به دروغ مي‌گويد: من برترين فرد شما نيستم، شايسته نيست كه افراد دروغ‌گو بر بالاي منبر رسول خدا ـ صلّي الله عليه و آله ـ روند.
و امّا اين‌كه مي‌گوئي همة مردم به رهبري ابوبكر، راضي شدند، نادرست است، زيرا بيشترين افراد انصار (مسلمين مدينه) مي‌گفتند: مِنّا اَميرٌ وَ مِنْكُم اَمِيرٌ: «يك نفر از ميان ما، امير باشد و يك نفر از ميان شما (مهاجران) امير باشد».
امّا در مورد مهاجران، همانا «زُبير» گفت: من غير از علي ـ عليه السّلام ـ، با هيچ كس بيعت نمي‌كنم، شمشير او را شكستند، ابوسفيان نزد علي ـ عليه السّلام ـ آمد و گفت: «اگر بخواهي همة مردم را پر از مركب و مرد مي‌كنم (و با تو بيعت مي‌كنيم) و سلمان بيرون آمد و گفت: «كردند و نكردند و ندانند كه چه كردند» (كارهائي كه در مورد بيعت با ابوبكر انجام شده، برخلاف اصول صورت گرفته) و هم‌چنين مقداد و ابوذر، اعتراض نمودند، اين بود وضع مهاجران (پس همة مردم به رهبري ابوبكر، رضايت نداده‌اند)
اي ابوالهُذَيل! اكنون چند سؤال از تو دارم پاسخ اين سؤال‌ها را به من بده:
1ـ به من بگو بدانم مگر نه اين است كه ابوبكر بالاي منبر رفت و گفت: اي مردم!...
اِنَّ لِي شَيْطاناً يَعْتَرِيِني، فَاِذا رَاَيتُموُنيِ مُغْضِباً فَاحْذَرُونِي
«همانا در وجود من شيطاني هست كه مرا غافل‌گير كرده و بر من چيره مي‌شود، وقتي كه مرا خشمگين يافتيد، از من دوري كنيد»، او در حقيقت با اين سخن مي‌خواهد بگويد: من همانند ديوانه هستم، بنابراين چگونه شما او را رهبر نموده‌ايد؟!
2ـ به من بگو بدانم، كسي كه معتقد است، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ كسي را جانشين خود نكرد، ولي ابوبكر، عمر را جانشين خود نمود، و عمر، كسي را جانشين ننمود، در رفتار آن‌ها يكنوع تناقض ديده مي‌شود، جواب اين ايراد، چيست؟
3ـ به من بگو بدانم: وقتي كه عمر، خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذاشت، و گفت آن‌ها از اهل بهشت مي‌باشند، پس چرا بعداً گفت: اگر دو نفر از آن‌ها با چهار نفر ديگر مخالفت كردند، آن دو نفر را بكشيد، و اگر سه نفر با سه نفر ديگر، مخالفت نمودند، آن سه نفر را كه عبدالرّحمن بن عوف در ميانشان نيست بكشيد؟ آيا چنين دستوري از ديانت است، كه فرمان قتل اهل بهشت را صادر نمايد؟!
4ـ اي ابوالهُذَيل به من بگو بدانم: ماجراي ملاقات ابن عباس و عمر، و گفتگوي آن‌ها را چگونه با عقيدة خود سازگار مي‌داني؟ آن هنگام كه عمر بن خطاب بر اثر ضربه، بستري شد، و عبدالله بن عبّاس نزد او رفت ديد بي‌تابي مي‌كند، پرسيد: «چرا بي‌تابي مي‌كني؟»
عمر در پاسخ گفت: بي‌تابي من براي خودم نيست، بلكه از اين رو است كه بعد از من، چه كسي عهده‌دار مقام رهبري مي‌گردد، سپس بين او و ابن عباس، چنين گفتگو شد:
ابن عباس: طلحة بن عبيدالله را رهبر مردم كن.
عمر: او تندخو است، پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ او را اين چنين مي‌شناخت، من مقام رهبري را به آدم تندخو نمي‌سپرم.
ابن عباس: زيبر بن عوام را رهبر مردم كن.
عمر: او بخيل است، ديدم دربارة مزد همسرش در مورد مقداري از پشمي كه ريشته بود، ستيز و سختگيري مي‌كند، مقام رهبري مسلمين را به شخص بخيل واگذار نمي‌كنم.
ابن عبّاس: سعد وقّاص را رهبر مردم كن.
عمر: سعد، با اسب و تير سر و كار دارد (و فردي نظامي است) چنين فردي براي ادارة امور رهبري شايسته نخواهد بود.
ابن‌ عبّاس: عبدالرّحمان بن عوف را رهبر كن.
عمر: او از ادارة خانوادة خود عاجز است.
ابن عبّاس: عبدالله پسرت را رهبر كن.
عمر: نه به خدا، مردي كه از طلاق دادن همسرش، درمانده است، عهده‌دار مقام رهبري نمي‌كنم.
ابن عباس: عثمان را رهبر كن.
عمر، سه بار گفت: سوگند به خدا اگر عثمان را رهبر كنم، طايفه بني معيط (تيره‌اي از بني‌اميّه) را برگردة مسلمانان سوار كند، و با اين وضع جا دارد كه او را بكشند.
ابن عباس مي‌گويد: سپس ساكت شدم، و به خاطر دشمني و عداوتي كه بين عمر و علي ـ عليه السّلام ـ بود، نام اميرمؤمنان علي ـ عليه السّلام ـ را متذكّر نشدم، ولي خود عمر به من گفت: «اي پسر عبّاس! رفيقت را نام ببر»
گفتم: پس علي ـ عليه السّلام ـ را رهبر مردم كن.
عمر: سوگند به خدا پريشان و بي‌تاب نيستم مگر به خاطر اين‌كه حقّ را از صاحبانش گرفتيم، وَ الله لَئنْ وَلَّيْتُهُ لَيَحْمِلَنَّهُمْ عَلَي الْمَحَجَّةِ الْعُظْمي، وَ اِنْ يُطيِعُوهُ يُدْخِلَهُمُ الْجَنَّةَ
«سوگند به خدا اگر علي ـ عليه السّلام ـ را رهبر مردم قرار دهم، او قطعاً آن‌ها را به جادّة بلند سعادت روانه مي‌كند، و اگر مردم از او پيروي كنند، او آن‌ها را به بهشت وارد مي‌سازد».
عمر، اين مطالب را گفت، در عين حال مسألة خلافت بعد از خود را به شوراي شش نفري واگذار نمود، واي بر او از ناحية پروردگارش.
ابوالهُذَيل مي‌گويد: آن مرد خوش قامت و خوش كلام (ناشناس هوشمند) وقتي كه سخنش به اين‌جا رسيد، حالش منقلب شد و همانند ديوانگان گرديد (براي تقيّه، خود را به ديوانگي زد) ماجراي او را به مأمون (هفتمين خليفه اموي) گفتم، مأمون او را طلبيد و درمان كرد، و او را همدم خود در امور قرار داد، و مأمون بر اثر همين گفتار منطقي او، شيعه شد.
[1] ـ او در حقيقت دانشمند هوشمندي بود، ولي از روي «تقّيه» آن‌گونه مي‌زيست و ديوانه‌نما شده بود.
[2] ـ العقد الفريد، ج 2، ص 347.
دانشمند شيعي با ابوالهذيل
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :