امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
بازدید :
1322
صلابت علي (ع)
در آغاز بعثت گروهي از سران قريش و سردمداران شرک، به حضور پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ آمدند و گفتند: «اي محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ تو ادعاي بزرگي کرده اي که هيچ کدام از پدران و خاندانت هرگز چنين ادعائي نکرده اند، (پيامبري)، ما از تو يک معجزه مي خواهيم، اگر آن را انجام دهي، خواهيم دانست که تو پيامبر به حقّ هستي و در ادعاي خود صادق مي باشي و گرنه بر ما روشن مي شود که جادوگر و دروغگو هستي!»
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ پرسيد: خواسته شما (که بايد از روي اعجاز انجام شود) چيست؟
گفتند: «اين درخت را (اشاره به درخت کهن و تنومندي که در چند قدمي آن ها بود) صدا بزني که از ريشه بر آمده و جلو آيد و پيش رويت بايستد».
پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ فرمود: خداوند بر همه چيز توانا است، اگر خداوند اين خواسته شما را انجام دهد، آيا ايمان مي آوريد؟
گفتند: آري.
فرمود: بزودي آن چه را خواستيد به شما نشان مي دهم، ولي مي دانم که شما به سوي سعادت باز نمي گرديد، و در ميان شما کسي قرار دارد که در درون چاه (بدر بعد از جنگ بدر) انداخته خواهد شد، و نيز کسي هست که جنگ احزاب را به راه مي اندازد.
آن گاه صدا زد: «اي درخت!، اگر به خدا و روز جزا ايمان داري و مي داني که من پيامبر خدا هستم با ريشه از زمين بيرون بيا و در نزد من آي و به اذن خداوند، پيش رويم بايست.
امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: «سوگند به خداوندي که پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را به حقّ مبعوث کرد، درخت با ريشه هايش، از زمين کنده شد و جلو آمد و به شدت صدا ميکرد، و مانند پرندگان هنگام بال زدن از بهم خوردن شاخه هايش، صدائي بلند شنيده مي شد تا اين که پيش آمد و در جلو رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ايستاد، و شاخه هايش همانند بال هاي پرندگان به هم خورد. بعضي از شاخه هايش را روي پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ افکند و من در طرف راست آن حضرت بودم.
سران قريش وقتي اين وضع را ديدند، از روي تکبر و غرور گفتند: به درخت فرمان بده، نصفش به جلو آيد و نصف ديگرش در جاي خود، باقي بماند، آن درخت با وضعي عجيب و صدائي بلند آن چنان نزديک شد که نزديک بود به آن حضرت بپيچد.
سران شرک باز از روي کبر و غرور گفتند: دستور بده که اين نصف درخت، به جاي خود باز گردد و به نصف ديگر بپيوندد! پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ همين دستور را فرمود و درخت به صورت اوّل در آمد.
علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد: من گفتم: لا اله الاّ الله، اي پيامبر! من نخستين کسي هستم که به پيامبري تو ايمان دارم، و نخستين فردي هستم که اقرار مي کنم اين درخت به فرمان خدا، براي تصديق نبوت و بزرگداشت دعوتت، آن چه را خواستي، انجام داد.
اما سران شرک و قريش (عنود) همه گفتند: «محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ساحر و دروغگو است، که سحري عجيب دارد و در سحر خود داراي مهارت عظيم است» گفتند: «آيا پيامبر بودن محمد ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را جز امثال اين (اشاره به من) تصديق مي کند؟!».
اما من از کساني هستم که از سرزنش سرزنشگران نمي هراسند، سيمايشان سيماي صديقين است، و گفتارشان گفتار نيکان مي باشد، زنده دار شب و روشني بخش روزند. رهرو خط قرآن و احيا کننده سنت هاي خدا و رسولش مي باشند. از تکبر و غرور و فساد و خيانت دور مي باشند. دل هايشان در بهشت و پيکرهايشان در انجام مسئوليت و وظيفه الهي است.[1]
اين بود قضيه دلاور مرد تاريخ، امير سخن و بيان، ايمان و صلابت، يعني علي ـ عليه السلام ـ آن که چهره اي به طراوت گل و شمشيري به صلابت پولاد آسيب ناپذير، و قلبي به پاکي آب زلال داشت، و در راه عقيده راستين، چون کوهي استوار و پا برجا بود.

[1] . نگاه کنيد به قسمت آخر خطبه قاصعه (خطبه 192 نهج البلاغه).
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :