امروز:
يکشنبه 30 مهر 1396
بازدید :
1413
عاشق علي (ع) و دشمن کينه توز آن حضرت
«اَفلَح» از ياران مخلص امام علي ـ عليه السلام ـ بود او داراي پوستي سياه بود. او با اين که مسلمان خوبي بود اما لحظه اي از زندگي خود گرفتار عمل دزدي و سرقت گرديد. و پس از انجام آن عمل فشار وجدان و ترس از خدا، او را سخت ناراحت نمود. بنابراين توبه کرد و با خود گفت به حضور علي ـ عليه السلام ـ مي رود تا با جاري نمودن حدّ دزدي، مرا پاک سازد به محضر علي ـ عليه السلام ـ آمد و سه بار اقرار به دزدي کرد، امام ـ عليه السلام ـ چهار انگشت دست راست او را قطع نمود.
او با اين که ضربه سختي خورده بود، با قلبي لبريز از ايمان از محضر علي ـ عليه السلام ـ مرخص شد و به سوي خانه خود رهسپار گرديد.
در اين ميان يکي از فرصت طلبان و دشمنان پر کينه علي ـ عليه السلام ـ به نام «ابن کَوّا» که از خوارج نهروان بود[1] با خود گفت اکنون مي روم و اين شخص را بر ضدّ علي ـ عليه السلام ـ مي شورانم. با نيرنگ خاصي نزد او آمد گفت: «آه، آخ، آقا جان! چه کسي دست نازنين تو را قطع کرد؟ به راستي چقدر بي رحمي؟ چقدر قساوت؟!...».
«افلح» که دلي نوراني و ايماني استوار داشت، بر خلاف فکر خام «ابن کوّا» آن چنان شور و نشاط نسبت به علي ـ عليه السلام ـ پيدا کرد، که در بازار و محل رفت و آمد مردم، با زبان فصيح به مدح علي ـ عليه السلام ـ پرداخت و با سخنان موزون و پر معني که از قلبي پاک و سرشار از محبت علي ـ عليه السلام ـ بر مي خاست، فرياد مي زد: «قطع يميني امام حنفيّ، بدريّ، احدي، مکيّ، مدنيّ، ابطحيّ، هاشميّ، قرشيّ. قطع يميني امام التّقي، و ابن عمّ المصطفي، شقيق النّبيّ المجتبي ليث الثّري، غيت الوري، حتف العدي و مصباح الهدي...؛ دست راستم را قطع کرد آن پيشواي يکتا پرست. آن که يکّه سوار نبردگاه بدر و احد بود، آن که مکه و مدينه و سرزمين ابطح، او را به عظمت مي شناسند.
دستم را بريد. پيشواي پرهيزکاران و پسر عموي پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ميوه دل پيامبر برگزيده خدا، آن که شير بيشه شجاعت و مايه رحمت انسانها. و کوبنده دشمن و چراغ تابان هدايت است...»
و مطالب ديگري به همين منوال با شور و سوز خاصي مي گفت و جمعيت مردم از هر سو، اطرافش را گرفته بودند چنان چه گويي سخنران خوش بيان و چيره دستي بر مردم خطبه مي خواند.
اين خبر به امام علي ـ عليه السلام ـ رسيد، امام براي او پيام فرستاد و به حضورش طلبيد و نسبت به او محبت کرد و برايش دعا نمود، و او گفت: اي اميرمؤمنان! عشق تو در گوشت و استخوانم آميخته و اگر پيکرم را قطعه قطعه کنند، عشق تو از قلبم بيرون نمي رود... .
و امام از سوي ديگر دريافت که کوردلي بي ايمان که همان «ابن کوّا» باشد او را اين گونه شوريده و پر احساس کرده است، به «ابن کوّا» فرمود: «اي فرزند کوّي! ما را دوستاني است که اگرآنان را قطعه قطعه کنيم، جز بر دوستي شان نيفزايد، و به عکس ما را دشمناني است که اگر «شهد عسل» بر گلوي آنها بريزيم، جز بر دشمني و کينه توزي آنها نمي افزايد. آن کس که ما را به حقيقت دوست دارد، حتماً در روز قيامت، مشمول شفاعت ما خواهد شد».[2]
از حوادث روزگار اين که همين شخص در سپاه علي ـ عليه السلام ـ در جنگ نهروان به شهادت رسيد و جانش را تقديم مولايش علي ـ عليه السلام ـ نمود، و همان خارجي ناپاک «ابن کوّا» در همين جنگ، در سپاه نهروانيان به هلاکت رسيد و به دوزخ واصل شد.
اينک در اين مورد به سخني از نهج البلاغه گوش فرا دهيم که امام علي ـ عليه السلام ـ مي فرمايد:
«هرگاه با اين شمشيرم بر بيني فرد با ايماني بزنم که مرا دشمن بدارد، دشمن نخواهد داشت و اگر تمام دنيا را در گلوي منافق بريزم که مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت و اين به خاطر آن مي باشد که بر زبان پيامبر امّي (درس نخوانده) واقع شده است که فرمود: «يا علي لا يبغضک مؤمن ولا يحبک منافق؛ اي علي! مؤمن با تو دشمني نمي کند و منافق تو را دوست نمي دارد.[3]
و اين يک ضابطه و معياري است که مؤمن و منافق را مي توان بر اساس آن شناخت.

[1]. عبدالله بن کوّا از اصحاب علي ـ عليه السلام ـ بود و سپس به خوارج نهروان پيوست، اين شخص به قدري کينه توز بود که روزي علي ـ عليه السلام ـ نماز مي خواند، او چند بار آيه 60 سوره روم را که در مورد پوچ شدن اعمال مشرکان است، خواند و به اين وسيله با کنايه به ساحت مقدس علي ـ عليه السلام ـ نسبت شرک مي داد، و سئوالات عجيبي از روي عناد از آن حضرت مي کرد (الکني و الالقاب، ج1، ص396؛ سفينة البحار، ج2، ص499) و سرانجام از سران آتش افروز جنگ نهروان شد و در همين جنگ به دست سپاه علي ـ عليه السلام ـ به قتل رسيد.
[2]. اقتباس از بحار، ج41، ص204؛ ناسخ التواريخ حضرت علي ـ عليه السلام ـ ، ج4، ص173.
[3]. نهج البلاغه، حکمت 45.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
*پست الکترونیک :
* متن نظر :