امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
بازدید :
1040
علي (ع) کنار قبر زهرا (س)
امام علي ـ عليه السلام ـ نماز ظهر را در مسجد خواند، و پس از نماز برخاست که به سوي خانه بيايد، ناگهان با بانواني (مثل فضّه و اسماء و بنت عميس) ربرو شد که بسيار اندوهگين بودند و گريه مي کردند، فرمود: «چه خبر است؟ چرا شما را گريان مي بينم؟!»
عرض کردند: «اي امير مؤمنان! دختر عمويت حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ را درياب، گمان نداريم که او را در حال زنده بودن دريابي؟».
اميرمؤمنان با شتاب به خانه آمد. وقتي وارد اطاق شد، ناگهان ديد که حضرت زهرا ـ سلام الله عليها ـ روي بستر افتاده و به طرف راست و چپ مي پيچد ... امام، سر حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ را به دامن گرفت و صدا زد: «اي زهراء!»، پاسخي از او نشنيد، صدا زد اي دختر رسول خدا ـ صلي الله عليه و اله و سلم ـ! پاسخي از او نشنيد. صدا زد اي دختر کسي که به گوشه هاي عبايش، زکات را به تهيدستان مي رساند، صائي از او نشنيد، صدايي زد: اي دختر کسي که فرشتگان گروه گروه در آسمان با او نماز خواندند، پاسخي از او نشنيد، صدا زد: اي فاطمه! با من سخن بگو، من پسر عموي تو علي بن ابيطالب هستم.
در اين هنگام حضرت زهرا ـ عليها السلام ـ چشم هايش را گشود، همين که به چهره علي ـ عليه السلام ـ نگاه کرد گريه او را گرفت، علي ـ عليه السلام ـ نيز گريه کرد.
امام علي ـ عليه السلام ـ فرمود: چرا تو را اين چنين مي نگرم، چه حادثه اي رخ داده است؟! من پسر عموي تو علي هستم.
زهرا ـ عليها السلام ـ فرمود: اي پسر عمو، من مرگ را ـ که همه ناگزيرند به آن تن در دهند ـ در خودم مي يابم، و مي دانم که تو بعد از من ازدواج خواهي کرد، وقتي با زني ازدواج کردي، روز و شب را تقسيم کن يک روز و شب را براي او قرار بده و يک روز و شب را براي فرزندانم، و در برابر فرزندانم، حسن و حسين ـ عليهما السلام ـ بلند، سخن نگو، آن ها دو يتيم و دو غريب دل شکسته اند، چند روزي بيشتر نيست که جدّ خود، رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ را از دست داده اند و امروز هم مادرشان را از دست مي دهند، واي بر امتي که آن ها را بکشند و با آن ها دشمني نمايند... .
سپس زهرا ـ عليها السلام ـ وصيت هاي خود را کرد، با وضعي جانسوز از دنيا رفت، علي ـ عليه السلام ـ طبق وصيت زهرا ـ سلام الله عليها ـ شبانه او را غسل داد و کفن کرد و نماز بر او خواند و او را به خاک سپرد، وقتي که قبر را با خاک پوشاند هاج به الحزن...: اندوه آن حضرت را فرا گرفت، قطرات اشک هاي چشمش به گونه هايش مي ريخت در اين حال روي خود را به طرف قبر رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ کرد و چنين گفت:[1]
«السلام عليک يا رسول الله عنّي، و عن ابنتک النّازلة في جوارک، و السّريعة اللّحاق بک، قلّ يا رسول الله عن صفيتک صبري، ورقّ عنها تجلّدي الاّ انّ في التأسّي لي بعظيم فرقتک و فادح مصيبتک موضع تعزّ...؛ سلام بر تو اي رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ از جانب خودم و دخترت که هم اکنون در جوارت فرود آمده و به سرعت به تو پيوسته است، اي پيامبر خدا! صبرم از فراق دختر برگزيده ات، کم شده و طاقتم از دست رفته است، ولي پس از روبرو شدن با فاجعه عظيم رحلت تو، هر مصيبتي به من برسد، کوچک است، يادم نمي رود که با دست خود، پيکرت را در قبر گذاشتم و هنگام رحلت، سرت بر سينه ام بود که روح تو پرواز کرد انّا لله و انّا اليه راجعون
اي پيامبر، امانتي که به من سپرده بودي، به تو برگردانده شد، اما اندوه من هميشگي است، و شبهايم را با بيداري بسر مي برم، تا اين که به تو بپيوندم، بزودي دخترت تو را آگاه خواهد کرد، که امّت تو به ستم کردن، هم رأي شدند، چگونگي حال را از وي بپرس ... سلام من بر هر دو شما سلام وداع کننده، نه سلام کسي که خشنود يا خسته دل باشد، و اگر در کنار قبرت بمانم، نه از آن جهت است که به وعده خداوند در مورد پاداش صابران سوء ظن داشته باشم».[2]

[1] . منهاج البراعة في شرح نهج البلاغه، ج13، ص26ـ27 و 37.
[2] . نگاه کنيد به خطبه 202 نهج البلاغه.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :