امروز:
يکشنبه 2 مهر 1396
بازدید :
1101
ماجراي حَکَمَين
يکي از حوادث مهم زمان خلافت اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ ماجراي «حَکَمَين» است که ناگزيريم آن را در اينجا به طور خلاصه بيان کنيم:
اميرمؤمنان علي ـ عليه السلام ـ در روز پنجم شوال سال 36 هجري که هنوز در سال اول حکومت خود بود، براي سرکوبي لشکر متجاوز معاويه، همراه سپاه خود، عازم سرزمين «صفين» (بين شام و عراق) گرديد، و در آن سرزمين بين سپاه علي ـ عليه السلام ـ و سپاه معاويه جنگ درگرفت و اين جنگ هجده ماه طول کشيد.
در اواخر جنگ، زمينه هاي پيروزي علي ـ عليه السلام ـ استوار شده بود، و نشانه هاي شکست سپاه معاويه، ديده مي شد.
در اين بحران سرنوشت ساز، از طرف عمروعاص (مشاور مخصوص معاويه) نيرنگي به کار برده شد. خلاصه جريان اين بود که قرار شد سپاه معاويه، قرآن ها را سر نيزه کنند و فرياد بزنند «اي سپاه علي ـ عليه السلام ـ بيائيد بين ما و شما، قرآن حاکم باشد. هر چه قرآن حکم کرد، آن را پيروي کنيم و جنگ و خونريزي را ترک نمائيم».
اين دسيسه فريبنده و خوش نما، بسياري از ساده لوحان سپاه علي ـ عليه السلام ـ را فريب داد، و هر چه آن حضرت فرمود که به جنگ ادامه بدهيد چون اين نيرنگ و فريب معاويه و عمروعاص مي باشد، ولي عده بسياري از سپاه علي ـ عليه السلام ـ به سخن او اعتنا نکردند، و اختلاف شديدي در ميان سپاه علي ـ عليه السلام ـ به وجود آمد.
سرانجام سپاه معاويه (که يک نوع دزد عقيده بودند) با سپر قرار دادن قرآن، فرمان قرآن را نابود کردند، و با اين ترفند موذيانه، بسياري از مقدس مآبهاي کوردل را که در اطراف علي ـ عليه السلام ـ بودند فريب دادند، و هر چه علي ـ عليه السلام ـ آنها را نصيحت کرد و هشدار داد، گوش نکردند.[1]
حتي امام در اين مورد، به خدا پناه برد و به صورت دعا چنين فرمود: «اللهم انّک تعلم انّهم ما الکتاب يريدون؛ خداوندا تو مي داني که هدف آنان قرآن نيست».
کوتاه سخن آن که: هزاران نفر از ياران علي ـ عليه السلام ـ که «اشعث بن قيس» (سردسته منافقين) در رأس آنها بود گول اين دسيسه به ظاهر آراسته دزدان دين را خوردند، و خود نيز از همين عقيده مردم سوء استفاده کرده و وقيحانه تر از پيروان معاويه، اطرافيان علي ـ عليه السلام ـ را گرفتند و فرياد مي زدند: «لا حکم الا لله؛ فرماني جز فرمان خدا نيست»[2] و بر امام علي ـ عليه السلام ـ ترک جنگ با سپاه معاويه را تحميل کردند، و سپس موضوع «حکميّت» را به پيش کشيدند، به اين معني که امام علي ـ عليه السلام ـ نماينده اي تعيين کند، و معاويه نيز نماينده اي تعيين کند، و اين دو در حضور شخصيت هاي برجسته از سپاه علي ـ عليه السلام ـ و معاويه، بر اساس قرآن، حکم کنند.
امام پس از آن که مجبور شد، تن به حکميّت بدهد، عبدالله بن عباس را به عنوان نمايندگي پيشنهاد کرد زيرا او مي توانست نيرنگ عمروعاص را خنثي کند.
معاويه، عمروعاص را به عنوان نمايندگي تعيين نموده بود.
اشعث بن قيس (گويي مأمور مخفي معاويه بود) با حکميّت ابن عباس، مخالفت کرد، امام مالک اشتر را معرفي کرد، با اين انتخاب نيز مخالفت شد.
سرانجام امام علي ـ عليه السلام ـ براي حفظ اتحاد، مجبور شد که حکميت «ابوموسي» را که آنها پيشنهاد کردند، بپذيرد، پس از قرارداد باز عده اي جمع شدند و فرياد زدند، ما اين قرارداد را قبول نداريم «لا حکم الا لله؛ حکومت مخصوص خدا است».
تا اين که عمروعاص همراه چهل نفر، و ابو موسي همراه چهار صد نفر در «دومة الجندل» (محل حکميّت) حاضر شدند، پس از مذاکرات، عمروعاص مکّار در يک جلسه کاملاً خصوصي به اموموسي نادان گفت: آخرين نظرت چيست؟
ابوموسي گفت من هر دو (معاويه و علي) را از خلافت خلع کردم، و مسلمانان را براي انتخاب خليفه، به شوري دعوت مي کنم.
عمروعاص که مي ديد نقشه شيطاني اش به خوبي دارد پيش مي رود، سوگند ياد کرد که اين نظر بسيار خوبي است.
اما وقتي آنها در جلسه عمومي حاضر شدند، عمروعاص به ابوموسي گفت: نظر خود را بگو (عبدالله بن عباس با اين که با اصرار، از ابو موسي خواست که در نظريه دادن پيش دستي نکند، اما او پيش دستي کرد) گفت: «من علي و معاويه را در خلافت خلع کردم، شما خود اجتماع کنيد و خليفه را انتخاب نمائيد».
عمروعاص حيله گر بي درنگ برخاست و گفت: آن چه ابوموسي گفت شنيديد، او رئيس خود (علي ـ عليه السلام ـ ) را خلع کرد، من نيز او را خلع مي کنم و رئيس خود معاويه را براي خلافت نصب مي کنم، انگشتر خود را از دست راست بيرون آورد و به دست چپ کرد و گفت اين گونه علي ـ عليه السلام ـ را خلع و معاويه را نصب مي نمايم.
اين ماجراي حَکَمَين را که از ننگين ترين جريانات سياسي زمان خلافت علي ـ عليه السلام ـ است، همان خوارج نهروان به وجود آوردند.
با اين که امام علي ـ عليه السلام ـ فرموده بود اگر عبدالله بن عباس را نمي پسنديد، مالک اشتر را انتخاب کنيد، ولي اشعث و اصحابش گفتند که ما جز ابوموسي کسي را بر نمي گزينيم.[3]
به هر حال، آن چه مي بايست انجام نشود، انجام شد. و عجيب اين که همين افرادي که باعث و باني ماجراي ننگين حَکَمين بودند، اظهار پشيماني کردند، و با کمال پررويي همه گناه ها را به علي ـ عليه السلام ـ نسبت دادند و حتي گفتند: چرا علي ـ عليه السلام ـ راضي به اين تحکيم شد، بنابراين علي ـ عليه السلام ـ کافر گرديد، اينان بارها به حضور علي ـ عليه السلام ـ آمده و فرياد مي زدند «لا حکم الا لله؛ حکومت مخصوص خدا است».
اينک بر گرديم بر اصل مطلب:[4]
در فرازهاي برجسته داستان مشروح «حکمين» دريافتيم که شعار و تکيه کلام خوارج اين دزدان عقيده و ايمان اين بود که «لا حکم الا لله؛ حکومت مخصوص خدا است».
با اين شعار پر جاذبه، مردم را فريفتند و بر ضدّ علي ـ عليه السلام ـ شوراندند، و بزرگترين ضربه را بر حکومت الهي علي ـ عليه السلام ـ وارد نمودند.
امير مؤمنان علي ـ عليه السلام ـ فرمود: «كَلِمَةُ حَقٍّ يُرَادُ بِهَا بَاطِلٌ نَعَمْ إِنَّهُ لَا حُكْمَ إِلَّا لِلَّهِ؛ اين، سخن حقي است که از آن اراده باطل شده، آري حکومت و حکم مخصوص خداوند است».[5]
به اين ترتيب، چهره نفاق آلود و عقيده نادرست خوارج را براي مردم نمايان ساخت، و به مردم هشدار داد که فريب اين دزدان دين را که در پشت ماسک دين، به جنگ دين آمده اند نخورند.

[1]. نگاه کنيد به خطبه 35 نهج البلاغه.
[2]. اين جمله، قسمتي از آيه 57 سوره انعام است.
[3]. اقتباس از شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد، ص246ـ256؛ تتمة المنتهي، ص17ـ18؛ شرح فشرده نهج البلاغه، ج1، ص329ـ334؛ منهاج البراعه، ج4، ص182 به بعد.
[4]. داستان پرماجراي حکمين، بسيار مفصل تر از آن است که ما در اينجا خاطر نشان ساختيم و در عين حال از همه داستان هاي اين کتاب، طولاني تر گرديد. ولي نظر به اين که در خطبه هاي متعدد نهج البلاغه به اين داستان اشاره اي شده است شايسته بود که فرازهاي حسّاس اين داستان ذکر شود.
[5]. نگاه کنيد به خطبه 40 نهج البلاغه؛ و در خطبه 238 مطالبي در سرزنش گردانندگان ماجراي ننگين «حکمين» آمده است، و ماجراي جنگ نهروان را در داستان 28 بخوانيد.
محمد محمدي اشتهاردي - داستان هاي نهج البلاغه
مطالب مرتبط :
* نام و نام خانوادگی :
* متن نظر :