امروز:
يکشنبه 3 ارديبهشت 1396
دين و آزادى 1
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الحمد لله رب العالمين والصلوة والسلام علي سيد الانبياء و المرسلين ، حبيب اله العالمين ، ابي القاسم محمد و علي آله الطيبين الطاهرين المعصومين
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه و علي آبائه في هذه الساعة و في كلِّ ساعة ولياً و حافظاً و قاعداً و ناصراً و دليلاً و عيناً حتي تسكنه ارضك طوعاً و تمتعه فيها طويلاً .
خداي متعال را شكر مي‏كنيم كه در عصري زندگي مي‏كنيم كه به بركت عنايات خاص ولي عصر (عج) و زحمات علما و بزرگان و مراجع و اساتيد و به خصوص در سايه‏ي رهبري امام راحل رضوان الله عليه و به بركت خون‏هاي پاكي كه در راه اين نهضت مقدس و اين انقلاب الهي ريخته شد ، امكان تشكيل جلسات بحث و تحقيق در باره‏ي معارف اسلامي و معارف اهل بيت و پاسخ‏گويي به شبهاتي كه شياطين انس و جن مطرح مي‏كنند فراهم شده است .
اميدواريم بتوانيم از اين فرصت‏ها استفاده‏ي مطلوب را برده و به نوبه‏ي خود وظايفي را كه در اين عصر داريم ، به نحو احسن انجام دهيم . وظايفي كه ما داريم و مي‏توانيم آن را يك جهاد فرهنگي بناميم ، به هيچ وجه نه آسان‏تر و نه كم ارزش‏تر از جهاد برادراني است كه در جبهه‏هاي جنگ جان‏فشاني كردند . جا دارد در همين فرصت كه در ايام هفته‏ي دفاع مقدس هستيم ، ياد همه‏ي آن عزيزان را گرامي بداريم و براي شادي روحشان و علّو درجاتشان دعا كنيم . ولي اين جهاد ، يعني جهاد علمي و فرهنگي ، از يك نظر سخت‏تر است ؛ براي اين كه دوران عمر انسان را در بر مي‏گيرد . جهاد در ميدان نبرد ممكن است تا يك سال تمام بشود .
آن كساني كه هماي شهادت را در آغوش مي‏كشند ، ممكن است از وقتي كه پا به جبهه مي‏گذارند تا به مقصدشان مي‏رسند ، ساعتي بيش‏تر طول نكشد ؛ اما اين جهاد فرهنگي را هر روز و هر شب تا آخرين نفسي كه در اين عالم هستيم بايد انجام بدهيم .
ما هر روز با رنگي از شبهات و مشكلات و شيطنت‏ها مواجه هستيم و از كمبودها و نارسايي‏ها و غفلت‏ها و بعضي كج فكري‏ها و كج سليقگي‏ها ، هر روز و هر ساعت بايد خون دل بخوريم ؛ به هر حال ، بايد با پاسخ به اين شبهه‏ها بتوانيم اهميت جهاد فرهنگي‏مان را اثبات كنيم . همه مي‏دانيد كه روايات فراواني در اين زمينه هست ؛ از جمله : «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» . اميدواريم كه خداوند متعال توفيق بدهد كه ما در اين جهاد مقدس علمي و فرهنگي موفق بوده و در پيش‏گاه صاحب و ولي امرمان روسفيد باشيم .
موضوع بحث ، رابطه‏ي آزادي و دين است . در اين زمينه به خصوص در سال‏هاي اخير ، بحث‏هاي زيادي انجام گرفته و كتاب‏ها ، رساله‏ها و مقالات فراواني منتشر شده است . گه گاهي در گوشه و كنار ، درس‏ها ، بحث‏ها ، ميزگردها ، سخن‏راني‏ها و كنفرانس‏هايي برگزار شده است ؛ ولي علي‏رغم همه‏ي اين بحث‏ها ، ممكن است يك زوايايي از بحث هنوز احتياج به توضيح داشته باشد .
اجمالاً ما مدعي هستيم كه در اين زمينه بيش‏تر ابهام‏ها در زمينه‏ي مفاهيم است . اصلاً آزادي يعني چه؟ همين طور مفهومي كه ما از دين داريم با مفهومي كه غربي‏ها و غرب زده‏ها از دين دارند ، متفاوت است . بايد توضيح بدهيم كه واژه‏ي دين را كه ما به كار مي‏بريم ، چه مفهومي دارد؟ قلمروش تا كجا است؟ شامل چه زمينه‏ها و محورهايي از معرفت‏ها ، رفتارها ، ارزش‏ها و باورها مي‏شود .
در اين تصور كه دين با آزادي تنافي دارد ، دين به چه معنا و آزادي به چه معنا است؟ و همين طور شعاري كه داده مي‏شود كه دين (لااقل دين اسلام) با آزادي هيچ تنافي ندارد و هر كدام جايگاه خودشان را دارند و نبايد تعارض داشته باشد كه البته به صورت شعار مطرح كردن راحت است ؛ اما تبيين اين مسئله كه دين اسلام با آزادي منافات ندارد چگونه است؟ با كدام آزادي؟ به چه نحو؟ و سؤالاتي از اين قبيل كه آيا دين مي‏تواند جلوي آزادي را بگيرد؟ مي‏تواند محدود كند يا نمي‏تواند و ... آماده هستم كه سؤالاتي كه مطرح شده و با روشي كه انتخاب كرده‏اند ، مطرح فرمايند و در حد توان پاسخ بگويم .
سعي مي‏كنم دو نكته را كه جمع آن مشكل است در عرايضم رعايت كنم : يكي اين كه پاسخ به سؤال ، آن قدر گسترده نشود كه تمام وقت جلسه را به پاسخ يك يا دو سؤال بگيرد و در عين حال ، آن قدر هم مجمل و مبهم نباشد كه باز هم براي سؤال كننده ، مطلب روشن نشود . جمع بين اين دو ، مشكل است .
قبل از شروع گفت‏وگو از خداي متعال درخواست مي‏كنم كه به بركت توجهات خاص ولي عصر(عج) ما را موفق بدارد به اين كه چيزي را بگوييم و بشنويم كه موجب رضاي خودش و رضاي مولايمان صاحب الزمان (عج) باشد
پيش‎درآمد[1]
آزادي يكي از اصيل‏ترين ارزش‏هاي نوع بشر به شمار مي‏رود ؛ به گونه‏اي كه همگان آن را مي‏ستايند . فيلسوفان متافيزيك و فلاسفه‏ي علوم اجتماعي ، به ويژه حقوق و سياست و عالمان علوم اجتماعي نيز در اين زمينه سخن‏ها رانده‏اند .
با اين‏كه مفهوم آزادي جزء مفاهيم بديهي محسوب مي‏شود ولي در رسيدن به آن ، گرفتار دشواري‏ها و پيچيدگي‏هاي فراواني هستيم . در زمينه‏ي تعريف آزادي ، نمي‏توان تعريف روشني از آن عرضه كرد و هر مكتب و فلسفه‏اي با توجه به پيش فرض‏هاي خود ، به تفسير آن پرداخته است ؛ بر اين اساس ، سوء تفاهم و اختلاف نظر در اين مفهومِ انتزاعي ، فراوان به چشم مي‏خورد .
شهيد مطهري ، در كتاب تكامل اجتماعي انسان مي‏فرمايد : «آزادي يكي از بزرگ‏ترين و عالي‏ترين ارزش‏هاي انسان است ؛ به تعبير ديگر ، جزء معنويات انسان است ـ معنويات انسان ، يعني چيزهايي كه مافوق حدّ حيوانيت اوست ـ آزادي براي انسان ، ارزشي مافوق ارزش‏هاي مادي است . انسان‏هايي كه بويي از انسانيت برده‏اند ، حاضرند با شكم گرسنه و تن برهنه و در سخت‏ترين شرايط ، زندگي كنند ولي در اسارت يك انسان ديگر نباشند و آزاد زندگي كنند» . تاريخ اسلام و نمونه‏هاي فراوان سيره‏ي عملي پيشوايان دين در احتجاجات و رفتارهاي اجتماعي ، مؤيد اين ارزش گذاري به حقيقت آزادي است .
اين پديده‏ي مهم بايد از زواياي مختلف مورد بررسي قرار گيرد : نخست ، تعريف و روش شناسي تعريف آزادي و اين‏كه آزادي چيست و با چه روشي اين تعريف بر تعاريف ديگر رجحان دارد .
دوم ، توجه به «آزادي از» ، «آزادي در» و «آزادي براي» . بدين معنا ، بايد تبيين كرد كه آدميان بايد از چه چيزهايي و در چه محدوده و قلمرويي آزاد باشند و هدف اين آزادي‏ها چيست؟
سوم ، ملاك و معيار آزادي است . استاد مطهري در اين باره مي‏فرمايد : انسان استعدادهايي برتر و بالاتر از استعدادهاي حيواني دارد . اين استعدادها يا از مقوله‏ي عواطف و گرايش‏ها و تمايلات عالي انساني است و يا از مقوله‏ي ادراك‏ها و دريافت‏ها و انديشه‏هاست . به هر حال ، همين استعدادهاي برتر ، منشأ آزادي‏هاي متعالي او مي‏شود . در غرب ، ريشه و منشأ آزادي را تمايلات و خواهش‏هاي انساني مي‏دانند و آن‏جا كه از اراده‏ي انسان سخن مي‏گويند ، در واقع فرقي ميان تمايل و اراده قائل نمي‏شوند . از نظر فلاسفه‏ي غرب ، انسان موجودي است داراي يك سلسله خواست‏ها و مي‏خواهد كه اين چنين زندگي كند . همين تمايل ، منشأ آزادي عمل او خواهد بود .
چهارمين نكته‏اي كه بايد بدان توجه كرد ، انواع آزادي و عدم خلط ميان آن‏هاست . آزادي فلسفي يعني اختيار در مقابل جبر كه مسئله‏اي پر چالش ميان متكلمان اسلامي يعني اشاعره ، معتزله و شيعه و نيز فيلسوفان غربي از جمله اگزيستانسياليست‏ها و مالبرانش بوده است . آزادي فكري يعني آزادي در تفكر و انديشه ، آزادي عقيده . آزادي فردي و آزادي اجتماعي مانند آزادي‏هاي سياسي و حقوقي . و در نهايت ، آزادي اخلاقي و عرفاني .
ما در دوراني به سر مي‏بريم كه شبهات و پرسش‏هاي فراواني در عرصه‏ي دين و آزادي ـ آن هم در زواياي مختلف آن ـ مطرح شده است . تقدم دين بر آزادي يا آزادي بر دين ، تنافي حاكميت دين با آزادي ، تعارض محق بودن انسان با الزام‏ها و تكاليف ديني ، نمونه‏اي از ده‏ها پرسش و شبهه‏ي روزگار ماست . و اكنون در محضر استاد گران‏مايه ، فيلسوف و فقيه و مفسر عالي‏قدر ـ حضرت آيت اللَّه مصباح يزدي ـ به پاسخ اين پرسش‏ها دست مي‏يابيم

[1] از: حجت الاسلام والمسلمين عبدالحسين خسروپناه.‎
سخن اين است كه از نظر حقوقي ، تا چه اندازه آزاديم رفتاري داشته باشيم كه تحت تعقيب قرار نگيريم و كسي حق نداشته باشد ما را تحت تعقيب قرار بدهد؟ ممكن است بگوييم اخلاقاً بد است ؛ ولي از نظر حقوقي و قانوني آزاد است .
شايد در يكي از اين روزنامه‏ها خوانده باشيد . (اگر خواسته باشيد مدركش هست مي‏توانم ارائه بدهم) مقاله‏اي منتشر شد (البته به عنوان ترجمه منتشر كرده‏اند) . ولي در جمهوري اسلامي در روزنامه‏ي كثير الانتشاري كه به هر حال با بعضي از گروه‏هاي سياسي و حاكم انتصاب دارد نوشته شده كه هم جنس بازي مردود است ولي قانوناً نبايد ممنوع باشد . مردود است يعني اخلاقاً مردود است . ما مي‏توانيم هر كاري را بگوييم كه اخلاقاً نمي‏پسنديم و مردود است . بعضي هم مي‏گويند : نه! اخلاقاً مردود نيست ، بلكه كار خوبي است . منت هم بر سر دولت داريم كه خرج دولت را كم كرده‏ايم . از ازدياد جمعيت جلوگيري مي‏شود و خيلي هم خوب است .
معناي آن ديدگاه كه هم جنس بازي مردود است ولي نبايد قانوناً ممنوع باشد ، همين است . مردود است يعني اخلاقاً مردود است . اما ممنوع نيست ، يعني قانوناً ممنوع نيست . يعني اگر كسي اين عمل را مرتكب شد ، دولت نبايد تعقيبش كند ؛ چون يك مسئله‏ي شخصي است . دلش خواسته است . حالا اگر شما نمي‏پسنديد بگوييد بد است . تقبيحش كنيد . اما دولت حق ندارد تعقيب كند .
اين‏ها در روزنامه‏ي جمهوري اسلامي ايران نوشته شده است! نه روزنامه‏ي جمهوري! روزنامه‏هاي كشور جمهوري اسلامي ايران! يك وقت اشتباه نشود . به هر حال ، اين آزادي كه محل بحث است ، آزاد بودن انسان در مقابل دولت است . در مقابل قوه‏اي است كه انسان را ملزم مي‏كند به رعايت قوانين . اصل اين است كه ما آزاد باشيم . هر چه دلمان مي‏خواهد انجام بدهيم . هيچ كس حق ندارد مانع ما شود ؛ مگر اين كه مزاحم آزادي ديگران شويم يا به اختيار خودمان ، آزادي خودمان را محدود كنيم . كس ديگري حق ندارد در باره‏ي ما قانون وضع كند و بگويد ملزم‏ايد كه اين طور رفتار كنيد .
معناي آزادي كه امروز مطرح مي‏شود اين است : من دلم مي‏خواهد لخت بيايم توي خيابان! هيچ كسي نتواند بگويد كه چرا اين كار را مي‏كني . اگر بگويند : آقا اخلاقاً بد است ، بگويد : نه ، قانوني كه آزادي مرا محدود مي‏كند اعتبار ندارد ؛ مگر اين‏كه خودم دلم بخواهد هميشه با لباس بيرون بيايم .
اين يك حرف ديگري است كه مردم خودشان رأي بدهند كه مي‏خواهيم هميشه با لباس باشيم يا مقرراتي براي خودشان وضع كنند . خوب آن منافاتي با آزادي شان ندارد . خودشان انتخاب كرده‏اند . اما اگر يكي نخواست اين طور باشد ، اصل بر اين است كه هر كسي هر جوري دلش مي‏خواهد رفتار كند . دين و اخلاق و دولت ـ به معناي عامش يعني قوه‏ي مقننه ، قضاييه و مجريه ـ حق ندارد كسي را ملزم كند .
آن چه امروز راجع به آزادي در دنيا مطرح است اين‏ها است . آن وقت سؤال مي‏شود كه آيا شما مي‏گوييد دولت هيچ حق ندارد قانوني وضع كند و آزادي‏هاي ديگران را محدود كند؟ مي‏گويند : چرا ، دولت حق دارد مردم را از مزاحمِ آزادي ديگران شدن، منع كند . يعني شما مي‏بينيد عملاً هر كسي هر كاري بكند كه مزاحم آزادي ديگران است ـ در اين خطي كه مزاحم ديگران نشود ـ بايد خودش را محدود كند . قانون هم فقط براي همين است كه مشخص كند كجاست كه اگر شما اين كار را انجام بدهيد ، مزاحم آزادي ديگران است . چون حد و حدود مشخصي ندارد . قانون براي همين است . ما مي‏پرسيم : دولت چه حقي دارد كه ما را ملزم به رعايت اين قانون كند؟ مي‏گويند : خود شما بايد رأي بدهيد . چون خود شما اين دولت را انتخاب مي‏كنيد ، پس اين هم آزادي خود شما بود كه اين كار را انجام داديد . اما اگر بگوييد كس ديگري دولت براي شما تعيين مي‏كند ـ ولو خدا ـ اين خلاف آزادي است .
بنابراين ، همين كساني كه دم از اسلام و گرايش‏هاي ملي و مذهبي و ... مي‏زنند ، صريحاً مي‏گويند كه دين حق ندارد آزادي انسان را محدود كند . گاهي كم كم شعارهاي رقيق‏تري از طرف ديگران هم مطرح مي‏شود كه دين نبايد آزادي را محدود كند وگرنه گور خودش را مي‏كَنَد ؛ مثلاً تعبيراتي از اين قبيل كه : نبايد دين آزادي‏ها را محدود كند ؛ آن‏جا كه آزادي محدود مي‏شود ، دين را بايد كنار گذاشت .
متأسفانه حتّي كساني كه به لباس روحانيت هم ملبس هستند ، صريحاً گفته‏اند و نوشته‏اند آن‏جايي كه امر داير شود بين آزادي انسان و دين ، آزادي مقدم است . بحث سر اين‏ها است .
پس در اصل آزادي تكويني كه بحث فلسفي است كه انسان مجبور است يا مختار ، ما همه‏مان قائل به اين هستيم كه انسان اختيار دارد ؛ البته اختيار محدود نه نامتناهي . آزادي اخلاقي نيز ، شايسته‏ي بحث است كه آيا الزام اخلاقي معنا دارد يا نه؟ اگر دارد الزام كننده كيست؟ اين مسئله در فلسفه‏ي اخلاق بحث مي‏شود .
بحث‏هاي سياسي و اجتماعي ، مربوط به فلسفه‏ي اخلاق نيست . فلاسفه در فلسفه‏ي اخلاق بحث مي‏كنند كه آيا در اخلاق ، الزام معنا دارد يا نه؟ اگر معنا دارد اين الزام اخلاقي از كجاست؟ الزام كننده كيست؟ اين بحث‏ها در فلسفه‏ي اخلاق بحث شده و مكاتب مختلفي هم داشته است . اين‏ها هيچ ربطي به ما ندارد .
برخي نويسندگان ، براي اثبات مسئله‏ي آزادي به معناي سياسي‏اش (آزادي در گفتار ، نوشتار ، انتخاب شغل ، انتخاب نماينده‏ي مجلس و انتخاب رئيس جمهور يا انتخاب دين) يكي از موضوعاتي را كه مطرح مي‏كنند ، همين است كه انسان آزاد است در انتخاب دين و آزاد است در تغيير دين . بنابراين نظر كساني كه احكامي براي ارتداد قائل هستند و تغيير دين را جايز نمي‏دانند محكوم‏اند.
اين نظر قابل قبول است كه انسان آزاد است در انتخاب دين ، همان طور كه اصلش آزاد بود كه دين اسلام را قبول كند . آيا بعداً آزاد است دينش را تغيير بدهد و دين ديگري را انتخاب كند؟ اين‏ها محل بحث است . اما اگر براي اثباتش استناد بكنند به آزادي تكويني و آزادي اخلاقي ، اين مغالطه است . كه اصلاً يك باب ديگري است ؛ ربطي به اين‏جا ندارد . اين يك نكته‏اي است كه بايد توجه داشته باشيد . حالا شايد در سؤال‏هاي بعدي مطرح شود ، راجع به آزادي كه تعريف ما از آزادي ـ مطلوب يا نامطلوب ، مطلق يا مقيد ـ در مقابل قانون و دولت است . يعني انسان در انتخاب عقيده‏اي يا گفتن كلامي يا انجام دادن رفتاري ، تحت تعقيب دولت قرار نگيرد و قانون مزاحمش نباشد . قانوني كه به وسيله‏ي دولت اجرا مي‏شود .
اما راجع به دين ، مي‏دانيد كه تعريف‏هاي زيادي براي دين كرده‏اند . تا آن‏جا رسيده كه بعضي گفته‏اند براي دين حتّي اعتقاد به خدا هم لازم نيست . در بحث ذاتيات و عرضيات دين ، گفته‏اند كه حتّي اعتقاد به خدا از ذاتيات دين نيست . اين از عرضيات دين است . پس ذاتيش چيست؟ بحث‏هايي است . در جايي گفته‏اند كه از ذاتيات دين ، اين است كه انسان ، انسان را خدا نداند . همين معناي سلبي ، ذات دين است . ولو سالبه‏ي به انتفاع موضوع باشد ؛ يعني اصلاً به خدايي معتقد نباشد . اما همين كه انسان را خدا نمي‏داند ، اين مي‏شود دين . اين ذاتي دين است . به هر حال ، وقتي آزادي در كلام بود و هر كسي براي خودش هيچ نوع محدوديتي قائل نشد ، آن وقت همه چيز مي‏شود گفت .
تعريفي كه ما از دين داريم آن تعريفي است كه منطبق شود بر دين اسلام ؛ يعني مجموعه‏ي حقايق و ارزش‏ها و رفتارهايي كه انسان را به كمال نهايي مي‏رساند و مصداق كمال نهايي همين است كه در ديد ما ، در فرهنگ اسلامي قرب به خدا است . مجموعه‏ي باورها و ارزش‏ها و رفتارهايي كه انسان را به سوي خدا ، به سوي كمال نهايي و به سوي سعادت ابدي سوق مي‏دهد . اين اسمش دين است .
به يك تعبير ساده‏تر ، آن چه خداوند از بندگانش خواسته ـ به تعبير طلبه‏ها مقتضاي اراده‏ي تشريعي الهي ـ اسمش دين است . خدا اراده فرموده كه بندگانش موحّد باشند ؛ پس اعتقاد به توحيد از دين است . خدا اراده فرموده بندگانش معتقد به معاد باشند ؛ پس اعتقاد به معاد جزء دين است . وَ أَعْتَدْنا لِمَنْ كَذَّبَ بِالسَّاعَةِ(2) ... و همين طور اعتقاد به ارزش‏ها و رفتارهاي فردي و اجتماعي و همه‏ي آن چه به نحوي دخالت در كمال انساني دارد به صورت مثبت ، جزء دين است و نفي و منع و طردش هم جزء سلبيات دين ، يعني دين سلب كُل است .
به تعبير ديگر ، حق در عقيده و عمل اين دين است و آن چه در مقابلش شد ، باطل و بي ديني است . منتها اين‏ها را گاهي ما با عقل اثبات مي‏كنيم ، مثل اثبات وجود خدا و بسياري ـ حتّي ارزش‏ها ـ را با عقل اثبات مي‏كنيم .
حسن عدل را با عقل اثبات مي‏كنيم . إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ(3) ، جزء دين است ولي با عقل اثبات مي‏شود و بيش‏تر مطالب هست كه بايد از راه وحي اثبات شود . وحي نيز يا وحي مستقيمي است كه به پيغمبر اكرم‏صلي الله عليه وآله وسلم شده و نصّش در اختيار ماست ؛ يعني قرآن كريم يا تفسير آن وحي است كه به وسيله‏ي پيامبر اكرم‏صلي الله عليه وآله وسلم يا ائمه‏ي اطهار فرموده شده كه اسمش را اصطلاحاً سنت مي‏گذاريم .
پس محتواي عقل و كتاب و سنت ، در ارتباط با آن چه انسان را مي‏تواند جهت بدهد به كمال ، مي‏شود دين .
كلام در اين است كه به عنوان يك مسئله‏اي از مسايل حقوق ، ما بگوييم قانون (يعني قوانين موضوعه) دستگاه قانون گذاري چه اندازه حق دارد آزادي‏هاي مردم را محدود كند . در اين كه في الجمله بايد محدود كند و حق دارد جاي شكي نيست و الا بايد بگوييم هيچ قانوني وضع نشود . آن چه در واقع اگر به صورت علمي بخواهيم مطرح كنيم اين است كه قانون چه اندازه حق دارد آزادي‏هاي مردم را محدود كند . همين هم در باره‏ي دين مطرح مي‏شود كه دين چه اندازه حق دارد آزادي‏هاي افراد را محدود كند؟ خوب ما از نظر دين چه چيزهايي را حق داريم محدود كنيم؟ گفتيم دين در همه چيز مي‏تواند دخالت كند حتّي در فكر كردن انسان هم مي‏تواند دخالت كند ؛ بگويد چه فكري بكن و چه فكري نكن .
كساني كه اين بحث‏ها را مطرح مي‏كنند ، همه متدين نيستند . بعضي هايشان هم يك دين‏هايي را پذيرفته‏اند كه جاي فعاليتش فقط در همان حوزه‏ي مسايل اخلاقي يا رابطه‏ي انسان باخدا است . راجع به مسايل حقوقي مي‏گويند : جاي دين نيست . وقتي صحبت شود كه در جامعه چه كار بايد كرد و چه كار نبايد كرد و قانوناً ما مجاز هستيم يا نيستيم ، اين ديگر ربطي به دين ندارد .
باز اين نويسندگان چند سال اخير ـ البته من از سابق مي‏دانستم كه اين تفكرات را دارند ولي خوب ديگر امروز تصريح كرده‏اند ـ نوشته‏اند كه دين نبايد مطلقا در مسايل سياسي و اجتماعي دخالت كند . اين مسايل خارج از حوزه‏ي دين است . جواب آن‏ها اين است كه اگر دين حق ندارد هيچ يك از آزادي‏هاي حقوقي و سياسي ما را محدود كند ، پس به كسي كه مي‏گويد : فلان رفتار اجتماعي حرام است ، مي‏گوييم : بي‏جا گفتي ؛ حق نداري ؛ چون اين‏جا اصلاً جاي دين نيست . دين حق دارد بگويد نماز را چه طور بخوان يا براي يك سلسله آداب و مناسك شخصي كه اختياري است و الزامي نداشته بخواهد قانون وضع كند . بعد هم يك كسي به عنوان حكومت ديني بخواهد اين‏ها را الزام كند ؛ مجازات و تعقيب كند ؛ زندان بيندازد ؛ اعدام كند ؛ دست ببرد ؛ تازيانه بزند ؛ اين حرف‏ها ابداً جزء دين نيست . اين يك گرايش است . گرايشي است كه امروز بر غرب زده‏ها حاكم است .
ما معتقديم كه دين همه‏ي اين كارها را مي‏تواند بكند و دخالت كرده است . لااقل دين اسلام اين طور است . اگر حالا دين يك معناي ديگري داشته باشد يا ادياني باشند كه در مسايل اجتماعي و سياسي دخالت نمي‏كنند ، اين ربطي به اسلام ندارد . ديني كه ما داريم دين اسلام است و اگر نگوييم احكام اجتماعي و سياسي‏اش بيش از احكام فردي است ، كم‏تر از اين‏ها هم نيست . از نظر تعداد ابواب فقه كه برتري دارد و بيش‏تر هم هست .
پس از نظر ما معلوم است كه دين مي‏تواند در همه چيز دخالت بكند . آن‏ها براي قانون يك سلسله محدوديت‏هايي قائل شده‏اند و مي‏گويند : هيچ قانوني حق ندارد آن آزادي‏ها را از انسان سلب كند . عمده‏اش در اعلاميه‏ي حقوق بشر آمده است و روح آن‏ها از نظر به اصطلاح بحث‏هاي علمي و فلسفي به حقوق طبيعي و فطري كه طرف‏داران حقوق طبيعي و فطري قائلند ، برمي گردد . آن‏ها كه طرف‏دار اين مكتب نيستند ، مصاديقش را قبول دارند .
حق حيات ، حق مالكيت ، حق انتخابِ شغل و انتخاب مسكن ، جزء حقوق طبيعي و فطري انسان است ؛ پس هيچ قانون موضوعه‏اي يعني هيچ دستگاه قانون گذاري ، حق ندارد اين‏ها را محدود كند . اگر از نظر ديني ما صرف نظر كنيم ، باز جواب ما روشن است . دين در همه چيز مي‏تواند دخالت كند .
از نظر علمي و فلسفي هم كه بخواهيم بحث كنيم ، در همين حرف‏ها تناقض ابهام‏هاي فراواني وجود دارد . در همه‏ي دنيا مجازات‏هايي داريم كه به اصطلاح با نوعي خشونت توأم است ؛ اما اعلاميه‏ي حقوق بشر مي‏گويد : مجازات‏هاي خشونت‏آميز ممنوع است . مجازات اعدام بايد برداشته شود . ولي اندك كشورهايي در دنيا هستند كه پذيرفته‏اند مجازات اعدام به طور كلي برداشته شود . مجازات‏هاي سختي كه فشارهايي بر افراد مي‏آورد نيز خشونت است . كسي را زندان بكنند و نگذارند بيرون بيايد . اين هم نوعي برخورد خشونت‏آميز است . خوب آن‏ها اسمش را خشونت نمي‏گذارند . ولي حق حيات ، لازمه‏اش اين است كه در هيچ شرايطي حياتِ انسان سلب نشود ؛ يعني مجازات اعدام برداشته شود . همين طور حق مالكيت ؛ البته همه‏ي مكتب‏ها اين را قبول ندارند . اگزيستانسيالسيت‏ها و كمونيست‏ها اصلاً مالكيت را قبول ندارند ؛ به جز يك مالكيت محدود در شرايط خاص . ولي به هر حال در اعلاميه‏ي حقوق بشر ، حق مالكيت و مالكيت هيچ كس را نمي‏شود سلب كرد ؛ اما در عمل دولت‏ها ماليات مي‏گيرند و اگر كسي نپردازد ، تحت تعقيبش قرار مي‏دهند و به زور مي‏گيرند . اين چه جور حق مالكيت است؟
پس يك معناي ديگري بايد براي اين‏ها كرد . آمدند گفتند : اين حقوق محفوظ است براي انسان ؛ مگر اين‏كه قانون آن‏ها را محدود كند . خوب اين شد تناقض . از يك طرف مي‏گويند اين حقوق فوق قانون است . هيچ قانوني حق ندارد اين‏ها را محدود كند . از طرف ديگر مي‏گويند اين حقوق مي‏تواند محدود شود به وسيله‏ي قانون . كدام قانون؟ برخوردهايي كه به وسيله‏ي آن آمريكا و طرف‏داران حقوق بشر كه به دروغ خودشان را طرف‏دار حقوق بشر مي‏دانند ، كشورهاي ديگر را محدود مي‏كنند و مي‏گويند : شما حقوق بشر را رعايت نمي‏كنيد ، در نظر آوريد . با اين كه آن كشورها طبق قوانين داخلي‏شان عمل مي‏كنند ؛ ولي آن‏ها را محكوم مي‏كنند كه اين‏ها خلاف حقوق بشر است . سوال ما اين است شما كه مطلقا مي‏گوييد حق مالكيت نبايد از كسي سلب شود ؛ پس با اين جريمه‏هاي مالي كه سرپيچي از قوانين شما دارد چرا حق مالكيت را سلب مي‏كنيد؟ در آزادي انتخاب شغل و زندگي و معيشت و ... همه‏ي شما مجازات حبس و زندان را داريد . آن مدتي كه شخص به زندان مي‏رود مگر اختيارش را در انتخاب مسكنش ، در انتخاب شغلش ، در انتخاب رفتاري كه مي‏خواهد انجام بدهد و ساير چيزها سلب نمي‏كنيد؟
يك معضلي وجود دارد ؛ آن ، اين كه اعلاميه‏ي حقوق بشر يا مكتب حقوق طبيعي و حقوق فطري مي‏گويد : يك سلسله حقوقي داريم كه هيچ كس نبايد آن‏ها را محدود كند . اين چگونه با وجود قوانين موضوعه‏اي كه در همه‏ي دنيا پذيرفته شده قابل جمع است؟ يك معضلي است . بحث‏هاي خيلي زيادي شده است .
از نظر ما يك راه حل صحيح دارد كه نديدم ديگران گفته باشند ؛ ولي شايد در ذهنشان بوده است (ما حسن ظن داريم نسبت به بزرگان) . مطلب اين است كه اين حقوق طبيعي ، اطلاق ندارد ؛ بلكه به صورت قضيه‏ي مهمله است . اين كه مي‏گوييم انسان حق حيات دارد ، فقط معني‏اش اين است كه بي جهت نمي‏شود حيات كسي را سلب كرد . انسان حق انتخاب خوراك و اين‏ها را دارد . بي جهت نمي‏شود كسي را از خوراك خوردن منع كرد يا وادارش كرد كه حتماً يك غذاي خاصي بخورد . معني حقوق طبيعي و فطري اين است .
انسان حق دارد سخن بگويد ؛ يعني بي جهت نمي‏شود دهان كسي را بست كه حرف نزند . اما در اين كه بعضي سخن‏ها را اخلاقاً نبايد گفت و بعضي سخن‏ها را قانوناً نبايد گفت ، آيا جاي شكي براي هيچ عاقلي هست؟ دروغ را اخلاقاً نبايد گفت ؛ اما ربطي به قانون ندارد . كسي را كه به خاطر دروغ گفتن ـ هر دروغي ـ نمي‏آيند مجازات كنند . اما تهمت زدن ، آبروي كسي را بردن ، افترا بستن ، در همه‏ي قوانين عالم به نحوي ممنوع است و شخص تحت تعقيب قرار مي‏گيريد . با اين‏كه سخن گفتن است! آن كسي كه تهمت مي‏زند يا آبروي كسي را مي‏ريزد ، مگر غير از گفتن كاري انجام داده است؟ پس چه طور شما از سخن گفتن منعش كرديد؟ با حقوق بشر منافات ندارد؟ آن را بي جهت و بي دليل نمي‏شود محدود كرد . في الجمله اين حق ثابت است ؛ يعني نفي مطلق را مي‏شود تعريف كرد .
معناي صحيحي كه براي حقوق بشر مي‏توان منظور كرد ، اين است . اما اين معنايش اين نيست كه در همه جا آزاد است . ما هم داريم مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ ...(8) اين يعني حق حيات . اين حق را دو چيز مي‏تواند سلب كند : يكي اين كه فسادي در زمين كرده باشد و ديگري اين‏كه قاتل باشد . حق اولياي دم را بايد رعايت كرد و قصاص كرد ؛ بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ . پس حكم قصاص يا مجازات اعدامي كه در مورد فساد في الارض است ، منافاتي با حق حيات ندارد . براي اين كه حق حيات اطلاق ندارد ؛ اهمال دارد ؛ اطلاق در جهت سلبش است . يعني اين طور نيست كه هر كسي حق داشته باشد حيات ديگران را به خطر بيندازد . متأسفانه اين‏ها را خلط مي‏كنند و آن جايي كه دلشان مي‏خواهد به اطلاق حقوق بشر تكيه مي‏كنند و آن‏جايي كه دلشان نمي‏خواهد ، باز به استناد همان حقوق بشر ، هر ظلمي و جنايتي را بر ديگران روا مي‏دارند .
پس جواب اين است كه دين و قانون مي‏تواند آزادي‏هاي ديگران را محدود كند در چارچوبه‏ي مصالح لازم الرعاية . بعد از اين كه پذيرفتيم مصالح لازم الاستيفا است كه مي‏تواند آزادي‏ها را محدود كند ، آن وقت ثابت مي‏شود كه اين مصالح شامل چه چيزهايي مي‏شود .
اين‏جا باز يك اختلاف اساسي است بين ما و ديگر مكتب‏هاي الهي . بين فرهنگ غربي و فرهنگ اسلامي . ما مي‏گوييم مصالح معنوي و روحي انسان اهميتش كم‏تر از مصالح مادي نيست .@#@ آن مصالح ، همين مصالح مادي است ؛ حالا يك مثال عرض مي‏كنم :
هر جاي دنيا ، اگر بگويند كسي آب شرب يك شهري را مسموم كرده است ، اين را قابل تعقيب مي‏دانيد . اگر يك كالا كه به بهداشت مردم ضرر مي‏زند ، وارد بازار شود ، در روزنامه‏هاي جمهوري اسلامي مطرح مي‏كنند كه فلان كالايي با فلان ماركي ، بهداشتي نيست ، آن را نخريد . بعد هم آن كسي كه اين كالا را توليد مي‏كند ، مورد تعقيب واقع مي‏شود كه چرا اين كالا را توليد كردي و به بازار عرضه كردي؟ براي اين كه مصلحت مادي مردم به خطر مي‏افتد . مردم مريض مي‏شوند .
پرسش ما اين است كه شما بدترين چيزها را اين مي‏دانيد كه موجب نابودي زندگي در اين دنيا شود ؛ مثل اين‏كه كسي را سم بدهند و بكشند . از چند روز زندگي اين دنيا محروم مي‏شود . حال اگر كسي كاري بكند كه از زندگي سعادت‏مندانه‏ي ابدي محروم شود ، اين ضررش بيش‏تر است يا يك كالاي تقلبي فروخته شده در بازار؟
در زمينه‏ي آزادي بيان و مطبوعات و اين حرف‏ها هم همين حرف است . مي‏گوييم درباره‏ي سخن گفتن ، آزادي قلم و مطبوعات ، همان‏طور كه پذيرفتيم هر سخني را هر كسي حق ندارد بگويد ، پذيرفتيم كه تهمت زدن ، افترا بستن ، آبرو و حيثيت كسي را ريختن با زبان جايز نيست . پس چه طور در مطبوعات جايز مي‏شود؟ يك نفر در خيابان به يك كسي افترا ببندد . فحش بدهد . يك نسبت ناروايي بدهد . پليس او را تعقيب مي‏كند ؛ اما اگر همين را در روزنامه بنويسد و با تيراژ سيصد هزار منتشر كند ، مي‏گويند اين شايسته‏ي تعقيب نيست . اين طبق قانون مطبوعات بايد به هيئت منصفه برود . دو هفته روزنامه‏اش تعطيل شود . چه فرقي مي‏كند سخن گفتن با زبان باشد يا با قلم؟ به همان دليلي كه افترا بستن و تهمت زدن به كسي با زبان جايز نيست ، با قلم هم جايز نيست .
مطبوعات از نظر ما ، يك تافته‏ي جدا بافته‏اي نيستند . سخن گفتن است با مردم ولي با قلم . هر حكمي كه سخن گفتن دارد ـ از نظر حلال و حرام ـ نوشتن هم دارد . همان‏طور كه كسي كه با زبان تهمت بزند قابل تعقيب دادگاه حقوقي است ، اگر مطبوعات هم بنويسند ، همين طور است . پس آزادي مطبوعات مثل آزادي بيان است . هر دوي اين‏ها در قالب مصالح انساني است و مصالح انساني هم مخصوص به مصالح مادي نيست . چه كسي تعيين مي‏كند؟ تا حدي عقل و آن‏جا كه عقل نرسد دين . رابطه‏ي دين و آزادي را ما به اين صورت تفسير مي‏كنيم .
سؤال ديگري كه مكرر پرسيده‏اند ، اين است كه آيا مي‏توان از آيه‏ي شريفه‏ي لا اكراه في الدين ، اين نتيجه را گرفت كه دين نمي‏تواند آزادي را محدود كند؟ در واقع اگر تعارض باشد ، حق تقدم با آزادي است و يا خير؟
يك مسئله‏ي متدولوژيك داريم كه اصلاً از آيات قرآن چگونه بايد استفاده كرد؟ يك جمله را حق داريم بدون مقدم و مؤخر و موارد مشابه و مفسراتش مطرح كرده بعد استدلال كنيم يا نه؟ اين يك بحث كلي است . چون اين بحث‏ها در حضور طلاب جوان است ، يك نكته‏اي را عرض كنم كه بيانش براي ديگران آسان‏تر از اصطلاحات اصولي و الهي‏است . من در سفري ـ شايد حدود بيست و چند سال قبل ـ پيش از انقلاب در يكي از شهرها با كسي كه گرايشات و انحرفات عقيدتي داشت ، بنا شد بحث كنم . ايشان گفت : من فقط قرآن را قبول دارم . هر چه شما اثبات مي‏كني بايد از راه قرآن باشد . گفتم من يك چيز را اول از شما سؤال مي‏كنم . اين را جواب بده . بعد فقط از راه قرآن با تو بحث مي‏كنم . گفت : بگو . گفتم : به نظر شما ، گوشت سگ ، خوردنش حلال است يا حرام؟ در فرقه و مذهب شما گوشت سگ ، خوردنش حلال است يا حرام؟
گفت : معلوم است كه حرام است . چيزي بدتر از گوشت سگ نمي‏شود . گفتم : كجاي قرآن است؟ من از راه قرآن اثبات مي‏كنم كه حلال است . گفت نه اين يك چيز آشكار است . گفتم : شما گفتيد : قرآن . من از راه قرآن اثبات مي‏كنم كه گوشت سگ حلال است . گفت آخر چه طور اثبات مي‏شود؟ گفتم : أَعُوذُ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجِيمِ قُلْ لا أَجِدُ فِي ما أُوحِيَ إِلَيَّ مُحَرَّماً عَلي طاعِمٍ يَطْعَمُهُ إِلاَّ أَنْ يَكُونَ مَيْتَةً أَوْ دَماً مَسْفُوحاً أَوْ لَحْمَ خِنزِيرٍ فَإِنَّهُ رِجْسٌ أَوْ فِسْقاً أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ.(9) اين آيه مي‏گويد غير از چهار چيز همه چيز حلال است : ميته و گوشت خوك و خون و حيواني كه براي بت‏ها ذبح شده باشد . گوشت سگ كه از اين‏ها نيست . نه خوك است ، نه ميته ؛ ذبحش مي‏كنيم . پس اين آيه مي‏گويد حلال است . شما براي چه مي‏گويي گوشت سگ حرام است؟ گفت : همه‏ي مسلمان‏ها گفته‏اند پيغمبرصلي الله عليه وآله وسلم فرموده است . گفتم : پس معلوم مي‏شود غير از قرآن چيز ديگري هم داريم . به اين سادگي نمي‏شود در آيات قرآن به اطلاق عمومش استدلال بكنيم . مطلقات و مقيدات دارد . مخصص دارد . قرآن ناسخ و منسوخ دارد . به اين سادگي نمي‏شود استدلال كرد .
باز گفتم : نماز صبح چند ركعت است؟ گفت : دو ركعت است؟ گفتم : كجاي قرآن نوشته؟ با كدام آيه اثبات مي‏كني كه نماز صبح دو ركعت است؟ حال اين بحث جدلي بود . چون خودش قبول داشت ، مي‏شد اين طور با او بحث كنم . پس اين جور نيست كه ما هر آيه و جمله‏اي از قرآن را بگيريم و همين جور بتوانيم به آن استدلال كنيم . در مسئله‏ي لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ ، دو احتمال فرض مي‏كنيم :
معناي آن اين باشد كه دين اكراه بردار نيست ؛ يعني يك واقعيت تكويني و رواني را مي‏خواهد بگويد . چون قوام دين به اعتقاد قلبي است . دين كه تنها يك سخن گفتن يا چيز نوشتن نيست يا يك رفتار خاص نيست . دين يعني اعتقاد به خدا و قيامت و رفتاري متناسب با آن‏ها و طبق دستور خدا . خوب تا كسي اعتقاد نداشته باشد ، دين ندارد . اعتقاد هم با اكراه پيدا نمي‏شود ؛ چون دين قوامش به اعتقاد است و اعتقاد امكان ندارد با اكراه حاصل شود ؛ پس دين اصلاً اكراه بردار نيست .
يك احتمال هم همان گونه كه شما مي‏گوييد ؛ يعني كسي را نبايد ملزم به دين كرد . نبايد مكرهش كرد كه دين داشته باشد . حال سؤال مي‏كنيم كه كسي را ابتدائاً نمي‏شود مكره كنند به دين؟ يا نه در هيچ شرايطي؟ و ما در دين هيچ الزامي و هيچ اكراهي نمي‏توانيم داشته باشيم . اگر بگوييد كه الي الابد در هيچ موردي ، هيچ كس حق ندارد به عنوان دين، كسي را ملزم كند به كاري ، پس مسئله‏ي جهاد چيست؟ مسئله‏ي قتال چيست؟ قاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ(10) . اين جزء دين هست يا نيست؟ اين همان قرآني است كه لا اكراه في الدين گفته است . اين را هم گفته است . اين همان قرآني است كه مي‏گويد : قاتِلُوهُمْ حَتَّي لا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَ يَكُونَ الدِّينُ كُلُّهُ لِلَّهِ(11) . چه طور به آن جمله‏ي قرآن مي‏شود استناد كرد ، به اين نمي‏شود؟
پس اين آيه ، معنايش اين نيست كه در دين هيچ نوع اكراهي نيست . به همين خاطر ، سراسر قرآن شهادت مي‏دهد كه الزام‏هايي در كار است . مي‏شود كساني را اكراه كرد ؛ يعني در عمل مي‏شود كساني را وادار كرد كاري را انجام بدهند . اگر انجام ندادند تعقيبش كنند . السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما(12) ؛ آيا اين اكراه نيست ؟ كسي دلش مي‏خواهد دزدي كند و شما نگذاريد و با دست بريدن اكراهش مي‏كنيد .
اكراه چيست؟ يعني آدم را تهديد كنند به چيزي كه به خاطر آن تهديد ، شايد از اراده‏ي خودش دست بردارد . بگويد اگر دزدي كني دست‏ات را مي‏بريم . اگر زنا كني ، صد تازيانه ات مي‏زنيم؟ اين‏ها در دين هست يا نيست؟ ولي كساني آن قدر گستاخ و بي شرم هستند كه مي‏گويند اين‏ها ربطي به دين ندارد . اين‏ها يك چيزهايي عادي بوده است كه در آن زمان به عنوان عاديات گفته شده است . دين فقط همان رابطه‏ي انسان با خداست . اصلاً ربطي به اين‏ها ندارد .
خوب با اين‏ها بايد از در ديگري وارد شد و بحث كرد . به هر حال آن قرآني كه مي‏گويد لا اكراه في الدين ، احكام الزامي ـ كه به يك معنا توأم با اكراه است ـ دارد . ناچار اين‏ها خودش قرينه است بر اين كه آن معناي اول مطلوب است ؛ نه معناي دوم . و به هر حال ، به فرض اين كه ما از آيات قرآن نمي‏توانستيم استناد بكنيم ، اين همه سنت و روايات متواتر در زمينه‏هاي مختلف داريم . پس اين آيه دلالتي ندارد و اگر توهّم اين هم بشود كه چنين دلالتي دارد ، با توجه به آيات ديگر و يا سنت قطعيه و سيره‏ي پيغمبرصلي الله عليه وآله وسلم و ائمه‏ي اطهار عليهم السلام ، اين قرائن دست به دست هم مي‏دهد و اثبات مي‏كند كه احتمال اول متعين است .
اگر گروهي پيشنهاد برگزاري مجدد همه پرسي جمهوري اسلامي را بدهند آيا اين هم پذيرفتني است يا نه؟
مسئله‏ي همه پرسي و حجيت و اعتبارش ، يك مسئله‏ي مربوط به قوانين موضوعه است . اين اصالتاً يك مسئله‏ي اسلامي نيست . اگر در جايي همه پرسي ، ارزشي داشته باشد و مراجعه به آراي عمومي تعيين كننده باشد ، اعتبارش به امضاي ولي فقيه است . تا او دستور ندهد يا امضا نكند ، براي مسلمانان هيچ اعتباري ندارد ؛ براي اين كه ما ارزش اسلام را به حق بودنش مي‏دانيم ؛ نه به موافقت مردم .
آن روزي كه پيغمبر اكرم‏صلي الله عليه وآله وسلم آمد ، خودش بود و سپس اميرالمؤمنين و حضرت خديجه عليهم السلام و در مقابل كل دنيا .@#@ ارزش اسلام و اعتبار احكام اسلام كه به موافقت مردم نيست . به حق بودن خودش است .
گاهي مصالحي اجتماعي و بين المللي اقتضا مي‏كند كه از مردم نظر خواهي شود . عمدتاً بيش‏ترين مصلحتي كه اين را ايجاب مي‏كند ، مسايل بين المللي است ؛ يعني يك نوع رفتاري كه ارزش جدلي دارد . ما در دنيا با كشورهاي مختلف مواجه‏ايم ، مذاهب ، اديان ، فلسفه‏هاي مختلف ؛ و ناچاريم با اين‏ها زندگي كنيم . نمي‏توانيم يك ديواري دور خودمان بكشيم و بگوييم اصلاً ما با دنيا هيچ سرو كاري نداريم . خدا هم اين چنين چيزي را نخواسته ؛ نه در زمان خود پيغمبر اكرم‏صلي الله عليه وآله وسلم و نه بعد . و دست كم ، ما براي ترويج دين‏مان مجبور هستيم با ديگران ارتباط داشته باشيم .
ما موظف‏ايم اسلام را به همه‏ي دنيا معرفي كنيم . اين وظيفه‏ي جامعه‏ي اسلامي است . به خاطر اين كه چنين كاري بتوانيم بكنيم ، بايد با ديگران ارتباط داشته باشيم . پس ناچاريم با ديگران بر اساس يك موازين ديگري كه مورد قبول خودشان است ، گفت‏وگويي داشته باشيم . استدلالي داشته باشيم . نام اين استدلال‏ها كه بر اساس اصول مسلم بين الطرفين است ، از نظر بحث منطقي ، جدل است . اين كار شايسته‏اي است . در خود قرآن هم داريم . خود قرآن در مواردي براي اثبات عقيده‏ي خودش و براي مغلوب كردن طرف مقابل ، به بحث جدلي استناد مي‏كند .
از جمله جاهايي كه مكرر در قرآن بحث جدلي شده است ، در باره‏ي اين است كه خدا دختر ندارد . قرآن مي‏فرمايد : أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثي (13) عرب‏ها مي‏گفتند : فرشتگان ، دختران خدا هستند . حتّي بسياري از بت‏ها را به عنوان مظهر فرشتگان مي‏پرستند . به هر حال ، اين عقيده شايع بود . آن‏ها معتقد به وجود ملائكه بودند . مي‏گفتند : اين‏ها دختران خدا هستند . قرآن مي‏گويد : چه طور شما از دختر بدتان مي‏آيد ، آن وقت براي خدا دختر قائل مي‏شويد؟ وَ يَجْعَلُونَ لِلَّهِ ما يَكْرَهُونَ ...(14) چه طور براي خدا دختر گذاشتيد و براي خودتان پسر؟ تقسيم ناعادلانه‏اي است . آيا اگر آن‏ها مي‏گفتند : نه! ملائكه هم پسران خدا هستند و ما همان‏هايي كه خودمان دوست داشتيم ، براي خدا هم همان‏ها را قائل شديم آن وقت مطلب درست مي‏شد و اسلام قبول مي‏كرد؟! پس اين بحث قرآن چيست؟ اين چگونه بحثي است كه مي‏گويد : أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثي ؟ اين بحث جدلي است . يعني شما روي مباني خودتان هم حق نداريد اين طور كنيد . شما بر اساس مباني خودتان هم محكوم هستيد .
در بسياري از موارد هست ـ حالا من استحصا نكردم و جاي بحثش هم در اين‏جا نيست ـ كه قرآن بحث جدلي دارد ؛ يعني با طرف كه بحث مي‏كند ، بر اساس اصول مسلّمه و مقبوله بحث مي‏كند . همه‏ي آقايان ، صناعات خمس منطق را خوانده‏اند . جدل، يا بر اساس اصول و مسلمه و مقبوله است يا اصول ضايعه و شايعه . مقدماتي كه به آن استدلال مي‏شود ، اگر چيزي بود كه مورد قبول طرف هست ، بحث تمام است . اما بحث جدلي است .
ما در دنيا مواجه هستيم با كساني كه به اصولي معتقد هستند كه ما معتقد نيستيم ؛ اما بر اساس اصول خودشان مي‏توانيم حرف‏هاي خودمان را اثبات كنيم . ما حقانيت اسلام را به استدلال عقلي و به اين كه خدا نازل كرده است مي‏دانيم . حال چرا بايد احكام اسلام را اجرا كرد؟ چون مردم رأي داده‏اند؟! يا چون خدا نازل كرده ما از اسلام حمايت مي‏كنيم؟؛ چون ملت ما اسلام را باعث هويت فرهنگي‏اش مي‏داند يا چون اسلام حق است؟
وقتي از اسلام حمايت مي‏كنيم ، به خاطر اين است كه حق است و در مقابلش هم باطل است . فَماذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلاَّ الضَّلالُ (15) . ولي ديگران اين منطقِ ما را نمي‏پذيرند . مي‏گويند شما مي‏گوييد اسلام حق است ؛ ما مي‏گوييم مسيحيت حق است . بودايي‏ها مي‏گويند بوديسم حق است . ما يك بحثي داريم كه اثبات بكنيم كه اعتقادات شما درست است يا نه؟ بت پرستي صحيح است يا نه؟ اين كارها را قرآن كرده است : شما چرا چيزهايي را مي‏پرستيد كه نمي‏شنوند و براي شما كاري انجام نمي‏دهند؟ فَلا يَمْلِكُونَ كَشْفَ الضُّرِّ عَنْكُمْ (16) . آن هم بحث برهاني است . ولي راهِ كوتاه‏تر اين است كه ما آن بحث را با مقدمات و با برهان اثبات نكنيم ؛ بلكه مي‏گوييم : مگر شما نمي‏گوييد كه اعتبار يك دولت بر اين است كه مردم به آن رأي بدهند؟ نودوهشت درصد رأي دادند . ديگر چه مي‏گوييد؟
اين كار كه مردم شركت كنند و رأي بدهند ، نه به خاطر اين بود كه در قوانين بين المللي مورد قبول است ؛ مردم به خاطر اين كه مرجع تقليدشان دستور داد قيام كردند ؛ خون دادند ؛ اين نظام را و رهبري آن را پذيرفتند . آن روز كه قانون اساسي كشور اجازه نمي‏داد انقلاب كنند . بر چه اساسي انقلاب كردند؟ مردم به خاطر اين كه مرجع تقليدشان در همين مدرسه فرمود تقيه حرام است ولو بلغ ما بلغ ـ اين را كه عرض مي‏كنم در اعلاميه‏ي آقا بود ـ انقلاب كردند . به خاطر دستور ايشان بود ؛ نه به خاطر اين كه رأي داده بودند و در انتخابات امام رأي آورده بود . پس اين‏ها اصالتاً دليلش حقانيتش است . دليل عقلي هم دارد . از اين جهت ما مي‏پذيريم . بعد از اين كه از طريق عقل ثابت شد ، بر اساس ادله‏ي نقلي ، ساير فروعش را اثبات مي‏كنيم .
اما دنيا كه اين را از ما نمي‏پذيرد . ما با دنيا با منطق جدلي بحث مي‏كنيم . مي‏گوييم شما اصلاً يك دولت را چگونه معتبر مي‏دانيد؟ شما مي‏گوييد پنجاه درصد به علاوه‏ي يك نفر وقتي رأي دادند ، اين دولت قانوني است . ما مي‏گوييم نودوهشت درصد مردم رأي دادند ؛ ديگر چه مي‏گوييد؟ امام براي اين كه اين مصلحت بين‏المللي را رعايت كند ، فرمود در انتخابات شركت كنيد و بگوييد : جمهوري اسلامي آري يا نه؟ يكي از اين دو . نه يك كلمه بيش‏تر و نه يك كلمه كم‏تر . مردم به دستور مرجع تقليدشان عمل كردند . بله! بالاخره در ايران ، غير مسلمان هم هست . كساني كه لامذهب بودند يا مذاهب ديگري داشتند . آن‏ها هم چند درصدي هستند كه رأي ندادند و همه‏ي مسلمان‏هاي كشور رأي دادند . اين معنايش اين نيست كه اصلاً اعتبار نظام ما به خاطر اين رأي است . اين اعتبارِ عرفي‏اش است . چيزي است كه در مقام بحث با ديگران مطرح مي‏شود . اين از قبيل أَلَكُمُ الذَّكَرُ وَ لَهُ الْأُنْثي است .
بنابراين ، اگر ما اين جور بخواهيم بحث بكنيم بايد بگوييم قانون اساسي اجازه مي‏دهد يا نه؟ چون ما در اين جهت داريم صحبت مي‏كنيم ، بحث جدلي است . مي‏گوييم آقا شما چه قوانيني را معتبر مي‏دانيد؟ قوانيني را كه مجلس مؤسسان رأي داده‏اند؟ بسيار خوب ما هم مجلس خبرگان‏مان به اين قانون اساسي رأي داده‏اند . علاوه بر آن ، خود مردم هم به قانون اساسي رأي داده‏اند . ديگر اعتبار مضاعف پيدا كرد . ديگر شما حجتي بر ما نداريد .
حالا اگر گفتيم مي‏خواهيم كاري انجام بدهيم ، تغييري در قانون اساسي بدهيم يا همه پرسي انجام بدهيم ، بايد ببينيم قانون اساسي اجازه مي‏دهد يا نه؟ از نظر واقعي ، صرف نظر از بحث جدلي ، بايد ببينيم ولي فقيه چه مي‏گويد؟ از نظر بحث جدلي ـ براي اثبات به ديگران ـ بايد بگوييم كه قانون اساسي چه مي‏گويد؟ اما صرف نظر از رأي ولي فقيه و صرف نظر از قانون اساسي ، يك دليل ديگري بر همه پرسي داريم كه ديگر اعتباري براي ما ندارد . از نظر شرعي فقط نظر ولي فقيه معتبر است و از نظر قانوني هم آن چه قانون اساسي اجازه بدهد . چيز ديگري فوق اين‏ها براي ما ارزشي ندارد .
به عنوان آخرين سؤال ، از محضر استاد مصباح سؤال شده است كه با توجه به اين‏كه قشر فرهنگي و تحصيل كرده‏ي ما امروز تشنه‏ي معارف اسلامي است و در جامعه شبهات فراواني مطرح است و چشم اين قشر به امثال شما دوخته شده‏است ، چرا به كساني كه فرياد «هل من مبارز» سر مي‏دهند و شما را به مناظره دعوت مي‏كنند ، پاسخي نمي‏دهيد و در مناظره با ايشان شركت نمي‏كنيد؟ و چرا مناظره‏ي شما از صدا و سيما پخش نمي‏شود؟
فكر مي‏كنم كه اين يكي از بارزترين ظلم‏ها است . در همين مدرسه‏ي فيضيه يك سخن‏راني عمومي بود . بنده در آن جلسه فرياد زدم و ايشان را به مناظره‏ي حضوري و بحث آزاد در تلويزيون دعوت كردم . بعد از آن هم ده‏ها بار به صورت‏هاي مختلف ـ كتبي ، شفاهي ، در مجامع عمومي و خصوصي ـ تصريح كردم كه من آماده‏ي مناظره هستم .
از طرف صدا و سيما نيز چندين مرتبه شخص مورد نظر براي مناظره دعوت شد ؛ اما ايشان هر بار به بهانه‏اي خودداري كرده است . اين مطلب را چندي پيش مسئول صدا و سيما صريحاً در مصاحبه‏اي اعلام كردند . اخيراً هم يكي از معاونان ايشان گفتند كه ما چندين بار با تمام شرايط ـ از قبيل اين‏كه بايد مناظره به صورت مستقيم پخش بشود و يا چنين و چنان باشد ـ دعوت كرديم . همه را قبول كرديم . اما علي‏رغم تمام اين اقدامات ، ايشان باز هم از مناظره طفره رفت .
اشخاص ديگري هم كتباً براي مناظره دعوت كردند كه قبل از اين‏كه نامه‏ي دعوت آن‏ها را براي مناظره دريافت كنم ، بلافاصله از طريق روزنامه آمادگي خود را براي مناظره اعلام كردم . فاكسِ دعوت آن‏ها بعد از انتشار خبر اعلام آمادگي بنده در روزنامه‏ها ، به دست من رسيد . بنده به محض اين‏كه خبر دعوت به مناظره را شنيدم ، اعلام كردم كه براي مناظره آماده هستم .@#@ بعد يكي از روزنامه‏هاي وابسته به خبرگزاري ، اين دروغ را جعل كرد كه شاگردان من ، از طرف مقابل، درخواست كرده‏اند كه از مناظره صرف نظر كند . من بلافاصله اين دروغ را تكذيب كردم و مجدداً اعلام كردم كه آماده‏ي مناظره هستم ؛ اما اين تكذيبيه را در آن روزنامه چاپ نكردند ؛ بلكه روزنامه‏ي كيهان آن را چاپ كرد و در تيتر آن نوشت : «خبر ايران دروغ است ، من آماده مناظره‏ام» . علي‏رغم تمام اين اعلام آمادگي‏ها ، باز هم با كمال جسارت مي‏گويند : فلاني از مناظره طفره مي‏رود! با وجود اين ، من چه بايد بكنم؟
اين نكته را هم بايد در نظر داشت كه اگر قرار باشد بنده جواب گوي تمام كساني باشم كه به مناظره دعوت مي‏كنند ، در اين صورت بايد تمام فعاليت‏هاي خود را تعطيل كنم و فقط جواب اين دعوت‏ها را بدهم . بسياري از دوستان به بنده اصرار كردند كه اين مناظره‏ها را قبول نكن . اين كار در شأن شما نيست . اين شخصي كه دعوت به مناظره كرده است ، با شما تناسبي ندارد و از نظر علمي ، هم‏سطح شما نيست . شركت در اين مناظره ، وهن روحانيت است و صحبت‏هايي از اين قبيل . ولي من گفتم براي اتمام حجت اعلام آمادگي مي‏كنم . اما نبايد چنين توقعي باشد كه هر كسي و از هر جايي به مناظره دعوت كرد ، بنده هم بپذيرم . اين موردي را هم كه پذيرفتم به اين صورت بود كه يك بار در صدا و سيما مناظره به شكل مستقيم برگزار شود تا مردم متوجه ماهيت اين افراد بشوند . به همين دليل است كه طرف مقابل از قبول دعوت صدا و سيما طفره مي‏رود . چون مي‏داند كه من سِرِّ كار او را مي‏دانم و در برابر مردم ، ماهيت او را افشا خواهم كرد .
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكاتُهُ.