امروز:
پنج شنبه 30 شهريور 1396
دين و فقه
بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
و الصلاة و السلام على خير خلقه و آله الطاهرين و لعنة اللّه على اعدائهم اجمعين الى يوم الدين.
موضوع اين بحث، نقد و بررسى ويژگى هايى است كه برخى از نويسندگان محترم نسبت به فقه اسلامى نوشته اند. پيش از همه نكته اى عرض كنم كه اين بحث ها بايد تحت چه عنوانى مطرح شود؟
اگر كلمه ى فلسفه را مفرد ذكر كنيم، به معناى هستى شناسى است. البته برخى هم مى گويند جهان شناسى; ولى ما مى گوييم هستى شناسى. واجب را هم در بر مى گيرد، وقتى كلمه ى فلسفه را با پسوند خاصّى به كار مى بريم، مثل فلسفه ى تاريخ، در اين جا مفهم ديگرى پيدا مى كند يا به تعبير ديگر، مصداق ديگرى پيدا مى كند و ديگر فلسفه ى تاريخ به معناى هستى شناسى نيست; بلكه در اين جا به دو علم اشاره مى كنيم: علمى به نام تاريخ، و علمى به نام فلسفه ى تاريخ، تاريخ اين است كه حوادث جهان را جزءنگر مطالعه كنيم; مثلا در واقعه بدر مسلمان ها پيروز شدند و مشركين شكست خوردند. تحليل اين قطعه ى تاريخى و بررسى علل پيروزى و نتايج پيروزى و... را تاريخ گويند; ولى اگر مجموع تاريخ جهان را يك جا مطالعه كنيم و قوانين حاكم بر تاريخ را مطرح كنيم، فلسفه ى تاريخ ناميده مى شود; مثلا آيا حركت تاريخ، حركتى قانون مند است يا تصادفى؟ تحليل اين مسئله مربوط به فلسفه ى تاريخ است. يا عامل محرك تاريخ را مورد مطالعه قرار دهيم كه آيا عامل حركت تاريخ اقتصاد و تك عاملى است يا عوامل شديدتر ديگرى هم داريم.
پس فلسفه ى تاريخ اين گونه شد كه مجموع تاريخ را تحت عنوان كل نگرى مطرح مى كنيم و قوانين حاكم بر كل را استخراج مى كنيم. حال اين اصطلاح را در موضوع بحث خود پياده مى كنيم:
دانشى داريم به نام فقه و دانشى داريم به نام فلسفه ى فقه، آن دانشى كه درباره ى افعال مكلف سخن بگويد، روا و ناروا را روشن كند و به تعبير علمى، حلال و حرام را بيان كند و افعال مكلف را مرزبندى كند، علم فقه نام دارد. «علَمُ باحَثُ عَن اَحْوالِ اَفعال المكلفين». (هر چند حضرت امام مى فرمود موضوع فقه تنها فعل مكلف نيست بلكه اعم و گسترده است; در اين جا جاى بحث آن نيست.) در اين جا ما فعل مكلف را مطرح مى كنيم و حكمش را به عنوان وجوب و حرمت، استحباب و كراهت يا اباحه مى گوييم.
گاهى اوقات هم موضوع علم فقه، جزءنگرى نيست. بلكه كل نگرى است. از طهارت تا ديّات را يك مرتبه مطرح مى كنند كه موضوع آن چيست؟ يا مبادى تصوريه اين علم چيست؟ مبادى تصديقيه و غايت اين چيست؟ كه تمام اين ها در علمى به نام فلسفه ى فقه مورد بحث قرار مى گيرد.
لذا دانش فلسفه، هم يك دانش نوپايى هست و هم نيست; نوپا هست، به اين معنا كه امروزه به صورت يك علم مدون در بيايد، و نوپا نيست، زيرا كه اكثر اين مباحث به طور كم و زياد در علم اصول مطرح شده و گاهى هم در بخش هاى ديگر مطرح شده است; بنا بر اين، بيان ويژگى هاى فقه خودمان و دفاع از اين ويژگى ها و تجزيه و تحليل اين ويژگى ها، ديگر جزء علم فقه نيست و فقيه با اين ها كارى ندارد; چرا كه اين ها جزء فلسفه ى فقه است. در فلسفه ى فقه، محققان درباره ى مبادى تصورى و مبادى تصديقى هم چنين غايات و موضوع و بيان ويژگى ها و دفاع از علم و نقد اشكالات آن علم بحث مى كنند.
بنا بر اين، بايد عنايت خاصّى به فلسفه ى فقه بشود و به عنوان يك دانش در حوزه ى علميه مطرح گردد; البته اين نقدهايى كه نسبت به فقه ما دارند، ما از اين ها كاملا استقبال مى كنيم. ما اين ها را تكامل علم مى دانيم. در لغت عرب مى گويند «الحقيقة بنت البحث»; حقيقت زاييده ى مكالمه و محاوره است.
اگر اين نقدها و تحليل ها ـ كه بنده نام آن ها را سؤال نهاده ام ـ در يك افق روش و محفل دوستانه مطرح شود، مايه ى انفتاح فقه و تكامل آن مى شود. ما اگر اين ها را مطرح مى كنيم، فقط به عنوان سؤال است. نه نقدى بر طراح سؤال داريم و نه اشكال شخصى; بلكه فكر را مطرح كرده و در اطراف آن بحث مى كنيم. اين سؤالات در شماره ى چهل و ششم مجله ى كيان مطرح شده است و از يك مقامى خواسته اند كه به اين پرسش ها پاسخ بگويد و آن مقام به طور كلى پاسخ گفته است. ما در اين جا تمام اين مواضع ده گانه را جزء به جزء در يك محيط دوستانه مطرح مى كنيم:
سؤال 1. علم فقه از آن نظر كه يك علم بشرى است، همواره ناقص است و امكان تكامل بيش تر را دارد، فقط تحقيقات درون فقهى، بلكه تحولات علم اصول مى تواند علم فقه را شديداً متحول كند و لذا ادعاى كمال براى آن بىوجه است.
در مورد اين سؤال بايد گفت: اين كه مى گويند علم فقه يك دانش بشرى است، مقصودشان از اين سخن چيست؟ آيا همين كتاب هاى مدون فقهى را مى فرمايند؟ مثل نهايه ى شيخ طوسى، مكاسب و جواهر و... البته اين درست; چرا كه يك فكر بشرى است. مسلماً فكر بشر اين پديده را به نام نهايه و مكاسب و... آورده است و اگر مقصود سؤال كننده منابع و مصادر فقه، به نام كتاب و سنت است، كه اين ها انديشه ى بشرى است، اين عقيده اشتباه است; چراكه منابع فقه ما، وحىِ خطاناپذير است. پس بايد بين فقه مدون و منابع فقهى فرق گذاشت.
مسلماً اين گونه دو پهلو حرف زدن ضرر دارد; زيرا جوان ناآگاه، گمان مى كند كه فقه به طور كلى انديشه ى بشرى است.
اين كه سؤال كننده مى گويد ناقص است و ناقص احتياج به تجزيه و تحليل دارد، آيا مقصودش اين است كه فقه ما پاسخ گوى نيازهاى امروز بشر نيست؟ اگر اين باشد، ما اين را تكذيب مى كنيم; چراكه فقه ما پاسخ گوى تمام احكام و حوادثى است كه امروز رخ مى دهد. در اين چهارده قرن، فقه ما در برابر حوادث ناكام نبوده است. اگر ما كسانى بوديم كه باب اجتهاد را مسدود مى دانستيم، اين اشكال وارد بود; چرا كه حوادث بى شمار است و باب اجتهاد هم مسدود; بنا بر اين فقه ما پاسخ گو نيست. امّا چون عامل اجتهاد در ميان ما است، نمى توان گفت فقه ما قادر به پاسخ سؤالات نيست. اگر مقصودش اين است كه فقه امروز نمى تواند حوادث يك قرن بعد را جواب بدهد، حرف درستى است; امّا اين كه فقه امروز ناتوان باشد، دليل نمى شود كه منابع فقهى ما ناتوان باشند; چراكه همان منابع فقهى، پاسخ گوى نيازهاى يك قرن بعد هم است.
ما بايد از دو پهلو سخن گفتن بپرهيزيم. هر حادثه ى جديدى كه باشد (مسائل مستحدثه) پاسخ دارد. اگر فقه امروز نسبت به قرن آينده نقص دارد، اشكالى ندارد; چراكه نمى توان پيش بينى كرد. منابع فقه ما ناتوان نيست و تكامل و كمالى كه ما ادعا مى كنيم، در منابع فقهى ما وجود دارد.
اين را قبول داريم كه كمال مطلق در فقه امروز نيست; آن چه كه افتخار ما است، كمال مطلقِ منابع است نه فقه امروزى كه فقط مى تواند حوادث امروز را پيش بينى كند. مرحوم شيخ طوسى استاد صاحب جواهر است. صاحب جواهر خود را شاگرد شيخ طوسى مى داند; اما بين اين دو فقيه در فقه خيلى فاصله است. كمالى كه در جواهر است در كتاب نهاية يا مبسوط شيخ نيست; ولى اين دليل نمى شود كه فقه ناتمام است; چراكه فقه در هر دوره توانايى پاسخ گويى حوادث مستحدثه را دارد. اين مسئله در تجربه ى چهارده قرن روشن شده است. خلاصه، جواب اين شد كه ما نبايد فقه را با منابع اشتباه بگيريم و اگر مراد اين است كه كتاب هاى فقهى نسبت به زمان معاصر نقص دارد، اين اشتباه است. امّا نسبت به آينده توانايى ندارد.
سؤال 2. علم فقه، علمى دنباله رو است; يعنى جامعه ساز و طراح و برنامه ريز نيست; بلكه وقتى جامعه ساخته شد و شكل و صبغه ى خاصّى به خود گرفت، فقه، احكام آن را صادر مى كند. فقيهان نه توسعه آورده اند نه بيمه، نه انتخابات، نه تفكيك قوا و نه بردگى را لغو كردند، نه نظام ارباب و رعيتى را، بلكه در مقابل همه ى اين ها موضع گيرى كرده و رفته رفته با اكراه به آن ها رضايت داده اند.
مجموع اين سؤال دو جمله را تشكيل مى دهد: 1ـ فقه، علمى دنباله رو است; يعنى وقتى حادثه اى پيش مى آيد، جواب مى دهد; 2ـ جامعه ساز و برنامه ريز نيست.
در پاسخ به پرسش اول بايد توجه داشت، علم پزشكى نيز همين گونه است; يعنى ابتدا بيمارى به وجود آمد بعد طب آن را معالجه كرد. سرطان را توانست تا حدى حل كند، در مورد ايدز هم تلاش مى كند كه بتواند حل كند، اصولا كار علم اين است كه دنباله رو باشد، يعنى حادثه ها را پاسخ بدهد.
امّا مطلب دومى كه گفته علم جامعه ساز و برنامه ريز نيست، عرض مى كنيم كه مراد شما از «برنامه ريز نيست» يعنى چه؟ اگر حلال و حرام را مى گوييد، بله حلال و حرام برنامه ساز نيست، امّا اسلام خيلى برنامه سازى دارد. اگر ابواب فقه را در نظر بگيريد، مثل باب جهاد، باب مديريت، باب معاشرت و... همه برنامه ساز هستند. اگر كتاب عشرتِ وسائل الشيعه را مطالعه كنيد، همه برنامه سازى است; به مردم آداب اخلاق ياد مى دهد، كيفيت معاشرت ياد مى دهد، پس چگونه مى گوييد برنامه ساز نيست؟
اولا، اين كه برنامه ساز نباشد غلط است; زيرا مسائل اخلاقى و سنن و آداب همه و همه برنامه ساز است; يعنى به مردم الگو معرفى مى كنند; ثانياً، سؤال كننده بين فقه و بين برنامه سازى خلط كرده، اسلام نيامده كه عقول و انديشه ها را تعطيل كند. اصولا آيين خاتم بايد كليات را بگويد و برنامه سازى را به خود مردم واگذار كند; و الا اگر اسلام هم احكام را بفرمايد و هم برنامه سازى كند، پس مردم و انديشه ها چه كاره هستند؟
اگر منظور از برنامه سازى كيفيت پياده كردن احكام است، اين مربوط به قوه ى مقننه است; اولا، برنامه سازى در مورد آداب و سنن دارد و ثانياً، برنامه سازى مربوط به خود مردم است.@#@ مردم بايد انديشه ها را به كار گيرند و برنامه ريزى كنند. اسلام فرموده است «النظافة من الدين»، «النظافة من الايمان» امّا كيفيت نظافت در جهان و جامعه چگونه است؟ اين شأن دين خاتم نيست كه اين ها را بيان كند، آيين خاتم نمى تواند همه ى برنامه هايى كه در يكصد قرن (اگر اسلام يكصد قرنى باشد) مورد نياز است را بيان كند. اگر اين گونه نبود، ديگر خاتم نبود. منظور از خاتم اين است كه كليات را بگويد و برنامه سازى را اجمالا به مردم تعليم بكند. امّا تفصيل آن به عهده ى خود مردم است.
امّا اين كه مى فرمايد درباره ى بردگى اقدام نكرده اند، خيلى بى لطفى است، اسلام يكى از راه هاى مصارف زكات را آزادى بردگان قرار داده است. اسلام يكى از كفاره هاى گناهان را آزادى بردگان قرار داده است. اگر در فقه مطالعه كنيم، در هفده مورد آزادى بردگان به عنوان كفاره ى گناهان معرفى شده است.
امّا در مورد نظام ارباب و رعيتى اگر علما در آن زمان موضع گرفتند، به اين خاطر بود كه مقصود رژيم اين نبود كه نظام ارباب و رعيتى را از بين ببرد، بلكه تقسيم اراضى در آن زمان، به معناى نابود كردن كشاورزى ايران بود كه ايران را تبديل به يك كشور مصرفى كنند; و الا اگر يك تقسيم عادلانه اى با حفظ مديريت هاى كنونى يا مديريت هاى موضعى بود، هرگز مخالفت نمى كردند. آقايانى كه اوايل انقلاب خاطرشان است، در سال 1341 يا سال 1338 مقصود نابود كردن كشاورزى ايران بود; اگر واقع اين بود كه مردم به يك حق و نوايى برسند، علما مخالفت نمى كردند.
سؤال 3. علم فقه هم چون علم حقوق، علمى حيله آموز است كه خصلت شديد دنيوى آن را نشان مى دهد.
اين سخن از دو بخش تشكيل يافته: 1. فقه علم دنيوى است; 2. فقه، حيله آموز است. در مورد بخش اول بايد عرض كنم كه منظور از اين كه مى گويند فقه علم دنيوى است يعنى چه؟ اگر منظور اين باشد كه روابط مردم را در اين دنيا بيان مى كند، حرف درستى است. يكى از افتخارات فقه اين است كه بتواند برنامه ريزى كند تا روابط مردم را در اين جهان تضمين كند. بخشى از فقه ناظر به دنياى مردم است; مثل بيع، رهن، مضارعه، مساقات، نكاح و ... همه ابواب فقه ناظر به امور دنيا است و اگر منظور اين است كه فقه بار منفى دارد و كارى به غير دنيا، كمال خلق و تهذيب نفس ندارد، حرف اشتباهى است.
بخشى از فقه ما را، رياى قصد قربت و عبادات تشكيل مى دهد، آيا عبادات ما جنبه ى دنيوى دارد؟ طهارت، صلات، زكات، حج، جهاد و... همه بايد با قصد قرب باشد. اين ها جنبه ى دنيوى دارد؟ بنا بر اين اين گونه قضاوت ها و دو پهلو سخن گفتن ها، در شأن يك محقق واقع گرا نيست.
امّا در مورد بخش دوّم كه گفت حيله آموز است، بايد بگويم كه ايشان فقه شيعه را با فقه بعضى از مذاهب اشتباه گرفته است. در بعضى از مذاهب، بابى به نام باب «حِيَلْ» داريم كه اسم آن را فتح الذرايع ناميده اند. در آن جا يك سرى حيله گرى هايى است كه حلال را حرام كنند و حرام را حلال. اين بخش در فقه شيعه وجود ندارد; حتّى در فقه مالكى هم وجود ندارد. مالك در مقابل فتح الذرايع، سد الذرايع دارد. اين بحث بايد در كتاب هاى اصولى خوانده شود. نقص كتاب هاى اصولى ما اين است كه ناظر به اصول ديگران نيست.
ما از اصول ديگران ناآگاه هستيم. كتاب هاى مفصل و بزرگى در مورد فتح الذرايع نوشته اند. منطق شيعه منطقى است كه آيه ى مباركه مى فرمايد: (وَ سْئَلْهُمْ عَنِ الْقَرْيَةِ الَّتِي كانَتْ حاضِرَةَ الْبَحْرِ إِذْ يَعْدُونَ فِي السَّبْتِ إِذْ تَأْتِيهِمْ حِيتانُهُمْ يَوْمَ سَبْتِهِمْ شُرَّعاً وَ يَوْمَ لا يَسْبِتُونَ لا تَأْتِيهِمْ كَذلِكَ نَبْلُوهُمْ بِما كانُوا يَفْسُقُونَ)[1] مى فرمايد: يهود كسانى هستند كه فقه آن ها حيله آموز است.
قرار بود كه يهود روزهاى شنبه شكار ماهى نكنند. حيله گرى كرده و جدول هايى باز كردند رو به دريا. شنبه كه آب بالا مى آمد و ماهى هاى چاق را بيرون مى آورد، جدول ها پر مى شد. هنگام جزر، جلوى جدول ها را مى بستند و روز يك شنبه شكار مى كردند. خداوند همه ى اينان را به كيفر اعمالشان مبتلا كرد و لباس آدميّت از تن آن ها درآورد و آنان را به صورت ميمون مبدّل ساخت.
منطق شيعه حيله آموز نيست و اگر گاهى يك يا دو فقيه، در بعضى از تنگناها تلاش هايى مى كنند كه مردم را از ربا نجات دهند، يك مسئله ى استثنايى است. همين استثنا را هم ما نپذيرفته ايم. حضرت امام اين استثناها را نپذيرفت; زيرا در اين ها اراده ى جدى نيست و چون اراده ى جدى نيست، نمى تواند محلِّل حلال يا محرِّم حرام باشد. حكم يك نفر يا دو نفر نمى تواند مبيّن فقه جامعه ى هزار ساله باشد.
سؤال 4. علم فقه علمى است ظاهربين، يعنى به ظواهر اعمال و اعمال ظاهرى كار دارد. حتّى اسلام آوردنِ زيرِ شمشير را هم اسلام محسوب مى كند. جامعه ى فقهى لزوماً جامعه ى دينى نيست.
در اين سخن به دو مطلب اشاره شده است: 1. فقه در پذيرش اسلام به ظاهر اكتفا مى كند. اميرالمؤمنين عرض كرد: يا رسول اللّه! تا كى شمشير بزنم؟ فرمود: «حَتّى يَشْهَدُوا اَنْ لااِلهَ الاّ الله و اَنَّ محمداً رَسولُ الله فاِذا فَعَلُوا ذلك فقد مَنَعُوا مِنْكَ دماؤهم و اَموالُهُم»[2]. در اين جا با ظاهر سر و كار دارد; يعنى همين كه «لا اله الا اللّه» را گفت تمام است.
مطلب دوّم اين است كه فقه با ظواهر اعمال كار دارد و با باطن سر و كار ندارد. بخش اول اين سخن درست است. اسلام در پذيرش اسلام يك نفر به اقرار ظاهرى اكتفا مى كند. اگر اكتفا نكند چه كند؟ نبش قلب كند؟ آيا راهى هست كه انسان درون افراد را بفهمد؟ مگر عقل نمى گويد: «لا يكلف اللّه نفسا الا وسعها»؟. اگر كسى گفت «اشهد ان لا اله الا اللّه» به او بگوييم نه؟ ما نمى توانيم قلب كسى را بخوانيم. اصلا علم غيب نداريم و راه بسته است. امّا اگر در طول يك مدت فهميديم كه منافق است، حكم ديگرى دارد.
امّا بخش دوّم كه اسلام با ظواهر اعمال سر و كار دارد; اين سخن بسيار اشتباهى است. اسلام هم با ظاهر اعمال ما كار دارد و هم با نيّات ما و هم با تهذيب نفس. به قدرى مسئله ى نيت در اسلام مهم است كه قرآن مى فرمايد: (ما كانَ لِلْمُشْرِكِينَ أَنْ يَعْمُرُوا مَساجِدَ اللّهِ شاهِدِينَ عَلى أَنْفُسِهِمْ بِالْكُفْرِ...); در اين آيه خداوند عمل تعمير مسجد الحرام از طرف مشركان را به خاطر فساد عقيده شان فاقد ارزش مى داند و سپس مى فرمايد: (أُولئِكَ حَبِطَتْ أَعْمالُهُمْ وَ... l إِنَّما يَعْمُرُ مَساجِدَ اللّهِ مَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَ...)[3]
از طرفى اين سؤال كننده، چرا اسلام را مثل گوشت قربانى قسمت كرده؟! اسلام كمال دارد و فقه و اخلاق و عرفان اسلامى همه برنامه دارند; چرا اين ها را از هم جدا مى كنند؟ انتظار اين كه فقه پاسخ گوى همه ى نيازها باشد، مثل اين مى ماند كه بگوييم فيزيك بايد پاسخ گوى شيمى هم باشد. فقه تا حدى با تهذيب نفس سر و كار دارد. از نظر مسائل نيت و شهوت و ريا، فقه سخن مى گويد; ولى تكميل اين ها با علم اخلاق و عرفان اسلامى است. اخلاق و فقه ما با هم، هم خوان و هم سو هستند و ما معتقد نيستيم كه فقه به تنهايى هم چون شعر شاعر كه مى گويد «گريه بر هر درد بى درمان دوا است»، در همه جا مشكل گشا باشد. افعال انسان بخشى در فقه تأمين است و بخش ديگر در علم اخلاق و عرفان اسلامى. اين ها در حقيقت مكمل يك ديگر هستند و تحت نام آيين كامل در آمده اند (الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ)[4].
انتظار اين كه فقه جانشين اخلاق و جانشين عرفان اسلامى شود، نه امكان پذير است و نه ما مدعى هستيم; ولى در عين حال بخشى از فقه ما، طهارت نفسانى و تهذيب نفس است. علاوه بر اين همه ى عبادات ما الهى و انسان ساز است. «الصلاة معراج المؤمن»، «الصوم جُنَةٌ من النار»، «الجهاد بابٌ من ابواب الجنَة فتح اللّه لخاصة اولياء».
سؤال 5. فقه موجود با يك اخلاق نازل، هنر نازل، عقلانيت نازل و سطح معيشت نازل، مى سازد. جامعه ى فقهى لزوماً يك جامعه ى پيش رفته ى مدرن را اقتضا نمى كند.
ابتدا دو مطلب را عرض مى كنم: اولا، اين جمله هاى دو پهلو و مبهم را به كار بردن يعنى چه؟ بايد روشن شود اخلاق نازل، هنر نازل، عقلانيت نازل و سطح معيشت نازل يعنى چه؟ ابهام گويى درست نيست. گاهى شخص در ابهام گويى مى خواهد هنر نمايى كند مثل بعضى سخنان شيخ بهائى; امّا در مقام تحليل يك علم، اين تعابير مبهم به هيچ وجه روا نيست.
اگر مقصود اين است كه جامعه ى اسلامى هم مى تواند جامعه ى فقير را اداره كند و هم جامعه غنى را و هم جامعه ى مدرن كه داراى آسمان خراش ها است، اين كمال است. به قدرى قوانين اسلام داراى انعطاف است و آن چنان آينده نگرى دارد كه هم جامعه ى پاريس را اداره مى كند و هم جامعه ى جنگلى را. مسلماً نويسنده مرادش اين نيست; بلكه مرادش مرحله ى دوّم است كه اسلام فقط مى تواند جامعه هاى پايين را از نظر انديشه و ساختمان و زراعت و هنر اداره كند; امّا جامعه هاى مدرن را نمى تواند اداره كند. اين سخن صرفاً يك ادعا است.
در دوران شكوفايى تمدن اسلامى، امپراتورى عباسى در آن دوره كه جهان بود و جهان اسلام، اسلام با آن عظمت دنيا را اداره مى كرد.
[1] . سوره ى اعراف، آيه ى 163.
[2] . صحيح بخارى، ج1، ص10.
[3] . سوره ى توبه، آيات 17 و 18.
[4] . سوره ى مائده، آيه ى 3.
@#@ جرجى زيدان مى نويسد: در بغداد تنها چهار صد ماماى پروانه دار بود. اگر تمدن اسلام نبود، اين تمدن كنونى وجود نداشت. چگونه مى گوييد كه اسلام براى كوخ نشين ها است؟
علاوه بر اين، اگر مى بينيد اسلام توانايى اداره ى كشورهاى مادّى امروزى را ندارد، نقص اسلام نيست; بلكه نقص اين جوامع است، اسلام بر ارزش ها تكيه مى كند و ارزش ها را مى خواهد، در اسلام قمار و شراب و ولگردى حرام است; چون اين ها با عقلانيت و سعادت بشر مخالف است. جامعه هايى را كه اين نويسنده با نام مدرن ياد مى كند، پايه و جنس و فصلش از همين ها تشكيل شده. آيا نظر شما اين است كه اسلام از ارزش ها عدول كند؟ اگر عدول كند، جوامعِ صد برابر بالاتر (بدتر) از آن را هم اداره مى كند.
اصولا انبيا نيامده اند كه جامعه را اداره كنند; بلكه آمده اند كه جامعه هاى سالم بسازند. حضرت ابراهيم خليل الرحمان، جامعه ى بت پرستى را كوبيد و صِحه نگذاشت. كار انبيا دگرگونى جامعه ها است; و الا اسلامى كه بخواهد هم با ارزش بسازد هم با ضد ارزش، هم با فحشا بسازد، هم با عفت، هم با طهارت نفسانى بسازد و هم با شرارت، ديگر به اين اسلام نمى گويند.
شير بى يال و دم و اشكم كه ديد***هم چو شيرى را خدا كى آفريد؟!
اگر آن جامعه ها ارزش ها را بپذيرند، اسلام دواى درد آن ها است. خدا رحمت كند استاد ما ـ حضرت امام(رحمه الله) ـ را; در آن نامه اى كه به گورباچف نوشت، اين مسائل را مطرح كرد و فرمود كه جامعه ى الآن شما جامعه ى باز است. كم كم از كمونيسم بيرون مى آييد، و دواى درد شما در اسلام است.
رويكرد به جهان غرب، رفتن به طرف سراب است. ارزش هايى را كه اسلام قائل است، نمى توان از دست داد. اگر اسلام بخواهد هندى را كه در بت پرستى غرق است اداره كند، آيا بايد با حفظ بت پرستى باشد؟ اين ممكن نيست. با از بين بردن مظاهر فساد، اسلام قدرت اداره ى همه را دارد.
سؤال 6. علم فقه علم مصرف كننده است و علم فقه موجود مصرف كننده ى جهان شناسى، انسان شناسى، زبان شناسى، جامعه شناسى كهن است. اين مصرف كنندگى، نه فقط نسبت به معارف درجه ى دوّم كه نسبت به معارف درجه ى اول هم تحقق دارد; حاصل اين كه، علم فقه علمى است كه از علوم ديگر تغذيه مى كند.
منظورشان اين است كه اين علم كشكول است و همين طور كه كشكول بى ارزش است، فقه هم همين گونه است; يعنى از اين جا و آن جا يك مطالبى را جمع مى كند و خودش توليد كننده نيست.
در اين سخن نيز حق و باطل با هم مخلوط شده است. در اين كه علم فقه تغذيه مى شود، جاى بحثى نيست. علماى ما در رساله هاى اجتهاد و تقليد نوشته اند كه اجتهاد متوقف بر چهارده علم است: نحو، صرف، معانى، بيان، منطق و ... به اين معنا، فقه وابسته است و اين نشانه ى استحكام فقه است كه با دانش هاى محكم كه عُمده ى آن منطق و برهان است، آميخته است. در زمان حاضر در تمام علوم اين گونه است. فيزيك كنونى از رياضيات كمك مى گيرد، آيا اگر رياضيات را برداريم، فيزيك كنونى مى ماند؟ آيا اين براى فيزيك عيب محسوب مى شود؟ در عين حال كه تغذيه مى شود، توليدگر هم است. قانون جاذبه ى نيوتن توليد است. قانون آنتروپى كه همه ى اجسام از حرارت به برودت مى روند، دليل معاد است كه خود توليد مى باشد. فقه نيز چنين است; در عين حالى كه از ادبيات كمك مى گيرد و يا از رياضيات در ارث و ارش كمك مى گيرد، دريايى از احكام را مى سازد.
در تحرير علامه، چهل هزار فرع از همين مصادر توليد كرده و در اختيار فقها نهاده است. فقه تنها هزينه كننده نيست. در عين حالى كه هزينه مى كند، سازندگى و اعطا و توليد دارد. اين همه احكام كه در اختيار ما است، از همين هزينه ها به دست آمده است. استاد ما ـ حضرت امام(رحمه الله) ـ در سال 1330 مى فرمود: يكى از معجزات اسلام، احكام اسلام است. يك نفر درس نخوانده و مكتب نرفته، اين همه احكام در قلمروهاى مختلف بياورد و تجربه ها اتقان آن را ثابت كنند.
اين نويسنده تنها هزينه ها را گفته است و درباره ى آن چه كه فقه توليد مى كند سخنى نگفته است.
سؤال 7. علم فقه علمى اقلى است; يعنى اقلّ احكامى را كه براى رفع خصومت لازم است مى دهد و لا غير; نه اين كه حداكثر كارى را كه براى اداره و تدبير زندگى لازم است بياموزد.
ايشان مى گويد: اسلام فقط قوانينى براى دفع خصومت دارد. اين سخن اشتباهى است; چرا كه اسلام در رفع خصومت خلاصه نمى شود. شرح لمعه مشتمل بر چهل و هشت كتاب است; قضا و شهادت دو كتاب آن است; آن چهل و شش تاى ديگر براى چيست؟
اسلام در عين حالى كه رفع خصومت مى كند، وظايف را هم بيان مى كند. خيلى از جامعه ها هست كه خصومت ندارند امّا وظيفه مى خواهند. اسلام وظايف را هم بيان كرده است.
امّا اين كه مى فرماييد اسلام اقل برنامه را گفته است، عرض مى كنيم كه اسلام دين خاتم است و خاتم نمى تواند به تمام جزئيات بپردازد. اگر دين خاتم جزئيات را بگويد كه ديگر خاتم نيست; چرا كه هر قرنى براى خود اقتضائاتى دارد و هر استانى براى خود فرهنگى و هر منطقه اى براى خود نيازى; بنا بر اين او بايد كليّات را بگويد، «عَلّمُوا اولادكم القرآن» بايد احكام دانش را بگويد «طلب العلم فريضة لكل مسلم مسلمه». امّا برنامه ها و اين كه با قلم نى بنويسم يا با خودكار و يا با ماژيك و يا ... كار اسلام خاتم نيست. اين ها را بايد انديشه ها بگويند.
اسلام بايد بگويد (وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّة) امّا برنامه ريزى در هر عصر كار اسلام نيست. نيروى نظامى در دوران عباسى غير از نيروى نظامى در دوران ما است.
شهيد مطهرى(رحمه الله) كتابى در مورد خاتميت دارد كه در آن تأكيد مى كند كه لباس، شأن اسلام نيست بلكه اسلام بايد مُخ را بگويد و لباس ها و برنامه ها و پياده كردن ها مربوط به شوراها و عاقلان و انديشمندان كه نبض جامعه را در دست گرفته اند مى شود.
فقه اقل را نگفته، بلكه اكثر را بيان كرده است. در حدود پنجاه هزار حديث فقهى داريم. اگر ده يا بيست هزار آن تكرارى باشد، سى هزار كم نيست. اسلام نيامده كه عقول مردم را تعطيل كند و مانند يك مادر لقمه كند و در دهان كودك بگذارد; چرا كه اين كودك هيچ گاه رشد پيدا نمى كند. رشد انسان در كشاكش سختى ها و انديشه ها است. پدر و مادرى كه همه چيز بچه را فراهم كنند و دست خود كودك را ببندند، اين كودك هيچ گاه ترقّى نمى كند.
سؤال 8. علم فقه علمى است متأثر از ساختار اجتماع و به عبارت ديگر، علمى است اجتماعى و سياسى و بنا بر اين تابع مقتضيات اجتماع و سياست و در خور آن ها، نه بر عكس و سيّاليّت فقه و سيّاليّت آن ها، فقه را هم سيّال مى كند; به عبارت ديگر، جهان و تاريخ را فقه و فقها نمى سازند; بلكه جهان و تاريخ تحول خود را دارند. فقه از پس مى آيد و در جهانِ تحويل يافته و واجد چارچوب و روابط جديد زندگى را براى آدميان مطبوع تر مى كند.
حاصل سخن اين است كه برمى گردد به همان اشكال اول كه مى گفت فقه خود كاره اى نيست; بلكه منتظر است يك حادثه اى بيايد بعد حادثه را جواب دهد. خودش ساختار خاصّى ندارد و ساختار خود را از جامعه مى گيرد. جامعه را مورد مطالعه قرار مى دهد و بعد حكم آن را صادر مى كند.
اشتباه اين شخص اين بوده كه گمان كرده فقه، فقط ارتباط با جامعه دارد; در حالى كه فقه ما دو بعدى است: يك بعد آن، ارتباط بشر با خدا و بعد ديگرش، ارتباط بشر با بشر است.
آن چه كه اين نويسنده مى گويد مربوط به دومى است. امّا ارتباط بشر با خدا كه بخش عبادات را تشكيل مى دهد، از قلم نويسنده افتاده است. بعد مى گويد جامعه كه عوض مى شود، فقه هم عوض مى شود. در اين جا انگشت مى گذاريم بر قوانين ثابت و قوانين متغير اسلام. سَيّاليّت اجتماع، فقه را سيّال مى كند و نمى كند. احكام ثابت سر جاى خودشان هست اگر هزاران بار جامعه عوض شود، احكام فقهى سيّال نيست ( إِنَّ اللّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسانِ وَ إِيتاءِ ذِي الْقُرْبى وَ يَنْهى عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْكَرِ وَ الْبَغْيِ)[1] اين ها عوض شدنى نيست. ملاك در احكام ثابت حكمى است كه بر فطرت بشر تكيه كند. چون فطرت بشر ثابت است. احكامى كه بر حسن و قبح منطبق است، هيچ گاه عوض شدنى نيست.
اين كه مى گويند سيّاليّت جامعه، فقه ما را سيّال مى كند، بين احكام ثابت و بين مقررات خلط كرده اند. ما به متغيرها احكام نمى گوييم بلكه آن ها را مقررّات مى ناميم. احكام، ثابت است. «الأسلام يَعْلُو ولا يُعْلى عليه» ثابت است «كونوا للمظلوم عَوْناً و لظالم خَصْما» ثابت است. آن چه كه عوض مى شود، لباس ها است. سابقاً نظامى ها به دنبال سواركار بودند، امروزه به دنبال وسايل ديگر. پس متغير بودن جامعه موجب متغير شدن احكام فقهى و عقايد نمى شود. آيه ى (وَ أَنْكِحُوا الْأَيامى مِنْكُمْ وَ الصّالِحِينَ مِنْ عِبادِكُمْ وَ إِمائِكُمْ إِنْ يَكُونُوا فُقَراءَ يُغْنِهِمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ)[2]چه در مورد كاخ نشين، چه در مورد كوخ نشين در پاريس نشين و ... ثابت است.
سؤال 9. علم فقه كنونى تكليف مدار است نه حق مدار; يعنى فقط بيانگر تكاليف است و كارى به حقوق مردم ندارد.
ما در فقه، بابى به نام احكام داريم و باب هايى به نام حقوق. اول مكاسبِ شيخ خوانده ايد كه آيا اين حكم است يا حق؟ رساله هاى گوناگونى براى فرق بين حكم و حق نوشته شده است. در اين جا بنده حقوقى را خدمت شما عرض مى كنم. در رساله ى حقوق آقا على بن حسين(عليه السلام)، حق امام و مأموم، حق فقرا، حق ائمه، حق نساء، حق مسلم بر مسلم، حق طفل، حق مجنى عليه، حق مرتهن، حق مستمع، حق الجوار، حق المالك، حق المساكين، حق الزوج، حق الوارث، حق المدعى، حق المستأجر، حق الغانمين، حق البايع، حق المشترى، حق المتعاقدين، حق شريك، حق الواهب، حق الغُرماء، حق متخاصمين و ... ذكر شده است.
به دليل اين كه وقت تمام شده است، سؤال دهم، انشاء اللّه بماند براى فرصتى ديگر.
وَ السَّلامُ عَلَيْكُمْ وَ رَحْمَةُ اللّهِ وَ بَرَكاتُهُ.
[1] . سوره ى نحل، آيه ى 90.
[2] . سوره ى نور، آيه ى 32.
پيش‎درآمد[1]
لا حول و لا قوة الا باللّه العلى العظيم. الحمد للّه رب العالمين و صلى اللّه على سيدنا و نبينا و مولانا اباالقاسم محمد.
فلسفه ى فقه به عنوان دانشى نو پا در جامعه ى علمى و حوزوى از اهميت خاصّى برخوردار است و بر همه ى فقيهان دوران معاصر لازم است تا به اين وادى جديد گام نهند و پرسش هاى مهم آن را پاسخ گويند; زيرا بخش مهمى از مشكلات فقهى و حقوقى نظام اجتماعى ما مرهون اين چالش هاست. ما در صدد آنيم تا در اين نشست، به پاره اى از چالش هاى فلسفه ى فقه بپردازيم; ولى قبل از آن، به كلياتى در باب فلسفه ى فقه اشاره مى كنيم. به اميد آن كه گام هاى بزرگ ترى در اين حوزه برداشته شود.
چيستى فلسفه ى فقه
1ـ فلسفه هاى مضاف، دانش هايى هستند كه با نگاه درجه ى دوّم و تاريخى به مبانى نظرى و تحليلى پديده ها پرداخته و جنبه هاى توصيفى و توصيه هاى آن را مشخص مى سازند اعم از اين كه اين پديده ها از سنخ علوم باشند; مانند فلسفه ى فيزيك، فلسفه ى علوم اجتماعى، فلسفه ى علم اخلاق و فلسفه ى حقوق يا اين كه از سنخ علم نباشند; مانند فلسفه ى زبان و فلسفه ى هنر.
نكته ى قابل توجه اين كه نبايد اصطلاح فلسفه در فلسفه هاى مضاف را با فلسفه به معناى متافيزيك و هستى شناسى يكى دانست و ويژگى ها و احكام يك سانى براى آن ها قائل شد. فلسفه هاى مضاف به عنوان علوم درجه ى دوّم به تأملات نظرى و عقلانى درباره ى پديده هاى علمى يا غيرعلمى مى پردازند. بر اين اساس بايد خود را به اصول حاكم بر موضوع و مضاف اليه مقيد سازند; يعنى فلسفه ى فقه بر خلاف فلسفه ى مطلق و متافيزيك كه بدون پيش فرض و بى طرفانه به بيان احكام و عوارض موجود بما هو موجود اقدام مى كند. بايد به اصول حاكم بر گزاره هاى فقهى و فعاليت فقيهان پاى بند باشد.
نكته ى قابل توجه ديگر اين كه فيلسوفان فقه نبايد به مضاف اليه خود، تنها نگرش تاريخى داشته باشند; بلكه بايد به گونه اى، حوادث فقهى در ادوار گذشته را بررسى كنند كه در كشف معيارهاى واقعى و جنبه هاى توصيه اى چاره ساز باشد.
2ـ فلسفه ى فقه به عنوان يكى از فلسفه هاى مضاف و علوم درجه ى دوّم، به مبانى نظرى و تحليلى درباره ى فقه مى پردازد و مبادى تصورى و تصديقى و روش شناختى آن را تنقيح مى كند. به عبارت ديگر، فلسفه ى فقه يا علم شناسى فقه، دانشى است كه به عنوان علم ناظر، به فقه نظر مى كند و به تحقيق موضوع، محمول، مسائل، مبادى، مقدمات، غايات، راه هاى روش شناختى فقه و ارتباط هاى آن با علوم و پديده هاى ديگر مى پردازد. و نيز به عبارت دقيق تر، فلسفه دانشى است كه به مبانى نظرى فقه به معناى مجموعه ى گزاره هايى كه موضوعش فعل انسان مكلف و محمولش احكام تكليفى و وضعى است، مى پردازد.
برخى از محققان، فقه را به معناى فعاليت جمعى فقيهان معنا كرده اند; اعم از اين كه فعاليت جمعى و جارى فقها در تمام طول تاريخ و ادوار گذشته و حال بررسى شود و يا اين كه تنها به فعاليت جمعى فقهاى حاضر توجه گردد. هر چه دايره ى فقه به معناى فعاليت جمعى فقها گسترده تر گردد، دامنه ى فلسفه ى فقه نيز وسيع تر خواهد شد.
3ـ تحقيقات فلسفه ى فقه و مسائل آن، تأثير فراوانى در فقه و مسائل فقهى و فعاليت فقيهان مى گذارد. براى نمونه حداكثرى يا حداقلى دانستن فقه و يا ارايه ى نظريه در باب چيستى حكم در فقه الحكومة و نيز اجتماع امر و نهى مؤثر است; هم چنان كه فلسفه ى فقه، نگاه نقادانه به فقيه عطا مى كند و در كشف كاستى ها و راه حل آن به او مدد مى رساند. علاوه بر اين كه ايضاح مبادى تصورى علم فقه و اثبات مبادى تصديقى آن را به عهده دارد.
4 ـ چيستى فقه را به لحاظ موضوع و محمول و گستره ى فقه چنين مى توان تقسيم كرد:
الف: پرسش هاى موضوع شناسى فقه: آيا موضوع فقه، افعال انسان مكلف است يا افعال انسان محق؟ آيا مطلق افعال انسان است يا افعال برخى از انسان ها؟ آيا اشياء نيز موضوع فقه قرار مى گيرند؟ حقيقت فعل مكلف چيست؟ آيا نيت و انگيزه و پى آمدهاى فعل نيز موضوع احكام فقهى قرار مى گيرد؟ آيا تمامى اعمال انسان اعم از افعال ظاهرى و باطنى، اعمال فردى و اجتماعى در موضوع فقه جاى دارند؟ موضوع بالذات و موضوع هاى بالعرض فقه چيست؟ آيا شرط فعل بودن، ارادى بودن آن است؟ آيا موضوع فقه در ادوار مختلف تفاوت پيدا مى كند؟
ب: پرسش هاى محمول شناسى فقه: حكم فقهى چيست؟ آيا مفهومى اعتبارى است يا واقعى؟ اقسام حكم اعم از احكام وضعى و تكليفى، ظاهرى و واقعى، اوليه و ثانويه و حكومتى و غيره آيا تابع مصالح و مفاسد واقعى اند؟ آيا احكام فقهى، تابع مصالح و مفاسد ظاهرى اند؟ آيا احكام وضعى تابع احكام تكليفى اند يا از يك ديگر استقلال دارند؟
ج: پرسش هاى گستره ى فقه: آيا فقه، غناى موضوعى و غناى حكمى دارد؟ آيا احكام حكومتى اسلام، قلمروِ گسترده دارد؟ آيا فقه در جوامع توسعه يافته و صنعتى جايگاهى دارد و در پاسخ به نيازهاى حقوقىِ جوامع پيش رفته تواناست؟ آيا فقه به همه ى نيازهاى حقوقى و فقهى انسان پاسخ مى دهد؟ آيا با پذيرش قلمروِ وسيع و گسترده ى فقه، جايگاه و دامنه اى براى اخلاق در احكام ارزشى اسلام باقى مى ماند؟ براى نمونه، آيا حرمت دروغ و تكبر، دستورى اخلاقى است يا فقهى و اصولا معيار تمايز احكام فقهى و اخلاقى چيست؟ آيا فقه تنها حكم ساز است يا برنامه ريز، طراح و معمارگر نيز هست؟ آيا فقه نظام ساز است يعنى توان تدوين نظام هاى مختلف فقهى مانند نظام اقتصادى، تربيتى و غيره را دارد؟
ـ معرفت شناسى و مبانى فقه: مطالب ذيل از جمله مباحث مطرح در باب معرفت شناسى فقه است چيستى روش هاى شناخت فقهى مانند نصوص، تواتر، عقل، عرف، سيره عقلاء، هرمنوتيك و روش هاى فهم متون دينى و پيش فرض هاى تفسيرى نصوص و فرايند فهم متن، قلمروِ روش هاى شناخت فقهى، تمايز و تفكيك بين اقوال، افعال و تقرير پيشوايان دين در دلالت از حيث مناصب نبوت و ولايت و قضاوت و منصب بشرى و عرفى بودن، نقش زمان و مكان در فقه و اجتهاد و الزامات شرعى، نقش عوامل معرفتى و غير معرفتى در فقه، روش نظام سازى و سيستم سازى در فقه، روش تشخيص احكام ابدى و غير ابدى و رابطه ى قوانين ثابت و متغير با نيازهاى ثابت و متغير انسان، منشأ الزامات فقهى (خدا، رسول، اولى الامر، دولت اسلامى)، نقش عرف و اوضاع و احوال اقليمى، فرهنگى، اجتماعى، سياسى، اقتصادى و روحيات اعراب صدر اسلام در صدور احكام شرعى، بررسى روش شناسى تاريخى جهت اثبات و شناخت قرآن از راه تواتر و وثاقت احاديث و روايات از راه موازين علم رجال و بررسى شرايط لازم و كافى جهت حجيت سندى اخبار، روش هاى اثبات حجيت قول، فعل و تقرير معصوم، نقش علوم بشرى در اجتهاد، نقشِ عقل و اجماع در تفقّه، نقشِ حقيقى يا خارجى خواندن گزاره هاى دينى در اجتهاد، نقشِ دانستن اوضاع و تحولات و ادوار تاريخى زمان نزول آيات و روايات در فهم متون دينى و روابط فهم متن و نهادن آن در متن و بافت (Context)، فنون و اصول علمى استنباط، روش ها و وسايل تحقيق در علوم در عرصه ى موضوع شناسى به ويژه در اعتبار استقرا و قياس، رابطه ى احكام فقهى با عقلانيت، سيال يا ثابت بودن احكام فقه، روش هاى ضمانت اجرايى احكام فقهى (عقلانى كردن، تلقين، بومى كردن، فشار حكومت...).
ـ پيش فرض هاى فقه: فقه به لحاظ موضوع شناسى و حكم شناسى به علوم و باورهايى نيازمند است; براى نمونه مى توان به موارد ذيل اشاره كرد:
آگاهى از تاريخ و ادوار فقه و نيز مباحثى در باب فلسفه ى زبان (چيستى معناى معنا، انواع معنا، معانى اسم هاى عام و خاص، الفاظ جزيى و كلى، تفاوت معانى حقيقى و مجازى...) و مسائلى در باب فلسفه ى دين مانند اين كه آيا پيشوايان دين معصوم از خطا و انحراف و گناه اند؟ آيا گزاره هاى موجود در مصادر تشريع به مثابه كلام واحدند و آيات و روايات سابق و لاحق نسبت به يك ديگر جنبه ى اطلاق و تقييد و عام و خاص دارند؟ غايات دين و مقاصد شريعت و اين كه آيا غايت فقه سعادت اخروى است يا سعادت دنيوى؟ آيا تأمين كننده ى نيازهاى روحى است يا جسمى؟ مادّى است يا معنوى؟ آيا تمام احكام شرعى از منصب نبوت و ولايت صادر شده است؟ آيا خاتميت رسول به معناى دوام شريعت است؟ آيا پرسش و پاسخ ها خطاب به تمام انسان هاست؟ آيا دوام به تمام مسائل شرعيه ى فرعيه و فروعات فقهيه سرايت مى كند؟ كدام دايمى و كدام موقت است؟ چه نسبتى بين دين و فقه وجود دارد؟
ـ رابطه فلسفه ى فقه يا فقه با علوم ديگر: در اين باب روابط متصور است مانند نسبت فلسفه ى فقه با اصول فقه و فلسفه حقوق و فلسفه ى سياست و فلسفه ى اقتصاد، نسبت فقه با اخلاق و وجوه ارتباط آن ها، رابطه ى فقه با علوم اسلامى مانند علم اصول، كلام، تفسير قرآن، علم درايه، رجال، حديث، تبيين رابطه ى فقه و نظام فقهى و حقوقى جهان، نسبت حقوق اسلامى با مكاتب مختلف حقوقى از جمله مكتب تاريخى، تجربى و فطرى (طبيعى).
ـ ويژگى هاى حقوق و فقه اسلامى: در اين باره نيز پرسش هايى مطرح است مانند: آيا احكام فقهى با حقوق فطرى و طبيعى و ساختار آفرينش انسان سازگار است؟ آيا احكام و حقوق فقهى انسجام و پيوند نظام مند دارند؟ آيا سهولت و سماحت در قوانين اسلام است؟ آيا نظام حقوقى و فقهى اسلام از ساير نظام هاى حقوقى دنيا برتر است؟ آيا فقه اسلامى با حقوق بشر موجود سازگارى دارد؟ آيا حقوق اسلامى به حقوق فردى اصالت مى دهد يا به حقوق اجتماعى و دولتى؟ مشخصات قواعى فقهى و حقوقى چيست؟
اين ها نمونه هايى از پرسش هاى فلسفه ى فقه بود كه با تحقيق و تتبّع بيش تر كثرت پذيرند.
استفاده مى كنيم از بيانات حضرت آيت اللّه جعفر سبحانى. صلواتى ختم بفرماييد.

[1] . از: حجت الاسلام و المسلمين عبدالحسين خسروپناه.
پرسش و پاسخ ندارد